غرب چگونه غرب شد؟

جمعه، ۱۹ آذر ۱۳۹۵/ ۹ دسامبر ۲۰۱۶، ساعت ۷:۴۳ بعدازظهر

«غرب جدید» و افسانه «تبار آنتیک»

 

عبدالله شهبازی

«غرب»، به معنای فرهنگی که امروزه می شناسیم، از سده های پانزدهم و شانزدهم میلادی بتدریج تکوین یافت و در اندیشه سیاسی و تاریخنگاری سده های هیجدهم و نوزدهم اروپای غربی شکل نهایی به خود گرفت.

در این تفسیر جدید از تاریخ، «غرب» حوزه ای تمدنی، با بنیادهای فرهنگی و ارزشی واحد، انگاشته می شد که سرآغاز آن یونان و روم باستان، و فرجام و غایت آن «غرب جدید» است. در مقابل «غرب»، «شرق» قرار داشت که آن را «بَربَر» می خواندند، به معنی نافرهیخته یا وحشی، و فروتر از «غرب» می‌انگاشتند.

تعمیم مختصات دوره ای خاص از سرزمین و فرهنگ معین (اروپای غربی) به سراسر تاریخ قاره اروپا و به تمامی جوامع بشری، نگرشی را آفرید که «اروسنتریسم» (اروپامحوری) نامیده می شود. این نگرش بر دیدگاه بسیاری از متفکران غربی سده های گذشته، از ماکیاولی و بوسوئه و منتسکیو و هگل تا مارکس و جان استوارت میل و ماکس وبر و دیگران، غالب بود. برای مثال، هگل تطور تاریخ بشری را کلیتی واحد می دید که زائیده تکامل «روح جهان» است و این «روح جهان» کاملاً غربی است و سایر فرهنگ ها ناگزیر باید تابع آن شوند. از اینرو، هگل غلبه استعمار بریتانیا بر هند را مرحله ای اجتناب ناپذیر در فرایند «تکامل» می دید و می گفت: «بریتانیایی ها، یا کمپانی هند شرقی، اربابان هندند زیرا سرنوشت مقدر امپراتوری های آسیایی تسلیم شدن به اروپائیان است.»

در سده های نوزدهم و بیستم، برخی متفکران و محققان غربی این تفسیر یک بُعدی از تاریخ را به نقد کشیدند، ولی دیدگاهشان پژواک چندانی نیافت. معهذا، در دهه های اخیر نقد تأویل اروسنتریستی تاریخ، و «فراروایت های جادویی» ملازم با آن، یعنی مفاهیم کلانی که بر همه چیز و همه جا قابلیت انطباق دارند همچون «ترقی» و «تکامل» و «روح فرهنگی» و مانند آن، افزایش قابل توجهی یافته است.

نگاه اروسنتریستی به تمدن بشر دارای دو خاستگاه به ظاهر متعارض است:

نخست، میراث دینی ــ صلیبی که در سده‌های پانزدهم و شانزدهم میلادی در دو جنبش «رفورماسیون» (پروتستانی) و «ضد رفورماسیون» (کاتولیکی)، بر بستر ابتذال ناشی از ابزاری کردن دین، به اوج خودشیفتگی و همپای آن خصومت با جهان اسلام، رسید.

 

دوّم، میراث «رنسانس» سده پانزدهم و «عصر روشنگری» سده هیجدهم میلادی.

اومانیسم عصر رنسانس «غرب» را بعنوان وارث مستقیم تمدن های «آنتیک» یونان و روم باستان عنوان کرد و این محصول در دربارها و کانون های فرهنگی اروپا خریداران فراوان یافت. هر چند اومانیست های عصر رنسانس میان ایتالیای زمان خود با تمدن های باستانی یونان و روم خط مستقیم توارث ایجاد کردند، ولی نگرش آنان به شرق محترمانه بود. چگونه می شد برای فرهنگ و متون «آنتیک» یونان باستان جایگاه بس رفیع قائل شد، ولی شرق باستان را محترم نشمرد که متفکران یونانی خود را مرهون و تداوم آن معرفی می‌کردند؟ تنها در «عصر روشنگری»، یعنی در سده هیجدهم، بود که خودشیفتگی اروسنتریستی به اوج خود رسید و دوقطبی «غرب متمدن» و «شرق بَربَر» را کامل کرد و تاریخنگاری منطبق با این نگرش را آفرید.

