استبداد

خودرأی بودن، خودسری، فرمانروایی مطلق یک حزب، ظلم و تعدّی. ||| استبداد، سلطۀ فرد یا گروهی کوچک در حکومت است. ||| به خودی خود کارکردن. به خودی خود به کار ایستادن. تنها بر سر کاری ایستادن و منع کس قبول نکردن. متفرّد به کاری شدن. ||| من استبد برأيه ضلّ. ||| این خداوند ما همه هنر است و مردی، اما استبدادی عظیم دارد که هنرها را می‌پوشاند. (تاریخ بیهقی). ||| تنهایی در رأی و در کار، خودرأیی، خودسری. ||| فرمانروایی به استقلال و بدون مشورت قوۀ مقننه. ||| ظلم و تعدّی ناشی از استقلال کلّی. ||| به میل و رأی خود کارکردن. خودکامگی. ||| حکومتی که مردم در آن نقش ندارند و فرمانروایان مقید به قانون نیستند و به میل و ارادۀ خود تصمیم می‌گیرند. ||| انجام کاری به تنهایی و بدون مشارکت دادن دیگری در آن. ||| از این عنوان در باب زکات، وصيّت، نکاح و قصاص سخن گفته شده است: استبداد مالک مزرعه در تخمین زکات آن و تصرف در مزرعه بدون مشارکت حاکم شرع یا نمایندۀ او؛ استبداد دو وصیّ در عمل به وصيت: کسی که دو نفر را وصیّ خویش قرار داده است، استبداد یکی از آن دو در عمل به وصيّت، بدون مشارکت دیگری جایز نیست. ||| حکومت مطلقۀ شرقی Oriental Despotism که به غلط «استبداد شرقی» ترجمه شده است. پیش از دسپوتیسم که غالباً از آن خبری نداشتند، استبداد را مترادف با دیکتاتوری می‌دانستند، حال آنکه دیکتاتوری «حکومت اقليّت» است که در رأس آن یک فرد مقتدر قرار دارد و به [تا] اندازه‌ای از [به] قانون منوط و مشروط است. ||| دیکتاتوری، حکومت طبقات بالا یا هیأت حاکمه است، در حالی که در نظام استبدادی هیأت حاکمه‌ای وجود ندارد و حکومت، فردی و دلبخواهی است. ||| استبداد یک شیوۀ حکومت خودکامه یا یکّه‌سالارانه است که در آن اعمال قدرت در یک فرد متمرکز می‌شود، بی‌آنکه ضمانت‌های قانونی منعی برای آن ایجاد کند. شکل مدرن آن دیکتاتوری است. ||| مستبد، همواره برای استبداد خود زمینه‌ای پیدا می‌کند. ||| هر بهانه‌ای در خدمت یک مستبد خواهد بود. ||| قدرت تمایل به فاسد کردن دارد و قدرت مطلق، مطلقاً فاسد می‌کند. شرح

Tyranny is a despotic or autocratic form of government, in which the exercise of power is concentrated in one individual or a ruling class without regard to the wishes of the governed.

Keywords: Despotism, Tyranny, Absolutism, Colonialism, Monarchy.

در باب انقلاب

متن کتاب: «عده‌ای از جامعه‌شناسان معتقدند که عصر انقلابات برای کشورهای پیشرفته و صنعتی تمام شده است [چرا؟]، و لذا دورانی آغاز گشته که همواره بی‌انقلاب خواهد بود. [چرا؟]. در این جوامع مردم «انقلاب گریز» هستند. [آره ارواح عمه‌ات! مردم یا کلان سرمایه داران؟]. یعنی اینکه تجربۀ اختلالات و نابسامانی‌های جامعۀ در حال انقلاب، آن‌ها را از تأسی به پدیدۀ انقلاب همواره باز می‌دارد [خودشان می‌دانند که چه گیوتین سازانی هستند! و ممکن است به همدیگر رحم نکنند و حتی سر خودشان را هم زیر گیوتین بیابند!] و لذا رشد و توسعۀ اقتصادی و اجتماعی، همراه با انگیزه‌های غیرانقلابی ناشی از گریز از اختلالات نظام، همواره، موجب شده است که پدیدۀ انقلاب از دستور کار «جامعه‌شناسی» خارج گردد. [پدیدۀ دین را هم به نام امر غیرعلمی و ایدئولوژیک و ماوراء‌الطبیعه = متافیزیک از دستور کار خارج می‌کنند این جامعه‌شناس‌ها!]. عده‌ای از این جامعه‌شناسان به بار منفی انقلاب به علت برهم زدن تعادل نظام اجتماعی اشاره کرده‌اند [یعنی اینکه ممکن است برخی شعبات بانک‌ها و بیمه‌ها و انبارهای پول و کالا و دفتر دستک‌هایشان را بسوزانند] و معتقدند که: به علت اینکه مفهوم انقلاب با نوعی تحرکات «تروریستی» و «آنارشیستی» و «ضداجتماعی» همراه است، جامعه‌شناسان مفهوم «نهضت» و «رفورم» را به جای این مفهوم به کار می‌برند [یعنی به مردم نگو، اما یکشبه فاکتور برق و آب و غیره را سه برابر کن! نفهمند و دردشان نیاید]، و لذا تفکرات اجتماعی آنان را باید در تحت لوای این مفاهیم جستجو کرد.» ||| پیر عاشقی بسوجه! اینها چقدر لفاظی‌های دهن‌پرکن و علمی‌نما بلدند! که در هر گردهمایی به مخاطبانشان بیاندازند؛ که ما علمای قومیم! و ملت را آنقدر خسته کنند که همه بگویند: باشد! هر چه تو می‌گویی!

