دربارۀ حسدای بن شپروط از یک سایت

... چند نفر از يهوديان پزشك درباري شدند، و يكي از آنان به وزارت بزرگترين خليفة مسلمانان قرطبه نايل آمد. حسداي بن شپروط (915 – 970) در دربار عبدالرحمان سوم همان مقامي را يافت كه خواجه نظامالملك در قرن بعد پيش ملكشاه سلجوقي پيدا كرد. حسداي در دامان خانوادة ثروتمند و تربيت يافتة ابن عزرا به دنيا آمد. پدرش به تدريس زبانهاي عبري، عربي، و لاتيني روزگار ميگذرانيد. حسداي در قرطبه به تحصيل پزشكي و ساير علوم طبيعي پرداخت، بيماريهاي خليفه را مداوا كرد، در مسائل سياسي صاحب چنان مهارت و رأي استواري شد كه ظاهراً در بيست و پنج سالگي او را به خدمات سياسي منصوب كردند. گذشته از آن، مسئوليتهاي خطير روزافزوني دربارة رتق و فتق امور مالي و بازرگاني به وي تفويض شد. وي هيچ عنوان رسمي نداشت، زيرا خليفه مايل نبود رسماً با اعطاي مقام وزارت به شخص وي دشمني مردم را برانگيزد؛ لكن حسداي در انجام وظايف عديدة خويش چنان حسن تدبير نشان مي داد كه دوستي اعراب و يهوديان و مسيحيان را به يكسان جلب ميكرد. وي مشوق فراگرفتن علوم و ادبيات بود، براي دانش پژوهان هزينة تحصيلي و كتاب مقرر كرد، و جماعتي از شاعران و دانشمندان و فلاسفه را به دور خويش گردآورد. هنگامي كه وي از دنيا رفت، مسلمانان در تجليل نامش بر يهوديان پيشدستي جستند.در ساير مراكز اسپانياي مسلمان نيز رجالي نظير حسداي پيدا شدند كه شايد به اهميت وي نميرسيدند. در اشبيليه (سويل) المعتمد منجم و محقق يهودي، اسحاق بن باروخ، را به دربار خويش دعوت كرد و به وي عنوان امير عطا فرمود و او را ربن اعظم كلية يهوديان آن شهر كرد. در غرناطه، شموئيل هالوي بن نقدلا از لحاظ قدرت و خرد به پاي حسداي بن شپروط رسيد، و از نظر دانش بمراتب از وي برتر شد. اين دانشمند يهودي، كه در شهر قرطبه به دنيا آمد (993) و همانجا پرورش يافت، تحقيق دربارة تلمود را با ادبيات عرب توأم ساخت؛ در عين حال از راه فروش ادويه روزگار ميگذرانيد. هنگامي كه قرطبه به دست بربرها افتاد، وي به شهر مالاگا نقل مكان كرد و در آنجا، از راه نوشتن دادخواست براي كساني كه به حضور ملك حبوس امير غرناطه به دادخواهي ميرفتند، بر درآمد ناچيز خويش ميافزود. وزير ملك، كه از خط و انشاي اين دادخواستها در شگفت شده بود، پيش شموئيل رفت و او را با خود به غرناطه آورد و دبير ديوان خويش در الحمراء كرد. ديري نگذشته بود كه شموئيل مشاور وي شد، تا جايي كه وزير ملك ميگفت: «وقتي شموئيل دربارة امري نظر ميداد، انگار كه صداي خداوند به گوش ميرسيد.» در سال 1027 كه وزير درگذشت، بنا به وصيتش، شموئيل جانشين او گرديد ـ و شموئيل تنها يهوديي بود كه در يك كشور اسلامي آشكارا نام و منصب وزارت داشت. اين امر در غرناطه بيشتر امكان پذير بود، زيرا در قرن يازدهم نيمي از نفوس آن شهر را يهوديان تشكيل ميدادند. ديري نگذشته بود كه اعراب اين حسن انتخاب را تحسين كردند، زيرا در دوران وزارت شموئيل، آن قلمرو كوچك، از لحاظ فرهنگي و سياسي و مالي در حال پيشرفت بود. خود وي عالمي محقق، شاعر، ستارهشناس، رياضيدان، و به هفت زبان مختلف آشنا بود؛ بيست رساله (بيشتر به زبان عبري) دربارة دستور زبان نگاشت و چندين مجموعة شعر و حكمت، مقدمهاي بر تلمود، و گلچيني از ادبيات عبري گردآورد. وي هر چه داشت با ديگر شاعران در طبق اخلاص نهاد و ابن جبرون شاعر و حكيم را از بدبختي رهانيد؛ هزينة طلاب جوان را فراهم ساخت و به جماعات يهودي سه قارة عالم مدد مالي رسانيد. در عين حال كه وزير ملك حبوس بود، سمت ربني يهوديان را نيز بر عهده داشت و دربارة تلمود درس ميگفت. يهوديان، به پاس اين همه خدمات، به او عنوان نجيد يا امير اسرائيليان داده بودند. هنگامي كه شموئيل درگذشت (1055)، فرزندش يوسف بن نقدلا را به جانشيني وي به وزارت ملك و امارت امت يهود برگزيدند.قرون دهم، يازدهم، و دوازدهم عصر طلايي يهوديت اسپانيايي و همچنين فرخندهترين و پرثمرترين دوران تاريخ يهوديان قرون وسطي محسوب ميشود.

 

از آدرس:  http://lib.almustafaou.com/books/1115/index.asp?sh=473

سؤالات - بخش اوّل

(سؤالات تستی از ابتدای صفحۀ 36 تا انتهای صفحۀ 39 کتاب ارجمند «مطالعات اسلامی در غرب انگلیسی زبان» اثر روانشاد استاد دکتر مرتضی اسعدی)

 

سؤال اول -) در ایام اوج شکوفایی تمدن اسلامی در اسپانیا، کدام محل را «کعبۀ غرب» نیز می خواندند؟

الف – مدینة الزهراء

ب – جامع قرویین

ج – جامع قرطبـــه

د - کاخ الحمـــراء

(ص 36، پ 1، سطر 6)

 

سؤال دوم -) کدامیک از گروههای اندلسی ذیل مهمترین نقش را در اشاعۀ زبان و فرهنگ عربی – اسلامی در غرب داشتند؟

الف – یهودیان و مستعربان

ب – اعراب

ج – مولدان

د – بربرها

(ص 36، پ 2، سطر 1)

 

سؤال سوم -) نخستین گروهی که در میان مردم اندلس به مدد فاتحان مسلمان این سرزمین شتافتند؛...؟

الف – واندال ها بودند.

ب – بربرها بودند.

ج – ویزیگوتها بودند.

د – یهودیان بودند.

(ادامه و تکملۀ سؤال: قدر سماحت ایشان را دانستند و زبان ایشان یعنی عربی را آموختند.)

(ص 36، سطر دوم از آخر)

 

سؤال چهارم -) کدام دونفر از فرمانروایان اموی اسپانیای اسلامی وزرا و مشاوران خود را از میان یهودیان اسپانیا برگزیدند؟

الف – عبدالرحمان اوّل ملقب به الداخل و فرزندش هشام اوّل.

ب – حکم ربضی و عبدالرحمان دوّم.

ج – محمّد بن عبدالرحمان و منذر بن محمّد.

د – عبدالرحمان سوّم یا عبدالرحمان ناصر و حکم دوّم.

(ص 37، سطر 2)

 

سؤال پنجم -) مهمترین دلیل عُسرتی که یهودیان اسپانیا به دنبال بازپس گیری مجدد این سرزمین توسط مسیحیان متحمل شدند، چه بود؟

الف – طبابت در دربار حاکمان مسلمان اندلس.

ب – استقبال از فاتحان مسلمان و همکاری با آنها.

ج – تجارت و دریانوردی به نفع مسلمانان.

د – نشر آموزه های دین یهود.

(ص 37، سطر 3)

 

سؤال ششم -) نام طبیب یهودی که در نقل کتاب «دیوسقوریدس» دربارۀ گیاهان طبی با زهراوی همکاری کرد و به وزارت عبدالرحمان ناصر و سپس حکم ثانی رسید، چه بود؟

الف – سموئیل بن نجدله

ب – حسدای بن شپروط

ج – ابن جبیرول فیلسوف

د – یوسف قمحی

(ص 37، سطر 8)

 

سؤال هفتم -) تالی تلو «ابن رشد» و مؤلف «دلالة الحائرین» که حافظ قرآن و متبحر در فقه مالکی هم بود، که بود؟

الف – یوسف بن حدای

ب – یوسف قمحی

ج – ابن جبیرول فیلسوف

د – موسی بن میمون قرطبی

(ص 37، سطر 5 از آخر)

 

سؤال هشتم -) ادیب یهودی و مؤلف کتاب «قصص یهود» و صاحب مشهورترین کتابخانه های غرناطه که وزارت امیر حبوس را پذیرفته بود، چه نام داشت؟

الف – سموئیل بن نجدله

ب – موسی بن میمون قرطبی

ج – ابراهام بن حسدای

د – یهود الحریزی

(ص 37، سطر 11)

 

سؤال نهم -) ابن جبیرول فیلسوف در دو کتاب اساسی خود به نامهای «ینبوع الحیاة» و «اصلاح الاخلاق» از فلسفۀ چه کسی پیروی کرد؟

الف – ابن سینا

ب – ابن رشد

ج – ابن مسرّه

د – ابن طفیل

(ص 37، سطر 5 از آخر)

 

سؤال دهم -) نام واقعی شخصیت «السید» (El Cid) از قهرمانان دورۀ شهسواری کاستیل که در خدمت اعراب سرقسطه فرماندهی سپاه را بر عهده داشت، چه بود؟

الف – آلفونسوی ششم

ب – رودریگو دیاز دِ ویوار (Rodrigo Díaz de Vivar)

ج – ربیع بن زید اسقف قرطبه

د – فرانچسکو گابریلی

(ص 39، سطر 7)

 

 

 

منتخب النصوص التاریخیة والجغرافیة (الأعلاق النفیسة ابن رسته)

متن زیر ترجمۀ یک درس از کتاب ارزشمند «منتخب النصوص التاریخیة والجغرافیة» است. کتاب مذکور به اهتمام روانشاد استاد دکتر نورالله کسائی تدوین و تألیف شده است. این درس در صفحات 185 تا 194 کتاب گنجانده شده است.

 

ابن رسته

وفات: بعد از سال 300 یا 310 هجری قمری/ 912 یا 922 میلادی

ابوعلی احمد بن عمر بن رسته، دانشمند جغرافیادان، ایرانی الاصل (= پارسی تبار). از مردمان (= از اهالی = از اهل) اصفهان. مدتی در آن شهر بزیست، سپس به سال 290 هـ . ق برای گزاردن حج به سوی ممالک (= بلاد) عرب سفر کرد. (= برای بجای آوردن مناسک حج، آنجا را ترک کرد.) و کتاب جغرافیای خود، مشهور به الأعلاق النفیسة را نوشت. گفته شده آن را به سال 290 هـ . ق در اصفهان نوشته، مجلد هفتم از آن به چاپ رسیده است.

(توضیح تکمیلی: ابن رسته کتاب  خود؛ الأعلاق النفیسة را در هفت مجلد نوشته بوده است. ولی دست روزگار از این اثر پرارزش فقط قسمت هفتم آن را باقی گذارده است./ قره چانلو، 1365: 5)

و از مهم ترین مباحث آن: یاد (= شرح و بیان) شهر مکه است و صفات (= کیفیات) آن، و راههای آن و یاد کعبه و بنای آن (= ساختمان آن) و خصوصیت های آن. یاد مدینه و آن یثرب است یا شهر پیامبر (ص)، ویژگی های شگفت آور شهرها، خصوصیات دریاها، مشخصه های رودها، شرح و بیان (= ذکر) اقلیم های هفتگانه و نام شهرهای مشهور آنها، ذکر راههای مدینة السلام (یعنی بغداد) و مدینۀ [منوره] و مکه به سوی دورترین شهرها ازجهات شرقی و غربی (= یعنی راههایی که از مدینه و مکه به سوی دوردست ترین بلاد می روند از جهت شرق و غرب.)

 

مدینه، و آن یثرب است؛ شهر پیامبر (که سلام و درود خدا بر او و خاندانش باد.)

و آن [شهری] است خوشبو، و بخاطر این خوشبویی گویند باغستانهای آن سخن می گویند. و عطر آن همه جا پراکنده می شود. و بویی که از خاک و زمین آن برمی خیزد [و در بویی که در زمین نمناکش است و در خاکش] و بوی خوش خاکش [و برکتی که از خاکش حاصل می شود] و نسیم دلنشین هوای آن، و نیز بوی خوشی که از کوی ها و دیوارهای آن برمی خیزد. [همه] دلیل بر آن است که [آنجا] را حرم نهاده اند (= قرار داده اند.)

و هر که از خانه ای عطرآگین بیرون می رود (= خارج شود)، و بوی هوا و خاک را در هر شهری استنشاق می کند، پس او ناگزیر می شود به گاه استنشاق از اینکه آن را بوی ناخوشی بیابد. [لاجرم به تجربه می داند که باید آن بوی را ناخوش دارد.] [و این ناخوشی نسبت به هر شهر تفاوت دارد.] [و آن، حسب چگونگی خصوصیات شهرها متفاوت است.] امّا (= جز اینکه = به غیر از این) مدینۀ پیامبر [این] چنین نیست.

گویند که: عطریات و بخورات بوی خوششان در مدینه چند برابر جاهای دیگر می گردد، اگرچه از بهترین نوع عطرها و بخورها باشند.

[گوید: و برای صیاح [نوعی بوی خوش] و عطر و بخورها و نضوح (= عطر عالی) [نضوح را جایی عطر ارزان قیمت معرفی کرده و جایی عطری عالی و گران] از بویهای خوش، زمانی که در آن [شهر] باشند، دو برابر آن [چیزی/ بوی خوشی] می شوند که در شهرهای دیگر برای آن یافت می شود، و اگرچه صیاحش بهتر (= نیکوتر)، و عطرش برتر (= فاخرتر)، و بخورش باارزش تر (= گرانبهاتر) باشد.]

و ای بسا شهر (= بسا شهرا) که عطر در آن دگرگون شود (= تغییر ماهیت دهد) و فاسد گردد، و بوی خوشش برود، همانند شهرستان اهواز.

و به تحقیق رشید (= هارون الرشید) اراده کرد (= قصد کرد = آهنگ آن نمود) که در انطاکیه مقام کند (= ساکن شود = سکونت گزیند)، [امّا] اهل آن (= یعنی اهل انطاکیه) آن [کار = تصمیم] را نپسندیدند. پس پیری از ایشان (= از اهل انطاکیه) به او گفت، در حالی که با وی خویشاوندی یافته بود: «ای امیرمؤمنان! اینجا جای شما و امثال شما نیست؛ برای اینکه (= چون، زیرا) عطریات (= عطرهای فاخر = عالی = ممتاز = بسیار مرغوب) در آن (= این شهر) فاسد می شود؛ تا آنجا که فایده ای از قسمت بیشتر آن حاصل (= عاید) نمی شود (= و فایدۀ زیادی از آن برنمی خیزد.)

و اسلحه (= سلاح) در آن زنگ می زند، اگرچه از قلعۀ هند [آن را] آورده باشند.

و نیز طبیعت [هوای] یمن و باران آن [این است که] چه بسا (= ممکن است = شاید هم) دو ماه [بارش] دوام یابد (= ادامه پیدا کند)، [در حالی که] در آن [حتی] یک روز سکون و آرامش نباشد. پس (= و) در آنجا اقامت نباید کرد [= اقامت را نشاید = شایستۀ سکنی گزیدن نیست.]

سپس مدینه را یاد کرد [= نام برد = ذکر کرد] و (= پس) گفت: اگر [در شهر مدینه] بر سر جاریه ای (= کنیزکی = دخترکی) سیاه اندکی نمک، و اندکی عطر فرومایه [= ارزان قیمت] که مکیان به چیزی نشمارند [از آنچه بهایی برایش نمی پردازند ... برای اهل آن]، بگذاری، آن (نمک و عطر) را رایحه ای چنان دل انگیز یابی که خانۀ هیچ عروس شریف زاده ای با آن برابری نتواند کرد [= با آن معادل = هم وزن = نتواند بود.]

[ذوی الأقدار = صاحبان شأن، توانگران، صاحبان حرمت و احترام، صاحبان قدر و درجه و رتبه و منزلت و مقام، قدرتمندان.]

حتی اگر هستۀ خرمای جدا شده ای [تکه تکه شده ای] را که در نزد اهل عراق بدبو شده باشد (= گندیده باشد = در نهایت گندیدگی و تعفن باشد)، زمانی که طولانی شود رهاشدنش، در نزد آنان (= یعنی به پیش اهل مدینه) در نهایت خوشبویی می شود (= به غایت خوشبو می شود.) [یعنی وقتی مدتی در مدینه بماند، بوی خوش پیدا می کند.]

از عثمان بن عبدالرحمن بن عبیدالله تیمی و نیز از سایر (= دیگران از) سالمندان (= سالخوردگان = پیران) مدینه روایت شده که: ساکنان مدینه در زمانهای گذشته قومی بودند که به آنها «صُعل» و «فالج» گفته می شد. سپس داود پیامبر (ع) با ایشان جنگید (= غزا کرد = به غزای ایشان شد) و صد هزار دختر باکره (= دوشیزه) از ایشان به اسیری گرفت. و خدا کرمی را بر ناحیۀ گردن آنها مسلط نمود، پس هلاک شدند. و قبور ایشان اکنون همانست که در دشت و کوه (اطراف مدینه) است.

محمّد بن حسن گوید: این قبرستان در ناحیۀ «جُـرف» می باشد.

گفته اند که: زنی از ایشان باقی مانده بود که در «زهره» می زیست. مرکبی از مردی کرایه نمود. و خواست تا به جای دیگر کوچ کند. و چون خواست سوار شود، بدنش از آن کرمها پوشیده شد. وی را گفتند: می بینیم که کرمهایی اندام تو را پوشیده است!؟ پاسخ داد: به همین طریق قوم من از بین رفتند. و سپس گفت: چه بسیار است بدنهای مصون و مالهای مدفون میان «زهره» و «داتون».

راوی گوید: آنگاه کرمها او را از پای درآوردند (= کشتند).

و روایت شده از عروة بن زبیر که گفت: «عمالقه» در [اطراف و اکناف] پراکنده شدند. پس تمامی مکه و مدینه و حجاز را مسکن گرفتند [= درتمامی مکه و مدینه و حجاز سکونت گزیدند = ساکن شدند.]

و هر قدر که خواستند، طغیان و سرکشی نمودند.

پس موسی پیامبر (که سلام بر او باد) لشکری از بنی اسرائیل را به سوی ایشان فرستاد (= گسیل داشت = برانگیخت)، پس آنها را در حجاز کشتار کردند (= قتل عام نمودند).

و گویند که: موسی پیامبر (که سلام بر او باد) آنگاه که خدای او را بر فرعون پیروزی داد، و او را (= یعنی فرعون را) و سپاهش را هلاک ساخت (= کشت)، به شام اندر شد و هر که را در آنجا بود، بکشت.

پس فرستاد (=گسیل داشت) آن لشکر را به سوی حجاز (= پس آن ارتش را به جانب حجاز فرستاد.) و به ایشان دستور داد کسی از آنان را که به حدّ رشد و بلوغ رسیده، باقی نگذارند (به قول متون قدیمی: بر کسی ابقاء نکنند).

(با این فرمان) به سوی آنان پیش رفتند [= بر سر آنان درآمدند] و خدای پیروزشان کرد (= نصرتشان داد)، پس [همگی آنها را] بکشتند، تا اینکه به پادشاه (=فرمانروای) آنها رسیدند در تیماء، که به او گفته می شد: ارقم بن ابی ارقم. پس او را هم کشتند و به فرزندش (= پسرش) که جوانی از بهترین مردمان بود، دست یافتند. و در کشتن او تردید کردند.

پس گفتند: او را زنده می گذاریم تا نزد موسی پیامبر (که سلام بر او باد) ببریم [تا اینکه بر پیامبر خدا موسی که سلام بر او باد، درآییم] پس (= تا – و) رأی و نظر او را ببیند.

پس متوجه [حضرت موسی (ع)] شدند [= به سوی موسی (ع) روی آوردند] در حالی که او (= آن جوان) با ایشان بود.

و خداوند جان موسی را گرفت (= میراند) قبل از آمدن (= رسیدن = ورود) لشکر [= و خداوند قبل از آمدن سپاه، موسی (ع) را قبض روح کرد = موسی (ع) قبل از آمدن سپاه وفات یافت.]

پس زمانی که مردم [از آمدن آنان = لشکر] شنیدند، به پیشواز ایشان رفتند تا از آنان بپرسند در مورد کارشان [= از آنها بپرسند که چه کار کردند و کار جنگ چه شد و به کجا رسید؟]

پس [لشکر] ایشان را خبر دادند به فتح (= پیروزی) خداوند بر آنان. (= از پیروزی که خداوند نصیبشان کرده بود، به مردم خبر دادند.) و گفتند: از آنان کسی را باقی نگذاشتیم مگر این جوان را. پس [= چرا که] جوانی نیکوتر از او ندیده ایم. او را زنده گذاشتیم [یعنی نکشتیم] تا بر پیامبر خدا (ع) درآییم [= به حضور پیامبر خدا برسیم] پس (= تا) دربارۀ او رأیش را (= نظرش را) را ببیند (= نظر خود را در مورد او به کار بندد.)

پس بنی اسرائیل به ایشان گفتند: بدرستی که این [کار شما] حتماً معصیت (= گناه) از [جانب] شماست. زیرا (= چرا که) با فرمان پیامبرتان مخالفت نموده اید (خلاف دستوراو اقدام کرده اید). نه! به خدا قسم هرگز بر بلاد ما [بر ما و سرزمین ما] داخل نخواهید شد [= به خدا قسم حق ورود به سرزمین ما را ندارید.] پس بین آنها و سرزمین شام حائل (= مانع) شدند.

پس لشکریان گفتند (یا: لشکر گفت): نیست سرزمینی زمانی که از سرزمینتان منع کنند (= بازدارند) بهتر از سرزمینی که از آن خارج شده ایم. (= یعنی آنگاه که (= چون) کسی را از سرزمین خویش بازدارند، بهترین سرزمینها از برای او سرزمینی باشد که از آن بیرون آمده است.)

گفت (= راوی گوید): و حجاز در این هنگام پردرخت ترین سرزمین های خدا بود و [= که] پاکیزه ترین آب را داشت. [پردرخت ترین و پرآب ترین سرزمین های خدا بود.]

گفت: و این نخستین بار بود که یهودیان بعد از عمالقه در حجاز مسکن می گزیدند. و این قبایل (= قبیله ها) از بنی اسرائیل بودند و قبایلی که یاد شده اند (= نام برده شده اند = ذکر شده اند) با ایشان از عرب [که] به تحقیق در مدینه کاخ ها (= دژها = برجها) ی بلندی گرفتند (= ساختند).

[این قبایل از بنی اسرائیل بودند و نیز از قبایل عربی بودند که نامشان همراه نام قبایل بنی اسرائیل ذکر شده است که در مدینه برجها ساختند.]

پس اوس و خزرج در مدینه ساکن شدند [= اقامت گزیدند] و اموال و برجها و درختان خرما را در دستان یهود یافتند (= دیدند که اموال و قلعه ها و نخلستانها در دست یهودیان است.] و دریافتند که [کثرت = برتری] شماره [افراد] و نیرو با ایشان است. پس خزرج مدت زمانی چند درنگ نمود.

سپس [= پس] بدرستی که از آنان خواستند از ایشان بر اینکه بین شان امان (= زنهار، پناه) باشد و پیمانی، که بدان از یکدیگر ایمن باشند [یعنی: عربها از یهودیان خواستند که بین شان معاهدۀ عدم تعرض! منعقد شود و مطابق آن پیمان نامه از دست یکدیگر آسوده و ایمن باشند.]

و ممانعت کنند بدان [= با آن پیمان = مطابق آن عهدنامه] از [تعرض و تعدی و تجاوز] هر که غیر از ایشانست (یعنی: در مقابله با غیر هم، با یاری هم، از خویش دفاع کنند.)

پس پیمان بستند و حلیف (= هم عهد = هم پیمان = هم قسم) و شریک شدند و به معامله (= داد و ستد) با یکدیگر پرداختند. پس مدت زیادی بر این منوال گذشت.

اوس و خـــزرج هم صاحب مال فراوان و افراد (= جمعیت) زیادی شدند [= اموال و افراد اوس و خزرج فزونی گرفت = صار معنی تحول یافتن می دهد، یعنی: پس از کمی مال و نفرات، اموال و افرادشان زیاد شد.]

پس زمانی که (= چون) دیدند [یهود] بنی قریظه و بنی نضیر حال (= وضع = حالت/ یعنی پیشرفت) آنان را، [از آنها] ترسیدند که (= بر اینکه) تسلط یابند بر آنها و بر خانه هاشان و اموالشان. (یعنی: یهودیان وقتی پیشرفت اوس و خزرج را دیدند، ترسیدند که آنها بیایند و بر آنها و اموال و منازلشان مسلط شوند.)

پس با ایشان بر سر خشم آمدند (=تنمر از نمر است و نمر به معنای پلنگ. یعنی برخوردشان با آنها پلنگ آسا شد!) تا اینکه آن عهد و پیمان را که میان ایشان بود، بشکستند.

و بنی قریظه و بنی نضیر [از نظر شمار و تعداد افراد] افزونتر و بیشتر (= زیادتر) بودند و به آنان (= آن دو قبیلۀ یهودی) کاهن می گفتند.

راوی گوید: [شهر] یثـــرب را در [زمان] جاهلیّت «غلبه» می نامیدند (= می خواندند) [= شهر یثرب در عصر جاهلیّت غلبه خوانده (= نامیده) می شد. چرا که (= برای اینکه)] یهودیان بر سر عمالیق (= عمالقه) فرود آمدند و بر آنان غلبه (= چیرگی) یافتند؛ و مهاجرین [وقتی] بر اوس و خزرج فرود آمدند، بر آنان غلبه (= سلطه) یافتند. و [= سپس] عجمها بر مهاجرین فرود آمدند و بر آنان غالب گردیدند.

و روایت شده از «محمّد بن طلحه» [که او هم روایت کرده] از عثمان بن عبدالرحمان که پیامبر خدا (که درود خدا بر او و خاندانش باد) انصار را نهی کرد از اینکه قلعه هایشان را ویران سازند (= منهدم کنند). و فرمود: بدرستی که آنها زینت و زیبایی دهندۀ مدینه هستند.

و روایت شده از «عروة بن زبیر» [که او هم از اسامه روایت کرده] که: رسول خدا (ص) از (یا: به) یکی از برجهای قلاع مدینه بالا رفته و فرمود: «آیا می بینید آنچه را که من می بینم؟ فتنه ها را همانند قطرات باران در لابلای خانه های شما می بینم.»

راوی گوید: وقتی اوس و خزرج در مدینه ساکن شدند (= اقامت گزیدند)، اموال و قلعه ها [ی فراوانی] بدست آوردند و [در آن زمان] با هم متحد و متفق بودند [= وحدت کلمه داشتند و در کارشان اجماع و یکرأیی بود.] اما بعدها جنگهای سخت و خونین برخاست [= نبردهای هول انگیز در میانشان واقع شد.] [و در آن جنگها] ایّام و مواطن و اشعار فراوانی حاصل شد.

[ایام: جمع یوم: مثل یوم بدر در اسلام یا یوم بسوس در جاهلیت] [مواطن: محل های نبرد باید باشد] [اشعار: احتمالا اشاره به اشعار حماسی و مفاخرات و ارجوزه های قبایل عرب.]

و این جنگها و اختلافها میان ایشان [همچنان] ادامه داشت [از بین ایشان زایل نشد] تا اینکه [تا آنکه = تا آن هنگام که] خداوند پیامبرش (ص) را برانگیخت (= به سوی ایشان فرستاد)، پس خداوند ایشان را به اطاعت از او عزیز (= گرامی) داشت.

و پس از آنکه ماجرای عقبه رخ داد [پس شد از ماجرای عقبه آنچه شد]. سپس از مکه بدر آمد (= درآمد = خارج شد = بیرون شد = برون آمد)، پس به مدینه درآمد (= به مدینه آمد) و بر (منزل) ابوایوب انصاری  فرود آمد (= نزول اجلال کرد) و در منزل ابوایوب سکونت گزید تا آنگاه که خانۀ خود را ساخت.

و روایت شده از خالد بن اسماعیل [که او هم از ابن جریح روایت کرده] که گفت: پیامبر خدا (که درود خدا بر او و خاندانش باد) در منزل ابوایوب اقامت گزید [= ساکن شد] و در [آنجا] قرآن بر وی نازل می شد و جبرئیل به نزد او می آمد تا اینکه (= تا آنگاه که) مساکن و مسجدش را بنا نمود.

و [زمین] مسجد مال دو پسر یتیم از [قبیلۀ] بنی نجار بود که در تحت تکفل اسعد بن زراره بودند. و کسی گوید که: سرپرستی این دو یتیم را ابوایوب انصاری بر عهده داشت، و نام آن دو یتیم سهل و سهیل پسران عمرو بود. پس پیغمبر (که درود خدا بر او و خاندانش باد) «مربد» را از ابوایوب خواست ( که به حضرتش بفروشد). پس ابوایوب گفت: ای پیامبر خدا! مربد از آن دو یتیم است، و (= که) من آنها را راضی می کنم. پس آن دو را راضی ساخت و آن [= زمین] را به حضرت رسول الله (ص) تقدیم داشت. پس پیامبر آنجا را مسجد نمود.

راوی گوید: پیامبر (ص) آن [مسجد] را دو بار بنا کرد: یک بار هنگامی که [به مدینه] آمد، با طولی و عرضی در حدود صد ذراع [یعنی صد ذراع در صد ذراع]، و [بار دیگر] زمانی که [خداوند خیبر را بر او گشود = فتح کرد] [مسجد را دوباره] بنا نمود و به اندازۀ سطح سابق (= مساحت سابق) [از خانه های اطراف] بر آن اضافه (= علاوه] نمود.

پس (دیواری) بین مسجد و قبله و جانب شرقی [تا بخش شمالی] (مقابل شام) برنهاد. امّا در قسمت غربی (دیواری یا نرده ای) نگذاشت. و زمین خارج مسجد مدوّر بود، مگر در آن قسمت که به سوی غرب قرار داشت. و نیز درهای آن دیوار به مسجد باز می شد.

و روایت شده است از امّ سلمه همسر پیامبر (ص) که آن بانو گفت: پیامبر خدا (ص) مسجدش را بنا کرد، همان که در مربد مدینه است (= پیامبر (ص) مسجدی را که در مربد مدینه است، بنا نمود.) آجرها و دیگر مصالح را (= دیگر آنچه را که بدانها برای بنای مسجد نیاز داشتند) در محل گرد آوردند.

پس رسول خدا (ص) بر پای خاست (= از جا خاست = برخاست) و ردایش را افکند ( و مشغول کار شد). پس چون مهاجر و انصار چنان دیدند، آنها نیز رداهایشان را بر زمین نهاده، لباسها را درآوردند و دسته جمعی مشغول کار شدند و با هم همصدا شده و می خواندند:

اگر ما نشستیم و پیامبر (ص) به عمل برخاست

هر آینه این کاریست که به ضلال (= گمراهی) انجامد.

راوی گوید: عثمان بن عفان مرد تمیزی بود. هر گاه خشتی می آورد، سعی می کرد که لباسش کثیف نشود. و هر گاه آن را (= خشت را) بر زمین می نهاد، غبار از آستین ها می زدود و به لباس خود نگاه می کرد که اگر خاکی بر آن نشسته، آن را تکان دهد (= بتکاند).

