مظفرالدین شاه قاجار

 

مظفرالدين شاه، چهارمين وليعهد ناصرالدين شاه، پنجمين فرزند ذكور او و پنجمين پادشاه سلسله‌قاجار محسوب مي‌شود.1 او در 1231 ش. در اوايل سلطنت پدرش ناصرالدين شاه به دنيا آمد و مانند سه فرزند ذكور ديگر او كه بلافاصله پس از تولد، به عنوان وليعهد شاه معرفي شدند و در طفوليت در گذشتند، در 5 سالگي به ولايت عهدي برگزيده شد. 2 
مظفرالدين ميرزا پس از انتخاب شدن به وليعهدي طبق رسوم قاجار كه از زمان فتحعلي شاه معمول بود، به پايتخت دوم ايران، تبريز فرستاده شد و قريب 40 سال در اين شهر ماند تا اينكه پس از كشته شدن ناصرالدين شاه در 1275 ش. در سن 44 سالگي به سلطنت رسيد. از زمان كشته‌شدن ناصرالدين شاه تا جلوس مظفرالدين شاه به تخت سلطنت 40 روز به طول انجاميد و طي اين مدت ميرزا علي اصغرخان اتابك ـ امين‌السلطان ـ آخرين صدراعظم ناصرالدين شاه اداره امور كشور را به دست داشت. 
مظفرالدين شاه در سال اول سلطنت خود امين‌السلطان را از مقام صدارت عزل كرد و پيشكار سابق خود ميرزا علي خان امين‌الدوله را به جاي وي به صدارت برگزيد، ولي امين‌الدوله كه افكار تجددخواهي و غرب‌گرائي داشت از ابتداي زمامداري خود با مخالفت علما مواجه شد و بعد از شش ماه از صدارت كناره‌گيري كرد. مظفرالدين شاه پس از امين‌الدوله، محسن‌خان مشيرالدوله را به صدارت انتخاب كرد، ولي صدارت او هم بيش از سه ماه به طول نينجاميد و مظفرالدين شاه مجدداً امين‌السلطان را به صدارت برگزيد. 