#جامعه_شناسی

#جامعه_شناسی_انقلاب

#جامعه_شناسی_ضدانقلاب

#هراس_جامعه_شناسانه

#ترس_از_انقلاب

#وحشت_سرمایه_سالاران

#في_تقلب_الاحوال_علم_جواهر_الرجال

#دام_صوفی_و_حقه_بازی_هایش

#استراکچووال_فونکسیونیسم

#لفاظی_های_علمی_نما

#شبه_علم

درباره اندیشه‌های کارل هاینریش مارکس

درس: «کارل مارکس به پیروی از گئورک ویلهلم فردریش هگل نظریه‌ای دربارۀ «اجتناب‌ناپذیری تاریخی» Historical Inevitability عرضه کرد، اما بر خلاف هگل، او نظریۀ خود را بر تضاد Conflict مادی نیروهای اقتصادی هم‌ستیزی قرار داد که ناشی از «وسایل تولید» است، و به سرنگونی نهایی سرمایه‌داری و ایجاد یک «جامعۀ بی‌طبقه» خواهد انجامید. اساساً مارکس استدلال می‌کرد که طبیعت هر جامعه به «شیوۀ تولید» مسلط آن جامعه بستگی دارد که [این شیوۀ تولید] رابطۀ بین افراد و گروه‌ها و اندیشه‌ها و ارزش‌های مسلط در آن جامعه را تعیین می‌کند. بنابراین دگرگونی بنیادی در جامعه به دنبال تغییرات عمده در «شیوۀ تولید» به وجود می‌آید. تفسیر مارکس از تاریخ بر ستون‌های دوگانۀ نظریۀ اقتصادی و اجتماعی نهاده شده بود. او «نظریۀ ارزش کار» دیوید هیوم را توسعه داد و نظریه‌های «ارزش اضافی» و «بهره‌کشی» از نیروی کار را پدید آورد. و این نظریه‌ها، اساس نظریۀ جامعه‌شناختی اصلی او، یعنی «مبارزۀ طبقاتی» را تشکیل دادند. او همچنین یک «نظریۀ بیگانگی» به وجود آورد Marx's concept of alienation که استدلال می‌کرد طبقه یا طبقات فرودست در جامعه، سرانجام، اندیشه‌ها و ارزش‌های طبقۀ حاکم را رد می‌کنند و اندیشه‌ها و ارزش‌های جایگزین و در نهایت، انقلابی‌یی را پدید می‌آورند که اساس مبارزۀ طبقاتی را تشکیل می‌دهند. اما پیش از این مرحله باید «آگاهی طبقاتی» که یکی دیگر از مفاهیم مهم مارکس، یعنی «ادراک طبقات فرودست از موقعیت حقیقی‌شان در رابطه با وسایل تولید و بنابراین در جامعه» است، توسعه یابد.

چند جمله‌ای درباره رابرت میشلز

رابرت میشلز [یا: میخلز، ایتالیایی: روبرتو میگلله]، جامعه‌شناس ایتالیاییِ آلمانی‌زاده، نخستین بار پدیدۀ «جابه‌جایی هدف‌ها» را در سازمان بررسی کرد. او به طور مفصل در کتاب خود؛ «احزاب سیاسی» به تشریح و تحلیل این موضوع پرداخت. او رفتار برخی «احزاب» و «اتحادیه‌های کارگری» را در اروپای پیش از جنگ جهانی اول تحلیل کرد و نشان داد که «چگونه رهبران این سازمان‌ها ــ که اکثراً از میان اقشار محروم‌تر جامعه برخاسته بودند ــ به‌تدریج چنان به حفظ موقعیت خود علاقه‌مند گردیدند که هدف‌های اصلی سازمان را نادیده گرفتند.» از آنجا که آن‌ها با از دست‌دادن موقعیت خودشان در سازمان مجبور می‌شدند به کار یدی و زندگی با درآمد کم‌تر و اعتبار اجتماعی پایین‌تر برگردند، تلاش می‌کردند از طریق کنترل وسایل ارتباط جمعی و یا از راه مجذوب ساختن یا تصفیۀ رقبای جوان احتمالی، مقام‌های خود را حفظ کنند [قانون آهنین الیگارشی به قول میشلز]، و در واقع حفظ مقام‌های سازمانی و موقعیت خودشان، نسبت به هدف‌های اصلی سازمان، از اولویت بیش‌تری برخوردار می‌گردید. بنابراین سازمان از مسیر خود منحرف می‌شد. از طرف دیگر رهبران احزاب سیاسی مورد مطالعه، به‌تدریج و هر چه بیش‌تر و بیش‌تر محافظه‌کار شده بودند، زیرا از آن بیم داشتند که حکومت را به خشم آورند و در نتیجه وجود سازمان از اساس به خطر افتد. بنابراین «حزب» فعالیت‌های انقلابی خود را به خاطر «کسب آمادگی بیش‌تر» رها کرد و در عوض توجه خود را بیش‌تر به گسترش تشکیلات و دستگاه اداری، افزودن دارایی‌های آن، و حفظ موقعیت رهبران معطوف کرد. به این ترتیب «سازمان‌هایی که با شعارها و هدف‌های انقلابی و تحول‌خواه کارشان را آغاز کرده بودند، در عمل محافظه‌کار و دست به عصا و بی‌تحرک شدند و حاکمیت الیگارشی را پذیرفتند. الیگارشی به معنای حکومت عده‌ای معدود است که قدرت را در دست خود متمرکز کرده‌اند و دیگران را به حلقۀ خود راه نمی‌دهند. این سیستم «قانون آهنین الیگارشی» را برقرار کرد. ||| امروز چهارشنبه پانزدهم بهمن‌ماه سال یک‌هزار و چهارصد‌و‌چهار هجری شمسی است. تبریز

#جابجایی_هدفها

#رابرت_میخلز

#رابرت_میشلز

#الیگارشی

#قانون_آهنین_الیگارشی

#الیت

#نخبه

#نخبه_گرایی

#نظریه_نخبگان

#احزاب_سیاسی

#جامعه_شناسی

#سندیکالیسم

#سوسیالیسم

#مدرنیته

#مسائل_دنیای_مدرن

#اتحادیه_های_کارگری

#قلب_ماهیت_دادن

#از_انقلابی_به_محافظه_کاری

#پشیمانی

#چرب_و_شیرین_دنیا

خربزه‌زار و حکم‌رانی زنان و کسیب و باقی قضایا

چون خبر شکست لشگر تاتار به عثمان پاشا رسید، قبل از آنکه بر سر او آیند، به اضطراب تمام خود را از قلعه بیرون انداخته، راه فرار پیش گرفت. و چون خبر به سمع میرزا سلمان و امرا رسید که او فرار نموده، جمعی به عقب او شتافتند. چون وی به ایلغار تمام رفته بود، و اکثر غازیان به کسیب مشغول شدند، بدو نرسیده بازگردیدند. (صفحۀ 684).

بعد از فرار، عثمان پاشا، از اموال و اثاث لشکر قزلباش و اسیران از زنان و پسران که به دست او درآمده بود، خود را به قلعۀ دربند کشانیده، از ترس لشکر ظفر اثر در آنجا متحصن شد. و بقیۀ شروانیان که بیشتر به واسطۀ دویست هزار تومان بقایای زمان شاه جنت مکان که در آن اوان به یکبار بر ایشان حواله شده بود، یاغی گشته بودند، خود را به کوهستان ها کشیدند. به واسطۀ این فترت خلق بسیار ضایع شد.

