متن زیر ترجمۀ یک درس از کتاب ارزشمند «منتخب النصوص التاریخیة والجغرافیة» است. کتاب مذکور به اهتمام روانشاد استاد دکتر نورالله کسائی تدوین و تألیف شده است. این درس در صفحات 185 تا 194 کتاب گنجانده شده است.

 

ابن رسته

وفات: بعد از سال 300 یا 310 هجری قمری/ 912 یا 922 میلادی

ابوعلی احمد بن عمر بن رسته، دانشمند جغرافیادان، ایرانی الاصل (= پارسی تبار). از مردمان (= از اهالی = از اهل) اصفهان. مدتی در آن شهر بزیست، سپس به سال 290 هـ . ق برای گزاردن حج به سوی ممالک (= بلاد) عرب سفر کرد. (= برای بجای آوردن مناسک حج، آنجا را ترک کرد.) و کتاب جغرافیای خود، مشهور به الأعلاق النفیسة را نوشت. گفته شده آن را به سال 290 هـ . ق در اصفهان نوشته، مجلد هفتم از آن به چاپ رسیده است.

(توضیح تکمیلی: ابن رسته کتاب  خود؛ الأعلاق النفیسة را در هفت مجلد نوشته بوده است. ولی دست روزگار از این اثر پرارزش فقط قسمت هفتم آن را باقی گذارده است./ قره چانلو، 1365: 5)

و از مهم ترین مباحث آن: یاد (= شرح و بیان) شهر مکه است و صفات (= کیفیات) آن، و راههای آن و یاد کعبه و بنای آن (= ساختمان آن) و خصوصیت های آن. یاد مدینه و آن یثرب است یا شهر پیامبر (ص)، ویژگی های شگفت آور شهرها، خصوصیات دریاها، مشخصه های رودها، شرح و بیان (= ذکر) اقلیم های هفتگانه و نام شهرهای مشهور آنها، ذکر راههای مدینة السلام (یعنی بغداد) و مدینۀ [منوره] و مکه به سوی دورترین شهرها ازجهات شرقی و غربی (= یعنی راههایی که از مدینه و مکه به سوی دوردست ترین بلاد می روند از جهت شرق و غرب.)

 

مدینه، و آن یثرب است؛ شهر پیامبر (که سلام و درود خدا بر او و خاندانش باد.)

و آن [شهری] است خوشبو، و بخاطر این خوشبویی گویند باغستانهای آن سخن می گویند. و عطر آن همه جا پراکنده می شود. و بویی که از خاک و زمین آن برمی خیزد [و در بویی که در زمین نمناکش است و در خاکش] و بوی خوش خاکش [و برکتی که از خاکش حاصل می شود] و نسیم دلنشین هوای آن، و نیز بوی خوشی که از کوی ها و دیوارهای آن برمی خیزد. [همه] دلیل بر آن است که [آنجا] را حرم نهاده اند (= قرار داده اند.)

و هر که از خانه ای عطرآگین بیرون می رود (= خارج شود)، و بوی هوا و خاک را در هر شهری استنشاق می کند، پس او ناگزیر می شود به گاه استنشاق از اینکه آن را بوی ناخوشی بیابد. [لاجرم به تجربه می داند که باید آن بوی را ناخوش دارد.] [و این ناخوشی نسبت به هر شهر تفاوت دارد.] [و آن، حسب چگونگی خصوصیات شهرها متفاوت است.] امّا (= جز اینکه = به غیر از این) مدینۀ پیامبر [این] چنین نیست.

گویند که: عطریات و بخورات بوی خوششان در مدینه چند برابر جاهای دیگر می گردد، اگرچه از بهترین نوع عطرها و بخورها باشند.

[گوید: و برای صیاح [نوعی بوی خوش] و عطر و بخورها و نضوح (= عطر عالی) [نضوح را جایی عطر ارزان قیمت معرفی کرده و جایی عطری عالی و گران] از بویهای خوش، زمانی که در آن [شهر] باشند، دو برابر آن [چیزی/ بوی خوشی] می شوند که در شهرهای دیگر برای آن یافت می شود، و اگرچه صیاحش بهتر (= نیکوتر)، و عطرش برتر (= فاخرتر)، و بخورش باارزش تر (= گرانبهاتر) باشد.]

و ای بسا شهر (= بسا شهرا) که عطر در آن دگرگون شود (= تغییر ماهیت دهد) و فاسد گردد، و بوی خوشش برود، همانند شهرستان اهواز.

و به تحقیق رشید (= هارون الرشید) اراده کرد (= قصد کرد = آهنگ آن نمود) که در انطاکیه مقام کند (= ساکن شود = سکونت گزیند)، [امّا] اهل آن (= یعنی اهل انطاکیه) آن [کار = تصمیم] را نپسندیدند. پس پیری از ایشان (= از اهل انطاکیه) به او گفت، در حالی که با وی خویشاوندی یافته بود: «ای امیرمؤمنان! اینجا جای شما و امثال شما نیست؛ برای اینکه (= چون، زیرا) عطریات (= عطرهای فاخر = عالی = ممتاز = بسیار مرغوب) در آن (= این شهر) فاسد می شود؛ تا آنجا که فایده ای از قسمت بیشتر آن حاصل (= عاید) نمی شود (= و فایدۀ زیادی از آن برنمی خیزد.)