جعل خط مستقیم توارث میان تمدن جدید غرب با تمدن های باستانی یونان و روم مقبول نیست. یونانیان و رومیان باستان، بیش از آنکه به غرب جدید شبیه باشند، به سایر تمدن های منطقه مدیترانه شباهت داشتند و در نهایت عمیقاً وامدار تمدن های بین‌النهرین و مصر و شرق مدیترانه بودند. این نکته ای است که در عصر رنسانس پنهان نمی کردند، ولی متفکران «عصر روشنگری» و تاریخنگاری سده نوزدهم غرب آن را پنهان کردند. جوامع باستان خود را با مفاهیم جغرافیایی چون «اروپایی» و «آسیایی» و «شرقی» و «غربی» تعیین هویت نمی کردند. این درست است که جغرافی دانان یونان باستان، زمین را به سه بخش «آسیا» و «اروپا» و «لوبیه» (لیبیه، آفریقا) تقسیم کردند، ولی مفاهیم فوق فاقد معنای «تمدنی» و «ارزشی» بود که امروزه می فهمیم.

شناخت سیر تطور و تعامل مدنیت باستان در بین‌النهرین و فلات ایران و سوریه و مصر و آسیای صغیر و جزایر ایونی و سراسر منطقه مدیترانه، از جمله یونان و ایتالیا، انگاره یکتایی تمدن یونان و روم باستان، و به تبع آن «غرب جدید»، را به سطح افسانه تنزل می دهد.

یونان و روم باستان بیش از آنکه به «تمدن جدید غرب» شبیه باشند، به فرهنگ های مجاور در منطقه مدیترانه و آناتولی شبیه بودند. نیاکان مستقیم «تمدن جدید غرب» نه یونانیان و رومیان باستان، بلکه بطور عمده قبایل توتونی (آلمانی) بودند که پس از فروپاشی امپراتوری روم غربی (نیمه دوم سده پنجم میلادی)، از حاشیه های رود راین به سوی غرب و جنوب اروپا یورش بردند و پس از غارت و امحاء مردم بومی، دولت های جدید چون پادشاهی‌های قبایل اَنگِل و ساکسون در جزیره انگلستان و فرانکیا در غرب و مرکز اروپا و لُمباردیا در شمال ایتالیا و ویسیگوت در شبه جزیره ایبری پدید آوردند.

انگاره «مملکت مسیح» Christendom بر بنیاد این دولت های نوظهور قبیله ای و تازه مسیحی‌شده، در پیرامون کلیسای رُم، شکل گرفت و کلیسای رُم به ملجاء و رهبر دینی این قبایل فقیر «غربی» بدل شد.

در سال ۳۳۰ میلادی قسطنطین، امپراتور روم، پایتخت را از شهر رُم به شهر کهن بیزانتیوم در آناتولی انتقال داد و آن را رسماً «رُم جدید» Nova Roma نامیده بود. این همان شهری است که «قسطنطنیه» نام گرفت و امروزه «استانبول» نامیده می شود. در سده های پنجم تا هشتم میلادی، که اروپای غربی عرصه تاخت‌ و تاز قبایل آلمانی و سپس نورمن های اسکاندیناوی بود، کلیسای قسطنطنیه مرکز دینی و علمی جهان مسیحیت و بسیار ثروتمند بود؛ برخلاف کلیسای رُم که اسقف نشینی فقیر در میان قبایل بَربَر توتونی بشمار می‌رفت.