از صحیح القولی استماع افتاد که عبور لشکر ظفر اثر بر موضعی افتاد که اطفال غازیان روملو به مثابه خربزه زار در آن صحرا پهن شده بودند و همچنان غازیان از میان آن گذشته، اسبان بر سر و شکم اطفال پا نهادند و جمعی دیگر به اسیری رفتند و بسیاری به قحط گرفتار گشته، هلاک شدند. (صفحۀ 685).

چون مشخص آصف زمان و امرای عالی شأن شد که عثمان بی ایمان به جانب دربند رفته و در آن قلعه متحصن است، مسرعی به تعجیل تمام به خدمت شاهزادۀ سپهر احتشام و نواب علیّه والامقام فرستاده، عرض نمودند که: عثمان پاشا فرار نموده، متحصن به قلعۀ دربند شده و عادل گرای خان زنده به دست درآمده، صلاح دولت در این است که اردوی همایون به دستور در همان مکان نزول اجلال داشته باشد. این غلامان عساکر منصوره را برداشته، به دربند رویم و عثمان پاشا را به دست درآوریم و یکباره قطع آمد و شد این طایفه از این دیار نمائیم. این خبر چون به نواب مهدعلیایی رسید، قبول این رأی ننموده، محمدبیک ترکمان که در آن اوان ایشیک آقاسی حرم محترم بود، از عقب امرا فرستادند که به هیچ وجه توقف نکرده، در ساعت متوجه اردوی عالی گردند. میرزا سلمان و امرای عظیم الشأن امتثال فرمان نموده، عادل گرای خان را برداشته، متوجه اردوی عالی شدند و «مهمات شروانات ناساخته و قرار نداده» در روز پنجشنبه هجدهم شهر شوال سنۀ مذکوره [986ق.] داخل یورت سلطان شدند. (صص 685 و 686).

قاضی احمد بن شرف الدین قمی، خلاصة التواریخ، تصحیح دکتر احسان اشراقی، جلد دوم، چاپ اول، انتشارات دانشگاه تهران، تهران، 1363ش.

تصرف تبریز و تفرقۀ قزلباش

چون رومیه از «شنب غازان» کوچ کردند، نواب شاهزادگی با ملازمان موکب عالی از یورت خود سوار شده، به قلب لشکر رومی افتادند که در هر جا صرفه در جنگ باشد، جنگ کرده، در هیچ منزلی ایشان را آسوده نگذارند. و تا قصبۀ «طسوج» بدین قاعده تعاقب می نمودند. و غازیان انتهاز فرصت نموده، خود را به رومیه رسانیده، طرح جنگ می انداختند و جمعی کثیر را طعمۀ شمشیر هلاک می ساختند، و سرها و اخترمه ها را به نظر خجسته اثر می رسانیدند./ تا موضع «مایان» جنگ عظیم به وقوع انجامید. اسمعیل قلی خان و طایفۀ «شاملو» اسب جلادت پیش راندند و رومیه زور آورده، جمعی کثیر به مدافعۀ ایشان شتافته، غازیان را بازگردانیدند. از قضای الهی در آن صحرا آب انداخته بودند و گذار طایفۀ شاملو بدانجا افتاد. اسبان تا سینه به گل فرو می رفتند. و رومیه زور آورده، اگر لحظه ای مدد نمی رسید، «جوانان کارآمدنی» شاملو در گل به قتل می رسیدند. پیرغیب خان استاجلو که «چرخچی» بود، به مدد پیش رفته، رومیان را پس نشاند و غازیان شاملو به صد تشویش و تعب از وحل بیرون آمدند. یکی از برادران اسمعیل قلی خان با جمعی از طایفۀ شاملو به قتل رسیدند. از ملازمان موکب عالی، شاه حسین بیگ، ولد زینل بیگ شربت دار، و قورخمس خان جبادار ولد دیوسلطان ذوالقدر که در سلک مقربان بود، مقتول شدند. بالجمله در این روز زیاده کاری از پیش نرفت. علی قلی خان فتح اغلی بنا بر سوء مزاجی که از رشک و حسد ارباب مناصب و مقربان بساط دولت را با یکدیگر می باشد، با اسمعیل قلی خان داشت، با پیرغیب خان اظهار کدورت نمود که: (امداد شاملو نموده، نگذاشتی که او بین الاقران خجلت زده مغلوب گردد)! هر گاه میانۀ اعیان لشکر شیوۀ نفاق و عدم اتفاق بدین سان رواج داشته باشد، پیداست که چه مهم از پیش رود! بالجمله نواب جهانبانی تا «طسوج» دست از تعاقب بازنداشته، به قدر مقدور لوازم سعی و کوشش به جای آورد.

 

 

از صفحات 315 و 316 کتاب «تاریخ عالم آرای عباسی»، نوشتۀ اسکندر بیگ منشی ترکمان، جلد اول از مجموعۀ دو جلدی، به اهتمام و تنظیم ایرج افشار، چاپ چهارم، مؤسسۀ انتشارات امیرکبیر، تهران، 1387 هجری شمسی  

دربارۀ هیتی ها

 

