درباره رضاقلی شریعت سنگلجی

فاطمه امانی توانی

در دوره بعد از مشروطه و در عصر رضاخان، همزمان با اوجگیری گرایش به غرب و گرایشات ضددینی رضاخان، فعالیت هایی در عرصه انتقاد از دین تحت عنوان خرافه زدایی از فرهنگ عامه آغاز شد. این انتقاد از دین و مذهب از سوی کسانی مطرح می شد که اغلب آنان اساسا نسبت به اصل دین و مذهب مشکل داشته و از لائیسم غربی و اندیشه های پوزیتیویستی جانبداری می کردند. اینان برای مشروع نشان دادن مبارزات خود در برخورد با دین، تحت عنوان «برخورد با خرافات» فعالیت می کردند و مرز خرافات را با حقایق و شعائر دینی تبیین نمی کردند [درهم می آمیختند].[1]

در واقع کلمه «خرافه»، یکی از اصطلاحات کلیدی دینی، در دوره رضاخان و پس از آن به شمار می آمد. در مجموع سالهایی که ایران تحت حکومت پهلوی بود، برخی از افراد همانند شریعت سنگلجی، سید اسدالله خرقانی، احمد کسروی، سیدعلی اکبر برقعی و افراد دیگری با گرایشات فکری خاص و با تأکید بر اصلاح گری در دین و مذهب و [خرافه زدايی] در صحنه فکری ایران ظهور کردند.[2]

البته عقاید و اندیشه های مطرح شده از سوی هر کدام از این افراد به یک شکل و سیاق نبود و نمی توان همگی این افراد را متهم به بی دینی کرد. در میان افکار و اندیشه های آنان، عقاید درستی نیز بود که مرجعیت شیعه آن را می پذیرفتند، اما طرح بعضی از افکار و اندیشه های افراطی از سوی این افراد مورد انکار مرجعیت شیعه قرار می گرفت. شریعت سنگلجی يكی از اين دسته متفكران مدعي اصلاح گری بود كه در اینجا با اشاره به زندگینامه و فعالیت ها و آثار، به بررسی افکار و اندیشه های سیاسی  وی می پردازیم.

شریعت سنگلجی، در سال 1269 (یا 1271 ش ــ 1310 قمری) در تهران به دنیا آمد پدر وی حاج شیخ حسن سنگلجی و جدش، حاج رضاقلی از علما و فقهای عصر خود بودند، اساتیدی که وی نزد آنها به تحصیل علم پرداخت عبارت بودند از؛ دروس فقه: حاج شیخ عبدالنبی مجتهد تهرانی، حکمت: میرزاحسن کرمانشاهی، کلام: حاج شیخ علی متکلم نوری، و عرفان: میرزا هاشم اشکوری. وی مدتی به همراه برادرش، محمد سنگلجی، به نجف اشرف رفت و پس از بازگشت به تهران به مطالعه در کتب و آثار حکما، فلاسفه، طبیعیون، اهل منطق و کلام غرب پرداخت.[3]

او مجلسی در شبهای پنجشنبه در مسجد حاج شیخ حسن سنگلجی داشت که تعدادی از مریدان وی در آن شرکت می کردند. به دنبال افزایش شاگردان و مریدان وی که اغلب از افسران ارتش و تحصیلکرده های جدید بودند،که علاقه به شنیدن مطالب او در نقد مظاهر مذهبی و غربی کردن دین داشتند، مسجد دارالتبلیغ اسلامی را در جای همان مسجد، در گذر تقی خان، بنا کردند و بعدها به دنبال خرابی محله سنگلج، دارالتبلیغ دیگری در خیابان فرهنگ تهران بنا شد که آرامگاه وی نیز در همین مکان است. او به مدت 20 سال به اشاعه افکار و عقاید خود پرداخت و در سال 1322ش درگذشت و بدین ترتیب زندگی 53 ساله وی به پایان رسید.[4]

توحید، عبادت، یکتاپرستی، کلید فهم قرآن، اسلام و رجعت، براهین قرآن (ضمیمه کتاب فهم قرآن)، متعاليات در مسائل فلسفه به زبان عربی، یک دوره کامل فلسفه، تلخیص الفلسفه به زبان عربی، علم القرآن و البرع و الخرافات به زبان عربی، رساله اسلام و موسیقی و رساله حرمت ربا از مهمترین آثار او است.[5]

 

فعالیت های سیاسی در دوره رضاخان

در زمان حکومت رضاخان افرادی همانند حکمی زاده، کسروی و سنگلجی بدون توجه به فرهنگ خودی و با پیروی از فرهنگ غرب در پی تغییر وضع [به شکل جدید] برآمدند. این افراد به بهانه تجددطلبی در حوزه دین، به برخی از باورها و مناسک مذهبی شیعه همانند توسل، شفاعت، ظهور امام زمان (عج)، عزاداری، تبرک جستن، پوشیدن حلقه یا انگشتر، قربانی کردن و مسائل دیگر، با الگوگیری از وهابیت و سلفیه، به نام مبارزه با خرافات و پیراستن دین از بدعت ها، برخورد کرده، و برخی از این امور مذهبی را مورد انکار قرار می‌دادند.

عجیب اینکه در دوره اختناق رضاخانی، سنگلجی از معدود افرادی بود که اجازه یافته بود آزادانه، عقاید و اندیشه هایش را بیان کند. وی انتقادات تندی به مناسک مذهبی شیعه وارد می كرد و از سوی رضاخان ــ که به مدعی ایجاد اصلاحات مذهبی بود ــ مورد حمایت هم قرار می گرفت. مباحثی که سنگلجی مطرح می کرد از دیدگاه حکومت شاهنشاهی اشکالی نداشت و به نفع حکومت رضاخان بود. این در حالی بود که به شدّت با سخنرانی ها و فعالیت های سیاسی و مذهبی علما و روحانیون در منابر و مساجد مقابله می شد؛ درست در زمانی که تمامی آثار و کتب سنگلجی اجازه چاپ و نشر پیدا می کردند، «نقد» آثار وی با عدم چاپ مواجه می گشت! که امام خمينی (ره) در کتاب «کشف الاسرار» به این مطلب اشاره کرده اند.