و اسلحه (= سلاح) در آن زنگ می زند، اگرچه از قلعۀ هند [آن را] آورده باشند.

و نیز طبیعت [هوای] یمن و باران آن [این است که] چه بسا (= ممکن است = شاید هم) دو ماه [بارش] دوام یابد (= ادامه پیدا کند)، [در حالی که] در آن [حتی] یک روز سکون و آرامش نباشد. پس (= و) در آنجا اقامت نباید کرد [= اقامت را نشاید = شایستۀ سکنی گزیدن نیست.]

سپس مدینه را یاد کرد [= نام برد = ذکر کرد] و (= پس) گفت: اگر [در شهر مدینه] بر سر جاریه ای (= کنیزکی = دخترکی) سیاه اندکی نمک، و اندکی عطر فرومایه [= ارزان قیمت] که مکیان به چیزی نشمارند [از آنچه بهایی برایش نمی پردازند ... برای اهل آن]، بگذاری، آن (نمک و عطر) را رایحه ای چنان دل انگیز یابی که خانۀ هیچ عروس شریف زاده ای با آن برابری نتواند کرد [= با آن معادل = هم وزن = نتواند بود.]

[ذوی الأقدار = صاحبان شأن، توانگران، صاحبان حرمت و احترام، صاحبان قدر و درجه و رتبه و منزلت و مقام، قدرتمندان.]

حتی اگر هستۀ خرمای جدا شده ای [تکه تکه شده ای] را که در نزد اهل عراق بدبو شده باشد (= گندیده باشد = در نهایت گندیدگی و تعفن باشد)، زمانی که طولانی شود رهاشدنش، در نزد آنان (= یعنی به پیش اهل مدینه) در نهایت خوشبویی می شود (= به غایت خوشبو می شود.) [یعنی وقتی مدتی در مدینه بماند، بوی خوش پیدا می کند.]

از عثمان بن عبدالرحمن بن عبیدالله تیمی و نیز از سایر (= دیگران از) سالمندان (= سالخوردگان = پیران) مدینه روایت شده که: ساکنان مدینه در زمانهای گذشته قومی بودند که به آنها «صُعل» و «فالج» گفته می شد. سپس داود پیامبر (ع) با ایشان جنگید (= غزا کرد = به غزای ایشان شد) و صد هزار دختر باکره (= دوشیزه) از ایشان به اسیری گرفت. و خدا کرمی را بر ناحیۀ گردن آنها مسلط نمود، پس هلاک شدند. و قبور ایشان اکنون همانست که در دشت و کوه (اطراف مدینه) است.

محمّد بن حسن گوید: این قبرستان در ناحیۀ «جُـرف» می باشد.

گفته اند که: زنی از ایشان باقی مانده بود که در «زهره» می زیست. مرکبی از مردی کرایه نمود. و خواست تا به جای دیگر کوچ کند. و چون خواست سوار شود، بدنش از آن کرمها پوشیده شد. وی را گفتند: می بینیم که کرمهایی اندام تو را پوشیده است!؟ پاسخ داد: به همین طریق قوم من از بین رفتند. و سپس گفت: چه بسیار است بدنهای مصون و مالهای مدفون میان «زهره» و «داتون».

راوی گوید: آنگاه کرمها او را از پای درآوردند (= کشتند).

و روایت شده از عروة بن زبیر که گفت: «عمالقه» در [اطراف و اکناف] پراکنده شدند. پس تمامی مکه و مدینه و حجاز را مسکن گرفتند [= درتمامی مکه و مدینه و حجاز سکونت گزیدند = ساکن شدند.]

و هر قدر که خواستند، طغیان و سرکشی نمودند.

پس موسی پیامبر (که سلام بر او باد) لشکری از بنی اسرائیل را به سوی ایشان فرستاد (= گسیل داشت = برانگیخت)، پس آنها را در حجاز کشتار کردند (= قتل عام نمودند).

و گویند که: موسی پیامبر (که سلام بر او باد) آنگاه که خدای او را بر فرعون پیروزی داد، و او را (= یعنی فرعون را) و سپاهش را هلاک ساخت (= کشت)، به شام اندر شد و هر که را در آنجا بود، بکشت.

پس فرستاد (=گسیل داشت) آن لشکر را به سوی حجاز (= پس آن ارتش را به جانب حجاز فرستاد.) و به ایشان دستور داد کسی از آنان را که به حدّ رشد و بلوغ رسیده، باقی نگذارند (به قول متون قدیمی: بر کسی ابقاء نکنند).

(با این فرمان) به سوی آنان پیش رفتند [= بر سر آنان درآمدند] و خدای پیروزشان کرد (= نصرتشان داد)، پس [همگی آنها را] بکشتند، تا اینکه به پادشاه (=فرمانروای) آنها رسیدند در تیماء، که به او گفته می شد: ارقم بن ابی ارقم. پس او را هم کشتند و به فرزندش (= پسرش) که جوانی از بهترین مردمان بود، دست یافتند. و در کشتن او تردید کردند.

پس گفتند: او را زنده می گذاریم تا نزد موسی پیامبر (که سلام بر او باد) ببریم [تا اینکه بر پیامبر خدا موسی که سلام بر او باد، درآییم] پس (= تا – و) رأی و نظر او را ببیند.