پس علی بن ابی طالب (علیه السلام) در او نگریست و این اشعار را سرود:

آیا آن کس که به ساختن (= عمران و آبادی) مساجد می پردازد

و در آن کار، نشسته و ایستاده، سخت می کوشد

با کسی که می بینی اش [که] از خاک پرهیز می کند، برابر است؟

[استفهام انکاری = یعنی که برابر نیست!]

پس عمار یاسر آن را شنید، پس آن را رجز قرار داد (= همانند یک رجز به تکرار و زمزمۀ آن پرداخت)، در حالی که او نمی دانست چه کسی از آن [در آن رجز] مورد اشاره است (= نمی دانست آن شعر برای چه کسی سروده شده است.)

پس عثمان [بر او] گذشت (= عبور کرد) (از کنارش رد شد) پس گفت (= به او گفت): ای پسر سمیه! من آن کس را که علی در این ابیات معترض (= یا: متعرض) وی شده است، نیک می شناسم. و در دستش چوبدستی بود (= با او جریده ای بود) (جریده: جمعش جراید به معنی شاخۀ بدون برگ درخت خرماست).

پس گفت: بس کن! وگرنه (= والا) با این چوبدست به چهره ات خواهم زد.

پس پیامبر (ص) سخن او را شنید، در حالی که زیر سایبانی نشسته بود. پس غضبناک (= برآشقته) شده و فرمودند: «عمّار پاره گوشت بین چشم و بینی من است. و کسی که به این حد به من نزدیک شده باشد، پس به نزدیکترین حد رسیده است.» و دست خود را روی چشمانش گذاشت. مردمان دست از مشاجره کشیدند. پس به عمار گفتند: پیامبر (ص) بخاطر تو خشمگین شده است. و ما می ترسیم دربارۀ ما آیاتی نازل شود. عمّار گفت: من او را خشنود می گردانم، همانطوری که به غضب آوردم. پس به نزد پیامبر (ص) رفت و گفت: ای رسول خدا (ص)! اصحاب تو از من چه می خواهند؟ فرمود: «تو از آنان چه می خواهی؟» گفت (= عرض کرد): قصد دارند مرا بکشند و خود خشتها را یک به یک می آورند و بر من دو تا سه تا بار می کنند. پیامبر (ص) دست او را گرفت، به دور مسجد گردانید، گرد و خاک صورتش را با دست خود می افشاند و می گفت: «ای پسر سمیّه! اصحاب من تو را نمی کشند، تو را آن گروه ظالم می کشند.»

و از ابن شهاب [زهری] روایت شده که گفت: ستونهای مسجد در زمان پیامبر (ص) کـُندۀ درخت خرما بود. و سقف مسجد به وسیلۀ شاخه ها و برگهایش پوشیده شده بود. و بر سقف مسجد بام گلینی نبود که جلوی باران را بگیرد. و هنگامی که باران می آمد، مسجد پر از گل و لای می شد. تقریباً مسجد همانند یک سایبان بود.

راوی گوید: پیامبر (ص) روزی بر عبدالله بن رواحه و ابی درداء خشم گرفت، زیرا که در دستشان چوبدستی از نی بود و در آن حال مسجد را ذرع می کردند. پس فرمود: «چه می کنید؟» عرض کردند: قصد داریم مسجد رسول خدا (ص) را همانند بناهای شام بنا کرده و کار آن را بین مهاجرین و انصار تقسیم کنیم. فرمود: «بدهیدش!» و چوبدستی را از آنان گرفت. و آن دو را تا در مسجد بیاورد و به درون راند. فرمود: «خیر! زیرا این همه شاخه است و چوب است و سایبان؛ همانند سایبان موسی.» عرض کردند (= سؤال کردند = پرسیدند): سایبان موسی چگونه بود؟ فرمود: «هنگامی که [بر پای] می ایستاد، سرش به سقف آن می رسید.»

از «ابراهیم بن قدامه» و او هم از پدرش روایت شده که گفت: که عثمان بن مظعون به دیوار قبله اشتباهاً تف = تفو کرده، و از این عمل بسیار غمگین بود. پس همسرش خولة السلمیه به او گفت: چیست که تو را غمگین می بینم؟ جواب داد: چیزی نیست جز اینکه بر سر نماز به محراب اشتباهاً تفو کردم. پس آن زن به سوی قبله شتافت و آن را بشست. و سپس آب معطری ساخت و آنجا را بدان عطرآگین نمود. و او اوّلین کسی بود که محراب را به عطر بیندود.

از «محمّد بن اسماعیل» و او هم از پدرش نقل نموده که: نزد عمر بن خطاب ظرفی [سبدی] پر از عود آوردند که این نوع عود امکان یافتنش برای مردم میسر نبود. گفت: عود را در مسجد بسوزانید تا همۀ مسلمانان بهره مند گردند. و این روش از زمان خلفا تا به امروز مانده است. به طوری که هر سال در مسجد عود می سوزانند.

و از «عبدالله بن محمد بن عمّار» و او هم از پدرش [و او هم] از جدّش روایت کرده اند که گفت: از شام یک مجمر نقره پرنقش و نگار به نزد عمر آوردند. عمر آن را به سعد داد و گفت: روزهای جمعه و ماه رمضان در آن عود بسوزان! راوی گوید: سعد در آن عود می سوزاند، و آن را برابر عمر بن خطاب می نهاد. تا اینکه ابراهیم بن یحیی بن محمّد والی مدینه شد. بفرمود آن را دیگرگونه ساختند و ساده نمودند [یعنی: نقش و نگار از آن برگرفتند.]

و از أنس بن مالک روایت شده است که گفت: آنگاه که پیامبر (که درود خدا بر او و خاندانش باد) رحلت کرد، و ابوبکر خلیفه شد، در مسجد تغییری نداد. پس زمانی که عمر به خلافت رسید، ستونهای چوبی مسجد را برداشت و ستونهای آجری بنا نمود، و دیوار طرف قبلۀ مسجد را امتداد داد. به طوری که حدّ دیوار عمر از قبله تا اولین ستونهای قبله که شامل مقصوره است، امتداد یافت.

و روایت شده است که: عمر بن خطاب دیوار قبله را به [تا ستونهایی که امروز مقصوره در کنار آنهاست، امتداد داد.] یا: نزدیک کرد. سپس عثمان بن عفّان آن را تا به محلی که امروز در آن واقع است [تا به دیواری که امروز وجود دارد، امتداد داد] یا: پیش برد. و بقیّۀ خانۀ عباس بن عبدالمطلب را که در کنار قبله و در سمت مغرب و به سوی شام بود، داخل در مسجد کرد. و قسمتی از خانۀ حفصه دختر عمر را که در سمت قبله بود، داخل در مسجد نمود. پس [مسجد] بدین حال [و هیأت و وضع] بود تا اینکه ولید بن عبدالملک [صحن مسجد] را وسیعتر نمود [یا: ولید بن عبدالملک بر وسعت آن بیفزود.]

و روایت شده است از دیگری از اهل علم، و برخی از آنها نسبت به برخی دیگر عالم ترند (= این روایت را گروهی از اهل علم روایت کرده اند، که برخی را نسبت به برخی دیگر زیادتهاست] که گویند: وقتی نامۀ ولید بن عبدالملک به عمر بن عبدالعزیز جهت ویران کردن و وسیع نمودن مسجد رسید، عمر بن عبدالعزیز بزرگان خاندان عمر را دعوت کرده و گفت: امیرالمؤمنین مرا نامه ای نوشته است که خانۀ حفصه را بخرم. امّا این خانه در محل سمت راست «خوخه» قرار داشت. و میان آن و منزل عایشه که قبر پیامبر (ص) در آن است، راهی بود [یک راه وجود داشت]. چنان بود که زنان در همان حال که در منزلهای خویش نشسته بودند، به سبب نزدیکی فاصله می توانستند با یکدیگر صحبت کنند. چون ایشان را دعوت کرد، گفت: امیرالمؤمنین مرا دستور داده است این خانه را بخرم و آن را داخل مسجد نمایم. گفتند: ما آن خانه را به چیزی نمی فروشیم. گفت: پس من خود آن را داخل مسجد خواهم کرد. گفتند: خود دانی! امّا راه عبور ما چه می شود؟ ما هرگز آن مسیری را که می آمدیم، رها نخواهیم کرد. پس خانه را ویران کرد و راه را به ایشان واگذاشت و آن را برایشان وسیعتر کرد. سپس [عمر بن عبدالعزیز] خواست که خانۀ فرزندان عبدالرحمان بن عوف را بخرد. ایشان سرباز زدند [= از فروش خانه خودداری نمودند]، پس او خانه را خراب کرد و داخل مسجد نمود.

عبدالرحمان بن حمید نقل می کند که: وسایل و لوازم زیادی از آنان در موقع خراب نمودن خانه از بین رفت و خانه های زیادی را وارد مسجد کرد. و از آن جمله بود اتاقهای پیامبر (ص).

آورده اند که: ولید بن عبدالملک به پادشاه [= قیصر = سزار] روم نوشت که: ما قصد داریم مسجد پیامبر بزرگ خود را تعمیر نماییم، پس با ارسال (= فرستادن) تعدادی کارگر و موزاییک رومی به ما کمک کن. راوی گوید: پادشاه روم بارهایی از موزاییک و بیست و چند کارگر و به قولی ده کارگر از برای او فرستاد، و نوشت: من برای تو ده کارگر فرستادم  که به صد کارگر می ارزد (= معادل صد کارگرند = هم ارزند با صد کارگر = در کارآیی با صد کارگر همسنگ و برابرند) و نیز هشتاد هزار دینار از باب کمک، و نیز زنجیرهایی که به آنها قندیلهایی بسته بود، فرستاد.

عمر بن عبدالعزیز به سال 91 هـ . ق مسجد را خراب کرد و به وسیلۀ سنگهای منقوش و موزاییک های رومی و مرمر آن را بنا نمود و سقف مسجد را با [چوب] ساج و آب طلا پوشانید. و حجرات [= حجره های = سکونت گاههای = منازل] همسران پیامبر (ص) را خراب کرد. و نیز قبر پیامبر (ص) را داخل مسجد نمود. آجرهای مسجد و اتاقها را به حرّه برد و در آنجا [= در حرّه] برای خود خانه ای (= ساختمانش را) بساخت.

راوی گوید: زمانی که عمر بن عبدالعزیز به دیوار سمت قبله رسید، بزرگان (شیوخ = ریش سفیدان) مدینه از قریش و انصار و عرب و حتی موالی را خواست. پس به آنان گفت: برای پی ریزی دیوار قبلۀ خویش حاضر شوید! و شاهد باشید تا بعداً نگویید عمر بن عبدالعزیز قبلۀ ما را تغییر داده است. و سنگی را از جا برنمی داشت مگر آنکه به جایش سنگی قرار می داد. بنابراین زیادتهایی که ولید بن عبدالملک در آنجا به عمل آورد، از شرق به غرب مسجد شش ستون اضافه نمود. و در سمت شمالی به دنبال ستونهای چهارپهلویی که بر روی قبر بود، چهارده ستون اضافه نمود که ده تا از آن ستونها را در آستانۀ مسجد و چهارتای دیگر را در زیر سقفهای قبلی قرار داد. و چهار ستون دیگر جلوی این ستون مربع در قسمت شرقی اضافه کرد. و بدین سان خانۀ پیامبر (ص) داخل مسجد قرار گرفت. و سه ستون هم در زیر سقفهای مسجد باقی ماند.

عمر بن عبدالعزیز هنگامی که مسجد را بنا می نمود، چهار مناره در چهار زاویۀ مسجد قرار داد (= ساخت).

کثیر بن جعفر گوید: منارۀ چهارمی مشرف به خانۀ [بنی] مروان بود. هنگامی که سلیمان بن عبدالملک حج گزارد، مؤذن که اذان می گفت، چون مشرف بر خانه بود، ناراحت شده، دستور داد آن مناره را تا پشت بام مسجد خراب کنند.

و قول چندین تن از اهل علم نقل شده که: نوشته های مسجد را عمر بن عبدالعزیز نگاشته است [عمر بن عبدالعزیز همان کسی است که نوشته های مسجد را کتابت کرده است.] و نیز او همان کسی است که کتیبه ای را که در قبلۀ مسجد رسول خدا (ص) است، نوشته است، که (= و) اولش ام القرآن است تا آخر، و بعد از آن «والشمس وضحاها» تا آخر «قل اعوذ برب الناس» است. این کتیبه در دیواریست که وقتی از خانۀ مروان داخل شوی، در طرف راستت قرار دارد و پایان این کتیبه تا در علی امتداد دارد.

قبل از ولایت (= استانداری = فرمانداری) عبدالواحد البهزی مسجد کنگره ای نداشت. او دستور داد برای مسجد کنگره بسازند. و حروری ها [یعنی: خوارج که بر علی علیه السلام خروج کردند و در حروراء تجمع نمودند و به این نام معروف و مشهور شدند.] [زمانی که به مدینه حمله کردند] کتیبه ای را که در سمت قبله و در صحن مسجد بود، شکستند.

هنگامی که ابن عطیّه به سال 128 هـ . ق والی مدینه شد، آن کتیبه را تعمیر نمود. و زمانی که داود بن علی از طرف سفاح در سال 132 هـ . ق والی مدینه شد، تصمیم گرفت کتیبه های شکستۀ مسجد را با کمک صالح بن کیسان تعمیر و اصلاح نماید. امّا قبل از اتمام آن درگذشت، و زیاد بن عبیدالله آن را به اتمام رسانید. و برای این امر یکی از موالی مدینه را که نامش ابن غزّاله بود، بدان کار گمارد. آنچه را که او تعمیر و تکمیل نموده، این است:

«بسم الله الرحمن الرحیم. لاإله إلا الله، وحده لاشریک له، محمّد عبدالله و رسوله، أرسله بالهدی و دین الحقّ لیظهره علی الدین کلـّه و لو کره المشرکون. أمر عبدالله أمیرالمؤمنین بتقوی الله و طاعته، والعمل بکتاب الله و سنّة نبیه صلی الله علیه و آله، و بصلة الرح، و تعظیم ما صغّر الجبابرة من حقّ الله (= و بزرگداشت آنچه از حق الله که ستمگران آن را خرد و کوچک کردند)، و تصغیر ما عظـّموا من الباطل، و إحیاء من أماتوا من الحقوق، و إماتة ما أحیوا من العدوان (= و میراندن آنچه از دشمنی ها که زنده کرده اند)، و أن یطاع الله و یعصی العباد في طاعة الله، و الطاعة لله و لأهل طاعة الله، و طاعة لأحد فی معصیة الله، یدعو إلی کتاب الله و سنة نبیه، و إلی العدل في أحکام المسلمین و القسم بالسویّة في فعلهم، و وضع الأخماس في مواضعا ألتی أمر الله بها لذوي القربی و الیتامی و المساکین.»

پس زمانی که ابن غزاله کار را به انجام رسانید، نزد زیاد بن عبیدالله آمد و دستمزد خویش را مطالبه نمود. زیاد که مردی تندخوی بود، به او گفت: ای ابن غزاله! هر گاه دیدی که ما به آن فرمانها (= که در آن کتیبه است) عمل کردیم، بازآی و مزد خود بستان.

راوی گوید: زمانی که ولید بن عبدالملک در سفر حج به مدینه آمد، موقعی بود که عمر بن عبدالعزیز کار مسجد را به اتمام رسانیده بود. ولید گرداگرد مسجد می گشت و در بنای آن نظر می کرد. و چون سقف مقصوره را بدید، به عمر بن عبدالعزیز گفت: ای کاش تمام سقف را مثل این ساخته بودی! عمر گفت: ای امیرالمؤمنین! در آن صورت هزینۀ بسیاری برمی داشت. ولید گفت: چه باک!

راوی گوید: [در آن صورت] هزینه اش معادل چهل هزار دینار می شد.

راوی گوید: سپس به قبر (شریف) پیامبر (ص) رسیدند. ولید گفت: ای اباحفص! چه کسی در این قبر است؟ (عمر) گفت: پیامبر (ص) و ابوبکر و عمر.

راوی گوید که: عمر بن عبدالعزیز در سال 88 هـ . ق شروع به [ایجاد و احداث] بنای (= ساختمان) مسجد کرد. وسپس آن را در سال 91 هـ . ق به اتمام رسانید. و در همین سال ولید بن عبدالملک حج گزارد.

راوی گوید: مسجد با آن زیادتها که ولید بن عبدالملک در آن کرده بود، باقی بود تا زمان حکومت ابوجعفر عبدالله بن محمّد بن علی [یعنی منصور دوانیقی]، پس او همتش را بر این گماشت [به این اهتمام کرد = تصمیم گرفت] که مسجد را مجدداً توسعه دهد، و در این کار با مردم مشورت کرد. پس حسن بن زید به او نامه نوشت. و برای محلی را که جایگاه جنازه ها «تابوتها» بود، توصیف کرد. و گفت: اگر مسجد از ناحیه شرق توسعه یابد (= وسعت پیدا کند)، قبر رسول خدا (ص) در وسط قرار خواهد گرفت.

ابوجعفر عبدالله به حسن بن زید نوشت که: آنچه را که تو ذکر کردی، من می دانستم. اسمی از خانۀ عثمان بن عفّان نبر! پس ابوجعفر درگذشت و بر آن چیزی نیفزود (= مسجد را توسعه نداد).

سپس مهدی عباسی به سال 160 هـ . ق به حج رفت و به هنگام بازگشت، به مدینه وارد شد. و در سال 161 هـ . ق جعفر بن سلیمان را والی مدینه قرار داد. و به او دستور داد که مسجد را توسعه دهد و عامل بنای مسجد، «ابن عاصم بن عمر بن عبدالعزیز» و «عبدالملک بن شبیب غسّانی» را متولی ساختمان قرار داد. و چون ابن عاصم درگذشت، به جای او عبدالله بن موسی حطمی را مسؤول گردانیدند. او مسجد را توسعه داد. این توسعه در حدود 100 ذراع و از طرف شمال بود. از طرف قبله و شرق و غرب توسعه داده نشد. آن اضافت شامل بود بر: ده ستون از صحن مسجد تا شبستان زنان، و پنج ستون جهت شبستان زنان در قسمت شامی ساخت. و قبل از بنای مسجد مهدی دستور داده بود ساختمانهای اطراف را برآورد کنند، پس از آن خریداری شد. از جمله خانه هایی که به مسجد داخل شد، خانۀ ملیکه بود. و در سنۀ 165 هـ . ق تعمیر و بنای مسجد به اتمام رسید. بنای جدید نورگیر مسجد را تا خانۀ عمر مسدود کرده بود. لذا مهدی دستور داد شبستان را خراب و هم کف مسجد بسازند.

 

غالی بیخود علی پرستی نکند

گویند علی به مسجد آمد و خفتگان را بیدار کرد. با پایش به ابن ملجم زد و او خود را در عبایی پیچیده بود. بدو گفت: «برخیز! می بینم که تو همان کسی باشی که به گمانم می رسد.» و دو رکعت نماز بامدادی را آغاز کرد. ابن ملجم آمد و بر فرق او زد. همان جایی که پیامبر دست خود را نهاد و گفت: «پلیدترین مردم احیمر ثمود است و آن کسی که این را (محاسن علی را) از این (از خون [سر] او) خضاب کند.»

روایت کرده اند که عمرو بن عبدود همان جا را در جنگ خیبر ضربت زده بود. ضربت کشنده نبود ولی زهر در آن اثر کرد و مردم با هیجان به سوی او آمدند و او را گرفتند. علی گفت: «او را مکشید. اگر زنده ماندم که دربارۀ او تصمیمی خواهم گرفت و اگر مُردم، شما دانید و او.»

سه روز زنده بود و سپس درگذشت. روز جمعه هفدهم ماه رمضان و این همان روزی بود که به پیامبر در آن وحی شده بود. و همان روزی بود که بدر را فتح کردند.

 

 

از صفحات 889 و 890 جلد دوّم کتاب «البدء والتاریخ» (= آفرینش و تاریخ)، 2ج، نوشتۀ مطهر بن طاهر مقدسی، ترجمۀ دکتر محمّدرضا شفیعی کدکنی، تهران، نشر آگه، چاپ چهارم، تابستان 1390.

جبه جی از اینسایکلوپدیا اسلامیکا

جُبّادار (یا جُبّه دار) ، عنوان رئیس کارخانه های اسلحه سازی و اسلحه خانه های دولتی (جُبّاخانه / جُبّه خانه ) در ایران و عثمانی .

جُبّه دار از ترکیب واژة مغولی جُبّه به معنای سلاح و زره ، و واژة فارسی دار تشکیل شده است (دورفر، ج 1، ص 284). تحقیق در بارة ریشة واژة جبّه در زبان مغولی دشوار است . دورفر احتمال می دهد که این واژه از ریشة جو ( u §dju/g ) مشتق شده باشد، اما از لحاظ کاربرد واژه ، جبّه در میان مغولها به معنای زره بوده و جبّه چی به زره ساز اطلاق می شده و امروزه در زبان مغولی جبّه به معنای نیزه به کار می رود ( رجوع کنید به ج 1، ص 284ـ286).

در ترکی چَغَتایی ، جیباوان به معنای سلاحِ پوشیدنی (زره ) است ( رجوع کنید به استرآبادی ، ص 144) اما در ترکی امروز، جَبَه به معنای تیر و پیکان ، زره و جوشن و نیز برقِ شمشیر و خدنگ ، و جَبَه جی باشی به معنای رئیس گروه زره پوشان لشکر است ( رجوع کنید بهسامی ، ذیل واژه ؛ دورفر، همانجا). همچنین واژه های جبلامیشی به معنای جنگاوری ( رجوع کنید به رشیدالدین فضل اللّه ، ج 1، ص 188، ج 3، تعلیقات روشن و موسوی ، ص 2347ـ 2348)، جِبَلاؤو/ جِبَلگو/ جِبَلکو به معنای مهیّای جنگ و زره پوش ، و اسب جبلاؤو یا جِبلکو به معنای اسب زره پوش و آمادة جنگ ( رجوع کنید به همان ، ج 1، ص 336، 369، ج 3، تعلیقات روشن و موسوی ، ص 2348؛ دورفر، ج 1، ص 283) از واژة جِبَه گرفته



شده است . این واژه در گویشهای مختلف به صورتهایی چون جَبَه ، جَبَّه ، جَبّا، جَیْبَه ، جَیْبا نیز به کار رفته است ( رجوع کنید بهشاد؛ کاتوزیان تهرانی ؛ افغانی نویس ، ذیل همین واژه ها؛ نیز رجوع کنید بهادامة مقاله ). ظاهراً واژة جبّه با معانی مذکور با واژة جُبّه به معنای نوعی لباس روپوش در عربی متفاوت است . هرچند این اشتراک لفظی سبب شده تا برخی جبّه در زبان مغولی و ترکی را نیز واژه ای در اصل عربی بدانند (برای نمونه رجوع کنید به شرتونی ؛ جُرّ، ص 377؛ معین ، ذیل واژه )، اما دورفر (ج 1، ص 284ـ286) معتقد است که این واژه از ترکی و مغولی به عربی و فارسی و زبانهای دیگر راه یافته است .

جُبّه به معنای سلاح و زره ، «جُبّه پوش » به معنای سرباز مسلح و زره پوش ، و «جُبّه و جوشن »، «جیر و جِبِه » یا «چیر و جِبِه » به معنای تجهیزات جنگی است . واژه های هم خانوادة جُبّه در متون قرن هفتم و پس از آن نیز فراوان به کار رفته است ( رجوع کنید بهشمس منشی ، ج 2، ص 16، 46، 49؛ طهرانی ، ج 1، ص 196، 202، 274، ج 2، ص 411، 418؛ عالم آرای صفوی ، ص 127؛ عالم آرای شاه طهماسب ، ص 83؛ منشی قمی ، ج 1، ص 274).

بر اساس متون تاریخی ، واژة زرّادخانه (به معنای اسلحه خانه )، که پیش از دورة مغول کاربرد بیشتری داشته (برای نمونه رجوع کنید بهبیهقی ، ص 7، 31، 92، 592، 738، 784)، از حدود قرن نهم جای خود را به واژه های جُبّه خانه / جُبّاخانه و قورخانه داده است ( رجوع کنید به طهرانی ، ج 1، ص 112، ج 2، ص 392، 481، 492). به احتمال بسیار، به کاربرده شدن اصطلاح «جُبّه خانه » در تاریخ قم (تألیف در 378؛ ص 61) نیز کار مؤلف آن ، حسن بن محمد قمی ، نبوده و مترجم فارسی آن در قرن نهم ، حسن بن علی قمی ، از این واژة رایج در عصر خود استفاده کرده است . در دورة صفوی (ح 906ـ1135)، علاوه بر مکانهای نگهداری اسلحه و مهمات ، به کارخانه های اسلحه سازی بیشتر جُبّه خانه / جُبّاخانه ، و به انبارهای تسلیحات بیشتر قورخانه یا سلاح خانه / سلیح خانه گفته می شد. هر چند که در متون ، تفکیک مشخص و ضابطه مندی میان مصادیق این واژه ها صورت نگرفته است ( رجوع کنید بهقورخانه * ؛ رستم الحکما، ص 89).

در دورة صفوی ، پس از شکست خوردن ایرانیان در جنگ چالدران (920) به سبب نبودن سلاحهای جدید در ارتش صفوی ، دولت درصدد اصلاح ارتش و تهیة توپ و تفنگ و سلاحهای جدید برآمد و به کمک تجارب نظامیان اروپایی ، کارخانه های اسلحه سازی و توپ ریزی بزرگی در اصفهان ایجاد شد و جبّاخانة دولتی نیز دایر گردید ( رجوع کنید بهبیانی ، ص 71). به نوشتة شاردن (ج 7، ص 328)، در اصفهان سلاح و مهمات در جبّاخانه ای واقع در کنار دروازة مطبخ که در جنوب شرقی قصر عالی قاپو قرار داشت ، تهیه می شد. وی در جای دیگر (ج 7، ص 483) قلعة طَبَرَک * (تبرک ) را جبّه خانة مرکزی ایران معرفی کرده ، اما کمپفر (ص 90) جبّه خانة قلعة طبرک را مخصوص اسباب و ادوات توپخانه دانسته است . دو جبّه خانة مهم دیگر نیز وجود داشت : یکی در ایروان که به منظور مقابله با عثمانی و انجام دادن عملیات برضد آن تعبیه شده بود و دیگری اسلحه سازی خاه ( رجوع کنید بهمینورسکی ، ص 126).

نخستین اطلاعات دقیق در بارة رئیس جبّه خانة دولتی ، یعنی منصب جبّـادار باشیگری ، مربوط به دورة صفوی است (برای دوره های پیشین رجوع کنید بهسلاحدار * ). در ابتدای دورة صفوی ، جبّـاداران نیز مانند بسیاری دیگر از صاحب منصبان لشکری و کشوری از میان مقربان قزلباش تعیین می شدند اما از زمان شاه سلیمان اول (حک : 1077 یا 1078ـ 1105) این منصب به خواجه های سفید تفویض شد (میرزا سمیعا، ص 19؛ انصاری مستوفی الممالک ، ص 68). اصطلاح خواجه های سفید در برابر خواجه های سیاه به کار می رفت و رئیس هر گروه صد نفره از آنان را یوزباشیِ آغایان سفید می گفتند. معمولاً منصب جبّادارباشی به یوزباشی آغایان سفید می رسید ( رجوع کنید به میرزا سمیعا؛ انصاری مستوفی الممالک ؛ مینورسکی ، همانجاها).

از کارکنان دفتری جبّاخانه (ابواب جمعی )، یکی «صاحب جمع » جبّاخانه بود که آمار سلاحها و اموال را در دفتر ثبت می کرد و دیگری «مشرف » جبّاخانه بود که بر کار صاحب جمع و دیگر کارکنان جبّه خانه نظارت می کرد و آمار و اطلاعات جبّه خانه را نیز به اطلاع وی می رساندند ( رجوع کنید بهمیرزا سمیعا، ص 29؛ مشیزی ، ص 255، 258؛ علی نقی نصیری ، ص 70). سایر کارکنان جبّه خانه زیرنظر جبّادارباشی کار می کردند و نظارت بر حضور و غیاب و میزان مواجب آنان نیز با تأیید وی بود ( رجوع کنید به انصاری مستوفی الممالک ، ص 68ـ69؛ میرزا سمیعا، همانجا). طبق گزارش علی نقی نصیری (ص 2، 70) مواجب جبّادارباشی ، بدون احتساب جیره ، سالانه سیصد تا چهارصد تومان و مواجب مشرف چهل تومان بود (نیز رجوع کنید بهباستانی پاریزی ، ص 186). کمپفر (ص 148ـ150) در عداد طبقات مختلف کارکنان زیردست جبّادارباشی ، علاوه بر کارکنان دفتری ، از چاقوسازان ، پیکان سازان ، باروت سازان ، زره سازان ، مهیّا کنندگان وسایل آتش بازی و نیز سایر افرادی که در ساخت سلاحهای گوناگون فعالیت داشتند، نام برده است (نیز رجوع کنید بهمینورسکی ، همانجا). جبّادارباشی برای جبّه خانه ها و قلعه های انبار تسلیحات در ولایات مختلف نیز تحویلدار تعیین می کرد و حکام ولایات در باب امور مربوط به ادوات جنگ ، موظف به اطاعت از او بودند ( رجوع کنید به میرزا سمیعا، همانجا). جبّادارباشی در سفرهای جنگی گاه مسئولیت حمل سلاحها و ادوات قلعه گیری را تا میدان نبرد برعهده می گرفت ( رجوع کنید به محمد معصوم ، ص 166). امور توپخانه برعهدة جبّادار نبود و توپچی باشی به آن رسیدگی می کرد ( رجوع کنید به کمپفر، ص 150).

در جبّه خانه علاوه بر تسلیحات و تجهیزات جنگی ، سلاحهای زینتی و اشیای گرانبهایی چون آیینه ، پرده های نقاشی ، دوربین و اشیای ظریف زینتی که امرای خارجی به دربار هدیه می دادند و خلعتها و هدایایی که شاه به دیگران می داد، نگهداری می شد. جبّادارباشی و کارکنان جبّه خانه مسئولیت حفظ این اشیا را نیز برعهده داشتند ( رجوع کنید به عالم آرای شاه طهماسب ، ص 128، 143ـ144، 185؛ کمپفر، ص 149ـ 150؛ عالم آرای صفوی ، ص 119). در جشنها و مراسم مربوط به تشریفات دربار، جبّـادارباشی نیز حضور داشت و معمولاً شمشیرهای مرصع یا دیگر سلاحهای تزئینی را به لباس شاه و شاهزادگان صفوی می بست ( رجوع کنید بهمحمدابراهیم نصیری ، ص 110). گاه در مراسم استقبال از ایلچیها و سفرای خارجی نیز جبّادارباشی در کنار یوزباشیها و مقامات نظامی حضور داشت ( رجوع کنید به محمدمعصوم ، ص 251). در سفرهای شاه نیز جبّادارباشی با هیئت و لباسی تشریفاتی (کلاه رسمی بر سر و سوار بر اسبی با دهنة زرین و جل و زین نقره دوزی شده ) در دستة سواره نظام همراه شاه بود (فلور، ص 33ـ34). در واقع ، جبّـادارباشیگری از مناصب مهم و جبّـادار از مقربان شاه بود، چنانکه محمدابراهیم نصیری در دستور شهریاران (ص 260ـ262) فردی به نام محمودبیگ جبادارباشی را «محرم حرم سلطانی » خوانده و شفاعت او را در حق یکی از گناهکاران و مغضوبان شاه مؤثر و مقبول گزارش کرده است (نیز رجوع کنید به میرزا سمیعا، همانجا؛ در بارة اسامی شماری از جبّه داران مشهور در دورة صفوی رجوع کنید بهبوداق منشی قزوینی ، ص 157؛ منشی قمی ، ج 2، ص 623؛ محمدمعصوم ، ص 246ـ247؛ حسینی استرآبادی ، ص 255؛ انصاری مستوفی الممالک ، ص 24، 27).

