شرح اشغال شهر تبریز از عالم آرای عباسی

در این مقام مناسب چنان نمود که برخی از احوال تبریز و تبریزیان نگاشتۀ کلک نکته پرداز گردانیده، بر سر سخن رویم. بر ضمایر مستخبران احوال عالم پوشیده نخواهد بود که بلدۀ فاخرۀ تبریز مدت های مدید دارالملک ایران و مقر سلطنت پادشاهان نافذفرمان بود و عمارات عالیه از مساجد و مدارس و بقاع الخیر که سلاطین روزگار و وزراء و حکام در آن شهر ترتیب داده، قری و مزارع و مستغلات مرغوب بر آنها وقف نموده، باغات و بساتین دلگشا احداث نموده اند، زیاده از آن است که قلم مکسور اللسان به تحریر شمه ای از آن تواند پرداخت. و مردم تبریز در عمارت بیوت و مساکن و تزیین آنها و اسباب و تجملات مافی البیت به نوعی مبالغه می نمایند که خانۀ کمترین بازاری شایستگی نزول امیر عالی قدری دارد و در زمان خجسته نشان شاه جنت مکان علیین آشیان که یک دو مرتبه سلطان سلیمان، پادشاه روم به ارادۀ تسخیر آن آمد، از مردم تبریز که به تشیع فطری و ولای خاندان قدس نشان صفویه موصوفند، نیکو خدمت ها در راه این دولت از ایشان به ظهور آمده، بدین جهت شاه جنت مکان را توجه و التفات تمام به مردم آن شهر بود. و چون سکنۀ بلدۀ فاخره اکثر «تاجر» و «اهل حرفت و صناعت» اند، مال محترفه را بخشیده، شهر را از تکالیف دیوانی معاف داشته بود. و در مراعات خاطر آن طبقه به نوعی توجه و شفقت میذول می داشت که قاضی احداث تعیین فرموده، مقرر داشته بودند که داروغگان قضایا را در حضور قاضی احداث به وجه شرع پرسش نموده، بر مجرمان اجرای حکم شرعی نمایند و جریمه از احدی نگیرند.

چندین سال مردم آن شهر به فراغ بال زندگانی کرده، در تزیین عمارات و اسباب و تجملات خانه و حلی و زیور نسوان چندانکه باید و شاید، تکلف می نمودند. بالجمله معموری و آبادانی آن شهر و کثرت خلایق و جمعیت اهالی آن بلده به جایی رسیده بود که در کل بلاد اسلام شهری بدان عظمت و جمعیت و آبادانی نشان نمی دادند. چشم زخم روزگار به ایشان رسیده، و خرابی به آن معموره راه یافت. مردم آنجا به نهب و قتل و غارت گرفتار آمده، بقیة السیف به صد حسرت و هوان از وطن جلا شده، اشراف و اهالی بر حسب کلام معجزبیان «إن الملوک إذا دخلوا قریة... الخ» از اوج عزت به حضیض مذلت و خواری افتادند.

بالجمله چون آمدن «فرهاد پاشا» به جانب تبریز محقق گردید، هر چند شاه و شاهزادۀ نامدار احکام مصلحت آمیز به طوایف قزلباش، خصوصاً طایفۀ تکلو و ترکمان فرستاده، در دفع این حادثه از ایشان استعانت جستند، و از مآل خبر داده، انتظار آمدن ایشان کشیدند، مفید نیفتاد و اثری ظاهر نشد. و طایفۀ تکلو و ترکمان در عناد و لجاج اصرار نموده، احدی از آن دو طایفه و لشکرهای فارس و کرمان و عراق به معسکر همایون ملحق نشدند.

نواب سکندرشأن به اردوی اغرق به جانب اروم گول و زمار توجه نموده، نواب جهانبانی با قلیلی از امراء و ارکان دولت و قورچیان و ملازمان خاصۀ شریفه که در رکاب اشرف بودند، به عزم محاربۀ لشکر روم از اردوی همایون و خدمت والد نامدار جدا شده، قورچی باشی با جمعی از قورچیان در خدمت نواب سکندرشأن ماندند. و موکب عالی نواب شاهزادگی با عساکر اقبال که عدد ایشان به ده ــ دوازده هزار کس نمی رسید، از مرند دامن کوه تبریز را گرفته، منزل به منزل مشاهده و ملاحظۀ نزول و ارتحال لشکر بی قیاس روم که از راه طسوج می آمدند، کرده، انتهاز فرصت می نمودند. چون لشکر روم از حیّز شمار بیرون بود، مقابله و مقاتله با ایشان با این مایه مردم که در رکاب عالی بودند، محال می نمود، دستبردی نمی توانستند نمود. و عثمان پاشا کوچ بر کوچ تا حوالی شوراب تبریز آمده، نزول کرد.

چون چشم اهل تبریز بدان لشکر عظیم افتاد، خوف و هراس بی قیاس بر ضمایر ایشان مستولی گشت. و دو سه مرتبه رومیه هجوم نموده، به حوالی کوچه بند شهر، نزدیک دولتخانه آمدند. و از این طرف به مدافعه مشغول گشتند. فیمابین اندک محاربه ای به وقوع پیوست. رومیه غالب آمده، کوچه بندها را با توپ و ضرب زن از هم ریخته، تا «میدان صاحب آباد» آمدند. و بر سپاهی و رعیت ظاهر شد [که] دفع آن حادثه مافوق قدرت ایشان است؛ متلاشی گردیده، قدرت آن نیافتند که یکجا جمعیت نموده، به مدافعه مشغول توانند شد. حسینقلی سلطان و پیرغیب خان و هر کس از قزلباش که در شهر بود، در همان شب بیرون رفته، به موکب عالی پیوستند.