«کتاب اسلام و رجعت» سنگلجی که نوشته شد، یکی از روحانیون قم کتاب «ایمان و رجعت» را نوشت و دروغپردازی و خیانت کاری سنگلجی را آشكار کرد كه نگذاشتند چاپ شود؛ اکنون نسخه خطی آن موجود است....[6]

بنابراین در تحلیل نهایی می توان گفت که سنگلجی با اندیشه های سنتی  شیعه درگیر بود. آراء وی مورد قبول نسل متجدد مذهبی بود، چرا که اصولی نو را در تفکر دینی عرضه می داشت و تلاش می کرد اسلام سنتی و وحیانی را با تفسیر به رأی و با تفکرات جدید مدرنیستی سازگار کند و بسیاری از اعتقادات شیعی و اسلامی را بر اساس مدرنیسم غربی و علوم جدید تفسیر می کرد.[7] لذا کارمندان وابسته به دولت و نسل جوان روشنفکر با ابداعات و نوآوری های این افراد از جمله سنگلجی در عرصه دین و مذهب، تمايل نشان داده و عقاید و افکار آنها را می پذیرفتند و از مریدان و شیفتگان این گونه افراد می شدند. در این میان سیاست های ضد مذهبی رضاخان و از طرفی هم انزوای حوزه ها در تبلیغ دین اصیل و حقیقی باعث شده بود که افرادی مثل سنگلجی و کسروی و دیگران در این دوره به ترویج عقاید و اندیشه های خود بپردازند.

   

اندیشه های سیاسی سنگلجی

در بررسی تفکّر و اندیشه های سیاسی شریعت سنگلجی با نگاهی به آثار و کتب او می توان گفت كه تفکرات اصلی وی در دو کتاب «کلید فهم قرآن» و «اسلام و رجعت» مندرج است. در اینجا با نگاهی به آثار و تألیفات وی به بررسی عقاید و اندیشه های سیاسی او می پردازیم.

 

نوگرایی در تفسیر قرآن

مهمترین بحث در اندیشه سیاسی ــ دینی سنگلجی «نهضت تفسیر جدید قرآن» و مسئله «مهدویت» است. در مورد تفسیر جدید قرآن، اندیشه های وی متاثر از محمد عبده و پیروانش برای به روز کردن مفاهیم قرآنی با مقتضیات عصر جدید است. در حقیقت تأویلی نو از مفاهیم قرآنی در خور فهم مردمان روزگار که تنها محدود به حوزه فعالیت مفسران، فقها و مجتهدان نباشد.[8]

اساساً نوگرایی در تفسیر قرآن از زمان سید جمال آغاز شد و توسط افرادی مانند عبده و رشیدرضا دنبال شد؛ اما این نهضت در ایران توسط اشخاصی مانند شریعت سنگلجی، یوسف شعار، شیخ حسین اصحاب یمین خراسانی و در شکل نوین و اساسی تر، با رویکردی به مباحث متعالی فقه شیعی توسط آیت‌الله طالقانی، بازرگان، و محمدتقی شریعتی، و آیت الله صدر... استمرار یافت. با باز شدن فضای سیاسی کشور بعد از شهریور 1320ش این افراد [تا حدی] توانستند قرآن را به صحنه زندگی، مبارزه و عقیده بازگردانند و با نواندیشی و نوگرایی آن را تفسیر کنند تا بدین صورت کلام، زبان، و فرهنگ دین با عرف و دانش روزگار مدرن منطبق و سازگار و برای نسل جوان قابل فهم و طرح باشد.[9]

اما شریعت سنگلجی بر خلاف سایر مفسرین نوگرای قرآن، نگاهی متفاوت به تفسیر قرآن داشت که وی را از دیگر علمای این دوره جدا می کرد. ناصرالدین صاحب الزمانی در کتاب خود درباره مهم ترین اثر سنگلجی یعنی «کلید فهم قرآن» می‌نویسد: این کتاب بهترین نمونه از تلاش و کوشش او برای تحصیل آزادی و استقلال فکری برای نسل های آینده ایران اسلامی است و به خاطر همین تلاش وی، هوادارانش به او لقب «مصلح کبیر» داده اند.[10]  او در این کتاب همان ایده آلی را تعقیب می کند که زمانی لوتر، توماس و کالون درباره مسیحیت تعقیب می کردند.[11]

خود وی در مقدمه کتابش، هدف خود را از نوشتن این اثر اینگونه بیان کرده است: «دیدم در دین خرافاتی پیدا شده است و به قرآن اباطیل و موهوماتی نسبت می دهند و در جامعه ما به جای دین اسلام از ادیان باطله و خرافات امم خالیه (امت های گذشته) اصولی و احکامی جایگزین شده است که امتیازی میان اسلام و خرافات داده نمی شود، هزار گونه شرک و بت پرستی به اسم دین توحید رونق پیدا کرده و هزار قسم بدعت و خرافه به نام سنت پیغمبر(ص) رایج شده است... بر خود لازم دانستم که معلومات خود را در دین بیان کنم و خرافات را از قرآن دور گردانم و دین حقیقی را به مسلمانان معرفی کنم....»[12]

«غرض من نشان دادن طریق فهم قرآن است چون مدعیان باطل به واسطه گناهان تاریخی راه فهم قرآن را بر مردم بسته و نمی گذارند کسی وارد این سرچشمه عذب (گوارا) توحید و بحر حقایق شود. من بحمدالله راه را روشن کردم تا مسلمانان بتوانند به این سلسبیل توحید و کوثر فضایل وارد شوند.»[13]