پس متوجه [حضرت موسی (ع)] شدند [= به سوی موسی (ع) روی آوردند] در حالی که او (= آن جوان) با ایشان بود.

و خداوند جان موسی را گرفت (= میراند) قبل از آمدن (= رسیدن = ورود) لشکر [= و خداوند قبل از آمدن سپاه، موسی (ع) را قبض روح کرد = موسی (ع) قبل از آمدن سپاه وفات یافت.]

پس زمانی که مردم [از آمدن آنان = لشکر] شنیدند، به پیشواز ایشان رفتند تا از آنان بپرسند در مورد کارشان [= از آنها بپرسند که چه کار کردند و کار جنگ چه شد و به کجا رسید؟]

پس [لشکر] ایشان را خبر دادند به فتح (= پیروزی) خداوند بر آنان. (= از پیروزی که خداوند نصیبشان کرده بود، به مردم خبر دادند.) و گفتند: از آنان کسی را باقی نگذاشتیم مگر این جوان را. پس [= چرا که] جوانی نیکوتر از او ندیده ایم. او را زنده گذاشتیم [یعنی نکشتیم] تا بر پیامبر خدا (ع) درآییم [= به حضور پیامبر خدا برسیم] پس (= تا) دربارۀ او رأیش را (= نظرش را) را ببیند (= نظر خود را در مورد او به کار بندد.)

پس بنی اسرائیل به ایشان گفتند: بدرستی که این [کار شما] حتماً معصیت (= گناه) از [جانب] شماست. زیرا (= چرا که) با فرمان پیامبرتان مخالفت نموده اید (خلاف دستوراو اقدام کرده اید). نه! به خدا قسم هرگز بر بلاد ما [بر ما و سرزمین ما] داخل نخواهید شد [= به خدا قسم حق ورود به سرزمین ما را ندارید.] پس بین آنها و سرزمین شام حائل (= مانع) شدند.

پس لشکریان گفتند (یا: لشکر گفت): نیست سرزمینی زمانی که از سرزمینتان منع کنند (= بازدارند) بهتر از سرزمینی که از آن خارج شده ایم. (= یعنی آنگاه که (= چون) کسی را از سرزمین خویش بازدارند، بهترین سرزمینها از برای او سرزمینی باشد که از آن بیرون آمده است.)

گفت (= راوی گوید): و حجاز در این هنگام پردرخت ترین سرزمین های خدا بود و [= که] پاکیزه ترین آب را داشت. [پردرخت ترین و پرآب ترین سرزمین های خدا بود.]

گفت: و این نخستین بار بود که یهودیان بعد از عمالقه در حجاز مسکن می گزیدند. و این قبایل (= قبیله ها) از بنی اسرائیل بودند و قبایلی که یاد شده اند (= نام برده شده اند = ذکر شده اند) با ایشان از عرب [که] به تحقیق در مدینه کاخ ها (= دژها = برجها) ی بلندی گرفتند (= ساختند).

[این قبایل از بنی اسرائیل بودند و نیز از قبایل عربی بودند که نامشان همراه نام قبایل بنی اسرائیل ذکر شده است که در مدینه برجها ساختند.]

پس اوس و خزرج در مدینه ساکن شدند [= اقامت گزیدند] و اموال و برجها و درختان خرما را در دستان یهود یافتند (= دیدند که اموال و قلعه ها و نخلستانها در دست یهودیان است.] و دریافتند که [کثرت = برتری] شماره [افراد] و نیرو با ایشان است. پس خزرج مدت زمانی چند درنگ نمود.

سپس [= پس] بدرستی که از آنان خواستند از ایشان بر اینکه بین شان امان (= زنهار، پناه) باشد و پیمانی، که بدان از یکدیگر ایمن باشند [یعنی: عربها از یهودیان خواستند که بین شان معاهدۀ عدم تعرض! منعقد شود و مطابق آن پیمان نامه از دست یکدیگر آسوده و ایمن باشند.]

و ممانعت کنند بدان [= با آن پیمان = مطابق آن عهدنامه] از [تعرض و تعدی و تجاوز] هر که غیر از ایشانست (یعنی: در مقابله با غیر هم، با یاری هم، از خویش دفاع کنند.)

پس پیمان بستند و حلیف (= هم عهد = هم پیمان = هم قسم) و شریک شدند و به معامله (= داد و ستد) با یکدیگر پرداختند. پس مدت زیادی بر این منوال گذشت.

اوس و خـــزرج هم صاحب مال فراوان و افراد (= جمعیت) زیادی شدند [= اموال و افراد اوس و خزرج فزونی گرفت = صار معنی تحول یافتن می دهد، یعنی: پس از کمی مال و نفرات، اموال و افرادشان زیاد شد.]

پس زمانی که (= چون) دیدند [یهود] بنی قریظه و بنی نضیر حال (= وضع = حالت/ یعنی پیشرفت) آنان را، [از آنها] ترسیدند که (= بر اینکه) تسلط یابند بر آنها و بر خانه هاشان و اموالشان. (یعنی: یهودیان وقتی پیشرفت اوس و خزرج را دیدند، ترسیدند که آنها بیایند و بر آنها و اموال و منازلشان مسلط شوند.)