چون تبریزیان از مدد قزلباش محروم گشته، در شبکۀ اضطراب افتادند، جهت حفظ حال و اهل و عیال «کامران بیک اوحدی» که قاضی بود و «مولانا محمدعلی ولد مولانا عنایت» که مفتی و شیخ الاسلام بود، به استغاثه نزد عثمان پاشا فرستاده، اظهار اطاعت و انقیاد کردند. عثمان پاشا در اول اگرچه عتاب و خطاب چند به ایشان کرده بود، اما چون جلادت و سپاهیگری اهل تبریز را بسیار دیده بود، و ملاحظه و احتیاط تمام داشت، به مقتضای عقل و تدبیر ملک گیری پیش آمده، اهل تبریز را مستمال ساخته، مقرر کرد که به حال خود بوده، تفرقه به خاطر نرسانند که من بعد رعیت لشکر خواندگارند. ایشان به شهر معاودت نموده، آنچه دیده و شنیده بودند، به اهل تبریز تقریر کردند.

اما عقلا و مردم صاحب خرد می دانستند که رومیه کینۀ اهل تبریز در دل دارند و به جهت مغایرت مذهب با ایشان نمی آمیزند، به فکر کار خود افتاده، اموال و اسباب خود را در زیرزمین ها و خانه ها و چاه ها که داشتند، مخفی ساخته، خود یک یک و دو دو دست اهل و عیال گرفته، پیاده و سواره، شب ها روی به وادی فرار می آوردند و اگر نقدی همراه داشتند، اجامره و اوباش و بی دولتان هر طبقه که خواهان روزی چنین بودند، در سر راه ها ایشان را گرفته، برهنه و عریان می کردند و سر می دادند.

و عثمان پاشا به فراغ بال داخل شهر شده، دولتخانۀ تبریز را جهت قلعه مناسب یافت، و از سر شوراب کوچ کرده، به جانب چرنداب که طرف قبلی تبریز است، نزول کرد و طرح قلعه انداخت و بر لشکریان قسمت نموده، شروع در کار کردند و در عرض چهل روز که رومیه به تعمیر قلعه مشغول بودند، اگرچه غازیان قزلباش که کوه سرخاب را پناه خود ساخته بودند، اکثر اوقات شب ها و روزها خود را به حوالی اردوی رومیه رسانیده، دستبردهای نمایان می کردند.

اما از کثرت عساکر و ازدحام لشکر روم معلوم نمی شد و ایشان به کار قلعه پرداخته، حسب المدعا به اتمام رسانیدند، و ذخیرۀ فراوان که در شهر به دست ایشان درآمده بود، و توپ و ضرب زن و یراق قلعه داری به قلعه کشیده، جعفرپاشا اخته را به حراست قلعه داری و حکومت تبریز نصب نمودند.

در اثناء تعمیر قلعه، عثمان پاشا در تبریز تجویز قتل عام نمود و سبب ظاهری آنکه اهل تبریز با رومیه نمی آمیختند و شب ها اجامره و اوباش تبریز به خیمه های رومیه رفته، اسباب و اموال می آوردند و هر که را فرصت می یافتند، به قتل می آوردند. و بر سر قلعه رفته، آنچه روز کار می کردند، شب فرود می آوردند. و بر عثمان پاشا ظاهر شد که تبریزیان مرتکب این امور می گردند. و یک مرتبه در حمام پس کوچک، حمامیان فرصت یافته، رومی را به قتل آورده، در چاه حمام انداخته بودند. عثمان پاشا را از شنیدن این خبر شعلۀ غضب افروخته، به ترکی گفته بود که: «تبریز خلقی عجب فرسه لو طایفه درلر». یعنی اهل تبریز طایفه ای فتنه انگیز و تمام کشتنی اند. آثار عصیان و طغیان از بشرۀ ایشان هویداست. این حکم به امضاء حکم قضا از عثمان پاشا صدور یافت. رومیان به مجرد شنیدن آن کلمه با تیغ های کشیده به شهر ریخته، آغاز سرافشانی نمودند و تبریزیان چاره ای جز آن ندیدند که تا شب خود را در نهانخانه ها محافظت نموده، شب سر خود گیرند و رومیه در بیرون هر کس را دیدند، به قتل رسانیدند و شروع در خانه ها کرده، به هر خانه راه یافتند، مردان را طعمۀ شمشیر بلا ساخته، اموال و اسباب را نهب و غارت نمودند و بسیار از نساء و صبیان را اسیر کردند. فریاد و فغان اطفال و عورات به فلک اثیر رسیده، جمعی از مردم خیراندیش خدا آگاه آن طایفه که نزد عثمان پاشا راه سخن داشته اند، استعانت نموده، او را از اقدام این امر شنیع بازآوردند.

مشارالیه آخر روز لشکریان را از قتل و نهب منع نموده، بقیة السیف از بیم جان ترک اموال و اسباب نموده، دست اهل و عیال گرفته، شب از شهر بیرون رفته، در مواضع و محال قریبه پراکنده شدند و شهری به آن معموری و آبادانی به دست مخالفان درآمده، اموال و اسباب بی نهایت و ذخایر و دفاین لاتعد و لاتحصی که در بیوت و نهانخانه ها مخزن بود، به دست رومیه درآمده، تحقیق و تفتیش اموال به نوعی کردند که از چاه های بیست ذرعی که اثاث البیت را مخزون ساخته بودند، خانه و دیوار بر سر آن فرود آورده بودند، راه یافته، ما فی الچاه را آورده بودند. این اعمال بر عثمان پاشا مبارک نیامده، به مقتضای لایرحم الله من لا یرحم الناس» از اثر آه مظلومان و شیعیان اهل بیت مورد غضب الهی گشته، بی آنکه بیماری عارض ذات نامبارک او شده باشد، به مرض خناق گرفتار گشته، رخت هستی به باد فنا داد. در عرض چهل ــ پنجاه روز که رومیه در شهر توقف داشتند، سوای محاربات قلیلی که در گوشه و کنار وقوع می یافت، سه مرتبه میانۀ قزلباش و رومیۀ محاربۀ عظیم به وقوع انجامید و در هر سه کرت فتح و ظفر قرین حال لشکر ظفرقرین بود.