وی معتقد بود راه فهم دین و تدبر در قرآن باید به این صورت باشد که دین را از سلف گرفت نه از خلف؛ به عبارتی باید ببینیم که مسلمانان در صدر اول اسلام قرآن را چگونه می فهمیدند و قبل از پیدایش فلسفه، تصوف، و شریعت و غیره، چه دینی داشتند تا از این طریق گرفتار اوهام و خرافات نشویم.[14]

شریعت سنگلجي درباره خرافاتی که وارد اسلام شده است آن را تا حدی می داند که باید خون گریست! چنان اسلام تحریف شده و خرافات و اباطیل جای حقایق را گرفته که اگر کسی دین حقیقی را معرفی کند، وی را تکفیر می کنند.[15]

با بررسی در کتب و آثار شریعت معلوم می شود برخی چیزهایی را که وی آنها را ادعاهای خرافی می نامد، با عقاید شیعیان سنخیت ندارد؛ به عنوان نمونه وی مدعی است که حضرت عیسی (ع) مرده است و این مطلب را می توان از آیات قرآن به دست آورد، ولی این ادعای وی با عقاید شیعیان که حضرت عیسی (ع) را زنده می دانند، منافات دارد. یا ادعاهای وی در مورد انکار مسأله رجعت و و مسائل دیگری که وی آنها را مورد انکار قرار داده است.

 

بحث مهدویت

محور دوم بحث سنگلجی مسأله مهدویت می باشد که وی در این خصوص، با رد اخبار و روایات مرتبط با ظهور قائم مانند قیام به سیف و ظهور دجال، این موارد را برگرفته از اندیشه های پیشینیان می داند. وی با نقد این احادیث به دنبال آن بود که به زعم خود روح جنگ و انتقامجوئی را از قیام امام زمان (عج) بردارد و به آن بیشتر صورت یک نهضت ترقیخواه و دسته جمعی و اجتماعی بدهد و جهان بینی مقبول نسل نو را ارائه نماید، که بعد از وی افرادی مانند کسروی به شکل افراطی تر، این نهضت فکری را دنبال کردند.[16]

بنابراین بر خلاف سایر علما که معتقدند با وجود آیات و روایات در خصوص رجعت و ظهور نمی توان این مباحث را نادیده گرفت، اما سنگلجی چند دلیل عقلی و نقلی در رد مسأله رجعت طرح نمود و بیان داشت که این مسائل چون جزء اصول یا فروع دین نیست پس نمی تواند درست باشد.[17]

 

 منابع و مآخذ:

یک ــ بصیرت منش، حمید؛ علما و رژیم رضاشاه، تهران، عروج، 1377، صص137ــ 136.

دو ــ جعفریان، رسول؛ جریان ها و سازمان های مذهبی ــ سیاسی ایران (از روی کار آمدن محمدرضا شاه تا پیروزی انقلاب) سالهای 1357ــ 1320، تهران، خانه کتاب، 1387، چاپ نهم، ص878.

سه ــ سنگلجی، شریعت؛ محوالموهوم، تهران، شرکت چاپخانه تابان، 1323، (مقدمۀ کتاب محوالموهوم از حسینقلی مستعان، ص7ــ6)

چهار ــ همان، محوالموهوم، صص7ــ6 و ر.ک، چهاردهی، نورالدین؛ وهابیت و ریشه های آن، تهران، سازمان چاپ و انتشارات فتحی، 1363، ص159ــ 176

پنج ــ  چهاردهی، نورالدین؛ وهابیت و ریشه های آن، همان، ص165.

شش ــ [امام] خمینی، روح الله؛ کشف الاسرار، قم، آزادی، بی تا، ص333.

هفت ــ مددپور، محمد؛ تجدد و دین زدایی در فرهنگ و هنر؛ منورالفکری ایران از آغاز بیداری تا پایان عصر قاجار، بی جا، دانشگاه شاهد، 1373، صص 349ــ 348.

هشت ــ سلیم، محمدنبی؛ برخی جریان های دگراندیش در عصر پهلوی، فصلنامه علمی ــ پژوهشی تاریخ اسلام، سال دوم، شماره ششم، ص97.

نه ــ همان، ص98.

ده ــ صاحب الزمانی، ناصرالدین؛ دیباچه ای بر رهبری، تهران، عطائی، 1348، ص137.

یازده ــ طبری، احسان؛ ایران در دو سده واپسین، تهران، حزب توده ایران، 1360، ص252.

دوازده ــ سنگلجی، شریعت؛ کلید فهم قرآن، بانضمام براهین القرآن، بی جا، موسسه انتشارات دانش،  1345، چاپ سوم، ص6.

سیزده ــ همان، ص8.

چهارده ــ همان، ص6 ــ 5.

پانزده ــ سنگلجی، شریعت؛ توحید، عبادت یکتاپرستی، بی جا، موسسه انتشارات دانش، 1345، چاپ سوم، ص4.

شانزده ــ صاحب الزمانی، ناصرالدین، پیشین، صص137ــ 134.

هفده ــ سنگلجی، شریعت؛ اسلام و رجعت، تهران، بی نا، بی تا، ص 93.

 

 

ایران، از آن سو

گزیده یک

برای غرب، ایران، همچنان به صورت یک دولت بسیار بدقلق باقی خواهد ماند؛ دولتی که همواره نگران به سازش کشیده شدن استقلال، آزادی، و شرافت خویش است. هر حکومت ایرانی، نسبت به بیگانگان ــ بخصوص آمریکایی ها، انگلیسی ها، و روس ها ــ سوء ظن خواهد داشت. ائتلاف واقعی بعید به نظر می رسد؛ چنین ائتلاف هایی در لایه ای از سوء ظن پوشیده شده است و در آن شریک امروز، به راحتی ممکن است به خائن یا سوء استفاده کننده فردا تبدیل شود. یکی از ناظران دیپلماتیک آمریکا، رفتار ایرانیان را به شرح زیر خلاصه کرده است: «یک نظام فوق العاده پیچیده با زیر و بم های هوشمندانه که رفتار شخصی و عمومی را هدایت می کند، اما در شالوده آن احساس نیرومندی از صیانت نفس و سوگیری به سمت هرج و مرج وجود دارد.»