پس با ایشان بر سر خشم آمدند (=تنمر از نمر است و نمر به معنای پلنگ. یعنی برخوردشان با آنها پلنگ آسا شد!) تا اینکه آن عهد و پیمان را که میان ایشان بود، بشکستند.

و بنی قریظه و بنی نضیر [از نظر شمار و تعداد افراد] افزونتر و بیشتر (= زیادتر) بودند و به آنان (= آن دو قبیلۀ یهودی) کاهن می گفتند.

راوی گوید: [شهر] یثـــرب را در [زمان] جاهلیّت «غلبه» می نامیدند (= می خواندند) [= شهر یثرب در عصر جاهلیّت غلبه خوانده (= نامیده) می شد. چرا که (= برای اینکه)] یهودیان بر سر عمالیق (= عمالقه) فرود آمدند و بر آنان غلبه (= چیرگی) یافتند؛ و مهاجرین [وقتی] بر اوس و خزرج فرود آمدند، بر آنان غلبه (= سلطه) یافتند. و [= سپس] عجمها بر مهاجرین فرود آمدند و بر آنان غالب گردیدند.

و روایت شده از «محمّد بن طلحه» [که او هم روایت کرده] از عثمان بن عبدالرحمان که پیامبر خدا (که درود خدا بر او و خاندانش باد) انصار را نهی کرد از اینکه قلعه هایشان را ویران سازند (= منهدم کنند). و فرمود: بدرستی که آنها زینت و زیبایی دهندۀ مدینه هستند.

و روایت شده از «عروة بن زبیر» [که او هم از اسامه روایت کرده] که: رسول خدا (ص) از (یا: به) یکی از برجهای قلاع مدینه بالا رفته و فرمود: «آیا می بینید آنچه را که من می بینم؟ فتنه ها را همانند قطرات باران در لابلای خانه های شما می بینم.»

راوی گوید: وقتی اوس و خزرج در مدینه ساکن شدند (= اقامت گزیدند)، اموال و قلعه ها [ی فراوانی] بدست آوردند و [در آن زمان] با هم متحد و متفق بودند [= وحدت کلمه داشتند و در کارشان اجماع و یکرأیی بود.] اما بعدها جنگهای سخت و خونین برخاست [= نبردهای هول انگیز در میانشان واقع شد.] [و در آن جنگها] ایّام و مواطن و اشعار فراوانی حاصل شد.

[ایام: جمع یوم: مثل یوم بدر در اسلام یا یوم بسوس در جاهلیت] [مواطن: محل های نبرد باید باشد] [اشعار: احتمالا اشاره به اشعار حماسی و مفاخرات و ارجوزه های قبایل عرب.]

و این جنگها و اختلافها میان ایشان [همچنان] ادامه داشت [از بین ایشان زایل نشد] تا اینکه [تا آنکه = تا آن هنگام که] خداوند پیامبرش (ص) را برانگیخت (= به سوی ایشان فرستاد)، پس خداوند ایشان را به اطاعت از او عزیز (= گرامی) داشت.

و پس از آنکه ماجرای عقبه رخ داد [پس شد از ماجرای عقبه آنچه شد]. سپس از مکه بدر آمد (= درآمد = خارج شد = بیرون شد = برون آمد)، پس به مدینه درآمد (= به مدینه آمد) و بر (منزل) ابوایوب انصاری  فرود آمد (= نزول اجلال کرد) و در منزل ابوایوب سکونت گزید تا آنگاه که خانۀ خود را ساخت.

و روایت شده از خالد بن اسماعیل [که او هم از ابن جریح روایت کرده] که گفت: پیامبر خدا (که درود خدا بر او و خاندانش باد) در منزل ابوایوب اقامت گزید [= ساکن شد] و در [آنجا] قرآن بر وی نازل می شد و جبرئیل به نزد او می آمد تا اینکه (= تا آنگاه که) مساکن و مسجدش را بنا نمود.

و [زمین] مسجد مال دو پسر یتیم از [قبیلۀ] بنی نجار بود که در تحت تکفل اسعد بن زراره بودند. و کسی گوید که: سرپرستی این دو یتیم را ابوایوب انصاری بر عهده داشت، و نام آن دو یتیم سهل و سهیل پسران عمرو بود. پس پیغمبر (که درود خدا بر او و خاندانش باد) «مربد» را از ابوایوب خواست ( که به حضرتش بفروشد). پس ابوایوب گفت: ای پیامبر خدا! مربد از آن دو یتیم است، و (= که) من آنها را راضی می کنم. پس آن دو را راضی ساخت و آن [= زمین] را به حضرت رسول الله (ص) تقدیم داشت. پس پیامبر آنجا را مسجد نمود.

راوی گوید: پیامبر (ص) آن [مسجد] را دو بار بنا کرد: یک بار هنگامی که [به مدینه] آمد، با طولی و عرضی در حدود صد ذراع [یعنی صد ذراع در صد ذراع]، و [بار دیگر] زمانی که [خداوند خیبر را بر او گشود = فتح کرد] [مسجد را دوباره] بنا نمود و به اندازۀ سطح سابق (= مساحت سابق) [از خانه های اطراف] بر آن اضافه (= علاوه] نمود.