 

 

 

 

از صفحات 308 تا 311 مجلد اول کتاب «تاریخ عالم آرای عباسی» نوشتۀ اسکندربیگ منشی ترکمان. با اهتمام و تنظیم ایرج افشار، چهار جلد در دو مجلد. چاپ چهارم، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1387 هجری شمسی

 

امنیت عباسی

[شاه عباس بعد از نبرد رباط پریان و بازپس گیری هرات و مشهد] از راه رادکان و خبوشان (قوچان) روی به استرآباد نهاد و پس از گوشمالی دادن متمردان و تعمیر قلعۀ مبارک آباد، ابتدا دستور داد تا قلاع سرداران سیاه پوش را بدین استدلال که زمان ناامنی گذشته، و سراسر خطۀ استرآباد در زیر [فرمان] حکومت صفویه درآمده، ویران کنند و اسلحۀ ایشان را جمع آوری نمایند؛ به نحوی که «اگر مِن بَعد یک قبضه شمشیر، بلکه یک عدد نیزه، در خانۀ احدی ظاهر شود، خون او هدر باشد».

پس از این مقدمات که چندین هزار «تفنگ و زره و کیش و کمان به قلعۀ مبارک جمع آمده، کوچ های (خانواده های) سرداران به قلعه نقل شد» شاه عباس دستور داد که کلیۀ سرداران سیاه پوش را به قتل رسانند.

برای توضیح بیشتر در باب این تصمیم باید یادآور شد که از هنگام سلطنت شاه محمد [خدابنده] و اختلاف سرداران قزلباش در خراسان و پیشامد حملات اوزبکان بدین خطه و اشتغال خاطر دولت صفوی به مبارزه با اوزبکان و ترکان عثمانی، منطقۀ استرآباد از وجود حکام نیرومند دولت مرکزی خالی مانده بود و در نتیجه هر کس از گوشه ای برخاسته و کوس خودسری زده بود، و بیش از همه طایفۀ سیاه پوشان استرآباد دست به تجاوز و تعدی برآورده بودند؛ به نحوی که هر کس را که ثروتی داشت، با تهدید به قتل، مال و منالش را می گرفتند و حتی از هتک ناموس مردمان فروگذار نکرده، زنان و کودکان را به اسارت می بردند و جسارت را به جایی رسانده بودند که چندین بار به حمام های زنانه هجوم برده، زنان را به عنف بیرون کشیده، به خانه های خود برده، و پس از مدتی آنان را به [کسانشان] فروخته بودند.

تا این که شاه عباس به ریشه کن کردن آنان همت گماشت و دستور داد شرف الدین ساوری را که دو بار به حمام زنانه تاخته بود، قطعه قطعه کردند و هر قطعه از بدن وی را از سر محله ای و از در حمامی آویختند. سایر تجاوزکاران نیز به امر شاهانه کشته شدند.

پس از بازگشت شاه عباس، به توصیۀ وی حسین خان زیاداوغلو، حاکم استرآباد نیز در مقام تفحص حال ارباب داعیه برآمد و در این راه مبالغۀ فراوان کرد، به طوری که «هر کس زهگیر در شست داشت، شستش را بریدند و زهگیر را بیرون آوردند».

 

 

 

از صفحۀ 162 و 163 کتاب «اسناد و مکاتبات تاریخی همراه با یادداشت های تفضیلی» (جلد اول)، به اهتمام دکتر عبدالحسین نوائی. چاپ سوم، انتشارات زرین، تهران، 1367 هجری شمسی

 

دربارۀ روابط ایران ــ عثمانی در سالهای جنگ ایران و روس

به گواه تاریخ ایران همواره خواهان اتخاذ جبهۀ مشترکی ــ متشکل از ایران و عثمانی ــ در برابر غرب خونخوار و تجاوزگر بوده و از هر گامی در جهت اتحاد نظامی با عثمانی در برابر دشمن مشترک استقبال نموده است. اما مع الاسف، از آن سو، اولیای دولت عثمانی، به دلیل تعصبات خشک و بی دلیل مقامات به اصطلاح مذهبی آن سامان، و نیز تحریکات پنهان و آشکار دول غرب، غالبا از اجابت دعوت اتحاد با ایران سرباز زده اند. فی المثل در جریان جنگ ایران و روس، نه تنها (به اعتراف صریح سفیر عثمانی مقیم ایران، که اظهاراتش را خواهیم آورد) از پاگرفتن اتحاد سیاسی ــ نظامی میان ایران و فرانسه برای بیرون راندن روس های متجاوز از قفقاز جلوگیری می کرد، سهل است، که در مواقع و مراحل حساس و تعیین کننده نیز (نظیر مقطع حساس تجاوز روس ها به ایران) همراه و هم صدا و هماهنگ با استعمار متجاوز، خاک ایران را مورد تجاوز قرار می داد.

آقامحمدخان قاجار، در جریان جنگ با روس ها، ضمن ارسال نامه ای به باب عالی (دربار عثمانی) پیشنهاد نمود که دو دولت در برابر هجوم های روس تزاری متحد گردند، اما به روایت «احمد جودت» (در تاریخ دوازده جلدی اش) وقتی که نامۀ مزبور در شورای باب عالی مطرح می گردد، با وجود آن که پاشاها (فرماندهان نظامی) پیشنهاد مزبور را منطقی و منطبق بر مصالح دولت عثمانی دانستند، اما شیخ الاسلام وقت عثمانی، «راغب افندی» عمامه بر زمین کوبیده، اظهار داشت که: «تا من زنده ام چنین اتحادی شدنی نیست. بگذارید اینان به دست روسیان نابود شوند.»