 

گزیده دو

به منظور مقید نگاهداشتن خصلت شدیدا فردگرایانه جامعه ایران، و ممانعت از تجزیه آن تحت فشار نیروهای گریز از مرکز، وجود یک رهبری مرکزی نیرومند ضرورت دارد. مادام که یک فرمانروای مرکزی این خصوصیات جامعه ایرانی را سرکوب نکرده و مانع از نفوذ بیش از حد آشکار آن در مناسبات خارجی نشود، رفتار خارجی ایران همچنان کیفیات و خصوصیات تشریح شده را بروز خواهد داد. در بازی ایرانیان، هیچ کس بهتر از خود ایرانیان نیست. [به عبارت دیگر: برای نفوذ در میان ایرانیان، و آگاهی از احوال و افعال ایشان، استفاده از هیچ کس بهتر از خود ایرانیان جواب نمی دهد.]

 

از صفحه 36 کتاب «قبله عالم؛ ژئوپلتیک ایران». اثر گراهام. ای. فولر (استاد دانشگاه و قائم مقام پیشین شورای امنیت ملی سازمان سیا)، ترجمه عباس مخبر، چاپ اول، نشر مرکز، تهران، 1373

 

شکست امپراتوری عثمانی توسط نادرشاه افشار

توپال عثمان در دوازده سپتامبر خبر یافت که سپهسالار ایران با سپاهی نیرومندتر از سپاه اول، به قصد جنگ دوم به سوی او می آید. وی به زودی تا حد مقدور سپاهیان عثمانی را جمع آوری نمود، و چون از رسیدن قوای موعود قسطنطنیه در موقع لزوم مأیوس شد، به اعراب مجاور ــ که در نبرد پیشین بدو خدمت کرده بودند ــ متوجه گردید. اعراب بیست هزار تن به لشکریان ترک بیفزودند. پاشای سوریه که دوست صمیمی و مخلص «توپال عثمان پاشا» بود، در محل حکومت خود در بسیج نیروهای جدید به نفع او تلاشها می نمود. سوریه که سابق دولت نیرومندی بود و می توانست لشکرهایی مرکب از ششصد هزار نفر فراهم آورد، از آغاز سلطه عثمانیان رو به ویرانی نهاده بود. پاشای آن ایالت پس از سعی و کوشش زیاد به زحمت توانست دوازده هزار پیاده و کمی سواره نظام جمع آوری کند. چنین لشکری برای چپاول کاروانان بیشتر مناسب بود تا برای جنگیدن با قدمهای استوار در نبردی که به صفوف منظم آراسته باشد.

توپال عثمان پادگان های موصل و دیاربکر را نیز احضار نموده بود و به قصد اطمینان خاطر از حرکت آنها، خود تا جلگه ارونیه (؟) واقع در بالای بغداد که با این شهر سه روزه راه مسافت دارد، به جلو آنان شتافت. در همین محل عساکر ترک به هم پیوستند و تعداد سپاهیان به یکصدهزار تن رسید. سرعسکر در جلگه به انتظار رسیدن دشمن اردو زد و برای این که از تأخیر حرکت ایرانیان استفاده کند و اردوی خود را مستحکم تر سازد، «پولاد، پاشای موصل» را با شش هزار تن از سربازان سوریه مأمور اشغال تنگه مندلی ــ که یک روز راه با ارونیه فاصله داشت ــ نمود.

سپاه ایران که از همدان حرکت کرده بود، برای ورود به اراضی ترک ناگزیر بود از این تنگه عبور کند. پولاد پیش از ایرانیان وارد این تنگه شد، ولی به جهت غفلت از مستحکم ساختن موضع خود یا به علت غافلگیرشدن ناگهانی و یا به احتمال اینکه مقاومت در برابر لشکری کامل را غیرمقدور دید، هنگام رسیدن بیست هزار افغان ــ که طهماسبقلی خان نیز آنان را برای اشغال تنگه فرستاده بود ــ بی آنکه مبادرت به نبرد کند، عقب نشینی کرد و با اینکه تقریبا تمام افراد خود را از معرکه نجات داد، ساز و برگ و بنه اردویش را بر جای گذاشت. چون به حال هزیمت به پیش توپال عثمان رسید، سردار ترک سخت برآشفت و به جرم اینکه کمترین مقاومتی در برابر دشمن از خود نشان نداده بود، می خواست در همان لحظه محکوم به مرگش کند. جمعی از متعینان به پایش افتاده، استدعای بخشش از مقام فرماندهی کل قوا نمودند و خدمات شایان و رشادت های بی مانند او را در نبرد نوزده ژوئیه یادآور شدند. عاقبت سرعسکر تسلیم نظر آنان شد، ولی برای حفظ انضباط نظامی، پاشا را از درجه امیرلشکری به درجه افسر جزء پایین آورد و ارتقای مجدد او را منوط به ابراز لیاقت بعدی نمود.