پس (دیواری) بین مسجد و قبله و جانب شرقی [تا بخش شمالی] (مقابل شام) برنهاد. امّا در قسمت غربی (دیواری یا نرده ای) نگذاشت. و زمین خارج مسجد مدوّر بود، مگر در آن قسمت که به سوی غرب قرار داشت. و نیز درهای آن دیوار به مسجد باز می شد.

و روایت شده است از امّ سلمه همسر پیامبر (ص) که آن بانو گفت: پیامبر خدا (ص) مسجدش را بنا کرد، همان که در مربد مدینه است (= پیامبر (ص) مسجدی را که در مربد مدینه است، بنا نمود.) آجرها و دیگر مصالح را (= دیگر آنچه را که بدانها برای بنای مسجد نیاز داشتند) در محل گرد آوردند.

پس رسول خدا (ص) بر پای خاست (= از جا خاست = برخاست) و ردایش را افکند ( و مشغول کار شد). پس چون مهاجر و انصار چنان دیدند، آنها نیز رداهایشان را بر زمین نهاده، لباسها را درآوردند و دسته جمعی مشغول کار شدند و با هم همصدا شده و می خواندند:

اگر ما نشستیم و پیامبر (ص) به عمل برخاست

هر آینه این کاریست که به ضلال (= گمراهی) انجامد.

راوی گوید: عثمان بن عفان مرد تمیزی بود. هر گاه خشتی می آورد، سعی می کرد که لباسش کثیف نشود. و هر گاه آن را (= خشت را) بر زمین می نهاد، غبار از آستین ها می زدود و به لباس خود نگاه می کرد که اگر خاکی بر آن نشسته، آن را تکان دهد (= بتکاند).

پس علی بن ابی طالب (علیه السلام) در او نگریست و این اشعار را سرود:

آیا آن کس که به ساختن (= عمران و آبادی) مساجد می پردازد

و در آن کار، نشسته و ایستاده، سخت می کوشد

با کسی که می بینی اش [که] از خاک پرهیز می کند، برابر است؟

[استفهام انکاری = یعنی که برابر نیست!]

پس عمار یاسر آن را شنید، پس آن را رجز قرار داد (= همانند یک رجز به تکرار و زمزمۀ آن پرداخت)، در حالی که او نمی دانست چه کسی از آن [در آن رجز] مورد اشاره است (= نمی دانست آن شعر برای چه کسی سروده شده است.)

پس عثمان [بر او] گذشت (= عبور کرد) (از کنارش رد شد) پس گفت (= به او گفت): ای پسر سمیه! من آن کس را که علی در این ابیات معترض (= یا: متعرض) وی شده است، نیک می شناسم. و در دستش چوبدستی بود (= با او جریده ای بود) (جریده: جمعش جراید به معنی شاخۀ بدون برگ درخت خرماست).

پس گفت: بس کن! وگرنه (= والا) با این چوبدست به چهره ات خواهم زد.

پس پیامبر (ص) سخن او را شنید، در حالی که زیر سایبانی نشسته بود. پس غضبناک (= برآشقته) شده و فرمودند: «عمّار پاره گوشت بین چشم و بینی من است. و کسی که به این حد به من نزدیک شده باشد، پس به نزدیکترین حد رسیده است.» و دست خود را روی چشمانش گذاشت. مردمان دست از مشاجره کشیدند. پس به عمار گفتند: پیامبر (ص) بخاطر تو خشمگین شده است. و ما می ترسیم دربارۀ ما آیاتی نازل شود. عمّار گفت: من او را خشنود می گردانم، همانطوری که به غضب آوردم. پس به نزد پیامبر (ص) رفت و گفت: ای رسول خدا (ص)! اصحاب تو از من چه می خواهند؟ فرمود: «تو از آنان چه می خواهی؟» گفت (= عرض کرد): قصد دارند مرا بکشند و خود خشتها را یک به یک می آورند و بر من دو تا سه تا بار می کنند. پیامبر (ص) دست او را گرفت، به دور مسجد گردانید، گرد و خاک صورتش را با دست خود می افشاند و می گفت: «ای پسر سمیّه! اصحاب من تو را نمی کشند، تو را آن گروه ظالم می کشند.»

و از ابن شهاب [زهری] روایت شده که گفت: ستونهای مسجد در زمان پیامبر (ص) کـُندۀ درخت خرما بود. و سقف مسجد به وسیلۀ شاخه ها و برگهایش پوشیده شده بود. و بر سقف مسجد بام گلینی نبود که جلوی باران را بگیرد. و هنگامی که باران می آمد، مسجد پر از گل و لای می شد. تقریباً مسجد همانند یک سایبان بود.

راوی گوید: پیامبر (ص) روزی بر عبدالله بن رواحه و ابی درداء خشم گرفت، زیرا که در دستشان چوبدستی از نی بود و در آن حال مسجد را ذرع می کردند. پس فرمود: «چه می کنید؟» عرض کردند: قصد داریم مسجد رسول خدا (ص) را همانند بناهای شام بنا کرده و کار آن را بین مهاجرین و انصار تقسیم کنیم. فرمود: «بدهیدش!» و چوبدستی را از آنان گرفت. و آن دو را تا در مسجد بیاورد و به درون راند. فرمود: «خیر! زیرا این همه شاخه است و چوب است و سایبان؛ همانند سایبان موسی.» عرض کردند (= سؤال کردند = پرسیدند): سایبان موسی چگونه بود؟ فرمود: «هنگامی که [بر پای] می ایستاد، سرش به سقف آن می رسید.»