در جریان دو جنگ ایران و روس هم (با اینکه روس ها علاوه بر ایران، با عثمانی ها نیز جنگ داشتند، و حتی پس از فراغتشان از قفقاز، به جنگ با عثمانی پرداخته و بدانان گوشمالی سختی دادند) به طور متناوب شاهد حملات ارتش عثمانی به خاک ایران هستیم، که البته در کلیۀ این حملات پس از آنکه دولت ایران از اخطارهای دیپلماتیک و اتمام حجت های مکرر نتیجه نگرفت، عکس العمل سخت و دندان شکن نشان داد.

عثمانی ها، حتی از این هم پا را فراتر گذارده و هم چنانکه در مبحث «علل دوگانه توجه خاص و طمع ورزی شدید قدرت های استعماری غرب و شرق به کشورمان» اشاره کردیم، در بحبوحۀ جنگ اول ایران و روس، به وساطت انگلیسی ها، با امپراتوری متجاوز تزارها پیمان محرمانه بستند که از خاک عثمانی، برای آنان اسلحه و مهمات و آذوقه ارسال دارند.

سخن از کارشکنی ها و اخلال گری های سفرای عثمانی مقیم دربار فرانسه و ایران در جلوگیری از سرگرفتن اتحاد جدی نظامی ــ سیاسی میان ایران و فرانسه به میان رفت. «سیدمحمد امین وحید»، سفیر فوق العادۀ عثمانی در دربار ناپلئون در سال های 1807 میلادی به بعد، به شهادت «اسناد بایگانی فرانسه» و نیز «سفارتنامۀ» خودش، در سال های حساس و تعیین کننده ای که ناپلئون نقشۀ عقد اتحاد مثلث میان ایران و عثمانی و فرانسه علیه روس و انگلیس را در سر می پروراند، کاری جز تلاش در جهت تحقیر و سرشکستگی «میرزا رضاخان قزوینی»، سفیر فوق العادۀ وقت ایران در فرانسه، در برابر سفرای دول خارجه و سنگ اندازی در راه اتحاد ایران و عثمانی نداشته است. او خود در سفارتنامه اش می نویسد:

چون سفیر ایران پیش از من به وین رسیده بود، ژنرال آندره اوسی، سفیر فرانسه، نخستین مهمانی را به افتخار او ترتیب داد. فردای آن روز ضیافتی به نام ما ترتیب یافت. برای این مهمانی مواد لازم از طرف میزبان تهیه شده بود، اما غذاها را آشپزهای ما پخته بودند.

در حین صرف غذا، سفیر ایران از حلوای ما لذت برد و به عنوان خوشامدگویی اظهار کرد: «خیلی خوب شده است!» جواب دادم: «آری. حلوای غازیان ما مشهور است!» و بشقاب حلوا را به طرف او انداختم. جوابی نیافت و گفت: «لطف فرمودید!» او سرافکنده و شرمسار، و مهمانان اتریشی و حضار مجلس کیف کردند و خندیدند.

بعد هم می بینیم علی رغم میرزا رضاخان، سفیر ایران، که دو ماه پس از ورود خود به دربار ناپلئون موفق به ایجاد انعقاد پیمان «فین کن اشتاین» میان ناپلئون و ایران می گردد، سیدمحمد امین در مأموریت خویش کامیابی حاصل نمی کند. (رجوع کنید به: مجلۀ بررسی های تاریخی، شمارۀ دو، سال دهم، صفحات 17 و 18).

سیدمحمد رفیع، سفیر عثمانی در ایران نیز (از اواسط سال 1222 هجری قمری به بعد) به شهادت گزارشی که خود از ماجرای سفارتش در ایران نوشته است، همچون همکارش در دربار ناپلئون، کاری جز تفتین و دو به هم زنی میان ایران و فرانسه نداشته است.

«محمد رفیع» در گزارش مزبور، رسماً اعتراف می کند که: «در اثنای گفتگوهای پنهانی مان با لابلانش، کنسول پیشین فرانسه، و ژوزف ژووانی، مترجم او، که در تهران با این فقیر در یک خانه سکونت داشتند، مرد رندی ها و زرنگی ها و نقشه های آشکار و نهان ایرانیان را تمسخر و استهزاء می کردیم.» (برای آشنایی با کل این گزارش رجوع کنید به: مجلۀ بررسی های تاریخی، سال دهم، شمارۀ دوم و سوم).

 

 

از صفحات 81 و 82 کتاب «جهاد دفاعی و جنگ صلیبی ایران و روس تزاری». اثر مرحوم علی ابوالحسنی (منذر). نشر دارالحسین تهران. تهران، [1359 هجری شمسی]

 

در جداشدن شرف خان بدلیسی از صفویان و پیوستن او به عثمانی ها

بعد از آن تقدیر ربانی بر گرفتاری خان احمد گیلانی، والی بیه پیش تعلق گرفت. و ارادۀ شاه مرحوم به تسخیر ولایت او جزم شد. فقیر را با چند نفر از امراء قزلباشیه به حفظ و حراست آنجا مأمور گردانیده، سایر امراء قزلباشیه به نوعی که مرضی طبع پادشاه مرحوم بوده باشد، از عهده بیرون نیامده، بلکه بنیاد جور و اذیت نموده، به رعایای آنجا ظلم و تعدی کردند، به غیر از فقیر که رضای خلق و خالق منظور نظر داشتیم.