در نیمه دوم سده هشتم میلادی، کارل، رئیس قبیله آلمانی فرانک و شاه فرانکیا، توانست بطور عمده بر بنیاد غارت و امحاء قبایل بومی گُل (فرانسه) دولتی پهناور و مقتدر در اروپای غربی و مرکزی بنا نهد. به این دلیل، لئو سوم، اسقف کلیسای رُم، که قبایل تازه مسیحی شده اروپا او را «پاپ» (پاپا، پدر) می‌خواندند، به خود جرأت داد برغم امپراتور روم و کلیسای قسطنطنیه در «شرق»، در سال ۸۰۰ میلادی بر سر رئیس قبایل فرانک تاج شاهی نهد، وی را «شارل کبیر» (شارلمانی) و دولت او را «امپراتوری روم مقدس» بنامد. بدینسان، بر بنیاد دولت های قبیله ای جدید «غرب»، که امپراتوری روم و کلیسای قسطنطنیه در «شرق» آنان را بَربَرانی غارتگر می شناختند، کلیسای رُم استقلال خود را از امپراتوری روم و کلیسای «شرق» اعلام کرد، «پاپ» خود را در مقامی فراتر از امپراتور جای داد و عنوان «امپراتوری مقدس روم» در مقابل نام رسمی «امپراتوری روم» قرار گرفت. این تعلق و تعصب «ضد شرقی» در تاریخنگاری سده نوزدهم اروپای غربی منعکس شد تا بدانجا که نام «امپراتوری روم» به «روم غربی» منحصر شد و نام «بیزانس» را برای اطلاق بر امپراتوری روم شرقی به کار گرفتند.

در جنگ‌های صلیبی (سده های یازدهم تا سیزدهم میلادی)، تقابل مسیحیت غربی با جهان اسلام میراثی خصمانه آفرید که به دوران جدید انتقال یافت. این خصومت منحصر به جهان اسلام نبود و بویژه در ماجرای «غارت قسطنطنیه» به دست فرقه های صلیبی دست‌نشانده پاپ رُم (۱۲۰۴ میلادی) دشمنی مسیحیت «غربی» با مسیحیت «شرقی» نیز نمایان شد.

«دوران استعماری»، که از سده شانزدهم میلادی و با «تهاجم ماوراء بحار» آغاز شد، تداوم سنن گذشته غارتگری «غرب» بود. پس از شکست فرقه های مسلح صلیبی و بازگشت آنان به غرب، تهاجم به مسلمانان اندلس در شبه جزیره ایبری و اسلاوهای شمال شرقی اروپا ادامه یافت که «کفار» (گنتیلیس) تلقی می‌شدند. «گنتیلیس» Gentilis لاتین، مانند «گوئیم» Goyim عبری، ابتدا به بیگانگان اطلاق شد و سپس بار ارزشی ــ دینی خصمانه یافت. تأویل دینی از جهانگستری غرب و تعیین هویت آن با نام «تمدن مسیحی» و ترسیم جنگ های استعماری به عنوان «جنگ با کفار» و تعیین رسالت «مسیحایی» برای این تهاجم تا سده نوزدهم میلادی به شدت رایج بود و تا به امروز نیز گاه پژواک می‌یابد.

بدینسان، دولت های نوپدید اروپای غربی بر پایه غارت عظیم جهان در دوران استعماری، بویژه غارت قاره آمریکا و شبه قاره هند، طی سده های شانزدهم تا نوزدهم میلادی، هویتی جدید به نام «تمدن غرب» آفریدند.

شنبه، اول آبان ۱۳۹۵

انتشار: جمعه، ۱۹ آذر ۱۳۹۵/ ۹ دسامبر ۲۰۱۶.

-----

پی نوشت: برای آشنایی ابتدایی با خاستگاه قبیله ای «غرب جدید» سریال پربیننده کانادایی ــ ایرلندی «وایکینگ ها» (۲۰۱۳) و برای آشنایی اجمالی با جنگ های صلیبی مستند تاریخی چهار قسمتی و جذاب تری جونز در شبکه ۲ بی. بی. سی. (۱۹۹۵) را توصیه می کنم. مستند تری جونز با الهام از «تاریخ جنگ های صلیبی» استیون رانسیمان تهیه شده و تلفیقی است از مستند تاریخی و «کمدی سیاه». برای آشنایی با جایگاه «غارت» در دوران استعماری و نقش آن در تکوین تمدن جدید غرب بنگرید به فصل «رازهای تمدن جدید غرب» در: عبدالله شهبازی، زرسالاران، ج اول، صص ۲۱۹- ۲۹۱.

