دولت عشق و حافظ دست خالی

 

حافظ از دولت عشق تو سلیمانی یافت

یعنی از عشق تواش نیست به جز باد بدست

روایت مختصر از دولت بنوحفص

بنوحفص فرزندان ابوحفص عمر هنتانی هستند. ابوحفص عمر یکی از یاران دهگانۀ ابن تومرت بود.

ابوعبدالله محمّـد بن عبدالله بن تومرت بربری مصمودی هرغی (درگذشت به سال 524 هـ. ق/ 1130 م) فقیه اصولی مدعی مهدویّت و امامت در مغرب اقصی (مراکش کنونی) بود.

می توان گفت دولت بنی حفص ادامۀ دولت موحدین بود. قلمرو حکومت این دولت افریقیه بود که امروزه «تونس» نامیده می شود. این دولت بیش از سیصد سال حکمفرمایی کرد.

ابوعبدالله محمـد الناصـر خلیفۀ موحدی برای ایالت افریقیه فرمانداری لایق می جست. او لایق تر از ابومحمّـد عبدالواحـد بن ابی حفص عمـــر هنتانی نیافت. لذا او را به این منصب گماشت. بنابراین دولت حفصی از سال 603 هجری قمری در افریقیه استقرار یافت.

بنیانگذار حقیقی دولت بنوحفص ابوزکریا یحیی فرزند ابومحمّـد عبدالواحـد بن ابی حفص عمر هنتانی است.

دولت بنوحفص در سال 941 یا 942 هجری قمری در عهد سلطنت سلطان سلیمان قانونی؛ سلطان عثمانی، به دست خیرالدین بربروس (بارباروسا) که به قاپودان (کاپیتان) پاشای عثمانی ملقب بود (به معنای امیـرالبحر عثمانی) برافتاد و پس از آن شمال آفریقـا به حوزۀ حکومت عثمانی پیوست. عثمانی ها، اسپانیایی ها را از الجـزایر (شمال آفریقا) راندند و به ترکتازی این دولت در آن خطّه پایان دادند.

بزرگترین پادشاه این سلسله پسر ابوزکریا یحیی به نام محمّـد بود که به لقب المستنصربالله ملقب بود.

در عهد المستنصربالله امرای حجاز با او به عنوان خلیفۀ مسلمین بیعت کردند.

از وقایع بسیار مهـــم دورۀ حفصیون حملۀ صلیبی ها به دمیاط و در نهایت شکست آنها و اسارت لویی نهم پادشاه فرانسه بود که در پی این شکست، برادر لویی به نام شارل د, آنژو به قلمرو حفصی ها حمله برد اما به تدبیر امیر حفصی چیزی عایدش نشد.

از مثالب بنوحفص سرکوب شورش مغرب الاوسط بود که در این سرکوب، سپاه حفصی مردم را قتل عام کردند، اموالشان را به غارت بردند، و نوامیس مسلمین را مورد هتک قرار دادند.

دولت بنوحفص با دول حاشیۀ دریای مدیترانه (البحر المتوسط) رابطۀ بازرگانی داشت. این دولت با جمهوری های سه گانۀ ایتالیا یعنی جنوا، پیـــزا، و ونیز معاهداتی را به امضاء رسانده بود. اقلام صادراتی حفصی ها عبارت بودند از: گندم – نمک – حبوبات – سرب – مروارید و طـــلا.

به سوگند خوردن که زر مغربیست

چه حاجت!؟ محک خود بگوید که چیست

واردات این دولت از جمهوری های فوق الذکر هم صنایع پنبه ای و کتانی بود. حفصی ها از خاور دور و نزدیک هم ادویه جات وارد می کردند.

آخرین پادشاه سلسلۀ بنوحفص ابوعبدالله حسن بن محمّـد بن حسن بن محمّـد بن مسعود بن ابی عمر عثمان نام داشت (اختصاراً «حسن»).

از مدارس مهم عصـــر بنوحفص می توان موارد زیر را برشمرد:

یک) جامع زیتونه (مؤسس: امویان در سال 114 هـ.ق / بازسازی در عصر اغلبیان).

دو) مدرسۀ شمّـاعیه در تونس (نزدیک جامع زیتونه / مؤسس: ابوزکریا بنیانگزار بنوحفص)

سه) مدرسۀ توفیقیه (مؤسس: ملکه عطف همسر ابوزکریا / اوّلین مدرس آن: ابن سیدالناس محدّث معروف)

چهار) مدرسۀ معرضیه یا کتبیین (مؤسس: فرزند امیـر ابواسحاق اوّل).

پنج) مدرسۀ عنقیه (مؤسس: خواهر ابویحیی ابوبکر دوّم در سال 742 هـ. ق)

 

 

این مطلب بر مبنای مطالب مندرج در کتاب «مقدمه ای بر تاریخ مغرب اسلامی» نگارش دکتر عبدالله ناصری طاهری نوشته شده است.

فنون شعری خاص

اراجیز:

ارجوزه یعنی شعر منظوم در بحـــر رجز که وزن تمام آن شش (۶) بار «مستفعلن» است و این بحر به دو صورت: مَشـطور و مَـنهوک استعمال می شود. امتیاز فن رجـز نزد شعرا در تَصـــریع یعنی دو مصراعی بودن جمیع ابیات آن است، خواه ارجوزه بلند باشد یا کوتاه.

 

تاریخ و اغراض رَجَـــز:

به عقیدۀ راویان، رجز بیش از سایر انواع شعر وجود داشته و به نظر برخی شعر فقط رجـــز بوده. مهلهل و امـرءالقیس سرودن قصیده را آغاز نموده و متداول ساخته اند. رجـز فن ملی عرب به شمار آمده و در مواقع زیاد مانند کارزار و شتررانی و آب کشی از چاه و غیره یک – دو بیت از آن استفاده می کرده اند. قدر و منزلت قصیده را نداشته، مگر در این دوره که شعـرا بر طول آن افزوده و در فنون مختلفۀ شعر استعمال کردند. گویند عجاج اول شاعریست که آن را طولانی کرده و به شکل قصیده درآورده و در آن غزل و وصف و غیره بیان نموده است، به طرزی که شعـرا در قصیده عمل کرده اند. او در میان رجـزگویان به منزلۀ امـرءالقیـس است در میان شاعران قصیـده پرداز.

 

مشخصات اُرجُـوزَه:

چون رجز فنی است خاص با شکل و ترکیب و آهنگ مخصوص به خود، بنابراین امتیازاتی دارد که به طور اختصار عبارتست از:

یک – لغت عرب که طبعاً در رجز عموماً، و رجـز اموی خصوصاً یافت می شود و علت این است که لزوم دو مصراع بودن در تمام ابیات مستـلزم گردآوردن کلمات هم قافیه و روی است که تنها در کلمات مأنوس امکان ندارد.

دو – غرابت در ثناء و اشتقاق کلمات در بعضی اوقات به خاطر وزن و قافیه.

سه – ضرورت تضمین بواسطۀ کوتاهی وزن و کوتاهی عبارات.

چهار – امتیاز قافیه ها از حیث غرابت لفظی و معنوی و هم آهنگی و زیادی ضرورات شعری که وزن سبک مستفعلن پذیرای آنها می باشد.

پنج – قابلیت انعطاف رجز برای قواعد و نظام قصیده.

شش – زیبایی قابل ملاحظۀ آن گاه گاه، بخصوص در مغازله و فخر و وصف که فنون خالص آهنگی بوده و با دو پاره کردن وزن و به آواز خواندن آن و طول نفس شاعر در آن سازش دارد.

 

 

راعُـویات:

یعنی شعری که دربارۀ راعـی و رعیتش (شبـان و رمه اش) سروده شده و این گونه اشعار خـزانۀ زندگی بدوی و روشـن کنندۀ مظاهر و جهات مختلف آن است. شاعـران این گونه شعر، بادیه و طبیعت را مسـخّر اغـراض مـدحی و غزلی و غیره نکرده، بلکه میدان وسیعی به طبیعت بدوی و زندگی شبان و رمه اش داده اند.

 

مشهورترین ارباب این فن:

دو شاعر بزرگ در این فن شهرت دارند: راعی و ذوالـرمه.

 

راعی: (۹۰ هجری) عبید بن حصین نمیری از مضر،  شبان شتـران اهل بادیه در بصره و معاصر جـریر و فـرزدق است. فرزدق را بر جریر ترجیح داده و بدین سبب جریر او را هجو کرده است. در شعر خود به موردی خاص توجه داشته که وصف شتر و تصویر زندگی او در چـراگاه است. حتی قدما گفته اند: «گویی که راعی صحرا را بدون راهنما پیموده است، یعنی در شعر به کسی اقتداء نکرده و احدی را پیروی و معارضه ننموده است.» راعی در توصیف شتر از تمام جزئیات زندگی و متعلقات آن سخن گفته است. بسیاری از عادات بادیه نشینان را از قبیل مهمان نوازی و نحر شتر و شجاعت و غیره در ضمن وصف شتر بیان کرده و مانند شعرای پیشین یا معاصرین خویش تنها به وصف راه رفتن و یا تشبیهش به حیوان وحشی اکتفا ننموده است.

 

ذُوالـرُمـَّه: (۷۷ – ۱۱۸ هجری) ابوحارِث غیـلان العَـدَوی از مضر، عاشق مَیّـه مَـنقَریّه بوده و به نام او مشهور گشته است. دیوان شعرش اکثر تشبیب و گریه بر منزلگاه معشوق، به طریق شعرای جاهلی می باشد. در آغاز به رجز توجه کرده و سپس از آن منصرف گشته است. در هر چه به زندگی بادیه مربوط باشد، مبرز است ولی در مدح و هجـاء ضعیف بوده و از جهت لغوی و شعر بدوی تفوقی نداشته و علمای لغت و ذوق عمومی را راضی نکرده است.

ذوالرمه شعر طبیعت را از قدیمترین عصر آن تا زمان خویش زنده ساخته و مظاهر طبیعت را در شعر خود همانگونه که در ادب عرب پیش از او بوده، مجسم و مصور کرده است و تنها زیباترین صورتهای آن را انتخاب نموده و با بیانی فصیح و انفعال و تأثری محسوس و ملموس و با ذوق و شوقی تمام به نظم آورده است و معانی انسانی را در طبیعت زندۀ بادیه روشن و هویدا ساخته است. مثـلاً حیوانی را رسم نموده، در آن افکار و خیالاتی دمیده و صحرا را به صورت موجودی مخوف جبار نشان داده است ولی در تمام اینها ابداع و ابتکار ننموده بلکه کار و فنّش گلچینی و اختیار و انتخاب بوده است.

 

برگرفته از صفحات ۸۶ تا ۹۰ کتاب «تاریخ ادبیات عرب از دوره جاهلیت تا عصر حاضر» تألیف استاد احمد ترجانی زاده.