نظارت بر نحوة کار جبّـادار و حسابرسی مالی جبّه خانه برعهدة «ناظر بیوتات » بود که بر کار بیوتات سی وسه گانة سلطنتی نظارت می کرد ( رجوع کنید به میرزاسمیعا، ص 12؛ سانسون ، ص 30ـ31).

نادرشاه افشار در دورة حکومتش (1148ـ1160)، پس از سازماندهی ارتش دائمی ، بر تعداد جبّاخانه ها افزود تا ساختن اسلحه با سرعت بیشتری انجام شود، به طوری که جبّاخانه ها در هر روز پانزده تفنگ تولید می کردند (وارد، حواشی شعبانی ، ص 345). در این دوره جبّه خانة مرکزی به قلعه ای در کرمانشاه منتقل شد تا به ولایات سرحدی ایران و عثمانی و میدانهای جنگ با عثمانی نزدیک باشد. طبق نوشتة گلستانه (ص 23ـ24)، ذخایر نظامی فراوانی از توپ ، گلوله ، خمپاره ، باروت و اسباب یورش و قلعه گیری در این قلعه فراهم آمده بود (نیز رجوع کنید به مروی ، ج 3، ص 887). نادر همچنین برای مقابله با طوایف سرکش در نواحی شمال شرق و پشتیبانیِ لشکرکشیهای خود در این نواحی ، جبّاخانه ای در مرو داشت . میرزامحمدکاظم مروی ، مؤلف عالم آرای نادری ، در حدود 1159 نویسنده و صاحب کار توپخانه ، قورخانه و جبّاخانة مرو بود که همراه با توپچی باشی و جبّادارباشی مرو، محاسبة قدیم و جدید این مراکز نظامی را به نادر تقدیم کردند ( رجوع کنید به مروی ، ج 3، ص 966، 1084ـ 1085). در جنگهای مرزی نیز جبّادارباشی و توپچی باشیِ نزدیک ترین جبّه خانه ، در جنگ حضور داشت ( رجوع کنید بههمان ، ج 3، ص 1103).

در دورة زندیه (ح 1163ـ 1208)، جبّه خانة قلعة کرمانشاهان پس از چهارده ماه مقاومت ، سرانجام به تصرف کریم خان زند در آمد و در این دوره نیز به عنوان انبار اسلحه و قورخانه از آن استفاده می شد. از این دوره به بعد به جای جبّه خانه ، بیشتر واژة قورخانه به کار می رفت ( رجوع کنید به گلستانه ، ص 232، 251، 254). جبّه خانة مرکزی اصفهان در دورة صفوی با سلاحها و اشیای گران قیمتی که در آن نگهداری می شد، ظاهراً تا این دوره باقی بوده است . طبق گزارش رستم الحکما (ص 441)، در مراسم استقبال از سفیران عثمانی و هند و سند و دیگر سفرای خارجی ، در زمان علی مرادخان زند (حک : 1196ـ1199)، اشیای زینتی و گران قیمت جبّاخانة صفوی را در چهارسوی بازار سلطانی به تماشا گذاشتند (قس همان ، ص 210).

در دورة قاجار (1210ـ1344)، با اینکه واژة قورخانه / غورخانه کاربرد بیشتری داشت ( رجوع کنید به مفتون دنبلی ، ص 188؛ ظهیرالدوله ، ج 1، ص 4، 20ـ21، 51؛ فرمان ها و رقم های دورة قاجار ، ج 1، ص 186ـ189؛ مدرسی و دیگران ، ص 477ـ479)، واژه های جُبّه خانه ، جَبّاخانه ، جَبّاه خانه و جُبّـه دارباشی نیز همچنان به کار می رفت ( رجوع کنید بهاعتمادالسلطنه ، ص 49؛ سپهر، ج 2، ص 670، 692، 921، 923؛ اعتضادالسلطنه ، ص 408، 470؛ مدرسی و دیگران ، ص 183ـ184؛ اوبن ، ص 65، پانویس ).

در تشکیلات نظامی دولت عثمانی جَبَه جی یا جَبَه دار نام اُجاقی (صنفی ) بود که برای سربازان ینی چری ، ادوات جنگی فراهم می کرد و ساخت و تعمیر و نگهداری از آن را برعهده داشت (پاکالین ، ج 1، ص 261ـ262). تاریخ دقیق پیدایی این اجاق روشن نیست ، اما نخستین نشانه ها از حضور آن به نیمة قرن نهم (هم زمان با کاربرد آن در ایران ) بر می گردد.



عالی رتبه ترین صاحب منصب این اجاق ، جبّه دارباشی یا جبّه جی باشی بود که جایگاهش در تشریفات ، پس از کدخدای دربانها و پیش از توپچی باشی بود ( د. ا. د. ترک ، ذیل «جبّه جی » ؛ شوکت ، ص 45؛ اوزون چارشیلی ، 1368ـ 1377 ش ، ج 1، ص 579؛ پاکالین ، ج 1، ص 262). پس از جبّه دارباشی ، چهارکدخدا و سپس چاووش باشی جبّه داران ، به ترتیب ، مقام حضور داشتند ( د. ا. د. ترک ، همانجا؛ اوزون چارشیلی ، 1988 ب ، ص 418ـ419؛ پاکالین ، ج 1، ص 263ـ 264). پس از آنها فرماندهان قسمتها و گردانهای مختلف و سپس اعضای اجاق ، که پرشمارترین و در عین حال دون پایه ترین افراد این تشکیلات بودند، قرار داشتند. این افراد که در بدو پیوستن به اجاق ، «شاگرد» و پس از گذرانیدن دوره های معیّن ، «استاد» خوانده می شدند، از میان پسران و جوانان غیرترک (عجمی اوغلان ) انتخاب می شدند ( د. ا. د. ترک ، همانجا؛ اوزون چارشیلی ، 1368ـ1377 ش ، همانجا؛ الدولة العثمانیة ، ج 1، ص 391). به داوطلبانی که در اثنای جنگ ثبت نام می کردند، «جبّـه دار جانباز» گفته می شد ( د. ا. د. ترک ، همانجا). اجاق جبّـه دار هم مانند اجاق ینی چری به گردانها و بخشهایی تقسیم می شد. تعداد گردانها معمولاً 66 و افراد بخشها 62 تن بود (همانجا).

در بخش کارکنان اداری و دفتری این اجاق ، «کاتب جبّه جی لر» و «محاسب »، ثبت و ضبط امور جاری و ثبت هزینه ها و صورت حسابهای جبّه خانه را برعهده داشتند. محاسب را سرخلیفه یا خزانه دار نیز می خواندند. به هنگام تعویض جبّه دارباشی ، بر اساس اسناد و دفاتر، جبران کمبودها نیمی برعهدة جبّه دارباشی و نیم دیگر بر عهدة سرخلیفة جبّه خانه بود ( رجوع کنید به د. ا. د. ترک ؛ شوکت ، همانجاها؛ پاکالین ، ج 1، ص 262ـ 263). تعداد جبّه داران در دوره های مختلف حکومت عثمانی متغیر بود، چنانکه در دورة سلیمان قانونی (حک : 926ـ974) هفتصد تن ، در اواخر قرن دهم چهارهزار تن ، و در زمان سلطان مراد چهارم (حک : 1032ـ1049) بین هفت هزار تا هشت هزار تن بود که بعدها به 500 ، 2 تن تقلیل یافت (شوکت ، ص 104؛ د. ا. د. ترک ، همانجا). حقوق جبّه داران به صورت علوفه * یا مواجب ، سه ماه یک بار پرداخت می شد. سالی یک بار نیز سی آقچه به عنوان پول کمان (عادتِ کمانْبها) به آنان پرداخت می شد ( د. ا. د. ترک ، همانجا؛ الدولة العثمانیة ، ج 1، ص 392). در برخی قلعه های مرزی ، گاه به فرماندهانی از ینی چریان که در رأس جبّه داران قرار می گرفتند، جبّه دارباشی می گفتند اما معمولاً برای اینکه این افراد با جبّه داران اصلی در مرکز اشتباه گرفته نشوند، آنها را قائم مقام جبّه دارباشی می خواندند ( د. ا. د. ترک ، همانجا).

برای تأمین لوازم موردنیاز جبّه خانه ، هزینه ای به نام آقچة مهمات ، در خزانة دولت تخصیص داده می شد. کار ارسال مهمات به جبّه خانه های دور از مرکز را افراد معتمد به درخواست قائم مقامان جبّه دارباشی انجام می دادند (همانجا؛ برای اطلاعات بیشتر رجوع کنید بهاوزون چارشیلی ، 1988 الف ، ج 2، ص 23ـ31).

اجاق جبّه دار با الغای اجاق ینی چری در 1241/1826، از میان رفت اما اندکی بعد، با سازمان جدیدی به نام «جبّه خانة عامره » دوباره شکل گرفت . طبق قانون مقرر، به جای واژة جبّه دارباشی ، تعبیر «جبّه خانه جی باشی » به کار رفت . تعداد افراد اجاق 054 ، 1 تن بود و محدودیت سنی پانزده تا سی سال برای آنها مقرر شده بود. بعداز جبّه خانه جی باشی ، ناظر جبّه خانه جای می گرفت . ناظر، مسئول امور فنی جبّه خانه بود ( د.ا.د.ترک ، همانجا؛ باشباقانلق عثمانلی آرشیوی رهبری ، ص 153ـ154).

طبق نظام جدید، افراد جبّه خانه به دو شاخة اصلی تقسیم می شدند. هریک از این شاخه ها (به نامهای بلوک باشی چپ و راست ) تحت فرماندهی دو فرمانده قرار داشتند. فراتر از آنها دو «بش یوز (پانصد) باشی » و یکی «باش (سر) بلوکباشی » قرار می گرفت . در رأس هر پنج صف 105 نفری ، که تحت فرمان باش بلوکباشی بودند، یک یوزباشی قرار داشت . در پایین ترین ردة فرماندهی ، سرجوخه قرار داشت که ده سرباز تحت فرمانش بودند. برای هر صف یک پیشنماز، یک سنجق دار و یک چاووش و برای همة آنها دو کاتب بازرسی ، طبیب و جراح تعیین شده بود و طبق نظامنامة جدید، سربازان جبّه دار هر روز در سربازخانه ها، به مشق نظامی مشغول می شدند و روزهای دوشنبه و پنج شنبه می بایست به تعلیم تیراندازی می پرداختند ( د.ا.د.ترک ، همانجا).

در جبّه خانه ، هر سرباز موظف می توانست بعد از دوازده سال خدمت ، به دلخواه خود بازنشسته شود. اگر به سبب کهولت یا بیماری بازنشسته می شد نصف حقوق خود را می گرفت و در صورت زخمی شدن در جنگ ، با دو سوم حقوق یا بیشتر بازنشسته می شد (همانجا).

اجاق جبّه جی در عثمانی از تشکیلاتی منسجم و قانونمند برخوردار بود، به طوری که باتوجه به این ساختار منظم

می توان احتمال داد که تشکیلاتِ به مراتب ساده تر جبّه خانه

و منصب جبّادار در ایران دورة صفوی نیز برگرفته یا متأثر

از آن بوده است .





منابع : محمدمهدی بن محمدنصیر استرآبادی ، سنگلاخ : فرهنگ ترکی به فارسی از سدة دوازدهم هجری ، چاپ روشن خیاوی ، تهران 1374 ش ؛ علیقلی بن فتحعلی اعتضادالسلطنه ، اکسیرالتواریخ : تاریخ قاجاریه از آغاز تا سال 1259 ق ، چاپ جمشید کیان فر، تهران 1370 ش ؛ محمدحسن بن علی اعتمادالسلطنه ، المآثر و الا´ثار ، در چهل سال تاریخ ایران ، چاپ ایرج افشار، ج 1، تهران : اساطیر، 1363 ش ؛ عبداللّه افغانی نویس ، لغات عامیانة فارسی افغانستان ، افغانستان 1335 ش ، چاپ افست 1369 ش ؛ محمدرفیع انصاری مستوفی الممالک ، دستورالملوک ، چاپ محمدتقی دانش پژوه ، ] تهران 1348 ش [ ؛ اوژن اوبن ، ایران امروز 1906ـ1907: ایران و بین النهرین ، ترجمه و حواشی و توضیحاتِ علی اصغر سعیدی ، تهران 1362 ش ؛ اسماعیل حقی اوزون چارشیلی ، تاریخ عثمانی ، ترجمة ایرج نوبخت ، تهران 1368ـ1377 ش ؛ محمدابراهیم باستانی پاریزی ، سیاست و اقتصاد عصر صفوی ، تهران 1367 ش ؛ بوداق منشی قزوینی ، جواهرالاخبار: بخش تاریخ ایران از قراقویونلو تا سال 984 ه . ق ، چاپ محسن بهرام نژاد، تهران 1378 ش ؛ خانبابا بیانی ، تاریخ نظامی ایران : دورة صفویه ، ] تهران [ 1353 ش ؛ بیهقی ؛ خلیل جُرّ، لاروس : المعجم العربی الحدیث ، پاریس 1973؛ حسین بن مرتضی حسینی استرآبادی ، تاریخ سلطانی : از شیخ صفی تا شاه صفی ، چاپ احسان اشراقی ، تهران 1364 ش ؛ الدولة العثمانیة : تاریخ و حضارة ، نقله الی العربیة صالح سعداوی ، استانبول : مرکز الابحاث للتاریخ و الفنون و الثقافة الاسلامیة ، 1999؛ محمدهاشم رستم الحکما، رستم التواریخ ، چاپ محمد مشیری ، تهران 1348 ش ؛ رشیدالدین فضل اللّه ؛ شمس الدین بن خالد سامی ، قاموس ترکی ، چاپ احمد جودت ، استانبول 1317؛ مارتین سانسون ، سفرنامة سانسون : وضع کشور ایران در عهد شاه سلیمان صفوی ، ترجمة محمد مهریار، اصفهان 1377 ش ؛ محمدتقی بن محمدعلی سپهر،

ناسخ التواریخ : تاریخ قاجاریه ، چاپ جمشید کیانفر، تهران 1377 ش ؛ محمدپادشاه بن غلام محیی الدین شاد، آنندراج : فرهنگ جامع فارسی ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1363 ش ؛ سعید شرتونی ، اقرب الموارد فی فصح العربیة و الشوارد ، قم 1403؛ محمدبن هندوشاه شمس منشی ، دستور الکاتب فی تعیین المراتب ، چاپ عبدالکریم علیزاده ، مسکو 1964ـ1976؛ محمود شوکت ، التشکیلات و الازیاء العسکریة العثمانیة منذبدایة تشکیل الجیش العثمانی حتی سنة 1825 م ، ترجمة عن الترکیة یوسف نعیسه و محمود عامر، دمشق 1988؛ ابوبکر طهرانی ، کتاب دیار بکریه ، چاپ نجاتی لوغال و فاروق سومر، آنکارا 1962ـ1964، چاپ افست تهران 1356 ش ؛ علی بن محمدناصر ظهیرالدوله ، خاطرات و اسناد ظهیرالدوله ، ج 1، چاپ ایرج افشار، تهران 1367 ش ؛ عالم آرای شاه طهماسب ، چاپ ایرج افشار، تهران : دنیای کتاب ، 1370 ش ؛ عالم آرای صفوی ، چاپ یداللّه شکری ، تهران : اطلاعات ، 1362 ش ؛ فرمان ها و رقم های دورة قاجار ، ج 1، تهران : مؤسسة پژوهش و مطالعات فرهنگی ، 1371 ش ؛ ویلم فلور، برافتادن صفویان ، برآمدن محمود افغان ، ترجمة ابوالقاسم سری ، تهران

1365 ش ؛ حسن بن محمد قمی ، کتاب تاریخ قم ، ترجمة حسن بن علی قمی ، چاپ جلال الدین طهرانی ، تهران 1361 ش ؛ محمدعلی کاتوزیان تهرانی ، فرهنگ کاتوزیان ، تهران 1373 ش ؛ انگلبرت کمپفر، سفرنامة کمپفر ، ترجمة کیکاوس جهانداری ، تهران 1360 ش ؛ ابوالحسن بن محمدامین گلستانه ، مجمل التواریخ ، چاپ مدرس رضوی ، تهران 1356 ش ؛ محمد معصوم ، خلاصة السیر: تاریخ روزگار شاه صفی صفوی ، تهران 1368 ش ؛ یحیی مدرسی ، حسین سامعی ، و زهرا صفوی مبرهن ، فرهنگ اصطلاحات دورة قاجار: قشون و نظمیه ، تهران 1380 ش ؛ محمدکاظم مروی ، عالم آرای نادری ، چاپ محمدامین ریاحی ، تهران 1364 ش ؛ میرمحمدسعیدبن علی مشیزی ، تذکرة صفویة کرمان ، چاپ محمدابراهیم باستانی پاریزی ، تهران 1369 ش ؛ محمد معین ، فرهنگ فارسی ، تهران 1371 ش ؛ عبدالرزاق بن نجفقلی مفتون

دنبلی ، مآثر سلطانیه : تاریخ جنگهای ایران و روس ، تبریز 1241، چاپ غلامحسین صدری افشار، چاپ افست تهران 1351 ش ؛ احمدبن حسین منشی قمی ، خلاصة التواریخ ، چاپ احسان اشراقی ، تهران 1359ـ1363 ش ؛ میرزا سمیعا، تذکرة الملوک ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1378 ش ؛ ولادیمیر فئودوروویچ مینورسکی ، سازمان اداری حکومت صفوی ، یا، تحقیقات و حواشی و تعلیقات استاد مینورسکی بر تذکرة الملوک ، ترجمة مسعود رجب نیا، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1334 ش ؛ علی نقی نصیری ، القاب و مواجب دورة سلاطین صفویه ، چاپ یوسف رحیم لو، مشهد 1372 ش ؛ محمدابراهیم بن زین العابدین نصیری ، دستور شهریاران : سالهای 1105 تا 1110 ه .ق پادشاهی شاه سلطان حسین صفوی ، چاپ محمدنادر نصیری مقدم ، تهران 1373 ش ؛ محمد شفیع وارد، تاریخ نادرشاهی ( نادرنامه )، چاپ رضا شعبانی ، تهران 1369 ش ؛

Ba bakanl  k Osmanl  Ar ivi rehberi , Istanbul 2000; Jean Chardin, Voyages du Chevalier Chardin en Perse et autres lieux de l , Orient , new ed. by L. Langlةs, Paris 1811; Gerhard Doerfer, Tدrkische und mongolische Elemente im Neupersischen , Wiesbaden 1963-1975; Mehmet Zeki Pakal n, Osmanl  tarih deyimleri ve terimleri sخzlدg §د , Istanbul 1971-1972; TDVIA , s.v. "Cebeci" (by Yasemin K l µarslan); I smail Hakk Uzunµar l , Osmanl  devleti te kila t  ndan kapukulu ocaklar  , Ankara 1988a; idem, Osmanl  devletinin saray te kila t  , Ankara 1988b.

/ نگار ذیلابی /

توغ از اینسایکلوپدیا اسلامیکا

توغ (یا تُغ / تق / توق / طوغ / طوق ) ، میله ای که در قدیم بر سر آن منگوله ای از دم اسب می آویختند و برای تعیین مکان گرد آمدنِ سپاه از آن استفاده می کردند. واژة توغ از تغ ترکی جغتایی و آن نیز از اصل چینی تو به معنای درفش گرفته شده است (دورفر ، ج 2، ص 621). پادشاهان سلسلة هان (202 ق م ـ ح 220 میلادی ) تو را در مراسم تشییع جنازه پیشاپیش تابوت حرکت می دادند. در ترکی امروز آذربایجان توک به معنای «مو» است (پورداود، ص 302). تُخ / تُق به معنای پرچم نبرد به زبانهای پامیری ، پشتو، تبتی و تونگوزی نیز راه یافته است (دورفر، همانجا). کاشغری در دیوان لغات الترک (تألیف در 466) معانی مختلفی برای آن ذکر کرده است ، از جمله گرد وغباری که از سم اسبان برخیزد، کوس ، طبل ، بندآب ، درپوش ، درفش و عَلَم (ذیل واژه ).

توغ ابتدا میله ای بود که بر سر آن دم گاو نر آسیایی (گاو تبتی ، یاق / یاک ، قُطاس ) نصب می شد (دورفر، ج 2، ص 618؛ پورداود، ص 288ـ290؛ پاکالین ، ذیل " §"Tug ؛ شاد، ذیل واژه ) اما با انتقال این نشان از آسیای مرکزی و سرزمینهای مجاور تبت ــ که زیستگاه این نوع گاو بود ــ به نواحی غربیتر آسیا، دم اسب یا منگولة پشمی یا ابریشمی جای آن را گرفت (دهخدا؛ د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل واژه ). گاه پنجه یا گروهه ای زرین یا علامتی سه گوش یا هلال مانند بر سر آن نصب می شد (دهخدا؛ دورفر؛ پاکالین ، همانجاها؛ د. ازبکستان شوروی ، ج 11، ص 430).

حامل توغ را توغچی (استینگاس ؛ دهخدا، ذیل «توغچی ») یا توغ بگی ( د. اسلام ، چاپ اول ، ذیل واژه ) می گفتند. ترکیباتی از این کلمه مانند تومان توغ ، چارتوغ ( د. ازبکستان شوروی ، همانجا)، سَرتوغ (شاد، همانجا)، پاتوق و پاتوقدار در فارسی و ترکی معمول شده است (نیز رجوع کنید بهادامة مقاله ).

ظاهراً قدیمترین کاربرد توغ در چین بوده است که آن را در سمت چپ ارابة امپراتور قرار می دادند و شاید کاربرد ابریشم نارنجی در توغهای دورة اسلامی ، مانند توغ ایلک خانیان که «آل » نامیده می شد، از منشأ چینی آن باشد، زیرا نارنجی ، رنگ شاهان چین بوده است ( د. ا. ترک ، ج 2، ص 401ـ403 ؛ د. اسلام ، چاپ دوم ، همانجا). در بین هونها نیز توغ به مثابه نشان حاکمیت اهمیت بسیار داشته است ( د. ا. ترک ، همانجا).

پیشینة استفاده از توغ در میان ملتهای مسلمان به سده های نخست باز می گردد. طبری (ج 7، ص 116،123،127) از «طوقات الترک » سخن گفته که اسدبن عبداللّه هنگام تحرکات نظامی در منطقة علیای سیحون در 119 آن را همراه داشته است .

در روزگار مغولان کاربرد توغ کاملاً رواج یافت . توغ در آیین شَمَنی مظهر روح محافظ (سولده ) و اهتزاز آن به معنای لشکرکشی بود ( د. ا. ترک ، ج 2، ص 412). در جامع التواریخ رشیدالدین فضل اللّه (ج 1، ص 127) به توغ چنگیز که سفید و دارای نُه دنباله بوده ، اشاره شده است . بر اساس نگاره (مینیاتور)های ایرانی و چینی ، نُه دنباله زیر یکدیگر قرار می گرفته اند ( د. ا. ترک ، همانجا). در هنگام نبرد، توغ را توغچی به جناح راست و چپ لشکر منتقل می کرد (ولادیمیرتسوف ، ص 291، پانویس 6). توغِ رئیسِ نظامیِ مغولان ، سیاه (قرا توق ) بود (همانجا). در متون تاریخی دورة ایلخانیان بارها به توغ و کاربرد آن اشاره شده است (برای نمونه رجوع کنید به رشیدالدین فضل اللّه ، 1358، ص 57؛ نظام الدین شامی ، ج 1، ص 19، 30، 127، 132). برمت (ص 100) به نقاشیهایی از سدة هشتم که تصویر توغ در آن دیده می شود، اشاره کرده است . از رواج توغ در این دوره شواهدی نیز در دست است . واژة تُغلُق که به عنوان لقب غیاث الدین تُغلُق (حک : 720ـ 725)، بنیانگذار سلسلة تغلقیه (720ـ 815)، از سلاطین دهلی ، به کار رفته به معنای «مرد صاحب توغ » است ( د. اسلام ، چاپ دوم ، همانجا؛ قس تغلقیه * ). جهانگیر سلطان بابری (حک : 1014ـ1037) و جانشین او شاه جهان (حک : 1037ـ 1068)، به کسانی که منصب می دادند، «طوغ و نقاره و طومان » اعطا می کردند (جهانگیر، ص 9؛ کنبو، ج 1، ص 266).

رواج توغ در ایران در دورة صفوی نیز ادامه یافت (برای نمونه رجوع کنید بهاسکندرمنشی ، ج 1، ص 595)، گرچه پیشتر و در دورة ترکمانان داشتن توغ برای فرمانروایان آق قوینلو و قره قوینلو امری مسلّم بوده است (اوزون چارشیلی ، ص 40). در این دوره «توق و نقاره » همراه ملزوماتی از قبیل کمربند، شمشیر و جقه به نشانة رسیدن به منصب امیری به افراد اعطا می شد (روربورن ، ص 40).

در حکومت عثمانی ، توغ نشانی برای مراتب نظامی و دیوانی بود: توغِ میرلوا و سنجق بیگی یک دُم ، توغِ بیگلربیگی دو، وزیر سه ، وزیر اعظم پنج و توغ سلطان هفت یا نُه دم داشت و هنگامی که پاشایی از منصب خود بر کنار می شد، گاه از داشتن توغ نیز محروم می گردید (پاکالین ، همانجا). آغاز لشکرکشی نیز با برافراشتن تدریجی توغها در فضای کاخ سلطنتی در استانبول همراه بود. چنانچه وزیر اعظم فرماندهی لشکر را برعهده داشت ، پس از گذشت شش هفته از بر افراشتن توغها، یکی از توغهای واگذار شده به وی که به قوناق توغی (توغ ایستگاه ) معروف بود، در مواقع جنگ با اروپا، به اولین لشکرگاه در داوود پاشای استانبول و در مواقعِ جنگ با آسیاییها، به اسکودار منتقل می شد (همانجا؛ د. اسلام ، چاپ دوم ، ج 3، ص 191). سلطان محمود دوم (حک : 1223ـ 1225) همراه با دیگر نشانه های ینی چری ، توغ را نیز منسوخ کرد ( د. اسلام ، چاپ اول ، ذیل واژه ). نمونة توغهای عثمانی در موزة طوپقاپی استانبول و مجموعه آثار هنری وول در کراکو نگاهداری می شود. اتریشیها پس از پیروزی بر سپاه عثمانی در جنگ وین ، در شکل توغهای به غنیمت گرفته شدة عثمانی تغییراتی دادند که این اَشکال به نقاشیهای اروپایی راه یافت ( رجوع کنید بهبرمت ، ص 101، که به معرفی > هنر عثمانی در خدمت امپراتوری < اثر ژیگولسکی پرداخته است . فصلی از این اثر به توغهای عثمانی اختصاص دارد).

واحدهای سواره نظام تاتار در ارتش لهستان تادهه های نخست سدة بیستم ، توغ داشتند ( د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «لپکه »).

در ایران ، دست کم از دورة صفویه به بعد، استفاده از نوعی توغ در مراسم عزاداری بویژه در ایام محرّم معمول بوده است (برای نمونة توغهایی که بنا بر کتیبة روی آنها، وقف امام حسین بوده و تاریخشان به 1020، 1095 و 1113 برمی گردد رجوع کنید به معتمدی ، ج 1، ص 580 ـ583). سر این گونة توغ از ورق برنج یا مس و به شکل مَقطع طولی گلابی است که گاه حاشیة مشبک کاری ظریفی دارد. در برخی توغهای عزاداری ، سر توغ به صورت زبانه ای بلند امتداد می یابد ( رجوع کنید بهمعتمدی ، ج 1، ص 577، 595؛ ستوده ، ص 328، 330). این توغ را افراد معیّنی از ساکنان محله ها با آداب و آیینهای خاص در شهر به حرکت در می آوردند و حمل آن از امتیازات هر محله محسوب می شد (میرشکرایی ، ص 12). این توغها در گیلان و غرب مازندران ، عَلَم خوانده می شود و سر آن (سَرْ توغ ) که بر پایة چوبی نصب شده ، در روزهایی غیر از ایام محرّم در صندوقی نگاهداری می شود (ستوده ، ص 328).

احتمالاً ریشة کاربرد توغ به عنوان نمادی مذهبی ، به استفادة آن نزد صوفیان و فتیان می رسد. در فتوت نامة سلطانی از «توق » به عنوان یکی از علامتهای ویژة مداحان سخن به میان آمده و منشأ آن توقی دانسته شده که به زعم صاحب این کتاب آن را حسّان بن ثابت به عنوان نماد وفاداری خود به حضرت علی علیه السلام حمل می کرد (کاشفی ، ص 286، 288؛ نیز رجوع کنید بهآئین قلندری ، ص 209). توغ مداحان همانند توغ لشکریان ، نشان دهندة مکان مداحی ایشان بوده است (کاشفی ، ص 288).

کلمة پاتُق /پاتوق / پاتوغ در فارسی امروز به معنای قرارگاه و میعادگاه و محلی که کسی در اوقات معیّنی به آنجا می رود (نجفی ، ذیل «پاتق ») و معمولاً بخشی از وقت بیکاری خود را در آنجا می گذراند، از همین ریشه است (صدری افشار و دیگران ، ذیل «پاتوق »؛ ستوده ، ص 327) و پاتوقدار کسی است که در پاتوق سِمت پیشوایی دارد و در معنای محدودتر، کارگردان عزاداریهای ماه محرّم است که علم و کتل و ملزومات عزاداری را نگه می دارد و غالباً از معتمدان اهل محل است (نجفی ، ذیل «پاتق »). در تهران در دورة ناصری و مظفری ، هر کدام از محلات تعدادی پاتوغ (محل گرد آمدن ) داشتند که پاتوغداران آن از افراد سرشناس و ریش سفید محل بودند (برای اطلاع بیشتر از تعداد و اسامی آنها رجوع کنید بهستوده ، ص 329؛ آمار دارالخلافة تهران ، ص 359، 375، 386 و جاهای دیگر).