Vikings (TV Series 2013)

Crusades (BBC2, 1995)

درباره به کارگیری دین مسیح در حرکت های استعماری

به طور کلی، نمایندگان کلیسای کاتولیک و پروتستان که از سوی کشورهای غربی به سرزمین های دیگر قدم می گذاشتند، به شیوه ای مستقیم یا غیرمستقیم، کارگزاران استعمار بودند. حتی ممکن بود که مبلغان و کشیشان مسیحی با تحمل رنج و سختی فراوان و گرسنگی و بیماری جان خویش را بر سر آرمان های خود بگذارند، اما هرگز تلاش آنان را جز در چهارچوب برنامه های استعماری غرب نمی توان مورد بررسی قرار داد. در قرن شانزدهم، همراه با گسترش تجارت و دستیابی اروپا بر سرزمین های وسیع، و برخورداری بیشتر از منابع ثروت، و اهمیت یافتن پول، سرمایه، کالا، و بازرگانی، دیدگاه هایی نو پیرامون مسائل گوناگون مذهبی بیان گردید، و از آن پس باورها و اعمال مذهبی بسیاری از مسیحیان اروپا دگرگونی یافت. به عنوان مثال، همان گونه که «تاونی» می آورد؛ «کوشش های فراوانی به کار افتاد که برای مبادلات و معاملات احتکاری و قماری و سفته بازی تأییدهای مذهبی به دست آید.» دست اندرکاران سود و سوداگری در آنتورپ، لندن، و آمستردام بر آن باور شدند که سرمایه، اعتبار، بانکداری، داد و ستدهای بزرگ، امور گسترده مالی، و دیگر مسائلی که با زندگی بازرگانی در پیوند بود، سخت بایسته و لازم می باشد. درست از همین رهگذر بود که بورژوازی اروپا راه خویش را از دستورهای پیشین کیش مسیح جدا کرد؛ دستورهایی که درگیری در سوداگری، جز در چهارچوب نیاز برای زیستن را در خور سرزنش، بازخواست، و ملامت می شمرد، و دلالان را به عنوان انگل های جامعه مایه ننگ می دانست، و رباخواران را دزد می خواند. این البته بدان معنی نبود که اروپا از مسیحی گری یکسره برید، هرگز! مسیحی گری در شکل «کالونی» خود، پیوندهای استوار شده بر پایه سودگرایی و سوداگری را، به شیوه های گوناگون رنگ مذهبی داد، و بدان مشروعیت بخشید، و آموزش خود را در همان چهارچوب طرح ریزی کرد. مرحوم دکتر عبدالهادی حائری

فتنۀ غزان به عهد پادشاهی سنجر

چگونه شد که بخش ارجمندی از خراسان بزرگ در اثر بی تدبیری سلطان سنجر ویران گردید:

در آخر سنۀ ثمان و اربعین و خمس مائة حادثۀ غز بود، و غزان خیلی بودند از ترکمانان، مقام و چراخوارشان به ختلان بود از اعمال بلخ، و هر سال بیست و چهار هزار گوسفند وظیفه بود که به مطبخ سلطان دادندی، و این در مجموع خوانسالار بودی، و کسِ او به استیفای آن رفتی، و چنانک تسلط و تجبر حاشیۀ سلطان بود، این شخص که از قبل خوانسالار می رفت، بر ایشان تعدی می کرد و در ردّ و بدل گوسفند مبالغت بیش از حد می نمود. شعر:

چو بیدادگر پادشاهی کند

جهان پر ز گُرم و تباهی کند

او به زبان سفاهت می کرد، و در میان ایشان امرای بزرگ بودند و مردمان با تجمل و نعمت. او از ایشان طمع رشوت می داشت، مثل:

الرشوة تشین الاعمال و تفسد العمال: رشوت عیب در کارها آرد و عمال را زیان دارد.