شخصیت ضداجتماعی از کتاب روانشناسی دوره متوسطه

افراد مبتلا به اختلال های شخصیت [بر خلاف افراد مبتلا به اختلال های عاطفی یا اضطرابی] معمولاْ ناراحتی یا اضطرابی احساس نمی کنند، انگیزشی برای تغییر رفتار خود نشان نمی دهند، و بر خلاف افراد اسکیزوفرنیایی، تماس خود را با واقعیت از دست نمی دهند و پریشان احوالی در رفتار آن ها مشاهده نمی شود.

از میان اختلال های شخصیت، اختلال شخصیت جامعه ستیز یا شخصیت ضداجتماعی، بیش تر مورد توجه روانشناسان قرار گرفته است. فردی که شخصیت جامعه ستیز دارد فاقد حس مسئولیت و درک اخلاقی بوده و توجهی به حقوق دیگران ندارد و به عبارتی فاقد وجدان می باشد.

در بیش تر مواقع فرد جامعه ستیز در دسته های بزهکاری وارد شده تا بهتر بتواند به اعمال ضداجتماعی خود جامه ی عمل بپوشاند.

نظر به این که این افراد فاقد اضطراب نسبت به اعمال خود هستند، لذا هیچ گونه احساس گناهی نکرده و احساس پشیمانی از اعمال خود ندارند. چنین افرادی اغلب مردمانی جالب و جذاب و باهوش هستند که می توانند به راحتی دیگران را بازی دهند.

 

 

ابن ابی حفص از دایره المعارف بزرگ اسلامی

اِبْن‌ِ اَبى‌ حَفْص‌، ابو محمد عبدالواحد بن‌ عمربن‌ يحيى‌ هنتاتى‌ (د 618ق‌/1221م‌)، نخستين‌ كس‌ از بنى‌ حفص‌ كه‌ امارت‌ افريقيّه‌ يافت‌ و از 603ق‌/1207م‌ تا هنگام‌ مرگ‌ از سوي‌ اميران‌ِ موحّدي‌ و به‌ اطاعت‌ از آنان‌ در آنجا فرمان‌ راند.
ابوحفص‌ عمر (د 571ق‌/1175م‌) پدر عبدالواحد، رئيس‌ قبيلة بربر هنتاته‌ (حموي‌، 98: انتانه‌) از بزرگ‌ترين‌ شاخه‌هاي‌ مصامده‌، يكى‌ از نزديك‌ترين‌ شاگردان‌ و ياران‌ ابن‌ تومرت‌، مؤسس‌ سلسلة موحدون‌ به‌ شمار مى‌رفت‌. وي‌ دراصل‌ فَصْكَة بن‌ وَمزال‌ نام‌ داشت‌، ولى‌ ابن‌ تومرت‌ او را عمر ناميد و به‌ ابوحفص‌ مكنّى‌ ساخت‌ (مراكشى‌، 337)؛ و شايد هم‌ چون‌ نسب‌ خود را به‌ عمر بن‌ خطّاب‌ مى‌رسانيد (ابن‌ ابى‌ دينار، 130)، نام‌ و كنيه‌ او را برگرفته‌ است‌ (ابن‌ ابى‌ ضياف‌، 1/193). ابن‌ ابى‌ حفص‌ در دستگاه‌ موحدون‌ رشد يافت‌ و بسيار مورد احترام‌ اميران‌ آن‌ سلسله‌ بود. وي‌ در روزگار ابويوسف‌ يعقوب‌ المنصور موحدي‌ وزارت‌ او را برعهده‌ داشت‌ (زركشى‌، 15) و حتى‌ گاه‌ به‌ جاي‌ امير به‌ امامت‌ نماز مى‌رفت‌ (ابن‌خلدون‌،6/278) وگفته‌اند كه‌ خواهر امير (ابن‌خلكان‌، 7/10) و به‌ قولى‌ دختر او را به‌ زنى‌ گرفته‌ بود (اندلسى‌، 1(2)/491). اهميت‌ و مقام‌ خاندان‌ حفصى‌ در نزد اميران‌ موحدي‌ تا بدان‌ پايه‌ بود كه‌ المنصور قبل‌ از مرگ‌، در حالى‌ كه‌ از نوجوانى‌ و ناآزمودگى‌ فرزندش‌ محمدالناصر نگران‌ بود، به‌ ابن‌ ابى‌ حفص‌ توصيه‌ كرد كه‌ پاس‌ وي‌ و برادرانش‌ را نگاه‌ دارد (ابن‌ خلدون‌، 6/277- 278) و از محمدالناصر نيز خواست‌ كه‌ بى‌رأي‌ و مشورت‌ ابن‌ ابى‌ حفص‌ فرمان‌ نراند (عنان‌، 2/236). هم‌ از اين‌ رو عبدالواحد پس‌ از مرگ‌ المنصور (595ق‌/ 1199م‌) براي‌ الناصر بيعت‌ گرفت‌ و به‌ سامان‌ دادن‌ كار او برخاست‌ (مراكشى‌، 313) و وزارت‌ او را برعهده‌ گرفت‌ (زركشى‌، 17).
در آغاز سدة 7ق‌/13م‌ هنگامى‌ كه‌ يحيى‌ بن‌ غانيه‌ بر افريقيّه‌ چيره‌ شد، محمد النّاصر به‌ رايزنى‌ با اميران‌ ديگر موحدي‌ پرداخت‌ و آنها او را به‌ مسالمت‌ با ابن‌ غانيه‌ تشويق‌ كردند، جز عبدالواحد بن‌ ابى‌ حفص‌ كه‌ خواستار بيرون‌ راندن‌ ابن‌ غانيه‌ از افريقيّه‌ بود (السّلاوي‌، 2/215). ازين‌ رو امير موحدي‌ سپاه‌ به‌ آن‌ سامان‌ برد و در كنار مهديه‌ اردو زد و ابن‌ ابى‌ حفص‌ را با 4 هزار كس‌ به‌ پيكار ابن‌ غانيه‌ فرستاد (زركشى‌، همانجا). عبدالواحد رو به‌ سوي‌ جبل‌ دمّر نهاد. ابن‌ غانيه‌ هراسيد و خواست‌ بگريزد، ولى‌ به‌ تشويق‌ افسران‌ خود برجاي‌ ماند. در پيكار شديدي‌ كه‌ بر فراز تپة رأس‌ تاجرا نزديك‌ درة مجسر در جنوب‌ شرقى‌ قابس‌درگرفت‌ (عنان‌،2/265)، ابن‌غانيه‌ شكست‌ خورد (12 ربيع‌الاول‌ 602ق‌/27 اكتبر 1205م‌) و برادرش‌ جباره‌ كشته‌ شد (اندلسى‌، 1(2)/489؛ زركشى‌، 17).
محمد الناصر موحدي‌ مدتى‌ پس‌ از چيرگى‌ مجدد بر افريقيّه‌، در 603ق‌ عزم‌ بازگشت‌ كرد، ولى‌ چون‌ از يورش‌ مجدد ابن‌ غانيه‌ بيمناك‌ بود و كسى‌ را مى‌طلبيد كه‌ به‌ امارت‌ آنجا گمارد، به‌ اشارة امراي‌ دولت‌، هيچ‌ كس‌ را شايسته‌تر از ابن‌ ابى‌ حفص‌ كه‌ از بلند پايه‌ترين‌ اميران‌ موحدي‌ به‌ شمار مى‌رفت‌، براي‌ اين‌ كار نيافت‌. ابن‌ ابى‌ حفص‌ در آغاز اين‌ پيشنهاد را نپذيرفت‌، اما پس‌ از آنكه‌ امير موحدي‌ پسر خود يوسف‌ را نزد او فرستاد و اعلام‌ داشت‌ كه‌ اگر وي‌ در افريقيّه‌ نماند، امير خود در آنجا ماندگار مى‌شود تا وي‌ به‌ مغرب‌ بازگردد، مسند امارت‌ را پذيرفت‌ (زركشى‌، 18؛ ابن‌ قنفذ، 105)، بدان‌ شرط كه‌ بيش‌ از 3 سال‌، تا به‌ سامان‌ رسانيدن‌ كار افريقيّه‌، در آنجا نماند و هيچ‌كس‌ در عزل‌ و نصب‌ اميرانى‌ كه‌ با او به‌ كار مى‌پردازند، دخالت‌ نكند (زركشى‌، 18). اين‌ شرايط پذيرفته‌ شد و بدين‌سان‌ ابن‌ ابى‌ حفص‌ در 10 شوال‌ 603ق‌/ 10 مة 1207م‌ در تونس‌ به‌ حكومت‌ نشست‌ (ابن‌ خلدون‌، 6/278). اندلسى‌ (1(2)/491) گمان‌ برده‌ است‌ كه‌ انتصاب‌ ابن‌ ابى‌ حفص‌ به‌ امارت‌ افريقيّه‌ به‌ پيشنهاد و توطئة اطرافيان‌ امير بوده‌ تا او را كه‌ گويا مانعى‌ بزرگ‌ بر سر راه‌ نفوذ خود در امير مى‌دانستند، از مركز دولت‌ دورنگاه‌ دارند. در هر حال‌ به‌ رغم‌ اين‌ انتصاب‌، ابن‌ غانيه‌ از پاي‌ ننشست‌ و با گردآوري‌ سپاه‌ عزم‌ پيكار كرد. ابن‌ ابى‌ حفص‌ نيز به‌ سوي‌ او رفت‌. در ربيع‌الاول‌ 604/ اكتبر 1207 در منطقة تبيشه‌ بر كرانة درة شبرو (عنان‌، 2/272-273) جنگ‌ درگرفت‌ و ابن‌ غانيه‌ شكست‌ خورد و گريخت‌؛ كوششهاي‌ مجدد او براي‌ چيرگى‌ بر افريقيه‌ كه‌ به‌ جنگهاي‌ سال‌ 605 و 606ق‌ انجاميد، نيز ناكام‌ ماند (ابن‌ خلدون‌، 6/278-279).
از اين‌ پس‌ پايگاه‌ ابن‌ ابى‌ حفص‌ در افريقيه‌ استوارتر شد و با وجود آنكه‌ گفته‌اند در 604ق‌ پس‌ از چيرگى‌ بر ابن‌ غانيه‌ از امير موحدي‌ خواست‌ تا اجازه‌ دهد كه‌ به‌ مغرب‌ باز گردد (همو، 6/278)، ديگر از استعفاي‌ مجدد ابن‌ ابى‌ حفص‌ سخنى‌ به‌ ميان‌ نيامده‌ است‌. شايد اهميت‌ سياسى‌ روزافزونى‌ كه‌ ابن‌ ابى‌ حفص‌ در افريقيّه‌ مى‌يافت‌، در مسكوت‌ گذاردن‌ شرط پيشين‌، داير بر ترك‌ افريقيّه‌، بى‌تأثير نبوده‌ باشد، چنانكه‌ در 607ق‌ مسلمانان‌ بلند پاية سيسيل‌ نماينده‌اي‌ نزد ابن‌ ابى‌ حفص‌ فرستادند و اطاعت‌ خود را از موحدون‌ اعلام‌ داشتند (عنان‌، 2/278). نيز پس‌ از مرگ‌ الناصر و آغاز حكومت‌ پسرش‌ يوسف‌ المستنصر، مخالفت‌ ابن‌ ابى‌ حفص‌ با بيعت‌ با امير جديد، موجب‌ نگرانى‌ شديد امراي‌ دولت‌ مركزي‌ شد و به‌ مكاتباتى‌ ميان‌ ابن‌ جامع‌ وزير مستنصر و ابن‌ ابى‌ حفص‌ انجاميد (زركشى‌، 19). از اين‌ روايت‌ مى‌توان‌ به‌ اهميت‌ فوق‌العادة ابن‌ ابى‌ حفص‌ در تغييرات‌ سياسى‌ منطقه‌ پى‌ برد. ابن‌ ابى‌ حفص‌ سرانجام‌ پس‌ از 15 سال‌ حكومت‌، روز پنجشنبه‌ اول‌ محرم‌ 618ق‌/25 فوريه‌ 1221م‌ در تونس‌ درگذشت‌ (ابن‌ قنفذ، 105؛ زركشى‌، 19) و پيكرش‌ را در كنار مغاره‌اي‌ كه‌ در آن‌ به‌ عبادت‌ مى‌پرداخت‌ و سپس‌ مزار شد، به‌ خاك‌ سپردند (ابن‌ ابى‌ دنيار، 131).
ابن‌ ابى‌ حفص‌ را از جملة نيرومندترين‌ اميران‌ افريقيّه‌ و مدافع‌ سرسخت‌ نفوذ موحدون‌ بايد به‌ شمار آورد. او كه‌ مردي‌ دلير و با اراده‌ بود، نه‌ تنها آتش‌ مخالفت‌ بنى‌ غانيه‌ را در افريقيّه‌ فرو نشاند، بلكه‌ توانست‌ مدّتى‌ سلطة موحدون‌ را بر افريقيّه‌ و شمال‌ شرقى‌ افريقا حفظ كند (عنان‌، 2/374). از تدبير او در ملك‌ داري‌ و دادگريش‌ نيز سخنها رفته‌ است‌، چنانكه‌ هر هفته‌ يك‌ روز به‌ كار داوري‌ ميان‌ مردم‌ مى‌نشست‌، و خود مردي‌ فاضل‌ و بخشنده‌ بود (ابن‌ قنفذ، 105).