منابع : آمار دارالخلافة تهران : اسنادی از تاریخ اجتماعی تهران در عصر قاجار ، چاپ سیروس سعدوندیان و منصوره اتحادیه ، تهران : نشر تاریخ ایران ، 1368 ش ؛ آئین قلندری : مشتمل بر چهار رساله در باب قلندری ، خاکساری ، فرقة عجم و سخنوری ، چاپ ابوطالب میرعابدینی و مهران افشاری ، تهران : فراروان ، 1374ش ؛ اسکندر منشی ؛ اسماعیل حقی اوزون چارشیلی ، «نگاهی به تشکیلات دولتهای قراقوینلو و آق قوینلو»، ترجمة وهاب ولی ، مجلة تحقیقات تاریخی ، ش 8 (بهار1372)؛ ابراهیم پورداود، هرمزدنامه ، تهران 1331ش ؛ جهانگیر، امپراتور هند، جهانگیرنامه ] یا [ توزک جهانگیری ، چاپ محمدهاشم ، تهران 1359ش ؛ دهخدا؛ رشیدالدین فضل اللّه ، جامع التواریخ ، چاپ محمد روشن و مصطفی موسوی ، تهران 1373ش ؛ همو، کتاب تاریخ مبارک غازانی : داستان غازان خان ، چاپ کارل یان ، لندن 1358/1940؛ کلاوس میشائل روربورن ، نظام ایالات در دورة صفویه ، ترجمة کیکاوس جهانداری ، تهران 1357ش ؛ منوچهر ستوده ، «توغ و پاتوغ »، آینده ، سال 10، ش 4 و 5 (تیر و مرداد 1363)؛ محمد پادشاه بن غلام محیی الدین شاد، آنندراج : فرهنگ جامع فارسی ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1363ش ؛ غلامحسین صدری افشار، نسرین حکمی و نسترن حکمی ، فرهنگ زبان فارسی امروز ، تهران 1369ش ؛ طبری ؛ محمودبن حسین کاشغری ، نامها و صفتها و ضمیرها و پسوندهای دیوان لغات الترک ، ترجمه و تنظیم و ترتیب الفبایی محمد دبیرسیاقی ، تهران 1375ش ؛ حسین بن علی کاشفی ، فتوت نامة سلطانی ، چاپ محمدجعفر محجوب ، تهران 1350ش ؛ محمدصالح کنبو، عمل

صالح ، الموسوم به شاه جهان نامه ، ترتیب و تحشیة غلام یزدانی ، چاپ وحید قریشی ، لاهور 1967ـ1972؛ حسین معتمدی ، عزاداری سنتی شیعیان در بیوت علما و حوزه های علمیه و کشورهای جهان ، ج 1، قم 1378 ش ؛ محمد میرشکرایی ، «محرّم و نشانه های نمادین »، کتاب ماه هنر ، سال 1، ش 7 (فروردین 1378)؛ ابوالحسن نجفی ، فرهنگ فارسی عامیانه ، تهران 1378ش ؛ نظام الدین شامی ، تاریخ فتوحات امیرتیمور کورکان معروف به ظفرنامه ، چاپ فلکس تاور، پراگ 1937ـ1956؛ باریس یاکوولیویچ ولادیمیرتسوف ، نظام اجتماعی مغول ، ترجمة شیرین بیانی ، تهران 1365ش ؛

Palmira Brummett, "[Review of] Ottoman art in theservice of empire ", International journal of Middle East studies , vol. 26, no.1 (Feb. 1994); G. Doerfer, Tدrkische und mongolische Elemente im Neupersischen , Wiesbaden 1963- 1975; EI 1 , s.v. "Tu ¦g ¢h ¢" (by Cl. Huart); EI 2 , s.vv. "H ¤arb. IV : Ottoman empire" (by V. J. Parry), "Lipk ¤a" (by Z. Abrahamowicz and J. Reychman), " Tug ¢h ¢" (by C. E. Bosworth); I A , s.v. "Bayrak" (by M. Fuad Kخprدlد); Mehmet Zeki Pakal ân, Osmanl  Tarih Deyimleri ve Terimleri Sخzlدg §د , Istanbul 1971-1972; F.Steingass, A Comprehensive Persian - English dictionary , London 1977; Uzbek Sa ¦vet Ensiklopediyasi , Tashkent 1971-1980.

/ افسانه منفرد /

بستانجی از اینسایکلوپدیا اسلامیکا

بُستانجی (بوستان ـ چی ) ، عنوان باغبانها، جالیزبانها و خدمة قایقها (حَمْله جی ) و قایقخانة سرای ] دربار [ و قصر سلاطین در تشکیلات قدیم عثمانی . در مدت رواج قانون نظام وظیفه (دِوْشِرْمه * ) این افراد، طبق اصول آن قانون به خدمت گمارده می شدند. بستانجیها دو مرکز (اُجاق ) جداگانه داشتند : یکی در استانبول ، دیگری در اَدِرنه ] آدریانوپُل [ ؛ و سمت فرماندهی آنان را «بستانجی باشی » برعهده داشت . ورزیده ترین و نیرومندترین سربازان وظیفه در این دو مرکز برای این سمت پذیرفته می شدند. مرکز بستانجیها دارای نه پایه بود. نوآموزان این مرکز نوار ماهوتی که نشانة مأموران حکومتی بود، به کمر می بستند و بستانجیانی که به آخرین پایه می رسیدند شال سبزرنگی موسوم به «مُقَدَّم » به دور کمر می پیچیدند؛ سپس وارد صنف ضابطها ] صاحب منصبان [ می شدند؛ از آن پس سلسله مراتب عبارت بود از: درجات حمْله جی ، خاصّگی ، کدخدای بستانجیها، و سرانجام بستانجی باشی . بستانجیها پس از مدت معینی خدمت ، به مرکز ینی چری * پذیرفته می شدند. در اواخر قرن یازدهم و سراسر قرن دوازدهم افرادی از این گروه به مرکز محافظان دربار (قاپی قولی ) انتقال یافتند. عده ای از بستانجیها در دربار و شماری نیز بیرون از دربار ایفای وظیفه می کردند. برخی از آنان نیز مستقیماً در باغها و جالیزها و گروهی در قایقخانه ها و تشکیلات وابسته به آنها مشغول خدمت می شدند («قانوننامة آل عثمان »، ص 25).

بستانجیها مسئول حفظ نظم ناحیة محل کارشان نیز بودند. هر گروه از آنها در ناحیه ای مستقر می شدند و افسرانی به نام «اوسْتا» بر آنان فرماندهی می کردند. اوستاها در واقع به منزلة کلانتر محل بودند. هر اوستایی ، بسته به اهمیت باغ و محل ، بیست تا سی بستانجیِ زیردست داشت .

بستانجی باشی هر سال در ماه تشرین ثانی (نوامبر)، صورت محصولات باغها و جالیزها را به سلطان عرضه و وجه بهای محصولات را به خزانة داخلی واریز می کرد. هنگام عرضة محصولات ، برای دوازده تن از باسابقه ترین بستانجیها مقرری تعیین ، و به آنان ترفیع داده می شد.

شرکت بستانجیها در جنگ نیز، به هنگام لزوم ، مشاهده شده است ؛ مثلاً در 1152، سه هزار تن از بستانجیها به قصد جنگ با روسها با کشتی به بندر گسیل شده بودند (صبحی ، ص 127).

شمار بستانجیها در زمانهای مختلف تغییر می یافت ؛ چنانکه تعداد آنان در اوایل قرن دهم 396 ، 3تن ، در میانه های آن 947 ، 2، و در اواخر همان قرن 998 ، 1تن بود. اما این رقم در سالهای آغازین قرن دوازدهم ، به 400 ، 2تن بستانجی رسید.

شرکت بستانجیها در بعضی از جنبشهای عصیانگرانه و شورشها موجب سلب اعتماد سلاطین از آنها شد و به همین دلیل سلطان احمد سوم تشکیلات آنان را دگرگون ساخت . پس از برچیده شدن مرکز بستانجیها و جایگزینی تشکیلات «عساکر منصوره »، اداره و حفظ امنیت محلهایی که در اختیار بستانجیها بود به افراد این سپاه واگذار، و خدمات بستانجیها به باغبانی و نگهبانی منحصر شد. از محرم 1242، بستانجیها نیز در نظام جدید جای داده شدند.

طبق این قانون جدید، 500 ، 1تن از میان بستانجیها برگزیده شدند و زیر فرمان یک «مین باشی » ] فرمانده هزار نفر [ سپاه ویژه ای تشکیل دادند و محافظت قصر و حوالی آن را برعهده گرفتند. در واقع ، این تشکیلات نخستین هستة سپاه نگهبان به نام «خاصه عسکری » ] سپاه ویژه [ به شمار می آید.

منابع : اندرونی آتا، تاریخ ، ج 1؛ ایوب افندی ، قانوننامه (کتابخانة شخصی )؛ باش وکالت آرشیوی ، امیری تصنیفی ، ش 954 ، 14 (سندی مربوط به زمان سلطان مصطفی دوم )؛ همو، دولاب 3 ، صندوق 92 (قانون مربوط به نظام اجاق بستانجی )؛ همو، دولاب وثیقه لری (تقریرات حاسب افندی ، ناظر بستانیانِ خاصّه و بستانجی باشی عثمان خیری آقا دربارة نظام اجاق بستانجی )؛ همو، غلمان عجمیان معاش اجماللری ؛ همو، کامل تصنیفی (دفتر اهل صنعت )؛ محمد راشد، تاریخ ، ج 3، ص 85ـ 89؛ صبحی ، تاریخ ؛ «قانوننامة آل عثمان »، چاپ عارف بیگ ، تاریخ عثمانی انجمنی مجموعه سی ، ضمیمة 2؛ احمد لطفی ، تاریخ ، ج 1، ص 200؛ مصطفی نعیما، تاریخ ، ج 4، ص 386؛

Chalcondyle, Hist. gإnإrale des Turcs , Paris 1662

(بخش مربوط به تشکیلات ) ; A. Ollivier, Vogage dans l'Empire ottoman' 1801, I, fasc. 4; Rycault, Hist. de l'إtat prإsent de l'Empire ottoman , Fr. trans., 1661; M. Thإvenot, Relation d'un voyage fait au Levant , 1663, 114; Le voyage de M. d'Aramon , ed. Schefer, Paris 1887, 39.

/ اوزون چارشیلی ( د. ا. ترک ) /

باش خلیفه از اینسایکلوپدیا اسلامیکا

باش خلیفه ، عنوان رئیس منشیانی که در دورة عثمانی «خلیفه » خوانده می شدند، و نیز نام رؤسای بسیاری از اداره های همان دوره . این عنوان که در تکالیف قواعدی (ج 1، ص 210ـ211)، به صورت «سرْخلیفه » ضبط شده با عناوین «باشْقَلفه » و «قلفه بیگ »، یعنی رئیس و بزرگتر و باسابقه ترین منشیان ادارات ، وصف شده و، علاوه بر آن در پاره ای منابع به صورت «خلیفة اول » هم آمده است .

ابتدا رؤسای دفاتر مراکزی از قبیل پاسداران قراردادی ، اسلحه خانه ، اسلحه سازی ، و ینی چری بدین عنوان خوانده می شدند؛ امّا بعدها در مرکز توپخانة ارتش عثمانی سمتی به همین عنوان به وجود آمد؛ چنانکه برای منسوبان به این مرکز سمتهای رئیس ریخته گران و رئیس سازندگان ارابة توپ وجود داشت . رئیس کارگاه کشتی سازی نیز باش خلیفة ملاح ها نام داشت که متصدی تأمین و پرداخت مواجب و کارهایی مشابه آن بود. علاوه بر این ، پرسابقه ترین منشیان دوایر مالیه ، از قبیل «روزنامچة اول ، باش محاسبه و ضربخانة عامره »، نیز باش خلیفه خوانده می شدند.

انتصاب باش خلیفة دوایر مالی ، به پیشنهاد صاحبمنصبان بزرگ دولتی (خواجگان * )، از میان باسابقه ترین خلیفه ها صورت می گرفت . برعکس ، در مراکز نظامی و قرارگاه رؤسای ینی چری ، عزل و نصب باش خلیفه ، در حیطة اختیار رئیس های آن مراکز بود. باش خلیفه ها، جز در صورت ارتکاب خطاهای بزرگ ، معزول نمی شدند. با اینهمه ، در میان باش خلیفه های اخیر افرادی نیز بودند که بیشتر آماج افترا شدند و پس از یکی دو سال معزول شدند، ولی با تقدیم عرض حال ، اصلاح وضع موجود را خواستار شدند و توانستند مقررات عزل و نصب باش خلیفه های سایر اداره ها را نیز شامل حال خود سازند.

باش خلیفه های مراکز نظامی می توانستند به فرماندهی گردانهای ینی چری منصوب شوند. مثلاً در 1189، پس از مرگِ فرمانده دستة هشتم مرکز توپخانة «درگاه عالی »، ابراهیم علی ، باش خلیفة دستة پنجم ، جانشین او شد. در زمان سلطان سلیم سوم نیز، با تأسیس مدرسة نیروی دریایی سلطنتی (هندسه خانة ترسانة عامِره ) در 1212، احمد خواجه قاپْتان خلیفة اول آنجا شد. باش خلیفه ها از 1253 به صورت منشی بزرگ (ممیّز) یا سرمنشی (باش کاتب ) درآمدند.

منابع : تشریفات قدیمه ، ص 20، 25، 105، 110؛ اوزون چارشیلی ، سرای تشکیلاتی ، ص 483؛ همو، قاپی قولی اجاقلری ، ج 2، ص 10، 64، 89، 101ـ102، 106، 175؛ همو، مرکز بحریه ، ص 529، 537ـ545؛ عبدالرحمن وفیق ، تکالیف قواعدی ، استانبول 1328.

/ یوسف خلج اوغلی ( د. ا. د. ترک ) /

بلوک از اینسایکلوپدیا اسلامیکا

بُلوک ، واژه ای ترکی به معنای «بخش » یا «قسمت » از مصدر «بولْمَک » که در تقسیمات کشوری قدیم ایران و امور نظامی عثمانی اصطلاح شده است .

1) در تقسیمات کشوری . در ایران ، بلوک به «ناحیه » اطلاق می شد. در تقسیمات کشوری ایران ، پیش از قانون 1316ش ، به قسمتی از ولایت (شهرستان کنونی ) که دارای یک قصبه (مرکز) و چند مَحال بود و زیر نظر نایب الحکومه اداره می شد، بلوک می گفتند ( دایرة المعارف فارسی ، ذیل واژه ). ظاهراً بلوک به جای «رُستاق » که از تقسیمات مملکتی اسلامی و مشتمل بر چندین ده و مزرعه (یاقوت حموی ، ج 1، ص 41) بود، به کار رفته است . اصطلاح بلوک از دورة صفویه در ایران متداول شد. میرزا سمیعا در باب تفصیل مواجب و رسوم امرای عظام و ارباب مناصب ، به «مهتران بلوکات خاصه و انبار» اشاره می کند (ص 52، 55). در دورة قاجاریه چندین بلوک با توابع ، یک ایالت را تشکیل می داد که حکام این بلوکها را شاه یا حاکم ایالتی تعیین می کرد. در این دوره که امور ولایات ایران به عهدة شاهزادگان و خانواده های قاجار بود، فرزندان و اقوام نزدیک آنها به حکومت ولایات کوچکتر (بلوک ) و حتی قصبات و دهات فرستاده می شدند (ورهرام ، ص 82، 85). پس از نهضت مشروطیت و به موجب اصل سوم متمم قانون اساسی مورخ 14 ذیقعدة 1324، «حدود مملکت ایران و ایالات و ولایات و بلوکات آن تغییرپذیر نیست ، مگر به حکم قانون » ( دایرة المعارف فارسی ، ذیل «تقسیمات کشور ایران »).

به نوشتة مسعود کیهان ، در 1311 ش ، ایران به 27 قسمت تقسیم گردید که هریک دارای حاکمی بود. این حاکم ، برحسب اهمیتش ، نامهای مختلف داشت ، مثلاً «حاکم » برای ولایت و «نایب الحکومه » برای بلوک (ج 2، ص 136ـ137). پس از 1316 ش اصطلاح بلوک دیگر در تقسیمات کشوری ایران ذکر نشده است و به جای آن «بخش * » به کار رفته است . جمع بلوک را بلوکات ضبط کرده اند. بعضی منابع واژة «دهستان » (از واحدهای «تقسیمات » کشوری ) را به جای واژة «بلوک » به کار برده اند. مقصود از بلوک در این منابع ، چندین قریه و ده نزدیک به یکدیگر است که مجموعاً نام خاصی داشته اند. امروزه در بعضی مناطق روستایی اصطلاح بلوک و بلوکات برای نامیدن نواحی رایج است .

منابع : دایرة المعارف فارسی ، به سرپرستی غلامحسین مصاحب ، تهران 1345ـ1374 ش ؛ مسعود کیهان ، جغرافیای مفصل ایران ، تهران 1310ـ1311 ش ؛ میرزا سمیعا، تذکرة الملوک ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1368 ش ؛ غلامرضا ورهرام ، تاریخ سیاسی و سازمانهای اجتماعی ایران در عصر قاجار ، تهران 1369 ش ؛ یاقوت حموی ، معجم البلدان ، چاپ فردیناند ووستنفلد لایپزیگ 1866ـ1873، چاپ افست تهران 1965.

/ وحید ریاحی /

2) در امور نظامی . بلوک عنوان دسته های محافظ (قاپی قولی : دربان ) و دسته های سپاهی ایالات (ایالاتْ عسکری ) در تشکیلات نظامی قدیم عثمانی بود. این واژه در عثمانی به معنای دسته یا گروه نظامی ، قسمت و بخش به کار می رفت و بنابراین واحدهای پیاده نظام و سواره نظام را دربر می گرفت .

شمار بلوکها، تعداد افراد هر بلوک و نیز عنوان فرماندهان این بلوکها در دوره های مختلف ، و بر حسب آنکه به کدام اجاق * (مرکز، پایگاه ) تعلق داشته ، متفاوت بوده است ؛ مثلاً اجاق ینی چری که در آغاز از ده بلوک صد نفری تشکیل می شد، بعدها تا صد و یک بلوک افزایش یافت و فرمانده این بلوکها «یایاباشی » (فرمانده پیاده نظام ) خوانده می شد. همچنین اجاق مبتدیان (عجمی اوجاقی ) گلیبولی در ابتدا شامل هشت بلوک پنجاه نفری بود و فرمانده این بلوکها «چورباجی * » نام داشت .

گاه شمار بلوکها با اجاق برابر بود، مثلاً «بلوکات سبعه » که عنوانِ هفت اجاق عثمانی در مصر بود. چون در مصر به دسته های سربازان ترک عثمانی اجاق می گفتند، این احتمال پیش می آید که واژه های «بلوک » و «اجاق » در کشورهای زیر سلطة عثمانی ، یکسان به کار رفته باشد. گاه خود بلوک به چند بلوک دیگر تقسیم می شد، مثلاً اجاق جوانان مبتدی استانبول که از 31 بلوک تشکیل می شد و نخستین بلوک آن «آغابلوکی » (بلوک آغایان ) نام داشت ، به نُه بلوک دیگر تقسیم می شد. در رأس هر کدام از این نُه بلوک ، قدیمیترین مبتدیان («بلوکباشی »ها) قرار داشتند و هر نُه بلوک را «باش بلوکباشی » (سر بلوکباشی ) اداره می کرد، اما بلوکباشیان دیگر این اجاق را «چورباجی » می نامیدند.

گاه به جای بلوک ، عنوانهای دیگری به کار می رفت ، مثلاً بلوکهای اجاق ینی چری را گاه «جماعت » یا «اورته » می نامیدند؛ همچنین هر بلوک وظایف و عنوان خاص خود را داشت ، مثلاً بلوکهای یک تا پنج را «جماعت شتربان »، بلوک بیست و هشت را «امام حضرت آغا» و بلوکهای شصت تا شصت وسه را «صولاق اورته سی » (دستة محافظان سلطان ) می نامیدند. افزون بر اینها می توان از «بلوکات اربعه » (نام چهار دستة سواره نظام قاپی قولی که شامل دسته های «سپاه » و «سلاحداران » نمی شد) و «سگبان »ها نام برد.

معمولاً همراه بلوک نام دسته نیز می آمد. تنها در مورد «بلوکهای آغا» ممکن بود که واژة «بلوک » بدون نام دسته به کار رود. بلوکها گاه اقتدار ویژه ای می یافتند، ازینرو سلاطین عثمانی گاه برای ایجاد تعادل ، تغییراتی در شمار بلوکها می دادند و فرماندهان این بلوکها را خود انتخاب می کردند.

در آناطولی پس از تنظیمات * ، به واحدهای پیاده نظام و سواره نظامِ زیر فرمان «یوزباشی » (فرمانده صد تن )، بلوک گفته می شد؛ و «بلوک آغاسی » نیز پس از انقلاب 1908/1326 مانند فرماندهان دسته های نظامی در ارتش امروز سمت «یوزباشی » داشت .

بلوک در معماری نیز معنای خاصی داشت ، چنانکه به قسمتی مجزا از یک بنا، مثلاً چند اتاق و قسمت مردانة قُناق (مهمانسراهای قدیمی ) اطلاق می شد. علاوه بر این ، می توان از «سلامْلِق بلوکی » (بلوک ویژة سلام ) و «دایره یا بلوک حرم » که جایگاه زنان بود، نام برد. این دو، گاه به اختصار سلاملق و حرم نامیده می شدند. همچنین ملکه ها و بانوان متشخص دربار سلاطین عثمانی بلوک ویژه ای داشتند و به اقامتگاه خواجه سرایان سفیدپوست (آق آغالر) نیز «آغالار بلوکی » (بلوک خواجگان ) گفته می شد.

منابع :

I smail Hakk â Uzun µ ar â í l â , Osmanl i devleti te í kila ª t i ndan kapu kulu ocaklar i , 1943, I.

/ محمد زکی پاکالین ( > فرهنگ اصطلاحات تاریخی عثمانی < )

و اسماعیل حقی اوزون چارشیلی ( د. ا. ترک ) /

بلوک باشی از اینسایکلوپدیا اسلامیکا

بُلوک باشی، رئیس بلوک (بلوک: دسته ، و نیز ناحیه )، صاحبِ منصب نظامی، رئیس نهادهای اداریِ مختلف در عثمانی، و کدخدای بلوک و متصدی چارپایان بلوک در ایران. وظایف بلوک باشی در ایران و عثمانی تفاوت داشته، و منصب آن در عثمانی به مراتب مهمتر بوده است.

در تشکیلات نظامی قدیمِ عثمانی، بلوک باشیها فرماندهان دسته های مختلف سواره نظام بودند، مانند «بلوک آغا» که یکی از انواع بلوکهای عثمانی بود و دستة نظامی آغایان را تشکیل می داد و در اجاق (مرکز) ینی چری مستقر بود، و نیز بلوکهای قاپی قولی (گارد) و نظامیان تشکیلات ایالتی و ملتزمان رکاب که این دسته ها صاریجه (بسیجی ) سگبان ، لَوَند و تفنگچی نامیده می شدند. با سابقه ترین بلوک باشیها لقب «باش بلوک باشی» (سربلوک باشی ) می گرفتند. یکی از وظایف بلوک باشیها آن بود که به هنگام عزیمت سلطان به مسجد، وی را با جامه های آراسته و تشریفات خاص همراهی می کردند. بلوک باشیها پس از دریافت تیمار (نوعی اقطاع )، به سمت قلعه بانی منصوب می شدند. ظاهراً بلوک باشی بعدها عنوان رؤسای اداره های مختلف عثمانی شد (د. ا. ترک، د. اسلام، ذیل واژه).

منصب بلوک باشی در ایران از عهد صفویه (906ـ1135) پدید آمد، هر چند که احتمالاً زمینه های پیدایش آن در دورة جلایریان (اواسط قرن هشتم ـ اوایل قرن نهم ) شکل گرفته بود؛ زیرا در آن هنگام بود که «ممالک » به چند «بلوک » تقسیم شد (شمس منشی ، ج 2، ص 132). با وجود این ، نمی توان «صاحبان بلوک » (متصدیان امور مالی ولایات ) دورة جلایریان را (همان ، ج 2، ص 84، 132) با بلوک باشی عصر صفویه یکی انگاشت ؛ زیرا بلوکباشی این عصر یکی از «تابین »های «امیر آخورباشی صحرا» (نصیری ، ص 38) به شمار می رفت و مسئولیت نگهداری چارپایان بلوک را برعهده داشت (همان ، ص 60) تعیین بلوک باشیها را «امیرآخورباشی صحرا» برعهده داشت (میرزا سمیعا، ص 15). اسکندر منشی نیز به منصب «بلوک باشی » اشاره کرده ، اما مقصود وی فرماندهان جنگیِ عثمانی بوده است (ج 2، ص 766ـ767، 770، 773ـ776، 802)؛ به گفتة ژان اوتر ، در دورة افشاریه بلوکباشیهایی در عراق بودند که وظیفة آنها نگهداری از اسبهای چاپار بود (ص 273،280). در دورة زندیه و سپس قاجاریه ، از بلوکباشی گاه در مقام متصدی چارپایانِ بلوک (غفاری کاشانی ، ص 251) و رئیس کدخدایان روستاها یاد شده که می بایست مالیات خود را به نایب الحکومه می پرداخت (مستوفی ، ج 1، ص 101)؛ و گاه نیز صاحب منصبی نظامی در عثمانی دانسته شده است (خورموجی ، ص 100).

منابع : اسکندر منشی ، تاریخ عالم آرای عباسی ، تهران 1350 ش ؛ ژان اوتر، سفرنامة ژان اوتر: عصر نادرشاه ، ترجمة علی اقبالی ، تهران 1363 ش ؛ محمدجعفربن محمدعلی خورموجی ، حقایق الاخبار ناصری ، چاپ حسین خدیم جم ، تهران 1363 ش ؛ محمدبن هندوشاه شمس منشی ، دستورالکاتب فی تعیین المراتب ، چاپ عبدالکریم علی اوغلی علیزاده ، مسکو 1964ـ1976؛ ابوالحسن غفاری کاشانی ، گلشن مراد ، چاپ غلامرضا طباطبائی مجد، تهران 1369 ش ؛ عبدالله مستوفی ، شرح زندگانی من ، یا، تاریخ اجتماعی و اداری دورة قاجاریه ، تهران 1341ـ1343 ش ؛ میرزا سمیعا، تذکرة الملوک ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1368 ش ؛ علی نقی نصیری ، القاب و مواجب دورة سلاطین صفویه ، چاپ یوسف رحیم لو، مشهد 1372 ش ؛

EI 2 , s.v. "Bخlدk-Bash â ¢ " (by I . H. Uzun µ ars â l â ); I A , s.v. "Bخlدk-Ba â í " (by I . H. Uzun µ ar â í l â ).

/ نادیا برگ نیسی /

بکتاشیه از اینسایکلوپدیا اسلامیکا

بکتاشیه، طریقت پیروان حاجی بکتاشِ ولی * که بالیم سلطان (متوفی 922) در واقع، به اصول آن صورت ثابتی داد. این طریقت از آناطولی نشأت گرفت و در سده های نهم و دهم آیین رسمی سپاه ینی چری * شد، و بر اثر برخورداری از حمایت رسمی دولت عثمانی و در پی کشورگشاییهای سلاطین ترک، به شبه جزیرۀ بالکان و از آنجا به آلبانی راه یافت و بعدها خانقاههای بکتاشیه در آنجا ساخته شد. راهیابی این طریقت به شبه جزیرۀ بالکان، در اسلام آوردن ساکنان آنجا سهم عمده ای داشت (سبحانی و انصاری، ص 511ـ512؛ معصوم علیشاه، ج 2، ص 347؛ > دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، ذیل واژه؛ د. ترک، ذیل «بکتاشیه »، «حاجی بکتاش ولی »).

بنابر رسالۀ بَساطی که در زمان شاه طهماسب (حک: 930ـ 984) نوشته شده است و علویان آن را «مناقب و فرمایش بزرگ» می خوانند، ظاهراً نخستین اصول بکتاشیه تقریباً همان اصول اخیّه (پیروان اَخی اِورَن * از مشایخ قرن هفتم) است که تمایلات تند علوی دارند. بعلاوه، منابع تاریخی نشان می دهد که بکتاشیه از روزگاران گذشته با فرقه ای از صوفیه که ابدالان * روم خوانده می شوند، پیوند داشته اند به طوری که بکتاشیان نیز ابدالان بکتاشی نامیده می شدند (سبحانی و انصاری، ص 520؛ د.ترک، ذیل «بکتاشیه »). بکتاشیه در آداب و اعمال با قلندریه نیز شباهتهایی دارند؛ همچون چهار ضرب (تراشیدن موهای سر و ریش و سِبلَت و ابرو) که از شعارهای قلندریه بوده وخلیل وحدتی دده بابا (متوفی 1060) در ترجیع بندی در مدح حاجی بکتاش، این عمل را به وی نسبت داده است. در ولایت نامه (مناقب حاجی بکتاش) نیز از آدابی چون تراشیدن موی مریدان به هنگام بیعت سخن رفته است. اگر قطب الدین حیدر که در سنت بکتاشیان معروف است، همان قطب الدین حیدر (متوفی 618) بنیانگذار طریقت حیدریه * باشد، معلوم می شود که بکتاشیه با طریقت حیدریه نیز بی ارتباط نبوده است. از مناقب خواجۀ جهان و نتیجة جان (منسوب به واحدی در 929)، نیز به وضوح بر می آید که ابدالان، قلندریان، حیدریان، جامیان، ادهمیان و شمسیان از نظر عقیده، سنّت و هیئت ظاهری به بکتاشیان بسیار شبیه بوده اند (گولپینارلی ، ص 118، 245ـ246، 382؛ سبحانی و انصاری ، ص 520ـ 522؛ د. ترک ، همانجا). بنابراین، حاجی بکتاش پیرو آیین و اصول سادة بابایی بود که تداوم ملامتیة خراسان است (د.ترک ، همانجا) و بکتاشیه به مرور وارث عقاید مشترک تمامی این فرقه های شیعیِ باطنی شد و با عقاید حروفیه * نیز درآمیخت (ووسینیچ، ص 155؛ ریاحی، ص 135).

به نوشتة ولایت نامه، پس از حاجی بکتاش، چَلبیها که فرزندان خاتون آنا، دختر خواندة حاجی بکتاش، بودند نمایندة طریقت بکتاشیه شدند که بالیم سلطان نیز از آنان است . وی که مادرش شاهزاده ای بلغاری و مسیحی و پدرش یک بکتاشی به نام مُرسل بابا بود، نمادی از مسیح در قالب عَلَوی تلقّی می شود. برخی از جلوه های شیعی که در بکتاشیه به چشم می آید منسوب به بالیم سلطان است (شیبی ، 1982، ج 2، ص 340؛ د ترک ، مانجا). پس از بالیم سلطان ، برادرش قلندر چلبی در زمان سلیمان قانونی (متوفی 974) شورش دوم بابایی را به راه انداخت و در 935 به قتل رسید ( رجوع کنید به بابایی * ؛ بابا الیاس خراسانی * ). پس از او خانقاه بکتاشیان مدتها نفوذ معنوی خود را از دست داد. 23سال پس از قلندر چلبی، سَرسَم علی بابا (متوفی 997) مقام دده بابا (شیخ بزرگ) را بنیان نهاد. از آن پس دده بابا پیش کسوت طریقت تلقّی می شد و چلبیها نیز تولیت اوقاف را بر عهده داشتند. به این ترتیب ، از قرن دهم مرکز قدرت بکتاشیه به دو شاخة چلبیهاو دده باباها تقسیم شد (سبحانی و انصاری ، ص 523، 525؛ د. ترک ، همانجا).

در زمان سلطان محمود دوم (حک.1223ـ1255) سپاه ینی چری قیام کردند و چون ینی چریها بکتاشیه را طریقت خود می دانستند و بکتاشیان نیز به یاری آنها شتافتند، سلطان با انحلال سپاه ینی چری (1241) بکتاشیه را نیز برانداخت، باباهای بزرگ بکتاشی را اعدام یا تبعید کرد و تکیه های آنان را ویران ساخت (فرید، ص 124، 446؛ گلشنی، ص چهل و هفت؛ د.اسلام، چاپ دوم، ذیل واژه؛ «دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد»، ذیل واژه؛ رجوع کنید به زرین کوب، ص 84).