قبایلی [از آریایی ها بودند که] از قفقاز یا شمال خزر حرکت کرده، از بالکان گذشته، از راه تنگۀ بوسفور وارد آسیای صغیر شده اند، یا از راه ارس و دجله و فرات به آناتولی رفته، و در آنجا استقرار یافته اند. معروف ترین این اقوام «هیتی ها» و «میتانی ها» می باشند./ هیتی ها نخستین قوم بزرگی بودند که در آسیای صغیر = آسیای مینور = آناتولی = آناطولی = به عربی: اناضول زندگی می کرده اند (در فاصلۀ سال های دو هزار تا هزار و پانصد قبل از میلاد. بعضی ها: پیش تر از این تاریخ). صاحب تمدن بزرگی = وسیعی بوده اند؛ مثل تمدن مصر./ نامگذاری این تمدن به خاطر نام پایتخت آنها بوده است: هاتی یا هاتوش بر کنار رود هالیس (قزل = قیزیل ایرماق کنونی)./ هیتی ها خط میخی را از اهل بین النهرین آموختند و آن را با زبان هند و اروپایی خود انطباق دادند./ هیتی ها در قسمت اعظم آسیای صغیر تاخت و تاز کرده اند./ روابط با همسایگان (بین النهرین) و «تمدن» در آسیای صغیر از زمان هیتی ها شروع می شود. [تمدن = تشکیل حکومت]./ هیتی ها آریایی بوده اند (ریشۀ آریایی داشته اند)./ هیتی ها با از بین بردن فرمانروایی میتانی ها بر سراسر شبه جزیرۀ آناتولی مسلط شدند./ پس از تسلط بر آناتولی، بر سوریه [شام] و فلسطین هم مسلط شدند. آنها حتی بابل را هم گرفتند [یعنی بین النهرین علیا را]، اما نتوانستند در آنجا ماندگار شوند (به دلیل مبارزه بر سر قدرت در داخل)./ پایتخت هیتی ها در دهکدۀ امروزی «بوغاز کوی» (در شرق آنکارا) واقع بوده است. در آنجا الواح پیدا شده است (حدود سیزده هزار لوحه). در آنجا معبدها و قصرها داشته اند./ هیتی ها چون وضعیت اقتصادی پررونقی داشته اند، و چون بر سر راه های اصلی شرق به غرب قرار گرفته بودند، مورد حملات پی در پی دولت جنگجوی آشور قرار گرفتند و در نهایت به دست آشوری ها از بین رفتند./ احتمال می دهند که علت انقراض حکومت هیتی ها، دست یافتن دشمنان آنها به «آهن» بوده باشد./ هیتی ها صادر کنندۀ «آهن» [و مصنوعات آهنی] بودند./ زبان هاتی قدیمی ترین زبان آسیای صغیر بوده است./ منبع عمدۀ درآمد آسیای صغیر [در عهد هیتی ها] «فلزکاری» بود. مثلا فروش سازه های فلزی = آهنی در مقابل طلا به مصر./ قوانین تنبیه در تمدن هیتی بسیار ملایم تر از قوانین حمورابی در بابل یا قوانین آشوری بوده است./ مذهب در نزد هیتی ها امر مهمی بوده و خدایان متعدد داشته اند. از خدایان عمدۀ هیتی ها رب النوع رعد بود. حیوان مقدس رب النوع رعد «گاو» بود و این حیوان از قدیم ترین ایام در آناتولی ستایش می شد. کوهستان عمدۀ این سرزمین را به همین مناسبت «توروس» [برگرفته از کلمۀ «ثور»] می نامند./ ارتش هیتی دو بخش داشت: پیاده نظام و واحد ارابه های جنگی./ ارابه های جنگی قدرت خاصی به ارتش هیتی می داده است. مؤسس این واحد «هوری ها» بودند. مربی هیتی ها در پرورش اسب هم «میتانی ها» بوده اند./ در ارابه های جنگی، گذشته از راننده و حامل سپر، سربازی که به نیزه و کمان مسلح بود، قرار می گرفت./ مخازن خوار و بار سلطنتی مسؤول تأمین آذوقۀ سپاهیان بود و در اردوکشی ها سربازان از غنایمی که به دست می آوردند، زندگی می کردند./ هیتی ها بر عکس آشوری ها هیچ گاه ملل مغلوب و اسرای آنها را زجر نمی دادند./ هیتی ها دویست و پنجاه سال حکمرانی کردند (از حدود هزار و ششصد و پنجاه تا هزار و چهارصد قبل از میلاد). بر سراسر آناتولی، شمال سوریه [شام]، بین النهرین علیا [بابل] مسلط شدند. پانزده پادشاه هیتی شناسایی شده اند. مرکز این دولت شهر هاتوسا در شمال آناتولی مرکزی بوده است./ ازدواج با محارم در دولت هیتی ها ممنوع بود و آنها، سرزمین هایی را که چنین امری در آنها صورت می گرفت، کمتر تمدن یافته! می دانستند./ هیتی ها

 

پذیرایی از ایل جلالی به فرمان شاه عباس کبیر

در سال 1016 هجری که مصادف با بیست و دومین سال سلطنت شاه عباس کبیر بود، گروهی از سران طایفۀ جلالی به سرکردگی محمدپاشا از مملکت عثمانی به ایران پناهنده شدند. شاه عباس اعتمادالدوله حاتم بیگ [وزیر اعظم خود] را مأمور پذیرایی آنان کرد. اعتمادالدوله به تبریز رفت و در آنجا پناهندگان را که متجاوز از ده هزار تن بودند، مهمان کرد، و هر یک را به فراخور مقام و رتبه و شأن خلعت لایق و شایسته داد. اسکندربیگ منشی مؤلف تاریخ عالم آرا که در این سفر همراه اعتمادالدوله بود و در مجلس مهمانی حضور داشت، چگونگی این مهمانی و پذیرایی باشکوه را چنین شرح داده است:

رأی عالم آرا اقتضا کرد که یکی از کاردانان بساط قرب و منزلت را که به زیور عقل و تدبیر آراسته و به حلیۀ تهوّر و سخاوت و شجاعت پیراسته باشد، به استقبال آن طایفه فرستد، که به نظر دوربین مشاهدۀ احوال نموده، در این سال در ولایت آذربایجان جهت لشکریان قشلاق تعیین نماید، و محمدپاشا را با سرداران و خواص و اعیان به اردوی ظفرنشان آورد.

بعد از امعان نظر به حال هر یک از امرا و ارکان دولت و اعیان حضرت، عالیجناب آصف منزلت اعتمادالدوله حاتم بیگ را که متّصف به صفات مذکوره و جامع کمالات صوری و معنوی بود، لایق و سزاوار دیده، به این خدمت مأمور فرمودند، و چون میهمان بودند، موازی دوازده هزار تومان زر نقد و دوازده هزار رأس گوسفند و بیست هزار خروار غلّه به جهت مدد خرج آن جماعت سرانجام یافت، و طوامیر بیاض به مهر مهرآثار به معتمدالدولۀ آصف شأن سپردند که در مهام ضروریۀ ایشان آنچه رأی صائب آن دستور مکرم به مصلحت دولت قاهره اقتضا نماید، احکام مطاعه در قلم آید، و راقم حروف به جهت انجام این خدمت به مرافقت مأمور گردید...

بالجمله چون جناب صاحب اعظم به شهر آمدند، روز دوم شرایط مردمی به ظهور آورده، به دیدن محمدپاشا و برادر طویل و قراسعید و سایر سرداران رفته، پرسش های رسمی و تواضعات عادتی به ظهور آمد. بعد از آن کاتبان آن جماعت را طلب نمودند که تفصیل اسامی جنود جلالی را در قلم آورند که فراخور حال مایحتاج سرانجام یابد. سوای پیش آمدگان، سیزده هزار و شش‌صد و پنج نفر به قلم آمد. لشکر کارآمدنی آن جماعت از پیاده و تفنگچی و سواران براقدار [یراقدار؟] بی‌زیاده و نقصان ده هزار بودند؛ بقیه خدمتکاران بودند.