از «ابراهیم بن قدامه» و او هم از پدرش روایت شده که گفت: که عثمان بن مظعون به دیوار قبله اشتباهاً تف = تفو کرده، و از این عمل بسیار غمگین بود. پس همسرش خولة السلمیه به او گفت: چیست که تو را غمگین می بینم؟ جواب داد: چیزی نیست جز اینکه بر سر نماز به محراب اشتباهاً تفو کردم. پس آن زن به سوی قبله شتافت و آن را بشست. و سپس آب معطری ساخت و آنجا را بدان عطرآگین نمود. و او اوّلین کسی بود که محراب را به عطر بیندود.

از «محمّد بن اسماعیل» و او هم از پدرش نقل نموده که: نزد عمر بن خطاب ظرفی [سبدی] پر از عود آوردند که این نوع عود امکان یافتنش برای مردم میسر نبود. گفت: عود را در مسجد بسوزانید تا همۀ مسلمانان بهره مند گردند. و این روش از زمان خلفا تا به امروز مانده است. به طوری که هر سال در مسجد عود می سوزانند.

و از «عبدالله بن محمد بن عمّار» و او هم از پدرش [و او هم] از جدّش روایت کرده اند که گفت: از شام یک مجمر نقره پرنقش و نگار به نزد عمر آوردند. عمر آن را به سعد داد و گفت: روزهای جمعه و ماه رمضان در آن عود بسوزان! راوی گوید: سعد در آن عود می سوزاند، و آن را برابر عمر بن خطاب می نهاد. تا اینکه ابراهیم بن یحیی بن محمّد والی مدینه شد. بفرمود آن را دیگرگونه ساختند و ساده نمودند [یعنی: نقش و نگار از آن برگرفتند.]

و از أنس بن مالک روایت شده است که گفت: آنگاه که پیامبر (که درود خدا بر او و خاندانش باد) رحلت کرد، و ابوبکر خلیفه شد، در مسجد تغییری نداد. پس زمانی که عمر به خلافت رسید، ستونهای چوبی مسجد را برداشت و ستونهای آجری بنا نمود، و دیوار طرف قبلۀ مسجد را امتداد داد. به طوری که حدّ دیوار عمر از قبله تا اولین ستونهای قبله که شامل مقصوره است، امتداد یافت.

و روایت شده است که: عمر بن خطاب دیوار قبله را به [تا ستونهایی که امروز مقصوره در کنار آنهاست، امتداد داد.] یا: نزدیک کرد. سپس عثمان بن عفّان آن را تا به محلی که امروز در آن واقع است [تا به دیواری که امروز وجود دارد، امتداد داد] یا: پیش برد. و بقیّۀ خانۀ عباس بن عبدالمطلب را که در کنار قبله و در سمت مغرب و به سوی شام بود، داخل در مسجد کرد. و قسمتی از خانۀ حفصه دختر عمر را که در سمت قبله بود، داخل در مسجد نمود. پس [مسجد] بدین حال [و هیأت و وضع] بود تا اینکه ولید بن عبدالملک [صحن مسجد] را وسیعتر نمود [یا: ولید بن عبدالملک بر وسعت آن بیفزود.]

و روایت شده است از دیگری از اهل علم، و برخی از آنها نسبت به برخی دیگر عالم ترند (= این روایت را گروهی از اهل علم روایت کرده اند، که برخی را نسبت به برخی دیگر زیادتهاست] که گویند: وقتی نامۀ ولید بن عبدالملک به عمر بن عبدالعزیز جهت ویران کردن و وسیع نمودن مسجد رسید، عمر بن عبدالعزیز بزرگان خاندان عمر را دعوت کرده و گفت: امیرالمؤمنین مرا نامه ای نوشته است که خانۀ حفصه را بخرم. امّا این خانه در محل سمت راست «خوخه» قرار داشت. و میان آن و منزل عایشه که قبر پیامبر (ص) در آن است، راهی بود [یک راه وجود داشت]. چنان بود که زنان در همان حال که در منزلهای خویش نشسته بودند، به سبب نزدیکی فاصله می توانستند با یکدیگر صحبت کنند. چون ایشان را دعوت کرد، گفت: امیرالمؤمنین مرا دستور داده است این خانه را بخرم و آن را داخل مسجد نمایم. گفتند: ما آن خانه را به چیزی نمی فروشیم. گفت: پس من خود آن را داخل مسجد خواهم کرد. گفتند: خود دانی! امّا راه عبور ما چه می شود؟ ما هرگز آن مسیری را که می آمدیم، رها نخواهیم کرد. پس خانه را ویران کرد و راه را به ایشان واگذاشت و آن را برایشان وسیعتر کرد. سپس [عمر بن عبدالعزیز] خواست که خانۀ فرزندان عبدالرحمان بن عوف را بخرد. ایشان سرباز زدند [= از فروش خانه خودداری نمودند]، پس او خانه را خراب کرد و داخل مسجد نمود.

عبدالرحمان بن حمید نقل می کند که: وسایل و لوازم زیادی از آنان در موقع خراب نمودن خانه از بین رفت و خانه های زیادی را وارد مسجد کرد. و از آن جمله بود اتاقهای پیامبر (ص).

آورده اند که: ولید بن عبدالملک به پادشاه [= قیصر = سزار] روم نوشت که: ما قصد داریم مسجد پیامبر بزرگ خود را تعمیر نماییم، پس با ارسال (= فرستادن) تعدادی کارگر و موزاییک رومی به ما کمک کن. راوی گوید: پادشاه روم بارهایی از موزاییک و بیست و چند کارگر و به قولی ده کارگر از برای او فرستاد، و نوشت: من برای تو ده کارگر فرستادم  که به صد کارگر می ارزد (= معادل صد کارگرند = هم ارزند با صد کارگر = در کارآیی با صد کارگر همسنگ و برابرند) و نیز هشتاد هزار دینار از باب کمک، و نیز زنجیرهایی که به آنها قندیلهایی بسته بود، فرستاد.

عمر بن عبدالعزیز به سال 91 هـ . ق مسجد را خراب کرد و به وسیلۀ سنگهای منقوش و موزاییک های رومی و مرمر آن را بنا نمود و سقف مسجد را با [چوب] ساج و آب طلا پوشانید. و حجرات [= حجره های = سکونت گاههای = منازل] همسران پیامبر (ص) را خراب کرد. و نیز قبر پیامبر (ص) را داخل مسجد نمود. آجرهای مسجد و اتاقها را به حرّه برد و در آنجا [= در حرّه] برای خود خانه ای (= ساختمانش را) بساخت.

راوی گوید: زمانی که عمر بن عبدالعزیز به دیوار سمت قبله رسید، بزرگان (شیوخ = ریش سفیدان) مدینه از قریش و انصار و عرب و حتی موالی را خواست. پس به آنان گفت: برای پی ریزی دیوار قبلۀ خویش حاضر شوید! و شاهد باشید تا بعداً نگویید عمر بن عبدالعزیز قبلۀ ما را تغییر داده است. و سنگی را از جا برنمی داشت مگر آنکه به جایش سنگی قرار می داد. بنابراین زیادتهایی که ولید بن عبدالملک در آنجا به عمل آورد، از شرق به غرب مسجد شش ستون اضافه نمود. و در سمت شمالی به دنبال ستونهای چهارپهلویی که بر روی قبر بود، چهارده ستون اضافه نمود که ده تا از آن ستونها را در آستانۀ مسجد و چهارتای دیگر را در زیر سقفهای قبلی قرار داد. و چهار ستون دیگر جلوی این ستون مربع در قسمت شرقی اضافه کرد. و بدین سان خانۀ پیامبر (ص) داخل مسجد قرار گرفت. و سه ستون هم در زیر سقفهای مسجد باقی ماند.

عمر بن عبدالعزیز هنگامی که مسجد را بنا می نمود، چهار مناره در چهار زاویۀ مسجد قرار داد (= ساخت).

کثیر بن جعفر گوید: منارۀ چهارمی مشرف به خانۀ [بنی] مروان بود. هنگامی که سلیمان بن عبدالملک حج گزارد، مؤذن که اذان می گفت، چون مشرف بر خانه بود، ناراحت شده، دستور داد آن مناره را تا پشت بام مسجد خراب کنند.

و قول چندین تن از اهل علم نقل شده که: نوشته های مسجد را عمر بن عبدالعزیز نگاشته است [عمر بن عبدالعزیز همان کسی است که نوشته های مسجد را کتابت کرده است.] و نیز او همان کسی است که کتیبه ای را که در قبلۀ مسجد رسول خدا (ص) است، نوشته است، که (= و) اولش ام القرآن است تا آخر، و بعد از آن «والشمس وضحاها» تا آخر «قل اعوذ برب الناس» است. این کتیبه در دیواریست که وقتی از خانۀ مروان داخل شوی، در طرف راستت قرار دارد و پایان این کتیبه تا در علی امتداد دارد.

قبل از ولایت (= استانداری = فرمانداری) عبدالواحد البهزی مسجد کنگره ای نداشت. او دستور داد برای مسجد کنگره بسازند. و حروری ها [یعنی: خوارج که بر علی علیه السلام خروج کردند و در حروراء تجمع نمودند و به این نام معروف و مشهور شدند.] [زمانی که به مدینه حمله کردند] کتیبه ای را که در سمت قبله و در صحن مسجد بود، شکستند.