در اواسط قرن سیزدهم ، تکیه های بکتاشیه دوباره گشوده شد. در این دوره بسیاری از بکتاشیان از ترقیّخواهان واعضای ترکهای جوان * بودند. در 1303 ش که آتاتورک فعالیت فرقه های صوفیه را ممنوع کرد، این سلسله مرکزخود را از آناطولی به آلبانی انتقال داد. در 1323ش /1945در آلبانی نیز فعالیت همة سازمانها و جماعتهای مذهبی ،از جمله بکتاشیه ، ممنوع شد و به دنبال این محدودیتهاعده ای از آلبانیاییهای بکتاشی به امریکا مهاجرت کردند و در 1331 ش / 1953 در میشیگان تکیه ای تأسیس نمودند. با سقوط نظام کمونیستی در آلبانی (1368ـ1369ش / 1990ـ1991) تکایای بکتاشیه فعالیتهای خود را در آن کشور از سر گرفتند (گلشنی، همانجا؛ > دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، همانجا).

امروزه بکتاشیه علاوه بر آلبانی و به طور محدود در ترکیه، در میان مردم سوریه، مصر، ترکهای مقیم اروپا و نیز مناطق آلبانیایی نشین و مسلمان مقدونیه و کوزوا رواج دارد (اسعدی ، ج 2، ص 286؛ > دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، همانجا؛ گلشنی ، همانجا). حُب اهل بیت پیامبر علیهم السلام ، خصوص امام علی علیه السلام ، در سرلوحة عقاید بکتاشیه قرار دارد. به عقیدة آنان حق، محمد و علی سه صورت برای بیان یک حقیقت اند. آنان به دوازده امام شیعیان اعتقاد دارند و بخصوص برای امام جعفر صادق علیه السلام احترام بسیار قائل اند. پیروان این طریقت، به طور صوری، فقه جعفری را نیز می پذیرند (شیبی، 1353ش، ص 96؛ همو، 1982، ج 2، ص 340ـ343؛ سبحانی و انصاری، ص 535؛ د.اسلام ، چاپ دوم ، همانجا).

به نظر بکتاشیان، بعضی از آیینها جای عبادتهای شرعی را می گیرند، مانند: هر صبح و شام صلوات فرستادن بر دوازده امام علیهم السلام، خواندن دعای «نادِعلی»، خودداری از نوشیدن آب در دهة اول محرم، اعتراف کردن به گناهان نزد بابا (شیخ) پس از محرم، بزرگداشت نوروز که به اعتقاد بکتاشیان روز ولادت حضرت علی علیه السلام است، با برادران دینی بکتاشی بر سر سفره های محبّت (دَم) نشستن و سرودهای بکتاشی (نَفَس) خواندن و نی نواختن (سبحانی و انصاری، ص 535ـ536؛ > دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، همانجا).

اخلاق از نظر بکتاشیه در این جمله خلاصه می شود: «دستت را بی آزار، زبانت را رازدار و کمرت را استوار نگه دار.» به نظر آنها انسانهای کامل به شریعت چندان اهمیت نمی دهند. به گفتة آنان: «خودشناس را خون پدر حلال و خود ناشناس را شیر مادر حرام است.» (د.ترک ، همانجا؛ سبحانی و انصاری ، ص 536).

سلسله مراتب بکتاشیه. در طریقت بکتاشیه پنج مقام (مرتبه) وجود دارد: مقام اول «مُحب» بودن است؛ کسی که به یکی از باباها دست ارادت دهد، مُحب خوانده می شود. دومین مقام، «درویشی» است؛ از محبانِ مرد کسی که به درویشی اعتراف کند و وارد تکیه ای شود و مدتی با نهادن عرقچین خدماتی چون خرید کردن، چوپانی و سایر کارهای بیرون از تکیه را به عهده گیرد، پس از اثبات لیاقت به مقام درویشی می رسد. مقام سوم ، مقام «بابا»یی است. در صورت نیاز یا درخواست کتبی محبّان از خلیفه، درویش به مقام بابایی می رسد و اجازة تربیت محب و درویش را دریافت می کند. مقام چهارم «تجرد» است. درویش یا بابای غیرمتأهل که مصمم به تجرّد باشد، موهایش تراشیده و گوش راستش سوراخ می شود و برای همیشه خود را وقف طریقت می کند. مقام پنجم «خلیفه» بودن است. سه بابای مجرد با دادن اجازه نامه می توانند بابایی را به مقام خلافت برسانند (سبحانی و انصاری، ص 527ـ529؛ د. ترک، همانجا).

پوشاک و وسایل بکتاشی. در گذشته، بکتاشیان کلاهی به نام «اَلِفِ خراسانی» بر سر می گذاشتند. گویا شمس تبریزی نیز این کلاه را بر سر می گذاشته است. الف خراسانی سفید رنگ است و در قُبة (قسمت فوقانی) آن چهار تَرک و در رأس آن دگمه ای هست. بکتاشیان کلاه دیگری نیز به نام «جلالی» یا «حسینی» بر سر می گذارند که دوازده ترک در قُبه و چهار ترک در لنگر (قسمت پایین) دارد. دوازده ترک نشانة اعتقاد به دوازده امام و چهار ترک نمادی از چهار مرحلة شریعت، طریقت، معرفت و حقیقت است (گولپینارلی، ص 116ـ117؛ د.اسلام، چاپ دوم، همانجا؛ د.ترک، همانجا).

بکتاشیان سنگ گردی به نام «سنگ تسلیم» با نخی به گردن می آویزند. همچنین کمربند پهن و ضخیمی با قیطان به دور کمر می بندند. «پالِهَنگ» نیز سنگی است بزرگتر از سنگ تسلیم که بالای کمربند و به محاذات معده بسته می شود. خرقة بکتاشیان سفیدرنگ و مانند خرقة سایر درویشان بدون یقه است (معصوم علیشاه، ج 2، ص 347؛ سبحانی و انصاری ، ص 533ـ535).

متون بکتاشی. آثار ادبی بکتاشیان بیشتر به زبانهای فارسی ، ترکی ، عربی و آلبانیایی است . بیشترین تعلیمات این سلسله در شعرهای آنها متجلی شده است . زیرا به عقیدة بکتاشیان نظم جایگاهی والاتر از نثر دارد. این اشعار نقش مهمی در ادبیات ترکیه و آلبانی داشته است (امیری، ص 40ـ41؛ > دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، همانجا).

از نخستین آثار ادبی بکتاشیان، اشعار سعید اَمرَه است که در قرن هفتم سروده شده است. در قرن دهم شاعر بزرگی چون قایغوسز ابدال و در قرن یازدهم پیر سلطان ابدال و مرید قولْ همت ظهور کردند. اما پس از آن شعرای بکتاشی تقریباً مضامین گذشتگان را تکرار کرده اند. این اشعار که مشتمل بر اعتقادات و سنتهای بکتاشی، ابراز محبّت به اهل بیت علیهم السلام، و بویژه ذکر مصائب امام حسین علیه السلام است، تأثیر مهمی در فرهنگ آلبانی داشته است (سبحانی و انصاری ، ص 537ـ538؛ امیری ، ص 41؛ > دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، همانجا).

یکی از آثار ادبی بزرگ بکتاشیه به زبان آلبانیایی و به خط عربی، منظومة حماسی «الحدیقه» سرودۀ طالب (دالیب) فراشِری در 1258/ 1842 است. او در این منظومة شصت هزار بیتی، به ذکر حماسة کربلا و قهرمانیهای امام حسین علیه السلام پرداخته است. این منظومه در ادبیات آلبانی ارزش فراوانی دارد، زیرا اولین و طولانیترین منظومة حماسی آلبانی است. نعیم فراشری (1281ـ1318/ 1864ـ1900)، شاعر بکتاشی، نیز منظومه ای به زبان آلبانیایی دربارة حادثة کربلا سروده است. او که آخرین و بزرگترین شاعر پارسی گوی آلبانی در قرن سیزدهم / نوزدهم است، در منظومة حماسی خود رشادت امام حسین علیه السلام و بخصوص دلاوری عباس بن علی علیه السلام را ستوده است. علاوه بر اینگونه ادبیات عاشورایی، بکتاشیها حکایات بسیاری از قهرمانیها و کرامات امام علی علیه السلام نقل کرده اند که در ادبیات عامیانة آلبانی راه یافته است (امیری، ص 41ـ42؛ گلشنی، ص چهل و چهار ـ چهل و پنج، چهل و هشت).

منابع: مرتضی اسعدی، جهان اسلام، تهران 1366ـ1369 ش ؛ وحید امیری ، «ادبیات بکتاشیه در آلبانی »، کیهان فرهنگی، سال 5، ش 5 (مرداد 1367)؛ محمد امین ریاحی ، زبان و ادب فارسی در قلمرو عثمانی ، تهران 1369 ش ؛ عبدالحسین زرین کوب، ارزش میراث صوفیه، تهران 1362 ش؛ توفیق سبحانی و قاسم انصاری، «حاجی بکتاش ولی و طریقت بکتاشیه»، نشریة دانشکدة ادبیات و علوم انسانی (دانشگاه تبریز)، سال 28، ش 120 (زمستان 1355)؛ کامل مصطفی شیبی ، الصّلة بین التصوّف و التشیّع، بیروت 1982؛ همو، همبستگی میان تصوّف و تشیّع، ترجمه و تلخیص و نگارش علی اکبر شهابی ، تهران 1353 ش؛ محمدبک فرید، تاریخ الدّولة العلیّة العثمانیّة ، چاپ احسان حقّی، بیروت 1408/1988؛ عبدالکریم گلشنی، فرهنگ ایران در قلمرو ترکان: اشعار فارسی نعیم فراشری شاعر و نویسنده قرن نوزدهم آلبانی، شیراز 1354 ش؛ عبدالباقی گولپینارلی، مولانا جلال الدّین: زندگانی، فلسفه، آثار و گزیده ای از آنها، ترجمه و توضیحات توفیق سبحانی، تهران 1363 ش؛ محمد معصوم بن زین العابدین معصوم علیشاه، طرائق الحقایق، چاپ محمدجعفرمحجوب، تهران] تاریخ مقدمة 1318 [؛ وین ووسینیچ، تاریخ امپراتوری عثمانی، ترجمة سهیل آذری، تهران 1346 ش؛

 shiyya" (by R. Tschudi) ; The¦EI 2, s.v."Bekta   yah" (byâ ¦ sh ¦Oxford encyclopaedia of the modern Islamic world, s.v. "Bekta  , Hace B. - i Velií lik", "Bekta í âFrances Trix); TA , svv. "Bekta •  ".

/ پروانه عروج نیا /

 

حاج بکتاش ولی و طریقت بکتاشیه

بكتاشيه از طريقت‌هاي مهم صوفيانه در آناتولي است كه مؤسس آن، حاج بكتاش ولي، در نيمه اول قرن هفتم هجري از خراسان به آناتولي مهاجرت كرد. ورود او به آناتولي با قيام باباييان هم­زمان بود و احتمالاً حاج بكتاش ولي، خليفة بابا الياس خراساني، رهبر اين قيام بود. حاج بكتاش با پرهيز از رويارويي نظامي با دولت سلجوقيان روم، مسير فكري باباييان را دنبال كرد و با بهره‌گيري از عناصري، چون باورهاي مذهبي تركان قبل از اسلام، افكار صوفيانه رايج در آناتولي، مسيحيت و ...، مكتبي را بنيان گذاشت كه در روزگار عثماني از طريقت‌هاي رسمي شد و سپاهيان نظامي يني‌چري را تحت نفوذ معنوي خود گرفت. پس از آن نيز بكتاشيه از جريان‌هايي، مانند حروفيه و تبليغات شيوخ صفوي تأثير پذيرفت.

واژه­هاي كليدي: آناتولي، سلاجقه روم، آل عثمان، باباييان، بكتاشيان، حاج بكتاش ولي.

مقدمه

در قرن هفتم هجري، براثر سياست‌هاي غلط پادشاهان سلجوقي در رسيدگي به تركمنان روستانشين كه موجب تنگي معيشت آنان شد، قيامي سياسي ـ اقتصادي به رهبري دو شيخ صوفي به نام‌هاي باباالياس خراساني و خليفه‌اش بابااسحاق صورت گرفت. دعوت آنان به مبارزه بر ضد حكومت سلجوقيان در آناتولي با استقبال وسيع تركمنان معترض روبه‌رو شد و دامنه اين شورش گسترش يافت. توده‌هاي به خروش آمده با كمك رهبران خود توانستند چندين بار سپاهيان سلجوقي را شكست دهند و پادشاه را به فرار از پايتخت مجبور كنند، اما سرانجام با ياري نيروي فرنگان مستقر در مرزهاي آناتولي، قيام باباييان سركوب و رهبران آن كشته شدند.

حاج بكتاش ولي كه از «واصلان خراسان» و وابستگان به مكتب يسويه و احتمالاً خليفة باباالياس بود، خود را از قيام دورنگه داشت و در قصبة صولوجه قراهويوق يا حاج بكتاش كنوني در ظاهر گوشة عزلت گرفت، اما در عمل به تبليغ افكار صوفيانه خود در بين تركمنان پرداخت. انديشه‌هاي وي آميزه‌اي بود از باورهاي مذهبي باستاني تركان كه هنوز بين تركمنان آناتولي رواج داشت و افكار صوفيانه‌اي كه بيشتر به مكتب ملامتيه و قلندريه شباهت داشت. وي اين تفكرات را بر زمينه‌هايي كه در آناتولي وجود داشت استوار كرد؛ مسيحيت كه مذهب اكثر اهالي بومي آناتولي بود و انديشه‌هاي صوفيانه‌اي كه در بعضي جهات رنگ و بوي غاليانه داشت؛ بدين ترتيب، علوي‌گري ـ بكتاشي‌گري ماهيتي كاملاً التقاطي يافت.

بعد از مرگ حاج بكتاش ولي در حالي كه جانشينان وي در تكيه‌اش مسير فكري او را دنبال مي‌كردند، درويش‌هاي پيرو مكتب فكري او در مرزها پراكنده شدند و همراه با درويشان ديگري، چون قلندران و حيدريان، به غازيان روم پيوستند. اين درويش‌ها كه به «ابدالان روم» شهرت يافتند، در امير‌نشين‌هاي مختلف حضور داشتند و خصوصاً اميران آل­عثمان را در گسترش قلمرو خود ياري دادند. در بين آنان ابدال موسي كه از پيروان حاج بكتاش ولي بود و با اميران عثماني رابطة دوستانه‌اي داشت، در شكل‌گيري مكتب بكتاشيه در دورة عثماني سهم بسزايي داشت. با ظهور دولت بزرگ عثماني و تشكيل سپاه يني‌چري، اين نهاد نظامي تحت سلطة معنوي بكتاشيه در آمد.

علوي‌گري ـ بكتاشي‌گري از آن رو كه طريقتي تأثير گذار در ناحيه آناتولي بوده و مؤسس آن حاج بكتاش ولي، ايراني و اهل خراسان بوده است، اهميت بسزايي دارد؛ خصوصاً كه سير تاريخي اين طريقت با تاريخ ايران در عهد صفويه ارتباط نزديكي دارد. با اين همه، محققان ايراني به موضوع علوي‌گري ـ بكتاشي‌گري كمتر توجه نموده‌اند. در سال 1355، آقايان توفيق سبحاني و قاسم انصاري با هدف معرفي اين طريقت به نگارش مقاله‌اي اهتمام ورزيدند. از سال 1355 تاكنون هيچ تحقيق جديدي در اين باره صورت نگرفته است. اين نوشتار به نقد و بررسي آن مقاله مي‌پردازد.

مقاله «حاج بكتاش ولي و طريقيت بكتاشيه» اولين و شايد تنها اثر تحقيقي به زبان فارسي در اين باره است. همان طور كه از عنوان مقاله پيداست مي‌توان مطالب آن را به دو بخش تقسيم كرد: قسمت اول مربوط به حاج بكتاش ولي وحركت تاريخي اوست و بخش دوم، ضمن اشاره‌اي كلي به عقايد بكتاشيان، به بيان مراسم و آيين‌هاي آنان پرداخته است. با اين كه مقاله، خصوصاً در بخش دوم، شامل اطلاعات ارزشمندي دربارة آداب و رسوم بكتاشيان است، اما روي هم رفته، حاوي كمبودهايي نيز در شكل و محتوا مي‌باشد.

در آغاز مقاله، به نقل از سعيد تفيسي در سرچشمه تصوف در ايران، حاج بكتاش «ولي» و «بكتاش رومي» ناميده شده است.[2] بايد گفت، منابعي، چون طرائق الحقايق[3] و ريحانه الادب،[4] نام او را محمدبن ابراهيم بن موسي خراساني ثبت كرده‌اند؛ اما در ولايت­نامه حاج بكتاش ولي كه مهم‌ترين منبع دربارة زندگي و احوالات اوست، نام اصلي وي بكتاش آمده[5] و منابع نزديك به وي، مانند مناقب العارفين نيز وي را حاج بكتاش ناميده‌اند. [6] در هيچ‌كدام از اين منابع به نام «ولي» براي وي اشاره نشده است. كلمة بكتاش كه به صورت بكداش، بكدش و تبش نيز ضبط شده است، پيش از وي نيز رايج بوده و به معني مساوي، نظير و نيز عزيز مي‌باشد.[7] مولفان در ادامه به شرح زندگاني حاج بكتاش ولي پرداخته‌اند: «وي نخست به خدمت خواجه احمد يسوي رسيد و به دستور او به بدخشان رفت و ...» اگر چه اين مطلب در بعضي از منابع آمده است، اما بايد توجه داشت كه فاصلة وفات خواجه احمديسوي (د: 562 ه) تا تولد حاج بكتاش ولي (604 ه)، بيش از چهل سال است. حاج بكتاش ولي، قطعاً احمد يسوي را ملاقات نكرده، بلكه از طريق شيخ لقمان پرنده، از خلفاي يسوي، به اين مكتب وابسته بوده است و از همين طريق نيز وي را از خلفاي يسويه دانسته‌اند.[8]

در بخش ديگري از مقاله بدون ذكر استدلالي روشن يا ارائه سند آمده است «اگر اين نكته مورد توجه قرار گيرد كه حاج بكتاش به اساس شيعة اثني‌عشري صادق بوده و از بابااسحاق پيروي مي‌كرده، مي‌توان حكم كرد كه او سرگرم تبليغ عقايد باطني بوده است».[9] به نظر مي‌رسد بابااسحاق و حاج بكتاش ولي، هرگز شيعة اثني‌عشري نبوده‌اند و هيچ سندي در اين باره وجود ندارد. نزديك‌ترين منبع به قيام باباييان، كتاب الاوامر العلائيه از ابن‌بي‌بي است. وي نه تنها هيچ مطلبي كه حاكي از شيعه بودن بابااسحاق باشد نياورده، حتي به نكته‌اي اشاره كرده كه اين نظر را نفي مي‌كند؛ او مي‌نويسد: بابااسحاق، پادشاه سلجوقي را به انحراف از جادة رب‌العالمين و اقتداء خلفاء راشدين متهم مي‌كرد. [10] هم­چنين در تاليفات منسوب به حاج بكتاش ولي، مانند مقالات، الفوائد و مقالات غيبيه و كلمات عينيه، با آن كه تمام اعتقادات اوليه بكتاشيه، مانند چهارباب و چهل مقام به تفصيل آمده، به عقايد شيعه هيچ اشاره‌اي نشده است، حتي در كتاب مناقب القدسيه في مناصب الانسيه تنها اثر دربارة زندگي باباالياس خراساني كه به قلم نواده‌اش، الوان چلبي، به رشته تحرير درآمده، هيچ اشاره‌اي به وابستگي باباييان به تشيع نشده است. هم­چنين نگارنده در اين كتاب از چهار خليفه به تكريم ياد كرده و خلافت آنان را پس از وفات پيامبر(ص) معتبر شمرده است. [11] از طرفي در اصل ارتباط بين بابااسحاق كفر سودي و حاج بكتاش ترديدهايي جدّي وجود دارد. با توجه به خراساني بودن باباالياس و حاج بكتاش ولي و هم­چنين گواهي عاشق پاشازاده در تواريخ آل عثمان كه به ارتباط اين دو اشاره كرده و احتمال داده كه هدف حاج بكتاش از ورود به سيواس ملاقات با باباالياس بوده،[12] شايد حاج بكتاش، خليفة باباالياس (و نه بابااسحاق) بوده است.

در كتاب مناقب القدسيه به مطلبي اشاره شده كه در خور توجه است؛ نويسنده كتاب، بابااسحاق را خليفة باباالياس در كفر سود دانسته و از عدم موافقت مشي وي با باباالياس حكايت مي‌كند. باباالياس، موافق با قيام نبود و بابااسحاق را از آمدن به آناتولي نهي كرد، چون احتمال فتنه مي‌داد،[13] اما چون وي به آناتولي آمد و قيام كرد، باباالياس هم با وي همراهي كرد. اگر اين مطلب واقعيت داشته باشد، احتمالاً رفتار باباالياس با حاج بكتاش ولي تطابق بيشتري دارد، زيرا حاج بكتاش خود را از قيام باباييان دور نگه داشت و به قريه صولوجه قراهويوق رفت. احمد ياشار اجاق، محقق ترك كه در اين خصوص تحقيقات ارزش­مندي انجام داده، به اين نتيجه دست يافته كه حاج بكتاش ولي، خليفة باباالياس بوده است. [14]

مهم‌ترين اشكال مقاله، نداشتن نظم منطقي در بيان مطالب مختلف است كه موجب مي‌شود از آن نتيجه‌گيري مشخصي به دست نيايد؛ در حالي كه مقاله با معرفي حاج بكتاش شروع و پس از مقدماتي دربارة پيدايش طريقت وي دنبال مي‌شود، به تاريخ گسترش آن در قرن‌هاي نهم و دهم هجري اشاره مي‌گردد و پس از آن، دوباره از ارتباط حاج بكتاش ولي، با بابااسحاق سخن به ميان مي‌آيد.[15] اين آشفتگي سبب شده است تا مطلبي كه در بعضي قسمت‌هاي مقاله مطرح شده، به صورتي ديگر تكرار گردد و حتي در مواردي نفي شود؛ براي مثال، در صفحه 513، قسمتي از اين مطلب كه عقايد حروفيان در قرن نهم هجري با معتقدات بكتاشيه در آميخته و باطن‌گرا شده، مقبول و قسمتي را نامقبول مي‌داند. سپس، جلوة بدعت‌گرايانه بكتاشيه بدون تأثير از حروفيه دانسته شده و هيچ اشاره‌اي به بخش مقبول اين نظريه نشده است؛ اما پس از ده صفحه، چنين آمده است: «اركان طريقت بكتاشيه كه در زمان بالم سلطان شكل گرفته، حاصل اختلاط با اعتقادات حروفيه است». اين در حالي است كه در صفحه 513، شكل‌گيري تمام آيين‌ها و پايه‌هاي طريقت بكتاشيه را در قرن نهم هجري، به پيش از بالم سلطان نسبت داده است.

تأثير عقايد حروفيه در قرن نهم هجري بر بكتاشيه، خصوصاً از طريق عمادالدين نسيمي، شاعر حروفي ـ بكتاشي، مسلّم است. در واقع آموزه‌هاي حروفيه با دنياي رمز آلود بكتاشيه، تناسب داشت، و اين اعداد و حروف در ميان اعتقادات بكتاشيان جاي گرفت، چنان كه اعتقاد به نوشتن نام امام علي(ع)، دو بار در صورت هر انسان يا تقسيم صورت انسان به 28 قسمت و نام‌گذاري آنها با حروف و تطبيق اين 28 حرف با دوازده امام، چهارده معصوم، حضرت خديجه (س) و حضرت فاطمه (س) كه مجموع آنها عدد 28 مي‌شود، از نشانه‌هاي آشكار تأثير حروفيه بر بكتاشيه است. اما اين سخن كه در طريقت بكتاشيه، امام علي (ع)، حاج بكتاش ولي و فضل‌الله حروفي، داراي بالاترين مقامات هستند،[16] صحيح نيست؛ فضل‌الله حروفي مورد احترام بكتاشيان است، اما هرگز مقام او نزد بكتاشيان همسان با مقام امام علي (ع) و حاج بكتاش ولي نبوده است. اين مطلب را از شعارهاي بكتاشيان در مراسم مختلف مي‌توان دريافت.

ارتباط و تأثير پذيري بكتاشيان از مسيحيان، از ديگر مباحث اين مقاله است. در قسمتي از آن اثر آمده است: «نظر افرادي نيز كه با توجه به بكتاشيان مسيحي و آيين و آداب بكتاشيه كه در مسيحيت هم نظاير آن را مي‌توان يافت، اين طريقت را متأثر از مسيحيت دانسته‌اند، اشتباه آميز است».[17] بايد گفت كه بكتاشيه با توجه به تسامح نامحدود و زمينة رواج آن در مناطق مرزي كه اهالي بومي آناتولي و بيشتر مسيحي بوده‌اند، تأثيرات بسياري از مسيحيت پذيرفته است. عقيده به تثليت الله، محمد و علي، شركت در مراسم آيين جم به عنوان يك عبادت هفتگي به جاي نمازهاي يوميه و تشابه بسيار مراسم «مغفرة الذنوب» بكتاشيان با «عشاء رباني» مسيحيان، از علايم آشكار اين تأثير‌پذيري است. علاوه بر اين، منظور نويسندگان مقاله «از بكتاشيان مسيحي» روشن نيست.

مولفان، در بيان انشعاب‌هاي بكتاشيان و ارتباط آنها با علويان نيز نظرية واحدي ارائه نكرده‌اند، چنان كه بدون ارائه دليلي روشن، همانندي عقايد بين بكتاشيه و قزلباش‌ها نفي شده است؛ [18] در حالي كه بعضي از محققان، قزلباشان را بكتاشيان روستايي دانسته‌اند. [19] در واقع، پس از آن كه در دورة عثماني، بكتاشيه آيين رسمي يني‌چري‌ها گرديد و خانقا‌ه‌هاي بكتاشي در همه جا تأسيس شد، گروه‌‌هايي از بكتاشيان كه در روستاها زندگي مي‌كردند و از حمايت‌هاي دولتي فارغ بودند، تحت تأثير تبليغات شيوخ صفوي قرار گرفتند و اعتقادات غلوآميز آنان شدت يافت. در رأس اين گروه‌ها، قزلباشان بودند كه اين خاندان را در كسب قدرت ياري رساندند. [20] با اين همه، ترديدي نيست كه ريشة تمام گروه‌هاي علوي ـ بكتاشي به قيام باباييان در قرن هفتم هجري بر مي‌گردد، حتي تشابه پوشش قزلبا‌ش‌ها با لباس باباييان كه آنان نيز كلاه‌هاي قرمز بر سر مي‌نهادند، از دلايل ارتباط اين گروه‌ها با يك‌ديگر است.

نگارندگان مقاله، در بخشي ديگر، وجه افتراق دو گروه اصلي منشعب شده‌ از بكتاشيه، يعني چلبي‌ها و باباها را مشخص كرده‌اند: «بعد از اصلاحات بالم سلطان، بين مشايخي كه خود را از نسل حاج بكتاش مي‌دانستند و بعدها چلبي ناميده شدند و دسته‌اي كه خود را هم طريقت با حاج بكتاش و پيروان حقيقي او مي‌خواندند و اصلاحات بالم‌سلطان را نپذيرفته بودند و بابا ناميده مي‌شدند، رقابت سختي در گرفت». [21] اما به نظر مي‌رسد كه منشأ افتراق دو شاخه بكتاشيان؛ چلبي‌ها و باباها بعد از اصلاحات بالم سلطان نبوده، بلكه اساس اختلاف آنان بر سر ازدواج و يا تجرد حاج بكتاش ولي بوده است. از ديدگاه شاخة چلبي بكتاشيان، حاج بكتاش ولي با فاطمة نوريه، دختر خواجه ادريس ازدواج كرده و سيد علي سلطان فرزند اوست. اما شاخة باباها، معتقد بودند كه فاطمه نوريه، همسر خواجه ادريس بوده و به سبب معجزه‌اي كه در ولايت نامه نقل شده است، فاطمه نوريه باردار شده و فرزندان او، فرزندان نفس حاج بكتاش هستند و وي تا پايان عمر ازدواج نكرده است. [22] بالم سلطان خود به شاخة چلبي‌ها متعلق بوده است. وي را فرزند مرسل بالي، فرزند سيد علي سلطان، فرزند حاج بكتاش ولي دانسته‌اند.[23]

قسمت دوم مقاله كه مربوط به برخي از آداب و اعتقادات بكتاشيان است، داراي نظم بهتري است. در آغاز اين قسمت پنج مقام طريقت از نگاه بكتاشيه بيان شده است؛ عاشقي اولين مقام شمرده شده، اما با محب يكي دانسته شده است، مقام دوم، «درويش»، مقام سوم، «بابا»، مقام چهارم، «تجرد» و سرانجام مقام «خلافت»، در جايگاه پنجم است؛ [24] در حالي كه مقامات طريقت بكتاشيه عبارتند از: عاشق، محب، درويش، بابا و خليفه. [25] مقام تجرد جزو مقامات طريقت بكتاشيه نيست و بابا مي‌تواند بدون هيچ اجباري، متأهل و يا مجرّد باشد.[26]

نويسندگان، در پايان مقاله، پس از توضيحاتي كوتاه و كلي درباره عقايد و ادبيات بكتاشيه، بي‌­مقدمه به معرفي كتاب مقالات عينيه و كلمات غيبيه از حاج بكتاش پرداخته و به طور مستقيم قسمت‌هايي از آن را نقل كرده‌اند؛ در حالي كه غرض از نقل اين مطالب مشخص نيست. مي‌توان گفت كه مطالب ارائه شده در اين مقاله، از نظر تاريخي ارزش­مند مي‌باشد. اما شيوة پردازش آنها فاقد نظم و يك‌پارچگي لازم است؛ از اين رو باعث سردرگمي خوانندگان مي‌شود.