سپاهیان ایران هزیمتیان را از نزدیک پی گیری، و چند سرباز عقبدار را اسیر کردند و به وسیله آنان خبردار شدند که قسمت اعظم عساکر عثمانی در فاصله چند لیو اردو زده است. طهماسبقلی خان با زرنگی و چابکی بی آنکه کمترین وقت استراحت برای سپاهیان باقی گذارد، آنها را یکراست به دشمن رساند و عصر همانروز به مقابله ترکها شتافت. آن گاه اردو زده، به سربازان فرمان استراحت داد. و خود، تمام شب را وقف صدور دستورات و تدارکات حمله بامداد دیگر ساخت. باید دانست که هنگام رسیدن، طهماسبقلی خان هنوز برای اکتشاف مواضع دشمن وقت داشت. وی با پرداختن به نظم و نسق امور سپاه از این فرصت نیز استفاده نمود. به فراست دریافت که اردویش در وضع بهتری مستقر شده است: ایرانیان در جهت خاور موضع گرفته بودند و هنگام روز، خورشید از پشت آنان تابش می کرد، و بر عکس، چون عثمانی ها در جانب باختر مستقر شده بودند، نور آفتاب به چشمان آنان می افتاد. نادر به قصد از دست ندادن این فرصت، آغاز کارزار را به سپیده دمان موکول ساخت. به نظرش می رسید آن گاه که آفتاب اشعه خود را به طور افقی به زمین پخش می نماید، نور آن به چشمان ترکها بتابد و آنها را خیره کند و در نتیجه به زحمت وجود دشمن مهاجم را تشخیص دهند و در همان حمله نخستین مضطرب شده، آشفته و سراسیمه از خود دفاع کنند.

 این نبرد بزرگ و مشهور که برای عثمانی ها به بهای مجموع فتوحاتشان (اشغالگری شان) در ایران تمام شد، و نادرقلی خان افشار را در ردیف بهترین جهانگشایان قرار داد، در بیست و شش سپتامبر به وقوع پیوست. سپهسالار ایران خود جنگ را در طلوع خورشید آغاز کرد و در رأس بیست هزار تن از بهترین لشکریانش به جلودار ترکها تاخت. این حمله چنان شدید و ناگهانی بود که همه افواج جلودار را از جای برکند و بساط صفوف جبهه را درهم نوردید. نادر با مجموع لشکرش به قلب سپاه ترک هجوم آورد. جنگی بس سخت و خونین درگرفت. وی در هر جا، حتی در گیر و دار و هنگامه جنگ تن به تن، حاضر بود و با صدای رعدآسا و سرمشق سلحشوری خود، سربازان را تهییج و تشجیع می نمود، و افواج تازه نفس را به ضعیف ترین نقاط جبهه دشمن سوق می داد، و در هر سو مانند سرباز ساده ای می جنگید. ناگهان گلوله ای بر رانش اصابت کرد که چندان اهمیتی نداشت و فقط خراشی در گوشت تولید نمود. نادر چنان سرگرم معرکه کارزار بود که در لحظه اصابت چیزی احساس نکرد. اسبش در همان لحظه کشته شد و بی درنگ بر اسبی دیگر برنشست. این بار با روحیه ای قوی تر از پیش فرمان می داد. عاقبت سپاه عثمانی، پس از آنکه به شدت از خود دفاع کرد، پیش تر از قسمت های دیگر از هم پاشیده شد و ترکها هزیمت آغاز کردند و نظم سپاه به هم خورد.

 توپال عثمان پاشا چون وضع را بدین منوال دید، آنچه را که می توان از سردار دلاوری انتظار داشت، به جای آورد. چندین بار عساکر خود را برگرداند و از نو شروع به جنگ نمود. اما ایرانیان بر آنان برتری داشتند و پیاپی شکست شان می دادند، و عاقبت نیز همه را منهزم نمودند. سرعسکر چون از جمع آوری مکرر و بیهوده سپاهیان خود به ستوه آمد، با غم و اندوهی که در چهره اش موج می زد، بر پریشانی سپاه ترک نظر انداخت و آنگاه بر اسبی نشسته، در رأس ینی چری های سلحشور، خود را به هنگامه و گیر و دار نبرد رساند. پاشای عثمانی مدتی برای نیل به پیروزی تلاش نمود، تا اینکه دو گلوله در یک آن، به تن اش اصابت کرده، او را مرده از اسب به زیر انداخت. این نمایش شوم و نکبت بار، شکست قطعی عساکر عثمانی را به آخر رساند. افواجی که در نزدیکی او می جنگیدند، پس از مقاومت ضعیف و مختصری، همه به هلاکت رسیدند و بقیه پشت برگردانیدند. سایرین نیز از سرمشق آنان پیروی نموده، هزیمت پیش گرفتند.

 ایرانیان که خود را در آستانه پیروزی می دیدند، به شدت به دنبال فراریان تاختند و سرانجام در ظرف چند ساعت روی جلگه از اجساد کشتگان پوشیده شد. اعرابی که در بین لشکریان ترک بودند، نیز، در حین جنگ فرار را بر قرار ترجیح دادند، اما افغانانی که مأمور تعقیب بودند، راه را بر آنان بستند. فراریان عرب که خود را از هر سو در محاصره می دیدند، به زانو درآمده، با پیشنهاد خدمت در سپاه ایران خواستار آن شدند که از کشتن آنها صرفنظر شود، اما طهماسبقلی خان که تشنه انتقام خیانت نوزده ژوئیه بود، شش ساعت با اعراب مصاف داد و سپس فرمان قتل عام این قوم را در معرکه نبرد صادر نمود.

 در بین کشتگان و دستگیرشدگان، بسیاری از پاشاها و متعینان دیده می شدند. قاضی عسکر هم که در بین اسرا بود، به عرض طهماسبقلی خان رساند که سردار ترک در نزد وی کشته شده است. آن گاه او را به میدان نبرد راهنمایی کرد تا در پیدا کردن جسد آن مرد کمک کند. طهماسبقلی خان پس از ادای احترام شایسته به جسد سرعسکر ترک، نعش او را در همان تخت روانی که با آن به جنگ آمده بود، به بغداد فرستاد تا ترکها نیز در تشییع جنازه وی احترامات لازمه را به جای آورند.