مآخذ:

ابن‌ ابى‌ دينار، محمد، المؤنس‌، به‌ كوشش‌ محمد شمام‌، تونس‌، 1967م‌؛ ابن‌ ابى‌ الضياف‌، احمد، اتحاف‌ اهل‌ الزّمان‌، تونس‌، 1976م‌؛ ابن‌ خلدون‌، العبر؛ ابن‌ خلكان‌، وفيات‌؛ ابن‌ قنفذ، احمد، الفارسية فى‌ مبادي‌ الدّولة الحفصيّة، به‌ كوشش‌ محمد شاذلى‌ النيفر و عبدالمجيد التركى‌، تونس‌، 1968م‌؛ اندلسى‌، محمد، الحلل‌ السندسية، به‌ كوشش‌ محمد الحبيب‌ الهيلة، تونس‌، 1970م‌؛ حموي‌، محمد، التاريخ‌ المنصوري‌، به‌ كوشش‌ ابوالعيد دودو، دمشق‌، 1401ق‌/1981م‌؛ زركشى‌، محمد، تاريخ‌ الدولتين‌ الموحدية و الحفصية، به‌ كوشش‌ محمد ساضور، تونس‌، 1966م‌؛ السّلاوي‌، احمد، الاستقصاء، به‌ كوشش‌ جعفر الناصري‌ و محمد الناصري‌، داربيضاء، 1954؛ عنان‌، محمد عبدالله‌، عصر المرابطين‌، قاهره‌، 1964م‌؛ مراكشى‌، عبدالواحد، المعجب‌ فى‌ تلخيص‌ اخبار المغرب‌، به‌ كوشش‌ محمد سعيد العريان‌ و محمد العربى‌ العلمى‌، قاهره‌، 1949م‌. 
دکتر سیدمحمدصادق سجادی 

فصاحت سحبان و حکمت لقمان و باقی قضایا

Book 

فصـاحة سـحبـان و حکمـــة لقمـــان و خط  ابن مقـــلة و  زهــد ابن ادهـــم اذا اجتمعت فی المـــرء و المـرء مفلـــس، فلیـس لـه قـــدر حتی بمقدار درهـــم.

شرح ماجرای داحس و غبـــراء

داحس والغبراء
هل تعلم ماهو يوم داحس والغبراء؟
يوم داحس والغبراء يشير إلى الحرب التي وقعت بين قبيلتي عبس و ذبيان و قد اندلعت الحرب اثر سباق أجرى بين الجواد «داحس» المملوك لقيس بن زهير سيد قبيلة عبس و الفرس «الغبراء» المملوكة للحذيفة بن بدر سيد قبيلة ذبيان.
و فى السباق تقدم داحس الغبراء و كاد يفوز فما كان احد الذبيانين إلا ان اعترض سبيل الجواد
المسرع قبيل بلوغة الغاية فسبقتة الغبراء و من ثم اندلعت الحرب بين القبلتين في النصف الثانى من القرن السادس للميلاد واستمرت نحو أربعين عاما وقد تالق في هذة الحرب نجم الفارس عنترة بن شداد فارسا وشاعرا.

*******

یکی از حوادث تاریخی عرب قبل از اسلام که در کتب تاریخ ضمن بحث از «ایام العـرب» به تفصیل از آن یاد شده، خونریزی و قتال ممتـدی که به نام «حرب داحس و غبـــراء» معروف است. «داحس» و «غبـراء» نام دو اسب است. داحس نام اسب «قیس بن زهیـــر» رئیس قبیلۀ «بنی عبس» و غبـراء نام اسب «حذیفـة بن بدر» رئیس قبیلۀ «بنـی فزار» است. هر یک از این دو رئیس اسب خود را تندروتر می دانستند، تا کار به مسابقۀ اسب دوانی و «رهـــان» کشید. اما هر کدام در پایان مدعـی برد امتیاز مسابقه بودند و همین امر ساده سبب وقوع قتلـی شد. طایفـۀ مقتول نیز شخصی از طایفۀ قاتل را کشتند. ولی کار به همین جا خاتمه نیافت بلکه این دو قتل مقـدمۀ بروز جنگی سخت میان این دو قبیلۀ بزرگ و حلفـــاء و هم پیمانان آنها شد که از سال 568 تا 608 ادامه یافت!! و به خاطر یک امر ناچیز جمع بی شماری کشته شد و خسارات دیگری به یکدیگر وارد ساختند.

یوم داحـس و الغبـــراء من ویکی پدیا؛ الموسوعة الحـــرة

وكانت بين عبس وذبيان، وكانت الحرب بينهما سجالاً وانتهت بصلح، وداحس والغبراء: اسما فرسين لقيس بن زهير، وتشتمل هذه الحرب أيام المريقب وذي حساء واليعمرية والهباء وفروق وقطن .


سار قيس بن زهير بن جذيمة العبسي إلى المدينة ليتجهز لقتال بنى عامر، ويأخذ بثأر أبيه زهير بن جذيمة الذي قتله خالد بن جعفر الكلابي العامري، فأتى أحيحة بن الجلاح يشتري منه درعاً موصوفة، فقال له: لولا أن تذمني بنو عامر لوهبتها لك، ولكن اشترها بابن لبون. ففعل ذلك، وأخذ الدرع وكانت تسمى ذات الحواشي ووهبه أحيحة أدراعاً أخرى، وعاد إلى قومه، وقد فرغ من جهازه.

واجتاز بالربيع بن زياد العبسي، ودعاه إلى مساعدته على الأخذ بثأر أبيه، فأجابه إلى ذلك. ولما أراد فراقه نظر الربيع إلى عيبته وقال له: ما في حقبيبتك ؟ فقال: متاع عجيب، لو أبصرته لراعك. وأناخ راحلته، وأخرج الدرع من الحقيبة، فأبصرها الربيع فأعجبته، ولبسها فكانت في طوله، فمنعها من قيس ولم يعطه إياها، وترددت الرسل بينهما في ذلك، ولج قيس في طلبها، ولج الربيع في منعها.

فلما طالت الأيام على ذلك سير قيس أهله إلى مكة، وأقام ينتظر غرة الربيع، ثم إن الربيع سير إبله وأمواله إلى مرعى كثير الكلأ، وأمر أهله فظعنوا، وركب فرسه وسار إلى المنزل.

ولما بلغ الخبر قيساً سار إلى أهله وإخوته، فعارض ظعائن الربيع ، فوجد فيها أم الربيع فاطمة بنت الخرشب الأنمارية ، فاقتاد جملها ، يريد أن ير تهنها بالدرع حتى ترد إليه ، فقالت له : ما تريد يا قيس ؟ فقال : أذهب بكن إلى مكة ، فأبيعكن بها بدرعي ؟ فقالت : ما رأيت كاليوم فعل رجل ! أي قيس، ضل حلمك، أترجو أن تصطلح أنت وبنو زياد، وقد أخذت أمهم، فذهبت بها يميناً وشمالاً، فقال الناس في ذلك ما شاءوا، وحسبك من شر سماعه.

فعرف قيس ما قالت له، فخلى سبيلها، وأطرد الإبل، وسار بها إلى مكة، فباعها من عبد الله بن جدعان القرشي، واشترى بها خيلاً، وتبعه الربيع فلم يلحقه، فكان فيما اشترى من الخيل داحس والغبراء.

ثم إن قيس بن زهير أقام بمكة، فكان أهلها يفاخرونه - وكان فخوراً- ، فقال لهم: نحوا كعبتكم عنا وحرمكم، وهاتوا ما شئتم، فقال له عبد الله بن جدعان: إذا لم نفاخرك بالبيت المعمور ، والحرم الآمن فبم نفاخرك ؟ فمل قيس مفاخرتهم وعزم على الرحلة ، وسر ذلك قريشاً ، لأنهم قد كانوا كرهوا مفاخرته ،فقال لإخوته : ارحلوا بنا من عندهم أولاً وإلا تفاقم الشر بيننا وبينهم ، والحقوا ببني بدر بن فزارة ، فإنهم أكفاؤنا في الحسب ، وبنو عمنا في النسب ، وأشراف قومنا في الكرم ، ومن لا يستطيع الربيع أن يتناولنا معهم ، ثم لحق ببني بدر.

وأجاره حذيفة بن بدر، وأخوه حَمَل بن بدر، فأقام فيهم ، وكان معه أفراس له ولإخوته لم يكن في العرب مثلها ، وكان حذيفة يغدو ويروح إلى قيس ، فينظر إلى خيله ، فيحسده عليها ، ويكتم ذلك في نفسه.

وأقام قيس فيهم زماناً يكرمونه وإخوته، ولما علم بذلك الربيع بن زياد غضب ونقم منهم ذلك، ولكن بنى بدر لم يتغيروا عن جوار قيس، فغضب الربيع، وغضبت بنو زياد لغضبه.

ثم إن حذيفة كره قيساً، وأراد إخراجه عنهم فلم يجد حجة، وعزم قيس على العمرة، فقال لأصحابه: إني قد عزمت على العمرة، فإياكم أن تلابسوا حذيفة بشيء، واحتملوا كل ما يكون منه حتى أرجع، فإني قد عرفت الشر في وجهه، وليس يقدر على حاجته منكم إلا أن تراهنوه على الخيل ، وكان قيس ذا رأى لا يخطئ فيما يريده، ثم صار يريد مكة.

زار الورد العبسى حذيفة بن بدر فعرض عليه حذيفة خيله، فقال: ما أرى فيها جواداً مبِرّاً فقال له حذيفة: فعند من الجواد المبر ؟ فقال: عند قيس بن زهير، فقال له : هل لك أن تراهنني عليه ؟ قال : نعم ، قد فعلت. فراهنه على ذكر من خيله وأنثى. ثم إن ورداً العبسى أتى قيس بن زهير وقال: إني قد راهنت على فرسين من خيلك ذكر وأنثى، وأوجبت الرهان، فقال: ما أبالي من راهنت غير حذيفة، فقال: ما راهنت غيره ! فقال قيس: إنك ما علمت لأنكد !

ثم ركب قيس حتى أتى حذيفة فوقف عليه، فقال له حذيفة: ما غدا بك ؟ فقال: غدوت لأواضعك الرهان، فقال حذيفة: بل غدوت لتغلقه، فقال قيس: ما أردت ذلك، فأبى حذيفة إلا الرهان، فقال قيس: أخيرك ثلاث خلال، فإن بدأت واخترت قبلي، فلي خلتان ولك الأولى، وإن بدأت فاخترت قبلك، فلك خلتان ولي الأولى. قال حذيفة: فابدأ، قال قيس: الغاية من مائة غلوة – [ الغلوة: الرمية بالنشابة ]، قال حذيفة: فالمضمار أبعون ليلة، والمجرى من ذات الإصاد [ ذات الإصاد: ردهة بين أجبل في ديار عبس، والردهة: نقير في حجر يجتمع فيها الماء ]. ففعلا ووضعا السبق على يدي أحد بنى ثعلبة بن سعد.

ثم ضمروا الخيل، فلما فرغوا استقبل الذي ذرع الغاية بينهما من ذات الإصاد وهي ردهة وسط هضب القليب فانتهي الذرع إلى مكان ليس له اسم. فقادوا الخيل إلى الغابة وجعلوا السابق الذي يرد ذات الإصاد، وأجرى قيس داحساً والغبراء، وحذيفة الخطّار والحنفاء. وملئوا البركة ماء، وجعلوا السابق أول الخيل يكرع فيها. وأقام حذيفة رجلاً من بنى أسد في الطريق، وأمره أن يلقى داحساً في الطريق فإن جاء سابقاً ردوا وجهه عن الغابة.

ثم إن حذيفة بن بدر وقيس بن زهير أتيا المدى ينظران إلى الخيل كيف خروجها منه، فلما أرسلت عارضاها، فقال حذيفة: خدعتك يا قيس، فقال قيس: ترك الخداع من أجرى من مائة. ثم ركضا ساعة، فجعلت خيل حذيفة تسبق خيل قيس، فقال حذيفة: سبقت يا قيس. فقال قيس: جرى المَذَكّيات غلاب.

فلما أرسلت الخيل سبقها داحس سبقاً بيناً والناس ينظرون، فلما هبط داحس في الوادي عارضه الأسدي فلطم وجهه فألقاه في الماء، فكاد يغرق هو وراكبه ولم يخرج إلا وقد فاتته الخيل. وأما راكب الغبراء فإنه خالف طريق داحس لما رآه قد أبطأ، ثم عاد إلى الطريق، واجتمع مع فرسي حذيفة ، ثم سقطت الحنفاء وبقي الخطار والغبراء.

ثم إن الغبراء جاءت سابقة، وتبعها الخطار، ثم الحنفاء، ثم جاء داحس بعد ذلك والغلام يسير به على رسله، وأخبر الغلام قيساً بما صنع بفرسه. فأنكر حذيفة ذلك، وادعى السبق ظلماً، وقال: جاء فرساي متتاليين.

ومضى قيس وأصحابه حتى نظروا إلى القوم الذين ضربوا داحساً، وجاءه الأسدي نادماً على ضرب داحس، واعترف لقيس بما صنع، وبما أمره به حذيفة. فرجع قيس وأصحابه إلى حذيفة وأصحابه وقال: يا قوم إنه لا يأتي قوم إلى قومهم شراً من الظلم، فأعطونا حقنا، فأبت بنو فزارة أن يعطوهم شيئاً، وكان الخطر[ أي السباق يتراهن عليه ] عشرين من الإبل، فقالت بنو عبس: أعطونا بعض سبقنا فأبوا، فقالوا: أعطونا جزوراً ننحرها ونطعمها أهل الماء، فإن نكره القالة في العرب، فقال رجل من فزارة: مائة جزور وجزور واحدة سواء، والله ما كنا لنقر لكم بالسبق علينا، ولم نُسبق.

فقام رجل من بنى مازن بن فزارة فقال: يا قوم، إن قيساً كان كارهاً لأول هذا الرهان وقد أحسن في آخره ، وإن الظلم لا ينتهي إلا إلى شر ، فأعطوه جزوراً من نعمكم ، فأبوا ، فقام إلى جزور من إبله ، فعقلها ليعطيها قيساً ويرضيه ، فقام ابنه فقال : إنك لكثير الخطأ ، أتريد أن تخالف قومك، وتلحق بهم خزية بما ليس عليهم ، وأطلق الغلاء عقالها ، فلحقت بالنعم. فلما رأى ذلك قيس بن زهير احتمل عنهم ومن معه من بنى عبس.

ثم إن حذيفة لج في ظلمه، وأرسل إلى قيس ابنه ندبة يطالبه بالسبق، فلم يصادفه، فقالت له امرأته: ما أحب أنك صادفت قيساً. فرجع إلى أبيه فأخبره بما قالت. فقال: والله لتعودن إليه. ورجع قيس فأخبرته امرأته الخبر، فأخذت قيس زفرات. ولم ينشب ندبة أن رجع إلى قيس، فقال: يقول أبي: أعطني سبقي ، فتناول قيس الرمح فطعنه فدق صلبه ، وعادت فرسه إلى أبيه عاثرة ، ونادى قيس : يا بنى عبس ، الرحيل ! فرحلوا كلهم.

ولما أتت الفرس حذيفة علم أن ولده قتل، فصاح في الناس، وركب فيمن معه، وأتى منازل بنى عبس فرآها خالية، ورأى ابنه قتيلاً، فنزل إليه، وقبله بين عينيه ودفنوه. واجتمع الناس، فاحتملوا دية ندبة مائة عشراء، فقبضها حذيفة وسكن الناس.

وكان مالك بن زهير أخو قيس متزوجاً في فزارة وهو نازل فيهم، فأرسل إليه قيس: إني قد قتلت ندبة بن حذيفة ورحلت، فالحق بنا وإلا قتلت، فلم يجبه وقال: إنما ذنب قيس عليه.

ثم إن قيساً أرسل إلى الربيع بن زياد يطلب منه العود وإليه والمقام معه، إذ هم عشيرة وأهل، فلم يجبه ولم يمنعه، وظل مفكراً في ذلك.

وعاد حذيفة بن بدر فدس لمالك بن زهير فرساناً على أفراس من مسان خيله وقال: لا تنتظروا مالكاً إن وجدتموه أن تقتلوه، فانطلق القوم وقتلوه.

ولما بلغ عبساً مقتل مالك بن زهير جزعت عليه، وأتت بنو جذيمة حذيفة فقال بنو مالك بن زهير لمالك بن حذيفة: ردوا علينا ما لنا. فأشار سنان بن أبي حارثة على حذيفة ألا يرد أولادها معها، وأن يرد المائة بأعيانها، فقال حذيفة: أرد الإبل بأعيانها ولا أرد النسل، فأبوا أن يقبلوا ذلك.

وعلم الربيع بن زياد بمقتل مالك بن زهير، فجزع عليه، وأرسل إلى قيس عيناً بأتيه بالخبر، فرجع العين إلى الربيع فأخبره بما قال قيس، فبكى الربيع على مالك.

ولما علم قيس بجزع الربيع ركب هو وأهله، وقصدوا الربيع بن زياد، وهو يصلح سلاحه، فنزل إليه قيس، وقام الربيع فاعتنقا وبكيا، وأظهرا الجزع لمصاب مالك، ولقي القوم بعضهم بعضاً فنزلوا، فقال قيس للربيع:إنه لم يهرب منك من لجأ إليك ، ولم يستغن عنك من استعان بك ، وقد كان لك شر يومي ، فليكن لي خير يوميك ، وإنما أنا بقومي وقومي بي ، وقد أصاب القوم مالكاً ، ولست أهم بسوء ، لأني إن حاربت بنى بدر نصرتهم بنو ذيبان ، وإن حاربتني خذلتني بنو عبس ، إلا أن تجمعهم عليّ ، وأنا والقوم في الدماء سواء ، قتلت ابنهم وقتلوا أخي ، فإن نصرتني طمعت فيهم ، وإن خذلتني طمعوا فيّ.

فقال الربيع: يا قيس، إنه لا ينفعني أن أرى لك من الفضل مالا أراه لي ، ولا ينفعك أن ترى لي مالا أراه لك ، وأنت ظالم ومظلوم ، ظلموك في جوادك ، وظلمتهم في دمائهم ، وقتلوا أخاك بابنهم ، فإن يبؤ الدم بالدم ، فعسى أن تلقح الحرب.

وبعث قيس إلى أهله وأصحابه، فجاءوا ونزلوا مع الربيع، وبلغ حذيفة أن الربيع وقيسًا اتفقا، فشق ذلك عليه واستعد للبلاء.

ثم تلاقت جموع بنى ذيبان وعبس واقتتلوا قتالا شديداً، وكانت الشوكة في ذيبان، وقتل منهم عوف بن بدر، وقتل عنترة ضمضم أبو الحصين المري، والحارث بن بدر، وأسر الربيع حذيفة بن بدر، وكان حر بن الحارث العبسى قد نذر إن قدر على حذيفة أن يضربه بالسيف ، وله سيف قاطع يسمى الأصرم ، فأراد ضربه بالسيف لما أسر وفاء بنذره ، فنهوه عن قتله ، وحذروه عاقبة ذلك ، فأبى إلا ضربه ، فوضعوا عليه الرجال ، فضربه فلم يصنع السيف شيئاً ، وبقى حذيفة أسيراً.

فاجتمعت غطفان وسعوا في الصلح، واصطلحوا على أن يهدروا دم بدر بن حذيفة بدم مالك بن زهير، ويعقلوا عوف بن بدر [ أي يؤدوا ديته ]، ويعطوا حذيفة عن ضربته التي ضربه حر مائتين من الإبل، وأن يجعلوها عشاراً كلها وأربعة أعبد، وأهدر حذيفة دماء من قُتِل من قومه ذيبان في الوقعة، وأطلق من الأسر.

فلما رجع إلى قومه ندم على ذلك، فساءت مقالته في بنى عبس، وركب قيس بن زهير وعمارة بن زياد فمضيا إلى حذيفة وتحدثا معه، فأجابهما إلى الاتفاق، وأن يرد عليهما الإبل التي أخذ منهما – وكانت توالدت عنده – وبينما هم في ذلك إذ جاءهم سنان بن أبي حارثة المري ، فقبح رأي حذيفة في الصلح ، وقال : إن كنت لا بد فاعلاً فأعطهم إبلا عجافاً مكان إبلهم ، واحبس أولادها ، فوافق ذلك رأى حذيفة ، وأبى قيس وعمارة ذلك.

ثم إن مالك بن بدر- أخو حذيفة - خرج يطلب إبلاً له ، فرماه جندب أحد بنى رواحة بسهم فقتله ، ومن ثم أخذ الشر يعظم بين عبس – ويرأسهم الربيع بن ذبيان - وذيبان – ويرأسهم حذيفة بن بدر- ، وهزمت بنوعبس واتبعتهم بنو ذيبان.

فأشار قيس على الربيع بن زياد أن يماكرهم، وخاف إن قاتلوهم ألا يقوموا لهم، وقال: إنهم ليسوا في كل حين يجتمعون، وحذيفة لا يستنفر أحداً لاقتداره وغلوه، ولكن نعطيهم رهائن من أبنائنا فندفع حدهم عنا، فإنهم لن يقتلوا الولدان ولن يصلوا إلى ذلك منهم مع الذين نضعهم على أيديهم، وإن هم قتلوا الصبيان فهو أهون من قتل الآباء، وكان رأي الربيع مناجزتهم فقال: يا قيس، أملأ جمعهم صدرك ؟

وقال قيس: يا بنى ذيبان، خذوا منا رهائن إلى أن تنظروا، فقد ادعيتم ما تعلم وما لا نعلم ، ودعونا حتى نتبين دعواكم ، ولا تعجلوا إلى الحرب ، فليس كل كثير غالباً ، وضعوا الرهائن عند من ترضون به ونرضاه ، فقبلوا ذلك ، وتراضوا أن تكون الرهائن عند سبيع بن عمرو ( من بنى ثعلبة بن زيد بن ذيبان) ، فمات سبيع وهم عنده ، فلما حضرته الوفاة قال لا بنه مالك : إن عندك مكرمة لا تبيد إن أنت احتفظت بهؤلاء الأغيلمة ، وكأني بك لو قد مت أتاك حذيفة خالك ، فعصر عينيه وقال : هلك سيدنا ، ثم خدعك عنهم حتى تدفعهم إليه ، فقتلهم ، فلا شرف بعدها ، فإن خفت ذلك فاذهب بهم إلى قومهم.

فلما ثقل سبيع جعل حذيفة يبكى ويقول: هلك سيدنا، فوقع ذلك في قلب مالك، فلما هلك سبيع أطاف حذيفة بابنه مالك فأعظمه، ثم قال له: يا مالك، إني خالك، وإني أسن منك، فادفع إليّ هؤلاء الصبيان ليكونوا عندي إلى أن ننظر في أمرنا فإنه قبيح أن تملك شيئاً، ثم لم يزل به حتى دفعهم إليه باليعمرية.

وأحضر أهل الذين قتلوا فجعل كل يوم يبرز غلاماً فينصبه غرضاً ويرمى بالنبل ثم يقول: ناد أباك، فينادي أباه، حتى يمزقه النبل، ويقول لواقد بن جندب: ناد أباك. فجعل ينادى يا عماه - خلافاً عليهم – ويكره أن يأبس – الأبس : القهر والحمل على المكروه- أباه بذلك ، وقال لابن جنيدب بن عمرو بن عبدالأسلع : ناد جنيبة – وهو لقب أبيه - ، فجعل ينادي : يا عمراه ! باسم أبيه حتى قتل، وقتل أيضاً عتبة بن شهاب بن قيس بن زهير. و لما بلغ ذلك بني عبس أخذوا ما كانوا جمعوا من الديات ، فحملوا عليه الرجال واشتروا السلاح.

ثم خرج قيس في جماعة ، فلقوا ابناً لحذيفة ، ومعه فوارس من ذبيان فقتلوهم ، فجمع حذيفة قومه وسار إلى عبس وهو على ماء يقال له عراعر ، فاقتتلوا وكان الظفر لذيبان ، ورجعت سالمة.

ثم جد حذيفة في الحرب ، وكرهها أخوه حمل بن حذيفة ، وندم على ما كان ، وقال لأخيه في الصلح فلم يجب إلى ذلك ، وجمع الجموع من أسد وذيبان وسائر بطون غطفان وسار نحو بني عبس.

ولما بلغ بني عبس أنهم قد ساروا إليهم تشاوروا بينهم، فقال قيس: أطيعوني فوالله لئن لم تفعلوا لأتكئن على سيفي حتى يخرج من ظهري. قالوا: فإنا نطيعك. فأمرهم فسرحوا السوام والضعاف بليل ، وهو يريدون أن يظعنوا من منزلهم ذلك ، ثم ارتحلوا في الصبح وقد مضى سوامهم وضعافهم.

فلما أصبحوا طلعت عليهم الخيل، فقال قيس: خذوا غير طريق المال – أي غير طريق الإبل-، فإنه لا حاجة للقوم أن يقعوا في شوكتكم، ولا يريدون بكم في أنفسكم شراً من ذهاب أموالكم، فأخذوا غير طريق المال. ولما رأى حذيفة الأثر قال: أبعدهم الله ! وما خيرهم بعد ذهاب أموالهم ؟ ثم اتبع المال وسارت ظعن بنى عبس والمقاتلة من ورائهم، وتبع حذيفة وبنو ذيبان المال، فلما أدركوه ردّوا أوله على آخره، ولم يفلت منه شيء، وجعل الرجل يطرد ما قدر عليه من الإبل، فيذهب بها، ثم تفرقوا واشتد الحر.

فقال قيس بن زهير: يا قوم ، إن القوم قد فرق بينهم المغنم ، فاعطفوا الخيل في آثارهم ، فلم تشعر بنو ذيبان إلا والخيل دوائس – أي يتبع بعضها بعضاً - ، فلم يقاتلهم كبير أحد ، إذ أن همة الرجال من بني ذيبان كانت أن يحرر غنيمته ويمضي بها ، ووضعت بنو عبس فيهم السلاح ، وقتلوا منهم مالك بن سبيع التغلبي سيد غطفان وكثيراً غيره حتى ناشدتهم بنو ذيبان البقية ، وانهزمت ذيبان وحذيفة معهم.

ولم يكن لعبس هم غير حذيفة، فأرسلوا خيلهم مجتهدين في أثره، ثم تبعه قيس بن زهير والربيع بن زياد، وقرواش بن عمرو، وريان بن الأسلع، وشداد بن معاوية وغيرهم، وقال لهم قيس: كأني بالقوم وردوا جفر الهباء ونزلوا فيه، وأنا أعلم أن حذيفة بن بدر إذا احتدمت الوديقة مستنقع في الماء – الوديقة: شدة الحر-.

وكان حذيفة قد استرخى حزام فرسه، فنزل عنه ووضع رجله على حجر مخافة أن يقتص أثره، وعرفوا فرسه فاتبعوه، ومضى حتى استغاث بجفر الهباء وقد اشتد الحر، فرمى بنفسه ومعه حمل بن بدر وجماعة من أصحابه، وقد نزعوا سروجهم وطرحوا سلاحهم، ووقعوا في الماء، وتمعكت دوابهم – أي تمرغت -.

ولما اقترب منهم قيس بن زهير وأصحابه أبصرهم حمل بن بدر فقال لهم: من أبغض الناس أن يقف على رؤوسكم ؟ فقالوا : قيس بن زهير والربيع بن زياد، فقال : هذا قيس بن زهير قد أتاكم ، ولم ينقض كلامه حتى وقف قيس وأصحابه وحالوا بينهم وبين الخيل ، وحمل جنيدب على خيلهم فاطّردها ، واقتحم عمرو بن الأسلع وشداد عليهم في الجند ، وهم ينادون : لبيكم لبيكم ، وقال لهم قيس : كيف رأيتم عاقبة البغي ؟ فقال حذيفة: يا بنى عبس: فأين العقول والأحلام ؟ ناشدتك الله والرحم يا قيس: فضربه أخوه حمل بين كتفيه وقال: (اتق مأثور الكلام).

ثم قال حذيفة لقيس: بنو مالك بمالك، وبنو حمل بذي الصبية ونرد السبق، قال قيس: لبيكم لبيكم، قال حذيفة: لئن قتلتني لا تصلح غطفان بعدها أبداً. فقال قيس: أبعدهم الله ولا أصلحها. ثم إن قرواش بن هني جاء من خلف حذيفة، فقال له بعض أصحابه: احذروا قرواشاً وكان قد رباه، فظن أنه سيشكر ذلك له، قال: خلوا بين قرواش وظهري، فنزع له قرواش بمعلبه – وهو نصل طويل عريض - فقصم به صلبه ، وابتدره الحارث بن زهير وعمرو بن الأسلع فضرباه بسيفهما حتى أجهزا عليه.

وقتل الحارث بن زهير حمل بن بدر، واستبقوا حصن بن حذيفة لصباه.


أيام العرب في الجاهلية ، لمحمد أحمد جاد المولى وصاحباه ، ص 246

شبه جـــزیرۀ عربستان

Saudi Arabia

عربستان شبه جزیره ای است مثلث و پهناور که مجموع مساحت آن حدود سه میلیون کیلومتر مربع یعنی تقریباً شش برابر مساحت فرانسه و ده برابر مساحت کشور ایتالیا و هشتاد برابر مساحت سوئیس است.

شبه جزیرۀ عربستان که آن را «جزیرة العرب» خوانند، مرکز منحصر قوم عرب نیست، بلکه این نژاد در نقاط پراکندۀ آسیا و آفریقا و خاصه در سواحل دریای احمر که یونانی ها آن را «اتیوپیـــا» نامیده اند (اتیوپیا  Ethiopia عبارت بود از: نوبه Naubia – سنار Senaar – کـردوهان  و حبشه  Abyssinia. حبشۀ امروزی در جنوب شـــرقی نوبه واقع است.)، متفرق بوده و سکونت دارند.

جزیرة العرب در جنوب غربی آسیا واقع است. این منطقه از طرف جنوب به خلیج عدن و تنگۀ «باب المندب» و اقیانوس هند و دریای عمان محدود شده است.

(باب المندب یا «دروازۀ اشک و زاری» که تنگه ای است میان عربستان و آفریقا و به توسط همین تنگه دریای احمر و اقیانوس هند به هم متصل می شوند. به خاطر خطری که در این نقطه متوجه کشتیرانی بود، بدین اسم نامیده شد. داخل تنگه جزیرۀ صخره ای است موسوم به «پریم» که انگلیسی ها از سال 1857 آن را تصرف و با توپ آنجا را مستحکم نمودند.)

از طرف مغرب، جزیرة العرب به دریای احمـــر و کانان سوئز «قلـــزم»، و از طرف مشرق به دریای عمان و خلیج فارس و عراق عرب، و از شمال به «بحـرالـــروم» یا دریای مدیترانه (البحر المتوسط) و فلسطین و بحرالمیّت و سوریه و عراق منتهی می شود.

جزیرة العرب از لحاظ جغرافیایی به سه بخش اصلی تقسیم می شود:

یک) بخش مرکزی: که وسیع ترین قسمت است و به «صحـــرای عرب» موسوم است.

دو) بخش شمالی: که «حجـــاز» نام دارد.

سه) بخش جنوبی: که به «یمن» معروف است.

 

بخش مرکزی یا «صحـــرا» نیز خود بر سه بخش منقسم است:

یک- بیابان سماوه یا «بادیة السماوة»:  که امروزه آن را کویر «ربـــع الخـــالی» می خوانند. طبق مآخـذ یونانی و رومی؛ مملکت «نبطی» های قدیم همین منطقه بوده است و مرکز این سامان و پایتخت آنها شهـــری بود که آن را «پتـــرا»  Petra می گفتند.

و اینک این صحرای وسیع سرزمین شنزار و کم آب، تنها در زمستان کمی باران به خود می بیند و اندکی سبز می شود که صحرانشینان اطراف از آن بهره مند می شوند. سمت جنوبی این بیابان کوهستانی است که به «حائل» موسوم است و کوه این نقطـۀ کوهستانی را «جبل طی» گویند.

دو- صحرای جنوب: که زمین آن هموار و ریگزار است. فقط در چند نقطۀ این صحرا مانند «احقـــاف» و «صهیدا» و «دهناء» اندکی نخلستان موجود است.

سه- صحرای حـّـــرات: که انتهای آن از طرف شرق؛ «یثرب» یا مدینۀ کنونی است.

(حرات جمع «حرّة» است. یاقوت حموی در معجم البلدان می نویسد: «حـرّه زمین خشک پر از سنگهای سیاه سوراخ سوراخ چون سنگ پا است.» و بیش از بیست نقطه را که مشهورترین آنها حـّرۀ واقم است، نام می برد. احمد امین در «فجـــرالاسلام» می نویسد: «در آلمان یک نقشۀ جغرافیایی مخصوص حـــرّات در 1882 م. طبع شد.»)

Desert 

حجـــاز:

حجاز میان سرزمین های «نجـــد» و «تهـــامه» واقع است و به همین مناسبت آن را «حجـــاز» که از «حجـــز» به معنای فاصله و حائل است، نامیده اند. حجاز شامل تمامی مناطق واقع بین فلسطین تا بحـــر احمر و از «ایله» تا یمن است.

با اینکه حجاز سرزمینی کوهستانی است، بیابانهای وسیعی دارد که بیشتر ریگزارند. این منطقه از قدیم نقطه ای کم آب و کم حاصل بود.

شهـــرهای مشهور قدیمی حجاز عبارتند از: «مکه» که کعبه و بیت الله الحـــرام یا قبلۀ مسلمین در آنجا واقع است و محل تولد رسول خدا صلوات الله علیه نیز می باشد. و «مدینه» (یثرب قدیم) مدفن رسول خداست و شهـــری است که توسعۀ اسلام از آنجا آغاز شد. و «طائف» و دو بنـــدر دیگر به نامهای «ینبوع» و «جـــدّه».

شهر جدید «ریاض» که پایتخت حکومت سعودی است، و شهرهای کوچک دیگر نوظهور در زمان های بعد پدید آمدند.

سکنۀ حجـــاز غالباً صحرانشین بودند. در عصر حاضر نیز صحرانشین ها در حجاز که به لغت محلی آنها را «بـــدو» می گویند، بیش از شهرنشین ها می باشند.

منطقۀ حجاز سابقۀ تمـــدّنی ندارد. عمده اهمیت حجاز در زمان ظهور اسلام یکی از جهت اقتصادی بود که مبادلات تجاری و صدور و ورود کالاها میان شامات و هندوستان با یمـــن ناگزیر بود از طریق حجاز انجام گیـــرد. و دیگر به خاطر شهـــر مکه بود که بیت الله الحرام یا کعبه (که بعدها مرکز تجمع بت های گوناگون قبائل عرب شده و بصورت بتکده ای بزرگ درآمده بود) در آن واقع بود، و مردم جزیرة العرب برای زیارت به این شهر رفت و آمد می کردند.

سرزمین حجاز بر اثر نداشتن آب و هوای خوب و زمین مرغوب همیشه از تجاوزات دول قوی مصون بود. «دیودور» می نویسد: «دیمیتریوس؛ سردار بزرگ یونانی به قصد تسخیر عربستان به «پتـــرا» و صحرای عرب وارد شد. صحرانشینان آن سامان به او گفتند: ای امیر بزرگ! بی جهت آهنگ تسخیر این سامان کردی، و بیهوده با ما سر جنگ داری. اینجا سرزمین ریگزاری است که فاقد هرگونه نعمت است. ما بدین جهت در این صحرا به سکونت تن در دادیم که می خواهیم آزاد باشیم. تحت فرمان کسی نباشیم. این تحفه های ناچیز را از ما بپذیر و از همین جا بازگرد! که اگر در نبرد بر ما پیروز گردی، این پیروزی هیچ سودی به حالت ندارد. نه اسیران ما برای شما غلامانی فرمانبردار و کاردان خواهند بود! و نه اراضی ما حاصلخیز و نه هوای [سرزمین] ما مطبوع است.»

همین عامل جغرافیایی موجب شد که این سرزمین مورد توجه جهانگشایان بزرگ روزگاران قدیم واقع نشود. «رامسس دوم» در قرن چهاردهم قبل از میلاد و اسکندر مقدونی ( اهل ماکه دونیا) در قرن چهارم قبل از میلاد و «ایلیوس گالوس» (در زمان آگوست امپراطور روم در قرن اول میلادی) و «کوروش کبیر» و «پومپئی» و «تراژان» که دیوانه وار در تسخیر اراضی و بلاد می کوشیدند، از این سامان چشم پوشیدند. لذا تمدن اقوام دیگر بسیار اندک در این سرزمین آمده، و در همان حال ابتدائی خود می زیستند.

 

 

یمـــن:

در جنوب غربی حجاز واقع است. از لحاظ قابل کشت بودن زمین و خوبی آب و هوا به هیچ وجه قابل مقایسه با حجاز نیست و به همین جهت ساکنان این منطقه چنانکه هرودوت؛ مورخ بزرگ یونانی در قرن پنجم قبل از میلاد نقل می کند، از دیرزمان دارای تمدنی درخشان بودند. شهـــر قدیمی «مآرب» که «استرابون»؛ جهانگـــرد رومی نیز در قرن اول قبل از میلاد از آن دیدن کرده، مورد ستایش جملۀ تاریخ نگاران کهن واقع شده است و «ســـدّ مآرب» که هنوز نام مشهور آن بر سر زبانهاست، محصول همان پیشرفت هنری و صنعتی یمانی هاست.

نیز از شهرهای «صنعا» و «عـــدن» و «نجـــران» در یمن واقع اند، در تاریخ وصف ها شده است و آثار شگفت انگیزی که در حفاری های اخیر در قسمت های مختلف یمن مانند «مآرب» و «خربیه» و «حـــرم بلقیس» و «معبـــدماه» به عمل آمده، مندرجات تواریخ کهن را تأئید می کند.

یمن با هندوستان و نقاط دوردست دیگر از قدیم روابط تجارتی داشت که در تاریخ مشروحاً ذکر شده است.

مردم یمن برای سیراب ساختن نقاط بی آب و کم آب، در نقطه ای مناسب از اطراف شهر مآرب سدّی به طول یک فرسخ و به ارتفاعی که تاریخ آن را قریب فرسخ ذکر می کند، بنا کردند، و روزنه هایی برای خروج مقدار معینی آب برای نقاط مختلف بی آب قرار دادند. این سد تا اواسط قرن دوم میـــلادی بر پا بود، ولی مواضعی از آن محتاج مرمت و تعمیر گردید. اما امراء و ملوک مسامحه کردند و در نتیجه سد رو به ویرانی گذاشت. بسیاری از قبایل یمنی خاصّه آنها که در مسیر این دریاچۀ بزرگ مصنوعی بودند، وقتی احساس کردند به زودی این سد خراب می شود، همچنین مردمی که زراعات آنها از آب این سد برخوردار بود، ناامید شده و از یمن مهاجرت کردند. از جملۀ همین مهاجرین متمـــدّن یمنی؛ «قبیلـــۀ غسانی» است که به مشرق شام آمدند و در آنجا حکومت «غسّـــانیان» را تأسیس کردند. «قبیلـــۀ منذر» نیز به عراق عرب رفت و «لخـــم» که از فروع همین قبیله است، در عراق حکومتی تأسیس نمود. دیگر «قبیلـــۀ ازد» است که به طرف عمان رفت و در آن سامان دولتی تشکیل داد. قبائل «اوس» و «خـــزرج» هم به مدینه (یثرب) آمدند و در آن نقطه سکنی گزیدند که دو قبیلۀ نیرومند آن دیار محسوب بودند. «خـــزاعه» نیز به مکّه درآمد و حضارت و شهرنشینی را در قبایل حجازی رایج ساخت.

در اواسط قرن دوم میلادی بالاخره ســـد خراب شد و دریاچۀ مصنوعی با موحش ترین وضعی سرازیر گشت و نقاط معمور را خراب و بی آب و ویران ساخت. این واقعه همان است که به «سیـــل عـرم» شهرت دارد.

پس از این واقعه حکومت یمن رو به ضعف گذاشت و در نهایت هنگام ظهور اسلام، یمن، دست نشانده و مستعمرۀ ایران بود.

در مشرق یمن «حضـــرموت» است که «قبیلـــۀ کنده» در آنجا حکومت می کردند و «یمامه» مرکز حکومت آنها محسوب می شد.

در مشرق حضرموت «ظفـــار» است. ظفار از قدیم مرکز صدور ادویۀ خوراکی، عطریات، و بخور بوده است.

زاویۀ جنوبی یمن را «شبه جـــزیرۀ عمان» تشکیل می دهد که غالباً به اسم پایتخت آن «مسـقط» خوانده می شود.