عالیجناب دستوری طرح ضیافت انداخته، قرار دادند که یک روز مجلس عام منعقد ساخته، کل آن طبقه را ضیافت نمایند و به سرداران و بلوک باشیان و آقایان و هر کس از هر طبقه اسم و رسمی داشته باشد، خلعت دهند، و بعد از انقضای مجلس عام، مجلس خاص ترتیب داده، هر روز با فوجی از سرداران و اعیان صحبت دارند. نخست ضیافت عام در باغ جهانشاهی به وقوع پیوست. چند روز خوانسالاران به ترتیب اسباب ضیافت مشغول گشته، تا موازی یک‌صد و بیست نفر باورچی و شربت‌دار به ترتیب اطعمۀ الوان و حلاوه و تنقّلات و مربّیات پرداختند و زیاده از آنچه در حوصلۀ خیال گنجد و عامۀ آن خلق را وافی باشد، مرتب ساختند؛ و در عرصۀ باغ مذکور یک میدان وار زمین را که محل جلوس دو هزار کس بوده، هموار کرده، خیمه‌ها و سایبان‌های بتکلّف بر پای کرده، فرش‌های ملوّن گستردند. روز ششم ضیافت عام منعقد گشت و قرار یافت که سوای پاشا و سرداران و بلوک باشیان از هر یک‌صد نفر، بیست نفر را خلعت دهند، چنانچه از ده هزار کس، دو هزار کس مخلّع گردند. خلعت محمد پاشا از قبای زربفت طلاباف و بالاپوش مخمل مقیّش و مخمل ساده و مندیل سراسر زر و چهار زرعی طلاباف و جیقۀ مرصع و اسب اعلی و زین به مبلغ سی تومان سرانجام یافته بود. خلعت برادر طویل به دستور پاشا بود، اما قیمت آنها کمتر بود. قراسعید و کرد حیدر و آغاجدن بیری [پیری؟] و حسن کدخدا، وکیل برادر طویل و سایر بلوک باشیان علی هذا القیاس هر یک فراخور مرتبه مخلّع گردیدند. سایر جماعت را اعلی و اوسط و ادنی قرار داده، اعلی را قباهای زربفت و دارایی باف و بالاپوش‌های مخمل و مندیل‌های الوان، و بعضی را چهار ذرعی اضافه نمودند، و اواسط را قباهای میلک و مطبّق و نعل بند و خفتان مخمل و دستارهای سر زر، و ادنی را قباهای قطنی و دارایی و دستار داده، چنانچه در فوق ذکر شد، تا دو هزار نفر خلعت پوشیده، به مجلس ضیافت حاضر گشته، هر یک در مکان مناسب قرار گرفتند. سایر مردم جوق جوق و بلوک بلوک در حوالی و حواشی مجلس و خارج مجلس نشسته، در هر گوشۀ باغ مجمعی و در هر نزهتگاه محفلی انعقاد یافت. در این اثنا از سلاطین‌زاده‌های گرجی عطابیک خان ولد منوچهرخان با چند نفر از کشیشان به عزم ملازمت اشرف آمده، به شهر تبریز وارد شده بود. حسب التکلیف به مجلس ضیافت حاضر گشته، به او و مردم او نیز خلعت فاخر و خرجی راه و نزل و ساوری بر وجه لایق عطا فرمودند.

شمه‌ای از خصوصیات مجلس آنکه:

بعد از خوردن اقسام مکیّفات و مغیّرات، قهوه چیان پیاله‌های قهوه به گردش درآوردند و تا موازی سیصد عدد خوان نقل که چند عدد آن را به فنون غریبه نخل بندی کرده، پیکر اقسام میوه‌های به شکر ریخته در آن تعبیه کرده بودند، کشیده، جلالیان نزل‌ها برداشتند. بعد از آن یک هزار ظرف حلویّات که میان هر دو نفر یک ظرف باشد، و میوه به دستور کشیده شد. خربزه و هندوانه و انگور و سایر میوه‌ها در برابر مجلس خرمن خرمن انبار کردند، و مردمی که در خارج محفل بودند، جوق جوق می‌آمدند و می‌بردند.

بعد از اکل آنها شروع در کشیدن طعام شد. یک هزار قاب طعام الوان با لوازم آن به مجلس آورده، یک هزار قاب دیگر در خارج مجلس صرف شد. الحق عظیم مجلسی انعقاد یافت.

(نقل با مختصر تلخیص)

توضیحات:

طوامیر: جمع طومار، فرمان و حکم.

بیاض: سفیدی. مقصود از طوامیر بیاض همان است که امروز سفیدمهر گفته می شود و آن عبارت است از نامۀ سفیدی که مهر و امضا شده باشد و به کسانی که مورد اعتماد هستند، داده شود تا در مواقع ضرورت و احتیاج هر چه خواهند، در آن بنویسند.

مَهامّ: جمع مهم. کارهای بزرگ.

مُطاعه: اطاعت شده.

قاهره: چیره و مسلط.

مرافقت: همراهی.

جنود: جمع جُند. لشکر.

آقایان: جمع آقا. این کلمه ترکی مغولی است و به بزرگان و رؤسا گفته می شده است.

باورچی: آشپز. رئیس آشپزخانۀ شاهی.

حَلاوه: شیرینی.

مِندیل: دستار.

دارایی: نوعی پارچه.

خفتان: جامه ای که زیر زره می پوشیده اند.

قُطن: پنبه. قطنی نوعی پارچه بوده است.

نُزل: طعام و حاضری که پیش مهمان نهند.

ساوری: لغت ترکی. پیشکش و تقدیمی خدمت و بندگی.

مخمل مقیَّش: مخمل آراسته به تارهای نقره که پهن شده باشد.

میللک: نوعی پارچه بوده است.

مطبّق: نوعی پارچه بوده است.

از صفحۀ 184 تا 188 کتاب «فارسی برای سال ششم ادبی»، نوشتۀ جلال الدین همایی، دکتر ذبیح الله صفا، دکتر رضازادۀ شفق و دیگران. وزارت آموزش و پرورش، تهران، 2535 شاهنشاهی = 1355 هجری شمسی.

اوچنجی سلطان مرادک انگلتره قرالیچه سی الیزابته بر [بیر] نامه سی

سوزمزه باشلامازدن اوکجه شو نامه ایوجه اوقونسون:

مختارة المخدرات العیسویه، ممتازة الموقرات فی الملة المسیحیه، مصلحۀ مصالح الطایفة النصرانیه، ساجة اذیال الحمشة و الوقار، ناموس ارباب الناقوس و الزنار، ولایت انگلتره قرالچه سی ایلزابت ختمت عواقبه بالخیر.

توقیع رفیع همایون واصل اولیجق معلوم اولا که حالا سدۀ سنیۀ سعادت مدار و عتبۀ علیۀ گردون اقتدارمز که ملاذ سلاطین عالیمقام و معاذ خواقین ذوی الاحترامدر. مکتوب صداقت مصحوبکز وارد اولوب، اسپانیه قرالی پت پرست اولمغله دینی دینمزه مخالف اولدوغندن ماعدا قدیمدن عداوت اولوب، دریادن و قرادن ولایتلریمزه و ممالک اسلامیه ده تجارت اوزره اولان بازرگانلریمزه دایما ضرر و زیان قصدن ایدوب و ممالک محروسۀ پادشاهی یه واروب گلان گمیلریمزک یوللرینی کسمک ایچون سبته بوغازنده مغرب جانبلرنده اولان لیمانلرده قدرغه لر تعیین ایدوب، لکن قرال مزبورک تدارکنه اعتبار و التفات اولنمایوب گمیلریمزی ممالک اسلامیه یه گوندروب، بعنایة الله تعالی امن و امان اوزره واروب گلورلر، و اسپانیه ولایتنده اسیر اولان مسلمانلردن نیچه سی آقچمزله خلاص ایدوب کیمن آستانۀ سعادته و کیمسن دخی ولایتلرینه گوندروب، و دایما خلاص ایتمگه چالشوب ذکر اولنان خدمتمز و دوستلغمز مقابله سنده اسپانیه قرالنک و سایر دشمنلریمزک سوزینه اعتماد اولنمایوب، ممالک محروسه ده اولان تاجرلریمزه رعایت اولنوب، عهدنامۀ همایونه مغایر کمسنه یه رنجیده اتدرلمایوب، حضور حال و فراغ بال ایله تجارت اتمالری ایچون بگلربگیسی و امرایه مؤکد احکام شریفه ارسال اولنوب و تجارمزدن برینک دعواسی واقع اولدقده آستانۀ سعادتدن غیری دعواسی استماع اولنمایه الچیمز معرفتیله دیوان همایون مرافعه اولوب، قاضی عسکرلر استماع ایلیه دیو بلدرمش سز و دخی بوندن غیری خلوص فؤاد ایله الفت و وداده متعلق هر نه تقریر و تحریر اولنمش ایسه علی وجه التفصیل پایۀ سریر عالم مصیر خسروانه مزه عرض و تقریر اولندقده علم شریف عالم شمول پادشاهانمز محیط و شامل اولمشدر. مادامکه ویرلان عهدنامۀ همایون سعادت مقرونمز مقتضاسنجه دستمزه دوست و دوشمنمزه دشمن اولوب، شرایط عهد و امانی کماکان رعایت ایده سز، سز که ممالک محروسه مزده اولان قونسلوسلریکزک و سایر آدملریکزک حقنده اسپانیه قرالنک و سایر دشمنلریکزک کلمات بیهوده لرینه قطعاً التفات و اعتبار و سوزلرین اصغا المایوب، تاجرلریکزه عهد و امانه مغایر ظلم و تعدی ایلمزلر و ممالک محروسه مزده کندو حاللرنده تجارت آلش ویرش ایدن بازرگانلریکزه و آدملریکزه کمسنه دخل و تعرض اتمایوب و استدوکلرین یرده بیع و شرا ایدوب، انوک گبی ممالک محروسه مزده انگلتره لو طایفه سی ایله مسلمان و کفره طایفه سندن برینک تجارت و اخر خصوصه متعلق دعواسی اولوب احوالی گوریلوب سجل و حجت اولندقدن صکره تکرار شرتی (؟) مشعر دعوی اقامت ایدنلرک دعواسن سزانده استماع ایتمیوب سدۀ سعادتمه حواله ایلیه سز که گلوب دیوان همایونمده مرافعه اولوب، قاضی عسکرلرم حضورنده شرعله دعوالری گوریلوب فصل خصومت اولنه دیو بگلربگیلره و سنجاقبکیلره و قاضیلره مؤکد احکام شریفه یازیلوب الچیکزه تسلیم اولنمشدر. مابینده اولان دوستلق مقتضاسنجه تجارکز و آدملرکزه عهد و پیمانه مخالف کمسنه ظلم و تعدی ایلمک احتمالی یوقدر، کرکدرکه وصول بولدقده سز، دخی شیمدی یه دکین یوجه آستانه مزه نیجه دوستلق و صداقت عرض ایده گلمش ایسه کوز من بعد دخی جادۀ اخلاص اختصاصده ثابت قدم واسخ [؟] دم اولوب، مابینده اولان صلح و صلاح و عهد و پیمانی کما ینبغی مرعی و محترم طوتوب، سدۀ سدره مقاممزه عرض و اعلام و لازم اولان احوال و آثاری احیانا اجناد سائرۀ سلامتکز ایله اشعار اولندوغنده اشتباه اولنمیه و مادام که سزک طرفکزدن نقض عهد و امانی مشعر بر وضع صدور ایتمیه، دخی صلح و صلاحه مخالف وضعه رضا گوسترلمز اکا گوره شرایط عهد و امانی گرکی گبی رعایت ایلیه سز، و ممالک محروسه مزده کندو حاللرنده تجارت اوزره اولان بازرگانلرکزه و آدملرکزه بر فرد شرع و قانون و عهدنامۀ همایونه مغایر دخل و تعرض ایلمک احتمالی یوقدر و قدیمدن اجداد عظام و آباء کراممزله دوستلق ایده گلانلر حصول مقاصد و مطالبلریله نه وجهله رعایت و حمایت اولنیو[ر] گلمشلر ایسه دخی اولوجهله [اول وجه له] رعایت اولنوب، یوماً فیوما اساس محبت و وداد مستحکم و مشید اولوب، هیچ بر وجهله خلل پذیر اولمق احتمالی بو قدر شویله معلومکز اولا و اسپانیه ده و سائر کفره النده اسیر اولان مسلمان دوتساقلرین خلاص ایتمک آستانۀ سعادتمزه کمال صداقت و اخلاصکزه حمل اولنور، اکا گوره اول خصوصده مساعئ جمیله کز ظهوره گتوریله و مشارالیه الچیکزله ارسال ایلدوککز مکتوب مرغوبکزده دوننماء همایونمه متعلق هر نه انها و انباء اولنمش ایسه اول خصوصده بالتمام معلوم همایونم اولمشدر. ان شاء الله الملک الغفار اول بهار خجسته آثارده عظیم دوننماء همایونم اخراج اولنمق مقرردر. حق تعالی فتح و نصرتلره مقرون قیلیویره. بمنه و کرمه

فی 29 محرم سنه 1002 [هجری قمری]

 

صوکره کلمه لم، بو نامه نک نیچون یازلدیغنه، و نه دیمک ایسته نلدیکنه بونک ایچون نامه یی بر دها اوقویه لم.