نظم:

صاحب نظران انیس شاهان باشند

مقبول دل جهان پناهان باشند

هم بر جگر ستمگران نیش زنند

هم مرهم زخم دادخواهان باشند

صنوف رعایت و حمایت با رعایا و متوطنان آنجا نموده، در استرضای خاطر شاهی کوشیده، به نوعی سلوک کرد که مرضی گشت؛ چنانچه چند دفعه نواب شاهی اوامر شاهی فرستاده، اظهار این معنی نمود که کمال عدالت و رعیت پروری و نهایت شجاعت و مردانگی شما بر ضمیر منیر نواب همایون ما واضح و لایح گشت. سفیدروی دارین باشی. محصل کلام از برکت دعای آن پادشاه عدالت گستر کار به جایی رسید که فقیر با چهارصد و پنجاه سوار و پیاده با سلطان هاشم نام، شخصی که مردمان گیلان از اولاد سلاطین آنجا به سلطنت نصب کرده بودند، با هجده هزار سوار و پیاده برخاسته، به عزم محاربه و مجادله بر سر فقیر آمده، اتفاق جنگ افتاد. به توفیق حضرت رب جلیل شکست به آن ذلیل افتاده، موازی  یک هزار و هشت صد نفر از گیلانیان در آن معرکه به قتل رسید و از سرهای ایشان سه مناره نصب گشت. و قطع نظر از این کرده، دیگر آنجا فتوحات غیبی و نصرت لاریبی روی نمود که رواج و رونق بسیار از آن به روزگار خجسته آثار این شکستۀ خاکسار راجع و عاید گردید.

و چون از عفونت هوای گیلان و کثرت امراض مزمنه که اکثر مردم کارآمدنی روزکی ضایع شدند، طبیعت نفرت نموده، فقیر را ارادۀ بیرون آمدن از گیلان به خاطر رسیده، حقیقت آن را معروض حضرت شاهی گردانید. و بعد از هفت سال که در آنجا به سر برده، رخصت خروج یافته، در قزوین به ملازمت شاهی رسید و اراده نمود که فقیر را ملازم رکاب همایون سازد. چون معاملۀ قزلباش به هم برآمده، وضع دگر پیدا کرده، و عشایر و اویماقات قزلباشیه دو طرفه شده، و شاه طهماسب نیز به واسطۀ ضعف پیری از ضبط ایشان عاجز گشته، و عن قریب احتمال به یکدیگر افتادن و گمان فساد کلی داشت که به منصۀ ظهور آید، فقیر صلاح در توقف ندید و التماس نمود که فقیر را به طرفی از اطراف ممالک محروسه ارسال دارند. شاه طهماسب بعضی از محال شیروان را به فقیر ارزانی داشته، وجه واجب عشیرت روزکی را از وجوهات خواص شیروان که تراکمات و ارش و آق داش و قباله و باکو و کنار آب است، تعیین نموده، فقیر را روانۀ شیروان ساخت. چون مدت هشت ماه در آنجا توقف کرد، خبر فوت شاه مرحوم و فترات قزوین و قتل سلطان حیدر میرزا و خروج اسمعیل میرزا از قلعه و توجه به دارالملک قزوین رسید. در این اثنا حکم شریف به نام فقیر فرستاده، از شیروان به خدمت خود دلالت کرده، به منصب امیرالامراء اکراد سرافراز ساخت و مقرر فرمود که علی الدوام در رکاب سعادت فرجام بوده، هر گاه امرا و حکام کردستان و لرستان و کوران و سایر طوایف کرد را مهمی که در درگاه پادشاهی باشد، مراجعت به حقیر کرده، جمله امور و مهمات ایشان در دست فقیر فیصل پذیر گردد. به نوعی در اعزاز و احترام فقیر مبالغه نمود که محسود اقران گشته، بلکه رشک اعیان قزلباش شد. آخرالامر مفسدان در خفیه به عرض ایشان رسانیدند که یعنی فقیر به اتفاق بعضی امراء قزلباشیه اراده نموده که سلطان حسین میرزا، برادرزاده اش را به سلطنت نصب سازد. در اصل متلون المزاج بود. در آخر در قلعه به واسطۀ تناول افیون یکبارگی تلون پیدا کرده بود که یک ماه با شخصی اختلاط و زندگانی نمی توانست کرد. بنابراین سخنان کذب ارباب حقد و حسد در حق فقیر در طبیعتش جایگیر شده، بعضی از ایشان را صلب و سیاست و بعضی را معزول و مقید کرده، فقیر را به وعدۀ حکومت نخجوان اخراج بلد گردانید و حواله در سر نهاده، به جانب آذربایجان ارسال نمود. و این خود بشارتی با رمز و اشارتی بود از عتبۀ الهی و فیض فضل نامتناهی یا رخصت مراجعت بود به وطن مألوف و مسکن معروف.

و چون مدت یک سال و چهار ماه به حکومت و دارایی نخجوان مبادرت نمود، از درگاه پادشاه فریدون حشمت کسری معدلت، سلطان جم اقتدار اسکندر مدار، مرحوم مغفور سلطان مرادخان علیه الرحمة و الغفران به وسیلۀ خسرو پاشای میرمیران وان و زینل بیگ حاکم حکاری و حسن بیگ محمودی مژدۀ منشور ایالت بدلیس رسید که از عواطف بی کرانه خسروانه و عوارف بی نهایت ملوکانه اوجاق موروثی به شما عنایت گشته، از روی اطمینان مستمال و امیدوار گشته، به وطن اصلی معاودت نمایند.