پي­نوشت­ها
* عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد اسلامي واحد تهران مرکزي.
1. براي ديدن مقاله نقد شده ر. ك: توفيق سبحاني و قاسم انصاري، «حاج بكتاش ولي و طريقت بكتاشيه»، نشريه دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تبريز، سال 28، زمستان 1355، شمارة 120.
2. همان.
3. معصوم علي شاه، طرائق الحقايق، تصحيح محمد جعفر محجوب (تهران، كتابخانه باراني، 1339) ج 2، ص 307.
4. ميرزا محمد علي مدرس تبريزي، ريحانه الادب في تراجم المعروفين بالكنية و اللقب (تهران، كتابفروشي خيام، بي‌تا) ج 2، ص 6 - 7.
5. ولايت نامه حاج بكتاش ولي، ص 99 - 101.
6. احمد افلاكي، مناقب العارفين، به كوشش تحسين يازيچي (تهران، دنياي كتاب، 1362) ص391؛ هم­چنين عاشق پاشازاده نيز وي را حاج بكتاش ناميده است: عاشق پاشازاده، تواريخ آل عثمان (استانبول، مطبعة عامره، 1332ق) ص 205.
7. Esad Cosan, Haci Bektashli Makalat (Ankara, 1986), s. 20.
8. Firdevsi Tavil, Vilayat name, Hazitlayan, A.Golpinarli, Inkilap Kitabevi, Istanbul, 1995. s 5.
9. سبحاني و انصاري، پيشين، ص 513.
10. ابن بي بي، الاوامر العلائيه في امور العلائيه، چاپ سنگي، ش 905 - B - كتابخانه مركزي دانشگاه تهران، ص 502.
11. Elvan Gelebi, menakibul-kutsigge (Ankara Turk Tarih curumu, 1995) p. 13q.
12. عاشق پاشازاده، پيشين، ص 204.
13. Gelebi, op. sit. S: 8-10.
14. Ahmet yasar ocak, Babailer Isyani (Istanbul, Dergahi yayinlar, 1980) s. 91.
15. سبحاني و انصاري، پيشين، ص 513.
16. همان، ص 518.
17. همان.
18. Abdolbaki Golpinarli, 100 Surudo turkiyede Mezhepler tarikatar (Istanbul, 1964), s. 40.
19. حسين ميرجعفري، «شوريدگان شاه اسماعيل در آناتولي در گذشته و حال»، ايران زمين در گسترة تاريخ مجموعه مقالات همايش صفويه، به اهتمام دكتر مقصود علي صادقي (تبريز، ستوده، 1384) ص 905.
20. سبحاني و انصاري، پيشين، ص 515.
21. Ethem Ruhi Figlali, Turkiyede Alevilik ve Bektasillk (Ankara, 1990) s. 152.
22. بنابر ولايت نامه، حاج بكتاش در صولوجه قراهويوق مهمان شخصي دانشمند به نام ادريس و همسرش فاطمه نوريه شد. حاج بكتاش مجرد بود. روزي وي در هنگام وضو گرفتن خون دماغ شد و از فاطمه خواست تا آب وضو را جايي بريزد كه پا بر آن گذاشته نشود. وي بدون اطلاع حاج بكتاش از آن آب نوشيد. حاج بكتاش چون از قضيه مطلع شد، به او گفت كه صاحب فرزندان يسري خواهد شد كه مردان هفتاد ساله به دست بوس آنها در هفت سالگي مي‌روند. ص 64 ـ 65. 64-65 Velayet, Name, s:. 23. Figlali, op. cit, s. 153.
24. سبحاني و انصاري، پيشين، ص 527.
25. Kingsley Birge, The Bektashi order of dervishes, (London, Luzac and co, 1965) s.162 - 165.
26. Ibid.
منابع

- ابن بي بي، الاوامر العلانيه في امور العلائيه، چاپ سنگي، به شماره B-q05 كتابخانه مركزي دانشگاه تهران.
- افلاکي، احمد، مناقب العارفين، به کوشش تحسين يازيچي، چاپ دوم، (تهران، دنياي کتاب، 1362).
- پاشاه­زاده، عاشق، تواريخ آل عثمان، (استانبول، مطبعة عامره، 1332ق).
- مدرس تبريزي، ميرزا محمدعلي، ريحانة الادب في تراجم المعروفين بالکنية و اللقلب، (تهران، کتابفروشي خيام، بي­تا).
- معصوم علي شاه، طرائق الحقايق، تصحيح محمد جعفر محجوب، (تهران، کتابخانه باراني، 1339).
- ميرجعفري، حسين، «شوريدگان شاه اسماعيل در آناطولي در گذشته و حال»، ايران زمين در گسترة تاريخ، مجموعة همايش صفويه، به اهتمام دکتر مقصود علي صادقي، (تبريز، انتشارات ستوده، 1348).

- Birge, kingsley, The Bektashi order of dervishes (London, luzac and co, 1965).
- Gelebi, Elvan, Menakibul – kutsiyye (Ankara ,1995).
- Cosan, Esad, Haci Bektashli Makalat , (Turk Tarih kuromu, 1986).
- Figlali, Ethem Ruhi, Turkiyede Alevilik ve Bektasilik (Ankara, 1990)
- Golpinarli, Abdolbaki, 100 surudo turkiyede Mezhepler tarikatlar (Istanbul, 1964)
- Ocak, Ahmet yasar, Babailer Isyani Dergah yayinlari (Istanbul, 2000)
- Firdevsi Tavil, Velayet – name, Hazirlayan A. Golpinarli, Inkilap Kitabevi, (Istanbul, 1995).

 

چندرلی از اینسایکلوپدیا اسلامیکا

چَنْدَرلى ، از خاندانهاى نامدار و تأثیرگذار در تاریخ عثمانى در قرن هشتم و نهم. بیش از هشتاد سال عالی‌ترین مقامات روحانى و غیرروحانى، مانند قاضی‌عسكرى و وزارت عظمایى، در اختیار خاندان چندرلى بود (سامى، ذیل «خیرالدین‌پاشا، چاندرلى قره‌خلیل»؛ دانشمند، ج 1، ص 74) و آنان در سازماندهى دولت عثمانى در عرصه‌هاى نظامى، سیاسى و ادارى نقشى مؤثر داشتند (اوزون چارشیلى، ج 1، ص 555؛ د.ا.د.ترك، ج 8، ص 209).

نام این خاندان، كه اصل آنان از چندره بوده، در تركى به صورت جندره‌لى (عاشق پاشازاده، ص 40)، جندرلو (طاشكوپری‌زاده، ص 9)، جندره‌لو (صولاق‌زاده، ص 19)، چندرلى، چندرلو، جاندارلو (رجوع کنید به د.ا.ترك، ج 3، ص 351؛ د.ا.د.ترك، همانجا) و چاندرلى (سامى، همانجا) و در عربى به صورت جندرى نیز ضبط شده است. در كتیبه مسجدجامع اِزنیق و كتیبه مسجدجامع قدیم سیروز، نام نیاى بزرگ این خانواده، خلیل خیرالدین پاشا جندرى و نام پسر او در براتى از غازى اورنوس به تاریخ 792، الیاس‌بیگ خلیل‌الجندرى نوشته شده است (د.ا.د.ترك، ج 8، ص 210؛ د.ا.ترك، همانجا). برخى افراد مشهور این خاندان عبارت‌اند از :

1) قره‌خلیل خیرالدین پاشا. در سندى كه در كتاب تاریخى فریدون‌بیگ، منشآت السلاطین، به آن اشاره شده، نام نیاى این خاندان، خلیل‌اللّه بوده، كه به دلیل سبزه بودن رنگ چهره‌اش به قره‌خلیل معروف شده است (رجوع کنید به كمال، ج 1، ص 236). اوزون چارشیلى (ج 1، ص 554ـ 555) زادگاه او را روستاى چندره، در اسكی‌شهر، دانسته، زیرا آداب و رسوم این خانواده با آداب و سنن اهالى چندره مطابقت داشته است (د.ا.ترك، همانجا). پدر قره‌خلیل، على نام داشت كه در كتیبه‌هاى بناهاى برجاى مانده از قره‌خلیل، به نامش اشاره شده است (اوزون چارشیلى، ج 1، ص 555).

قره‌خلیل از اَخیان آناطولى و از خویشاوندان شیخ‌اَده‌بالى بود و به اتفاق او و پسرش (شیخ‌محمود) و دامادش (طورسونْ فقیه) در تأسیس و تحكیم پایه‌هاى امارت عثمانى سهم عمده‌اى داشت (همان، ج 1، ص 555، 561؛ ثریا، ج 2، ص 314). وى در اواخر سلطنت عثمان غازى، قاضى بیله‌جك شد (رجوع کنید به طاشكوپری‌زاده، ص 10؛ ثریا، همانجا؛ صولاق‌زاده، ص 28؛ كمال، ج 1، ص 237؛ د.ا.د.ترك، ج 8، ص 214)، هر چند به نوشته برخى منابع، او در دوران اورخان (دومین پادشاه عثمانى) به این سمت رسید (رجوع کنید به عاشق‌پاشازاده، ص 40؛ سامى، همانجا؛ اوزون چارشیلى، ج 1، ص 555). همچنین در 730، به فرمان اورخان‌بیگ، قاضى ازنیق شد؛ این شهر به تازگى به تصرف سلطان عثمانى درآمده بود. سپس به مقام قضاى بورسه، پایتخت جدید امارت عثمانى، رسید (عاشق پاشازاده، ص 52؛ هامرـ پورگشتال، ج 1، ص 154؛ اوزون چارشیلى، همانجا).

قره‌خلیل در پی‌ریزى تشكیلات یایا (پیاده‌نظام؛ رجوع کنید به پاكالین، ذیل "Yaya") و مُسَلِّم (مأموران خدمت همراه والیان؛ رجوع کنید به همان، ذیل "Musellim") ــكه نخستین نهادهاى نظامى امارت بودند و ایجاد آنها گامى مهم در گذر از نیروهاى عشایرى به تشكیلات نظامىِ منسجم بودــ نقشى بسزا داشت (اوزون چارشیلى، همانجا). این تشكیلات پایه قشون دائمى جدید، یعنى ینی‌چرى*، شدند كه قره‌خلیل مؤسس آن بود (هامر ـ پورگشتال، ج 1، ص 176؛ اوزون چارشیلى، همانجا).

در همین دوران به پیشنهاد عالم قره‌مانى، ملارستم معروف به قره‌رستم، و تقاضا و پیگیرى قره‌خلیل، تشكیلات مالیه ایجاد شد. قره‌خلیل براى پرداخت حقوق نقدى ینی‌چریها و دیگر نظامیان، خزانه‌اى به نام خزانه عامره ایجاد كرد كه غیر از خزانه خاصه بود كه به سلطان تعلق داشت. بدین‌ترتیب، درآمدها و هزینه‌هاى خزانه دولت از خزانه سلطان تفكیك شد (شاو، ج 1، ص 118).

پس از جلوس سلطان مراد اول در 763، مقام قاضى عسكرى (عالی‌ترین مقام قضایى) ابداع گردید و قره‌خلیل نخستین قاضی‌عسكر* عثمانى شد (طاشكوپری‌زاده، همانجا؛ دانشمند، ج 1، ص 37؛ ثریا، همانجا). او در 773 به مقام وزارت ارتقا یافت و به خیرالدین‌پاشا ملقب شد (عاشق پاشازاده، ص 55؛ اوزون چارشیلى، ج 1، ص 176، 556). وى در زمان مراد دوم، فرماندهى سپاه عثمانى را هم برعهده گرفت (اوزون چارشیلى، ج 1، ص 502).

تاریخ دقیق وزیر شدن خلیل خیرالدین‌پاشا چندان روشن نیست. وجود برخى عبارات در كتیبه جامع سبز ازنیق كه تاریخ 780 بر روى آن دیده می‌شود، و كتیبه مسجدجامع قدیم گلیبولى به تاریخ 787، كه خود خیرالدین پاشا بنا نهاده است، نشان می‌دهد كه در این تاریخها وى هنوز وزیر نشده بوده و احتمالا در همین تاریخ اخیر وزیر شده است (رجوع کنید به د.ا.ترك، ج 3، ص 352ـ353).

خیرالدین‌پاشا همواره مشاور سلاطین عثمانى بود و آنان پیش از آگاهى از رأى او دست به كارى نمی‌زدند (كمال، ج 1، ص 237). خیرالدین‌پاشا به همان اندازه كه در لشكركشى و سازماندهى سربازان در كارزار مهارت داشت، در رایزنى نیز ماهر بود (هامر ـ پورگشتال، ج 1، ص 179). در نتیجه تلاشهاى رجالى چون او و پسرش، علی‌پاشا، براى استقرار عدالت و ایجاد تشكیلات مالى و نظامى، تحولاتى به وجود آمد و حكومت از شكل عشیره‌اى خارج شد و به سوى دولتى منظم و داراى تشكیلات پیش رفت (اوزون چارشیلى، ج 1، ص 259).

عثمانیها با فتوحات پی‌درپى خود باعث وحشت اروپا شدند و فرماندهان سپاه آنان، به‌ویژه خیرالدین‌پاشا، در این پیروزیها سهم اساسى داشتند. در 788، در پى دست‌اندازى علاءالدین علی‌بیگ قره‌مان به اراضى مرزى عثمانى و اشغال چند شهر، سلطان‌مراد خیرالدین‌پاشا را در روم‌ایلى مستقر ساخت و علی‌پاشا را وزیر خود نمود و همراه وى به آناطولى رفت (همان، ج 1، ص 246). سلطان مراد زمستان را در بورسه سپرى كرد و در آنجا خبر درگذشت خیرالدین پاشا را به او دادند (صولاق‌زاده، ص 38؛ اوزون چارشیلى، ج 1، ص 247، 556). علی‌پاشا جنازه پدرش را به ازنیق برد و در آنجا دفن كرد (اوزون چارشیلى، ج 1، ص 556). تاریخ مرگ خیرالدین‌پاشا در برخى منابع 788 (رجوع کنید به صولاق‌زاده، همانجا؛ ثریا، ج 2، ص 314) و در برخى دیگر، 789 نوشته شده (رجوع کنید به دانشمند، ج 1، ص 74؛ اوزون چارشیلى، همانجا) كه براساس نوشته فارسى سنگ مزار او، تاریخ دوم درست است (د.ا.ترك، ج 3، ص 353).

از خیرالدین‌پاشا بناهایى بر جاى مانده است: در ازنیق، مسجدجامعى معروف به یشیل جامع (مسجد سبز) به همراه یك عمارت؛ در گلیبولى، یك مسجدجامع (اوزون چارشیلى، ج 1، ص 557)؛ و در سیروز نیز یك مسجد (همانجا؛ قایاپینار، ص190) كه پس از فتح این شهر، در اول محرّم 787 ساخته شد (قایاپینار، همانجا؛ بروكلمان، ص380).

خیرالدین‌پاشا بر كتاب تلخیص المفتاح*خطیب قزوینى، شرحى نوشته بوده است (د.ا.ترك، همانجا). او به هنگام مرگ، سه پسر داشت: علی‌پاشا، الیاس‌پاشا و ابراهیم‌پاشا (عاشق پاشازاده، ص 188؛ اوزون چارشیلى، همانجا). على كه بزرگ‌ترین آنها بود ، به فرمان سلطان، در واپسین روزهاى زندگى پدر، جاى او را گرفت و در 809 درگذشت (رجوع کنید به علی‌پاشا چندرلى*). الیاس پاشا در زمان ایلدیریم بایزید، سمت بیگلربیگى داشت (اوزون چارشیلى، ج 1، ص 558) و پیش از رسیدن به منصب وزارت، در زمان سلطان بایزید درگذشت (ثریا، ج 1، ص 396).

2) ابراهیم‌پاشا. در پاره‌اى منابع، به غلط، او را پسر علی‌پاشا و نوه خیرالدین‌پاشا دانسته‌اند (رجوع کنید به صولاق‌زاده، ص 113؛ ثریا، ج 1، ص 91)، حال آنكه از علی‌پاشا فرزندى بر جاى نمانده است (اوزون چارشیلى، ج1، ص557). ابراهیم‌پاشا از علما و براساس وقف‌نامه‌اى به تاریخ رجب 808، در زمان برادرش، علی‌پاشا، قاضى بورسه بوده است (همان، ج 1، ص 558؛ د.ا.د.ترك، ج 8، ص 213).

در پى مرگ سلطان بایزید اول و كشاكش فرزندان او براى رسیدن به سلطنت، هنگامى كه موسى چلبى خود را سلطان خواند و به‌نام خویش سكه زد، ابراهیم‌پاشا وزیر اعظم وى شد (رجوع کنید به شاو، ج 1، ص 38)، اما پس از مدتى نخستین كسى بود كه از موسى چلبى روى گرداند (اوزترك، ص 225). ابراهیم‌پاشا پس از چندى نزد سلطان محمد اول* رفت و نخست قاضى عسكر، سپس وزیر دوم و پس از مرگ بایزید پاشا*، وزیر اعظم شد (اوزون چارشیلى، ج 1، ص 397) و با اعتماد كاملى كه سلطان مراد دوم به او پیدا كرده بود، به اداره امور پرداخت (همان، ج 1، ص 398). سلطان مراد یكى از خواهران خود را به عقد محمود چلبى، پسر ابراهیم‌پاشا، درآورد (صولاق‌زاده، ص 151؛ هامر ـ پورگشتال، ج 1، ص 387).

ابراهیم‌پاشا در 24 ذیقعده 832 درگذشت و در ازنیق به خاك سپرده شد (اوزون چارشیلى، ج 1، ص 557). هامرـ پورگشتال (ج 1، ص 444) مرگ او را ناشى از ابتلا به طاعون دانسته است. اوزون چارشیلى (همانجا) نوشته است كه ابراهیم‌پاشا دو پسر به نامهاى خلیل‌پاشا و محمود چلبى داشت؛ اما او پسر دیگرى به نام محمد چلبى نیز داشته است (د.ا.د.ترك، ج 8، ص 214). شجره‌نامه خاندان چندرلى نیز وجود این سه پسر را تأیید می‌كند (رجوع کنید به اوزون چارشیلى، ج 1، ص560؛ د.ا.ترك، ج 3، ص 356).

3) خلیل‌پاشا. در پى كناره‌گیرى داوطلبانه سلطان مراد دوم از سلطنت در 848، پسرش محمد ــكه بیش از سیزده سال نداشت ــ جاى او را گرفت و خلیل‌پاشا، پسر ابراهیم‌پاشا، صدراعظم شد (عاشق پاشازاده، ص 131؛ صولاق‌زاده، ص173؛ هامرـ پورگشتال، ج 1، ص 458؛ اوزون چارشیلى، ج 1، ص 430). این دگرگونیها، همسایگان و دشمنان عثمانى را به فكر حمله به آنجا انداخت (اوزون چارشیلى، همانجا). خلیل‌پاشا، هنگامى كه از عبور دشمنان از مرزهاى عثمانى آگاه گردید، از سلطان مراد دوم خواست تا شخصآ فرماندهى سپاه را برعهده بگیرد (همان، ج 1، ص 434؛ اوزترك، ج 9، ص 241). جنگ در رجب 848 آغاز شد و سپاه عثمانى پیروز گشت (صولاق‌زاده، ص 178؛ اوزون چارشیلى، ج 1، ص 436). سلطان‌مراد، به توصیه خلیل‌پاشا و به بهانه اینكه هنوز خطر پایان نیافته است، براى دومین بار به سلطنت رسید. وى این بار به اتفاق پسرش، محمد، به اداره كشور پرداخت (اوزون چارشیلى، ج 1، ص 439)، اما پس از مدت كوتاهى، بازهم از سلطنت كنارگیرى نمود و محمد جاى او را گرفت (همانجا).

به دنبال آتش‌سوزى در ادرنه و شورش ینی‌چریها در 849، كه به سبب سقوط ارزش آقچه رخ داد (صولاق‌زاده، ص 179؛ اوزون چارشیلى، ج 1، ص440) و به نوشته برخى، خلیل‌پاشا محرك آن بود (رجوع کنید به شاو، ج 1، ص 53؛ اوزترك، ص 242)، خلیل‌پاشا و برخى دولتمردان دوباره سلطان‌مراد را بر تخت نشاندند و در پى آن، سلطان محمد را به مَغنیسا، كه قبلا نیز در همانجا حكمران بود، فرستادند؛ از این‌رو، سلطان محمد كینه خلیل‌پاشا را به دل گرفت (صولاق‌زاده؛ اوزون چارشیلى، همانجاها). پس از مرگ سلطان‌مراد در محرّم 855 (صولاق‌زاده، ص186؛ اوزون چارشیلى، ج1، ص451)، سلطان‌محمد بر تخت نشست و كینه خود را از خلیل‌پاشا پنهان نمود و او را به وزارت عظمایى خود برگزید (اوزون چارشیلى، ج 1، ص 452)، اما در روند تثبیت و تحكیم پایه‌هاى قدرت خود، نخست كوشید سپاه ینی‌چرى را از زیر نفوذ خلیل‌پاشا بیرون آورد (شاو، ج 1، ص 56). در جریان فتح قسطنطنیه، خلیل‌پاشا به مصالحه مایل بود (رجوع کنید به صولاق‌زاده، ص 195؛ هامرـ پورگشتال، ج 1، ص 528؛ اوزون چارشیلى، ج 1، ص 479). استدلال او در مخالفت با حمله به قسطنطنیه، احتمال مداخله دولتهاى اروپایى در این ماجرا بود (اوزون چارشیلى، همانجا). او كه دشواریهاى ناشى از سه جنگ را از نزدیك دیده بود، پیشنهاد كرد كه براى فرمانرواى روم‌شرقى خراجى سنگین تعیین شود (همان، ج 1، ص 485). موضع خلیل‌پاشا در این مورد، بر بدگمانى سلطان محمد به او افزود. در این میان، اقدامات رقباى خلیل پاشا و برخى از دوشیرمه*ها نیز در تحریك سلطان مؤثر بود (اوزون چارشیلى، ج 2، ص10). سرانجام پس از فتح قسطنطنیه در 857 (عاشق پاشازاده، ص 142؛ اوزون چارشیلى، ج 1، ص 489)، با پراكندن این شایعه كه خلیل‌پاشا از فرمانرواى روم‌شرقى رشوه گرفته است، او را از سمت خود عزل و به همراه پسرانش بازداشت كردند (عاشق پاشازاده، همانجا؛ شاو، ج 1، ص 58). خلیل‌پاشا پس از چهل روز، در 857 اعدام شد (صولاق‌زاده، ص212؛ اوزون چارشیلى، ج2، ص10؛ دانشمند، ج 1، ص 265ـ270) و اموالش مصادره گردید (یورگا، ج 2، ص 48؛ شاو، همانجا).

با قتل او، اقتدار این خاندان كاهش یافت. خاندان خیرالدین قره‌خلیل‌پاشا در بیش از هشتاد سال وزارت خود (كوپریلى، ص 41؛ ویتك، ص 62)، ثروت هنگفتى یافتند. وزیراعظمهاى برآمده از این خاندان، افزون بر فرمانرواى روم‌شرقى، با دیگر فرمانروایان مسیحى كه با دولت عثمانى مناسباتى داشتند نیز در تماس بودند. در واقع، آنان نخستین وزراى خارجه دولت عثمانى بوده‌اند (ویتك، ص 62ـ63). به همین علت، متهم به همكارى و جاسوسى براى فرمانروایى روم‌شرقى و كارشكنى در فتح قسطنطنیه، و در بعضى منابع تركى «گاوور اورتاغى» (شریك كافر) خوانده شده‌اند (دانشمند، ج 1، ص 269ـ271).

هنگام مرگ خلیل‌پاشا، سلیمان چلبى، پسر او، مقام قاضی‌عسكرى داشت كه از مقام خود عزل شد و در 859 درگذشت (اوزون چارشیلى، همانجا). دیگر فرزند خلیل‌پاشا، ابراهیم دوم، چندى لله شاهزاده بایزید و سپس قاضی‌عسكر شد (همانجا) و در 891 در زمان بایزید دوم، وزیراعظم گردید (همان، ج 2، ص 11). وى آخرین فرد خاندان چندرلى بود كه به وزارت رسید (همانجا). از نوادگان الیاس‌پاشا و خلیل‌پاشا و محمود چلبى تا دوران معاصر نیز افرادى زندگى می‌كرده‌اند (همان، ج 1، ص 559).

منابع : كارل بروكلمان، تاریخ ملل و دول اسلامى، ترجمه هادى جزایرى، تهران 1346ش؛ محمد ثریا، سجل عثمانى، استانبول 1308ـ1315/ 1890ـ1897، چاپ افست انگلستان 1971؛ شمس‌الدین‌بن خالد سامى، قاموس‌الاعلام، چاپ مهران، استانبول 1306ـ1316/ 1889ـ1898؛ محمد همدمى صولاق‌زاده، صولاق‌زاده تاریخى، استانبول 1297؛ احمدبن مصطفى طاشكوپری‌زاده، الشقائق النعمانیة فى علماء الدولة العثمانیة، چاپ احمد صبحى فرات، استانبول 1405؛ درویش احمد عاشق‌پاشازاده، عاشق پاشازاده تاریخى، چاپ عالی‌بیگ، استانبول 1332؛

Ismail Hami Danismend, I­zahli Osmanli tarihi kronolojisi, I­stanbul 1971-1972; Joseph von Hammer-Purgstall, Geschichte des osmanischen Reiches, Graz 1963; I­A, s.v. "Candarli" (by Ismail Hakki Uzuncarsili); Nicolae Iorga, Osmanli Imparatorlugu tarihi, tr. Nilufer Epceli, Istanbul 2005; Levent Kayapinar, "Yunanistan'da Osmanli hakimiyetinin kurulmasi (1361-1461)", in Turkler, ed. Hasan Celal Guzel, Kemal Cicek, and Salim Koca, vol.9, Ankara: Yeni Turkiye Yayinlari, 2002; Namik Kemal, Osmanli tarihi, ed. Ahmet Nuri Yuksel, Istanbul 2005; Mehmed Fuad Koprulu, Bizans muesseselerininin Osmanli muesseselerine tesiri, ed. Orhan F. Koprulu, Istanbul 1981; Necdet Ozturk, "Fetret devri ve Osmanli hakimiyetinin yeniden tesisi", in Turkler, ibid; Mehmet Zeki Pakalin, Osmanli tarih deyimleri ve terimleri sozlug, Istanbul 1971-1972; Stanford J. Shaw, History of the Ottoman empire and modern Turkey, Cambridge 1985; TDVI­A, s.v. "Candarli" (by Munir Aktepe); Ismail Hakki Uzuncarsili,Osmanli tarihi, Ankara, vol.1, 2003, vol.2, 1983; Paul Wittek, "Ankara bozgunundan Istanbul'un fethine kadar: Osmanli tarihinden yarim asir", in Bati dillerinde Osmanli tarihleri, tr. Mualla Suerdem, Istanbul: Turkiye Yayinevi, 1971.

/ مسعود عرفانیان /

درباره جاحظ بصری و البیان والتبیین از این قلم

برای شناخت درست و علمی کتاب «البیان والتبیین» ناگزیر باید خالق و نویسندۀ آن را بشناسیم و از سیر زندگی او از بدو تولد تا دم مرگ حتی الامکان آگاهی یابیم. برای شناخت صحیح نویسنده نیز ناگزیر باید با جامعه و محیطی که در آن نویسندۀ اثر پا به جهان نهاده، بالیده و بزرگ شده، و علم آموخته و اندیشیده، و در نهایت به خلق اثر پرداخته است، به قدر مقدور آشنایی یابیم.

برای این کار اگر بخواهیم به طور مشروح و به تفصیل به حیات جاحظ به عنوان خالق «البیان والتبیین» بپردازیم، سخن بسیار به درازا می کشد و از حدّ یک مطلب مختصر به راهی بس دور می رود. بنابراین به ناچار مطلب را تا حدّ امکان با اجمال و اختصار عرضه می داریم و تفصیل آن را به فرصتی فراختر وامی گذاریم.

آنچه از اوان و ابتدای حیات جاحظ معلوم است اینکه؛ اجداد او از موالی بوده اند. نژاد او چندان شناخته شده نیست. می دانیم که پدران او به قبیلۀ کِنانه که در پیرامون مکه می زیستند، وابسته بوده اند؛ امّا پیدا نیست که آیا از کنانی های اصیل زاده بوده اند یا از موالی ایشان. گفته شده که نیای جاحظ که یاقوت او را فزاره نامیده است، سیاه پوست و شتربان و مولای «ابوالقلمس عمرو بن قلع کنانی فقیمی» بوده است.

برآمدگی بسیار نازیبای چشمان او (= جحوظ العین) باعث شده که او را «جاحظ» به معنی چشم برآمده یا گاوچشم یا الحدقیّ بخوانند. این زشتی بدان اندازه بود که گفته اند به دبیری کودکان متوکّل عباسی (حکومت از 232 تا 247 هـ . ق) دعوت شد، امّا چون متوکل زشتی او را بدید، بازش گردانید و به هزار درهم از او دلجویی کرد.

روایت دیگر از قول خود اوست که می گوید زنی از صاحب هنری خواست شکل شیطان را برایش ترسیم کند و به عنوان الگو جاحظ را به او معرفی کرد.

نیز اشعاری که رشیدالدین وطواط (شاعر عصر سلطان سنجر سلجوقی) در وصف زشتی او آورده، بسیار تند است: «اگر خوک را دوباره مسخ کنند، باز به زشتی جاحظ نمی رسد... .»

با این وصف، بی اغراق می توان گفت که اگر جاحظ نبود، در فهم قرون اولیۀ اسلام بسیار جاهای خالی داشتیم و اگر همۀ آثار جاحظ باقی مانده بود، تنها با تحقیق و تدقیق در آنها می توانستیم تصویر دقیقی از قرون اولیۀ اسلام داشته باشیم؛ آن هم نه فقط نمایش لایه های فوقانی جامعه و چهرۀ مقبول و آشکار آن، بلکه حتی دنیای زیرزمینی دزدان و کف زنان و «اصحاب حیل و مخارق» و اوباش و الواط و عوالم فراموش شدۀ عوام و محترفه و پیشه وران و دهشت و وحشت عرب بدوی در جهان ظلمانی اجانین و غولان، و رابطۀ انسان با جانوران، و زندگی شقاوتبار اختگان و بردگان و کنیزان و عجائب دلقکان و دیوانگان با نکاتی صادقانه از روان شناسی اخلاق نزد همۀ طبقات و اصناف... آری، این همه را درکتابهای جاحظ می یابیم که کار فهم تاریخ را آسان می کند، بلکه تاریخ  خود همین هاست.

 

 

ابوعثمان عمرو بن بحر بن محبوب کنانی فقیمی بصری بین سالهای 150 تا 160 (طبق صحیح ترین احتمال ها 158 یا 160 هـ . ق) در بصره به دنیا آمد و در سال 255 هـ . ق بعد از حدود صدسال زندگی، در همان شهر چشم از جهان فروبست.

تولد او مقارن با اوایل جلوس مهدی عباسی (حکـ: 158 تا 169 هـ . ق) فرزند منصور دوانیقی بود. جاحظ دوران کودکی و نوجوانی و بلوغ عقلی و فکری و پرورش علمی و ادبی اش را همزمان با خلافت مهدی، هادی، هارون و امین گذراند. در این دوران خلافت عباسی تحکیم یافت. عناصر نژادی مختلف از مسلمانان در سیاست، علم و مدیریت به عرصه آمدند و به ایفای نقش پرداختند، نهضت های شیعی ادامه یافتند و دستگاه خلافت بخصوص در دوران هارون، ثروت، قدرت و عظمت و شکوه بسیار کسب کرد.

درست است که حرکت ترجمه از اواخر عهد امویان آغاز شده بود، امّا در اوایل استیلای عباسیان هم چند کانون علمی که در واقع تداوم مدارس ایرانی و سریانی و مسیحی پیش از اسلام بودند، تجدید حیات یافته، به بسط دانش و اندیشه های نوین دست زده بودند. سخت گیریهای دوران مهدی عباسی تحت عنوان «مبارزه با زندقه» مانع از آن شد که این کانونها بتوانند این تجدید و تجدّد را در حوزه های رسمی غلبه دهند.

در دوران هارون نیازهای مبرم یک جامعۀ شهری خواه ناخواه دستگاه خلافت را بر آن داشت که «بیت الحکمه» را رسمیت بخشد. در این دوره بعضی معتزلیان در زندان به سر می بردند و پیشوایان علوی به وضع دردناکی سرکوب و شهید می شدند.

بعد از مرگ هارون، عناصر ایرانی که یک بار در سرکوب بومسلمیان و بار دیگر در نکبت برامکه سرخورده شده بودند، این بار گرد مأمون (که از طرف مادر موالی زاده بود) گرد آمدند و توانستند بر امین که از سوی متعصبان عباسی و عرب و واپسگرایان فراغت طلب و فاسد حمایت می شد، غالب آیند.

مأمون ( حکـ: 198 تا 218 هـ . ق) با همۀ نیرنگ ها و ناراستی ها که در کار او و تمامی شئون خلافت عباسی جاری بود، به شخصه آدمی درس خوانده و بافرهنگ بود و اطرافیان او اغلب از معتزلیان و شعوبیان متعادل بودند. به طور مثال «ثمامة بن اشرس معتزلی» (وفات 213 هـ . ق) (زندانی دورۀ هارون) را به عنوان مشاور و تصمیم گیرندۀ نهایی در دست راست داشت.

بر روی هم «عصر مأمون» دوران نضج فرهنگ اسلامی بود. در این دوره قشریان «اهل حدیث» عقب رانده شدند و متکلمان عقلی مشرب پیش افتادند. اعتزال در دورۀ مأمون و معتصم و واثق چنان قدرتمند شد که اهل حدیث سنت گرا را به محکمه کشاند و لذاست که در آثار آنان از این دوره در تاریخ با عنوان عصر «محنة» یاد می شود.