ایشان رشوت نمی دادند و تحمل مذلت نمی توانستند، این شخص را در خفیه هلاک کردند. چون به موسم خویش باز نرسید و خوانسالار حال شنید، معلوم سلطان نیارست کردن. خوانسالار خود غرامت می کشید و راتب مطبخ راست می داشت تا امیر اسفهسالار قماج که والی بلخ بود، به خدمت تخت اعلا رسید به دارالملک مرو. حاشیۀ سلطان و خوانسالار، این، به وی گفتند. قماج، سلطان را گفت: غزان مستولی شده اند و به ولایت بنده نزدیکند، اگر شحنگی ایشان، خداوند عالم به بنده ارزانی دارد، ایشان سرزده و مالیده شود و راتب مطبخ سی هزار گوسفند بسپارم.

سلطان، ایشان را اجابت کرد. قماج، شحنه ای بدیشان فرستاد و رسم جبایت خواست، ایشان تن در ندادند و تمکین شحنه نکردند و گفتند: ما رعیت خاص سلطانیم، در حکم کسی دیگر نیاییم، و شحنه را به استخفاف براندند. مثل:

اعص الجاهل تسلم و اطع العاقل تغنم: از نادان رخ بگردان تا سلامت یابی و منقاد دانا شو تا به غنیمت شتابی.

امیر قماج و پسرش علاء الدین ملک المشرق با لشکری تمام به تاختن غزان رفتند. غزان قلب کشیده بیامدند؛ و در مصاف، قماج و پسرش را بکشتند. شعر:

چه گفت آن خردمند پاکیزه مغز

کجا داستان زد ز گفتار نغز

که شیرین تر از جان و فرزند و چیز

همانا که دیگر نباشند نیز

چون خبر این حادثه به سلطان رسید، امرای دولت بجوشیدند و گفتند: بر مثل این اقدام اغضا نتوان کردن و اگر ایشان را با حدّ خویش ننشانند، تعدی زیادت شود. خداوند عالم را رکاب بباید جنبانید و کار ایشان خرد نباید گرفت.

غزان چون از حرکت سلطان خبر یافتند، اندیشناک شدند و رسولان فرستادند که ما بندگان پیوسته مطیع بوده ایم و بر حکم فرمان رفته، و چون قماج قصد خانۀ کرد، ضرورت جهت اطفال و عیال بکوشیدیم، و نه به قصد ما او پسر او کشته شدند؛ صد هزار دینار و هزار غلام ترک می دهیم تا پادشاه از سر گناه ما درگذرد و هر بنده را که پادشاه برکشد، قماجی باشد. سلطان راضی بود به قبول خدمت، امرا در آن مبالغت کردند و او را به اجبار بر آن داشتند که روی به دیار ایشان نهاد و در راههای ناهموار هفت آب بگذاشتند و آن مشقت برداشتند. مثل:

ایّ ملک ملکته حاشیته و اصحابه اضطربت علیه اموره و اسبابه: هر پادشاه که حاشیت و اصحاب و امرای دولت و ارباب بر او حاکم باشند، بر او جملۀ امور و اسباب خراب و یباب شود.

چون سلطان نزدیک ایشان رسید، زنان و اطفال خرد را در پیش داشتند و تضرع کنان پیش آمدند و زنهار خواستند و از هر خانه ای هفت من نقره قبول می کردند که بدهند، سلطان را بر ایشان رحمت آمد، عنان بازخواست گردانید، امیر مؤید و یرنقش هریوه و عمر عجمی عنان سلطان بگرفتند و گفتند: بازگشتن هیچ مصلحت نیست. شعر:

تو گر برگزینی به گیتی هوا

بمانی به چنگ هوا بینوا

چو اندر جهان داد بپراگنی

از آن به که بیداد و جنگ افکنی

دلی کز خرد گردد آراسته

یکی گنج باشد پر از خواسته

بدیها به صبر از مهان بگذرد

سر مرد باید که دارد خرد

مؤید نگذاشت که سلطان بازگردد و بیشتر لشکر با مؤید بد بود، در مصاف تهاون کردند، و چون غزان از رحمت پادشاه نومید شدند، جان را، و حفظ خان و مان را بکوشیدند و یک لحظه روزگار نشد تا لشکر سلطان شکسته شد و هزیمت برافتاد و غزان بر اثر براندند و در آن آبها بسیار خلایق غرق و کشته شدند.