به مضمون کل شیء یرجع الی اصله در روز سیم ماه شوال سنۀ ست و ثمانین و تسعمائة از نخجوان با موازی چهارصد نفر ملازم که از آن جمله دویست نفر از عشیرت روزکی بود، در عرض سه روز به معاونت عسکر وان و امراء کردستان نزول در وان شده، به خسروپاشای مرحوم ملاقی گشت. فقیر را به اعزاز و اکرام استقبال نموده، به شهر درآورد. حقیقت احوال را معروض پایۀ سریر اعلای سلطان گردانید. به تجدید منشور ایالت با خلعت پادشاهانه و شمشیر طلا که از خزینۀ سلطان قدوان چرکس، والی مصر به خزانۀ عامره پادشاهی انتقال یافته بود، مصحوب مصطفی چاوش، مع مکاتبات وزرای عظام به تخصیص محمدپاشای وزیراعظم عز اصدار یافت. همچنان خلعت فاخره و شمشیر طلا از جانب مصطفی پاشای سردار عسکر نصرت مآثر علیحده رسید. بین الاقران فقیر را مفتخر و سرافراز ساخته، دوستکام و مقضی المرام به مقر دولت آبا و اجداد عظام شرف معاودت میسر شد.

نظم:

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر منتهای همت خود کامران شدم

 

و از تاریخی که پادشاه جم جاه کواکب سپاه، عساکر منصوره را به فتح و تسخیر دیار شیروان و گرجستان و آذربایجان مأمور گردانید، ده سال علی التوالی در اکثر معارک و یورش همراه عسکر نصرت اثر چون ظفر و اقبال هم عنان بود؛ در خدمات مرجوعه دقیقه [ای] از دقایق خدمت کاری و جان سپاری فوت و فروگذاشت نمی نمود، چنانچه چهار دفعه پادشاه فردوس مکان جنت آشیان که در خط همایون سعادت مقرون به فقیر خطاباً به قلم گهربار دُرَر نثار درآورده بودند، محب صادقم شرف خان خطاب کرده، نوشته بودند که کمال اخلاص و یک جهتی و نهایت اختصاص و نیکوخدمتی شما بر ضمیر منیر مهر تنویر همایون ما واضح و لایح گشته، شفقت و عنایت خسروانه دربارۀ خود به مرتبۀ اعلی و درجۀ قصوی تصور فرمایند.

و در شهور سنۀ احدی و تسعین و تسعمائة که فرهاد پاشای سردارْ ایروان را مسخر کرده، قلعه در آنجا بنا کرد، فقیر را به جهت ایصال خزینه و ذخیره همراه حسن پاشای میرمیران شام به جانب تفلیس و گرجستان روانه فرمودند و در آن سفر بعضی خدمات از فقیر صدور یافت، ناحیۀ موش را به دویست هزار آقچه با قرای خاص ترقی و الحاق ایالت بدلیس فرمودند که مجموع خواص فقیر چهارصد و ده بار هزار آقچۀ عثمانی شد. و در زمان سلاطین آل عثمان و خواقین عالی شأن این دودمان به هیچ کس از حکام و امرای ذی شأن این مرحمت و التفات نشده و امروز که تاریخ هجری در سلخ شهر ذی الحجه سنۀ خمس و الف است، به یمن دولت خاقان عالی شأن ابوالمظفر سلطان محمدخان [سوم] حفظه الله تعالی عن الآفات، حکومت موروثی در تصرف فقیر است. اگرچه بالطبع از این امر خطیر اجتناب نموده، اشغال آن را در عهدۀ ولد ارشد و فرزند امجد موفق به اخلاق نیک ابوالمعالی شمس الدین بیگ، طول الله عمره و ضاعف جلال قدره کرده، بنا بر شفقت پدر ــ فرزندی، چنانچه دأب مؤلفان است، چند بیت در نصیحت فرزند از خردنامۀ مولانا جامی علیه الرحمة در این مقام به ثبت افتاده.

مثنوی:

بیا ای جگرگوشه فرزند من

به گوش بر گوهر پند من

صدف وار بنشین دمی لب خموش

چو گوهر فشانم به من دار گوش

الی آخر

 

 

از صفحۀ 451 تا 456 کتاب «شرف نامه» (تاریخ مفصل کردستان). تألیف شرف خان بن شمس الدین بدلیسی. به اهتمام ولادیمیر ولییامینوف زرنوف، چاپ اول، انتشارات اساطیر، تهران، 1377 هجری شمسی

 

دربارۀ سیدجمال الدین اسدآبادی

سید مرحوم ممر معاشی از هیچ طرف نداشت. هر چه پیدا می کرد، خرج می نمود. می گفت: تا چند سال پیش حساب پول را نمی دانستم. با وجود این که از ایرانی ها خیلی بدی دیده بود، به ایرانی ها خیلی امیدوار بود. می گفت: دیر بیدار می شوند، ولی همین که بیدار شدند، تند می روند و از همه جلو می افتند. می فرمود: ایران مرکز اسلام است. جنساً شایستگی سیادت را دارد. اگر ترک بر او سلطنت نکند، و از جنس خود زمامداری داشته باشد. از ترک ها خیلی ناامید بود. قبل از جنگ روس و عثمانی سید می فرمود: در اندیشه بودم که اگر عثمانی ها با این غفلت و نخوت امرار حیات نمایند، هیچ وقت دولت متمدنی نخواهند داشت و منقرض خواهند گشت. شاید این جنگ یک ضربه ای برای بیداری آنها بشود که تکلیف خود را در آتیه بدانند. از یک طرف هم فکر می کرد عثمانی یک شکست بخورد، تا پنجاه سال خود را جمع نمی تواند کرد.

حکایت می کرد در وسط جنگ که دولت نهایت احتیاج را به معاونت صاحبان ثروت داشت، چند نفر از پاشایان باثروت در یک مهمان خانه ای جمع شده، به حال پریشان دولت گریه می کردند و در این بین کنیاک می طلبیدند. بعد از ختم عزاداری چهل لیرۀ طلا قیمت کنیاک شده بود. من به این صاحبان غیرت گفتم: اگر به جای این سوگواری همین چهل لیره را به دولت اعانه می دادید، بهتر از این دلسوزی بود. و هر یک از این آقایان دارای ثروت کافی بودند.