در شمال غربی عمان یا ساحل غربی خلیج فارس هم ولایت ساحلی «لحســـاء» واقع است که سابقاً به اسم خطۀ «بحـــرین» معروف بود. مرکز این سامان «هجـــر» است که در زمان ظهور اسلام اکثـر سکنۀ آن به آئین مجوس [زرتشتی] بودند و بحـــرین نیز متصل به این نقطه بوده که تا عراق عرب امتداد دارد.

سرزمین «نجـــد» که مناسب ترین زمین عربستان برای زراعت است، وصل به بحرین بوده و به حجاز منتهی می شود.

 

از صفحات ۲۳۰ تا ۲۳۵ کتاب «اسلام و عقائد و آراء بشری یا جاهلیت و اسلام» نگارش: یحیی نوری.

قبـــائل معـروف جزیرة العـــرب

Arab 

علمای انساب عربهای جزیرة العرب را از نسل اسماعیل فرزند ابراهیم خلیل الرحمن و «قحطان» یا «یقطان» می دانند. بدین ترتیب که معتقدند: مردم سرزمین حجاز و اراضی نزدیک به حجاز، همگی از نسل اسماعیل بوده، و مردم یمن و اراضی اطراف یمن از نسل «یقطان» یا «قحطان» اند. ولی محققان معاصر این تقسیم را ناشی از «سفر تکوین» تورات (که محرّف است) دانسته، ارزش علمی برای آن قائل نیستند. لیکن در اینکه «اسماعیل» نیز در سرزمین حجاز، و «قحطان» در اراضی یمن مبداء قبائل و تیره های فراوانی شدند، تردیدی نیست.

اما انتساب تمامی مردم جزیرة العرب به این دو تن باورکردنی نیست. با صرف نظر از ریشۀ نژادی، [مردم] عربستان به دو گروه مشخّص و ممتاز: «حجازی» و «یمانی» مقتسم بودند.

قبایل حجـــازی گاهی «عدنانی» و «نزاری» نیز خوانده می شوند، زیرا نزار و عـــدنان از جمله اجداد آنها بودند.

قبائل «یمانی» نیز گاهی «قحطانی» خوانده می شوند (به علت انتساب به جدّ اعـــلای خود «قحطان»).

مابین حجازیها (که معمولاً در اراضی خشک و لم یزرع حجاز و اطراف آن سکونت داشتند) و یمانی ها (که در سرزمین خاصلخیز یمن می زیستند) هر چند روابط برقرار بود، ولی اکثر اوقات در جنگ و ستیز بودند.

حجازیها که اکثر صحرانشین بودند، با غارت و چپاول و آزادی مفرط و سفاکی خو کرده و یمانی ها نقطۀ مقابل آنها یعنی معمولاً شهرنشین، و خاصه در ایام قبل از خرابی «سد مآرب» مرفّه الحال و ثروتمند بودند. و طبیعی است این دو گروه که در دو محیط مخالف و متضاد زندگی می کردند، کمتر با هم تفاهم و آشتی داشتند.

برخی از قبایل حجازی گاهی به سرزمین یمن مهاجرت کرده و به اراضی سرسبز آن سامان پناه می بردند، و بسیاری از قبایل یمانی پس از خرابی «سد مارب» به نواحی مختلف حجاز از جمله به «یثرب» (مدینة الرسول) مهاجرت نمودند، ولی این مهاجرت ها هرگز از دشمنی دیرینۀ حجازی ها و یمانی ها که در ســـینۀ پدران رشد کرده و به فرزندان منتقل می شد، تخفیفی نداد.

همین دشمنی این دو گروه در آغاز امر به نفع پیامبر اسلام تمام شد؛ مردم مدینه که دو قبیلۀ یمانی «اوس» و «خزرج» نیز از منتفذترین قبیله های آن حدود محسوب و در مدینه به سر می بردند، تقویت و نصرت رسول خدا را در مقابل مخالفین و دشمنانش که قبیلۀ «قریش» و فروع آن باشند، و جملگی حجازی بودند، به عهده گرفتند. هر چند در تعهّد نصرت مردم مدینه اموری دیگر نیز دخالت داشتند.

 

 

تیره ها و قبیله های معروف حجازی:

چنانکه علمای انساب عرب معتقدند؛ حجازی ها نخست به دو شاخۀ اصلی و مهم یا دو قبیلۀ بزرگ منقسم شده است که عبارتند از «ربیعه» و «مضر».

قوم «ربیعه» نیز تحت خود دارای قبائل فراوانی است که مشهورترین آنها عبارتند از:

یک) قبیـــلۀ اسد: که در «وادی الرمّه» و اطراف آن سکنی داشتند.

دو) قبیـــلۀ وائل. و قبائل دیگر... .

قبیلۀ وائل نیز به دو قبیلۀ «بکر» و «تغلب» منقسم است که هریک از بکر و تغلب نیز دارای تیره ها و قبائل فرعی می باشند. میان دو قبیلۀ «بکر» و «تغلب» بر سر قتل «کلیب» سالهای متمادی جنگ های خونین بود که بعدها در باب «حمی» خواهیم دانست. و نزدیک بود به انقراض این دو قبیلۀ بزرگ منتهی شود.

 

 

و امّا «قبیلۀ مضر» - این قبیله نیز در طول زمان شعب فراوانی پیدا کرد که عبارتند از:

یک) قبیـــلۀ قیس: قبیلۀ قیس به حدی در میان قبائل عرب کسب شهرت نمود و موفقیت هایی در جنگ ها و غارات و امور دیگر به دست آورده بود که گاه یمانی ها از تمام حجازی ها به قبیلۀ «قیس» تعبیر می کردند.

قبیلۀ قیس منقسم به تیره ها و قبائلی است که مشهورتر از همه دو قبیلۀ «هوازن» و «غطفان» می باشند.

و «غطفان» نیز به دو قبیلۀ منقسم می شود که عبارتند از: «عبس» و «ذبیان». میان این دو قبیله نیز جنگ های خونینی بود که در «ایام العرب» یا روزهای تاریخی اعراب به «یوم داحس و الغبراء» معروف [شده اند].

دو) قبیلۀ تمیم: دومین شاخۀ مهم قبیلۀ «مضـــر»، تمیم است که در اراضی عراق عرب و بیابان بصره زندگی می کردند.

سه) قبیلۀ هذیل: که در کوهستانهای اطراف مکّه به سر می بردند و در کثرت شعر و تغّـــزل مشهورند.

چهار) قبیلۀ کنانه: این قبیله نیز دارای شاخه ها و تیره هائی است، و بیشتر در جنوب حجاز به سر می بردند. از جمله شاخه های معروف «کنانه» قبیلۀ «قریش» است که بیشترشان در مکه به سر می بردند و بر اثر موقعیت هایی که بدست آوردند، بر تمامی تیره های کنانه و بر بسیاری از قبائل دیگر سیادت داشته و حکومت می کردند.

 

Arab 

یمانی ها:

یمانی ها نیز نخست به دو گروه و قبیـــلۀ اصلی منقسم می شوند که عبارتند از: «کـــهلان» و «حِمیَر».

از قبیلۀ بزرگ کهلان قبائل فراوانی مشتق شده که معروفترین آنها عبارتند از:

یک) قبیلۀ طی: این قبیلۀ بزرگ که خود دارای تیره ها و شاخه هائی است، معمولاً در کوهها و هامون های وسیع «اجا» و «سلمی» که امروز به «جبل شمّـــر» موسوم است، زندگی می کردند.

قبیلۀ طی در میان قبائل عرب و در بیرون عربستان شهرت فراوانی داشت. ایرانی ها و سریانی ها از همۀ قبائل عرب تنها «قبیلۀ طی» را می شناختند. و لذا گاهی از مردم عربستان به «قوم طی» تعبیر می نمودند. حاتم طائی سخاوتمند مشهور نیز از همین قبیله است.

دو) قبیلۀ همـــدان: که در یمن سکونت داشتند و دارای تیره هائی بودند. «حارث همـــدانی» معروف که از اصحاب امیرمؤمنان بوده، از همین قبیله است.

سه) قبیلـــۀ مذحج: اکثر تیره های این قبیله در یمن و برخی نیز مهاجرت کرده و در نقاط مختلف پراکنده شدند. از جمله گروهی از آنها در عراق عرب سکونت گزیدند.

از تیره ها و شاخه های مهم «مذحج»؛ «بنوالحارث» و «بجیله» می باشند که در قسمت شرقی «طائف» می زیستند و هنگام فتـــح عراق عرب همین «بجیله» نقشی عمده داشتند.

چهار) قبیلـــۀ عامله: که خود دارای تیره هائی است.

پنج) قبیلـــۀ جذام: دو قبیلۀ «عامله» و «جذام» به اراضی شامات مهاجرت کردند. قبیلۀ جذام دارای شعب و شاخه های مهمی است که از جمله: «قبیلۀ لخـــم» است. امرا و شاهان عراق از «لخمی» ها بودند و دیگر؛ «قبیلـــۀ کنده» است که در اراضی «حضرموت» سکونت گزیدند و کم کم حکومت آن سامان را از دست «بنی اسد» بدرآورده، شهر «یمامه» را تصرف کردند و حاکم حضرموت شدند.

«امرء القیس کندی» شاعر معروف جاهلیت به همین خاندان منسوب است.

شش) قبیلـــۀ ازد: این قبیله نیز بسیار نیرومند و دارای شاخه های فراوانی است. معروفترین قبائل منشعب از «ازد» عبارتند از:

«قبیلۀ غسانی» (که در مشرق شام سلطنت می کردند و با رومیان متحد بودند و از امپراطوری روم کمک می گرفتند.)

و «قبیلۀ خزاعه» که قبل از قریش در مکّه حکومت می نمودند، و دو قبیلۀ «اوس» و «خزرج» که به مدینه (یثرب) مهاجرت کردند و در آنجا دارای تیره هائی شدند.

 

و اما قبیلـــۀ بزرگ حمیر: که دومین شاخۀ اصلی یمانی ها بود. این قبیله نیز مصدر قبائل و تیره های فراوانی شد که از جملۀ این چند قبیلۀ عمده را باید نام برد:

یک – قبیلۀ قضاعه: که در سرزمین شمالی حجاز سکنی داشتند.

دو – قبیلۀ تنـــوخ: که در اراضی شمالی شامات زندگی می کردند.

سه – قبیلۀ کلب: که در بادیة الشام به سر می بردند.

چهار – قبیلۀ جهینه: که در صحاری حجاز سکونت داشتند.

پنج – قبیلۀ عُـــذرَه: اینها در صحراهای حجاز پراکنده بودند. عذری ها در میان قبائل عرب به پاکبازی و عفاف و تعشّـــق و تغّـــزل معروف بودند.

هر یک از قبائلی که نام بردیم، دارای تیره های فراوانند که به جهت رعایت اختصار از ذکر همۀ آنها صرف نظر شد.

از صفحات ۲۳۷ تا ۲۴۱ کتاب ارجمند «اسلام و عقائد و آراء بشری یا جاهلیت و اسلام» نگارش یحیی نوری. 

تماشاگه راز

Morgh01

(نصیحت لولی)

لولیی با پسر خود ماجرا می کرد که تو هیچ کار نمی کنی وعمـــر در بطالت به سر می بری. چند با تو گویم که معلّـــق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلّـــم کن تا از عمر خود برخوردار شوی. از من نمی شنوی، به خدا که تو را در مدرسه ای اندازم تا از علـــم مرده ریگ ایشان بیاموزی و دانشمنـــد شوی و تا زنده باشی در مذلّت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جای حاصل نتوانی کرد.

*******

(شکرانه حج)

رازی و گیـــلانی و قزوینیی با هم به حج رفتند. قزوینی مفلس بود و ایشان توانگـــر. رازی چون دست در حلقۀ کعبه زد، گفت: «خدایا! به شکرانۀ آن که مرا این جا رسانیدی، «بلبان» و «بنفشه» را از مال خود آزاد کردم.» گیلانی گفت: «بدین شکرانه، «مبارک» و «سنقـــر» را آزاد کردم.» قزوینی چون حلقه بگرفت، گفت: «خدایا! تو می دانی که من نه بلبان دارم نه بنفشه، بدین شکرانه مادر بچه ها را از خود به سه طلاق آزاد کردم!»

 

از: رسالۀ دلگشا (عبید زاکانی)

حجت الاسلام والمسلمین دکتر سیدابوالقاسم نقیبی (از پابگاه انتشارات امیرکبیر)

زندگي‌نامه علمي سيد ابوالقاسم نقيبي

Dr.Naqibi 
سوابق علمي، پژوهشي و اجرايي دكتر سيد ابوالقاسم نقيبي:
سيد ابوالقاسم نقيبي متولد سال 1342 بوده و تحصيلات دانشگاهي خود را در مقطع دكتري در رشته فقه و حقوق خصوصي به انجام رسانده و در درس خارج فقه و اصول از محضر عالماني چون آيات موسوي بجنوردي، مرعشي، رضواني، طاهري خرم آبادي، امامي كاشاني، محقق داماد و مقام معظم رهبري استفاده نموده است وي هم اكنون عضو گروه فقه و حقوق مدرسه عالي مطهري مي‌باشد.

الف) سوابق آموزشي و اجرايي
1- عضو هيأت علمي گروه فقه و حقوق مدرسه عالي شهيد مطهري از سال 1370 تا كنون.
2- معاون پژوهشي مدرسه عالي شهيد مطهري از سال 1376 تا كنون.
3- رئيس كتابخانه و مركز اسناد مدرسه عالي شهيد مطهري ( سپهسالار قديم) از سال 1376 تا كنون.
4- مدير مسئول فصلنامه‌ي رهنمون.
5- عضو شوراي سياست گذاري دبيرستانهاي علوم و معارف اسلامي.
6- مدير انتشارات مدرسه عالي شهيد مطهري.

ب) سوابق پژوهشي
1- كتابها
1-1. التامين بين القانون و الشريعه ( به زبان عربي)، دارالهادي، بيروت، 1425 ق.
1-2. مشخصات كتابخانه‌ي آموزشگاهي رشته علوم و معارف اسلامي ( به زبان فارسي) انتشارات مدرسه عالي شهيد مطهري، 1382.
1-3. فلسفه حج از منظر قرآن كريم، نشر پاتيرام، 1383.
1-4. تصحيح و تكميل فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه مدرسه عالي شهيد مطهري، انتشارات مدرسه عالي شهيد مطهري، 1382.
1-5. « خسارت معنوي در حقوق اسلام، ايران و نظامهاي حقوقي معاصر»، انتشارات اميركبير، 1386.

2- مقالات
2-1. نظريه‌ي جبران خسارت به حقوق معنوي كودك ( در دو شماره) فصلنامه‌ي نداي صادق دانشگاه امام صادق، سال نهم، بهار 83 شماره‌ي 32 و 33.
2-2. مطالعه‌ي تطبيقي مسئوليت‌هاي ناشي از تجاوز به جنبه‌ي معنوي حقوق مالكيت‌هاي ادبي و هنري، فصلنامه‌ي رهنمون، دوره‌ي جديد، سال اول، زمستان 81.
2-3. جبران خسارت به حق معنوي مباني فقهي و حقوقي،فصلنامه‌ي كتابهاي اسلامي، سال دوم، شماره‌ي نهم، تابستان 1381.
2-4. قاعده‌ي الزام و كاربرد آن در حقوق ايران، نشريه‌ي پژوهشكده‌ي خانواده دانشگاه شهيد بهشتي، سال اول، شماره‌ي 1 ، سال 1383.
2-5. بيمه از ديدگاه حقوق تعهدات، فصلنامه‌ي رهنمون ( دوره قديم)، شماره دوم و سوم، زمستان 1371.
2-6. قاعده‌ي امكان و كاربرد آن در زمينه‌ي امور فقهي و حقوقي زنان، فصلنامه‌ي نداي صادق، سال نهم، تابستان و پاييز 83، شماره‌ي 34 و 35.
2-7. نظريات اصالت اراده‌ي باطني و ظاهري در فقه اماميه و در حقوق ايران، برهان و عرفان ( ويژه نامه‌ي فقه و حقوق اسلامي) دانشگاه آزاد اسلامي واحد علوم و تحقيقات، سال دوم، شماره‌ي سوم، بهار 1384.
2-8. مجموعه آثار خطي اديب پيشاوري در كتابخانه مدرسه عالي شهيد مطهري ( سپهسالار سابق)، زندگينامه خدمات علمي و فرهنگي سيد احمد رضوي ( اديب پيشاوري) انجمن آثار و مفاخر فرهنگي (52).
2-9. تصحيح و تكميل فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه مدرسه عالي شهيد مطهري، نشريه‌ي رهنمون، شماره‌هاي 2و3و4و5-6و7-8و9-10.
2-10. قواعد فقه، نشريه‌ي معارف اسلامي سازمان تاليف و برنامه‌ريزي كتب درسي ( وزارت آموزش و پرورش) در شماره‌هاي متعدد.
2-11. حكم غناء از منظر مفسران قرآن كريم، مجله مقام موسيقايي ( در يازده شماره).
2-12. اجزاي پايان نامه و ترتيب منطقي آن، پيام حوزه، سال دهم، تابستان 1382، شماره‌ي 38.
2-13. تحليلي از حكم يا حق بودن حجاب، فصلنامه‌ي نداي صادق، 1386.
2-14. نظريه‌ي جبران خسارت معنوي در حقوق اسلامي، مطالعات اسلامي، 1386.
2-15. مطالعه‌ي تطبيقي حقوق بشر، فصلنامه‌ي مطالعات سياسي زمستان، 1382.
2-16. تاريخچه و ويژگيهاي كتابخانه مركزي و مركز اسناد مدرسه عالي شهيد مطهري، فصلنامه‌ي رهنمون، شماره‌ي 13-14 ، 1385.
2-17. جبران مالي خسارت معنوي در نظريه‌هاي حقوقي،فصلنامه‌ي رهنمون شماره 9-10، 1384 – 1383.
2-18. فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه مدرسه عالي شهيد مطهري (سپهسالار) در زمينه‌ي علم طب، فصلنامه‌ي رهنمون شماره 11-12 ، 1384.

3- جزوات آموزشي
3-1. حقوق اساسي
3-2. تاريخ فقه
3-3. اقتصاد اسلامي
3-4. قواعد فقه عبادي
3-5. اصول فقه
3-6. ادبيات عرب

4- راهنمايي و مشاوره پايان نامه و رساله

4-1. استاد راهنما و مشاور پايان نامه‌ها با عناوين فقهي و حقوقي در مقطع تحصيلات تكميلي ( كارشناسي ارشد و دكتري).


دولت بنی حماد

Book

دولت بنی زیری

Banuziri

المعزلدین الله؛ چهارمین خلیفۀ فاطمی و آخرین آنها در مغرب توانست به یاری دو سردار بزرگ خود؛ جوهـر سیسیـــلی (صقلی) و زیـــری بن مناد صنهاجی، مخالفان دولت را در شمال آفریقا سرکوب کند و حتی بر بازماندگان خوارج چیـــره شود که در سجلماسه سکه به نام خود ضرب کرده بودند.

با حرکت این خلیفۀ فاطمی به مصر، فرزندان زیری بن مناد اعلام استقلال کردند و آفریقیه را از قلمـــرو فاطمیان خارج ساختند.

در برخی منابع تاریخی آمده است که المعزلدین الله وقتی قصد مصر کرد، حکومت مغرب را به جعفر بن علی بن حمدون زناتی پیشنهاد داد، مشروط بر آنکه این سرزمین تابع مصر باشد، اما جعفر بن علی بر استقلال مغرب اصرار داشت.

المعز فاطمی، بلکین بن زیری بن مناد صنهاجی را به عنوان نماینـــدۀ خود در مغرب گذاشت و خود به مصر رفت. بدین ترتیب، آل زیری که در تثبیت حکومت فاطمیان در شمال آفریقا نقش داشتند و شورشهای مهم ضدّفاطمی مانند شورش ابویزید مخلـــد بن کیداد خارجی را خاموش کردند، خود به فرمانروایی این منطقه رسیدند.

المعز، نام «بلکین» را به «یوسف» تبدیل کرد و کنیه اش را ابوالفتح خواند. بدین ترتیب نخستین دولت بربری از قبیـــلۀ صنهاجه شکل گرفت.

دیگر قبیلۀ بزرگ بربر که زناته بود، با بنی زیری از در دشمنی درآمد، این دشمنی بر ضعف فاطمیان در شمال آفریقا افـــزود.

در اوایل قرن پنجم هجری قمری که معزّ بن بادیس صنهاجی از آل زیری قدرت را به دست گرفت، سیادت فاطمیان و علویان در مناطق بازمانده در شمال آفریقا پایان گرفت؛ زیرا این امیر صنهاجی تبعیّت خود را از فاطمیان نقض نمود و مذهب اهل سنّت را رسماَ اعلام کرد.

دولت بنوزیری تونس (آفریقیه) قبل از آنکه رسماً از تبعیّت فاطمی ها بدرآید، خود دچار بحران داخلی (جنگ قدرت) شد و این بحران، توان امارت آنان را بسیار کاهش داد.

با حملۀ اعراب بنوهـــلال و بنوســـلیم، آفریقیه از دست بنوزیری خارج شد و تا نیمۀ قرن پنجم که بنوزیری به کلّی منقرض شد، فقط بر مناطق محدودی از مغرب الادنی سیطره داشت.

 

 

برگرفته از صفحات 63 تا 65 کتاب ارجمند «مقدمه ای بر تاریخ مغرب اسلامی» اثر استاد محقّق دکتر عبدالله ناصری طاهری.