سفرهاي پرهزينه مظفرالدين شاه 
مظفرالدين شاه مانند پدرش مشتاق سفر به فرنگستان ـ اروپا ـ بود و مانند او به دشواريهاي تامين هزينه سفرها اعتنا نمي‌كرد. روز 23 فروردين 1279 وي اولين سفر پرهزينه خود را به كشورهاي اروپايي آغاز كرد. شاه كه چهارمين سال سلطنت خود را پشت سر مي‌گذاشت، شديداً علاقه‌مند بود كه به تقليد از پدرش سفري به «فرنگستان» برود ولي با خزانه خالي، امكان تامين هزينه چنين سفري فراهم نبود، تا اين كه روز 9 بهمن 1278 امين‌السلطان (اتابك اعظم) صدراعظم وقت، كه براي دومين بار با وعده تامين مخارج سفر شاه به اين مقام منصوب شده بود، قراردادي براي دريافت 23 ميليون و پانصد هزار روبل قرضه از روسيه امضا كرد و عايدات گمركات ايران را كه ممر اصلي درآمد خزانه بود در ازاء آن به وثيقه گذاشت. با دريافت اين قرضه مقدمات سفر مظفرالدين شاه به فرانسه فراهم شد و موكب ملوكانه با جمع كثيري همراه كه خود امين‌السلطان در راس آنان قرار داشت در روز 23 فروردين سال 1279 راهي اروپا شد. 
اولين سفر مظفرالدين شاه به اروپا هفت ماه به طول انجاميد و در اين مدت پنجمين پادشاه قاجار از كشورهاي روسيه و اتريش و سوئيس و آلمان و بلژيك و فرانسه و در راه بازگشت از تركيه عثماني ديدن كرد. مظفرالدين شاه مي‌خواست از انگلستان هم ديدن كند كه به علت مرگ ملكه ويكتوريا و سوگواري دربار انگليس برنامه اين مسافرت لغو شد. از وقايع مهم اين سفر سوءقصد به جان مظفرالدين شاه در پاريس بود، كه ضارب در كار خود توفيق نيافت و آسيبي به مظفرالدين شاه نرسيد. سفر مظفرالدين شاه به اروپا كه بخش اعظم قرضه دريافتي از روسيه صرف آن شد كمترين ثمره سياسي يا اقتصادي براي ايران نداشت. وي در بازگشت از اين سفر امتياز نفت جنوب ايران را با شرائطي سهل به يك سرمايه‌دار انگليسي به نام «ويليام نكس دارسي» واگذار كرد تا ممر عايدي تازه‌اي براي تامين مخارج دربار و مسافرتهاي بعدي خود به اروپا فراهم آورد. 3
دو سال بعد، مظفرالدين شاه هوس سفر پرهزينه ديگري به فرنگستان كرد. وي بعد از دريافت قرضه جديدي به مبلغ ده ميليون روبل از روسيه و اعطاي امتيازات تازه‌اي در شمال ايران به روس‌ها عازم فرنگستان شد. دومين سفر مظفرالدين شاه به اروپا كه در 22 فروردين 1282 آغاز شد شش ماه به طول انجاميد و در اين مدت مظفرالدين شاه از اتريش و آلمان و بلژيك و فرانسه و انگلستان و ايتاليا بازديد كرد. مقصد نهائي مظفرالدين شاه در اين سفر انگلستان بود. 
در جريان دومين سفر مظفرالدين شاه به اروپا نارضايي عمومي در ايران بالا گرفت و مظفرالدين شاه بعد از بازگشت از اين سفر مجبور شد امين‌السلطان را از كار بركنار و هيئتي مركب از پنج وزير براي اداره امور مملكت تعيين نمايد. عنصر شاخص اين هيئت عين‌الدوله داماد مظفرالدين شاه بود كه وزارت داخله را به عهده داشت و يك سال بعد با اين مأموريت كه هزينه سفر سوم شاه را به اروپا تامين نمايد، به مقام صدراعظمي منصوب شد. روس‌ها و انگليسي‌ها ديگر حاضر نبودند وام تازه‌اي به ايران بدهند و عين‌الدوله براي تامين هزينه سفرشاه، مسيونوزبلژيكي را كه به تازگي براي اداره امور گمركات ايران استخدام شده بود با اختيارات فوق‌العاده‌اي مأمور افزايش درآمد گمركات نمود. فشار به تجار براي افزايش حقوق گمركي بر نارضايي عمومي افزود و هنگامي كه مظفرالدين شاه در خرداد ماه سال 1284 شمسي سومين سفر خود را به اروپا آغاز كرد زمينه براي قيام عمومي در ايران فراهم شده بود. 
مسافرت سوم شاه به اروپا روز 16 خرداد 1284 آغاز شد و 4 ماه به طول انجاميد. اين سفر نيز متعاقب دريافت يك وام 290 هزار ليره‌اي از بانك شاهي انگليس عملي شد. شاه يك سال پس از پايان سفر سوم خود در روز 13 مرداد 1285 در بستر بيماري فرمان مشروطيت را كه متضمن ترتيبات تشكيل مجلس بود امضا كرد و روز 14 مهر ماه همين سال اولين دوره مجلس شوراي ملي در حضور شاه افتتاح شد. مظفرالدين شاه نخستين قانون اساسي ايران را كه در دوره اول مجلس تنظيم شده بود روز هشتم دي ماه 1285 امضا كرد4و ده روز بعد در 18 دي 1285 درگذشت. 
مظفرالدين شاه از جمله پادشاهان نالايق ايران بود. در دوران حكومت وي اقتصاد ايران به ورشكستگي كامل رسيد و بسياري از منابع طبيعي، راهها و معادن كشور به بيگانگان واگذار شد. ولخرجي‌ها و بذل و بخشش‌هاي بيجاي شاه، خزانه كشور را خالي كرد. دريافت وامهاي سنگين با شرائط سخت از روسيه يا دولتهاي اروپائي و سپس واگذاري امتيازات متعدد اقتصادي به آنان در تمام طول دوران سلطنت 10 ساله مظفرالدين شاه قاجار ادامه داشت. گراني، تورم، كمبود نان و ارزاق، تصرف املاك مردم توسط نزديكان شاه و ظلم دولتهاي منتخب وي عليه مردم، جامعه را به ستوه آورده بود. 
شاه در اكثر سالهاي حكومتش بيمار بود و اداره امور كشور در اين مدت عمدتاً بر عهده امين‌السلطان،امين‌الدوله و عين‌الدوله، صدراعظم‌هاي وي بوده است. 
مظفرالدين شاه مانند پدرش ناصرالدين شاه سفر سفرنامه نوشت. اولين همسر او ام‌الخاقان دختر ميرزا تقي‌خان اميركبير بود كه محمدعلي شاه قاجار حاصل اين ازدواج بود. به هنگام فوت مظفرالدين شاه از وي 18 دختر و 6 پسر به نامهاي محمدعلي ميرزا، ملك‌منصور ميرزا شعاع‌السطنه، ابوالفتح ميرزا سالارالدوله، ابوالفضل‌ميرزا عضدالسلطان، حسنعلي‌ميرزا نصرت‌السلطنه و ناصرالدين ميرزا ناصري باقي ماند. 