نامه نک باشی او ییللرده باشقه قراللره یازبلانلرک هیچ برینه بکزه میه جک درجه ده پارلاق سوزلردر. بوندن انگلیزلرله آرامزک پک ایی اولدیغی آکلاشیلیور.

قرالیچه (ألیزابت) (7 ایلول سنه 1533 ــ 17 مایس سنه 1558 ــ 24 مارت سنه 1603 [1]) بزه گوندردیکی نامه سنده اسپانیا قرالی ایچون «پت پرست» دیمسی (ایکنجی فیلیپ) ک، رسملره، خاچه طاپار بر قتولیک، کندیسنک پروتستان اولدیغنی بیلدیرییور.

اسپانیوللرله انگلیزلر آراسنده «قدیمدن عداوت» ایسه، اسپانیا قرالی (ایکنجی فیلیپ) [21 مایس سنه 1527 ــ 1556 ــ 1598] ألیزابت ایله أولنمک ایچون اوزاتدیغی الی قرالیچه آلمامش، بوندنطولایی انگلتره یه قارشو بر حینچ بسله یوردی. صوکره ألیزابتک پروتستانلغی انگلتره یه رسمی دین ایتمسی و بو یکی مذهبه گیرنلر ایچون انگلتره نک صیغیناق یری اولمسی کندولرینی قتولیک اوردوسنک باش بوغی بیلن هاپسبورغ فیلیپی بر قات دها قیزدیرمش، و پاپا (بشنجی سیکستوس) (Sixtus Quintis) ده کندوسه آرقه اولمسیله انگلتره یی ضبطه [یک سطر اسکن نشده است!] انگلیزلرک غلبه چالمسی اوزرینه او بورونلری یوکسک اسپانیوللر بر قات دها دشمن اولدیلر. شوراده بیر شینی ده سویلمه دن کچمیه لم. اولدم اولا سی یه باریشیق طوره مادیغمز اسپانیوللرله دشمنلغمز (صینغین دونانما) [16 ایلول 1571 ده] بوزغونلغمزله بوسبوتون علولنمش ایدی. انگلیز تاریخلرینک روایتنه گوره، «فیلیپ آرمادایی یوللامازدن اوکجه، کیروده کی او بویوک دشمندن امین اولمق ایچون، «چار چابوق تورک سلطانیله بر متارکه یاپمش» ایمش. بونک گرچک اولدیغی نامه ده انگلیز قرالیچه سنک «خدمتمز و دوستلغمز مقابله سنده اسپانیه قرالنک و سایر دشمنلریمزک سوزینه اعتماد ایتمیکز» دیمسیله ده آکلاشیلیور.

آرمادا بوزغونلغندن صوکره انگلیز تجار گمیلری ایچون آق ده کیز دار اولدی. بونکله برابر کرک بو نامه یه، کرکسه انگلیز تاریخلرینک روایتنه باقیلیرسه، ینه انگلیزلر زورله، شونله بونله سبته دن گیروب چیقیورلرمش. پادشاه ده، بونلره صاتاشماملری ایچون، غرب اوجاقلرینه امر ویرییور. اسپانیادن اسلام و یهودیلرک بوسبوتون سورولوب چیقارلمسی ایکنجی فیلیپک گونلرنده اولدیغندن، انگلیزلر بوزواللیلره چوق یاردیم ایتمشلر.

انگلیزلرله مناسبتمزک پک اسکی اولدیغی، بونلرک ده قاپیتولاسیون یاغماسنه قاریشدقلری ینه بو نامه ده گورولیور.

نامه ده اک بویوک، واک گوزه چارپاجق سوزلر صوک سطرلر اولوب بورانک ایوجه اوقونمسی رجا ایدرز.

1000 ، 1001 تاریخلی بر دفترده شو فرمان پاچه سنی بولدق. یازیقکه اک ایشه یارار یانی قوپوقدر. شو قادارجق پارچه سندن بیله اسپانیوللرک انگلیزلره یکیدن صالدیره جقلری، انگلیزلرک یاردیم ایسته دکلری، و نرم یاردیمه گیده جکمز آکلاشیلیور. او پارچه ده شودر:

انگلتره یه نامۀ همایون یازیله که:

حق سبحانه و تعالی نک عنایت علیه و هدایت ازلیه سندن علی الدوام کفار ضلالت انجام ایله میان اهل اسلامدن انتقام مقرردر. اما بحمد لله تعالی که دایما گروه مسلمین انواع فوز و نصرت ایله مسرور و فرقۀ مشرکین کمال نکبت و خسار ایله مقهور اوله گلمشلردر... کفار خاکساردن اول طایفه که اهل اسلام ایله صلح و صلاح اوزره اولالر، آنلر دخی معاونت اهل اسلام ایله دایما آسوده حال اولوب، مملکت و ولایتلرینه طرف دشمندن ضرر و گزند ایرشمامک مهمات دین و دولتدن اولماغین بو دفعه مملکتکز اوزرینه اسپانیا طایفه سندن عسکر وارمق و وندیک دخی اول خصوص ایچون اون ایکی پاره قالیون بنا اولنمق وریم پاپا دخی اللی بیک فیلوری ویرمک اوزره در دیو خبر آلنوب ولایت انگلتره اهالیسی دخی... .

هکبه لی آطه ده (روم تجارت مکتبی) قارشوسنده بر مزار وار. اوزرنده ده شو یازیلی:

Edwardo Barton

(Ser)

Illustrissimos et Reverentissimo Anglobe Regine oratore viro Praescantissime: Qui post reditum a belle ungarico. Quocum invicto Turcar Imperatore Profectus fuit at diem Aut aclalis An XXX salut vero Anno MDXCVI. 1596 18 Cal (daris) Januaris.

ترجمه سی:

«انگلتره قرالیچه سنک پک محترم پک مکرم سفیری (ادوورد بارتن) تورک ایمپراطوریله برابر مجارستان سفرینه گیتمش و مظفراً عودتنده وفات ایتمشدر.»

تورک ایمپراطوری دیدیگی (اوچنجی سلطان محمد) در که، بو سفره بز (اکری) [اکر، ارلااو] سفری دیرز. بو آدمک اولوشی ده 1596 که تام او 1005 سفری ییلنه دوشیور.