 

از صفحات 119 تا 124 کتاب: «تاریخ نادرشاه». اثر آندره دو کلوستر (کشیش و مبلغ یسوعی از اهالی ایونی)، ترجمه دکتر محمدباقر امیرخانی، کتابفروشی سروش، تبریز، 1346 شمسی.

 

 

درباره: دیپلماسی و قتل در تهران

اشاره:

«ديپلماسي و قتل در تهران» نوشتة «لارنس كلي» با ترجمة‌ فارسي از غلامحسين ميرزا صالح، تازه ‏ترين كتابي است كه دربارة جنگ‏ها و تجاوزهاي روسيه به خاك ايران، عهدنامة‌ ننگين تركمانچاي و زندگي گريبايدوف (از چهره ‏هاي مهم در شكل‏ گيري عهدنامه تركمانچاي و سفير روسيه در ايران بعد از امضاي عهدنامه) مطالب خواندني دارد و خواننده با مطالعة اين كتاب، با گوشه‏ هايي ديگر از فاجعة‌ ملي تركمانچاي و اشغال سرزمين‏ هاي قفقازي ايران توسط روسيه آشنا مي‏ شود.

«ديپلماسي و قتل در تهران» توسط انتشارات «نگاه مهر» تهران، در سال 1385 و با تيراژ 2000 نسخه منتشر شده است. آنچه مي‏ خوانيد، مطلبي است به قلم خليل محمدي دربارة کتاب ديپلماسي و قتل در تهران.

 

واقعه ي دو دوره «جنگهاي ايران و روس» ماجرايي است كه بي ترديد مي توان آن را «نقطه ي عطف» در تاريخ دويست ساله اخير ايران دانست، چرا كه درست تا آن زمان، ايران، اگرچه كشوري بود كه گاه به صورت يكپارچه و گاه به شكل ملوك الطوايفي اداره مي شد، اما به هر حال و در هر شكل، ايران، «ايران» بود و به طور مثال؛ آنكه در اصفهان علم سلطنت برافراشته بود، آذربايجان را در تصرف نداشت و خود نیک  مي دانست كه سلطنتش بسيار ناقص است و راه درازي براي شاه یا سلطان ناميدن خود دارد.

دنياداران و استعمارگران هم در برخورد با «ايران»، جانب احتياط و احترام را مرعي مي داشتند و به اصطلاح پا را از گليم خود فراتر نمي نهادند. اما وقوع اين جنگها در آستانه ي عصري كه جهان تحولي شگرف را آغازيده بود و انسان غربي سوار بر مركب علم و فن، چهار نعل به سوي دنياي جديد مي رفت، به جهانيان رساند كه ايران، ايران سابق نيست و مي شود عنصر ايراني را كه روزگاري ابرقدرت بلامنازع جهان بود، به زانو درآورد و تسمه از گرده اش كشيد.

امروز، با بالاگرفتن بحث هاي مربوط به «ريشه هاي عقب ماندگي ايران» از قافله ي دانش وفن، موضوع «جنگهاي ايران و روس» به شدت و بسيار بيشتر از قبل مورد توجه قرار گرفته است، چرا كه به اعتقاد بسياري، عقب افتادگي ايران درست در زمان وقوع اين واقعه كليد خورده است.

البته چنان نيست كه اين بحث، تنها محل توجه يك حزب، جناح، يا گروه خاصي از گروهها، احزاب و جناحهاي رقيب در كشور در زمان حاضر باشد، بلكه از زمان وقوع اين جنگها تا حال، هر كدام از اين گروهها به زعم خويش و از زاويه ي ديد مخصوص به خود به اين واقعه مي نگرند و تفسير خاص خود را ارايه مي دهند. آنچه مسلم است اينكه تمامي اين گروهها در يك نكته اشتراك دارند و آن اين است: «دو دوره جنگهاي ايران و روس اگرچه با شهامت و پايمردي ايرانيان مي توانست نتيجه اي ماندگار و تاريخي را رقم بزند، به هزار و يك دليل به شكست ايرانيان انجاميد و اين شكست در واقع آغاز فلاكت، ادبار، تيره روزي و عقب افتادگي ايرانيان در سالهاي آغازين عصر ماشين شد.»

در حال حاضر، اين بحث نه تنها در داخل و خارج كشور، و توسط مورخين و محققين ايراني مورد غور و تدقيق قرار مي‏گيرد، بلكه نويسندگان و متفكران خارجي و بخصوص اروپايي نيز در اين باب آثار جديدي ارايه مي دهند و نظرات تازه اي را با اهدافي خاص منتشر مي سازند.

منظور از گزينه ي «اهداف خاص» آن است كه اگر تلاش اكثر قريب به اتفاق مورخان و محققان ايراني _ غير از آنان كه راه خيانت به ديار مادريشان را در پيش گرفته اند _ در راستاي آشكار ساختن زواياي پنهان واقعه يا گفتن ناگفته هاي جنگ هاي ايران و روس باشد، يا سعي آنان مصروف بررسي و تبيين علل شكست ايران در اين جنگها گردد، آثار خارجيان و بخصوص اروپاييان بر آن است كه خواننده را قانع سازد كه:

يك) ايران در آن روزگار كشوري عقب افتاده و نامتمدن بود و حمله ي روسها و مكر انگليسي ها همه به خاطر متمدن ساختن ايرانيان و آشنا ساختن آنان با رسوم دنياي جديد بود و اگر ايران از قافله ي علم و فن عقب مانده، خود اينطور خواسته است.

دو) اين جنگها، جنگهايي منصفانه بودند كه سپاه روس با همه ي قلت نفرات و تجهيزات! به جهت برخورداري از حس وطن پرستي بالا و متمدن بودن، بر عده ي كثير سپاه ايران فائق آمدند و به ضرب شمشير اراضي قفقاز را عبارت از كوهستانهايي صعب العبور و بلامصرف با مردمانی وحشی بود، متصرف شدند.

سه) آمدن روسها به منطقه ي قفقاز به خواهش مردم آن سامان بود و روسها جز اجابت دعوت عده اي مردم بي گناه كه از ظلم قاجارها به جان آمده بودند، كاري نكرده اند!

چهار) توحش، فساد و فحشا،‌ و ناهنجاريهاي رفتاري حاكم بر مردم و سپاه روس و سبعيت سربازان و سرداران روسي در مقايسه با رفتار ايرانيان به كلي قابل اغماض است و در هر مورد حق با روسهاست، حتي اگر روسها آنقدر به قتل عام ايرانيان ساكن قفقاز بپردازند كه خود اروپايي ها هم به زبان آيند و بگويند: «اين قتل عام ها تفاوت اندكي با نسل كشي دارند» (صفحه ي 88).

پنج) سرداران ارتش روس، كارگزاران سياسي روسيه، و در كل هر كس كه براي تخاصم نظامي يا ديپلماتيك به ايران آمده، شخصي شريف، آزاده، وطن خواه و «خوب» بوده، حتي اگر اين شخص الكساندر گريبايدوف باشد كه اخيراً وصف حال او را در يكي از آثار جديدالانتشار كشور ترجمه كرده و به چاپ رسانده اند.

اين اثر جديدالانتشار، كتاب «ديپلماسي و قتل در تهران» است. اين كتاب نوشته ي يك نويسنده ي خارجي به نام «لارنس كلي» است كه در كتاب هيچ مطلبي در معرفي او نيامده است و لذا خواننده از شناخت شخصيت و آثار او بازمانده است. كتاب به اهتمام غلامحسين ميرزاصالح ترجمه شده و در 310 صفحه انتشار يافته است. عكس هاي جالبي هم در آخر كتاب چاپ شده كه به طور قطع ديدن آنها خالي از فايده نيست.

آنچه اين كتاب را براي كتابخوان ايراني «مهم» مي سازد، تنها آشنايي با يك اديب روسي به نام «الكساندر سرگه يه ويچ گريبايدوف» نيست، بلكه اخذ اطلاعات و دانسته هاي بيشتر در مورد فردي است كه در عقد عهدنامه ي ننگين تركمانچاي كه به تجزيه ي بخشي مهم از خاك ايران منتهي شد،‌ سهيم بود و متعاقب عقد آن عهدنامه ي ننگين به ايران آمد تا مفاد ذلت بار آن را به طور كامل به اجرا درآورد و در اين مأموريت قرباني تكبر بی حد و رفتار ناسنجیده و بي خردي خود شد.

كتاب حاضر همانند ديگر آثار غربي (كه در باب جنگ هاي ايران و روس به رشته ي تحرير درآمده) مشحون از تعريف و تمجيد ظريفانه از شخصيت گريبايدوف و تمدن روسها و لبالب از اهانتهاي لفافه دار و گاه ركيك و دريده به ايران و ايراني است. به عنوان مثال در صفحات 66 و 67 و 156 كتاب، به سرزمين قفقاز كه جزيي از پيكر ايران بود، نام «سيبريه ي گرم» اطلاق مي شود، چرا كه محل تبعيد بزهكاران و محكومان كيفري و سياسي روسیه تزاری بود.

در صفحه ي 12 اين مطلب آمده كه مأموريت گريبايدوف در ايران يك تبعيد ناخواسته است (هر چند كه در صفحات بعد اقرار مي شود كه اين تبعيد در شكل گرفتن شخصيت گريبايدوف و بخصوص شهرت یافتن او به عنوان یک سیاستمدار و حتی ادیب مؤثر واقع شده آن چنان که بعد از اين تبعيد، گريبايدوف علاقمند مي شود كه در قفقاز اقامت گزيند).

در صفحه ي 73 کتاب، سرزمين ما ايران، از قول گريبايدوف با اين كلمات توصيف مي شود: «كشور مزخرف ايران»! و این می رساند که این دیپلمات نما، خشک مغزی را به چه پایه رسانده بود.

در صفحه ي 263 از قول سرجان مكدونالد؛ جاسوس انگليسي مقيم در دربار وليعهد در تبريز ، از  «عهدشكني و بي خردي ايرانيان» سخن به ميان مي آيد و این مطلب نیز نمایانگر سیاست انگلیسی ها و همداستانی آنها با روسهاست.

در آخرين صفحه ي كتاب هم مؤلف، آنچه را كه در تمامي قسمتهاي پيشين كتاب از گفتنش به هر علت ابا كرده، درج كرده است: «ذات بدقلق شيعيان»! و اين توهين براي مخاطب آگاه پيام بسيار روشني است.

در صفحه ي 78 از اعتقاد تزار الكساندر اول سخن به ميان مي آيد كه مي خواست با تعيين يك «كمربند ايمني» و تعيين مرز آبي (يعني رود ارس) از «تهاجم مردمان وحشي»! جلوگيري كند.

كتاب در فرازهاي مختلف به توصيف لياقت و كارداني گريبايدوف مي پردازد و از قلم سحار و حدت ذهن و نكته سنجي او تمجيد مي كند، اما در عين حال در صفحه ي 70 از قول يك دكابريست به نام زاواليشين او را «يك زنباره ي تمام عيار» مي نامد كه «روابطش با زنان شوهردار در شهر بر سر زبانها بود» و در صفحه ي 142 اين موضوع را تكرار مي كند. نيز از قول رفيق همدمش يعني استپان پگيچوف از «ايام توأم با عياشي» او سخن به ميان مي آورد. همچنين در صفحه ي 119 او را سمبل موجودي مي داند كه طرز سلوكش «در خصلت روسي به خودستايي بدخيم معروف است» و در صفحه قبل از اين، از قماربازي گريبايدوف صحبت مي كند كه البته اين كار يعني اعتياد به قمار در مورد اغلب روسها امري شايع و عادي است.