پانوشت: 
1ـ شاهان قاجار هفت نفر بودند كه به ترتيب عبارتند از : آقا محمدخان، فتحعلي شاه، محمدشاه، ناصرالدين شاه، مظفرالدين شاه، محمدعلي شاه و احمد شاه. 
2ـ چهارمين فرزند ناصرالدين شاه مسعود ميرزا ـ ظل‌السلطان ـ نام داشت. ولي به دليل آنكه مادرش از قاجار نبود، نتوانست عنوان وليعهدي را كسب كند. 
3ـ اين امتياز در هفتم خرداد 1280 براي مدت 60 سال به دارسي واگذار شد. 16 درصد عوايد حاصل از اجراي اين قرارداد به دولت ايران تعلق گرفت ـ به مقاله «سرگذشت نفت ايران از فوران اولين چاه تا پيروزي انقلاب» در سايت مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي مراجعه كنيد. 
4ـ به مقاله نظامنامه، عدالتخانه و حكومت مشروطه در سايت مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي مراجعه كنيد.

موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي

یک پرده از زندگی داخلی سلطان احمدشاه

یکی از محارم و نزدیکان احمدشاه که ما به صحت اظهارات او اطمینان داریم (به تواتر هم این خبر ذکر شده) نقل می کند که روزی قبل از مسافرت اول شاه به اروپا، به عادت مألوف به قصر فرح آباد رفتم. نزدیک اطاق شاه که رسیدم، پیشخدمت های مخصوص دربار با قیافه های اندوهناک از دور و نزدیک اشاره کردند که نروید، نروید. پرسیدم چه خبر است؟ گفتند: نمی دانیم که چه واقعه ای روی داده است، ولی شاه فوق العاده متغیر می باشند و دائم سیگار می کشند و همین طور در فکر هستند.

پرسیدم: صبح کسی شرفیاب شده است؟ گفتند: خیر، از خواب که بیدار شده، عصبانی و متغیر بوده اند.

پرسیدم: تلفونی به شاه عرض شده است؟ گفتند: خیر! تعجب کردم و پیش خودم گفتم که موضوع تغیر شاه چیست و چرا این طور شده است.

به هر حال چون شاه هیچ وقت اسرار خود را از من پنهان و مخفی نمی داشت، تصمیم گرفتم که وارد اطاق شده، علت را جویا شوم. بلافاصله وارد اطاق شدم و تعظیم کردم. شاه ابدا توجهی به من نفرمود و همین طور یک نقطه از فرش اطاق را مد نظر گرفته، بدان خیره می نگریست و دائم سیگار می کشید، به طوری که در حدود نیم ساعت من همچنان در حضور ایستاده و شاه مشغول کشیدن سیگار بود.

چون از قیافۀ آرام و ملایم و چشمان نافذ شاه که تا آن روز چنین حالتی را در او مشاهده نکرده بودم، کاملا پیدا بود که وضع دیگرگون و شاه فوق العاده عصبانی می باشد. ناچار طاقت نیاورده، پردۀ سکوت و بهت آسای اطاق را با صدای خود پاره کرده، عرض کردم: قربان چه شده؟ چرا این طور متغیر هستید؟ اگر واقعه ای اتفاق افتاده، بفرمایید ببینم چه بوده؟

شاه ابدا جواب ندادند و همچنان به افکار خود مشغول بود و چند دقیقه هم به همین منوال گذشت و ابدا توجهی به من نفرمود.

بالاخره عرض کردم: قربان! آخر چه شده؟ بفرمایید شاید راه چاره و علاجی پیدا شود؟

لب های شاه به هم خورد و با نهایت تغیر گفت: حسن جون (منظور محمدحسن میرزای ولیعهد می باشد) را با تلفون احضار کردم. اگر بیاید، با این عصا سر و کلۀ او را خرد خواهم کرد.

عرض کردم: مگر چه کرده است؟

شاه اظهار کرد: دیگر چه می خواستی بکند؟! و چه انتظار داشتی بشود؟! دیگر برای ما آبرو می ماند؟! مردم در شهر چه می گویند؟! مفتضح شدیم! آبروی خانوادۀ ما بر باد رفت!