او ییللرده انگلتره ده تورکلر ایچون تورکیلر چیقدیغنی و بونلرله بزی اوکدکلرینی شوراده بوراده ..ورییورسه قده او تورکیلری الده ایده مدک.

بوندن باشقه ده، المزده شو اوفاق وثیقه واردر:

انگلتره قرالیچه سنه نامۀ همایون که

خاصۀ همایونمه متعلق اولان دیارده موجود اولان متاع و غیریدن بعض لوازم ایچون نیقولا نام ذمی و احمد نام بازرگانمز اول جانبه ارسال اولنمشدر. گرکدرکه نامۀ همایونمز واروب وصول بولدقده آستانۀ سعادت آشیانمزه اولان وفور صداقت و اختصاصکز موجبنجه مزبورلر خاصۀ همایونمزه لازم اولان متاع و غیریدن هر نه ایسه بهاسیله المق استدکده حسن معاونتکز دریغ اولنمیوب کرو امین و سالم بو جانبه ارسال اولنمق بابنده حسن معاونتکز ظهوره گتوره سز.

فی 18 محرم سنه 988

 

صفوت

 

این مطلب از صفحۀ 813 تا 820 نشریۀ «تاریخ عثمانی انجمنی مجموعه سی»، جزوه 17 منتشر شده به تاریخ یکم کانون اول سال 1328 هجری قمری عیناً رونویسی شده است. نسخۀ PDF نشریۀ یاد شده که در کتابخانۀ دانشگاه ایلینویز آمریکا نگهداری می شود، از سایت Archive.org دانلود شده است. تاریخ رونویسی مطلب از نشریۀ مذکور: دوشنبه 14 مهرماه سال 1399 هجری شمسی

 

 

 

شورش حسین بیگ، حاکم سبزوار و کشتار مردم سبزوار و نهب و غارت آنان به امر شاهزاده حمزه میرزا

با وجود اشتعال آتش غضب، به ملاحظۀ آنکه مؤمنان و شیعیان آن بلدۀ جنّت مثال پایمال فتنه و فساد نگردند، یکی از ارکان دولت را به نصیحت حسین [بیگ] و دفع فتنه و شین او مأمور ساخته، به دروازه آمد و ابواب نصایح سودمند برگشاد و در خیرخواهی طرفین داد سعی و اهتمام داد. اما آن کج اعتقاد بدنهاد به دفع فساد تن در نداد و از خوف جان و بیم بند و زندان، سرکشی و خلاف به گوشه ای ننهاد؛ لاجرم نایرۀ بأس و سطوت شاهزادۀ حمزه مرتبت زبانۀ قهر بر اوج زبانا کشیده، امرای عظام و سپاهیان بهرام کین شدیدالانتقام را به تخریب شهر مأمور گردانیدند، و عساکر «نصرت بهر» جنگ بر شهر انداخته، آن بی سعادت یک ساعتی با معدود[ی] به دفع و رفع اشتغال نمود، اما تودۀ خاک اغبر در برابر صدمۀ باد صرصر چه نماید؟ و خاشاک دمن در پیش سیل بیخ کن بنیادافکن چگونه پاید؟

القصه به اندک زمانی رخنه ها در بنیان آن حصار، که مانند بنای دولت آن بدکردار، ناپایدار و نااستوار بود افکنده، لشکری در آن شب در شهر ریختند و مدت دو شبانه روز به لوازم قتل و غارت قیام نموده، هر چه خواستند، کردند و بر هر کار قدرت یافتند، به عمل آوردند. و دقیقه ای از دقایق خرابی و بی ناموسی فروگذاشت و آنچه از قبایح افعال و فضایح اعمال تواند بود، حسب المقدور درو کوشیدند. عوراتی که در پس پردۀ عفاف، روی چون آفتاب در شب از ماه می پوشیدند، در میان روز بی چادر، بلکه برهنه پا و سر، قلقچیان بر پشت خود سوار کرده، به منزل می بردند. حاصل که آنچه مسلمانان به قوم گرجی و کفّار حربی کنند، گروه قزلباش به شیعیان فطری آن بلده کردند و آنچه لشکر مغول در زمان چنگیزخان نسبت به اهل خراسان نکردند، سپاه مسلمانان به مردم سبزوار به عمل آورد. تقصیر و تأخیر جایز نشمردند و بعد از قتل و تاراج، آتش در بازار زده، بعضی از خانه ها و عمارات که قریب به بازار بود، تودۀ خاکستر گردید.

روز سیّم که التهاب آتش غضب شاهزادۀ شجاعت حسب انطفاء پذیرفت، میرزا محمدمؤمن نبیرۀ امیر شمس الدین علی سلطان که پسر رشید میرزا محمود و دخترزادۀ خواجه امیربیگ بود، در آن وقت ملازمت موکب همایون می نمود، به وسیلۀ امرای ملک آرا در خواه [؟] گناه ناکردۀ اهل سبزوار از شاهزادۀ عالی مقدار نمود و التماس نمود که مصحوب یکی از امرای رفیع الشأن به شهر رفته، در تسکین این ماده کوشیده، حسین بیگ را که خمیرمایۀ این فساد بود، به دست آورده، به نظر اقدس رساند. ملتمس او مقبول افتاده، مشمول الطاف بی غایت گشته و به شهر آمده، غارتگران را از شهر بیرون کردند و فرمان همایون بر این موجب نفاذ یافته بود که هیچ آفریده را به اسیری نبرد و هر کس هر که را از دختران و پسران که گرفته بود، گذاشتند و بعضی که در شنیدن حکم اهمال می نمودند، معروض تیغ سیاست گشته، باقی دست از مردم داشتند. و حسین بیگ که در قلعه متحصّن گشته بود، او را بیرون آورده به عرض عتاب شاهزاده آوردند و پس از ایذاهای زیادتی، رقم هستی اش از لوح زندگانی ستردند و سرش را بر دار اعتبار کرده، وجود و عدمش را یکسان شمردند و در آن فترت، بسیاری از اشیاء نفیسه و اجناس اعلا به دست قلقچیان ادنی افتاده، و کتاب های خوش خط با زینت، از تفاسیر و تواریخ و مثنویات و غیرها به تصرف جماعتی درآمده بود که هِر را از بِر نمی دانستند.

 

 

 

از صفحات 150 تا 152 کتاب «نقاوة الآثار في ذکر الاخیار» تألیف محمود بن هدایت الله افوشته ای نطنزی، [چاپ اول]، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1350 هجری شمسی