و سلطان را در میان گرفتند و حشمت براندند و او را به دارالملک مرو آوردند و حاشیه و خدمتگزاران از خود ترتیب کردند و هر هفته تغییر و تبدیل می کردند، مثل:

من قلت فکرته، اشتدت عثرته.

شعر:

هر که بی رأی در میانه شود

تیر احداث را نشانه شود

و بدان فساد مؤید، ملک تباه شد. مثل:

أی ملک خفت وطأته علی أهل الفساد ثقلت علیه وطأة الأعداء والاضداد: هر پادشاه که وطئت او بر اهل فساد سبک آید، وطئت اعدا بر او گران بود.

بدان غدر که با آن رعیت رفت، بعد از زنهار و اعتراف به جنایت و استغفار، زوال ملک حاصل آمد. مثل:

أی ملک جار علی اولیائه و رعیته، اعان علی زوال ملکه و دولته: هر ملک که بر رعیت و اولیا ظلم کند، یاری می دهد بر زوال ملک و دولت.

غزان، مرو را که دارالملک بوده بود از روزگار چغری بگ، و چندین گاه به ذخایر و دفاین و خزاین ملوک و امرای دولت آگنده بود، سه روز متواتر می غارتیدند.

اول روز، زرینه و سیمینه و ابریشمینه، و دوم روز، برنجینه و رویینه و آهنینه، و سوم روز، افگندنی و خشو و بالش ها و نهالی ها و خم و خمره و در و چوب ببردند؛ و اغلب مردم شهر را اسیر کردند و بعد از غارت ها، عذاب می کردند تا نهانی ها می نمودند، و بر روی زمین و زیر زمین هیچ نگذاشتند.

پس روی به نیشابور نهادند و چندانک عدد ایشان بود، سه چندان اتباع لشکر بدیشان پیوست. مردم نشابور اول کوششی بکردند و وقومی از ایشان را در شهر کشتند، چون ایشان را خبر شد، حشر آوردند و اغلب خلق، زن و مرد و اطفال در مسجد جامع منیعی گریختند. غزان تیغ در نهادند و چندان خلق را در مسجد کشتند که کشتگان در میان خون ناپیدا شدند. مثل:

إذا ملک الأراذل، هلک الأفاضل: مُلکت اراذل، هلاک افاضل بود.

چون شب درآمدی، مسجدی بر طرف بازار بود، آن را مسجد مطرز گفتندی، مسجدی بزرگ که دو هزار مرد در آنجا نماز کردی، و قبۀ عالی داشت منقش از چوب مدهون کرده، و جملۀ ستون ها مدهون، آتش در آن مسجد زدند، و شعله ها چندان ارتفاع گرفت که جملۀ شهر روشن شد تا روز، بدان روشنی غارت می کردند و اسیر می بردند، چند روز بر در شهر بماندند، و هر روز بامداد باز آمدندی، و چون ظاهر چیزی نمانده بود، نهان خانه ها و دیوار می سفتند و سرای ها خراب می کردند و اسیران را شکنجه می کردند و خاک در دهان می آگندند تا اگر چیزی دفین کرده بودند، می نمودند، وگرنه می مردند. مردم به روز در چاه ها و آهون ها و کاریزهای کهن می گریختند. مثل:

استفساد الصدیق من عدم التوفیق: دوست را دشمن کردن از بی توفیقی بود.

از نتایج حرکت مؤید تا ابد لعنت بر او خواهد بارید. و چون نماز شام غزان از شهر بیرون رفتندی، مردم بیامدندی تا غزان چه کرده اند و چه برده؟ و در شمار نیاید که در این چند روز، چند هزار آدمی به قتل آمد و جایی که شیخ محمد اکّاف که مقتدا و پیشوای مشایخ عالم و خلف سلف صالحین بود و مثل محمد یحیی که سرور ائمه عراق وخوراسان بود و پیشوای علما، ایشان را به شکنجه بکشتند و به دهانی که چندین سال مطلع علوم شرعی و منبع احکام دینی بوده باشد، چنین کنند، بر کسی دیگر چه ابقا رود؟! آیه:

واتقوا فتنة لا تصیبن الذین ظلموا منکم خاصة: گفت بترسید از محنتی و پاداشتی و فتنتی که خود نه به گناهکاران رسد، بل چون آتش تر و خشک سوزاند.

خوراسان از آن ناکسان خراب شد و تابش باعراق داد. شعر:

خاقانیا به سوگ خوراسان سیاه پوش

کایام فتنه گرد سوادش سپاه برد

عیسی به حکم رنگرزی بر مصیبتش

نزدیک آفتاب لباس سیاه برد

و چون غزان برفتند، مردم شهر را به سبب اختلاف مذاهب حقاید قدیم بود، هر شب فرقتی از محلتی حشر می کرد و آتش در محلت مخالفان می زدند تا خرابه ها که از آثار غز مانده بود، اطلال شد، و قحط و وبا بدیشان پیوست، تا هر که از تیغ و شکنجه جسته بود، به نیاز بمرد.

و قومی علویان و سران غوغا شهرستان کهندز آبادان کرده بودند و بر برج ها، منجنیق ها نهاده، بقیتی که از ضعفا مانده بودند، پناه با ایشان دادند و مؤید آی ابه، شادیاخ، که سرای سلطان بود و سرای امرا و بارۀ قدیم داشت، آبادان کرد و آلاتی که در شهر، از آجر و چوب مانده بود، باز آنجا نقل کردند و بعد از دو سه سال، نشابوری بدان مجموعی و آراستگی چنان شد که هیچ کس محلت خود باز نشناخت، و در شهری چون نشابور، آنجا که مجامع انس و مدارس علم و محافل صدور بود، مراعی اغنام و مکامن وحوش و هوام شد، و پنداری امیر معزی این حال را مشاهد بود که می گوید:

آنجا که بود آن دلستان، با دوستان در بوستان

شد کوف و کرکس را مکان، شد گرگ و روبه را وطن

بر جای رطل و جام می، گوران نهادستند پی

بر جای چنگ و نای و نی، آواز زاغ است و زغن

زین سان که چرخ نیلگون، کرد آن سراها را نگون

دیّار کی گردد کنون گرد دیار یار من

و با جملۀ بلاد خوراسان، غزان، همین معاملت کردند مگر شهر هرات که باره ای محکم داشت نتوانستند ستد. و سلطان سنجر دو سال در میان ایشان ببود. اتفاق افتاد که به در بلخ شدند و بعضی از بندگان خاص چون مؤید ای آبه و جماعتی دیگر با خدمت آمده بودند.

مؤید ای آبه فوجی را از غزان بفریفت و به نانپاره از سلطان موعود کرد و یک روز در خدمت سلطان این فوج را نوبت بود، برنشستند به تماشای شکره و راست براندند تا لب جیحون برابر ترمذ، و از پیش کشتی ترتیب داده بودند. چون از وقت فرود آمدن سلطان درگذشت، امرای غز بر اثر بیامدند، چون به کنار آب رسیدند، ایشان را از آب بگذشته دیدند، نومید شدند.

و سلطان بر قلعۀ ترمذ شد و چون خبر به اطراف رسید، امرا و لشکر خوراسان یگان و دوگان می آمدند تا به لشکر مستظهر شد، روی به دارالملک مرو نهاد و به کوشک اندرابه فرود آمد به رمّ شعث و جمع شتات مشغول شد. دو سه ماه برآمد. فکرت بینوایی بر او مستولی شده بود که خزاین خالی می دید، و ممالک خراب، و رعیّت متشرّد، و لشکر متمرّد. فکر و اندیشۀ نفسانی و ضعف انسانی به هم پیوست و به مرضی انجامید که آخر امراض و منغّض اغراض بود، سنۀ احدی و خمسین و خمس مائة (551) از دنیا برفت و به دولتخانه که به مرو ساخته است، او را دفن کردند.

 

از کتاب:

راحة الصدور و آیة السرور در تاریخ آل سلجوق

اثر نجم الدین ابوبکر محمد بن علی بن سلیمان راوندی، مورخ و نویسندۀ قرن ششم از راوند کاشان