 

 

 

از صفحات 131 و 132 کتاب «شرح حال و آثار سیدجمال الدین اسدآبادی» نوشتۀ میرزا لطف الله اسدآبادی. چاپ سوم، انتشارات دارالفکر، قم، 1349 هجری شمسی

 

زلزلۀ سراب در عصر شاه عباس اول صفوی

...از ولایت آذربایجان در بلوک سراب، که عمدۀ بلوکات معمورۀ تبریز است، در ایام تابستان سنۀ احدی و الف علامت «هنالک ابتلی المؤمنون و زلزلوا زلزالا شدیدا» (سورۀ 33 آیۀ 11) روی نموده، آنچنان زلزله شد که منازل عالی و بناهای گیتی فضای آسمان نما، تودۀ خاک و کلوخ گشت به نوعی که خانه ها و محله ها را از یکدیگر امتیاز نماند. و به همین اکتفا نشده، بعد از دو روز به موجب کریمۀ «جعلنا عالیها سافلها و امطرنا علیها» (سورۀ 11 آیۀ 82) باران تندی درشت قطره که هر قطرۀ او به هر سویی جویی روان می گردید، بنیاد باریدن کرده، دو شبانه روز بر آن خاک و کلوخ بارید. پس از آن سیلی عظیم از این باران برخاسته، بر آن کلی جریان یافت و آن موضع را زمین همواری ساخته، به صفت «قاعاً صفصفاً لاتری فیها عوجاً ولا امتاً» (سورۀ 20 آیۀ 106 و 107) موصوف گردید. و به هیچوجه اثری از عمارات و علامتی از آبادانی و زراعت در آن موضع نمانده، بیابانی شد که وصف «واد غیر ذی زرع» (سورۀ 14 آیۀ 37) بر وی صادق آمد.

 

از صفحۀ 528 کتاب «نقاوة الآثار في ذکر الاخیار». تألیف: محمود بن هدایت الله افوشته ای نطنزی. به اهتمام دکتر احسان اشراقی. چاپ دوم. شرکت انتشارات علمی و فرهنگی. تهران. 1373 هجری شمسی.

 

قاجار

قاجار: به معنی تند رونده، سریع السیر./// طایفه ای از ترکمانان هستند منسوب به «قاجار نویان»، از سرداران مغول، که در عهد غازان خان (حکـ: 703 ــ 694 هـ . ق) می زیست. امیرتیمور گورکان پس از لشکرکشی به روم و شام در سال 803 هجری قمری، [و شکست سلطان بایزید اول عثمانی مشهور به ایلدیریم در نبرد انگوریه = آنکارا در سال 804 هـ . ق] هنگام بازگشت به ایران، جمعی از طوایف ترکمان را که در شام و ارمنستان و آسیای صغیر (آناتولی) به سر می بردند، با خود به ایران آورد؛ و از آن جمله اند طوایف «روملو» و «شاملو» و «قاجار». خاندان قاجاریه منسوب به قاجارند. قاجارها در تاریخ ایران دو تیره اند: قاجار «دولو»: که این تیره به علت سکونت در بخش علیای رود گرگان به «یوخاری باش» شهرت داشتند. و قاجار «قویونلو» (یا: قوانلو): که به علت سکونت در بخش سفلای رود گرگان به «اشاغی باش» شهرت داشتند. سلسلۀ قاجاریه در ایران به دست رؤسای این تیره تأسیس گردید.

 

از صفحۀ 200 کتاب «فرهنگ واژه های ترکی و مغولی در متون فارسی» اثر مرحوم استاد عزیز دولت آبادی، چاپ اول، انتشارات دانشگاه تبریز، تبریز، 1386 هجری شمسی

از نامۀ شاه محمد خدابنده به سلطان مراد سوم عثمانی

...با وجود آن که اصلا و مطلقا مراسم تهنیت و لوازم تعزیت در هیچ محل از آن جانب به ظهور نرسیده بود، صحیفة الودادی مبنی بر اظهار کمال مصادقت و اتحاد و مبتنی بر تجدید قواعد مخالصت و وداد مصحوب سعادت مآب ولی بیک، وکیل حکومت درگاه محمدی سلطان روانۀ درگاه فلک اشتباه ساخت.

هنوز مشارالیه به تبریز نرسیده بود، خبر رسید که اکراد عدیم الاعتماد که چون بوم شوم شبروان روز کورند و از طریق سداد و سبیل رشاد محروم و مهجور، اخلاف کرام ابلیس و اهداف سهام تلبیس و معدن شر و منبع ضر، مضمون وجوه یومئذ علیها غبرة ترهقها فتره بر ناصیۀ احوالشان مرقوم و منطوق کأنهم حمر مستنفرة فرت من قسورة از صحیفۀ اعمالشان مفهوم، به ارومی تاخت آورده، «حسین خان سلطان خنوسلوی»، حاکم آنجا را به مواثیق دروغ بی بنیاد و مواعید بی فروغ وعید نهاد از شهر به درآوردند و رایات ظلمت آیات فسق و فجور برافراشته، مال و عیال دردمندان و زیردستان را به نهب و غارت برده و رعایا و عجزه و مساکین را که اصلا اثر فساد و فتنه در وجود بی وجود ایشان مترتب نیست، قتل نمودند، و اولاد و اطفال مسلمین را اسیر کرده، دست بیع و شری بر ایشان گشودند، و در این اثنا باز خبر رسید که فرقه ای دیگر از آن طائفۀ پرتفرقۀ بی بنیاد «محمودبیک روملو»، حاکم خوی را مست خواب غفلت یافته، شبیخون آورده، به قتل وی شتافتند. و این محب خیرخواه در این مراتب اصلا و مطلقا التفات بدیشان ننمود و همگی مترقب این می بود که فساد و افساد این جماعت به سامع جلال خواهد رسید. هر آینه به موجب کلکم راع و کلکم مسؤل عن رعیته هر یک به ازاء عمل و کردار خویش عقوبت خواهند کشید که مقارن این حال خبر رسید که «لله پاشا» در الکای شیروان و ثغور آن نزول نموده، معمورۀ صلح و سداد را به تندباد نقض عهد و میعاد ویران ساخت و به مجرد میل فساد و اندیشۀ عناد به اعلاء اعلام عهد و میثاق نپرداخت.