عرض کردم مگر ولیعهد چه کرده است؟

شاه جواب داد: برای من خبر آورده اند که دیشب حسن جون موقعی که از کاخ گلستان به سلطنت آباد می رفته، پیشخدمت های او یک ویلون را در بغچه ای پیچیده، جلوی اتومبیل او گذاشته اند. امروز تمام شهر و بازار پر خواهد شد که ولیعهد من ویلون با خود برده و به عیاشی پرداخته است! دیگر برای من آبرو می ماند؟! مردم با این حرکات چه می گویند؟!

شخص ناقل حکایت می گوید: پیش خود گفتم که اگر واقعا هم این خبر راست باشد، ولیعهد آنقدرها گناه بزرگی نکرده که مستحق تنبیه باشد. و اگر شاه او را تنبیه نماید، بدتر خواهد شد و مردم همه مطلع می شوند که بین شاه و ولیعهد نزاعی رخ داده است.

بنابراین به شاه عرض کردم: قربان شاید این خبر دروغ باشد. گمان نمی کنم که والاحضرت اقدس چنین کاری کرده باشد.

شاه جواب داد: خیر! من مطمئن هستم که این اتفاق افتاده است، و آن کسی که این گزارش را داده، به صحت قول او اعتماد و اطمینان دارم.

عرض کردم: اجازه بدهید اولا تلفون بشود که والاحضرت تشریف نیاورند تا بنده در اطراف این موضوع تحقیقاتی بنمایم، بعد به عرض برسانم. وانگهی آمدن ولیعهد با این حالت عصبانیت اعلیحضرت همایونی ممکن است خوب نباشد؛ زیرا ولیعهد تازه از آذربایجان آمده و اگر تنبیه شود، خبر آن در تمام شهر نشر می شود و بیشتر اسباب آبروریزی خواهد بود.

بالاخره شاه را اقناع کردم، و گفت: خیلی خوب! تلفن کنید ولیعهد نیاید، ولی فورا بروید به سلطنت آباد و تحقیق کنید که آیا چنین حرکتی کرده است یا نه؟

من از خدمت شاه مرخص شدم و فورا سوار اتومبیل شده، به سلطنت آباد رفتم. به محض آنکه چشم ولیعهد به من افتاد، با کمال آشفتگی و تمنی از من پرسید: چه شده که شاه مرا احضار کرده؟ و بعد از ساعتی که لباس پوشیدم و خواستم حرکت کنم، تلفون کردند که به حضور نروم؟!

من موضوع را گفتم. ولیعهد ابتدا انکار کرد. بعد که مطمئن شد من از این مقوله به شاه چیزی نخواهم گفت، اقرار کرد که بله، آخر شب بود و غیر از پیشخدمت مخصوص خودم کسی هم در آنجا نبوده، ویلونی در بغچۀ سفیدی پیچیده، بی آنکه کسی ملتفت شود جلوی اتومبیل من گذاشته است.

خلاصه تا مدت یک ماه شاه با برادر خود متغیر بود و او را به حضور نپذیرفت.

این نمونۀ کوچکی بود از وضع زندگانی داخلی احمدشاه، ولی مغرضین دربارۀ او قضاوت کرده، او را پادشاه لاابالی معرفی کردند.

 

عینا از صفحات پنج تا نه کتاب «مختصری از زندگانی سیاسی سلطان احمدشاه قاجار»، اثر حسین مکی، چاپخانۀ شرکت تضامنی علمی، تهران، آذرماه 1323 هجری شمسی

 

خان و رعیت

در شهرستان بیرجند، وطن نگارنده، دهی است به نام «خوسف». معمول یکی از خوانین خوسف در آن روزها آن بوده که در نماز، در جای سورۀ «قل هو الله»، سورۀ قدر یعنی «انا انزلنا» را تلاوت می کرده. روزی یک فرد عادی، فارغ از قید خانی و غافل از عادت خان، پهلوی خان به نماز ایستاده و پس از قرائت حمد، انا انزلنا را تلاوت کرده است. خان چنان عصبانی شده که او را به باد دشنام و کتک گرفته و گفته است: «پدر سوختۀ ... خان انا انزلنا، تو هم انا انزلنا؟! تو همان قل هو الله آباء و اجدادی خود را بخوان.»