مؤلف در صفحه 244 از تكبر بي اندازه ي گريبايدوف مي گويد و در صفحه ي 235 اعتراف مي كند كه «در محاسبات گريبايدوف، مردم جايي نداشتند».

كتاب عليرغم اينكه در هر ورق سعي در ستايش گريبايدوف دارد، اما آش شورتر از آن است كه بشود انكار كرد و گريبايدوف زشتكارتر از آن است كه با تعريف و تمجيد منزه شود. بخصوص وقتي كه اين نكته معلوم شود كه گريبايدوف به تمامي كساني كه او را بركشيدند و بالانشين اش كردند، بي توجهي يا حتي خيانت كرد و به اصطلاح امروز؛ زيرآبشان را زد. از اين اشخاص مي توان به سيميون مازاروويچ و آلكسي يرمولوف اشاره كرد. بويژه اين دومي كه با همه ي سبعيتش در برخورد با مردم مظلوم قفقاز، به نحوي چشمگير در ترقي گريبايدوف و نجات او از دست مستنطقان تزاري _ كه گريبايدوف را به دكابريست بودن متهم مي كردند و البته حق هم داشتند _ مؤثر واقع شد.

مؤلف كتاب عليرغم اينكه آشکارا سعي در حقير و ذليل جلوه دادن ارتش عشايري ايران دارد، در صفحه ي 156 درباره ي تبعيد تعدادي از دكابريست ها به «خط مقدم جبهه در قفقاز» این چنین صحبت مي كند؛ «جايي كه جان سالم بدربردن از گلوله هاي ايل مردان بسيار بعيد به نظر مي رسيد» و گريبايدوف را «بسيار خوش شانس» مي داند كه از اين گلوله ها جان به دربرده و نجات يافته است.

كتاب عليرغم اينكه به طور كامل جهت دار و روس گرايانه نوشته شده است، اما نكات بسيار دقيق و ظريفي را هم متذكر شده و مطالب افشاگرانه اي را هم عرضه مي دارد كه توجه بدانها شماري از حقايق تاريخي را براي خواننده روشن تر خواهد ساخت.

از جمله ي اين مطالب يكي نقش روسها در تحريك دو دولت مسلمان ايران و عثماني به جنگ با يكديگر در سال 1200 شمسي (1821 ميلادي)  است كه نتيجه ي آن تضعيف قواي هر دو دولت مسلمان به نفع روسها بود. روسها و بويژه گريبايدوف با تهييج مداوم طرفين به جنگ و پرداخت پاره اي از هزينه هاي نظامي طرفين كوشيدند نايره جنگ همچنان زبانه كشد تا اولاًـ  ايرانيان فرصت توجه به امور قفقاز و تجميع قوا براي راندن روسها از آن منطقه را از دست بدهند و ثانياًــ  عثماني ها از دخالت در امور يونان كه بر طبل جداسري مي كوفت، بازمانند. (صفحات 123 تا 125)

مطلب ديگر ضررهاي اقتصادي وارده به ايران است كه از عقد عهدنامه هاي گلستان (و بعداً تركمانچاي) ناشي شد. مؤلف كتاب در صفحات 120 تا 123 از فعاليت هاي اقتصادي روسها در ايران بحث مي كند و اين حقيقت دهشتناك را متذكر مي شود كه روسها قصد داشتند روايت (= نگارش = ورژن) روسي كمپاني هند شرقي را در ايران داير سازند و ايران را به  «هند روسيه» تبديل كنند.

چنانچه بخواهيم كتاب «ديپلماسي و قتل در تهران» را با روايتي تحلیلی و با نگاهی انتقادی مورد بازخوانی و بازنویسی قرار دهیم، به طور حتم اثری علیحده پديد خواهد آمد كه موضع و موقع کتابت آن مجال فعلي نيست، لذا دامنه ي سخن را در همين جا برمي چينيم و در پايان سري هم به صفحات آخر كتاب مي زنيم و مشاهده مي كنيم مؤلف با طرح بحث هايي همچون اين كه ممكن است قتل گريبايدوف در تهران يك فتنه ي انگليسي ساز باشد، يا اللهيارخان آصف الدوله در پس ماجرا به هدايت آن پرداخته باشد، يا حتي شاه و جالب تر از آن؛ عثماني‏ها واقعه ي قتل گريبايدوف را سازمان داده باشند، سعي در انحراف افكار از حقيقت ماجرا به محملهاي انحرافي نموده است، اما در لابلاي مطالب خود و بخصوص در صفحه ي 273 اعتراف مي كند كه: «گناهكاران [!] واقعي، رهبران مذهبي مردم كوچه و بازار تهران، و بخصوص ميرزا مسيح مجتهد، روحاني ارشد بود». و باز مي گويد: «حمله ي مردم خودجوش بود...».

در نهايت با اينكه كتاب سعي در تبرئه ي گريبايدوف و حتی مظلوم جلوه دادن او دارد، از همان متن كتاب متوجه مي شويم كه دلايل قتل اولين سفير روسيه در ايران؛ رفتار متكبرانه ي افراد سفارت [و خود گريبايدوف با مردم و حتي حكومتيان] و توهين بيش از اندازه به آداب و رسوم ايرانيان (صفحه ي 264)، توهين به اسلام در خيابان ها توسط اعضاي سفارت [و به طور قطع خود گريبايدوف] (صفحه ي 282)، بي شرم و حيايي و بدمستي روسها در معابر عمومي و تعرّض به نواميس مسلمانان (صفحه ي 228)، بي توجهي به شكايت مردمي كه مورد تعرض و ستم اعضاي سفارت قرار گرفته بودند (صفحه ي 235)، و تكبر بي اندازه ي شخص گريبايدوف در برخورد با ايرانيان (صفحه ي 244) و چندين و چند عامل ديگر بود. 

 

این مطلب را در آبان ماه سال 1387 هجری شمسی نوشته ام.