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا

وز هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا

 

 

از صفحات 52 ــ 53 و 54 کتاب «شاه عباس؛ مجموعۀ اسناد و مکاتبات تاریخی همراه با یادداشت های تفصیلی». به اهتمام: دکتر عبدالحسین نوائی. چاپ سوم، انتشارات زرین، تهران، 1367 هجری شمسی

 

دی ماه سال 1398 هجری شمسی

کتب و مقالات:

یک ــ) تاریخ مختصر ایران بعد از اسلام./ نویسنده: پاول هرن./ ترجمه: دکتر رضازاده شفق./ چاپ دوم./ کمیسیون معارف و کتابخانۀ ابن سینا./ تهران./ 1343 هجری شمسی.

دو ــ) تاریخ گیلان (رویدادهای گیلان در سده های دهم و یازدهم هجری)./ نویسنده: عبدالفتاح فومنی گیلانی./ تصحیح و تحشیه: افشین پرتو./ چاپ اول./ نشر فرهنگ ایلیا./ رشت./ 1390 هجری شمسی.

سه ــ) حروفیه در تاریخ./ نویسنده: دکتر یعقوب آژند./ چاپ اول./ نشر نی./ تهران./ 1369 هجری شمسی./ 193 صفحه.

چهار ــ) تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عصر صفوی./ تألیف: دکتر مریم میراحمدی./ چاپ اول./ امیرکبیر./ تهران./ 1371 هجری شمسی./ 282 صفحه.

پنج ــ) شاه عباس؛ مجموعۀ اسناد و مکاتبات تاریخی همراه با یادداشت های تفضیلی./ به اهتمام دکتر عبدالحسین نوائی./ سه جلد در دو نسخه./ چاپ سوم./ انتشارات زرین./ تهران./ 1367 هجری شمسی.

شش ــ) ایران عصر صفویه./ نویسنده: راجر سیوری./ ترجمۀ: احمد صبا./ چاپ اول./ کتاب تهران./ تهران./ 1363 هجری شمسی./ 244 صفحه.

هفت ــ) نقاوة الآثار في ذکر الاخیار./ تألیف: محمود بن هدایت الله افوشته ای نطنزی./ به اهتمام دکتر احسان اشراقی./ چاپ دوم./ شرکت انتشارات علمی و فرهنگی./ تهران./ 1373 هجری شمسی.

هشت ــ) شرف نامه (تاریخ مفصل کردستان)./ تألیف شرف خان بن شمس الدین بدلیسی./ به اهتمام ولادیمیر ولییامینوف زرنوف./ چاپ اول./ انتشارات اساطیر./ تهران./ 1377 هجری شمسی

 

وثوق الدوله

حسن وثوق (وثوق الدوله) فرزند میرزا ابراهیم معتمدالسلطنه در سال 1292 قمری در تهران پا به دنیا نهاد. و پس از پایان تحصیلات و فراگرفتن چند زبان (انگلیسی و فرانسه و عربی) وارد وزارت دارایی گردید. و در اولین دورۀ مجلس شورای ملی به نمایندگی انتخاب شد. و از آن پس که تهران فتح و محمدعلی میرزا خلع گردید، وی رئیس هیأت مدیرۀ کشور شد. و در دورۀ دوم مجلس نیز نماینده، و سپس وزیر دارایی و دادگستری و کشور و خارجه گردید. و در سال 1335 به نخست وزیری منصوب و پس از یک سال استعفا نمود. و دیگر بار در سال 1337 به نخست وزیری نامزد شد و در سال 1339 مستعفی گردید و به اروپا رفت. و پس از پنج سال توقف در سال 1345 به ایران بازگشت و دو دوره نمایندۀ مجلس، و سپس وزیر دارایی شد. و از سال 1348 قمری از مشاغل دولتی خود را برکنار داشت و در سال 1314 به ریاست فرهنگستان ایران منتخب و چند سالی ببود. و مجددا به اروپا رفت و در سال 1325 به ایران بازگشت.

وثوق گذشته از شخصیت سیاسی، مردی دانشمند و شاعری تواناست.

 

غزل

دل چو آرام نباشد ز تن آرام مخواه

باده صاف ار نبود روشنی جام مخواه

 

راحت خاطر از این چرخ معلق مطلب

زآنچه در جنبش دائم بود آرام مخواه

 

روشنائی ز شب و تیرگی از روز مجوی

شادمانی ز غم و پختگی از خام مخواه

 

حرکات فلکی چون نه به کام فلک است

به خرد تکیه کن و کام زناکام مخواه

 

همچو خورشید فلک با گهر خویش بتاب

روشنائی چو قمر از دگران وام مخواه

 

نام جوئی نبود فارغ از آلایش ننگ

گر ترا ننگ نیاید به جهان نام مخواه

 

دام آزادگی و بند هوی و هوس است

بند درهم گسل و دانه از این دام مخواه

 

صفحات 235 و 236 کتاب «سخنوران نامی معاصر». تألیف: سیدمحمدباقر برقعی. مؤسسۀ مطبوعاتی امیرکبیر. تهران. [1329 هجری شمسی]

(وثوق الدوله در پنجم بهمن ماه 1329 ش. درگذشت و در شهر قم مدفون شد. بتول وثوق، همسر علی امینی، نخست وزیر ایران در سال های 1340 و 41 دختر وثوق الدوله بود.)