 

(از صفحۀ 134 کتاب «انقلاب مشروطیت ایران» نوشتۀ مرحوم دکتر محمداسماعیل رضوانی، چاپ سوم، شرکت سهامی کتابهای جیبی، تهران، 2536 شاهنشاهی)

جراید و مجلات و احزاب در عصر مشروطه

آراود (صبح)

مرحوم میرزا محمدعلی خان تربیت در فهرست جراید آذربایجان (ص 405) که ضمیمۀ کتاب دانشمندان آذربایجان به طبع رسیده، دربارۀ این روزنامه می نویسد: اراود یعنی صبح؛ روزنامۀ هفتگی منتشر در تبریز در زبان ارمنی از طرف فرقۀ داشناکسوتیون به مدیریت یوسف در 1909 تا 1912 در کتاب مطبوعات و شعر فارسی تألیف برون (ص 28) پس از شرح فوق می نویسد: «روزنامۀ اراود به سبب عقاید آزادی طلبی اش تأثیر قابل ملاحظه در قفقاز داشت و در نتیجه دخول آن در روسیه منع شده بود و از این جهت شکایت و نهضتی در قسمت های روسیه پدید آمد. مؤسسین روزنامه سعی می نمودند خودشان را از توقیف محافظت نمایند. مندرجات روزنامه عبارت است از راپورت و اخبار مهم تلگرافی که خیلی معروف و مشهور بوده، از تهران و خارجه و همچنین بحث با روزنامۀ ایرانی به نام شفق که در تبریز طبع می شد؛ در این روزنامه چاپ شده است.»

ظاهراً محل طبع و انتشار روزنامۀ اراود پس از مدتی به طهران منتقل گردید و در پایتخت منتشر می شده، چنانچه در سالنامۀ 1297 شمسی وزارت معارف در صورت جراید و مجلاتی که در مرکز طبع و نشر می شده، نام این روزنامه را بدین خصوصیات ذکر کرده و در ملاحظات آن ذکری از تعطیل بودن آن به میان نیاورده، و از این رو معلوم می شود تا آن تاریخ منتشر می شده است. خصوصیات اراود که در سالنامه آورده شده، بدین قرار است:

روزنامۀ اراود به مدیری «مسیو باذیل» که سردبیر آن نیز خود مشارالیه است، به طور هفتگی، به زبان ارمنی، در مطبعۀ طهران چاپ و هر نوبت 700 تا 800 نسخه از آن منتشر می گردد.»

مسیو باذیل در طهران مطبعه [ای] به نام «مطبعۀ طهران» داشته است.

 

فرقه و یا حزب داشناکسوتیون

گفتیم روزنامۀ اراود از طرف فرقۀ داشناکسوتیون منتشر شده، برای اینکه خوانندگان مختصری از این حزب و یا فرقه اطلاع پیدا کنند، لازم است یادآور شویم که مرام اصلی فرقۀ مذکور عبارت از استقلال ارمنستان و ادارۀ آن به وسیلۀ ارامنه است. از افراد برجسته و مهم این حزب که در ایران شهرتی دارد، آقای «کاسپار اپیکیان» می باشد. وی از کارمندان مسؤول حزب و مردی ادیب و نویسنده و در جنگ بین الملل اول، در قتل عام ارامنه در ترکیه؛ و از آنجا فرار کرد و مدتها در ممالک بیگانه بود تا اینکه به وسیلۀ هیأت ارامنه طهران برای انجام خدماتی به فرهنگ ارامنه دعوت شد. و نیز وی همان کسی است که در زمان کودتای سیدضیاء الدین از مشاورین او بود و رسماً از طرف سیدضیاء الدین به شهرداری طهران منصوب گردید. اپیکیان فعلا در لبنان زندگی می کند. باری حزب داشناکسوتیون ارامنه در انقلاب مشروطه ایران رل مهمی را بازی کرده است و یپرم خان، پطروس خان، هر دو از کارمندان این حزب بودند و در تاریخ انقلاب مشروطه محل پرافتخاری را دارند. یپرم خان در جنگ با سالارالدوله کشته شد و پطروس خان هم از طرف روس های تزاری به علت شرکت در انقلاب مشروطه به دار آویخته گردید.

 

(عینا از صفحات 110 و 111 کتاب «تاریخ جراید و مجلات ایران»، تألیف محمد صدر هاشمی، جلد اول، چاپ دوم، انتشارات کمال، اصفهان، 1363)

ایران و عثمانی بعد از چالدران

محرک اولین تهاجم سلطان سلیمان اول عثمانی (مشهور به سلیمان قانونی در عثمانی و سلیمان باشکوه در اروپا) به ایران در سال 1534م./ 1 ــ 940ق. دسیسه چینی های «اُلامه (اولمه) سلطان تکه لو» بود که به عثمانی پناهنده شده بود.

اولمه سلطان فرمانده کل نیروهای مسلح آذربایجان بود. پس از سقوط چوهه سلطان، اولمه تمایل داشت به جانشینی وی به عنوان مقام ارشد اجرایی کشور منصوب شود، اما وقتی  «حسین خان شاملو» به این مقام برگزیده شد، اولمه وفاداری به صفویان را فراموش کرد و به عثمانی ها پناهنده شد؛ آن هم درست زمانی که شاه طهماسب اول به سال 1533م./ 40 ــ 939ق. نقشۀ تهاجم به ماوراء النهر را می کشید (تا از غارت ها و چپاول های ازبکان در خراسان جلوگیری کند).

«اولمه سلطان تکه لو» سلطان عثمانی را از این واقعیت که شمال غرب و مرکز ایران بی دفاع است، آگاه کرد. سلطان هم عزم تسخیر ایران کرد و بدین ترتیب، اولین رویارویی های ایران و عثمانی بعد از جنگ چالدران شکل گرفت.

سلطان سلیمان اول عثمانی در مجموع چهار بار به ایران لشکرکشی کرد. او در لشکرکشی به اروپا تا حد زیادی موفق بود، آنچنان که حتی در نبردهای دریایی هم بر ناوگان های اروپایی غالب شد، اما در ایران به در بسته خورد.

شاه طهماسب اول صفوی پسر شاه اسماعیل اول بود.

سلطان سلیمان اول عثمانی هم پسر سلیم اول بود.

 

 

مختصری در باب هانری چهارم و اقدامات او

«فرمان نانت» از سوی (هانری چهارم = هانری دو ناوار = هانری دو بوربون = مؤسس سلسلۀ پادشاهی بوربون ها)، در سال 1598م. صادر شد. طی این فرمان به کالونیست ها در فرانسه آزادی هایی داده شد.

هانری چهارم نخستین پادشاه اروپایی بود که اصل تساهل دینی را در اروپا به اجرا گذاشت.

فرمان نانت بعدها توسط لویی چهاردهم، نوادۀ هانری چهارم لغو شد.

هانری چهارم که خود (هانری سوم والوآ ) و (هانری دو گیز، رئیس فرقۀ کاتولیک ها) را ترور کرده بود، در نهایت خودش هم به سال 1610م. توسط یک کاتولیک متعصب ترور شد (بعضی منابع نوشته اند: توسط یک کشیش کاتولیک دیوانه ترور شد!)

بعد از هانری چهارم، پسرش لویی سیزدهم به سلطنت رسید.

هانری چهارم از سال 1589 تا 1610م. به شیوۀ «استبداد مصلحانه» حکومت کرد.

پایه های استعمار فرانسه بویژه در کانادا و آمریکا به دست او پی ریزی شد.

به فرمان هانری چهارم «ساموئل شامپلن» شهر «کبک» را به سال 1608م. در کانادا بنا کرد.

نخستین هیأت دیپلماتیک ایرانی از طرف شاه عباس اول به منظور تشویق فرانسه به برقراری روابط سیاسی ــ نظامی ــ تجاری با ایران عازم دربار هانری چهارم شد. هنگام ورود هیأت ایرانی، دو ماه از ترور هانری چهارم سپری شده بود.

صدراعظم لایق هانری چهارم چه نام داشت؟ ماکزیمیلین سولی.

 

نیش عقرب نه از ره کین است

خلاصۀ نامۀ شاه جهان هندی به سلطان مراد چهارم عثمانی

«...چون الحال در سرحد دکن و سایر محال ملک طرفها جمع گشته ارادۀ آن نمود که ان شاء الله تعالی بعد از این در مقام دفع و رفع قزلباش اوباش مذهب تراش درآید (مقصودش سپاهیان صفویه، بلکه خود آنان است) و ابتدا از تسخیر قندهار که در سرحد آن دیار واقع شده نماید و بعد از آن درصدد گرفتن خراسان و مفتوح ساختن آن ولایت شود؛ چه دفع این جماعت اهل بدعت و ضلالت بر پادشاهان اسلام که مروج شریعت غراءاند واجب و لازم است و استخلاص عراق عرب خصوصاً... واجب تر و لازم تر... امید چنان است که اگر الله تعالی خواسته باشد... این طایفۀ ضاله مقهور گردند و آن ولایت ها از تصرف ایشان برآید... افواج قاهرۀ این نیازمند درگاه صمدیت هم اولا بر سر قندهار و بعد از آن به خراسان روان خواهند شد و چون به والی ماوراء النهر و حاکم بلخ نیز اشاره شد، آنها هم از آن طرف به حرکت خواهند درآمد و در خور قوت و قدرت خود هر چه توانند، خواهند کرد... .»