دورۀ اول زندگی جاحظ همچنین همزمان است با اوج گرفتن نهضت شعوبیه. عرب، نه تنها با موالی بر سر شرافت و مزیّت گذشتۀ خود مباحثه می کرد، بلکه عرب عدنانی با قحطانی، و بین خود عرب عدنانی، عرب مضری با ربیعی مشاجره و منافره داشت. تازه هر یک از اینها بر سر اینکه «صریح» است یا «هجین» مجادله می کردند. (صریح یعنی آنکه پدر و مادرش هر دو عرب هستند و هجین یعنی آنکه مادرش عرب نیست.)

علاوه بر جنبش سیاهان که در نهایت به قیام «صاحب الزنج» انجامید، حتی خوارج هم که خشک اندیش ترین فرقه ها بودند، به جنبش و حرکت درآمدند و از عمده ترین حرکتهای آنان می توان قیام حمزۀ آذرک را به روزگار هارون الرشید در سیستان نام برد.

«غلاة» نیز در این دوره اظهار وجود می کردند و گاه حامل گرایش های شعوبی بودند.

نیز مقارن با حیات جاحظ، حرکتهای ایرانیان و اعراب باعث شد که خلافت عباسی اعتمادش را لااقل در ارتش به این دو عنصر از دست بدهد و بر قدرت غلامان ترک تکیه نماید. ترکان که نومسلمانان ساده اندیش بدوی و مردمانی عامی و خشن و جنگاور بودند، در اوایل کار بهتر می توانستند ابزار قدرت و آلت دست خلیفۀ عباسی شوند. بخصوص معتصم که بر آنان اعتماد نمود و عِـدّه و عُدّه شان را بسیار افزود و چون دید ترکها از سوی اعراب و موالی در بغداد مورد مخالفت قرار می گیرند، یا شاید هم برای اینکه در تماس با عناصر شهرنشین فاسد نشوند!، شهری به نام سامرا برایشان ساخت و دارالخلافه را هم به آنجا منتقل کرد. البته دیری نگذشت که ترکها نیز صاحب داعیه شدند و منافسه و رقابت میان «عامة جندالخلافة» یعنی «موالی، اعراب، خراسانیان و بنویون» از سویی و «ترکان» از سوی دیگر پیش آمد و لازم شد که از مناقب و مفاخر ترکان نیز سخن در میان آورده شود و جاحظ کتابی هم در این موضوع نوشت.

پس جاحظ، خلفای عباسی را از مهدی (حکـ: 158 تا 169 هـ . ق) تا معتز (حکـ: 251 تا 255 هـ . ق) یا مهتدی (حکـ: 255 تا 256 هـ . ق) درک کرد و مورد تکریم و احترام آنان واقع شد.

از مطالب تاریخی این مطلب بدست می آید که خانوادۀ جاحظ تمکّن مالی نداشته و تنگدست بوده اند. با این حال گویا در آن زمان مکتب رفتن کودکان امری عادی و همگانی بوده و شاید هزینه ای هم نداشته است. جاحظ خود بدین موضوع (یعنی رفتن به مکتب خانه) در «الحیوان» اشاره کرده است.

جاحظ در کودکی پدر را از دست داد و این مزید بر تنگدستی خانوادۀ او شد. حال اینکه او چگونه توانست در عین تنگدستی و یتیمی به دانش بپردازد و در این عرصه به منزلتی رفیع دست یابد، تنها در یک روایت که یاقوت حموی از قول مرزبانی نقل کرده، به کارکردن او اشاره شده است: «کسی در کنار نهر سَیحان جاحظ را دیده است که نان و ماهی می فروخته است.» (بلاذری اشاره می کند که نهر سَیحان از آن برمکیان بوده است.) و دیگری گفته است که نزد «بحریان» به کارگری و مزدوری می پرداخت.

فضای شهر بصره نیز در پرورش و شکل گیری شخصیت جاحظ سهم قابل ملاحظه ای داشت. این شهر که به سال 14 هـ . ق در عهد عمر بن خطاب و توسط عتبة بن غزوان در نزدیکی های خرابۀ یک بندر ایرانی به عنوان اردوگاهی برای ارتش اسلام بنا نهاده شد، به زودی از مهمترین مراکز نشر دانش در جهان اسلام شد.

بصره در زمان زندگی جاحظ، بندرگاهی تجاری و شهری پررونق بود که از مهمترین مراکز نشر دانش در جهان اسلام به شمار می رفت. این شهر محل رفت و آمد تاجران، ملاحان، سیاحان و فروشندگان کالا از مناطق مختلف عالم از جمله ایران، هند، حبشه، جاوه، عمان، بحرین، روم و یونان بود. حضور این اقوام گوناگون با گرایش های متنوع فرهنگی و طبیعت تجاری و فضای سوداگرانۀ شهر بصره به این شهر خصلت بورژوایی داده و روحیۀ بحث و نقد را شایع ساخته بود. آثار فکری و قلمی بصره همراه کاروان تجارتی تاجران و کشتی های دریانوردان به سرعت در اقصای عالم اسلام منتشر می شد.

«سوق مِـربَـد» در بصره نیز از نظر نشر فرهنگ و شعر و ادب به پایگاه و جایگاهی رسیده بود که «سوق عکاظ» در جاهلیّت داشت. مربد محله ای بزرگ و بازاری صحرایی در بصره بود در سمت بیابان که اعراب از هر سو در آن گرد می آمدند و شعر می خواندند و خرید و فروش می کردند. این بازار بنا به سنتی کهن که بازار را نمایشگاه ادب و فرهنگ نیز می ساخت، انبوهی بدوی پاک زبان را در خود گرد می آورد که تکلم و تلفظ ایشان سخت مورد نیاز ادیبان شهرنشین بود.

این محل برای نقد و نشر لغت و ادب و شعر و ابراز عظمت سخن و بلاغت عرب جای مناسبی بود، چرا که بادیه نشینان عرب در آن حضور می یافتند و سخن شناسانی همچون جاحظ برای استماع کلام عربی فصیح و درست از زبان اهل بادیه، ناگزیر از مراجعه بدانجا می شدند. اندکی پیش از جاحظ، ابونواس با لوحه هایی که ابزار نگارشش بودند، به مربد می رفت و زبان فصیح می آموخت. خلاصه نقش مربد چنان بود که دربارۀ آن گفته شد: «البصرة عین العراق و المربد عین البصرة.»

بصره در زمان خلافت حضرت علی علیه السلام کوشید جنبه ای بی طرفانه به خود گیرد، هر چند طرفداران مسلک عثمانی در آن اکثریت داشتند. بعدها حتی در تشیع نیز بصریان زیدی شدند، در حالی که اغلب کوفیان گرایش امامی و نیز غالی داشتند. غیر از این بصره و کوفه حتی در نحو، لغت، حدیث، روایت، شعر، فقه، کلام و سیاست نیز به راهی علیحده رفتند.

بصره خاستگاه زهد [توسط حسن بصری] و محل تولد مسلک اعتزال توسط «واصل بن عطا» بود. در همین شهر بود که «بشار بن برد» شعر جدید عربی را با هجوها و غزل های فراوانش پایه گذاشت و ابن مقفع، عربی زبانان را با فرهنگ «هند» و «ایران» و «یونان» آشنا ساخت. اساساً عراق قدیم که بصره نیز بخشی از آن بود، محمل سنتهای ایرانی، کلدانی و یونانی بود که امواج فکری پردامنه ای را با تأثیرات جدید به بغداد منتقل می ساخت.

کسانی چون عیسی بن عمر ثقفی استاد خلیل بن احمد فراهیدی (100 – 170 هـ . ق) و سیبویه (م 188) و ابوعمرو بن علاء و یونس بن حبیب و اخفش اکبر و اوسط و اصغر و زجاج و بسیاری دیگر از لغویون و نحویون عرب در قرون اولیّۀ هجری تربیت یافتۀ مکتب بصره هستند.

اصولاً باید دانست که دوران زندگی جاحظ از ادوار درخشان لغت و ادب عرب است، زیرا ادبا و شعرا و دانشمندانی علاوه بر آنانکه نامشان ذکر شد، همچون ابن سکیت (م 244) و مازنی (م 249) و ابوحاتم سجستانی (م 255) و ابن قتیبه (213 – 276) و مبرد و ابونواس (م 198) و ابوالعتاهیه (م 211) و ابوتمام (م 231) و ابان لاحقی (م 200) و دیک الجن (م 235) و دعبل (م 246) و ابن الرومی (221 – 283) و بحتری (م 284) و بسیاری دیگر با جاحظ در یک عصر به سر می بردند.

در آن روزگار بهترین جایی که امکان علم آموزی را برای جاحظ فراهم می کرد، مساجد بصره و بخصوص مسجد جامع آن شهر بود. مسجد در آن روزگار از چهارچوب دین فراتر می رفت و در زمینۀ سیاست و مسائل اجتماعی و بخصوص ادبیات، نقشی اساسی بر عهده داشت. گروههایی بسیار گوناگون از طبقات مختلف مردم بصره را عادت، آن شده بود که در مسجد جامع گرد آیند و در هر زمینه به گفت و گو و بحث و جدل بپردازند. این گروهها چنان به یکدیگر پیوند خوردند که اندک اندک به گروه «مسجدیّون» شهرت یافتند.

جاحظ در اوان شباب، در مسجد، پیش «مسجدیون» یعنی دانشمندانی که در مسجد بحث و تدریس می کردند، به کسب علم و ادب پرداخت. او لغت و ادب را از «ابوعبیده معمر بن مثنی» و «اصمعی» و «ابوزید انصاری» و نحو را از «ابوالحسن اخفش» و کلام را از «ابواسحاق ابراهیم نظّام» و سایر علوم همچون قرائات و حدیث و شریعت  را فرا گرفت.

جاحظ که شوق جنون آمیزی به کتاب، مطالعه و علم آموزی داشت، در منزل و محفل «مویس بن عمران» (حامی او) با استادش «ابراهیم بن سیّار النظام»؛ از سران معتزله، آشنا شد و به مسلک وی درآمد. با آمدن مأمون به بغداد جاحظ هم به بغداد آمد، در این موقع حدود 40 سال داشت.

او به پشتگرمی ثمامة بن اشرس و در پی تحریر یک رساله در باب امامت مورد توجّه مأمون واقع شد و به دربار راه یافت. توجه خلیفۀ عباسی کافی بود که دنیای اسلام به زودی او را بشناسد و طرف توجه قرار دهد.

جاحظ اگرچه از موالی محسوب می شد، چه عرب خالص نبود، امّا تعصب عربی سخت داشت و با شعوبیه درافتاد، هر چند، خود یکی از محصولات نهضت شعوبیگری و جنبش فرهنگی مسلمانان است. او اخبار، ایام، اشعار، مثالب و مناقب عرب را استماع، قرائت و یادداشت کرد. در مآثر، سیر و آئین های ایرانی آن مقدار که به عربی ترجمه شده بود، سیر نمود. آثار یونانی و هندی ترجمه شده را هم از نظر گذراند و در نتیجۀ تعلیمات معتزلیان با تفکّر منطقی و علمی آشنا شد، و همۀ این تأثیرها را در آثارش ظهور و بروز داد.

جاحظ در دورۀ معتصم به وزیر معتزلی او؛ محمّد بن عبدالملک مشهور به «ابن الزیّات» پیوست و ملازم خاص او شد و از حمایت او برخوردار گشت، در حالی که «و کان ابن الزیّات من فحول الکتاب والشعراء، ولکنه کان مع عقله و فضله و جدّه و عفة یده و اقتصاده جباراً متکبراً، فظاً غلیظاً، خشن الجانب، شدید القسوة مبغضاً الی الخلق ...» کتاب «الحیوان» خود را به او تقدیم کرد و پنج هزار دینار (یا درهم) جایزه گرفت.

پس از معتصم، در حالی که به روزگار او ماجراهایی چون شورش زط، بنای سامراء، شورش بابک خرمدین، فتح عموریه، شورش عجیف بن عنبسه و عباس بن مأمون، شورش مازیار، ماجرای افشین اشروسنه ای، شهادت امام محمّد بن علی (جواد) علیهماالسلام و قیام محمّد بن قاسم مشهور به صوفی وقوع یافته بود، پسرش ابوجعفر هارون بن معتصم ملقب به الواثق بالله بر سر کار آمد.

واثق کمتر از شش سال خلافت کرد و با مرگ او عصر اوّل عباسی خاتمه یافت. او گرچه از ابن الزیّات خوشش نمی آمد، به واسطۀ کیاست و کاردانی اش، او را در سمت وزارت ابقا کرد. لذا به طور قطع جاحظ نیز در این دوران، روزگار به نعمت سپری کرده است.

بعد از مرگ واثق که به هنگام مرگ از تعیین جانشین برای خود طفره رفت و جملۀ معروف «کار شما را مرده و زنده بر عهده نمی گیرم» را بر زبان آورد، ترکان به رهبری وصیف، «جعفر بن معتصم» را که مادرش ترک بود، با «لقب المتوکل علی الله» به خلافت برگزیدند. این حادثه سیرۀ خطرناکی را به وجود آورد، چرا که بعد از آن، ترکان اصحاب حل و عقد شدند.

متوکل، بر ابن الزیّات خشم گرفت و اموال او را ضبط کرد و در نهایت با شکنجه به حیاتش خاتمه داد. با کشته شدن ابن الزیات، یاران و همنشینان او نیز گرفتار شدند.

با دستگیرشدن ابن زیّات، جاحظ نیز گریخت، امّا پس از کشته شدن ابن الزیّات به دستور متوکل، خود را تسلیم کرد و به مدد سخنوری و بیان نیکو توانست نجات یابد و مورد لطف قاضی احمد بن ابی دُؤاد؛ وزیر جدید، قرار گیرد و از مجازات جان بدر برد. او باز تقرّب یافت و مورد توجه و عنایت واقع شد و این بار کتاب «البیان و التبیین» را به قاضی تقدیم کرد و پنج هزار دینار (یا درهم) جایزه گرفت. جاحظ علاوه بر قاضی، با پسرش ابوالولید محمّد بن احمد نیز مرتبط شد و دوستی او را نیز جلب کرد.

بعد از مغضوب شدن ابوالولید قاضی، جاحظ این بار باب رفاقت و مراوده را با «فتح بن خاقان» وزیر (یا ندیم) ترک متوکل گشود و بالطبع از این دوستی بهره مند شد.

زمانی که جاحظ به علم و ادب مشهور شده بود، متوکل او را برای تعلیم فرزندانش دعوت کرد، امّا وقتی زشتی چهره اش را دید، با اعطای هزار درهم عذرش را خواست. در عین حال گویند جاحظ با متوکل مجالست و مؤانست داشت.

قتل متوکل به اشارۀ پسرش منتصر و به سرکردگی وصیف، باغر و اتامش ترک، اقتدار خلفای عباسی را به یکباره فرو ریخت و سدۀ پس از متوکل را چنان آشفته ساخت که در آن مدّت، یازده خلیفه – که همگی دست نشاندۀ ترکان بودند – روی کار آمدند و هم به دست آنان یا از کار برکنار شدند، یا به قتل رسیدند.

جاحظ وقتی به سن پیری رسید، به دلیل تحلیل قوا و بروز سکته نصف بدنش فلج شد. پس به زادگاه خود؛ بصره برگشت و خانه نشین شد و مرجع علما و ادباء گشت. سپس بیماری نقرس هم مزید بر علت وی شد. جاحظ در سال 255 هـ .ق در حالی که حدود صد سال عمر کرده بود، هنگامی که غرق در مطالعه بود و کتب زیادی به شکل انبوه و متراکم گرداگرد او روی هم چیده شده بود، به علت فروریختن کتابها بر سرش بدرود حیات گفت.

کارل بروکلمان 243 اثر برای جاحظ برشمرده است. او سه کتاب جاحظ را بزرگ می داند:

یک – البیان والتبیین

دو – کتاب الحیوان

سه – البـــخلاء

جاحظ را پیشوای ادبای دورۀ دوّم عباسی می دانند. او به راستی آیینۀ زمان خود است. برخی همچون دکتر محمّد عبدالمنعم خفاجی او را «مؤسس البلاغة العربیة و شیخ من شیوخ اللغة و عالم من اکبر علمائها» می دانند. عده ای او را از سران و فضلای مسلک اعتزال می دانند که به راه جدیدی رفت و عدّه ای از او پیروی کردند که اینان را با نام «جاحظیه» و گاه «عثمانیّ» می خوانند.

جاحظ گرایش سیاسی مشخصی نداشت و غالباً تابع جریانهای حاکم بود. خواهرزاده اش؛ یموت بن مزرّع (متوفی 304) او را بی دین خوانده است. جاحظ کتابهای خود را به درباریان تقدیم می کرد و صله می گرفت و تا پایان عمر به همین روش ارتزاق می کرد. او با وجود علم و کثرت تألیفات، از تدبیر امور عاجز بود و زمانی که به جانشینی «ابراهیم بن عباس صولی» (متوفی 243 هـ . ق) به ریاست «دیوان رسائل» برگزیده شد، پس از سه روز استعفا کرد.

جاحظ اولین کسی است که در ادبیات عرب به طور گسترده اقدام به جمع آوری و تدوین طنز نموده و پس از او کسانی همچون ابن قتیبه در «عیون الاخبار» و ابن عبدربه اندلسی در «العقد الفرید» کار او را دنبال کرده اند.

جاحظ را «پادشاه نثر عربی» نامیده اند. نثر جاحظ روان و آهنگین است. غالباً مبتنی بر قرینه سازی و صنعت ازدواج است که با آوردن مترادفات قریب المعنی از ایجاز ذاتی اش به اطناب و اسهاب ظاهری می کشد. این است که در ترجمه، آوردن نظیری برای واژه ها و جملاتش دشوار است و این همان خصوصیت سهل و ممتنع سبک اوست.

الفاظ جاحظ گیرا و فصیح و گوشنواز است و عباراتش محکم و چالاک. نظر او بر آن است که کلام باید از عامیانۀ بازاری فراتر و از غریب و شاذّ به دور باشد؛ آنچنانکه دریافته شود، چه گفتار و نوشتار برای تفهیم و تفهّم است.

واقع نگاری و واقع گرایی خصلت عمدۀ آثار جاحظ است و از همین جاست که آثارش آیینۀ تمام نمای زمان اوست. او حرفهای بی دینان و دیوانگان و هرزگان و اوباش را هم نقل می کند و از حکایت فساد جنسی در خانۀ بزرگان و اواسط الناس باکی ندارد، همچنانکه کلمات حکمت آمیز و پندهای عبرت انگیز و خطبه های بیدار کننده از بزرگان دین و سیاست و حکیمان یونان و ایران و عقلای عرب را می آورد. اساساً صراحت یکی از ویژگی های نوشته های جاحظ – بخصوص در البیان والتبیین – است. روی همین اصل است که «محمّد کردعلی» در کتاب خود؛ امراء البیان او را جزء رئالیست ها می داند و به قول خود جاحظ را از پیروان مکتب «ادب الواقع» معرفی می کند، زیرا جاحظ هر چه را همچنان که هست، شرح داده است. (ادب الواقع یا Realism: نقل الطبیعة کماهی او کما یظن أن تری، مع مافیها من بشاعة و ابتذال.)

جاحظ شوخ طبع است و از نادره گفتن حتی علیه خود هم خودداری نمی کند. شاید صنفی از اصناف ابنای بشر نیست که در باب او لطیفه یا تعریضی در آثار جاحظ نیامده باشد، با این حال در این راه هم به افراط نمی رود و استادانه مطلب را منتقل می سازد.

برخی جاحظ را نمونه ای از سوفسطائیان یونانی در تمدّن اسلامی تلقی می کنند که برای حقّانیت دو قضیۀ متناقض استدلال می کند و با ارائۀ دلایل می تواند مطلبی را به اثبات برساند و با همان قوت آن را رد کند؛ مثال در این مورد رساله ای است که در مدح و ذمّ «ورّاقـان» نوشته است.

جاحظ دارای هوش بسیار و حافظۀ قوی بود. به گفتۀ مُبَـــرّد (متوفی 286) وی شیفتۀ مطالعه بود و وقتی کتابی به دست می آورد، تا تمام آن را نمی خواند، آن را کنار نمی گذاشت. علاقۀ شدید وی به کتاب و علم آموزی به اندازه ای بود که از برخی کتابفروشان دکان اجاره می کرد و شب را تا به صبح در آنجا به مطالعه می پرداخت.

موضوع تألیفات جاحظ بسیار متنوع است؛ ادبیات، ادبیات عامه، کلام، سیاست و بعضی شاخه های علوم طبیعی از جمله موضوعاتی هستند که جاحظ در آن حوزه ها به خلق اثر پرداخته است.

یکی از چندین اثر جاحظ، کتاب «البیان والتبیین» است. جاحظ، گویا این کتاب را همزمان با «الحیوان»، به موازات و در کنار هم می نوشته است. این کتاب در اواخر عمر جاحظ و سنین کمال ادبی او تألیف شده است. همانطور که پیش از این اشاره شد، جاحظ تحریر اوّل البیان والتبیین را به احمد بن ابی دؤاد قاضی متفذ و متعصب معتزلی تقدیم کرده است و این ظاهراً باید بعد از 233 هـ . ق باشد که ابن ابی دؤاد قدرت فراوان یافت.

البیان والتبیین که یکی از آخرین آثار جاحظ است، گنجینه ای گرانبهاست از نکته، داستان، روایت، شعر و نثر عربی که بدون هیچ نظمی در جلدهای چهارگانۀ (یا سه گانۀ) کتاب نهاده شده است. به عبارت دیگر ساختار آن به گونه ای است که در قدیم آن را کشکول می گفتند و هم اکنون جُنگ می نامند. همانطور که پیش از این هم اشاره شد، سرمشق و الگوی تمامی جُنگ های معتبر عربی از قبیل «المعارف» و «عیون الاخبار» ابن قتیبه، «المحاضرات» راغب، «العقد الفرید» ابن عبدربه، «ربیع الابرار» زمخشری و «نثر الدر» ابوسعد آبی البیان والتبیین جاحظ است. همچنین ابن فقیه همدانی صاحب «تقویم البلدان»، دمیری مؤلف «حیاة الحیوان»، قزوینی مؤلف «عجائب المخلوقات»، ابراهیم بن محمّد بیهقی مؤلف «المحاسن والمساوی» و از همه مهمتر و مشهورتر ابوحیان توحیدی از روش جاحظ در تألیف کتب خود پیروی کرده اند. عبید زاکانی طنزنویس بزرگ ایرانی نیز تا حدّی از شیوۀ جاحظ متأثر بوده است.

نام دیگر اثر مورد بحث جاحظ «البیان والتبیان» است و ظاهراً دو تحریر داشته که دوّمی بهتر بوده است.

البیان والتبیین در موضوع ادب و بیان به صحبت پرداخته و با ذکر خطاهای گوناگون خطبای مشهور، شعر شاعران و کلام متکلمان و زاهدان و ناسکان به نقد و بررسی بیان و فصاحت و اهمیّت آن می پردازد و با ذکر نوادر و فکاهیّات و لطایف گوناگون نمونه هایی از ضعف بیان و فصاحت را نیز می آورد تا نمونۀ عینی و واقعی قدرت و ضعف بیان و فصاحت را به منصۀ ظهور برساند.

رشته ها و موضوع های اصلی کتاب؛ یعنی دانش های بلاغت و بیان حتی اگر از نو  جمع آوری شوند، باز در هیچ نظامی نمی گنجند. چنانکه جاحظ خود معترف است که نتوانسته آن طور که باید در «الحیوان» و «البیان والتبیین» اطراف مطلب را جمع آوری کند. مثلاً در «البیان والتبیین» پس از ذکر فهرستی از اسامی خطبا می نویسد: «حق آن بود که اسماء خطیبان جاهلی و اسلامی به ترتیب، و خطیبان مربوط به هر قبیله، جداگانه و در جای خود با شرح و تفصیل بیان می شد ولکنّی لما عجزت عن نظمه و تنضیده تکلفت ذکرهم فی الجملة...».

کوشش برخی نویسندگان همچون طه حاجری در کشف تئوری بلاغی و بیانی البیان والتبیین قانع کننده نیست. عبدالسلام هارون نیز در پایان کتاب خواسته است فهرستی موضوعی دربارۀ بیان و بلاغت تدارک ببیند و دامن پراکندگی موضوع های مربوط به دو دانش را فراهم آورد. سرفصل های این فهرست، محتوای کتاب را تا حدی نمایش می دهد: ادب، ازدواج، اطناب، الفاظ، ایجاز، بدیع، بلاغت، بیان، خطابه، رسائل، سجع، شعر و شعرا، سکوت، گنگی (العیّ)، فصاحت، قصه، کلام، زبان گرفتگی (لثغة)، لغزش نحوی (لحن)، معما، لکنت و جز آن.

پراکندگی اطلاعات در البیان والتبیین موجب می شود که نتوانیم انگیزۀ یگانه ای برای تألیف آن بیابیم؛ از این رو باید گفت دشمنی با شعوبیه و اصولاً فارسی ستیزی – که برخی تنها انگیزۀ جاحظ در نگارش کتاب دانسته اند – در حقیقت انگیزه ای در میان ده ها انگیزۀ خرد و کلان دیگر بوده است.

بی نظمی کتاب البیان که همۀ تحلیلگران امروزی را به خود مشغول داشته، از نظر گذشتگان نیز پنهان نبوده است. مثلاً ابوهلال عسکری که البیان را بهترین کتاب در بلاغت می پنداشته، چنین گفته است: «... فن بلاغت و بیان در کتاب پراکنده اند.» امّا ابن قدامه معتقد است که جاحظ، بیان و فنون را در کتاب خود نیاورده، و اساساً این کتاب شایستۀ آن نام (= بیان) نیست.

در البیان والتبیین سخن از انواع بیان است و منتخباتی از خطب بلیغ و مشهور و مواعظ و احوال سخنوران برجسته و تشریح «لحـــن» یعنی لغزش نحوی در گفتار مستعربه، و لطایف و اشعار و نیز بسیاری اشارات تاریخی و نکات ادبی و بلاغی.

مثلاً خطبۀ حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام در صفحات 238 و 239 یا خطبۀ زیاد بن ابیه که با نام «خطبۀ بتراء» در تاریخ مشهور شده است (ص 242 تا 244) یا خطبۀ حضرت رسول الله صلوات الله علیه در حجة الوداع که بسیار مورد رجوع و استناد است (ص 228 و 229) یا خطبۀ عمر بن عبدالعزیز (ص 274) و خطبۀ ابوحمزۀ خارجی (ص 275) و خطبۀ حجاج بن یوسف ثقفی که بعد از نبرد دیرالجماجم ایراد شده (ص 286) و خطبۀ قتیبة بن مسلم باهلی (ص 281) و خطبۀ قطری بن الفجاءة خارجی (ص 277تا 279) و ... .

در موضوع بلاغت جاحظ را باید از پیشگامان دانست، زیرا همچنانکه طه حسین اشاره کرده است، مسائل علم بیان و آداب خطابه و ریزه کاریهای سخنوری در حاشیۀ علم کلام و مجالس متکلمان پدید آمد و متکلمان عموماً استاد سخن بوده اند: همچون واصل بن عطاء که الثغ بود، یعنی حرف «راء» را نمی توانست تلفظ کند و از بکاربردن کلماتی که این حرف را دارند، چنان استادانه احتراز می نمود که ابداً معلوم نمی شد؛ و نیز ابوالهذیل علاف و بشر بن معتمر و نظّام استاد جاحظ و ثمامة بن اشرس معتزلی. و جاحظ خود بلیغ ترین متکلمان معتزلی و در واقع سخنگوی آنان بوده است و اگر آنچنانکه گفته اند وی را نمونه ای از سوفیست های یونانی در تمدّن اسلامی بدانیم و به مهارت بی نظیرش در حق به جانب وانمودن دو طرف هر قضیّه توجه کنیم، در می یابیم که بسیار طبیعی است اگر جاحظ پدر علوم بلاغی باشد. البته نکات بلاغی بدون انتظام و ارتباط در آثار جاحظ بخصوص در البیان والتبیین پراکنده است و این دانشمندان سده های بعد بودند که بدیع و بیان و معانی را جدا کردند.

بخشی از البیان والتبیین «کتاب العصاء» است که جاحظ در آن قول شعوبیه را در عیبجویی بر عرب در عصابرگرفتن هنگام خطبه و خطابه ذکر می کند، آن گاه در دفاع از عرب و بیان فضائل عصا مفصلاً داد سخن می دهد و پس از آن می نویسد: «شعوبیه بر عصا طعنه می زنند تا در عصا و قضیب و مخصرۀ پیغمبر طعنه زده باشند، و بر عصای موسی که مظهر معجزه بود، و بر عصای سلیمان طعن زده باشند، وگرنه در برگرفتن عصا منعی نیست و نشانۀ عجزی نه.»

البیان والتبیین زود به اوج شهرت رسید، چنان که ابن خلدون (732 – 806 هـ . ق) در سدۀ نهم هـ . ق دربارۀ آن چنین گفت: «و سمعنا من شیوخنا فی مجالس التعلیم ان اصول هذا الفن و ارکانه اربعة دواوین و هی ادب الکاتب لابن قتیبة و کتاب الکامل للمبرّد و کتاب البیان والتبیین للجاحظ و کتاب النوادر لابی علی القالی البغدادی و ماسوی هذه الاربعة فتبع لها و فروع عنها و کتب المحدثین فی ذلک الکثیر.»

یعنی: «از استادان خود در مجالس تعلیم شنیدیم که اصول و ارکان صناعت ادب چهار کتاب اند و آنها عبارتند از: «ادب الکاتب» ابن قتیبه و کتاب «الکامل» مبرد و کتاب «البیان والتبیین» جاحظ و کتاب «النوادر» ابوعلی قالی و جز این چهار، باقی تابع و فروع آنها هستند.»

باید دید که آیا خود جاحظ بر پراکندگی این «فیش» های درهم ریخته مشعر بوده است؟

چند روایت بر روشن بینی او دلالت آشکار دارد. مثلاً پس از گفت و گوهای مفصل، هنگامی که مبحث «بیان» را باز می کند، چنین اظهار می دارد: «حق آن بود که این باب در آغاز کتاب بیاید، ولی ما آن را بنا بر تدبیری عقب انداختیم» (البیان چهارجلدی، 1/76). اما در روایتی دیگر می بینیم که این «تدبیر» چیزی جز ناتوانی او از نظام بخشیدن به روایات نبوده است: «حق آن بود که دربارۀ خطیبان...، نخست نام جاهلیان را بر حسب مرتبت بیاوریم و سپس خطیبان عصر اسلام را... و امور را باب باب و جدا جدا بخش بندی کنیم، و هر که را خدا و پیغمبر (ص) پیش انداخته اند، در آغاز آوریم...، امّا چون از سامان بخشیدن و چیدن روایات عاجز شدم، همه را یکجا آوردم» (همان، 1/306).

جاحظ برای پراکنده گویی خود بهانۀ فریبندۀ دیگری هم دارد که برخی از محققان هم کم و بیش باور کرده اند (مثلاً نکـ: فاخوری، 29). وی می گوید: «من این کتاب را به شعرها و نثرهای بسیار می آرایم تا خواننده پیوسته از موضوعی به موضوعی دیگر رود و خستگی بر او چیره نگردد، زیرا حتی زیباترین ترانه ها هم اگر به درازا کشد و یکنواخت باشد، شنونده را خسته می کند» (برای تفصیل این روایت، نکـ: فاخوری، همانجا؛ نیز نکـ: جاحظ، الحیوان، 7/162).