هنگامی که ابن عطیّه به سال 128 هـ . ق والی مدینه شد، آن کتیبه را تعمیر نمود. و زمانی که داود بن علی از طرف سفاح در سال 132 هـ . ق والی مدینه شد، تصمیم گرفت کتیبه های شکستۀ مسجد را با کمک صالح بن کیسان تعمیر و اصلاح نماید. امّا قبل از اتمام آن درگذشت، و زیاد بن عبیدالله آن را به اتمام رسانید. و برای این امر یکی از موالی مدینه را که نامش ابن غزّاله بود، بدان کار گمارد. آنچه را که او تعمیر و تکمیل نموده، این است:

«بسم الله الرحمن الرحیم. لاإله إلا الله، وحده لاشریک له، محمّد عبدالله و رسوله، أرسله بالهدی و دین الحقّ لیظهره علی الدین کلـّه و لو کره المشرکون. أمر عبدالله أمیرالمؤمنین بتقوی الله و طاعته، والعمل بکتاب الله و سنّة نبیه صلی الله علیه و آله، و بصلة الرح، و تعظیم ما صغّر الجبابرة من حقّ الله (= و بزرگداشت آنچه از حق الله که ستمگران آن را خرد و کوچک کردند)، و تصغیر ما عظـّموا من الباطل، و إحیاء من أماتوا من الحقوق، و إماتة ما أحیوا من العدوان (= و میراندن آنچه از دشمنی ها که زنده کرده اند)، و أن یطاع الله و یعصی العباد في طاعة الله، و الطاعة لله و لأهل طاعة الله، و طاعة لأحد فی معصیة الله، یدعو إلی کتاب الله و سنة نبیه، و إلی العدل في أحکام المسلمین و القسم بالسویّة في فعلهم، و وضع الأخماس في مواضعا ألتی أمر الله بها لذوي القربی و الیتامی و المساکین.»

پس زمانی که ابن غزاله کار را به انجام رسانید، نزد زیاد بن عبیدالله آمد و دستمزد خویش را مطالبه نمود. زیاد که مردی تندخوی بود، به او گفت: ای ابن غزاله! هر گاه دیدی که ما به آن فرمانها (= که در آن کتیبه است) عمل کردیم، بازآی و مزد خود بستان.

راوی گوید: زمانی که ولید بن عبدالملک در سفر حج به مدینه آمد، موقعی بود که عمر بن عبدالعزیز کار مسجد را به اتمام رسانیده بود. ولید گرداگرد مسجد می گشت و در بنای آن نظر می کرد. و چون سقف مقصوره را بدید، به عمر بن عبدالعزیز گفت: ای کاش تمام سقف را مثل این ساخته بودی! عمر گفت: ای امیرالمؤمنین! در آن صورت هزینۀ بسیاری برمی داشت. ولید گفت: چه باک!

راوی گوید: [در آن صورت] هزینه اش معادل چهل هزار دینار می شد.

راوی گوید: سپس به قبر (شریف) پیامبر (ص) رسیدند. ولید گفت: ای اباحفص! چه کسی در این قبر است؟ (عمر) گفت: پیامبر (ص) و ابوبکر و عمر.

راوی گوید که: عمر بن عبدالعزیز در سال 88 هـ . ق شروع به [ایجاد و احداث] بنای (= ساختمان) مسجد کرد. وسپس آن را در سال 91 هـ . ق به اتمام رسانید. و در همین سال ولید بن عبدالملک حج گزارد.

راوی گوید: مسجد با آن زیادتها که ولید بن عبدالملک در آن کرده بود، باقی بود تا زمان حکومت ابوجعفر عبدالله بن محمّد بن علی [یعنی منصور دوانیقی]، پس او همتش را بر این گماشت [به این اهتمام کرد = تصمیم گرفت] که مسجد را مجدداً توسعه دهد، و در این کار با مردم مشورت کرد. پس حسن بن زید به او نامه نوشت. و برای محلی را که جایگاه جنازه ها «تابوتها» بود، توصیف کرد. و گفت: اگر مسجد از ناحیه شرق توسعه یابد (= وسعت پیدا کند)، قبر رسول خدا (ص) در وسط قرار خواهد گرفت.

ابوجعفر عبدالله به حسن بن زید نوشت که: آنچه را که تو ذکر کردی، من می دانستم. اسمی از خانۀ عثمان بن عفّان نبر! پس ابوجعفر درگذشت و بر آن چیزی نیفزود (= مسجد را توسعه نداد).

سپس مهدی عباسی به سال 160 هـ . ق به حج رفت و به هنگام بازگشت، به مدینه وارد شد. و در سال 161 هـ . ق جعفر بن سلیمان را والی مدینه قرار داد. و به او دستور داد که مسجد را توسعه دهد و عامل بنای مسجد، «ابن عاصم بن عمر بن عبدالعزیز» و «عبدالملک بن شبیب غسّانی» را متولی ساختمان قرار داد. و چون ابن عاصم درگذشت، به جای او عبدالله بن موسی حطمی را مسؤول گردانیدند. او مسجد را توسعه داد. این توسعه در حدود 100 ذراع و از طرف شمال بود. از طرف قبله و شرق و غرب توسعه داده نشد. آن اضافت شامل بود بر: ده ستون از صحن مسجد تا شبستان زنان، و پنج ستون جهت شبستان زنان در قسمت شامی ساخت. و قبل از بنای مسجد مهدی دستور داده بود ساختمانهای اطراف را برآورد کنند، پس از آن خریداری شد. از جمله خانه هایی که به مسجد داخل شد، خانۀ ملیکه بود. و در سنۀ 165 هـ . ق تعمیر و بنای مسجد به اتمام رسید. بنای جدید نورگیر مسجد را تا خانۀ عمر مسدود کرده بود. لذا مهدی دستور داد شبستان را خراب و هم کف مسجد بسازند.