ملاحظه می شود که شاه جهان و اسلاف او با این که از شاه عباس کبیر و اسلافش مهربانی و مساعدت دیده بودند، به واسطۀ اختلاف مذهب با صفویه و هم مذهبی با عثمانیان، آنان را تحریک به جنگ با ایران و گرفتن عتبات در عراق عرب تشویق می نمودند و در دماغ خود نیز خیال تسخیر قندهار و خراسان می پخته اند.

اما از حسن تصادف، اگر ایران صفویه بعد از شاه عباس بزرگ رو به ضعف نهاده بود، هندوستان آل بابر و عثمانی آل عثمان هم رو به ضعف می رفت و طوری نبود که نقشه های نظامی دشمنان ایران در آن موقع به آسانی قابل اجرا باشد....

از تحولی که در دولت (عثمانی ــ ترکیه) پس از سقوط خلافت آل عثمان و به وجود آمدن ترکیه روی داد، سطری بنگارم:

با قانون اساسی جدید (1961م.) سیاست از مذهب جدا شد. طبق مادۀ 19 آن «هر تبعۀ ترک حق دارد آزادانه مذهب خود را انتخاب کند». مادۀ 20 گوید: «هیچ کس نباید مجبور شود که افکار و عقیدۀ خود را اظهار نماید، به عبارت دیگر هر کس آزادی فکر و معتقدات دارد». اما به جای تعصب مذهبی یک تعصب جدیدی جانشین آن گردید، و آن «ترکی گری» یا سیاست (پان تورکیسم) و (پان تورانیسم) می باشد. در پیش و پس این سیاست بود که حدود یک میلیون ارمنی را کشتند یا آواره کردند.

 

از صفحات 280 تا 283 جلد دوم کتاب «افغان نامه» تألیف دکتر محمود افشار یزدی، انتشارات ادبی و تاریخی موقوفات دکتر محمود افشار یزدی، تهران، 1360 هجری شمسی

 

شیخ ابوالحسن خرقانی

شبی شيخ ابوالحسن خرقانی، بعد از عبادت و اوراد، با خداوند سبحان مناجات می كرد و می گفت: «خداوندا! فردای قيامت به وقت آنكه نامۀ اعمال هر يكی به دست می دهند، و كردار هر كسی برايشان نمايند، چون نوبت به من آيد، دانم كه چه جواب معقول گويم.»

فی الحال ندا آمد که: «يا اباالحسن! آنچه روز محشر خواهی گفتن، هم اكنون بگوی!»

ابوالحسن گفت: «خداوندا! چون مرا در رحم آوردی و بيافريدی، در ظلمات عجزم بخوابانيدی، و چون در وجود آوردی، معده ای گرسنه با من همراه كردی تا از گرسنگی می گريستم. چون مرا در گهواره نهادند، پنداشتم كه فرج آمد، پس دست و پايم ببستند و خسته كردند. چون عاقل و سخنگو شدم، گفتم امروز آسوده باشم، ولی به معلمم دادند و به چوب ادب، دمار از روزگارم بر آورد و از وی ترسان می بودم. چون از آن در گذشتم، شهوت بر من مسلّط كردی تا از تيزی شهوت به چيز ديگری نمی پرداختم، و چون از بيم زنا و عقوبت فساد، زنی در حبالۀ نکاح آوردم، فرزندانم در وجود آوردی و شفقت ايشان در درونم نهادی و در غم خوراك و ملبوس ايشان عمرم سپری ساختی. چون از آن در گذشتم پيری و ضعف بر من گماشتی و درد اعضا بر من مستولی نمودی. و چون از آن درگذشتم، گفتم مگر چون وفات من رسد، بياسايم. ولی به دست ملك الموت گرفتارم كردی تا به تيغ بی دريغ جان من قبض كرد. چون از آن نیز گذشتم، در لحد تاريكم نهادی و در آن تاريكی و عاجزی دو شخص فرستادی كه: خدای تو كيست؟ و دين تو چيست؟ و نبی تو كدام است؟ چون از جواب برستم، از گورم برانگيختی و در قيامت، ندامت نامه ام به دست دادی كه: «إقرا كتابك!» بخوان نامۀ عملت را!

خداوندا كتاب (اعمال نامۀ من) من اين است كه گفتم، اين همه مرا مانع بود از اطاعت، و برای چندين تعب و رنج، شرط خدمت تو به جا نياوردم. تو را از آمرزيدن و گناه عفو كردن مانع چيست؟!

ندا آمد: «ای اباالحسن! تو را بيامرزيدم به فضل و كرم خود.»

 

 

چنگیز در بخارا

و روز دیگر را که صحرا از عکس خرشید طشتی نمود پر از خون، دروازه بگشادند و در نفار و مکاوحت بربستند و ائمه و معارف شهر بخارا بنزدیک چنگزخان رفتند و چنگزخان بمطالعۀ حصار و شهر در اندرون آمد و در مسجد جامع راند و در پیش مقصوره بایستاد. و پسر او تولی پیاده شد و بر بالای منبر برآمد. و چنگزخان پرسید که سرای سلطانست؟ گفتند: خانۀ یزدانست. او نیز از اسب فرو آمد و بر دو سه پایۀ منبر برآمد، و فرمود که صحرا از علف خالی است، اسبانرا شکم پر کنند. انبارها که در شهر بود، گشاده کردند و غله می کشیدند و صنادیق مصاحف بمیان صحن مسجد می آوردند و مصاحف را در دست و پای می انداختند، و صندوقها را آخُر اسبان می ساخت، و کاسات نبیذ پیاپی کرده و مغنیات شهری را حاضر آورده تا سماع و رقص می کردند و مغولان بر اصول غنای خویش آوازها برکشیده و ائمه و مشایخ و سادات و علما و مجتهدان عصر بر طویلۀ آخُر سالاران بمحافظت ستوران قیام نموده و امتثال حکم آن قوم را التزام کرده.

بعد از یک دو ساعت چنگزخان بر عزیمت مراجعت با بارگاه برخاست و جماعتی که آنجا بودند، روان می شدند و اوراق قران در میان قاذورات لگدکوب اقدام و قوایم گشته. در این حالت امیر امام جلال الدین علی بن الحسن الرَندی که مقدم و مقتدای سادات ماوراء النهر بود، و در زهد و ورع مشارالیه، روی بامام عالم رکن الدین امام زاده که از افاضل علمای عالم بود، طیب الله مرقدهما، آورد و گفت: مولانا ! چه حالتست؟ این که می بینم ببیداریست یا رب یا بخواب؟ گفت: «خاموش باش! باد بی نیازی خداوند است که می وزد. سامان سخن گفتن نیست.»

 

از: تاریخ جهانگشای جوینی

چکیده مقاله خود را برای ارائه در یک کنفرانس چگونه بنویسیم

یک چکیده متن کوتاهی از بخش های مهم و جالب مقاله می باشد که قصد دارد خواننده را به خواندن کل مقاله ترغیب کند. یعنی در حکم یک متن برای بازاریابی مقاله شما می باشد. بنابراین اولین قانون برای نوشتن چکیده این است که باید خواننده را درگیر کند تا خواننده از خودش بپرسد مقاله شما در مورد چیست؟ و چرا باید آنرا مطالعه کند؟

 عنوان ارائه شده برای مقاله نیز مهم است؛ عناوین کوتاه و جذاب، موثرتر هستند. باید مطمئن شویم عنوان انتخاب شده متن مقاله را توصیف می کند. شما باید طول عنوان را به ۱۲ کلمه محدود کنید.

با توجه به مقاله اصلی شما، چکیدۀ شما به ارائه توضیحی واضح دربارۀ موضوع مقاله و سؤالی که تحقیقات شما بر اساس آن است، نیاز دارد. شما باید بگویید که تحقیقات شما در شروع چگونه بود و اکنون چگونه به انجام رسیده. به عنوان مثال آیا تجربی یا نظری است؟ کمی یا کیفی است؟ یافته هایتان چه ارزشی دارند و یا مورد نیاز چه کسانی ست؟

پس از آن چکیده باید به طور خلاصه، کار صورت گرفته در مقاله را توصیف کند، و همچنین یک خلاصه ای از یافته را ارائه دهد. در نهایت لازم نیست نمودار و «مراجع» را در چکیده بیاوریم.

چکیده باید محدود به ۲۵۰ کلمه باشد. اگر چکیده شما کمتر از ۲۵۰ کلمه باشد، ممکن است حق مطلب را ادا نکند و اینکه استفاده بیشتر از ۲۵۰ کلمه در چکیده نیز تاکتیک خوبی نیست و باید از آن پرهیز کرد.

لطفا موارد زیر در چکیده درج شود:

  • عنوان ارائه
  • پس زمینه یا هدف
  • روش ها
  • نتایج یا نتیجه گیری