آقای «علیرضا ذکاوتی قراگوزلو» یعنی تنها جاحظ شناس ایرانی که یگانه کتاب فارسی را دربارۀ جاحظ به نگارش درآورده است، دربارۀ البیان والتبیین می گوید: نکات بلاغی و مسائل علم بیان به طور پراکنده و بی نظم و ارتباط در البیان والتبیین – و به طور کلی در همۀ آثار جاحظ – آمده، امّا اگر بخواهیم آنها را دسته بندی کنیم، عمدتاً در چهار محور خلاصه می شود:

یک - بحث در صحت مخارج حروف،

دو - بحث در سلامت لغات و دوری جستن از تنافر نامطبوع حروف،

سه - بحث در جمله و ایجاز و اطناب و رعایت حال مخاطب،

چهار - و حالات خطیب و هیأت و وضع او.

با عنایت به موضوع اخیر است که جاحظ در بخش «کتاب العصا» از البیان والتبیین سخنانی را دربارۀ شعوبیه مطرح می کند.

در البیان والتبیین حکایات و لطایفی هم دربارۀ معلمان آمده است که آدام متز آنها را مقتبس از لطیفه های یونانی می داند. در اهمیت البیان والتبیین گفته اند که هیچ کاتب و شاعر و خطیبی از آن بی نیاز نیست. حاجی خلیفه آن را «کتاب کبیر» نامیده است.

البیان والتبیین نمونۀ شیوایی کلام جاحظ است که در آن، به تناسب موضوع، رعایت همۀ جوانب را نموده است. این کتاب از دیرباز مورد توجه ادیبان و عالمان بوده و نخستین بار در سال 1301 در مطبعة الجوانب قسطنطنیه منتخباتی از آن به چاپ رسیده، و نخستین چاپ کامل آن را در سال 1311 در المطبعة العلمیة قاهره صورت گرفته است.

در یک مقاله نیز دربارۀ کتاب البیان والتبیین می خوانیم:

الکتاب فی الحقیقة موسوعة الکبری، تناول فیها المؤلف اکثر فنون الادب و ارکانه – بدایة من صفات الخطیب و خصائص اللفظ و أدوات محاسنه و عیوبه و الفصاحة والبلاغة و انتهاءاً الی وصف اللسان و دور الاسنان فی البیان. و قد عُـدّ الجاحظ بما ضمنه هذا الکتاب من معرفة عن البیان العربی مؤسس البحث فی البلاغة العربیة.

و الکتاب یعتبر کنزاً ثمنیاً لما حواه من تفسیر لبعض الآیات القرآنیة الکریمة علی الطریقة الصحیحة الواضحة، و لما ضمّ بین دفتیه من خطب النبی (ص) و خلفائه الراشدین، و بعض صحابته المیامین، و التابعین من کبار رجال القرنین الاول و الثانی للهجرة، و لما یعرض علیک مختارات من اروع الشعر الجاهلی والاسلامی و تفسیراً لبعض المفردات و أنواع الدلالة من لفظ و اشارة و خط و عقد، کما یعالج، دلالة الحال أو النصبة و امکانیة تحول الاشیاء الی علامات و موضوعات اُخری فی مجال الادب، لاتستوعب هذه الوریقات عدّها و حصرها، کالمواعظ، والزهد، و عادات العرب فی الخطابة، و تفضیل الکلام علی الصمت، و صفات المعلمین و غیر ذلک.

و طریقة المؤلف فی الکتاب ان یرفّه علی قارئه مکرراً هنا و هنالک بعض الموضوعات للترویح عنه فهو ینتقل من فکرة و من حدیث الی حدیث مما یرضی النفس و یمتع العقل و یلذّ الضمیر، غیر زاهد فی الحدیث و لاضیّق الصدر فی الکلام.

عندما ننظر فی کتاب البیان والتبیین، و نعالج موضوعاته و محتویاته نجد ان عناصر الادب قد اکتلمت فیه، حیث جمع بین دفتیه اصول علم البلاغة والفصاحة والبیان منتقلاً فی کل هذه الموضوعات الی اضدادها. فکما تحدّث عن البیان و فضله تحدّث عن نقیضه الصمت و کما تحدّث عن البلغاء تحدث عن اضدادهم من الجهلة و الحمقی و المجانین و من آل الیهم.

انّه یطلب من الخطیب والادیب والشاعر خاصة أن یحسنوا القول و ان یوفقوا بین مفرداتهم و لایکونوا مبالغین فی التصویر و لامسرفین فی الخروج علی العادة المألوف، سواء فی ذلک الخروج علی الدّین أم علی الاخلاق، انّه یرید منهم ان یکونوا محیطین باللفظ والمعنی إحاطة کاملة. علی هذا فهو أول من أسسّ المبدأ البلاغی القائل: لکل مقام مقال.

 

نمونه هایی از حکایات طنز و نادره گویی جاحظ در «البیان والتبیین»:

یادآوری: این حکایات (حکایات ترجمه شده به فارسی) برگرفته از مجموعۀ چهار جلدی کتاب البیان می باشند.

یک

جمعی نزد عبادی صیرفی وساطت کردند که هزار درهم به فلانی قرض بده و یک سال هم مهلت بده، گفت: پول نمی دهم، امّا دو سال مهلت می دهم. دو/159.

دو

مردی نزد یکی از اعیان رفت و گفت: همسایه هستم و برادرم مرده، یک کفن به ما مرحمت کنید. گفت: الساعه چیزی نداریم. برو چند روز دیگر بیا، ان شاءالله کارسازی می کنیم.

مرد برادرمرده گفت: خدا خیرت دهاد! پس نمکسودش می کنیم تا وعدۀ شما برسد. دو/160.

سه

وکیع بن اسود در خراسان خطبه می خواند، از جمله گفت: «خداوند آسمانها و زمین را در شش ماه آفرید.» گفتند: بگو «شش روز»، گفت: به خدا همان هم که گفتم، کم است. دو/ 9.

چهار

شیری به کاروانی حمله کرد، در آن میان مردی فداکاری نمود و جلو رفت. امّا تا شیر را دید، بر زمین غلتید و شیر بر روی او جست. کاروانیان با هم زور آوردند و او را از چنگ درنده رهانیدند. بعد پرسیدند: حالت چطور است؟ گفت: باکی ام نیست امّا گویا شیر در شلوار من خرابی کرده است! دو/159.

پنج

عربی غلامی خرید. برده فروش گفت: عیبش را هم بگویم، در رختخواب ادرار می کند. عرب گفت: اگر رختخوابی یافت، هر کار می خواهد بکند. دو/ 159.

شش

و قال ابوالحسن: قرأ رجل في زمن عمر بن الخطاب رضی الله تعالی عنه «فان زللتم من بعد ما جاءتکم البینات فأعلموا ان الله غفور رحیم». فقال الاعرابی: لایکون. (جزء2 از کتاب سه جزئی/ ص 381).

هفت

حدثنی ابراهیم بن السندي عن ابیه قال: دخل شاب من بنی هاشم علی المنصور فسأله عن وفاة أبیه؟ قال: مرض أبی رضی الله تعالی عنه یوم کذا، و مات رضی الله تعالی عنه یوم کذا، و ترک رضی الله تعالی عنه من المال کذا و من الولد کذا. فانتهره الربیع و قال: بین یدی امیرالمؤمنین توالی بالدعاء لأبیک؟ فقال الشاب: لاألومک، لانک لم تعرف حلاوة الآباء. قال: فما علمنا ان المنصور ضحک في مجلسه ضحکاً قط افترّ عن نواجده إلا یومئذ. (جزء  2 از کتاب سه جزئی/ ص 375).

هشت

کتاب الحسن بن علي الی زیاد و رد زیاد علیه

حدثني سلیمان بن أحمد الخرشي قال: حدثني عبدالله بن محمّد بن حبیب قال: طلب زیاد رجلاً کان فی الأمان الذی سأله الحسن بن علی بن علی لأصحابه، فکتب فیه الحسن رضي الله تعالی عنه الی الزیاد:

من الحسن بن علي الی زیاد: اما بعد فقد علمت ما کنا أخذنا لأصحابنا، و قد ذکر لي فلان أنک عرضت له فأحب ان لاتعرض له الا بخیر.

فلما أتاه الکتاب، و لم ینسب الحسن الی ابي سفیان، غضب فکتب:

من زیاد بن ابي سفیان الی الحسن: اما بعد أتاني کتابک فی فاسق یؤویه الفسّاق من شیعتک و شیعة أبیک. و أیم الله لأطلبنهم ولو بین جلدک و لحمک. و ان أحب لحم إلیّ آکله للحم انت منه.

کتاب معاویة الی زیاد

فلما وصل الکتاب الحسن وجّه به الی معاویة فلما قرأه معاویة غضب و کتب.

من معاویة بن ابي سفیان الی زیاد بن ابي سفیان: اما بعد فان لک رأیین: رأیاً من ابي سفیان و رأیاً من سمیة، فأما رأیک من أبي سفیان فحلم و حزم، و أما رأیک من سمیة فکما یکون رأی مثلها. و قد کتب إليَّ الحسن بن علي انک عرضت لصاحبه، فلا تعرض له، فاني لم أجعل لک الیه سبیلاً. و ان الحسن بن علي ممن لایرمي به الرَّجوان. والعجب من کتابک الیه لاتنسبه الی أبیه، أفإلی أمه و کلته و هو ابن فاطمة بنت محمّـــد؟ فالآن حین اخترت له والسلام. (جزء 2 از کتاب سه جزئی/ ص 361).

نه

کلام عن حلم معاویة

قال: قیل لشریک بن عبدالله: کان معاویة حلیماً. قال لو کان حلیماً ما سفه الحق و لا قاتل علیا، و لو کان حلیماً ما حمل أبناء العبید علی حرمه، و لما انکح الا الأکفاء. و اصوب من هذا قول الآخر: کان معاویة یتعرض و یحلم اذا اسمع، و من تعرض للسفیه فهو سفیه. و قال الآخر: کان یحب ان یظهر حلمه و قد کان طار اسمه بذلک فکان یحب ان یزداد في ذلک. (جزء 3 از کتاب سه جزئی / ص 509).

ده

چند بیت شعر

قال الراجز:

من عاش دهراً فسیأتیه الأجل

والمرء توّاق الی ما لم ینل

الموت یتلوه ویلهیه الأمل

و قال الآخر:

لایغرّنک عشاءٌ ساکنٌ

قد یوافي المنیّات السـحَر

و قال الآخر:

کلنا یأمل مّدً فی الأجل

والمنایا هي آفات الأمل (جزء 3 از کتاب سه جزئی/ ص 482).

یازده

کتاب معاویة الی قیس بن سعد

و قال ابن الکلبي: کتب معاویة الی قیس بن سعد: أما بعد فانک یهودي ابن یهودي، ان ظفر أحب الفریقین الیک عزلک و استبدل بک، و ان ظفر ابغضهما الیک قتلک و نکل بک. و کان ابوک وتر قوسه و رمی غیر غرضه، فأکثر الحز و اخطأ المفصل، فخذله قومه و أدرکه یومه، ثم مات طریداً بحوران. والسلام.

جواب قیس بن سعد لمعاویة

فکتب الیه قیس بن سعد:

أما بعد فانم انت وثن ابن وثن، دخلت في الاسلام کرهاً، و خرجت منه طوعاً لم یقدم ایمانک، و لم یحدث نفاقک. و قد کان ابي وتر قوسه و رمی غرضه، و شغب علیه من لم یبلغ کعبه، و لم یشق غباره، و نحن أنصار الدین الذي خرجت منه، و أعداء الدین الذي دخلت فیه. والسلام. (جزء 2 از کتاب سه جزئی/ ص 256).

 

در نگارش این مقاله از کتب و مقالات زیر استفاده شده است:

کتب:

یک -) جاحظ، عمرو بن بحـر. (بی تا)، البیان والتبیین. حققه و قدم له: فوزی عطوی، بیروت: دار صعب.

دو -) ذکاوتی قراگوزلو، علیرضا. (1367)، زندگی و آثار جاحظ. (چاپ اوّل)، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.

سه -) داغ، محمّد؛ رشید اویمن، حفظ الرحمن. (1369)، تاریخ تعلیم و تربیت در اسلام. (چاپ اوّل). ترجمۀ دکتر علی اصغر کوشافر، تبریز: دانشگاه تبریز.

چهار -) بهروز، دکتر اکبر. (1377)، تاریخ ادبیات عرب. (چاپ دوّم)، تبریز: دانشگاه تبریز.

پنج -) ترجانی زاده، احمد. (بی تا)، تاریخ ادبیات عرب. (چاپ دوّم). تبریز: دانشگاه آزاد تبریز.

شش -) الفاخوری، حنّـا. (1361)، تاریخ ادبیات زبان عربی از عصر جاهلی تا قرن معاصر. [چاپ اوّل] ترجمۀ عبدالمحمّد آیتی، تهران: توس.

هفت -) حلبی، دکتر علی اصغر. (1367)، تاریخ علم کلام در ایران و جهان اسلام. (چاپ دوّم)، تهران: اساطیر.

هشت -) نیکلسون، رینولد. (1380)، تاریخ ادبیات عرب. (چاپ اوّل)، ترجمۀ کیوان دخت کیوانی، تهران: ویستار.

نه -) آذرنوش، دکتر آذرتاش. (1385)، تاریخ زبان و فرهنگ عربی. (چاپ ششم)، تهران: سمت.

ده -) حلبی، دکتر علی اصغر. (1372)، تاریخ اندیشه های سیاسی در ایران و جهان اسلامی. (چاپ اوّل)، تهران: بهبهانی.

یازده -) حلبی، دکتر علی اصغر. (1365)، تاریخ تمدّن اسلام. (چاپ اوّل)، تهران: چاپ و نشر بنیاد.

 

مقالات:

(یادآوری: مقالات اوّل، دوّم و ششم از پایگاه اینترنتی noormags دانلود شده و مورد استفاده قرار گرفته اند.)

یک -) غایة الجاحظ من تألیف کتاب البیان والتبیین. عبدالغنی ایروانی زاده؛ علی سواری. دانشگاه اصفهان.

دو -) جاحظ و بلاغت. محمّد علوی مقدم. (از مجلۀ کیهان اندیشه).

سه -) مدخل «جاحظ» از پایگاه اینترنتی دایرة المعارف بزرگ اسلامی.

چهار -) مدخل «جاحظ» از پایگاه اینترنتی دانشنامۀ بزرگ اسلام.

پنج -) مدخل «البیان والتبیین» از پایگاه اینترنتی دانشنامۀ بزرگ اسلام.

شش -) ادبیات طنز و جاحظ. دکتر نصرالله شاملی. دانشگاه اصفهان (از مجلۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، زمستان 1377 و بهار 1378).

ابن طیفور شش

أبو الفضل أحمد بن أبي طاهر الماروزي الكاتب الملقب بابن طيفور. مؤرخ واديب وجغرافي عراقي (819م-893م) (204 هـ - 280 هـ). ولد في بغداد في عائلة يرجع نسبها إلى ملوك خراسان. له تصانيف كثيرة في السفر والرحلات وأخبار الشعراء، ويعزى إلى ابن طيفور أول مؤلف تاريخي عن بغداد هو (تاريخ بغداد)، أو (كتاب بغداد) الذي لم ينتقل الينا منه غير الجزء السادس، ولكنه كان من مصادر الطبري الأساسية. ويهتم كتاب ابن طيفور اهتماما خاصا بعصر المأمون، فيفيض فيه ويبحث في المسائل الإدارية والاقتصادية والاجتماعية للبلاد وفي ذلك العصر.

من مؤلفات الكاتب أيضا كتاب (بلاغات النساء)، وهو كتاب لبلاغات النساء وجواباتهن وطرائف كلامهن وملح نوادرهن وأخبار ذوات الرأي منهن على حسب ما بلغته الطاقة واقتضته الرواية واقتصرت عليه النهاية مع ما جمع من أشعارهن في كل فن.

ابن طیفور پنج

ابوالفضل احمدبن ابي طاهر طيفور بغدادي معروف به ابن طيفور اديب و كاتب عرب و ايراني الاصل و اهل خراسان، در سال 204 ق در بغداد زاده شد. پس از گذراندن مقدماتِ تحصيل، در بغداد به كتابت اشتغال يافت و در اين شهر با بسياري از مشاهير علم و ادبِ آن زمان آشنا شد. از آن جا كه ابن طيفور، اهل ذوق و فهم بود، در سايه‏ي دانش گسترده و طبع لطيف خود، شعر نيز مي‏سرود و از اين جهت، شهرت بسيار يافت. اين طيفور در زمينه‏ي نويسندگي و شاعري، آثاري از خود به يادگار گذاشته كه: القابُ الشُّعراء، تاريخ بغداد، الفُصُول المُختارَه و ديوان اشعار از آن جمله است. ابن‏طيفور سرانجام در 76 سالگي در بغداد وفات يافت و در مقبره‏ي باب الشامِ آن شهر مدفون گشت.

ابن طیفور چهار

ابوالفضل احمدبن ابی طاهر از آن روی که نام پدرش طیفور بوده است ، به ابن طیفور نیز شهرت دارد و در منابع دو لقب کاتب و وراق را برای او ذکر کرده اند . او در سال 204 ق ( 819 م ) ، سال ورود مأمون عباسی از خراسان به بغداد ، در بغداد به دنیا آمده اما اصل وی از مرورود خراسان است ( مسعودی ، 4 / 183 ؛ ابن ندیم ، 163 ؛ آقا بزرگ تهرانی ، 3 / 142 ؛ امین ، 1 / 315 ؛ زرکلی ، 1 / 141 ) . او مورخی برجسته و معلم اطفال بود و گاهی شعر نیز می سرود . وی صاحب کتاب تاریخ بغداد و نخستین کسی است که در مورد بغداد تاریخ نوشته است ( حاجی خلیفه ، 1 / 288 ؛ آقا بزرگ تهرانی ، 26 / 126 ) . ابن طیفور به سبب تألیف کتاب بلاغات النساء در میان شیعیان شهرت دارد . آقا بزرگ تهرانی بر این نظر است که تشیع ابن ابی طاهر از چاپ اول کتاب بلاغات النساء در سال 1326 ق معلوم می شود و این کتاب در چاپ دوم تحریف شده است (آقا بزرگ تهرانی ، همانجا ) . این کتاب از مصادر بحار الانوار است و علامه مجلسی خطبه حضرت زهرا (س) در مدینه و خطبه های زنان آل محمد (ص) در کوفه و شام را از آن نقل کرده است ( مجلسی ، 1 / 22 ؛ آقا بزرگ تهرانی ،3 / 142) . گفتنی است که بلاغات النساء تنها قطعه ای از کتاب المنثور و المنظوم ابن طیفور است و بقیه این کتاب 14 جلدی تا به حال به چاپ نرسیده است . (آقا بزرگ تهرانی ، همانجا ؛ زرکلی ، همانجا)
ابن ابی طاهر در حدود 50 کتاب تألیف کرده که برخی از آن ها عبارت است از :
- کتاب المؤلفین - لسان العیون - کتاب الهدایا - سرقات البحتری من أبی تمام
- فضل العرب علی العجم - کتاب الجواهر - کتاب الملک المصلح و الوزیر المعین
- کتاب العلة والعلیل - کتاب المعتذرین - کتاب مقاتل الفرسان
- کتاب الخیل کبیر - جمهرة نسب بنی هاشم
- سرقات الشعراء - أسماء الشعراء الاوائل - کتاب الجامع فی الشعراء و اخبارهم
- ألقاب الشعراء - مقاتل الشعراء (ابن ندیم ، 163 – 164 ؛ اسماعیل پاشا بغدادی ، 1/ 51 – 52 ؛ زرکلی ، همانجا )
وی در سال 280 ق ( 893 م ) در بغداد درگذشت و در باب الشام بغداد به خاک سپرده شد . او را به صفاتی چون حسن خلق و حسن معاشرت ستوده اند . ( ابن ندیم ، 163 ؛ سرکیس ، 1 / 370 ؛ زرکلی ، همانجا ) ابن طیفور فرزندی به نام عبید الله و مکنی به ابو الحسین داشته که او نیز مانند پدرش به تألیف و تصنیف مشغول بوده است و از میان آثارش می توان به کتاب المتظرفات و المتظرفین اشاره کرد . همچنین وی مطالبی به کتاب تاریخ بغداد پدرش افزوده و بخش های اخبار المعتمد ، اخبار المعتضد ، اخبار المکتفی و اخبار المقتدر به قلم او است . ( ابن ندیم ، 164 )

ابن طیفور سه

ابوالفضل احمد بن ابی طاهر از آن روی که نام پدرش طیفور بوده است ، به ابن طیفور نیز شهرت دارد و در منابع دو لقب کاتب و وراق را برای او ذکر کرده اند .  او در سال 204 ق ( 819 م ) ، سال ورود مأمون عباسی از خراسان به بغداد ، در بغداد به دنیا آمده اما اصل وی از مرورود خراسان است ( مسعودی ، 4 / 183 ؛ ابن ندیم ، 163 ؛ آقا بزرگ تهرانی ، 3 / 142 ؛ امین ، 1 / 315 ؛ زرکلی ، 1 / 141 ) . او مورخی برجسته و معلم اطفال بود و گاهی شعر نیز می سرود . وی صاحب کتاب تاریخ بغداد و نخستین کسی است که در مورد بغداد تاریخ نوشته است ( حاجی خلیفه ، 1 / 288 ؛ آقا بزرگ تهرانی ، 26 / 126 ) .  ابن طیفور به سبب تألیف کتاب بلاغات النساء در میان شیعیان شهرت دارد . آقا بزرگ تهرانی بر این نظر است که تشیع ابن ابی طاهر از چاپ اول  کتاب بلاغات النساء در سال 1326 ق  معلوم می شود و این کتاب در چاپ دوم تحریف شده است (آقا بزرگ تهرانی ، همانجا ) . این کتاب از مصادر بحار الانوار است و علامه مجلسی خطبه حضرت زهرا (س) در مدینه و خطبه های زنان آل محمد (ص) در کوفه و شام را از آن نقل کرده است ( مجلسی ، 1 / 22 ؛ آقا بزرگ تهرانی ،3 / 142) . گفتنی است که بلاغات النساء تنها قطعه ای از کتاب  المنثور و المنظوم  ابن طیفور است و بقیه این کتاب 14 جلدی تا به حال به چاپ نرسیده است . (آقا بزرگ تهرانی ، همانجا ؛ زرکلی ، همانجا)  

ابن ابی طاهر در حدود 50 کتاب تألیف کرده که برخی از آن ها عبارت است از :

-  کتاب المؤلفین    -  لسان العیون      - کتاب الهدایا    - سرقات البحتری من أبی تمام

- فضل العرب علی العجم     -  کتاب الجواهر    - کتاب الملک المصلح و الوزیر المعین    

 - کتاب العلة والعلیل   - کتاب المعتذرین    - کتاب مقاتل الفرسان   

- کتاب الخیل کبیر     - جمهرة نسب بنی هاشم

- سرقات الشعراء      - أسماء الشعراء الاوائل      - کتاب الجامع فی الشعراء و اخبارهم

 - ألقاب الشعراء     -  مقاتل الشعراء  (ابن ندیم ، 163 164 ؛  اسماعیل پاشا بغدادی ، 1/ 51 52 ؛ زرکلی ، همانجا )

وی در سال 280 ق ( 893 م ) در بغداد درگذشت و در باب الشام بغداد به خاک سپرده شد . او را به صفاتی چون حسن خلق  و حسن معاشرت ستوده اند . ( ابن ندیم ، 163 ؛ سرکیس ، 1 / 370 ؛  زرکلی ، همانجا ) ابن طیفور فرزندی به نام عبید الله و مکنی به ابو الحسین داشته که او نیز مانند پدرش به تألیف  و تصنیف مشغول بوده است و از میان آثارش می توان به کتاب المتظرفات و المتظرفین اشاره کرد . همچنین وی مطالبی به کتاب تاریخ بغداد پدرش افزوده و بخش های اخبار المعتمد ، اخبار المعتضد ، اخبار المکتفی و اخبار المقتدر  به قلم او است . ( ابن ندیم ، 164 )

منابع :

آقا بزرگ تهرانی ، الذریعه ، به کوشش سید احمد حسینی ، بیروت ، 1406 ق ؛ الامین ، سید محسن ، اعیان الشیعه ، به کوشش حسن الامین ، دار التعارف ، بیروت ، [ بی تا ]   ؛ ابن ندیم ، ابو الفرج محمد بن ابی یعقوب اسحق ، الفهرست ، به کوشش رضا – تجدد ، [ بی تا ] ، [ بی جا ] ، [ بی نا ] ؛ اسماعیل پاشا بغدادی ، هدیة العارفین ، استانبول ، 1951 م ، [ افست ] بیروت ، دار احیاء التراث العربی ، [ بی تا ] ؛ حاجی خلیفه ، مصطفی بن عبد الله ، کشف الظنون ، دار احیاء التراث العربی ، بیروت ، [ بی تا ] ؛ الزرکلی ، خیر الدین ، الاعلام ، بیروت ، 1980 م ؛ سرکیس ، الیان ، معجم المطبوعات العربیه ، قم ، 1410 ق ؛ مجلسی ، محمد باقر ، بحار الانوار ، بیروت ، 1403 ق ؛ مسعودی ، ابوالحسن علی بن الحسین ، مروج الذهب ، به کوشش اسعد داغر ، قم ، 1409 ق ؛

ابن طیفور دو

ابوالفضل احمد بن ابى طاهر خراسانى معروف به ابن طیفور (204-280ق) یکى از بزرگترین دانشمندان اهل سنت در زمینه ادبیات عرب، تاریخ اسلام و تراجم (صحابه شناسى) است. پدران او در اصل از مَروْرود بودند اما او در بغداد تولد و وفات یافته است. او در خانواده اى به دنیا آمد که خاندان آنها از کارگزاران دولت مأمون بودند ومأمون در همان روز ولادت ابن طیفور از خراسان به بغداد آمده بود.

شهرت او در بین علماى اسلام بیشتر به خاطر تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات عرب بوده و او را به عنوان مورخ بزرگ قرن سوم در کنار «بلاذرى» شمرده اند.

وى فرزندى به نام ابوالحسن عبیدالله داشت که او نیز از مورخان برجسته اهل سنت بود و بر کتاب «تاریخ بغداد» پدرش یک تتمّه نوشته است. همچنین کتاب «المتطرفات و المتطرفین» نوشته اوست.
ابن طیفور ادب آموز کودکان بود و به کودکانى که علاقمند نویسندگى بودند، اصول و فنون نسخه نویسى را یاد مى داد. و با توجه به تخصص خود در این زمینه در بازار «ورّاقان» بغداد مغازه اى داشت که به این کار مى پرداخت.

او در شعر نیز تبحّر داشت و شاعران و شعر آنها را به خوبى مى شناخت و کتابهایى در زمینه سرقت هاى ادبى کسانى نوشته است که شعر دیگران را ربوده و به نام خود منتشر کرده اند. او خود نیز شعر مى سرود که ابومنصور ثعالبى و دیگران اشعار او را نقل کرده اند.
درباره عقاید و مذهب فقهى او نکته در خور توجهى در دست نیست و فقط با مطالعه کتابهایش مطالبى قابل استنباط است. اما با توجه به صداقت علمى او در کتابهایش، بسیارى از مطالب تاریخى را که موافق با عقاید و تاریخ تشیع بوده نقل کرده است. از این رو براى مورخان شیعه حائز اهمیت مى باشد.
اساتید مهم او عبارتند از اسحاق بن یحیى ختّلى، ابودعامه قیسى، عمر بن شبة، ابو هفّان مهزمى، ابوتمام حبیب بن اوس طائى، احمد بن هیثم سامى و عبد الله بن ابى سعید ورّاق.
او شاگردان زیادى نیز تربیت کرده بود که از جمله آنها مى توان به فرزندش عبیدالله و احمد بن خلف بن مرزبان اشاره نمود.

ابن طیفور کتابهاى فراوانى تألیف کرده است که مهمترین آنها عبارتند از:
1ـ بلاغات النساء، که مطالب و گفته هاى زنان دانشمند عرب را دربر دارد و در واقع جلد یازدهم از کتاب «المنثور و المنظوم» او مى باشد. این کتاب در چهارده مجلد تنظیم یافته بود و فقط دو جلد یازدهم و دوازدهم آن در دست است و بقیه مفقود گشته است; 2ـ «بغداد» که تاریخ آن شهر بوده و از منابع مهم خطیب بغدادى براى تدوین و تنظیم تاریخ بغداد به شمار مى رود; 3ـ المؤلفین; 4ـ المختلف من المؤتلف; 5ـ القاب الشعراء و من عرف بالکنى و من عرف بالإسم; 6ـ المعروفون من الانبیاء; 7ـ مقاتل الشعراء; 8ـ الجامع فى الشعراء و اخبارهم; 9ـ فضل العرب على العجم.

یاقوت حموى و دیگران کتابهاى او را بیش از پنجاه عنوان ذکر کرده و فهرست نموده اند.


منابع:
1ـ خیر الدین زرکلى، الأعلام، بیروت، دارالعلم للملایین، چ8، 1989م، ج1، ص141; و ج4، ص65.
2ـ شمس الدین ذهبى، تاریخ الاسلام، تحقیق عمر عبد السلام تدمرى، بیروت، دارالکتاب العربى، چ2، 1413ق، ج17، ص99، و ص429; ج20، ص255 به بعد.
3ـ ابن کثیر، البدایة و النهایة، بیروت، دارالفکر، 1407ق، ج10، ص299.
4ـ ابوسعید سمعانى، الأنساب، تحقیق عبد الرحمن بن یحیى المعلمى الیمانى، حیدرآباد، مجلس دائرة المعارف العثمانیة، 1382ق، ج9، ص23 و بعد; ج12، ص128، ص500.
5ـ خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1417ق، ج4، ص156، ص211، ص433; ج10، ص346.
6ـ یاقوت حموى، معجم الأدباء، ترجمه عبدالمحمد آیتى، تهران، سروش، 1423ق، ج1، ص127.
7ـ امین الدوله أفطسى، المجموع الطیف، بیروت، دارالغرب الاسلامى، 1425ق، ص306.
8ـ ابو منصور ثعالبى، الإعجاز و الایجاز، قاهره، مکتبة القرآن، بى تا، ص414.

 

 

ابن طیفور یک

ابن طيفور» نويسنده و شاعر بنام بغدادي درگذشت

1149 سال پيش درچنين روزي - 26 جمادي الاول سال 280 هجري قمري :

« ابن طيفور» نويسنده و شاعر بنام بغدادي درگذشت او همزمان با ورود مامون عباسي به بغداد متولد شد وبعد از گذراندن دوره مكتب در بازار كتابفروشان بغداد به كتابت مشغول شد . ابن طيفور در بازار كتابفروشان با بسياري از مشاهير ادب آشنا شد و از محضر آنهادانش آموخت . سر انجام در سايه دانش گسترده و طبع لطيفي كه داشت شاعري مشهور شد . ابن طيفور در آثار منظومش ميراث كهن ادبي را گرد آورد و آن را با ديدگاه انتقادي خود آراسته است . ابن طيفور بدون استفاده از هرگونه صفت ادبي ، و بسيار ساده وروان مي نوشت و از الفاظ غريب به كار نمي برد . هم چنين در اشعارش وزنها سبك و كوتاهند و مضامين كهن بندرت ديده مي شود . ابن طيفور اشعاري واقع گرايانه و مطابق احوال عامّه سروده ودر هر دو مقوله نويسندگي و شاعري آثاري ارزشمند از خود برجاي گذاشته است كه ديوان اشعار و اخبار بغداد از جمله اند .