تماشاگه راز
(نصیحت لولی)
لولیی با پسر خود ماجرا می کرد که تو هیچ کار نمی کنی وعمـــر در بطالت به سر می بری. چند با تو گویم که معلّـــق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلّـــم کن تا از عمر خود برخوردار شوی. از من نمی شنوی، به خدا که تو را در مدرسه ای اندازم تا از علـــم مرده ریگ ایشان بیاموزی و دانشمنـــد شوی و تا زنده باشی در مذلّت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جای حاصل نتوانی کرد.
*******
(شکرانه حج)
رازی و گیـــلانی و قزوینیی با هم به حج رفتند. قزوینی مفلس بود و ایشان توانگـــر. رازی چون دست در حلقۀ کعبه زد، گفت: «خدایا! به شکرانۀ آن که مرا این جا رسانیدی، «بلبان» و «بنفشه» را از مال خود آزاد کردم.» گیلانی گفت: «بدین شکرانه، «مبارک» و «سنقـــر» را آزاد کردم.» قزوینی چون حلقه بگرفت، گفت: «خدایا! تو می دانی که من نه بلبان دارم نه بنفشه، بدین شکرانه مادر بچه ها را از خود به سه طلاق آزاد کردم!»
از: رسالۀ دلگشا (عبید زاکانی)
اَلنَّـاسُ ثَلاثَةٌ: فَعَـالِمٌ رَبَّـانِـیٌّ، وَ مُتَعَلِّـمٌ عَلَـی سَبِیلِ نَـجَاةٍ، وَ هَـمَجٌ رَعَـاعٌ أَتبَـاعُ کُلِّ نَاعِـقِ، یَمِیلُونَ مَع کُلِّ رِیح، لَم یَستَضِـیئُوا بِنُورِ العِلمِ، وَ لَم یَلجَأوا إِلَی رُکنٍ وَثِیـقٍ. أمیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام.