شرح احوال و آثار خانم دکتر شیرین بیانی از یک سایت

Dr.Bayani

دكتر شيرين بياني

 

خلاصه: دكتر شيرين بياني، فرزند دكتر خانبابا بياني در يازدهم مرداد ماه سال 1317 در تهران متولد شد. پس از تحصيلات ابتدايي ومتوسطه در سال 1336 وارد دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران شد و در رشته ي تاريخ ادامه تحصيل داد و در دوران تحصيل دانشگاهي، شاگرد اول بود. در سال 1339 موفق به اخذ درجه ي ليسانس از آن دانشگاه شد. در همان سال براي ادامه ي تحصيل به كشور فرانسه رفت و در سال 1341 از دانشگاه سوربن پاريس موفق به اخذ درجه ي دكتراي تاريخ با درجه ي «بسيار عالي» گرديد. خانم بياني در سال 1342 با رتبه ي استادياري تمام وقت وارد كادر آموزشي گروه تاريخ دانشكده ي ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران شد و در سال 1346 به مقام دانشياري ارتقاء يافت. در سال 1353 به مقام استادي «تمام وقت» همان دانشگاه دست يافت و در سال 1373 به رتبه ي پروفسوري «رتبه ي همراه استادي» رسيد. وي هم اينك با رتبه ي 30 استادي به تدريس دوره هاي قرون وسطي و دوران باستاني ايران در گروه آموزشي تاريخ دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران مشغول است. خانم شيرين بياني علاوه بر نگارش چندين كتاب، مقالات زيادي نگاشته است كه در مجلات معتبر داخلي و خارجي به چاپ رسيده است.
گروه: علوم انساني
رشته: تاريخ
گرايش: تاريخ ايران - دوره مغول


والدين و انساب: شيرين بياني، فرزند دكتر خانبابا بياني است كه داراي فعاليت ها و كارهاي ارزنده اي بود كه به چند مورد از آنها اشاره مي كنيم: مؤسس دانشگاه تبريز و توسعه دهنده ي دانشگاه تربيت معلم، استقلال بخشيدن به دانشسراي عالي (تربيت معلم كنوني) عضو شوراي عالي و فرهنگ سابق و تدوين و تنظيم اسناد و مدارك موجود در وزارت خارجه و تاسيس كتابخانه براي وزارت خانه و اهداي كتابهاي خصوصي به آن. دكتر شيرين بياني از جانب مادري، نواده ي ملك المتكلمين مشروطه خواه معروف و شهيد راه آزادي (كه به در باغشاه توسط محمد عليشاه قاجار همراه با ميرزا جهانگير خان صور اسرافيل شهيد گرديد) و دكتر مهدي ملك زاده از بنيان گزاران طب جديد در ايران و صاحب كتاب «تاريخ مشروطيت» و فرزند ملك زاده ي بياني كارشناس معروف باستان شناسي و از بنيان گزاران موزه ي ايران باستان مي باشد. مادر بزرگ دكتر بياني از طرف مادري، خورشيد كلاه ملكزاده بانويي فرهيخته وشاعر بود و عموي ايشان، دكتر مهدي بياني استاد دانشگاه تهران، خوشنويس و بنيانگذار انجمن خوشنويسي ايران است. خواهر دكتر بياني، سوسن بياني (داراي دكتري رشته باستان شناسي و مشغول تدريس در دانشگاه تهران)است.


خاطرات کودکي: دوران كودكي شيرين بياني در بهترين و آرام ترين شرايط ممكن خانوادگي سپري گرديد در محيطي آكنده از مهر و محبت ،صفا، يك رنگي و عشق به ايران و ايراني و همه انسانها. احترام به سنت ها ي ملي و مذهبي و اصول مذهبي، احترام و دستگيري از طبقه غير مرفه جامعه كه اين اصول در تدوين شخصيت او بسيار موثر بوده است. افراد خانواده همه فرهنگي، اهل ذوق و هنر و داراي تاليفات متعدد بوده اند، كه اين شرايط خانوادگي نيز در سوق دادن او بسوي دانش و دانشگاه تاثير بسياري داشته است. شيرين بياني در اين باره مي گويد: يكي از بهترين خاطرات كودكي ام، در هفت سالگي همراه خواهرم در حياط خانه به بازي مشغول بودم. پدرم با كيفي و بغلي پر از كتاب از دانشگاه به خانه باز گشت. من بسوي او دويدم و سلام كردم. او مرا در ميان كتابها در آغوش گرفت و بوسيد. من در آن لحظه با خود گفتم: "منهم استاد دانشگاه مي شوم و هروز با بغلي و كيفي پر از كتاب به خانه باز مي گردم.من مانند پدرم تاريخ خواهم خواند و مانند او استاد خواهم شد "  و چنين هم شد. من از هفت سالگي در آغوش پدر راه زندگي ام را يافتم و با راهنمايي هاي مادر، پدر و مادر بزرگ و پدر بزرگم، همه ارزنده و انسان ساز بودند، بدون كوچكترين ترديد و تزلزل تاكنون همين را ادامه دادم. دكتر بياني در خانواده اي بزرگ در خيابان ويلا تهران كوچه شيرين زندگي ميكرد. بنا به گفته هاي ايشان: در خانه از صبح باز بود و دوستان و آشنايان در رفت و آمد بودند. دراين خانه پدر بزرگ و مادر بزرگ رياست آن را بر عهده داشتند. بيشتر رفت و آمد ها براي ملاقات پدر بزرگ (دكتر مهدي ملكزاده) بود.


اوضاع اجتماعي و شرايط زندگي: شيرين بياني در خانواده اي فرهيخته و ارجمند متولد شد و دوران كودكي بسيار پرباري را در يك محيط گرم خانوادگي، توام با محبت و دانش سپري نمود. در خانواده او را با نواميس زندگي چون شرافت و كرامت انساني، علم دوستي، پاكدامني، وطن پرستي و هم وطن دوستي و محبت انساني آشنا كرده و دينداري را به او آموختند.


تحصيلات رسمي و حرفه اي: شيرين بياني تحصيلات ابتدايي را در مدرسه منوچهري و متوسطه را در دبيرستان هاي ژاندارك و انوشيروان دادگر به انجام رسانيد. در سال 1336 در دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران در رشته ي تاريخ به تحصيل ادامه داد و در دوران تحصيل دانشگاهي ، شاگرد اول بود. در سال 1339 موفق به اخذ درجه ي ليسانس از آن دانشگاه شد. در همان سال براي ادامه ي تحصيل به كشور فرانسه رفت و در سال 1341 در دانشگاه سوربن پاريس در رشته ي دكتراي تاريخ تحصيل و موفق به اخذ درجه ي دكتراي تاريخ با درجه ي «بسيار عالي» گرديد.


خاطرات و وقايع تحصيل: مهم ترين وقايع دوران تحصيل شيرين بياني، نصب مجسمه ي ملك المتكلمين نياي مادري شان در ميدان «حسن آباد» بود كه نام اين ميدان به ميدان «ملك المتكلمين» تغيير يافت. همچنين خاطره ي ديگر خانم بياني، شاگرد اول شدن در كلاس ششم ادبي در مدرسه انوشيروان دادگر و كل دبيرستان هاي تهران بود. شيرين از ابتدا تا انتهاي دوران تحصيل در علم رياضي ضعيف و در ادبيات قوي بود. خاطرات تلخ او گاه در كلاسهاي رياضي است و خاطرات شيرين از كلاسهاي ادبي، كه سرانجام نيز در رشته ادبي شاگرد اول بود. يكي از خاطرات جالب شيرين در كلاسهايیست كه معلمان او را بسيار با فراست و هوشيار مي دانستند و احترام خاصي برايش قائل بودند در حاليكه معلمان رياضي، با وجود نامي كه در دبيرستان داشت، و همه اورا مي شناختند، چندان توجهي به او نداشتند که البته حق هم داشتند. و در حين تحصيل در دانشگاه به دليل استادي پدر، همه او را مي شناختند و بهمين دليل شيرين مي بايست خوب درس بخواند و خوب رفتار كند كه چنين هم مي كرد.


فعاليتهاي ضمن تحصيل: شيرين بياني ضمن تحصيل فعاليت هاي همچون به تكميل زبان فرانسه، مطالعه كتابهايي غير درسي و ورزش مي پرداخت. و دردبستان و دبيرستان او را به عنوان سرپرست انجمن نيكوكاري مدرسه انتخاب مي كردند.
استادان و مربيان: ازجمله استادان شيرين بياني مي توان به پدر ايشان دكتر خانبابا بياني، عموي ايشان دكتر مهدي بياني، علي اصغر شميم و دكتر محمدحسن گنجي اشاره نمود.


هم دوره اي ها و همکاران: همدوره ايهاي شيرين بياني اغلب قريب به اتفاق فرهنگي و بخصوص دبير هستند.


همسر و فرزندان: شيرين بياني، همسر دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن نويسنده ي معروف معاصر و استاد دانشگاه تهران است كه در سال 1343 با وي ازدواج كرد است.ايشان داراي دو فرزند پسر به نام هاي رامين ، متخصص تغذيه طبي و مهران ، متخصص محيط زيست و مسائل آب مي باشند كه پس از گذراندن تحصيلات در سوئيس و آمريكا به ايران بازگشته و مشغول به كار شده اند. آنها كه در محيطي فرهنگي و سالم پرورش يافته اند علم و انسانيت را ارج مي نهند و در اين راستا كوشا مي باشند.


وقايع ميانسالي: شيرين بياني در دوره اي زندگي مي كند كه بيش از هر زمان ديگر داراي فراز و نشيب بوده و هست. دنيا در تحولي شگرف و سريع بسر مي برد كه بخصوص اين سرعت، در تاريخ بي نظير است و او شاهد اين دگرگوني هاست. و اين وقايع و ماجراهاي جهاني و داخلي در گسترش افق ديد او از جهت نگرش تاريخي، اهميت بسزايي دارد.


مشاغل و سمتهاي مورد تصدي: شيرين بياني در طول چهل و سه سال فعاليت علمي خود بلافاصله از اتمام تحصيلات در سال 1342 با رتبه استاد ياري در دانشگاه تهران آغاز كرد. هيچ مسئوليتي بجز تدريس در گروه تارخ دانشگاه تهران نداشته است. وي در سال 1346 به رتبه دانشياري و در سال 1353 به درجه استاد تمام وقت نائل آمد. و در سال 1373 به رتبه ي پروفسوري «رتبه ي همراه استادي» رسيد. وي هم اينك با رتبه ي 30 استادي به تدريس دوره هاي قرون وسطي و دوران باستاني ايران در گروه آموزشي تاريخ دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران مشغول است.


فعاليتهاي آموزشي: تدريس در دوره هاي كارشناسي ،كارشناسي رشد و دكتري در گروه تارخ دانشگاه تهران. عناوين دروس آموزشي ارائه شده توسط شيرين بياني: كارشناسي : • تاريخ ايران دردوره سلوكي واشكاني • تاريخ ايران ازمغولتا كارشناسي ارشد : • بررسي ومطاله انتقادي اديان ايران با • تاريخ تحولات سياسي ومناسبات فرهنگيوتمدني ايران واسلام • تاريخ تمدن وفرهنگ اسلامي • نقدوبررسي ايران باستان • نقدوبررسي تاريخ مغول تيمورحك دكتري: • بررسي وتحليل اسنادارشيوي وكتاب • تاريخ اجتماعي ايران • تحول سياسي اجتماعي بعدازاسلام • مناسبات ايران باستان • هنرهاوصنايع ايران بعدازاسلام
مراکزي که فرد از بانيان آن به شمار مي آيد : شيرين بياني درتاسيس كتابخانه ملي شهر ندوشن يـــــزد فعاليت مستمري از خود نشان داده است. وي همچنين به مراكز درماني نيز كمك مي كند.


ساير فعاليتها و برنامه هاي روزمره: شيرين بياني بر اين باور است كه هر زن ابتدا مي بايست به خانه و خانواده بپردازد. چون وي معتقد است كه بزرگترين مسئوليت يك زن تربيت فرزندان نيك براي تحويل دادن به جامعه، ترتيب امور همسر براي آمادگي وي در پيشبرد كارهايش است. خانم شيرين بياني علاوه بر امورات زندگي به نگارش چندين كتاب، مقالات زيادي نگاشته است كه در مجلات معتبر داخلي و خارجي چون مجلات: يغما، راهنماي كتاب، بررسي هاي تاريخي، هستي و ايرانيكا ( چاپ دانمارك ) به چاپ رسيده است. او گذشته از اينها، سخنراني چيره دست نيز هست و در مجامع بين المللي علمي از قبيل: كنگره ي بين المللي خواجه رشيدالدين فضل الله همداني، كنگره ي بين المللي بيهقي، مطالعات ايران شناسي و ازاين قبيل به سخنراني هايي پرداخته كه در مجموعه هاي وابسته به كنگره ها و مجلات معتبر به چاپ رسيده است. او در پيگيري پژوهش هاي علمي خود به كشورهاي فرانسه، انگليس، سوئيس، ايتاليا، يونان، بلغارستان، لهستان، اسپانيا، پرتغال، آلمان، تركيه، مصر، كويت، هندوستان، چين، اردن، عراق، امارات متحده عربي و آمريكا سفر كرده و هربار با ره آوردهاي سودمندي به وطن بازگشته است.


همفکران فرد: مولانا جلال الدين رومي بلخي در روشنفكري زندگي شيرين بياني تاثير داشته است. همچنين پدر و مادر و در بسياري موارد همسر وي، همفكران او بوده و هستند.


آرا و گرايشهاي خاص: درباره گرايش شيرين بياني مي توان گفت كه به عرفان گرايش دارد. بدين گونه او اعتقاد دارد كه بايد بسوي كمال گام برداشت.خودشناسي را ضروري مي داند و دانش را چراغ فرا راه.عشق را ملاط همه اموز زندگي مي داند و انسان را بي عشق نمي تواند تصور كند.در توضيحي افزون تر ،شيرين بياني معتقد است كه سنت هاي ايراني را با تطبيق با وضع در روز مي بايست ارج نهاد و بكار گرفت و مدرنيته را با گزينشي صحيح و مطابق با فرهنگ و تمدن ايراني به آن پيوند داد.دقت در انتخاب هر دو كاري دقيق و سخت است كه همواره خانواده اش به پيروي از آنان در اين راه اقدام كرده اند و به نتيجه اي مطلوب رسيده اند.


جوائز و نشانها: شيرين بياني به اخذ متجاوز از ده لوح تقدير از مراكز علمي - فرهنگي و دانشگاهي نائل آمده است. مهمترين آنها لوح تقدير از انجمن آثار و مفاخر فرهنگي ايران مي باشد(سال 1382). و همچنين لوح هاي تقديري بمناسبت انتخاب كتاب "دين و دولت در ايران عهد مغول" تاليف وي به عنوان كتاب نمونه سال جمهوري اسلامي ايران در سال (دوره پانزدهم كتاب سال)1375، لوح تقدير براي انتخاب كتاب او به عنوان كتاب سال دانشگاه تهران در رشته علوم انساني در سال 1375 در يافت كرده است و همچنين در اين راستا موفق به دريافت لوح تقدير به همراه50 سكه بهار آزادي گرديد كه جايزه ي نقدي آن به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي اهداء شد تا كمكي براي تأسيس كتابخانه ملي شهر ندوشن يزد باشد.


چگونگي عرضه آثار: شيرين بياني حدود 35 مقاله نگاشته است كه يا به صورت كتاب و مجموعه به چاپ رسيده و يا زير چاپ است. و قبل از آن در مجلات معتبر داخلي و تعداد اندكي در مجلات معتبر خارجي انتشار يافته است. مقالات ارائه شده در همايشها • بياني شيرين ,"بابا طاهر از اقطاب فرقه قلندريه ",كنگره بزرگداشت بابا طاهر ,همدان /.ايران ,02-,فروردين,1379 • بياني شيرين ,"پيوند ادبيات و تاريخ در ايران ",كنگره زبان فارسي,شيراز /ايران ,02-,فروردين,1379 • بياني شيرين ,"فرقه قلندريه در دوره ايلخاني",كنگره بين المللي مغول شناسي,تهران/ايران ,01-,فروردين,1376 • بياني شيرين ,"هويت ايراني از خلال بوستان سعدي",كنگره هويت ايراني,لندن /انگليس ,01-,فروردين,1376 • بياني شيرين ,"زن در تاريخ بيهقي",كنگره بين المللي بزرگداشت ابوالفضل بيهقي,مشهد /ايران ,01-,فروردين,1349 • بياني شيرين ,"بررسي اوضاع اجتماعي ايران از خلال جامع التواريخ رشيدي",كنگره بين المللي خواجه رشيد الدين فضل االله همداني,تهران /ايران ,01-,فروردين,1348

 

--------------------------------------------------------------------------------
آثار :
    1  ايران در برخورد با مغول
      ويژگي اثر : از انتشارات كتابخانه ي طهوري در سال 1353 .
2  پنجره اي بسوي تاريخ
      ويژگي اثر : مجموعه شانزده مقاله - انتشارات اساطير -در دست چاپ
3  تاريخ آل جلاير
      ويژگي اثر: از انتشارات دانشگاه تهران در سال 1343- اين كتاب به زبان فرانسه و رساله دكتري وي بوده است كه در دانشگاه سوربن پاريس از آن دفاع شده است و بعد ها توسط خود وي به فارسي برگردانده شده است.اين اثر بزبان قزاقي نيز ترجمه شده است
4  تاريخ ايران باستان ( دوره ي سلوكي و اشكاني )
      ويژگي اثر: از سري تأليفات زير چاپ.
5  تاريخ ايران باستان از ورود آريايي ها تا سقوط هخامنشيان
      ويژگي اثر: از سري تأليفات زير چاپ.
6  تاريخ ايلخانان
      ويژگي اثر : از سري تأليفات زير چاپ.
7  ترجمه ي كتا ب تاريخ سري مغولان
      ويژگي اثر : تأليف : چائويي شه ، از انتشارات دانشگاه تهران در سال 1350 -اولين منبع درباره تاريخ مغول و چنگيز خان است كه 13 سال پس از در گذشت اين خان تدوين شده است . و اصل آن بزبان چيني بوده است.
8  ترجمه ي كتاب تاريخ عيلام
      ويژگي اثر : تأليف : پير آميه ، از انتشارات دانشگاه تهران در سال 1349 .
9  ترجمه ي كتاب چنگيزخان
      ويژگي اثر : تأليف : ولاديمير تسف ، از انتشارات اساطير در سال 1363 .
10  ترجمه ي كتاب نظام اجتماعي مغولان
      ويژگي اثر : تأليف : ولاديمير تسف - انتشارات بنگاه ترجم و نشر كتاب - تهران 1346
11  ترجمه ي كتاب نظام اجتماعي مغولان ؛ فئوداليسم خانه به دوشي
      ويژگي اثر : تأليف : ولاديمير تسف ، از انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب در سال 1346 .
12  ترجمه ي مهمانخانه ي آنژگارين
      ويژگي اثر : تأليف : دسكور.كتاب داستان براي نوجوانان و جوانان در سال 1332- اين اثر شيرين بياني هنگامي كه پانزده سال داشت ترجمه گرديد و بكوشش پدرش خانبابا به چاپ رسيد .دكتر ناتل خانلري مقدمه اي بر آن نگاشت.
13  تيسفون و بغداد در گذر تاريخ
      ويژگي اثر : تاليف,انتشارات جامي ,1377
14  دين و دولت در ايران عهد مغول
      ويژگي اثر: مجموعه اي مشتمل بر سه جلد از انتشارات مركز نشر دانشگاهي در سال 1367 ، 1371 و 1375 - برنده جايزه بهترين كتاب سال جمهوري اسلامي ايران در دوره پانزدهم كتاب سال در رشته علوم انساني و اخذ لوح تقدير بسال 1375 و برنده جايزه بهترين كتاب سال دانشگاه تهران در رشته علوم انساني در سال 1375. آشنايي با كتاب: «دين و دولت در ايران عهد مغول»: دين و دولت در ايران عهد مغول؛ شيرين بياني؛ تهران: مركز دانشگاهي، 3ج، جلد سوم، 1375. دوران فرمانروايي ايلخانان مغول در ايران را مي توان يكي از شگفت انگيزترين و پُرتحرك ترين ادوار اين كشور به شمار آورد. در اين عهد است كه درخت فتوحات چنگيزي به بار مي نشيند و براي بازماندگانش ثمري شيرين مي دهد، ولي اين لقم? گلوگير به سختي قابل بلعيدن بود. در طول زندگي حكومت ايلخاني، پيوسته دو تلاش متقابل و در ضمن خستگي ناپذير از جانب حكومت و مردم مشاهده مي شود. از يك سو، تلاش حكومت براي تحكيم هرچه بيشتر مباني قدرت و قبولاندن آن به اتباع ايراني و از سوي ديگر تلاش مردم در جهت كمر راست كردن و تجديد حيات خويش. به بيان نويسند? كتاب، پيوستگي دين و دولت در دورانهاي گوناگون تاريخ ايران به چشم مي خورد. اين پيوستگي كه ريشه در قبل از اسلام دارد، با ورود اسلام و به ويژه در دور? صفوي به اوج رسيده، در نتيجه دين آميخته شده با فرهنگ ملي، مجموع معتقدات ايران را در برمي گرفت. از اين رو، مغولان در هجوم به ايران و فتح آن با معتقدات مردم روبه رو بوده اند كه مي بايست يا آن را ريشه كن كنند يا با آن كنار آيند و اين نبردي بود كه تا زمان اسلام آوردن حكومت مغولي مستقر در ايران، همچنان ادامه داشت. اين موضوع خاص و مهم، محتواي كتاب نويسنده را تشكيل مي دهد كه 3 جلد را شامل مي شود. در جلد اول رويارويي دو طرز تفكر و دو فرهنگ ناهمگون و نابرابر (غالب و مغلوب) روشن مي شود. ادام? اين نبرد و نفوذ و حضور ايرانيان در امور ديواني و ادار? كشور مطالب جلد دوم را در برمي گيرد. در جلد سوم نيز مسائل سياست خارجي حكومت ايلخاني در مرزهاي شرقي و مرزهاي غربي ايران در روزگاراني مطرح شده كه جهان اسلام از سويي در رويارويي با عنصر بيگان? مغول و از سوي ديگر در تكاپوي رهايي از تتم? جنگهاي صليبي با جهان غرب است.
15  زن در ايران عصر مغول
      ويژگي اثر : از انتشارات دانشگاه تهران در سال1352 .
16  شامگاه اشكانيان و بامداد ساسانيان
      ويژگي اثر : از انتشارات دانشگاه تهران در سال 1355 .
17  كرمساز دوصد كيش
      ويژگي اثر : درباره مولانا جلال الدين _انتشارات جامي -تهران 1382
18  مجموعه مقالات
      ويژگي اثر : از سري تأليفات زير چاپ.
19  مغولان و حكومت ايلخاني در ايران
      ويژگي اثر : انتشارات سمت - تهران 1379
20  هشت مقاله در زمينه ي تاريخ
      ويژگي اثر : از انتشارات توس در سال 1352 .

 

ابوموسی اشعری

مروري بر زندگي ابوموسي اشعري (م 44)

 

مقاله اي که در پي خواهد آمد مروري است بر زندگي ابوموسي اشعري اين رجل سياسي جنجالي تاريخ اسلام که در ميان ما بيش از همه به مواضع نادرست و زشتش در جريان حکميت شناخته شده است. اين نوشته به سبک دايره المعارفي نوشته شده و به همين دليل منابع در داخل پرانتز و در داخل متن آمده است. مشخصات اين منابع در انتهاي مقاله درج شده است.

 

 

 

نامش عبد الله بن قيس بن سُليم (نام و نسب کامل وى و اختلافات در آن را بنگريد: ابن سعد، 78/4؛ کلبى، 369/1؛ ابن عبد البر، 326/4) از اشعريان يمن است.مادرش ظَبيَه دختر وهْب است که اسلام پذيرفت و در مدينه درگذشت(ابن سعد، 78/4).

ابو موسى مردى کوته قامت، لاغر اندام و کوسه بود(ابن سعد، 86/4).  صداى دلکشى داشت و رسول خدا(ص) صداى نيکوى وى را ستود و آن رامانند صداى نى‏هاى آل داود(ع) دانست(ابن سعد، 80/4؛ عبد الرزاق، 485/2). صداى نيکوى او در نماز جماعت مأمومين را به تعجب وامى‏داشت (ابن‏سعد، 81/4 و رک :ابن ابى شيبه، 154/7)، حتى همسران رسول خدا(ص) مشتاق شنيدن آواى خوش قرائت نماز وى بودند(ابن سعد، 81/4؛ ابن عساکر،50/32؛ اين گزارش براى زنان خود ابو موسى نيز نقل شده است، ابن عساکر، 84/32). رسول خدا(ص) او را با القاب بلندى مانند سالار سوارکاران (= سيدالفوارس( ستود )ابن سعد، 80/4). در برابر گزارش‏هاى ياد شده برخى اخبار از موقعيت نامناسب ابو موسى نزد رسول خدا(ص) حکايت دارد. بر اساس‏گزارشى، عمار، شاهد لعن ابوموسى از سوى رسول خدا(ص) بوده است. اما ابو موسى مى‏گفت پيامبر (ص) براى وى استغفار کرده است(ابن عساکر،93/32؛ در اين گزارش احتمال جابجا شدن نام پيامبر(ص) با امام على(ع) وجود دارد). در گزارش منحصر به فرد ديگرى، ابو موسى توسط حذيفه بن يمان که‏در ميان صحابه به شناختن منافقان شهره بود، به عنوان منافق قلمداد شده است (فسوى، 771/2).چنان که کتب شيعى وى را يکى از چهارده نفرى‏دانسته‏اند که در جنگ تبوک قصد رماندن شتر رسول خدا(ص) را داشته‏اند (صدوق،499 و رک: طبرى شيعى، 157؛ بياضى، 247/3؛ براى اطلاع از نقل‏ديگرى از اين خبر که در آن تصريحى به نفاق ابو موسى نشده بنگريد: ابن ابى شيبه، 588/8). گزارش‏هاى دسته دوم را مى‏توان ناشى از ناخرسندى عده‏اى ازمواضع بعدى ابو موسى به ويژه در دوره امام على(ع) ارزيابى کرد.

#

ويژگى‏هاى اخلاقى: ابو موسى به مسائل ظاهرى شرع پايبند بود و مى‏گفت اگر دوسال خراج عراق را در برابر نوشيدن شرابى بدو دهند چنين نخواهد کرد(ابن‏سعد، 82/4). او مردم را به گريستن سفارش مى‏کرد(ابن سعد، 82/4). به وعده‏هاى خود پايبند بود (ابن سعد، 83/4). ابو موسى هنگام خواب شلوارکى(سراويل، تبّان) مى‏پوشيد تا مبادا عورتش ناخواسته نمايان شود(ابن سعد، 83/4؛ بغوى، 44/4؛ابن عساکر، 90/32). وى در خانه تاريک هنگام غسل کردن‏براى حياء از پروردگار خم مى‏شد (ابن سعد، 85/4؛ ابن عساکر، 90/32). او همچنين از افرادى که بدون لنگ در آب ظاهر مى‏شدند، متعجب بود(ابن‏سعد، 85/4؛ برجلانى، 44).

گفته شده در سخن گفتن دقيق بود و خطا نمى‏کرد و سخنان صائب وى تشبيه به کار قصابى مى‏شد که دقيقا استخوانها را از مفاصل جدا مى‏کرد(ابن سعد،83/4). تأکيد بر اين ويژگى مى‏توانست براى پوشاندن موضع‏گيرى نادرست او در آستانه جنگ جمل و سفارش به کناره‏گيرى مردم و همچنين موضع‏وى در حادثه تحکيم باشد(به ادامه مقاله بنگريد). او در دشوارى‏ها استوار بود، يک بار که طاعونى در شهر شيوع يافت از او خواستند که از شهر بيرون‏رود، اما وى نپذيرفت (ابن سعد، 83/4).

 

علم و دانش : ابو موسى در دانش قضا تبحر داشت و سفارش‏هاى قضايى وى را عمر تأييد مى‏کرد(ابن سعد، 85/4). عمر به او در باره شيوه قضاوت نامه‏اى‏بلند نوشت و پاره‏اى از اصول قضا را بر شمرد)بلاذرى، انساب، 389/10؛ ابن عساکر، 71/32). شعبى قاضيان را چهار نفر دانسته که عبارتند از امام على(ع)، عمر، ابوموسى و زيد بن ثابت(ابو نعيم، 1751/4؛ ابن عساکر، 63/32). ابو موسى به جهت آشنايى با مسائل قضاو قضاوت، براى برهه‏اى در زمان‏عثمان منصب قضاوت کوفه را عهده دار شد. علاوه بر قضاوت، از ابوموسى به عنوان يکى از فقهاى اصحاب رسول خدا(ص) نام برده شده است که درمسجد پيامبر(ص) به سئوالات فقهى پاسخ مى‏گفته‏اند(ابو نعيم، 1751/4). يعقوبى (177،161،122/2) وى را به عنوان يکى از فقهاى دوران‏پيامبر(ص)، عمر و عثمان ذکر مى‏کند. از او در کنار افرادى مانند ابن مسعود و زيد بن ثابت به عنوان يکى از اصحاب فتوى نام برده شده است(بلاذرى،انساب، 214/11). #

دانش ديگرى که ابو موسى در آن فعال بود، دانش قرآن و قرآئت آن بود. ابو موسى پيش از يکى شدن مصاحف براى خود مصحفى داشت که معمول‏اهل يمن از آن پيروى کرده و مصحف وى را معتبر مى‏دانستند. هنگامى که مصحف ارسالى عثمان نزد ابوموسى آمد، اجازه نداد اضافات نسخه خودش‏حذف گردد و تنها درخواست کرد، اضافات نسخه عثمان بر مصحف وى افزوده شود(ابن شبه، 998/3 و رک: سجستانى، 70).

ابو موسى بر اساس دستور عمر، مخالف نوشتن حديث بود و چون حديث وى را نوشتند، تقاضا کرد که محو شود (ابن سعد، 84/4؛ بغوى، 43/4). وى‏در ميان اصحاب رسول خدا(ص) شيفته عبد الله بن مسعود بود و مجالست با او در يک جلسه را پرفايده‏تر از يک سال کار مى‏دانست (فسوى، 547/2).او علم ابن مسعود به قرآن را مى‏ستود (بلاذرى،انساب، 213/11).

 

عصر رسول خدا(ص): در اين که ابو موسى چگونه و در چه زمانى‏اسلام آورد اختلاف است. بر اساس برخى گزارش‏هاى تأييدنشده وى هنگامى که رسول خدا(ص) در مکه بود به آنجا آمد.ابتدا با تيره‏اى از قريش هم پيمان شد. سپس اسلام را پذيرفت ودر سال پنجم بعثت به حبشه هجرت کرد. روايت ابو برده فرزندابو موسى حاکى از آن است که رسول خدا(ص) به ابوموسى وهمراهان امر کرده است که همراه جعفر به حبشه مهاجرت کنند(ابن سعد، 79/4). بنابر نظر ابن سعد (79/4) اين گزارش‏مخدوش است زيرا هيچ يک از سيره نگاران نخستين مانندموسى بن عقبه، ابن اسحاق(براى اطلاع از نظر ابن اسحاق به ادامه‏مقاله بنگريد) و ابو معشر که فهرستى از مهاجران حبشه تنظيم‏کرده‏اند، ابو موسى را از مهاجران به حبشه ندانسته‏اند. علاوه براين با توجه به سن و سال وفات ابو موسى که در حدود سال 50در 63 سالگى رخ داد قاعدتا در سال پنجم بعثت وى کودکى 5ساله بوده است. بنابر اين اگر گزارش‏هاى زمانىِ مربوط به وى‏صحيح باشد، بايد زمان اسلام وى را متأخرتر دانست وگزارش‏هاى ديگرى مانند هم پيمانى با سعيد بن عاص و هجرت‏به حبشه را از اصل باطل دانست.

اما گزارش‏هاى ديگر نه ابو موسى را از مهاجران حبشه دانسته ونه هم پيمانى وى با قريش را صحيح مى‏داند. بر اساس اين‏گزارش وى در مکه اسلام پذيرفت و از مسلمانان قديمى است(اين گزارش در صورتى که وفات وى را قبل از سال 50 و در سال 42بدانيم قابل پذيرش است زيرا در اين صورت وى هنگام پذيرش اسلام‏حدودا پانزده سال داشته است). او پس از پذيرش اسلام به سوى‏قبيله خود رفت و آنان را به اسلام خواند. سال‏ها بعد هنگامى که‏رسول خدا(ص) در مدينه بود با همراهانى از قبيله خود خدمت‏رسول خدا(ص) آمد. ابو موسى و اشعريان که حدود پنجاه وچند نفر بودند براى آمدن خدمت رسول خدا(ص) مسير درياى‏سرخ را انتخاب کردند، کشتى آنان دچار طوفان شد و آنان را به‏سرزمين حبشه کشاند. اين حادثه مصادف با مراجعتِ مهاجران‏باقيمانده در حبشه به مدينه بود. اشعريان همراه آنان شدند وهمگى به مدينه باز گشتند. همراهى اشعريان با مهاجران حبشه‏در بازگشت، برخى سيره نگاران را به اشتباه انداخته و گمان‏کرده‏اند، ابو موسى از مهاجران به حبشه بوده است (ابن عبد البر،327/4). از جمله اين افراد، ابن اسحاق است که وى را ازمهاجران به حبشه و از هم پيمانان آل عُتبه بن ربيعه از بنى عبدشمس دانسته است (ابن هشام، 347/1). ابن اسحاق در گزارش‏بازگشت مهاجران از حبشه در سال هفتم مجددا از وى ياد کرده وابو موسى را جزو همراهان جعفر بن ابى طالب دانسته است (ابن‏هشام، 4/4). با اين که ابن اسحاق به صراحت وى را از مهاجران‏به حبشه دانسته است اما سيره نگاران و تراجم نويسان (ابن‏سعد، 79/4؛ ابن حجر، 181/4) گفته‏اند که ابن اسحاق وى را ازمهاجران به حبشه ندانسته است. منشأ اوليه اين اشتباه مشخص‏نيست اما منابع بعدى بدون مراجعه به اصل سيره ابن اسحاق بااتکا بر آنچه منابع بعدى گفته‏اند، چنين گزارشى را نقل کرده‏اند.#

ابو موسى خود نيز ادعا کرده که رسول خدا(ص) از غنائم خيبربه اشعريان و مهاجران حبشه داده است (ابن اثير، 300/6). حتى‏اگر اين ادعاى ابو موسى را بپذيريم دلالتى بر هجرت وى به‏حبشه نمى‏کند زيرا، اين پرداخت هديه‏اى از طرف رسول‏خدا(ص) بوده است که احتمالا به همه اشعريان و مهاجران به‏حبشه تعلق گرفته است.

ابو موسى به احتمال پس از آمدن به مدينه در سال هفتم درهمانجا ماندگار شد و به يمن برنگشت. بر اساس گزارش‏ها،اولين فرزند ابو موسى در مدينه متولد شد. او فرزند را نزد رسول‏خدا(ص) آورد. آن حضرت وى را ابراهيم ناميد و با خرما کام(حنّکه بتمرة) او را برداشت(ابن سعد، 80/4).

از ابو موسى روايتى در باره غزوه ذات الرقاع نقل مى‏شود که‏بيانگر حضور وى در اين غزوه است (ابن عساکر، 35/32). امااين غزوه در سال چهارم هجرى رخ داده (واقدى، 3954/1) وابو موسى در اين غزوه شرکت نداشت؛ زيرا حضور وى در مدينه‏پيش از سال هفتم منتفى است. پيداست که در اين موارد دست‏هايى در کار بوده تا فضايلى را براى ابو موسى دست و پا کند.

ابو موسى در جنگ حنين پس از کشته شدن ابو عامر اشعرى،جانشين وى شد و توانست، قاتل ابو عامر را بکشد(ابن هشام،100 ،96/4). پيامبر براى ابو موسى در اين حادثه طلب مغفرت‏کرد و دعا کرد که در امت مرتبه بلندى داشته باشد. برخى حاميان‏ابو موسى تحقق دعاى رسول خدا(ص) را در واقعه تحکيم وبرگزيده شدن وى به عنوان حَکَم دانسته اند (واقدى، 916/3).

ابو موسى به عنوان يکى از کارگزاران دولت رسول خدا(ص(معرفى مى‏شود. بر اساس گزارشى پيامبر(ص) وى و مُعاذ بن‏جبل را به يمن فرستاد(ابن سعد، 81/4). واقدى (959/3) برخلاف ديگر منابع نقل کرده است که رسول خدا(ص) پس از فتح‏مکه، اين دو را مأمور تعليم قرآن و آموزش فقه براى مردم مکه‏کرد. وى از سوى رسول خدا(ص) کارگزار زبيد و رِمَع و عدن وساحل يمن بود (خليفه بن خياط، 61، ابن حبيب بغدادى، 126؛بلاذرى، فتوح، 83/1؛ ابن عبد البر، 104/3؛ ابن اثير، 365/3).برخى منابع مانند طبرى (228/3) منطقه مأموريت وى را مأرب‏دانسته‏اند.

 

عصر خلفا: ابو موسى در فتوحات پس از رسول خدا(ص) به‏صورت فعال شرکت کرد. گفته شده است ابو موسى در فتوح‏شام شرکت داشته و شاهد در گذشت ابو عبيده جراح در طاعون‏عَمَواس بوده است (ابن اثير، 365/3). شرکت او در فتوح شام‏مربوط به پيش از برگزيده شدن وى به ولايت بصره در سال هفده‏است. بنا بر اين وى نمى‏توانسته شاهد درگذشت ابو عبيده جراح‏به سال هجده بوده باشد. پس از عزل مغيرة بن شعبه از ولايت‏بصره در سال هفدهم، ابو موسى به جاى وى تعيين شد (خليفه،ص 93؛ بلاذرى، فتوح، 424/2) و فصل جديدى در زندگى‏سياسى وى آغاز گشت. هنگامى که عمر مى‏خواست، ابو موسى‏را براى اين مأموريت اعزام نمايد، وى را از شام فرا خواند وحضورش در بصره را جهاد در راه خدا قلمداد کرد(ابن سعد،81/4). ابو موسى پيش از رفتن به محل مأموريت از عمر تقاضاکرد، تعدادى از انصار را با وى همراه سازد تا در امور به کمک‏نمايند(دينورى، 118). او در مدت فرماندارى بصره، نواحى‏بسيارى را فتح کرد. مهمترين شهرهاى فتح شده توسط وى‏عبارتند از اهواز (خليفه، ص 94)، رُها، سُمَيْساط، حَرّان ونَصيبين (خليفه، ص 96)، شوشتر (خليفه، ص 102)، شوش(دينورى، 132)، اصفهان (ابن سعد، 82/4؛ خليفه، ص 117)،فتح مجدد رى (خليفه، ص 113؛ ابن قتيبه،معارف، 194)، قم وکاشان (بلاذرى، فتوح، 385/2). گفته شده است عمر در سال 22براى مدتى پس از عمار بن ياسر، ابو موسى را به ولايت کوفه‏انتخاب کرد و پس از مدتى وى را به خاطر اعتراضات مردم برکنار کرد (طبرى، 165/4). اگر چنين بوده باشد، ولايت وى برکوفه همزمان با استاندارى وى بر بصره است که نواحى بسيارى‏را در پوشش خود داشت. اقدامى که با سياست و خط مشى عمردر توزيع قدرت و متمرکز نساختن آن در دست فرد واحدى‏منافات دارد.#

ابو موسى روابط حسنه‏اى با عمر داشت، و در نظر عمر فردى‏بزرگ بود. خليفه دوم در غياب وى او را مى‏ستود هر چند خوش‏نداشت، ستايش وى به گوش ابو موسى برسد(ابن سعد، 81/4).عمر هر گاه ابو موسى را مى‏ديد از او مى‏خواست با قرائت قرآن‏وى را متذکر سازد(ابن سعد، 81/4). يک بار که عمر در حال‏شنيدن قرائت قرآن ابوموسى بود، وقت نماز فرا رسيد، چون به‏او ياد آور شدند گفت: مگر ما در حال نماز نيستيم؟ (ابن سعد،82/4).

بر اساس گزارش خليفة بن خياط، ابو موسى از اين که نامه‏هايى‏بدون تاريخ از سوى خليفه به دست ايشان مى‏رسد، گله کرد.عمر با مشورت اصحاب، هجرت را مبدأ تاريخ قرار دارد(خليفةبن خياط، ص 25؛ بلاذرى، انساب، 321/10). چنان که عمر درقحط سالى از ابو موسى خواست براى وى آذوقه بفرستد که ابوموسى چنين کرد (ابن سعد، 82/4). ابو موسى مجرى‏سياست‏هاى عمر در بصره بود هر چند در خصوص موالى برخلاف عمر معتقد به سخت‏گيرى و دور راندن آنان نبوده و دراين زمينه تحت تأثير اطرافيان با عمر نامه نگارى کرد و سياست‏وى را صواب ندانست (سليم، 743/2). عمر هنگام مرگ به‏منظور گردش مناصب در دست افراد مختلف وصيت کرد هيچ‏يک از فرماندارنش پس از وى بيش از يک سال بر سمت خودباقى نمانند(احمد، 391/4). اما ابو موسى چهار سال پس از عمردر سمت خود باقى ماند و در چهار سال نخست خلافت عثمان‏همچنان والى بصره بود(خليفه، ص 133). در همين دوره وى‏منصب قضاوت بصره را نيز پس از کعب بن سور به عهده گرفت(خليفه، ص 134).

عثمان در پى سياست به مسند نشاندن بستگان خويش، در سال27 هجرى ابو موسى را از ولايت بصره بر کنار کرد و آن را به‏پسر خاله خود عبد الله بن عامر بن کريز از بنى عبد شمس‏سپرد(خليفه، ص 116). پس از اين ابو موسى به کوفه رفت و درآنجا مسکن گزيد. او هنگامى که از ولايت بصره کنار رفت تنهاششصد درهم داشت که براى نياز خانوده‏اش بود(ابن سعد،83/4).

ابو موسى دوره ولايت خود بر بصره را با موفقيت و به خوبى‏سپرى کرد. نشانه توفيق وى را مى‏توان در رضايت مردم از وى‏جستجو کرد زيرا هيچ اعتراض قابل توجهى از وى به خليفه‏سخت‏گيرى مانند عمر گزارش نشد تا موجب سرزنش و توبيخ‏وى را فراهم آورد(براى اطلاع از برخى اعتراضات به عملکرد وى نزدعمر بنگريد: ابن شبه، 809/3). ضمن آن که برگزيده شدن وى به‏عنوان والى کوفه از سوى مردم و به عنوان نماينده آنان در داستان‏تحکيم نشان از وجهه مناسب وى نزد مردم و نيروهاى سياسى‏داشت. او با مردم همدردى مى‏کرد و چون شنيد عده‏اى تنها به‏اين دليل که لباس مناسبى براى شرکت در نماز جمعه ندارند، ازآن پس تنها با عبايى در ميان مردم ظاهر مى‏شد(ابن سعد، 84/4).بر خلاف گزارش بالا، گزارش ديگرى حاکى از آن است که‏ابوموسى در موضع اتهام قرار داشته است. بر اساس اين گزارش‏در ديدارى که ميان ابوذر و ابو موسى رخ داده، ابوذر تمايل‏نداشت که در کنار ابوموسى باشد، زيرا وى را يکى از عاملان‏خلفا مى‏دانست که از اين منصب براى انباشتن ثروت استفاده‏مى‏کرده‏اند (رک: طبرى، 533/11). اين که ابو موسى خانه‏شناخته شده‏اى در کوفه براى خود داشت(ابن سعد، 95/6؛بلاذرى، انساب، 36/4) مى‏تواند گزارش دوم را تأييد کند.#

فصل ديگرى از زندگانى سياسى ابوموسى با قرار گرفتن درمنصب ولايت کوفه آغاز مى‏شود. در سال 34 مردم کوفه عليه‏سعيد بن العاص فرماندار اموى کوفه شوريدند. مالک اشتر که‏جريانات را رهبرى مى‏کرد از ابو موسى خواست که امامت‏نمازگزاران را به عهده گيرد. و در پى آن مردم کوفه از عثمان‏خواستند که وى را فرماندار کوفه گرداند (خليفه، ص 124).عثمان تحت فشار کوفيان، ولايت ابوموسى بر کوفه را تأييد کرد.پيش از اين عايشه از عثمان خواسته بود ابو موسى اشعرى را به‏ولايت بگمارد. مضمون اصلى درخواست عايشه براى ولايت‏افرادى مانند عمرو عاص و ابو موسى اشعرى، شکستن انحصارامويان در فرمانروايى بر سرزمين‏هاى اسلامى بود(مادلونگ،145).

ابو موسى با اين که توسط ناراضيان انتخاب شده بود اما درجريان قتل عثمان با آنان همراهى نکرد. وى قتل عثمان راگمراهى مى‏دانست که براى امت ثمره‏اى جز خون نخواهدداشت (ابن شبه، 1242/4).

با برگزيده شدن امام على (ع) به خلافت و تعويض استانداران‏دوره عثمان، با سفارش افرادى مانند مالک اشتر، ابو موسى برولايت کوفه باقى ماند. اما در آستانه جنگ جمل وى ازدستورات امام على(ع) سرپيچيد و به فرستادگان آن حضرت‏براى جمع آورى و بسيج نيرو بى اعتنايى کرده، در برابر آنان‏استقامت نمود. امام در نامه تندى او را ?يا ابن الحائک? خواند واز فرماندارى کوفه عزل کرد(مفيد، 243). ابو موسى با استناد به‏سخنى از رسول خدا(ص) از مردم مى‏خواست که در فتنه، به‏کنج خانه خزيده و طرفين ماجرا را کمک نکنند(قاضى نعمان،384/1؛ مفيد، 252،247). ابو موسى پس از عزل از فرماندارى‏کوفه تا مدتى متوارى بود تا اين که امام على (ع) به او امان‏داد(طبرى، 51/5).

 

داستان تحکيم: منفورترين فراز زندگى ابو موسى مربوط به ايفاى‏نقش منفى در حادثه تحکيم است. پس از آن که در صفين قرارحکميت گذاشته شد، ياران يمنى امام على (ص) از جمله اشعث‏بن قيس، بر حکميت ابوموسى تأکيد کردند. ابو موسى پيش ازاين در جريان جنگ جمل، با امام على(ع) همراهى نکرده و آن‏حضرت وى را از ولايت کوفه عزل کرده بود و رأى و حزم‏ستوده‏اى براى وى نمى‏شناخت (دينورى، 192). طبيعى بود که‏او نمى‏توانست نماينده واقعى امام على(ع) باشد. بنا بر اين‏واگذارى نمايندگى امام على(ع) به او على رغم ابراز پاره‏اى‏مخالفت‏ها از سوى افرادى مانند ابن عباس و احنف بن قيس،تنها در برابر فشار اطرافيان و بدنه اصحاب آن حضرت‏مى‏توانست قابل توجيه باشد(ابن عساکر، 94/32). يمنى‏ها که ابوموسى را براى حکميت پيشنهاد مى‏کردند در پى کسى بودند که‏از على (ع) و معاويه فاصله‏اى برابر داشته باشد در حالى که‏نماينده معاويه چنين نبود. اشعث و ياران وى که با انتخاب ابن‏عباس به عنوان حَکَم مخالف بوده و بر انتخاب ابو موسى تأکيدمى‏کردند، سخنشان اين بود که در اين قضيه نبايد دو مُضرى به‏حکميت بنشينند بلکه بايد يک طرف يمنى باشد (ابن اعثم،3/4). ابو موسى در اين زمان در مکانى ميان شام و عراق عزلت‏گزيده بود، وقتى شنيد به عنوان حکم انتخاب شده بى درنگ‏پذيرفت(دينورى، 193).#

پيش از عزيمت ابو موسى به دومة الجندل، ياران امام على (ع(مانند ابن عباس، شريح بن هانى، احنف بن قيس و ديگران که‏نگران از انتخاب ابو موسى بوده و او را مردى سطحى‏مى‏دانستند که صلاحيت رويارويى با عمرو عاص را ندارد،سفارش‏هاى مؤکدى کردند که فريب عمرو عاص رانخورد(منقرى، 545؛ ابن قتيبه، الامامه، 153/1). ابو موسى که‏گمان‏هاى بد ياران امام را در باره خود مى‏ديد به آنان گفت:شايسته نيست گروهى که مرا متهم مى‏کنند مرا به مهمى اعزام‏دارند تا باطلى از آنها دور يا حقى را براى آنان تأمين و تثبيت کنم(نصر بن مزاحم،534). شريح بن هانى نيز در پاسخ طعنه‏ها گفت‏که مردان ما در نکوهش ابو موسى شتاب ورزيدند و از سر بدگمانى به وى طعنه‏ها زدند، ان شاء الله خداوند وى را از لغزش‏باز دارد(نصر بن مزاحم، ص 536).

امام على (ع) نيز که اعتماد چندانى به ابو موسى نداشت،عبد الله بن عباس را نيز به عنوان نماينده شخصى خود همراه اوفرستاد.

اردوگاه معاويه نيز که از مخالفت اصحاب برجسته امام على(ع)با انتخاب ابو موسى و سستى پايگاه وى در ميان آنان اطلاع‏داشت، تلاش در کشاندن ابو موسى به سوى خود کرد. معاويه‏در نامه‏اى به ابو موسى نوشت که اگر با وى مانند عمرو بن عاص‏بيعت کند، دو فرزندش را يکى بر کوفه و ديگرى را بر بصره به‏ولايت گماشته و تمام حوائج وى را بر آورده مى‏گرداند. اماابو موسى پيشنهاد معاويه را نپذيرفت (ابن سعد، 84/4؛ ابن‏عساکر، 95/32).

مذاکرات حکمين در دو مرحله و دو منطقه دومة الجندل و اذرح‏انجام شد(مادلونگ، 347). در مذاکرات دومة الجندل، آنچه‏حکمين بر آن اتفاق کردند، بى گناه کشته شدن عثمان بود. اين‏حکم آشکارا به نفع معاويه بود زيرا خود را خويشاوند وى وخونخواه او معرفى مى‏کرد. در مذاکرات اذرح که ابو موسى ديگرنماينده امام على(ع) نبود و از ياران امام کسى در آن مذاکرت‏حضور نداشت (عبد الرزاق، 463/5)، مباحث ديگرى در باره‏خلافت مطرح شد. ابو موسى که شيفته ?روش عمر? در خلافت‏بود به پسر وى عبد الله بن عمر گرايش داشت - ابن عمر دامادابو موسى اشعرى؛ مسعودى، 397/2- و پيشنهاد برگزيدن وى به‏خلافت را مطرح مى‏کرد(ابن قتيبه، الامامه، 156/1؛ دينورى،199). در پى اقدام ابو موسى براى معرفى عبدالله بن عمر براى‏خلافت، ابن عمر به ابو موسى نامه‏اى نوشت و اظهار داشت،کارى که عمر وى را از آن نهى کرده بدان وارد نخواهد شد. ابن‏عمر در اين نامه - که در اصالت بخش هايى از آن مى‏توان ترديد کرد-امام على (ع) را شايسته‏تر از خود به خلافت دانست وابو موسى را به تندى سرزنش کرده و در نزاع امام على(ع ) ومعاويه، امام را بر حق دانست. ابو موسى به ابن عمر جواب دادکه اين کار را براى رضاى خدا انجام داده و قصد قربت به خداداشته نه قصد قربت به وى (ابن قتيبه، الامامه، 159/1).

پس از اين که دو حکم نتوانستند بر شخص واحدى اتفاق نمايند،نهايتا قرار بر اين شد که مسئله خلافت به شورى واگذار شود.وى امارت را چيزى مى‏دانست که با مشورت فراهم آيد و آنچه باشمشير بدست آيد، پادشاهى است (ابن سعد، 85/4). تلاش وزيرکى عمروعاص سر انجام بر اين منجر شد که ابو موسى امام‏على(ع) را از خلافت عزل کرد اما عمرو عاص بر خلاف قرارى‏که با ابو موسى گذاشته بود، معاويه را براى خلافت تأييد کرد.

ابو موسى که گمان مى‏کرد با مواضع خود مى‏تواند خلافت را ازچنگ دو رقيب بيرون بياورد، خود را شکست خورده يافت و ازترس امام على(ع) به مکه پناه برد. امام على(ع) تصميم حکمين‏را مخالف کتاب خدا دانست و آن را محکوم کرد و در قنوت نمازبر ابو موسى اشعرى، معاويه و عمرو عاص لعن کرد(الاصول‏الستة عشر، 88؛ کرکى، 335/2)

معاويه پس از تحکيم، زمانى که ابو موسى در مکه بود براى‏کشاندن وى به شام و بهره بردارى بيشتر از او، به او نامه نوشت‏و از او خواست به شام نزد وى برود. اما ابو موسى تقاضاى وى‏را نپذيرفت و گفت از اين اقدام قصد الهى داشته (اردت بما صنعت‏وجه الله) و در باره امام على(ع) نظر مساعدى دارد (ابن قتيبه،الامامه، 160/1؛ ابن عساکر، 96/32). #

امام على (ع) چون از جواب نامه ابو موسى به معاويه اطلاع‏يافت، بر او ترحم کرد و دوست داشت که ابو موسى مجددا به‏اردوگاه وى بپيوندد. نامه‏اى به او نوشت و وى را مردى گمراه اماشايسته استغفار دانست. ابو موسى تمايل به بازگشت به سوى‏امام داشت اما به گفته خود حياء از اجحافى که در حق على (ع )کرده بود مانع از اين کار شد. او در جواب نامه امام نوشت که‏برايش عذرى باقى نمانده و موقعيت وى در مکه بهتر از شام وعراق است (ابن قتيبه، الامامه، 161/1).

ابو موسى پس از شهادت امام على (ع)، و صلح امام حسن (ع)نزد معاويه رفت و چون در بار اول بر وى به خلافت سلام نکرد،از سوى معاويه تهديد به مرگ شد، ابو موسى روز بعد آمد و براو به اميرى مؤمنان سلام کرد، و رفتار روز گذشته خود راتصحيح نمود،(بلاذرى، انساب، 54/5؛ ابن عساکر،97/32). براساس گزارش بلاذرى(انساب، 50/5)، تحليل معاويه از آمدن‏ابو موسى به نزد وى درخواست ولايت و امارت بوده که معاويه‏با آن موافقت نکرده است.

معاويه هميشه اقدام ابوموسى در مسئله حکميت را حرکتى به‏نفع خود دانسته و وى را برادر و دوست خود قلمداد مى‏کرد،بدين خاطر به فرزندش يزيد سفارش کرد در صورتى که به‏حکومت رسد، با ابو بُرده، فرزند ابو موسى به نيکى رفتار کند(ابن سعد، 84/4). ابو برده بعدها در شمار اشراف کوفه و جانبدارامويان بود.

درگذشت: ابوموسى هنگام مرگ وصيت کرد براى تشيع جنازه‏کسى را خبر نکرده و پشت جنازه وى صدايى بلند نشده و آتشى‏روشن نگردد. وى از جامه دريدن، چهره خراشيدن و بلندگريستن نهى کرد(ابن سعد، 86/4).

در محل و زمان مرگ وى اختلاف است. مرگ وى در سال44،42(بلاذرى، انساب،229/1)، 51 ،50، (خليفه بن خياط،طبقات، 126) و 52 (طبرى، 240/5) گفته شده است (ابن سعد،87/4؛ ابن عبد البر، 327/4؛ ابن اثير، 300/6).

تاريخ وفات‏هاى پنجاه به بعد احتمالا با مسئله ديگرى که مربوطبه تعداد اشعريانى است که خدمت رسول خدا(ص) در سال‏هفتم آمدند، آميخته شده است. پذيرش وفات وى در سال 50 وتاريخ‏هاى پس از آن، موجب خدشه دار شدن گزارش‏هاى مربوطبه اسلام وى در مکه مى‏شود. بنا بر اين براى جمع ميان‏گزارش‏ها سال 42 تا 44 مى‏تواند زمان مناسب مرگ وى‏محسوب شود.

برخى محل مرگ وى را در مکه و برخى در کوفه در خانه‏خودش که در کنار مسجد بود نوشته‏اند (ابن عبد البر، 327/4).اين که زياد بن ابيه وصيت کرد در کنار ابو موسى اشعرى دفن‏شود نشان مى‏دهد که قبر وى در کوفه بوده است(بلاذرى،انساب، 289/5).

گفته شده است وى هنگام مرگ 63 سال داشت (ابن عبد البر،104/3). بايد توجه داشت که عدد رُند و کليشه‏اى 63 براى سن‏افراد بسيارى به کار مى‏رود.

ابو موسى با ام کلثوم دختر فضل بن عباس بن عبد المطلب‏ازدواج کرد(ابن حبيب بغدادى، 439؛ بلاذرى، انساب، 36/4؛ ابن‏قتيبه، معارف، 121؛ ابو نعيم، 1749/4). از وى نسلى باقى ماندکه در کوفه مى‏زيستند(ابن سعد، 378 ،95/6). احاديث بسيارى‏از او در کتب حديث پراکنده است. احمد بن حنبل(مسند،419 -391/4) در عنوانى جداگانه احاديث وى را در 30 صفحه‏رحلى گرد آورده است.

#

 

 

 

مآخذ: اسد الغابه + الاستيعاب + الاصابه + السيره النبويه +الطبقات الکبرى + المحبر+ المغازى واقدى + انساب الاشراف +تاريخ الطبرى + تاريخ خليفة بن خياط+ تاريخ مدينه دمشق + مسنداحمد+ معجم الصحابه بغوى + معرفه الصحابه ابو نعيم +

ابن ابى شيبه (م 235)، المصنف، تحقيق سعيد محمد لحام،بيروت، دار الفکر، 1409؛ ابن اعثم کوفى، احمد(م 314)،الفتوح، بيروت، دار الندوة الجديده؛ ابن شبه نميرى، عمر(م 262)، تاريخ المدينه‏المنوره، تحقيق فهيم محمد شلتوت، قم،دارالفکر؛ ابن قتيبه، عبداللَّه بن مسلم (م 276)، الامامة و السياسة،تحقيق على شيرى، قم، شريف رضى، 1413؛ ابن قتيبه، عبداللَّه‏بن مسلم (م 276)، المعارف ، تحقيق ثروت عکاشة، قاهره،دارالمعارف؛ برجلانى، محمد بن الحسين(م  238)، الکرم والجود، تحقيق عامر حسن صبرى، بيروت، دار ابن حزم، 1412؛بلاذرى، احمدبن يحيى (م 279)، فتوح البلدان، قاهره، مکتبةلجنة البيان العربى، 1379؛ بياضى، على بن يونس (م 877)الصراط المستقيم الى مستحقى التقديم، تحقيق محمد باقربهبودى، المکتبة المرتضوية لاحياء آلاثار الجعفرية؛ دينورى،ابو حنيفه (م 282)، الاخبار الطوال، تحقيق عبد المنعم عامر، داراحياء الکتب العربيه، 1960م؛ سجستانى، عبد الله بن سليمان،کتاب المصاحف، تحقيق محمد بن عبده، قاهره، الفاروق‏الحديثة للطباعة و النشر، 1423؛ سليم بن قيس هلالى، کتاب‏سليم، تحقيق محمد باقر الانصارى، قم، دليل ما، 1381؛صدوق، محمد بن على (م 381)، الخصال، تحقيق على اکبرغفارى، قم، مؤسسة النشر الاسلامى؛ صنعانى، عبد الرزاق بن‏همام (م 211)، مصنف، تحقيق حبيب الرحمن الاعظمى،المجلس العلمى، 1392؛ طبرى، محمد بن جرير بن رستم،المسترشد فى امامه امير المومنين (ع)، تحقيق شيخ احمدالمحمودى، قم، موسسه الثقافه الاسلاميه؛ فسوى، يعقوب بن‏سفيان(م 277)، المعرفة و التاريخ، تحقيق اکرم ضياء العمرى،بيروت، مؤسسة الرساله، 1401؛ قاضى نعمان (م 363)، شرح‏الأخبار فى فضائل الأئمة الأطهار (ع)، تحقيق سيد محمدحسينى جلالى، قم، مؤسسة النشر الاسلامى؛ کرکى، على بن‏الحسين (م 940)، جامع المقاصد، قم، مؤسسة آل البيت، 1408؛کلبى، هشام بن محمد، (م 204) نسب مَعَد و اليمن الکبير، تحقيق‏محمود فردوس العظم، دمشق، دار اليقظه؛ مادلونگ، ويلفرد،جانشينى حضرت محمد(ص)، ترجمه احمدنمايى و ديگران،مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى، 1377؛ مسعودى، على بن‏الحسين (م 346)، مروج الذهب و معادن الجوهر، قم، مؤسسةدارالهجره، 1409؛ مفيد، محمد بن محمد (م 413)، الجمل،تحقيق سيد على مير شريفى، قم، المؤتمر العالمى لألفية الشيخ‏المفيد، 1413؛ منقرى، نصر بن مزاحم (م 212)، وقعة صفين،تحقيق عبدالسلام محمد هارون، قم، المکتبة آيت اللَّه العظمى‏مرعشى النجفى؛ نخبة من الرواة(م حدود 150)، الاصول الستةعشر، قم، دار الشبسترى، 1405؛ يعقوبى، احمد بن واضح(م 284)، تاريخ اليعقوبى، بيروت، دار صادر.

   منصور داداش نژاد

 

بدر جمالی

وزارت بدر الجمالى‏

رمضان صيقل 1

مستنصر (خلافت 427 - 487ق) يكى از معروف‏ترين خلفاى فاطمى مصر است كه مدت زيادى بر مسند قدرت بود. دوران او با اين‏كه فراز و نشيب‏هاى زيادى داشت؛ اما يكى از مهم‏ترين و حساس‏ترين دوره‏هاى تاريخ دولت اسماعيلى مذهبِ مصر به شمار مى‏رود. هنگامى كه حكومت اسماعيلى مصر، در سراشيب سقوط قرار گرفت و خطرات داخلى و خارجى آن را تهديد مى‏كرد، وزارت به شخصى به نام بدر الجمالى (وزارت 466 - 487ق) سپرده شد و او توانست مشكلات را يكى پس از ديگرى پشت سر بگذارد.
در اين پژوهش، اقدامات سياسى، اجتماعى و عمرانى بدر و اوضاع بحران زده‏ى مصر، همزمان با به قدرت رسيدن او، مورد بررسى قرار خواهد گرفت.

واژه‏هاى كليدى: مصر، اسماعيليه، فاطميان، مستنصر، بدرالجمالى.

السيد الاجل امير الجيوش‏2 ابوالنجم، بدر بن عبداللَّه معروف به بدر الجمالى، از وزيران بزرگ عصر مستنصر فاطمى (وزارت 466-487ق) بود و نقش تعيين كننده و اثر گذارى در اواخر حكومت وى بر عهده داشت. او در دوره‏ى وزارتش، كه بيش از بيست سال به طول انجاميد، منشأ خدمات زيادى شد، به طورى كه مى‏توان ادّعا كرد دولت فاطمى را از زوال و نابودى نجات داد. بدر الجمالى، غلامى بود از غلامان جمال الدولة بن عمّار و به همين دليل به اعتبار نام آقا و سرور خود، به بدر جمالى معروف شد3 جمال الدوله، حاكم فاطمى دمشق بود.4 بدر، غلامى ارمنى بوده كه اصل او را از ارمنستان مى‏دانند.5 ابن كثير دمشقى، او را اين‏گونه وصف مى‏كند:
صاحبُ جيوش مصر و مدّبر الممالك الفاطمية كان عاقلاً كريماً محباً للعلماء و... دارت ازمة امور على آرائه فتح بلاداً كثيرة و امتدت ايامة و بعد صيته و امتدحة الشعراء؛6 فرمانده‏ى لشكريان مصر و تدبير كننده امور سرزمين‏هاى فاطمى، مردى عاقل و بخشنده و دوستدار دانشمندان بود... امور كشور را بر اساس نظرات خويش اداره كرد و سرزمين‏هاى زيادى را فتح كرد و روزگارش طولانى و شهرتش فراگير و ممدوح شاعران شد.
در مجمع التواريخ السلطانيه آمده است كه بدر مستنصرى كه مدت‏هاى مديد، مدير و مدبر و دستور مملكت مستنصر بود، مردى معتبر، كافى و شجاع و سماح بود.7
جمال الدولة بن عمّار، حاكم فاطمى دمشق، به تربيت اين غلام ارمنى نژاد همت گماشت و او را تربيت كرد و از معدود مردانى شد كه داراى اراده‏اى قوى و شهامتى زياد بود. او ابتدا حاجب امير دمشق شد و سپس - بعد از آن كه امير دمشق از دنيا رفت و تا رسيدن امير جديد، ابن منير - اداره‏ى امور شهر را بر عهده گرفت.8 در اين زمان خلافت فاطمى به مستنصر رسيده بود.
ابوتميم معد بن الظاهر از بزرگ‏ترين خلفاى فاطمى است كه سال‏هاى طولانى حكومت كرد. در حالى كه بيش از هفت سال و دو ماه از عمرش نگذشته بود، در روز پنج شنبه 18 ذى حجه‏ى سال 427 قمرى به عنوان خليفه با او بيعت كردند9 و پس از شصت سال خلافت، در شب عيد غدير، ذى حجه‏ى سال 487 قمرى از دنيا رفت.10
بدر دو بار از طرف مستنصر به حكومت دمشق منصوب شد. در نوبت دوم وقتى خبر از دنيا رفتن فرزندش شعبان را در عسقلان شنيد، از دمشق خارج شد و به عسقلان رفت. در اين هنگام سپاهيان از فرصت استفاده كردند و بر او شوريدند و قصرش را ويران كردند.11 او سپس به نيابت از مستنصر به حكومت عكا رسيد.12 ابن خلكان در اين‏باره مى‏نويسد كه او از طرف صاحب مصر به نيابت حكومت شهر صور منصوب گرديد و گفته شده عكا.13 او در شرح حال مستنصر فاطمى اين اشتباه خود را تصحيح كرده و چنين مى‏نويسد:
بدر الجمالى قبل از رسيدن به وزارت، صاحب عكا بوده است.14
ابى الفداء نيز در تاريخ خود مى‏نويسد:
بدر قبل از رسيدن به مصر، امور سواحل شام را در دست داشت.15
به هر حال آنچه كه مسلم است اين است كه بدر قبل از رسيدن به وزارت، والى شهر عكا بوده و از عكا به طرف مصر حركت كرده است.16

اوضاع مصر قبل از رسيدن بدر به وزارت‏

قبل از رسيدن بدر الجمالى به مصر و پيش از آن كه به وزارت برسد و به امور كشور سر و سامان دهد، دولت فاطمى دچار مشكلات و نا آرامى‏ها و آشفتگى‏هاى زيادى بود. مستنصر در حالى به قدرت رسيد كه كودكى بيش نبود و قدرت چندانى نداشت تا بتواند بر مشكلات غلبه كند. طبيعى است كه قدرت در دست وزيران و نزديكان او باشد. يكى از افرادى كه در اين زمان قدرت زيادى داشت و در تباهى و نابسامانى‏هاى دولت و حكومت تأثيرگذار بود، نظّاره مادر مستنصر بود. او زنى سودانى بود و در سال‏هاى اوليه‏ى حكومت خليفه، نايب حكومت بود و قدرت واقعى در دست او و وزيرى به نام على بن احمد جرجرايى (دوره وزارت 418 - 436 ق) بود. مادر مستنصر كه به توطئه چينى و نيرنگ‏بازى سرگرم بود، با مرگ جرجرايى در سال 436 قمرى يگانه كسى بود كه قدرت را در دست گرفت و اين اقتدار سياسى مدّت‏ها در دست وى باقى ماند.17 از آن‏جا كه او خود سودانى بود، عده‏ى زيادى از بردگان سودانى را خريدارى و به امور نظامى و سپاهيگرى تشويق نمود. و نا گفته پيداست كه مادر خليفه هميشه و در همه حال از آنها حمايت مى‏كرد.18 او بر امور مستولى شده بود و همه‏ى قدرت را در دست داشت و خليفه با وجود او كاره‏اى نبود.19
مادر خليفه يك بازرگان يهودى به نام ابوسعيد ابراهيم تسترى (شوشترى) را به مصر آورد و وزير و مشاور خود قرار داد و روابط نزديكى با اين بازرگان يهودى برقرار كرد. اين بازرگان يهودى دوست و معاشر خليفه شد و نفوذ زيادى در دستگاه حكومت فاطمى پيدا كرد. از اين زمان به بعد، مناصب دولتى، به يهوديان سپرده شد، تا جايى كه يكى از شاعران آن عصر، اشعارى در اين زمينه سرود كه مضمون آن چنين است:
يهوديان در اين زمان به نهايت آرزوهاى خود رسيدند و حاكم و عزتمند شدند و ثروت در دست ايشان است. و بعضى از ايشان مشاورند و برخى امير. اى اهالى مصر شما را نصيحت مى‏كنم يهودى شويد كه فلك هم يهودى شد.20
با اشاره‏ى ابراهيم تسترى، ابو نصر صدقة بن يوسف فلاحى، به وزارت رسيد. او نيز كه در ابتدا يهودى بود و سپس به مذهب اسماعيلى گرويده بود، از سال 436 تا سال 439 قمرى وزارت را عهده دار شد. ابراهيم تسترى و ابونصر فلاحى، با هم به تدبير امور مى‏پرداختند و زمام امور را در دست داشتند. پس از مدتى ميان اين دو اختلاف درگرفت و فلاحى تسترى را كنار زد و كارها را عهده دار شد. فلاحى غلامانى از تركان را تحريك كرد و تسترى را به قتل رساند. اين كار بر مادر خليفه گران آمد و فرزند را به كشتن وزير تحريك كرد. مستنصر نيز او را دستگير و پس از نه ماه به قتل رساند.21
پس از فلاحى وزيران زيادى به قدرت رسيدند كه همه‏ى آنها وزيرانى نالايق و بى‏كفايت بودند و يكى پس از ديگرى روى كار آمدند و اوضاع آشفته‏تر شد. در اين ميان تنها وزير با كفايت و لياقتى كه به قدرت رسيد، قاضى ابومحمد حسن بن علىِ يازورى بود.22 او 8 سال وزير بود و تا حدودى اوضاع آشفته و نا آرام را سر و سامان داد. با وجود اين نزاع‏ها وجود داشت. صاحب مجمع التواريخ السلطانيه، درباره‏ى حوادث سال 449 قمرى مى‏نويسد:
ميان طوايف عساكر مستنصر در اين سال واقعه‏اى اتفاق افتاد. به مصر گروهى انبوه هلاك گشته و عاقبت صلح كرده و ميان طايفه عبيد و مشارقه به قاهره معزيه وقعه‏اى عظيم افتاد چنانكه سه هزار كس به قتل آمدند.23
پس از قتل يازورى در سال 450 قمرى نا آرامى‏ها و ناامنى‏ها مجدداً آغاز شد و قبل از اين‏كه مرد با كفايت و لايقى چون بدر الجمالى امور دولت را بر عهده گيرد، در مدت 9 سال، 40 وزير امور دولت را يكى پس از ديگرى در دست گرفتند.24 تا اين‏كه بدرالجمالى آرامش را به كشور بحران‏زده‏ى مصر باز گرداند. اين وزيران به نام وزارت قانع بودند و فرمان آنها در هيچ جا اطاعت نمى‏شد. فتنه‏ها و ناآرامى و يأس و نا اميدى همه جا را فرا گرفته بود و دزدان در دريا و خشكى بر جان و مال مردم دست اندازى مى‏كردند. در اين هنگام بود كه مستنصر از بدرالجمالى دعوت كرد كه براى سر و سامان دادن به اوضاع آشفته، به مصر بيايد و او از عكا، با ده كشتى و سپاهى گران از جنگجويان به طرف مصر به راه افتاد.25 بدر در زمستانى كه هيچ كس بر كشتى سوار نمى‏شد به طرف قاهره حركت كرد و در غروب روز چهارشنبه، دو شب مانده از جمادى اولى سال 466 قمرى و به قولى در آخر همان ماه به قاهره آمد.26 بدر الجمالى قدرت را در دست گرفت و خليفه ولايت بدو داد، گردنبندى از گوهر بر گردنش انداخت و او را السيدالاجل امير الجيوش لقب داد.27

شورش ناصرالدوله‏ى حمدانى‏

مقارن به قدرت رسيدن بدر، مصر گرفتار فتنه‏ى ناصر الدوله‏ى حمدانى بود. اين ناصر الدوله از نوادگان ناصرالدولة بن حمدان بود و بر مصر چيره شد و با استبداد به حكومت پرداخت و به قدرت مادر مستنصر خاتمه داد و بر او دست يافته و 50 هزار دينار اموال او را مصادره كرد.28 حسين ابن ناصر الدوله و برادرش ابوالمطاع، پس از فروپاشى دولت حمدانيان، به مصر پناهنده شدند. ابوالمطاع كه شاعرى شيرين گفتار و ملقب به وجيه الدوله بود، در زمان حكومت ظاهر (دوره حكومت 411 - 427 ق) در مصر زندگى مى‏كرد و از طرف خليفه به حكومت اسكندريه نيز رسيده بود29 و در سال 428 قمرى در مصر از دنيا رفت. اما حسين بن ناصر الدوله در مصر صاحب پسرى شد به نام حسن كه به ابو محمد ناصر الدوله لقب يافت و توانست در دوران مستنصر عملاً حاكم مصر شود. او وقتى بر مصر چيره شد عطايا و حقوق سربازان را زياد كرد كه در نتيجه خزانه‏ى حكومت خالى شد و نيز ائتلافى با شريف حيدرة بن الحسن الحسينى و حازم بن جراح و برادرش حميد بن جراح تشكيل داد. حازم و حميد از امراى شام بودند كه 20 سال در حبس مستنصر بودند. اين سه تن، توطئه‏اى طراحى كردند كه بدر الجمالى را به قتل برسانند و در اين راه 40 هزار دينار خرج كردند.30 آنها تصميم گرفتند كه بعد از كشتن بدر، مستنصر را خلع كرده و به جاى او حيدرة بن حسن را كه سيد هاشمى صحيح النسب بود، به قدرت برسانند. در اين هنگام سپاهيان مصر به دو دسته تقسيم شده بودند، دسته‏اى طرفدار ناصر الدوله و دسته‏اى مخالف او بودند. خليفه از اين توطئه آگاه شد و نامه‏اى عتاب آلود به ناصر الدوله فرستاد و لطف و مرحمت گذشته را به ياد او آورد. ناصرالدوله قاصد خليفه را به باد تمسخر گرفت و مستنصر نيز از ايلدگز ملقب به اسدالدوله، رئيس تركان، كمك خواست و او نيز ناصر الدوله را شكست داده و وى به اسكندريه متوارى و خانه و دارايى‏هايش غارت شد. بعدها حسن ناصر الدوله، دختر ايلدگز را به زنى گرفت، اما با اين وجود ايلدگز او و برادرش تاج المعالى را به كمك غلام خود، گمش تكين، كشت. سپس ايلدگز ناصر الدوله را به وضع فجيعى مثله كرد و هر تكه از بدنش را به شهرى فرستاد.31 سپس بقيه‏ى حمدانيان مقيم مصر را تا آخرين نفر كشتند.32 شريف حيدرة بن حسن نيز كه اميد خلافت داشت، توسط بدر الجمالى كشته شد.33 هدف ناصر الدوله در ايامى كه بر اوضاع چيره بود، در ابتدا اين بود كه خطبه
به نام خليفه قايم عباسى (دوره خلافت 433 - 468 ق) بخواند.34 او در اهانت به مستنصر مبالغه كرد تا جايى كه وقتى ناصر الدوله پيكى براى طلب به دربار خليفه فرستاد. پيك، خليفه را در حالى ديد كه روى حصيرى نشسته بود و غير از سه خدمتكار كسى در كنارش نبود. پيك گزارش را به ناصر الدوله داد و امير حمدانى روزى صد دينار مستمرى براى مستنصر مقرر كرد.35

بروز قحطى و خشكسالى در مصر:

آنچه كه اوضاع مصر را آشفته‏تر مى‏ساخت، بروز قحطى بود كه در اين ايام به وقوع پيوست و به مدت 7 سال گريبانگير مردم بود (457 - 464 ق). آب نيل در اين زمان بسيار كم شده بود و به دنبال آن قحطى و گرسنگى و فقر و بيمارى و گرفتارى فراگير شد. چنين قحطى‏اى تا آن زمان سابقه نداشته است، تا جايى كه مستنصر از ابن وهب، صاحب ديوان الانشاء، چهارپايى به عاريت مى‏گيرد تا خدمتكارش كه چتر را در دست داشته، بر آن سوار شود.36 عده‏ى زيادى از مردم ترك وطن كردند و بسيارى كشته شدند و بعضى، بعضى ديگر را مى‏خوردند و گوشت چهارپايان نيز خورده مى‏شد. در اين ايام گوشت سگ، به 5 دينار و گوشت گربه، به 3 دينار فروخته مى‏شد.37 امرا و بزرگان از شدت نياز و گرسنگى در اثر قحطى، براى خدمت به مردم به حمام‏ها آمده بودند. وقتى چهارپاى ابوالمكارم شرف بن اسعد، وزير مستنصر، بر در قصر خليفه مورد دستبرد قرار گرفت، غلام او از شدت ضعف نتوانست جلوى مهاجمان را بگيرد.38
به هر حال بدر الجمالى، در چنين وضعيتى به مصر آمد و اوضاع آشفته را آرام كرد. ابن تغرى بردى، معتقد است كه بدر در سال 466 قمرى وارد مصر شد.39 ابن خلكان نيز بر همين عقيده است.40 اما مقريزى ورود او را به قاهره اواخر جمادى الاولى سال 465 قمرى مى‏داند.41 بدر پس از اين‏كه قدرت را در دست گرفت، فرمانرواى واقعى مصر شد و مستنصر با وجود بدر، در خلافت كاره‏اى نبود.42 بدر به كمك و پشتيبانى سپاهيان خود، بر مردم حكومت مى‏كرد43 و به اصلاح امور مى‏پرداخت. نا آرامى‏ها و آشوب‏ها را يكى پس از ديگرى سركوب كرد و قدرت خود را گسترش داد. همچنين او خراج 3 سال را بر مردم بخشيد.44 مستنصر وزارت شمشير و قلم را بدو واگذاشت و قاضيان و داعيان و ديگر مستخدمين، تحت سيطره‏ى او درآمدند و او اختيار تام پيدا كرد. فقط مؤيد الدين شيرازى در كار دعوت باقى ماند؛ چون گمان مى‏رفت خليفه در دعوت بدر به مصر، با او مشورت كرده است. بدر پس از مرگ مؤيد در سال 470 قمرى امور دعوت مذهب اسماعيلى را نيز بر عهده گرفت.
بدر براى اين‏كه قدرت تركان را كه سال‏ها در امور دولت خلل ايجاد كرده بودند محدود كند، ابتدا خود را دوستدار و رفيق آنها نشان داد و امراى ترك نژاد را به يك مهمانى دعوت كرد و همه‏ى آنها را از دم تيغ گذراند.45 سپس در سال 468 قمرى ابن الحيرق قاضى شهر اسكندريه و جماعتى از فقها و بزرگان شهر را دستگير كرد و اموال زيادى از آنها مصادره نمود.46
اتسزبن اوق ابن خوارزمى التركى،47 از رؤساى تركمن و در خدمت فاطميان بود. اما در سال 463 قمرى شورش كرده و اورشليم را به تصرف درآورد و در فلسطين و شام امارتى تشكيل داد. او شهر دمشق را در سال 468 قمرى گرفت و سپس به قاهره لشكر كشيد. اما بدر سپاهيانى از اعراب و غير اعراب جمع‏آورى كرد و از مردم بلاد جهت دفع شورش او يارى خواست. سرانجام اتسز شكست خورد و عده‏ى زيادى از همراهانش از جمله يكى از برادرانش كشته شد.48 بدر سپس به فرماندهى يكى از سردارانش به نام نصر الدوله، دمشق را محاصره كرد اما اتسز به تتش بن آلب ارسلان پناه برد. تتش به كمك او آمد و اتسز براى ديدارش تا بيرون شهر آمد ولى تتش به خاطر تأخيرش او را مورد مواخذه قرار داد و همين امر را بهانه‏اى قرار داد و اتسز را كشت. پس از آن، تتش دمشق و به دنبال آن سراسر شام را گرفت.49

حسن صباح و بدر الجمالى‏

از جمله حوادث مهم دوره‏ى وزارت بدر، ديدار حسن صباح از مصر است. حسن كه در سال 467 قمرى از رى به اصفهان - كه در آن روزگار مركز دعوت اسماعيليه بود - آمد، در سال 469 قمرى به طرف مصر حركت كرد. در اين زمان المؤيد شيرازى، داعى الدعاة بود. حسن صباح در سال 471 قمرى وارد قاهره شد.50 در اين‏كه آيا حسن با خليفه‏ى فاطمى مصر ديدار داشته يا نه، نظرات مختلفى وجود دارد. برخى معتقدند با مستنصر ديدار داشته است.51 ولاديميرونا، از محققان و دانشمندان معاصر، دلايلى ذكر مى‏كند مبنى بر اين‏كه حسن با خليفه ديدار نداشته، از جمله اين‏كه اگر ديدارى انجام شده بود، حسن صباح آن را اعلام مى‏كرد تا بر احترام خود بيافزايد.52 مستنصر هر چند حسن را نديد، اما فعاليت او را تأييد كرد و او را مى‏ستود.
هدف حسن از اقامت - يك سال و نيمه‏اش - در مصر اين بود كه معلومات خود را كامل كرده و با بزرگان اسماعيلى آشنا شود. موفقيت حسن در دربار فاطمى، سبب حسادت بدر الجمالى شده بود و بدر الجمالى او را رقيب خود مى‏دانست.
چندى بر نيامده بود كه ميان سيدنا و امير الجيوش بساط خصومت شد.53
در اين احوال، المؤيد شيرازى، داعى الدعاة بزرگ اسماعيلى، از دنيا رفت و اين مقام نيز به بدر الجمالى رسيد. دشمنى ايجاد شده ميان بدر و حسن صباح، سبب شد كه بدر حسن را از مصر اخراج كند.54 ولاديميرونا دليل مهم اين دشمنى را دشمنى امير الجيوش با نزار و هواداران او بيان مى‏كند.55 نزار كسى بود كه پيروانش معتقد بودند مستنصر او را به جانشينى خود برگزيده اما بدر او را با دسيسه و حيله از امامت بر كنار كرده است.56 در ذيقعده‏ى سال 477 قمرى پسر بزرگ بدر به همراه عده‏اى از سرداران، عليه پدر طغيان و توطئه‏ى قتل او را طراحى كرد، اما بدر او و چهار تن از اميران را گرفت و آن چهار تن را گردن زد و سپس پسر را بخشيد. برخى گويند او را از غذا محروم كرد تا مرد.57 ابن تغرى بردى اين حادثه را در حوادث سال 478 قمرى بيان كرده است.58
در سال 482 قمرى بدر شهر صور را از پسر قاضى عين الدوله كه پس از مرگ پدر جانشين او شده بود، گرفت. سپس شهر صيدا را گرفته و از آن‏جا به عكا رفت و آن را محاصره كرد و شهر را گشود و به دنبال آن شهر جُبَيل را تصرف نمود و فرمانروايانى بر اين بلاد گماشت.59 منير الدوله حاكم صور در سال 486 قمرى بر بدر شوريد ولى بدر او را دستگير كرد و به مصر برد و به قتل رساند. امير الجيوش بدر الجمالى، در ذيقعده‏ى سال 487 قمرى يك ماه قبل از مرگ مستنصر، در حالى كه سنش متجاوز از 80 سال بود، درگذشت.60 ابن خلدون تاريخ وفات بدر را ربيع الاول همين سال (487 ق) مى‏داند.61 بدر الجمالى در مسجدى در دامنه كوه المُقطِّم به خاك سپرده شد.62
از دوستان بدر كه از سايرين مشهورتر بودند مى‏توان امين الدوله لاويز و افتكين را نام برد، مستنصر لاويز را فرا خواند تا او را به جاى بدر برگزيند. از اين‏رو افتكين از اين كار دلگير شده و با جماعتى از سپاهيان، بر عليه مستنصر شوريدند و به قصر خلافت وارد شده و ضمن توهين به او، وى را تهديد نمودند. از اين‏رو مستنصر ناچار شد فرزند بدر به نام ابوالقاسم افضل شاهنشاه را به جاى پدر به وزارت منصوب كند.63 بدر الجمالى شيعه دوازده امامى بود و به گفته‏ى ابن خلدون، به مذهب اماميه سخت پايبند بود.64 برخى از منابع نيز او را اسماعيلى مذهب معرفى مى‏كنند. هاجسن مى‏نويسد بدر واقعاً اسماعيلى مذهب بود؛ اما گويا او و پسرش نظريات احتياط آميزى داشته‏اند.65

كارهاى عمرانى بدر

بر خلاف نظر بكر، مستشرق معروف كه ادعا كرده است درباره‏ى فعاليت‏هاى عمرانى بدر اطلاعات زيادى نداريم؛66 بدر در مدت طولانى وزارت خود كارهاى عمرانى نسبتاً زيادى انجام داده است. اين سخن از وصف ابوالفداء درباره‏ى شخصيت بدر به خوبى فهميده مى‏شود:
و أحسن الى الرعية فعمرت البلاد و عادت مصر واعمالها الى احسن ما كانت عليه‏67... .
بدر به ياد بود پيروزى‏ها، فتوحات و موفقيت‏هايى كه در طول دوران زندگى سياسى خود به دست مى‏آورد، مناره‏ها و مسجدهايى در مناطق مختلف احداث كرده است كه امروزه هر كدام بيانگر سبك هنر معمارى فاطمى به شمار مى‏رود.68 يكى از ابتكارات بدر، ساختن مزارهاى مسجد گونه‏ايست كه رايج نمود و بعدها مورد تقليد ديگران قرار گرفت و در اواخر دوره‏ى فاطمى رواج بيش‏ترى يافت. نمونه‏ى آن مشهد الرأسى است كه در عسقلان احداث كرد.69 اين رسم كه قبر را ضميمه‏ى مسجد يا به آن پيوسته و متصل سازند، از زمان بدر آغاز شد و بهترين نمونه‏ى آن، مدفن و مسجدى است كه بدر در دامنه‏ى كوه المقطم براى خودش بنا كرده است.70 بدر الجمالى در سوق العطارين اسكندريه مسجد جامعى بنا كرده است كه به همين نام يعنى جامع العطارين معروف است كه كار ساختن آن در ربيع الاول سال 479 قمرى به پايان رسيد.71 دليل ساختن آن مسجد اين بود كه وقتى پسر بدر عليه پدر شوريد و در اسكندريه متحصن شد، بدر اسكندريه را محاصره كرد. مردم پس از يك ماه امان خواستند و دروازه‏ها را برايش گشودند و بدر به ميمنت اين پيروزى مسجد را بنا كرد.72 او همچنين در سال 480 قمرى ديوار شهر قاهره را تجديد بنا كرد.73 اما مهم‏ترين كار عمرانى بدر، ساختن دروازه‏هاى شهر قاهره است. او سه دروازه به نام‏هاى باب الفتوح، باب النصر و باب زَويله را توسط سه برادر بنّا كه از شهر رها آمده بودند بنا كرد.74 آثار باقى مانده از دروازه‏ها، نفوذ معمارى سوريه‏ى شمالى و ارمنستان را كه در آن‏جا قوس تمام دور در كار بندى‏هاى سنگى فراوان يافت مى‏شود، نشان مى‏دهد. نمود كامل به كار بردن سنگ به جاى خشت، در دروازه‏ى باب الفتوح پيداست.75 بدر در تقويت و توسعه‏ى باروها و حصارهاى شهر قاهره، به جاى خشت خام، زيباترين و بهترين سنگ چينى‏ها را، كه تا آن تاريخ هرگز به انجام نرسيده بود، به كار برد. بدر مانند هر صاحب منصب ديگرى، ممدوح شاعران بود و شاعران زبان به مدح او مى‏گشادند و طبعاً از صله‏ها و پاداش‏هاى او بهره‏مند مى‏شدند. يكى از بزرگان و شاعرانى كه بدر الجمالى را مدح كرده بود، علقمة بن عبدالرزاق عليمى بود، كه اشعارى در مدح وى سرود و بدر خلعت‏ها و صله‏ها و هديه‏هاى زيادى بدو بخشيد كه از آن جمله مى‏توان به 70 استر و 10 هزار دينار طلا اشاره كرد.76

پى نوشت‏ها:
1. كارشناس ارشد تاريخ اسلام.
2. ابن خلدون، تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 90.
3. مقريزى، الخطط، ج 2، ص 101.
4. حمدانى، همان، ص 210.
5. ابن خلدون، همان؛ رانسيمان، تاريخ جنگ‏هاى صليبى، ج 1، ص 349.
6. ابن كثير، البداية و النهاية، ج 12، ص 158.
7. حافظ ابرو، مجمع التواريخ سلطانيه، ص 163.
8. ابن خلدون، همان.
9. رشيد الدين فضل اللَّه، جامع التواريخ، ص 66.
10. همان، ص 77.
11. مقريزى، همان.
12. همان.
13. ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 448.
14. همان، ج 5، ص 230.
15. ابى الفداء، المختصر فى اخبار البشر، ج 5، ص 550.
16. ابن خلدون، همان.
17. دفترى، تاريخ و عقايد اسماعيليه، ص 234.
18. ابن تغرى بردى، النجوم الزاهرة، ج 5، ص 19.
19. ابن اثير، الكامل، ج 10، ص 80؛ ابوالفداء، البداية و النهاية، ج 1، ص 548.
20. صنهاجى، تاريخ فاطميان، ص 97.
21. ابن اثير، همان.
22. دفترى، همان؛ حمدانى، دولت فاطميان، ص 207.
23. حافظ ابرو، همان، ص 16.
24. صنهاجى، همان.
25. ابن خلدون، همان.
26. ابن خلكان، همان، ج 2، ص 449.
27. ابن خلدون، همان.
28. ابى الفداء، همان، ج 1، ص 549.
29. سامر، دولت حمدانيان، ص 163.
30. ابن تغرى بردى، همان، ج 5، ص 13.
31. سامر، همان، ص 166.
32. ابى الفداء، همان، ج 1، ص 549.
33. ابن تغرى بردى، همان، ج 5 ،ص 15.
34. ابى الفداء، همان، ج 1، ص 549.
35. ابن اثير، همان، ج 10، ص 861.
36. ابن خلكان، همان، ج 2، ص 449.
37. ابن تغرى بردى، همان، ج 5، ص 16.
38. همان.
39. همان، ص 20.
40. ابن خلكان، همان، ج 2، ص 449.
41. مقريزى، همان، ج 2، ص 102.
42. ابن تغرى بردى، همان، ج 5، ص 23.
43. لوئيس، تاريخ اسماعيليان، ص 181.
44. ابن خلدون، همان، ج 3، ص 91.
45. همدانى، جامع التواريخ، ص 211.
46. ابن تغرى بردى، همان، ج 5، ص 101.
47. ابن خلكان، همان، ج 1، ص 295.
48. ابى الفداء همان، ج 2، ص 6.
49. طباخ حلبى، اعلام النبلاء، ج 1، ص 334.
50. جوينى، تاريخ جهان‏گشا، ج 3، ص 89.
51. ابن اثير، همان، ج 1، ص 237؛ فدايى خراسانى؛ تاريخ اسماعيليه، ص 87.
52. ولاديميرونا، تاريخ اسماعيليان در ايران، ص 58.
53. فدايى خراسانى، همان، ص 87.
54. شبانكاره‏اى، مجمع الانساب، ص 127؛ جوينى، همان، ج 3، ص 191؛ لوئيس، همان، ص 190.
55. ولاديميرونا، همان، ص 55.
56. همان، ص 62.
57. ابن جوزى، المنتظم، ج 9، ص 16.
58. ابن تغرى بردى، همان، ج 5، ص 120.
59. ابن اثير، همان، ج 10، ص 176.
60. ابن اثير، همان، ص 235.
61. ابن خلدون، همان، ج 3، ص 92.
62. حتى، تاريخ عرب، ج 2، ص 802.
63. ابن خلدون، همان، ج 3، ص 93.
64. همان، ص 90.
65. هاجسن، فرقه‏ى اسماعيليه، ص 48.
66. E.I, Vol I, P, 068 ى‏لامجلا ردب ل‏يذ.
67. ابى الفداء، همان، ج 1، ص 550.
68. حمدانى، همان، ص 211.
69. ابن خلكان، همان، ج 2، ص 450.
70. حتى، همان، ج 2، ص 802.
71. ابن خلكان، همان، ج 2، ص 450.
72. ابن تغرى بردى، همان، ج 5، ص 119.
73. قلقشندى، صبح الاعشى، ج 3، ص 494.
74. مقريزى، الخطط، ج 2، ص 99.
75. هوگ ومارتن، سبك‏شناسى هنر معمارى، ص 76.
76. ابن اثير، همان، ج 10، ص 236؛ ابن خلكان، همان، ج 2، ص 449 - 459.
منابع:

- ابن اثير، على بن محمد، الكامل فى التاريخ (بيروت، دارصادر، 1399ق / 1979م).
- ابن تغرى بردى، جمال الدين ابى المحاسن يوسف، النجوم الزاهرة فى ملوك مصر و القاهرة (قاهرة، وزارة الثقافة و الارشاد القومى، 1383 ق / 1963م).
- ابن جوزى، ابوالفرج عبدالرحمن بن على، المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم (بيروت، دارصادر، بى‏تا).
- ابن خلدون، عبدالرحمن، تاريخ، ترجمه‏ى عبدالمحمد آيتى (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1366).
- ابن خلكان، شمس الدين احمد بن محمد، وفيات الاعيان و انباء ابناء الزمان (قم، منشورات رضى، 1364).
- ابن كثير دمشقى، ابوالفداء حافظ ابن كثير، البداية و النهاية (بيروت، دارالكتب العلمية، 1407ق / 1987م).
- ابى الفداء، عماد الدين اسماعيل، المختصر فى اخبار البشر (بيروت، دارالكتب العلمية، 1417ق).
- جوينى، عطاملك بن بهاء الدين محمد، تاريخ جهان‏گشا، به كوشش محمد قزوينى، (تهران، انتشارات بامداد، بى‏تا).
- حافظ ابرو، مجمع التواريخ السلطانيه، به كوشش محمد مدرسى زنجانى (تهران، انتشارات اطلاعات، 1364ش).
- حتى، فيليپ، تاريخ عرب، ترجمه‏ى ابوالقاسم پاينده (تبريز، انتشارات حاج محمد باقر كتابچى حقيقت، 1344ش).
- حمدانى، عباسى، دولت فاطميان، ترجمه‏ى يعقوب آژند (تهران، انتشارات مولى، 1363ش).
- دفترى، فرهاد، تاريخ و عقايد اسماعيليه، ترجمه‏ى فريدون بدره‏اى (تهران، انتشارات فرزان، 1376 ش).
- رانسيمان، استيون، تاريخ جنگ‏هاى صليبى، ترجمه‏ى منوچهر كاشف (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1351ش).
- سامر، فيصل، دولت حمدانيان، ترجمه‏ى عليرضا ذكاوتى قراگوزلو (قم، انتشارات پژوهشكده حوزه و دانشگاه، 1380 ش).
- شبانكاره‏اى، محمد بن على بن محمد، مجمع الانساب، به كوشش ميرهاشم محدث (تهران، انتشارات امير كبير، 1376ش).
- صنهاجى، ابى عبداللَّه محمد، تاريخ فاطميان يا اخبار ملوك بنى عبيد و سيرتهم، ترجمه‏ى حجت اللَّه جودكى (تهران، انتشارات امير كبير، 1378ش).
- طباخ حلبى، محمدبن راغب، اعلام النبلاء بتاريخ حلب الشهباء (حلب، منشورات دارالقلم العربى، 1408ق).
- فدايى خراسانى، محمدبن زين العابدين، تاريخ اسماعيليه يا هدايت المؤمنين الطالبين، به كوشش الكساندر سيمونوف (تهران، انتشارات اساطير، 1362ش).
- قلقشندى، احمدبن على، صبح الاعشى فى صناعة الانشاء (بيروت، دارالفكر، 1987م).
- لوئيس برنارد، تاريخ اسماعيليان، ترجمه‏ى فريدون بدره‏اى (تهران، انتشارات توس، 1362).
- مقريزى، تقى الدين احمد بن على، المواعظ و الاعتبار بذكر خطط و الآثار معروف به الخطط (مكتبة مدبولى، 1998م).
- ولاديميرونا، استرويوالودميلا، تاريخ اسماعيليان در ايران، ترجمه‏ى پروين متروى (تهران، نشر اشاره، 1371 ش).
- هاجسن، مارشال، فرقه اسماعيليه، ترجمه‏ى فريدون بدره‏اى (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1378ش).
- همدانى، رشيدالدين فضل اللَّه، جامع التواريخ، به كوشش محمد تقى دانش پژوه و محمد مدرسى زنجانى (تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1356ش).
- هوگ. ج و هانرى مارتن، سبك‏شناسى هنر و معمارى در سرزمين‏هاى اسلامى، ترجمه‏ى پرويز ورجاوند (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1357).

4.1987 ,nedieL ,I .loV ,malsI fo aidaepolcycnE -

 

فصلنامه تاريخ اسلام ـ شماره   17 ـ  بهار 83

      Return to Main Page

     _________________________________________________________________________________________

    History Site of Mirhadi hoseini

      Teacher Training University

              Tehran  -IRAN

دربارۀ کتاب «دولت عباسیان»

«تاریخ دولت عباسی» یا در اصل «دولت عباسیان» کتابی است که توسط «پژوهشگاه حوزه و دانشگاه» به زیور طبع آراسته شده و به چاپ مکرر رسیده است. این کتاب را «محمد سهیل طقوش» استاد تاریخ اسلام دانشگاه بیروت نوشته است. طقوش شاگرد «محمد عبدالله عنان» مورخ برجستۀ مصری است. اصل کتاب با نام  «تاريخ الدولة العباسية» توسط مؤسسۀ «دارالنفائس للطباعة والنشر و التوزیع» در بیروت (لبنان) به سال 1998 میلادی چاپ و منتشر شده است. این کتاب در ایران توسط آقای حجت الله جودکی رایزن سابق فرهنگی ایران در مصر به زبان فارسی ترجمه شده و توسط پژوهشگاه حوزه و دانشگاه منتشر گردیده است.

بدون شک کتاب «دولت عباسیان» کتاب بدی نیست. آن را یک استاد تاریخ که مسلمان هم هست، نوشته است و لذا مقبول است. این استاد «عرب زبان» هم هست؛ یعنی به راحتی می تواند از منابع اصیل تاریخ اسلام که عموماً به زبان عربی هستند، به راحتی استفاده کند. این، امتیاز دیگری برای این کتاب است.

اما این نویسنده یک مسلمان سنّی است و البته در معتقدات خود کمتر به داشتن روح و خصلت تسامح و تساهل گرایش دارد (این مطلب از سیاق مطالب کتاب بدست می آید و طرفه اینکه این افراد معمولا بر آثار عالمان شیعی بخصوص معاصران این خرده را می گیرند که آثار و تواریخشان با بی طرفی عالمانه نوشته نشده است.) یعنی در اکثر مواقع و مواضع هر آنچه که به دنیای تشیع مربوط است، را نادیده می گیرد و بدتر از آن؛ بد می داند. با اینکه خدمات عظیم شیعیان بخصوص شیعیان امامی به اسلام و علم انکارناپذیر است. و هر آنچه غیر آن را، درست می پندارد. طقوش گرچه یک آدم آکادمیک است، اما تنها به جهت دشمنی عباسیان با تشیع و تشویق اهل حدیث (که امروزه اهل سنت نامیده می شوند) تصمیم گرفته است که عباسیان را محق و شیعیان را ناحق بداند و این طور هم می کند. او بر مظالم و خطاها و فسوق و فسادهای خلفایی همچون هارون و متوکل و معتصم و دیگران چشم می بندد و در هر فرصتی آنها را، بیشتر به این دلیل که دشمن شیعیان آل علی علیه السلام بودند، می ستاید.

هر چند برای بی اثرکردن تأثیر این اقدامات کاملا غیرعلمی، افزوده هایی از کتب جناب آقای حجت الاسلام رسول جعفریان از طرف ناشر به کتاب الحاق شده، اما به هر حال اصل کتاب، همان است.

همانطور که عرض شد این که نویسندۀ کتاب عرب است، به خودی خود امتیاز است. اما چون عرب متعصبی است، به راحتی «خلیـــج فارس» را «خلیج عربی» یا اگر خیلی لطف کند، «خلیج» می داند (ص  ۲۰۲). «اروند رود» را «شط العرب» می خواند (ص  ۲۰۳). و آل بویه را که سلسله ای اصیل از ایرانیان و شیعه بوده و از شیعیان حمایت می کردند، با همه تسامح و تساهل آنها در امر دین (که واقعا در آن دوران و دوره های بعد بی سابقه بود)  و گرامیداشت مقام علم و عالم، تنها به همین دو جرم ایرانی تبار نمی داند! (ص ۲۷۰). از همه اینها بالاتر در آثار دیگر خود، در درستی حرکت و قیام امام حسین علیه السلام و واقعه عاشورا با طرح یک مغلطه مشهور تشکیک می کند. 

از این دست مطالب غرض آلود، غیرعلمی، و جانبدارانه در کتاب دولت عباسیان کم نیست. نویسنده در فصل پایانی کتاب همانند بسیاری از مورخان سنی مذهب و با استناد به منابعی که آنان به جای گذاشته اند، می کوشد گناه سقوط بغداد و انقراض خلافت عباسی را به گردن «مؤیدالدین بن العلقمی» وزیر مستعصم عباسی که شیعی امامی بود، بیاندازد، و از دیگرانی همچون «مجاهدالدین ایبک دواتدار صغیر» و فرزند خلیفه ـ ابوالعباس احمد معروف به ابوبکر ـ رد اتهام کند، (رجوع به صص ۲۹۷ تا ۳۰۱) اما استاد محقق جناب آقای حجت الاسلام والمسلمین رسول جعفریان با نگرشی عمیق و دقیق این مسأله را در کتاب ارجمند «تاریخ تشیع در ایران» به بررسی نشسته و با آوردن دلایلی معقول و مستند مغرضانه بودن این موضوع را اثبات نموده است (ص ۳۷۳ تا آخر کتاب مذکور).

خوانندۀ آگاه البته می داند که قضیه چیست و منظور و مقصد نویسنده از این روش نوشتن چیست. اما خوانندۀ عادی که از جزئیات جریانات تاریخی آگاه نیست، چه کند اگر قضایای تاریخ اسلام را بدرستی متوجه شود یا اصلاً وارونه بفهمد؟

خواندن این کتاب به هر حال خالی از مزیت و استفاده نیست، اما اینکه چرا در کشور جمهوری اسلامی ایران که مذهب رسمی آن «شیعۀ اثنی عشری» است، به عنوان منبع درسی برای یک دانشگاه بزرگ دولتی (دانشگاه پیام نور) انتخاب شده، محل بحث و اندکی محل تعجب و سؤال است! یعنی به راستی آیا در این مملکت بزرگ کسی پیدا نمی شود که از زاویۀ نگرش شیعۀ اهل بیت کتابی دربارۀ تاریخ دولت عباسیان بنویسد که در عین جامعیت و علمی بودن، حقانیت مواضع تشیع و مظلومیت این مذهب را نیز اثبات کند. (البته کتاب دکتر سیداحمدرضا خضری هست و با همه کاستی ها الحق کتاب خوبی هم هست، اما به عنوان منبع انتخاب نشده است. چرا؟ شاید به این علت که از عصر تسلط آل بویه بر عباسیان فراتر نرفته است.)

چرا دانشجوی شیعی باید اغراض و احیاناً امراض یک استاد ملیت گرا و قومیت خواه را که عرب بودن را مقدم بر مسلمان می داند، بخواند و بدتر از آن، به هر نحو به حافظه بسپارد و بر اساس مفاد و مندرجات آن امتحان دهد؟

شاگرد «محمد عبدالله عنان» بودن، شاید در ممالک عرب برای «محمد سهیل طقوش» یک افتخار محسوب شود، اما همین مسأله باید خوانندۀ شیعی را به قضیه حساس تر کند؛ چرا که عنان همان کسی است که در کتاب «تاريخ الجمعيات السريه والحركات الهدامه» (که به نام «تاریخ جمعیت های سری و جنبش های تخریبی» در ایران توسط آقای علی هاشمی حائری ترجمه و منتشر شده است.) «تشیع» را نیز در شمار جمعیت های سری و جنبش های تخریبی داخل می کند و بین شیعۀ امامی و قرامطه و فاطمیان و تابعین حسن صباح (باطنیان)  و شیعیان زیدی و کیسانی و بدتر از همه؛ غلات - که مطرود شیعه امامی اند - فرقی نمی گذارد. چهره شیعه ستیز عنان را آشکارا می توان در آثار دیگر او نیز مشاهده کرد. به گونه ای که می نماید که کینه عمیقی از ایشان دارد و به همان مرامی معتقد است که سلفیون کنونی مصر بدان معتقدند. اصرار و پافشاری کودکانه او در آثارش بر اینکه نسب دولت فاطمیان مصر به اهل بیت نمی رسد، و خطاب کردن مکرر آنان با عنوان عبیدیان نه دلیلی علمی، که دلیلی دیگر دارد. حالی که به شهادت ابن خلدون و بسیاری دیگر از مورخین متقدم، فاطمیان مصر ـ فارغ از همه مظالم و اشتباهات ایشان ـ صحیح النسب اند.

اینان در آثار خود، با کنار نهادن این آموزه صریح قرآنی که همه انسانها از هر نژاد و رنگی در پیشگاه حضرت رب العزه برابرند و تنها علت برتری شان تقوی و خداترسی است، به طور نمایان عرب را بر عجم مقدم می دارند و عجم را و بخصوص بربر را گاه به طور ضمنی و گاه آشکارا قومی فروتر می دانند، چیزی که از اساس در اسلام موجود نیست.

اسلام این قوم، همان نوع اسلام استحاله شده ای است که با شمشیرهای بنی امیه به سرزمین اندلس گام نهاد و در نهایت، به دلیل ناکارآمدی آن به دست همان قومی که در ابتدا مغلوب شده بود، شکست خورد.

نکته دیگر این است که نگاه مسلمان ایرانی به اعراب ممالک خاورمیانه و مجاور در مساله دین و تاریخ اسلام، نگاهی مثبت است و درست به همین علت است که در مورد کینه ورزی های آنان اغلب به دیده اغماض و گذشت می نگرد، در حالی که متاسفانه این لطف و مهربانی یکجانبه است و به قول باباطاهر: چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی، که یک سر مهربونی دردسر بی. و لذا بایستی که برخوردها هشیارانه تر باشد تا دردسر عاید نگردد.

 

بلغ العلی بکماله

 

جامه سیه کرد کفر نور محمد رسید

طبل بقا کوفتند ملک مخلد رسید

روی زمین سبز شد جیب درید آسمان

بار دگر مه شکافت روح مجرد رسید

 

 

به مناسبت عید بزرگ مسلمین هفدهم ربیع الاول و میلاد مسعود جان جهان حضرت رسول مدنی صلی الله علیه و آله.

الهیات چیست؟ /نوشته: دكتر همايون همتي ـ استاديار دانشكده روابط بين‌الملل /بخش دوم و پایانی

مسائل الهياتي هر عصر از مسائل الهياتي ديگر عصرها، به علل گوناگوني متمايز هستند. هر عصري مسائل الهياتي و كلامي خاص خودش را دارد؛ همان گونه كه دانش فقه، دانشي كاملاً عصري است؛ يعني پاسخگوي مسائل نوپيدا در هر عصر و جامعه‌اي است. فقه‌ آماده پاسخگويي به «مسائل مستحدثه» است. اين سخن همه فقيهان مي‌باشد. وحي حقيقتي فراعصري است و در قالب زمان و مكان نمي‌‌گنجد، از عالم امر و مجردات است؛ اما دانش الهيات كه عهده‌دار تبيين وحي براي انسان‌ها (که موجودي مادي و جسماني، زمانمند، تاريخ‌مند و مكان‌‌منداست) به ناچار و ذاتاً، دانشي عصري است و عصري بودن نه تنها آسيبي به آن نمي‌‌رساند؛ بلكه خود، نقطه قوت اوست.

الهيات اگر عصري نباشد، مي‌‌ميرد و قادر به ادامه حيات خود نخواهد بود. حيات اين دانش به پاسخ گفتن به «مسائل مستحدثه» اعتقاد و فكري وابسته است و فرو خواهد مرد، اگر لحظه‌اي از اين وظيفه اصلي خود سر باز زند. اين همان نكته‌اي است كه در كتاب‌هاي كلامي كلاسيك ما مسلمانان به صراحت گفته شده كه يكي از وظايف علم كلام و شخص متكلم، پاسخ گفتن به شبهات مخالفان و معاندان است و ديگر وظيفه مهم اين دانش، تفسير و تبيين ايمان براي مومنان است. اگر بپذيريم كه دفاع از دين و كليت دين ـ نه يك بعد خاص ـ در مقابل شبهات معاندان، وظيفه اصلي و مهم علم كلام يا مهمترين وظيفه آن است، آنگاه بايد پذيرفت كه براي انجام اصولي اين دفاع، نياز به تجهيز است و علم كلام مي‌‌تواند و بايد از همه دستاوردهاي علوم بشري براي تحقق اين هدف استفاده كند.

تعبير «قالب فرهنگي» يا «چارچوب فرهنگي»(Cultural matrix) در تعريف لانرگان از الهيات، اشاره به مجموعه معاني، عقايد، ارزش‌ها، ساختارها و نهادهايي دارد كه فرهنگ را به وجود مي‌‌آورند و حيات آن را ادامه مي‌‌دهند. اين تعريف از الهيات يك تعريف كاركردي است؛ زيرا به جاي بحث از ماهيت الهيات، به توصيف كاركرد آن مي‌‌پردازد؛ يعني به جاي سخن گفتن از چيستي الهيات، نقش و عملكرد آن را باز مي‌‌گويد. اكنون نوبت آن است كه ببينيم اين تعريف كاركردگرايانه جديد در مقايسه با تعريف كلاسيك آنسلم چه نكاتي را مطرح مي‌‌كند كه شايسته تأمل هستند. نخست بايد بپرسيم كه مقصود از «فرهنگ» چيست؟ آيا مقصود، تلقي هنجاري از فرهنگ است يا تلقي تجربي؟ در تلقي هنجاري از فرهنگ، غالباً يك فرهنگ خاص و معمولاً فرهنگ غربي اروپايي، محور قرار مي‌‌گيرد و همچون اصل و محوري لحاظ مي‌‌شود كه همه فرهنگ‌هاي ديگر را بايد با آن قياس كرد و قضاوت نمود. هر كس كه در اين فرهنگ نشو و نما کند، متمدن به‌شمار مي‌‌رود و هركس كه در اين فرهنگ رشد نيافته، بربر و وحشي يا كودك و نابالغ تلقي مي‌‌شود!

جالب است در اينجا به اين نكته الهياتي اشاره كنيم كه طبق «اساسنامه رسولان» كه در سال 1917 توسط بنديكت پانزدهم صادر شد، يكي از اهداف كليساي كاتوليك اعطاي فرهنگ به بربرها بود! در واقع همه هيأت‌‌هاي تبشيري مسيحيت همواره چيزي بيش از «انجيل» را با خود آورده‌اند و معمولاً جنبه‌هايي از فرهنگ غربي را بر نوكيشان تحميل كرده‌اند. در درون مرزهاي يك تلقي هنجاري فرهنگ، الهيات همچون اقدامي ماندگار و توفيقي مستمر لحاظ خواهد شد و تنها وظيفه نسل‌هاي بعدي ايستادن بر سر توفيق‌هاي گذشته خواهد بود وگرنه تغيير يا عدول از احكام الهياتي مصوب، نشانه قطعي نوعي انحراف و فروپاشي به شمار خواهد رفت؛ اما ممكن است كسي تلقي تجربي از فرهنگ داشته باشد، در اين تلقي فرهنگ همچون مجموعه‌اي از معاني و ارزش‌ها لحاظ مي‌‌شود كه موجب تعيّن و شكل بخشيدن به «شيوه‌اي از زندگي» مي‌‌گردند. در اين تلقي، مجال مقايسه فرهنگ‌ها، تعارض فرهنگ‌ها، ارزيابي نقاط ضعف و قوت آنها و چگونگي معنابخشي و هدف‌ بخشي به زندگي انسان‌ها وجود دارد. در اين تلقي هيچ فرهنگ خاصي به عنوان فرهنگ قطعي و نهايي تلقي نمي‌شود؛ زيرا همه فرهنگ‌ها بر روي پيشرفت، تغيير، رشد و همين طور انحطاط گشوده هستند.

اگر تلقي تجربي از فرهنگ را بپذيريم، آنگاه الهيات را مي‌‌توان به عنوان فرآيندي مستمر در نظر گرفت. در اين تلقي، الهيات همچون فعاليتي در درون فرهنگ لحاظ مي‌‌شود و همان طور كه فرهنگ تغيير مي‌‌يابد، الهيات نيز تغيير مي‌يابد. الهياتي كه مناسب فرهنگ قرون وسطي است، ضرورتاً مناسب فرهنگ معاصر نخواهد بود؛ زيرا انديشه‌ها و معاني اساسي كه يك فرهنگ را شكل مي‌‌دهند مي‌‌توانند كاملاً متفاوت باشند؛ براي مثال الهيات قرون وسطي از نوعي هستي‌شناسي سلسله مراتبي ايستا(Hierarchy)، يا تلقي وجود بهره اساسي مي‌‌برد. چنين ساختار سلسله مراتبي ايستايي براي ذهن قرون وسطايي، امري بديهي بود؛ زيرا جامعه يك سلسله مراتب ايستا بود، كليسا نيز نوعي سلسله مراتب ايستا بود و بنابراين مي‌‌شد وجودرا هم، نوعي سلسله مراتب ايستا در نظر گرفت؛ ولي در فرهنگ امروز ما، سلسله مراتب ايستا با فرآيند تكاملي بالنده جايگزين شده است. چنين نقطه آغازهاي فرهنگي متفاوتي موجب پيدايش مكتب‌هاي الهياتي كاملاً متفاوتي مي‌‌شوند و ما اگر بخواهيم ميان اين دو گونه الهيات مقايسه کنيم، بايد نه تنها به نتايج و پيامدها، بلكه به «نقطه آغازهاي اساسي» آنها نيز نگاه كنيم.

تعريف كاركردي لانرگان پرسش‌هاي ديگري را نيز برمي‌انگيزد. پيشتر گفتيم كه فرهنگ مي‌‌تواند الهيات را تغيير دهد؛ ولي آيا نظام‌هاي الهياتي هم مي‌‌توانند موجب تغيير فرهنگ شوند؟ يا مي‌‌توانند چنين عمل كنند كه به گونه‌اي موجب «توجيه» فرهنگ‌ها شوند؟ در مثال قبلي درباره تلقي سلسله مراتبي ايستا در قرون وسطي، مي‌‌توان گفت كه نه تنها فرهنگ قرون وسطايي چنان تلقي‌اي را تأييد مي‌‌كند؛ بلكه وقتي آن هستي‌شناسي سلسله مراتبي ايستا به عنوان حقيقت‌ قبول شد، آن نيز به نوبه خود همچون اصلي توجيه‌گر براي ساختار سلسله مراتبي جامعه عمل خواهد كرد. وجود، حقيقتي سلسله مراتبي است؛ بنابراين، جامعه و كليسا نيز بايد داراي «سلسله مراتب» باشند. بدين سان الهيات نيز ممكن است همچون توجيهي ايدئولوژيك براي يك نظام اجتماعي و سياسي، مفروض عمل مي‌كند. نظير همين سؤال را مي‌‌توان درباره پذيرش غير نقادانه معاصران درمورد هستي ‌شناسي تكامل يابنده پويا مطرح ساخت. آيا اين عقيده معاصر نيز نقشي ايدئولوژيك در خدمت توجيه برخي نيروهاي اجتماعي ندارد كه البته محتاج ارزيابي نقادانه بيشتري است. تلاش ما در اينجا معطوف به اين نكته است كه توضيح دهيم واسطه بودن الهيات بين دين و فرهنگ، يك خيابان دوطرفه است.

الهيات واسطه انتقال معاني و ارزش‌ها از فرهنگ به دين و از دين به فرهنگ است. در اين تلقي دين، همه پاسخ‌ها را آماده و از قبل ندارد؛ بلكه بايد به فرهنگ نيز گوش كند. يكي از بهترين مثال‌ها براي اين موضوع، قلمرو حقوق بشر به‌طور كلي، و «حقوق زنان» به طور خاص است. در اين مورد، فرهنگ به‌طور عمده متكفل تعريف «حقوق بشر» و شناسايي آن است و به‌طور خاص به تعريف و شناساندن راه‌هايي مي‌‌پردازد كه زنان به‌طور منظم از حقوقشان در جامعه محروم مانده‌اند. كليساي كاتوليك به اعتراف متكلمان بزرگ مسيحي در شناسايي اين حقوق، بسيار كند عمل كرده است؛ حقوقي كه اكنون در جوامع سكولار، مفروض و مسلم تلقي مي‌‌شوند و بخشي از وظيفه الهياتي كه برعهده متكلمان است، كمك كردن به كليسا براي ايفاي اين نقش «واسطه‌اي» است، تا كليسا بتواند انسان راستين را كه محل جريان فيض الهي است، به درستي بشناسد.

فمينيسم مدرن: مثالي از واسطه بودن ميان فرهنگ و دين

بسياري از مسيحيان محافظه‌كار، مسيحيت و نهضت فمينيستي مدرن را دو دشمن سوگند خورده مي‌‌دانند، در حالي كه فمينيسم مدرن، اصل و منشأ خود را از درون كليساهاي مسيحي يافته است. در آمريكا، «نهضت طرفداري از حق رأي زنان» از درون مناقشه‌هاي مربوط به زنان مسيحي در نبردشان عليه بردگي و «نبرد براي الغاي برده‌داري» پديد آمد. اين زنان بين موقعيت خودشان و وضع بردگان، هم در جامعه و هم در كليسا شباهت‌هايي ديدند. آنان حتي حق مبلغ شدن را امتيازي برتر از حق رأي دادن مي‌‌شمردند! در حالي كه نهضت فمينيستي، موفقيت‌هاي عمده‌اي در بيرون كليسا به دست آورده بود، كندي و عقب ماندگي كليساها در پاسخ به نداي آنها موجب بيرون رفتن فمينيست‌هاي زيادي از جامعه مسيحي شد. رفته رفته فمينيسم تبديل به نهضتي سكولار شد. اكنون همان نهضت دارد از طريق آثار متألهان فمينيست و عالمان انجيلي بر كليساها اثر مي‌‌گذارد. در اينجا «واسطه بودن» به‌طور كامل از «دين» به «فرهنگ» منتقل شده و دوباره از فرهنگ به دين بازگشته است.

ما در درون جامعه معاصر خودمان نيز بايد بپرسيم كه راهكارهاي گوش دادن فرهنگ به دين كدام هستند؟ در دوران قرون وسطي كانال‌هاي ارتباطي از دين به فرهنگ، كاملاً آشكار و تعريف شده بودند؛ ولي در جامعه سكولار معاصر، دين به حاشيه رانده شده، خصوصي شده و تبديل به امري مخصوص بزرگسالان مكلف شده است. از زمان ظهور «نهضت روشنگري» و سكولاريسم حاصل از آن، دين دائماً در حال نبرد براي يافتن جايگاهي درون جامعه بوده است. مرجعيت سنتي دين، دائماً رو به ضعف نهاده است كه اين نيز به نوبه خود چالش عظيمي براي الهيات است. مخاطبان الهيات نبايد فقط جامعه كليسايي باشند؛ بلكه «فرهنگ» در كليت آن نيز بايد باشد. برعهده متكلمان است تا راه‌هايي براي درگير كردن و دعوت فرهنگ سكولار در مباحث الهياتي بيابند. چنين دعوتي البته نبايد بر نوعي مرجعيت ديني مبتني باشد كه ديگر در جوامع مدرن امروز پذيرفتني نيست؛ بلكه بايد براساس رقابت و مهارت عقلاني و صلاحيت ويژه متكلماني انجام پذيرد كه حامل حكمت و سنت الهي هستند.

الهیات چیست؟ /نوشته: دكتر همايون همتي ـ استاديار دانشكده روابط بين‌الملل /بخش اول

اشاره: در مقاله حاضر درباره ماهيت و هدف دانش الهيات صحبت مي‌شود و پرسش‌هايي در باب رابطه ايمان و عقل و به‌طور مشخص‌تر رابطه دين و فلسفه مطرح مي‌گردد. در باب متدولوژي الهيات و چگونگي ارتباط آن با روش‌هاي علم مدرن و نيز رابطه بين الهيات و فرهنگ نيز به اختصار سخن به ميان مي‌آيد. راههاي تأثير دين و فرهنگ بر يكديگر، عصري بودن الهيات، دو تلقي كلاسيك و معاصر از الهيات (آنسلم و لانرگان) و لزوم عقلاني بودن الهيات، از ديگر مباحثي است كه به فشردگي در اين نوشتار مطرح شده است.

***

براي هرگونه بحث درباره مكتب‌هاي الهياتي معاصر، نخست بايد تلقي و تصوري از دانش الهيات داشت و براي دستيابي به چنين تصوري، به نظر مي‌‌رسد بهترين راه، رجوع به آثار خود عالمان الهيات باشد. تعاريف زيادي براي الهيات عرضه شده است؛ ولي معمولاً در كتاب‌هاي درسي دانشگاه‌هاي غرب، با تعريف قديس آنسلم آغاز مي‌كنند. آنسلم كه از متكلمان مسيحي قرون وسطي است، الهيات را چنين تعريف كرده است: «شناخت آنچه بدان ايمان آورده‌ايم» و معمولاً با همين جمله كوتاه، تعريف آنسلم از الهيات را عرضه مي‌كنند:الهيات، شناخت ايمان‌جويانه است(Faith seeking understanding)؛يعني شناختي كه در پي فهم ماهيت ايمان است، نه شناخت آزاد يا شناخت علمي و فلسفي؛ بدين منوال، الهيات نوعي «فعاليت ايماني» است، اقدامي براي شناخت «ايمان» است که محور آن ايمان و فهم ايمان است. بحث آزاد، عقلي نيست و همين وجه تمايز آن از رشته «مطالعات ديني» است.

رشته مطالعات ديني از يك ديدگاه خنثي به مطالعه اديان مي‌پردازد؛ ولي دانش الهيات داراي موضع ايماني(Faith stance) است. اين دانش همواره در درون يك جامعه ايماني شكل مي‌‌گيرد و بيان ايمان شخص الهيات‌دان و جامعه‌اي است كه او به آن تعلق دارد. از آنجا كه دانش الهيات در پي فهم ايمان است، بنابراين همواره ماهيتي موقتي و متغير دارد؛ زيرا همواره در پي تحصيل فهم و معرفت است و ادعا ندارد كه مالك كل فهم و معرفت است، بلكه در ضمن يك فرآيند مستمر و كاوش مداوم، براي دستيابي به فهمي برتر، دقيق تر، عميق‌تر، جامع‌تر، مستندتر و مستدل‌تر است. فهميدن همواره يك «فرآيند» است بنابراين، دانش الهيات نيز يك پروسه مستمر و همواره ناتمام است. الهيات هيچ‌گاه ماندگار و ثابت نيست. الهيات بايد دائماً خود را به روز كند و پا به پاي تحول‌ها، در ديگر قلمروهاي دانش پيش برود. اگر چنين نكند، به سرعت به نوعي باستان‌شناسي فكري، فروكاسته خواهد شد كه به كار حفاري عقايد گذشته مشغول گشته،از فاصله چشمگير گذشته و حال غافل خواهد ماند و ديگر به اكنون تعلق ندارد و در گذشته‌ها سير مي‌كند. حفاري عقايد، بيان تاريخ ظهور و زوال عقايد گذشته است؛ اما اگر بخواهد در اكنون حضور يابد، بايد ماهيتي همواره موقتي و گذرا، متغير و پويا داشته باشد تا به تغييرات موضوعاتي وقوف يابد كه مطالعه مي‌‌كند.

الهيات با وحي و آموزه‌هاي وحياني سر و كار دارد و فهم اين امور پايان ناپذير است. همواره لايه‌هاي برتري براي فهميدن وجود دارد. همواره امكان دستيابي به شناخت جامع‌تر و دقيق‌تر هست؛ پس توقفي در كار نيست. تكاپوي دائمي و رشد مستمر، لازمه دانش الهيات است و اين البته خاصيت خود فهم بشري نيز هست. دانش الهيات به سبب آنكه از ديگر دانش‌ها تغذيه مي‌كند، دائماً در معرض رشد و تحول است. همچنين به سبب مواجهه با مسائل نوپديد و پرسش‌هاي نويني كه پاسخ الهياتي طلب مي‌‌كنند، به ناگزير در معرض تحول دائمي است و مسائل و بحث‌هاي آن متغير و نو شونده‌ هستند.

استفاده‌ دانش الهيات از ديگر دانش‌ها در چند مرحله است: مفاهيم، روش‌ها، مسائل، شيوه‌هاي استدلال، نتايج و داده‌ها. الهيات از داده‌هاي ديگر علوم در بحث‌ها و كاوش‌هاي خود بهره مي‌‌برد. از مفاهيم و مسائل آنها نيز استفاده مي‌‌كند. همچنين روش‌هاي تحقيق و نيز شيوه‌هاي استدلال در ديگر علوم به كار الهيات مي‌‌آيند و در هم‌ اين موارد الهيات در حقيقت، يك دانش مصرف‌كننده است. همين تعامل دايمي و مستمر با ديگر علوم و تغذيه دايمي از يافته‌هاي آنها موجب پويايي و بالندگي خاص دانش الهيات مي‌‌شود. دانش الهيات نمي‌‌تواند در خلأ يا انزوا زندگي كند و از تعامل با ديگر دانش‌ها ناگزير است و همين «تعامل ناگزير» است كه سرنوشت آن را به ديگر دانش‌ها پيوند مي‌‌زند. از سوي ديگر در هر عصر، جامعه و فرهنگ، پرسش‌هاي اعتقادي، ديني و الهياتي خاصي پديد مي‌‌آيند كه نياز به كاوش‌هاي جديد الهياتي و تهيه پاسخ‌هاي جديد دارند. عزم الهياتي متكلمان اديان در اينجا به منصه ظهور مي‌رسد تا با كاوش‌هاي نوين خود، به مسائل نوين پاسخ‌هاي درخور دهند.

افزون بر اين، بسيار اتفاق مي‌افتد كه پاسخ‌هاي كهن به مسائل كهن براي نسل‌هاي جديد قانع‌كننده نيستند و همان مسائل كهن نياز به بازانديشي، بازفهمي، باز تفسير، بازنگري و ارائه پاسخ‌هاي نوين دارد. در اين دو جنبه الهيات، دانشي نوشونده و متغير است كه دائماً دستخوش فرآيند نوسازي و بازسازي قرار مي‌گيرد. امروز كه در جامعه ما از «كلام جديد» سخن مي‌‌رود و غالباً آن را معادل «الهيات نوين» به كار مي‌‌برند، صرف‌نظر از درستي يا نادرستي اين معادل‌گذاري، بايد دانست كه كلام نيز همچون الهيات، دانشي همواره جديد است و اين جديد بودن «مقتضاي ماهيت» آن است. كلام نمي‌‌تواند جديد نباشد؛زيرا بايد پا به پاي زمان و تحول‌هاي آن پيش‌ برود. به سخن ديگر، كلام نزد قدماي ما همچون الهيات در فرهنگ‌هاي جديد و معاصر، دانشي پوينده و بالنده بوده است كه همواره به شبهات و پرسش‌هاي عصري پاسخ مي‌‌داده است، يا دست كم اين توقع از آن مي‌‌رفته است؛ يعني هرچند گاه در «مقام عمل» و «مقام تحقق» متكلمان پاسخگويي نمي‌كرده‌اند يا از عهده آن بر نمي‌آمدند؛ اما در «مقام تعريف» و به لحاظ ساختار و ماهيت براي «علم كلام» چنين وظيفه‌اي قائل بوده‌اند. همين سخن دقيقاً در مورد الهيات در عصر ما صادق است. اين دانش به لحاظ ماهيت دانشي تعامل‌گر، تغذيه كننده، مصرف‌كننده، پويا و بالنده، نوشونده، همپاي زمان و مطابق مقتضيات عصر، جامعه و فرهنگ ميزبان است.

گفتيم كه دانش الهيات به دنبال فهمي ايمان‌جويانه و شناختي ايمان گرايانه است و مي‌‌كوشد خود را با تحول‌هاي فرهنگي سازگار سازد و در متن فرهنگ و زمانه خود حضور داشته باشد. حضوري فعال، خلاق و مبتكرانه، نه منفعلانه و انزواجويانه. معرفت الهياتي، درگير عقل و استدلال است. عقلانيت و استدلال‌گرايي، دو ركن مهم دانش الهيات هستند كه هيچ‌گاه از آن جدايي ندارند. دانش الهيات در واقع تلاقي‌گاه ايمان و عقل است. بدون به كارگيري عقل و استدلال، الهيات به صورت يك فعاليت محدود ديندارانه، اقتدارگرايي (Authoritarianism)، جزم گرا(Dogmatism)و ايمان‌گرايي محض (فيدئيسم) ـ ايماني كه عقل را پس مي‌‌زند ـ درخواهد آمد. دانش الهيات بايد همواره از خردورزي، تعقل و استدلال در كاوش‌ها و بررسي‌هاي خود بهره جويد تا بتواند پاسخ‌هاي درخور و «توجيه»هاي مناسب معرفت شناختي براي مسائل و پرسش‌هاي مورد نظر خود بيابد. بديهي است هرجا پاي «توجيه معرفتي» به ميان‌ آيد، با استدلال سر و كار خواهيم داشت و هرجا سخن از استدلال به ميان آيد،‌كاربرد عقل و «توجه به عقلانيت» ضرورت خواهد يافت و چنين است كه الهيات همواره دانشي عقلي است و نمي‌‌تواند بر آموزه‌هاي ديني و نقلي صرف،‌ تكيه كند.

اگر چنين باشد كه الهيات بخواهد و بايد براساس مقتضيات عقل حركت كند، از همان آغاز بايد به اين نكته نيك توجه داشت كه عقل و معرفت در فرآيند تحصيل شناخت، هنجارهاو معيار(Criteria)هاي خود را دارند كه نه دلبخواهي(Arbitrary)است و نه تابع اصول ايمان. عقل بنا به مقتضا و ماهيت خود طالب ارائه تعريف واضح داده‌ها و نظام منسجم پرسش‌ها و داوري‌ها براساس شواهد و دلايل است. اگر دانش الهيات اين هنجارها و معيارهاي عقلاني را به هر دليل ناديده بگيرد، به ورطه يك فيدئيسم ناب، سقوط خواهد كرد و در نهايت به نابخردي(Irrationality)و عدم عقلانيت خواهد لغزيد كه خود، آفت ايمان است. اينجاست كه سخن كارل بارت(Barth)، متأهل برجسته پروتستان معاصر، كه به تأثير از ترتوليان(Tertullian)، متكلم مسيحي و از آباي كليسا ادعا مي‌‌كرد: «چون غيرمعقول و مهمل است، به آن ايمان مي‌‌آورم!» سخت نامعقول و ناموجه جلوه مي‌‌كند. بارت و ترتوليان توجه نكرده‌اند كه اگر مقتضيات عقل مراعات نشود و اگر عقلانيت را زيربناي ايمان قرار ندهيم، به دام خرافات، سطحي‌نگري، قشري انديشي، نابخردي و دهها آسيب ديگر خواهيم افتاد. درست همان طور كه اگر به مقتضيات ايمان توجه نكنيم، از نوعي فلسفه عقلاني محض و راسيوناليسم خشن سر در خواهيم آورد كه براي «راز» لطيف‌ ايمان، عشق، اميد و توكل در آن جايي نيست. مهمترين مقتضيات ايمان، توجه به اتوريته(مرجعيت فكري و اعتقادي) و ديگري توجه به راز الهي (Divine mystery)يا «اسرار وحي» مي‌‌باشد. اگر دانش الهيات به اين دو مؤلفه و ركن مهم ايمان بي توجه باشد، در ورطه نوعي فلسفه عقل‌گرايي محض سقوط خواهد كرد.

پس همواره دو خطر مهم در كمين دانش الهيات‌ هستند: سقوط به فيدئيسم محض و سقوط به فلسفه عقلاني محض. در اينجا براي نمونه، برخي سؤال‌هاي اساسي الهيات را مطرح مي‌‌كنيم كه به لحاظ معرفت شناختي اهميت دارند. اين سؤال‌ها بيشتر قابل انطباق با دين مسيحيت‌ هستند؛ ولي درباره ديگر اديان بزرگ نيز كمابيش قابل پرسش هستند. نمونه‌اي از پرسش‌هاي اساسي معرفت شناختي به قرار ذيل است: ضابطه تشخيص ايمان چيست؟ چگونه مي‌‌توان ايمان را بازشناخت؟ ماهيت ايمان چيست؟ آيا صرفاً نوعي شناخت عقلي است كه مرجعي الهي به بشر عرضه کرده است (آن‌گونه كه توماس آكويناس گفته است) يا اينكه ايمان نوعي درگير شدن كامل وجودي(Existential commitment)است كه ذهن، در آن نقش زيادي ندارد؛ اما دل، همه‌ كاره است، آنچنان كه مارتين لوتر ادعا كرده است؟

اين نكته مسلم است كه فهم ما از ايمان هر گونه كه باشد، نحوه الهيات ‌ورزي و كار الهياتي ما را عميقاً تحت تأثير قرار خواهد داد. حتي مي‌‌توان پرسش مهمتري مطرح كرد و آن اينكه «اساساً ايمان چه كسي معيار است؟» آيا ايمان يك مسيحي بنيادگرا و پنتيكاستال، اعتباري برابر براي شروع فعاليت‌ الهياتي با ايمان كارل رانر يا پاپ دارد؟ البته براي قديس آنسلم اين نكته مساله مهمي نبود؛ زيرا در روزگار او تنها يك ايمان وجود داشت و آن «ايمان كليسايي» بود. براي آنسلم فقط ايمان يا بدعت وجود داشت و هركسي يا اهل ايمان يا اهل بدعت بود؛ در نتيجه خارج از ايمان بود. در آن روزگار هنوز نهضت رفرماسيون و اصلاح دين پديد نيامده بود تا ايمان‌هاي متكثر و متعددي مجال ظهور بيابند كه هريك مدعي باشند وارث حقيقي ايمان مسيحي هستند؛ ولي امروز ما چه معيار متقني در اختيار داريم تا از ميان اين همه تفسيرهاي مختلف از ايمان مسيحي بتوانيم ايمان اصيل را از غيراصيل باز بشناسيم؟

اينجاست كه متكلمان مسيحي معاصر مي‌گويند ايمان تملك شخصي ما نيست؛ بلكه يك واقعيت كليسايي(Ecclesial reality)است و چيزي است كه به كل كليسا بستگي دارد. در مسيحيت، ايمان همواره محصول جامعه است و خود نيز يك جامعه جديد را مي‌‌آفريند. ايمان ميراث فردي ما نيست. ايمان هميشه با يك «سنت زنده» معرفي مي‌‌شود و هويت مي‌‌يابد. متكلمي كه بخواهد به فهم ايمان دست يابد، همواره بايد عضوي از يك جامعه كليسايي باشد و از سوي آن نيز حمايت شود. البته مسئوليت‌ها و حقوق متقابلي ميان متكلمان و كليسا وجود دارد كه به طور اجتناب‌ ناپذيري به درگيري بين اين دو منجر مي‌‌شود. شخص متكلم، حق ايجاد سؤال‌ها و سنجش مباحث را دارد كه ممكن است به ايمان جامعه آسيب برساند. از سوي ديگر، جامعه نيز حق دارد مرزهاي ايمان را تعريف کند، مقتضيات ايمان و محدوديت‌هاي آن را مشخص کند و نيز در مورد اينكه آيا يك فهم خاص بخشي از ايمان است يا نه، قضاوت کند. در سده‌هاي نخستين ظهور مسيحيت، اين نقش قضاوت برعهده «شوراهاي كليسايي» بود، مثل «شوراي نيقيه» (325م) كه تعريف صحيح «الوهيت» عيسي مسيح را عرضه كرد. در كليساي كاتوليك كنوني، اين نقش برعهده مقامات رسمي كليسا يا هيأت مديره آن است كه شامل اسقف‌ها و شخص پاپ مي‌‌شود كه به اتفاق عمل مي‌‌كنند و اقدام و نظر آنها، نظر نهايي و مصوب كليسا به شمار مي‌‌رود. ديگر كليساهاي مسيحي نيز مكانيسم‌هاي خاص خود را دارند كه طبق آنها تعيين مي‌‌كنند از نظر كليسا چه چيزي قابل قبول و چه چيزي مردود است و هيچ متكلم مسيحي حق مخالفت با آن را ندارد. چنين محدوديت‌هايي موجب تعيين هويت كليساها مي‌شود. درست همان گونه كه مرزهاي جغرافيايي موجب تعيين هويت ملت‌ها مي‌‌شوند.

تعريف قديس آنسلم از الهيات، ايمان را مطيع فهم و عقل مي‌‌سازد، در حالي كه در سنت كاتوليكي براي مدت‌هاي مديدي، امر به همين منوال بوده است. اما آيا نبايد اين عقيده را بررسي کرد؟ ما بايد به‌طور كامل بررسي كنيم كه ايمان به چه معنا و تا كجا تابع عقل است، آيا خود اين مسأله پيش از حصول هرگونه نتيجه‌اي، نوع و رنگ الهيات ما را تعيين خواهد كرد و از اين طريق، نحوه‌ فهم ما از ايمان را نيز معين خواهد کرد؟ سخن پولُس ناظر است به همين نكته كه گفته بود: «ايمان مسيحي براي يوناني‌هايي كه به دنبال حكمت بودند، امري كاملاً احمقانه جلوه نمود.» (قرنطيان، 1:20). سؤال اين است كه اگر ما به فرضيه‌هاي قبلي خود در مورد اينكه چه چيزي معقول و چه چيزي نامعقول است، در ارزيابي ايمان اهميت دهيم، ديگر چرا اساساً سخن از ايمان به ميان آوريم؟ چرا به جاي آن، عقلي را كه در پي دستيابي به شناخت است، به جاي الهيات ناميدن آن، فلسفه نخوانيم؟ اينجاست كه بحث از رابطه‌ الهيات و فلسفه اهميتي بنيادين و كانوني مي‌‌يابد.

در ادامه سؤال‌هاي معرفت‌ شناختي، نكته ديگر اين است كه آيا اساساً فهم، يك مقوله «مطلق» است يا «نسبي»؟ آيا مي‌توان فهمي را كه براي شخصي در سن، فرهنگ و جامعه‌اي خاص يافت شده به همه اشخاص، سنين، فرهنگ‌ها و جوامع انطباق داد؟ البته واضح است كه متكلمان قرون وسطي، به ويژه توماس آكويناس، تلفيق عقلي تحسين‌آميزي در مورد ايمان مسيحي عرضه كردند؛ ولي به هر حال ما بايد بپرسيم كه اگر زماني چنان تلفيقي در دوران مدرسي توسط متكلمي صورت بگيرد، ديگر نيازي به كار و تحقيق مجدد درباره آن مسائل نيست؟ و آيا ديگر دانش الهيات، صرفاً تبديل به تحقيقات تاريخي درباره شناخت‌هاي گذشته مي‌‌شود يا نه؟ فهم متكلمان قرون وسطي، امري نسبي، مقطعي و مرتبط با سن، فرهنگ و جامعه آن روزگار بوده است و ما نياز داريم در پي فهم جديدي متناسب با زمان، فرهنگ و جامعه خود باشيم. ما بايد همواره به اين نكته توجه داشته باشيم كه ممكن است آنچه شخصي در يك فرهنگ خاص، امري كاملاً معقول مي‌يابد، در فرهنگ ديگري و براي شخص ديگري نامعقول به نظر برسد. براي مثال استناد به شرافت خانوادگي در يك فرهنگ شرقي، كاملاً امري معقول است؛ اما براي ذهن غربي امري نامعقول است. بنابراين جا دارد پرسيده شود كه آيا الهيات بايد همواره در پي نوعي «فهم مطلق» باشد (البته اگر اساساً چنين چيزي امكان‌پذير باشد) يا اينكه بايد به يك «فهم نسبي» و مقطعي بسنده كند؟

بحث درباره مسأله فهم، ما را به مقايسه‌اي بين الهيات و امور تجربي دعوت مي‌‌كند. علوم تجربي-دست‌كم در شكل مدرن خود- مدعي وقف مسأله شناخت و فهم هستند و سر و كار آنها به طور كلي با معرفت ‌شناسي است. علم تجربي مدرن، دانش نظري، تجربي و استقرايي است نه صرفاً مفهومي و توصيفي كه غالباً هم امكان دستيابي به بعضي انواع معرفت توصيفي را منكر مي‌‌شود. اكنون سؤال اين است كه آيا الهيات نيز به همان معرفتي منتهي مي‌شود كه علم تجربي مدرن به آن مي‌‌رسد‌؟ آيا بايد الهيات نيز مدل علوم تجربي را به كار ببرد يا اينكه مي‌‌تواند متدولوژي خاص خود را داشته باشد؟ آكويناس معتقد بود كه الهيات نيز يك «علم»است؛ ولي درك او از ساختار علم، با خصوصيات علم مدرن تطابق ندارد. پس تفاوت‌ها و شباهت‌هايي بين روش‌هاي الهيات و علم مدرن كدام هستند؟ به علاوه اگر روش‌هاي آنها مشابه هستند، آيا تفاوت‌ها صرفاً مربوط به «داده‌ها» مي‌‌شوند يا بايد عوامل ديگري را به حساب آورد؟ اگر الهيات را طبق تعريف آنسلم، «فهمي ايمان‌جويانه» بدانيم، آيا اساساً مي‌‌تواند دعوي «مدعيات صدق(truth claims) و «عيني بودن» كند؟ مطمئناً ايمان يك مساله روحي ـ نفساني و التزام شخصي است كه بر تعبد مبتني است و بر هرگونه امكان عينيت حاكم است، اگر چنين باشد، آنگاه ما چگونه مي‌‌توانيم معياري براي حكم كردن به اينكه «اين الهيات خوب است/ آن الهيات بد است» يا «اين الهيات صادق است/ آن الهيات كاذب است» به كار ببريم؟ مطمئناً چنين حكمي تنها تابع ذوق و سليقه شخصي است.

جايي كه خود ايمان نقطه آغاز باشد، آيا اصلاً مي‌‌توان از «عينيت» و «صدق» سخن گفت؟ از سوي ديگر، هم كليساها و هم مقام‌هاي كليسايي و آكادمي‌هاي الهياتي نيز از طريق «بررسي‌هاي كارشناسانه» مجربان، غالباً به چنين قضاوت‌هايي دعوت مي‌‌شوند. در اين صورت چنين قضاوت‌هايي چه معنايي دارد؟ ممكن است كسي بينديشد كه چنان قضاوت‌هايي كه توسط «شوراهاي كليساهاي اوليه» صورت گرفته‌اند و بعدها تبديل به جزميات رسمي مسيحيت شده‌اند، بي ‌اساس و دلبخواهانه بوده‌اند؛ در حالي كه اين گونه قضاوت‌هاي كليسايي چيزي فراتر از بيانيه‌هايي مربوط به اوضاع، تاريخ و فرهنگ خاص بوده‌اند. چنين احكام و قضاوت‌هايي از نظر مسيحيت حاوي ادعاي «مطلقيت» در درون دريايي از «نسبيت» هستند؛ولي آيا در واقع چنين قضاوت‌هايي براي يك متكلم نيز ادعاهاي مطلقي هستند؟ و آيا مرزها و محدوديت‌هاي تصنعي خاصي در حوزه پرسش‌هايي كه متكلم مي‌تواند بپرسد يا نه؟ صرفاً مرزهاي مشروعي را نشان مي‌‌دهند كه از سوي جامعه مؤمنان بيان شده، قلمرو ايمان را از نظر آنها مشخص مي‌سازد. مثال خوبي براي اين گونه موضوعات، مسأله معروف «انتصاب زنان به كشيشي» است. پاپ ژان پل دوم حكمي كرده كه كليساي كاتوليك را به يك موضع‌گيري خاص كشانده است. او ادعا كرده كه ناكامي كليسا در انتصاب زنان به كشيشي در گذشته، نتيجه شرايط اجتماعي و فرهنگي نبوده، بلكه خواست و اراده عيسي مسيح بوده است. متكلمان كاتوليك در حال حاضر در تلاش براي فهم اهميت و معناي اين ادعا هستند. اين مسأله به طرق گوناگون، نشان‌دهنده وجود تعارض بين امر مطلق و امر نسبي، بين مرجعيت و عقل، بين انقياد و شواهد است. كليساهاي ديگر مثل كليساي آنگليكن و اپيسكوپال نيز با اين مسأله درگير شده و به نتايج متفاوتي رسيده‌اند.

اين مساله باز «ماهيت كليسايي الهيات» را آشكار مي‌سازد. چنين مساله‌اي تعارض مستمر درون جامعه الهياتي را منعكس مي‌‌سازد. متكلماني كه آراي آنها در اين مقاله بحث مي‌شود، نيز موضع‌گيري‌هاي متفاوتي در مورد جزميات كليسا و مسائل اعتقادي و اجتماعي دارند كه طيف وسيعي از پذيرش نقادانه را شامل مي‌‌شود. اينجا نيز مقايسه وضع الهيات با علوم تجربي، مسأله را تشديد مي‌‌كند. مطمئناً بحث «حقيقت» و «يقين» در علم مدرن، تبديل به يك مسأله حاشيه‌اي شده است كه هيچ يك از علوم، مدعي آن نيستند، بلكه به جاي نيل به حقيقت، دستيابي به فهم بهتر را شعار خود ساخته‌اند. در روزگاري كه علوم تجربي، رفته رفته به يك پارادايم غالب در همه علوم تبديل مي‌‌شوند، ادعاي وصول به حقيقت مطلق كه در قالب عقايد ديني تبلور يافته‌ باشد، يا نوعي بلندپروازي تلقي مي‌شود، يا نوعي جزم‌گرايي تماميت‌خواه و اقتدارطلب كه ميراث گذشته است.

با اين همه تفاوت‌هاي بنياديني بين علوم تجربي و الهيات وجود دارد. به لحاظ سنتي و متعارف، معمولاً ايمان نه به عنوان عقايدي كه دستاورد عقل بشري است؛ بلكه به عنوان موهبتي الهي يا وحي ابلاغ شده از سوي خداوند تلقي شده است. الهيات نيز به عنوان يك فعاليت ايماني، ممكن است نياز به شناخت امكان موفقيتي قاطع در قلمرو حقيقت داشته باشد كه صرفاً در درون علوم تجربي قابل وصول نيست. اگر تأكيدمان بر فهم و شناخت باشد، آيا باز دانش الهيات تبديل به يك مطالعه نظري محض خواهد شد؟ آيا الهيات در يك جهان آكادميكي سرشار از «نظريه محض» و در كاخ عاج خود زيست مي‌‌كند يا به طرق عملي، بر جهان و كليسا تأثير مي‌‌گذارد؟ دانش الهيات، نوعي فعاليت و عمليات است كه در درون جامعه كليسايي صورت مي‌گيرد و تاريخ، نشان داده كه پيامدهايي براي حيات كليسا داشته است. در واقع، دانش الهيات در زمانهاي گوناگون، در توضيح جامعه كليسايي و شناخت آن از خودش نقش مهمي ايفا كرده است. در ديگر زمانها، مكتب‌هاي الهياتي غالب، به عنوان مانع عمل كرده‌اند كه شناخت جامعه كليسايي از خودش را محدود ساخته، صرفاً به حفاظت از منافع مقامات كليسايي پرداخته‌اند. اكنون بايد ديد كه آيا تعريف قديس آنسلم از الهيات كه قبلاً نقل كرديم، در پي پنهان ساختن اين واقعيت است و قصد دارد الهيات را به لحاظ سياسي خنثي معرفي كند؟ از سوي ديگر، اگر ما تأثير الهيات را بر حيات كليسا بپذيريم، آنگاه بايد ديد كه عمل، اقدام و نگرش چه جايگاهي در الهيات دارند؟ اين پرسشي است كه اخيراً در مكتب‌هاي «الهيات رهايي بخش» و الهيات سياسي مطرح شده‌اند. اين‌ها پاره‌اي از مسائلي بود كه از تعريف كلاسيك دانش الهيات، ‌نشأت مي‌گيرند و البته ما به اختصار آنها را بيان كرديم و خود مي‌‌دانيم كه به هيچ وجه جامعيت ندارند و بايد تكميل شوند؛ اما بسياري از آنها در قالب مباحث جاري مربوط به ماهيت الهيات قرار دارند.

مثالي از يك متن كلاسيك

باور به «تثليث» مسأله‌اي كانوني در ايمان مسيحي است.اين باور به طرق گوناگون، «راز» مسيحيت به شمار رفته و چيزي است كه فقط از طريق وحي قابل شناختن است! اين عقيده تنها به نحوه‌ رابطه خدا با بشريت و به خود الوهيت مي‌پردازد. قديس آگوستين، متكلم معروف مسيحي قرون وسطي، در اثر كلاسيك خود به نام «در باب تثليث»، با قبول حقانيت اين آموزه تلاش كرد تا آن را بشناسد. او تلاش كرد كه اين كار را از طريق ارائه تمثيلي ميان پسر، پدر و روح‌القدس براساس كنش‌هاي رواني بشري در فرآيند شناختن و اراده انجام دهد. هدف اين تمثيل و مقايسه، صرفاً تلاش براي شناخت حقايق ايمان، هرچند به شكلي محدود بود، او نكوشيد تا اصل آموزه را اثبات كند و حتي سعي نكرد شواهد و دلايلي براي آن بيابد، بلكه او صرفاً مي‌‌خواست «معقول بودن» اين آموزه را نشان دهد. توماس آكويناس اين تمثيل را با دقت فلسفي بيشتري در كتاب «مجموعه الهيات»عرضه کرده است.

تعريف كلاسيك قديس آنسلم از«الهيات، در پي دستيابي به ماهيت تقليل ناپذير الهيات است؛ ولي همان گونه كه بحث شد، اين تعريف، خود موجب ايجاد پرسش‌هايي مي‌شود. به عنوان يك تعريف جايگزين، مي‌توان تعريف لانرگان(Lonergan)، متكلم كانادايي معاصر و صاحب اثر معروف «روش در الهيات» را كه تعريفي كاركردي است، مورد توجه قرار داد. او در تعريف الهيات مي‌‌نويسد: «دانش الهيات، بين يك چارچوب فرهنگي، معنا و نقش دين در درون همان چارچوب، واسطه مي‌شود.» اين تعبير زيبا و دقيقي است، هرچند خالي از اشكال نيست. طبق اين تعريف، دانش الهيات نوعي «واسطه» ميان دين و «فرهنگ زمانه» است؛ از يك سو آموزه‌هاي ديني و وحياني را تفسير و تبيين مي‌‌كند و از ديگر سو، اين مفاهيم را در چارچوب مفاهيم، ارزش‌ها، زبان، دلالت‌ها وحساسيت‌هاي فرهنگي بيان مي‌كند و از همين‌جا رابطه الهيات با فرهنگ و نيز با زبان آشكار مي‌‌گردد.

مسأله زبان براي الهيات امر بسيار مهم و تعيين‌كننده‌اي است؛ زيرا به ناگزير همه مقولات و مفاهيم بشري از طريق زبان و ابزارهاي زباني به جامعه منتقل مي‌شود و پيداست كه اين واژه‌ها و ابزارهاي زباني، خنثي و تهي نيستند، بلكه با خود دلالت‌ها، تداعي‌ها و رسوباتي از فرهنگ، تاريخ، اساطير،‌ آداب، عقايد، سنن، رسوم، خاطرات، حافظه قومي و بسياري ديگر چيزها را همراه دارند. الهيات واسطه ميان معاني ديني و زبان فرهنگي هر عصر و جامعه است. به همين سبب دانش الهيات، و نه دين، همواره ماهيتي عصري دارد و اين نكته دقيقي است كه متأسفانه بعضي نويسندگان و انديشوران جامعه ما از آن غفلت كرده‌اند. دين، ايمان و وحي عصري نيست، بلكه دانش الهيات، دانشي عصري است و در عصرهاي گوناگون از نو «تأسيس» و «تجديد» مي‌شود

درآمدي بر تاريخ علم پزشكي در اسلام و ايران/ نوشته: دكتر مهدي محقق ـ بخش سوم و پایانی

روش احتياط در امر پزشكي

از آنجا كه پزشكي با جان مردم ارتباط دارد، گذشته از آنكه مسأله امتحان و اختبار پزشكان بسيار مهم شمرده مي‌شد و در آن، سخت‌گيري به عمل مي‌آمد، اعمال و رفتار و كيفيت تشخيص و درمان آنان نيز مورد بررسي قرار مي‌گرفت و هرگونه سهل‌انگاري و تسامح در امر پزشكي كيفر و مجازات داشت. در اينجا مناسب است كه سنت قدماي يونان را در اين امر كه مورد اقتباس مسلمانان بوده و تا قرن سوم هجري در شام، اعمال و اجرا مي‌شده از قول رهاوي ـ كه در اواخر قرن سوم هجري وفات يافته است ـ نقل كنيم:

قدماي يونان، روش احتياط و بازجوئي را با پزشكان به كار مي‌بردند. از اين روي بود كه پزشكان مي‌كوشيدند خود را از خطا و اشتباه برحذر دارند، زيرا پزشك ممكن نبود بر كرسي پزشكي بنشيند مگر آنكه از او آزمايش‌ها و اختبارات لازم به عمل آيد و پس از موفقيت، پزشكان كهن‌تر براي پزشكان آزموده شده، كرسي ترتيب مي‌دادند و آن را «كرسي‌الحكمة»‌ مي‌خواندند و فقط پزشكان مجرب و آزموده مي‌توانستند بر آن بنشينند و هم‌اكنون گروهي از پزشكان در شام اين كرسي را نصب مي‌كنند و بر ‌آن جلوس مي‌نمايند و اين از قديم دانسته شده بود كه هر كس در اين جايگاه بنشيند، و مرضي و ممتحن است و چنين پزشكي هر گاه بر بيماري براي معالجه و مداوا وارد مي‌شد، هنگام وارد شدنش كاغذ سفيدي مي‌خواست و پس از دقت و تأمل در حال بيمار بر روي آن كاغذ چنين مي‌نوشت كه در فلان روز بر فلان بيمار وارد شدم و اين روز، روز اول يا روز دوم و يا سوم از بيماري او بود و من بيماري او را فلان بيماري تشخيص دادم و اين تشخيص من بر پايه احوال شخص او و احوال قاروره (= ظرف ادرار) و نبض او بود و سپس فلان دوا و فلان غذا را براي او تجويز كردم. پزشك اين نوشته را نزد خانواده بيمار مي‌گذاشت و در ديدار دوم خود در بيمار مي‌نگريست كه چه ديگرگوني در حال او پديد آمده است و آن را در همان نوشته اضافه مي‌نمود و اين عمل را در هر ديداري به همين روش انجام مي‌داد تا حال بيمار و بيماري او به نهايت انجامد. اگر بيماري او بهبود يافته بود، آن نوشته را نزد بيمار نگاه مي‌داشت تا تذكار و اصلي باشد براي بار ديگر كه او بيمار گردد و اگر بيمار از دنيا رفته بود و گفته بودند كه پزشك اشتباه كرده است، در اين صورت پزشك را در برابر اهل خبرت و بصيرت حاضر مي‌ساختند و نوشته را از خانواده بيمار مي‌گرفتند و آن خبرگان به صناعت پزشكي در آن نظر مي‌افكندند. اگر بيماري و علامات خاص آن، همان بوده كه او ياد كرده و علاج و تدبير پزشك با آن موافقت داشته، او را سپاس مي‌گفتند و بيرون مي‌آمدند و اگر خلاف آن بوده و درمان او موجب مرگ بيمار گرديده بود، ديگر او را اجازه درمان نمي‌دادند و به آنچه سزاوار آن است، او را مجازات مي‌كردند.74

منقولاتي درباره پزشك كامل

جالينوس كتابي مفرد نوشته و در آن بيان داشته كه «طبيب» كسي است كه در او همه فضائل كامل باشد و فضائل علمي او به اين است كه احاطه به رياضيات و طبيعيات و الهيات و طب داشته باشد و آراسته به اعمال صالح و محاسن اخلاق نيز باشد. هركس پزشكي را بداند و در آنچه ياد شد، ناقص باشد، ‌او «طبيب» نيست بلكه «متطبب» است.75

فلسفه، علمي شريف است به جهت شرافت موضوع آن و فلسفه از طب خارج نيست؛ زيرا فلسفه، طب نفس است. بنابراين هر فيلسوفي طبيب و هر طبيب فاضلي فيلسوف است. از اين روست كه فيلسوف، فقط به اصلاح نفس مي‌پردازد و طبيب فاضل، اصلاح نفس و بدن هر دو را عهده‌دار است و لذا طبيب، شايستگي آن را دارد كه بگويند به اندازه توانايي خود، خود را متشبه به افعال باريتعالي ساخته است.76

*

پزشك ماهر و عالم به درد و درمان كسي است كه بداند بيماري از كجا وارد تن شده، چه بر آن افزوده و يا چه از آن كاسته و بداند دارويي كه با آن بايد درمان سازد چيست كه كاسته را افزون سازد و از افزون شده‌ها بكاهد تا اينكه بدن به فطرت نخستين خود بازگردد و هر چيزي اعتدال ‌آن به وسيله اقران صورت بندد77.

*

پزشكي كه در درمان بر بالين بيماري مي‌آيد، بايد همچون دلاوري باشد كه به ميدان كارزار وارد مي‌شود، همچنانكه آن دلاور بايد همه ابزاري كه با آن به مقابله دشمن مي‌پردازد، همراه داشته باشد، زيرا او نمي‌داند كدام دشمن بر او برمي‌جهد و با كدام اسلحه به سوي او مي‌آيد و با چه حيله‌اي بايد او را گرفتار سازد، همچنين پزشك هر گاه بر بيمار وارد مي‌شود، بايد آشنا به تركيب بدن و مزاج اعضاي آن و امراض حادث در آن باشد و بداند كه اسباب و اعراض و علاجات و داروهاي سودمند براي آن بيماري چيست و هرگاه آن داروها يافت نشود، چه چيز را بايد بدل آن قرار دهد.78

اگر پزشك، مزاج بيمار را در حال تندرستي مشاهده نكرده باشد، قوت بيماري را از ضعف آن بازنمي‌شناسد و نمي‌تواند چنان كه سزاوار است، به درمان بپردازد و نيز پزشك بايد از اخلاق بيمار و آرزوهايش در حال تندرستي آگاه باشد تا در بيماري بتواند او را به آن‌ها اميدوار و روحيه او را قوي سازد79.

پزشكي در شعر عربي و فارسي

دانشمندان اسلامي براي آساني در يادگيري و سهولت در حفظ، علوم مختلف را به نظم درآورده‌اند كه معروف‌ترين آنها الفية ابن مالك در علم نحو است و بحر رجز را براي اين امر برمي‌گزيدند كه روان‌تر است براي يادگيري و حفظ و نقل و از اين روست كه اين منظومه‌هاي علمي را «ارجوزه» مي‌خواندند. مشهورترين اثر منظوم در علم پزشكي ارجوزة ابن‌سيناست. او مقدمه‌اي بر ارجوزة خود دارد كه در آن چنين گويد:

«عادت حكما و فضلاي سلف كه در خدمت شاهان و اميران و خلفا و وزيران و قاضيان و فقيهان بوده‌اند، براين جاري شده است كه تصنيفاتي از نظم و نثر و تأليفاتي از صنايع و علوم داشته باشند، خاصه شاعراني كه پزشك بودند، اينان ارجوزه‌هاي بسياري را به نظم در آوردند و كناش‌هاي بسياري را تاليف كردند كه با آن، الكن از راجز و ماهر از عاجز بازشناخته مي‌شود و اين امر، موجب گرديد كه شاهان بر قوانين طب و روش‌هاي حكمت آگاهي يابند و من ديدم كه در فلان سرزمين، صناعت طب در محاضرات مجالس و مناظرات بيمارستان‌ها و مدارس راه ندارد و كساني به طب پرداخته‌اند كه نه مايه‌اي از فنون آن را مي‌دانند و نه آشنا با قوانين آن هستند و نه صورتي از آن را در نفس دارند، خصوصاً كه به درس نپرداخته‌اند و كساني در طب به صدارت و شيخوخت رسيده‌اند كه در اين صناعت راسخ نبوده‌اند! پس من سنت پيشينيان و روش حكيمان را پيمودم و اين ارجوزه طبي را به خدمت وزير فقيه قاضي اجل... تقديم داشتم».

ابن سينا به مناسبت اينكه كتاب او هم شعر و هم طب است، در ضمن مقدمه به مقايسه اين دو گروه يعني شاعران و پزشكان مي‌پردازد و چنين مي‌گويد:

والشعراء أمراء الالسن كما الاطباء ملوك البدن

هذا يسن النفس بالفصاحة وذا يطب الجسم بالنصاحة

و هذه ارجوزه قد اكتمل فيها جميع الطب علما و عمل

او علم پزشكي را چنين تعريف كرده است:

الطب حفظ صحة برء مرض من سبب في بدن عنه عرض

و سپس در تقسيم علم پزشكي چنين گويد:

قسمته الاولي لعلم و عمل والعلم في ثلاثة قدا كتمل

سبع طبيعات من الامور و ستة و كلها ضروري

ثم ثلاث سطرت في الكتب من مرض و عرض و سبب

و عمل الطب علي ضربين فواحد يعمل باليدين

و غيره يعمل بالدواء و ما يقدر من الغذاء80

در شعر فارسي نيز منظومه‌هاي متعددي در علم پزشكي نوشته شده كه كهن‌ترين و مهمترين آنها «دانشنامه ميسري» است. او در آغاز كتاب درباره اينكه كتاب خود را به فارسي ساخته، مي‌گويد:

و پس گفتم زمين ماست ايران كه بيش از مردمانش پارسي دان

وگر تازي كنم، نيكونباشد كه هركس را از او نيرو نباشد

دري گويمش تا هر كس بداند و هر كس بر زبانش بر براند

كنون پير خردمندش بخواند همه راه پزشكي زد بداند81

او در مقدمه كتاب با عنايت به حديث: «العلم علمان: علم الابدان و علم الاديان» و اينكه علم ابدان بر علم اديان مقدم داشته شده گويد:

پزشكي را و دين را گر نداني زيان‌ست اين جهان و آن جهاني

پزشكي دانشش تن را پناهست دين دانستنش جان را سپاهست

تني بايد درست و راست كردار نه با ريش و نه با درد و نه بيمار

كه دين ايزدي بتواند آموخت به دانش جان خود بتواند افروخت82

پي‌نوشتها:

74. رهاوي، ادب‌الطبيب، ص 201.

75. رسالة..... الشيخ ابي الحسن علي بن رضوان الي اطباء مصر والقاهرة المعزية، نقل شده در خمس رسائل لابن بطلان البغدادي و ابن رضوان المصري (قاهره، 1937م.) ص 77.

76. رهاوي، ادب الطبيب، ص 158.

77. رسائل اخوان الصفا، ج1، ص 301.

78. ابن بطلان، دعوةالاطباء (قاهره بدون تاريخ) ص 24.

79. يوحنا بن ماسويه، النوادر الطبية (قاهره، 1934م.) ص 22.

80. الارجوزة في الطب للرئيس الحسين بن عبدالله بن سينا، متن عربي و ترجمه لاتيني و فرانسوي آن (پاريس، 1956م.) ص 11 و 12.

81. دانشنامه حكيم ميسري، انتشارات موسسه مطالعات اسلامي دانشگاه مك‌گيل شعبه تهران (تهران، 1366) ص 6.

82. مأخذ پيشين، ص 6.

درآمدي بر تاريخ علم پزشكي در اسلام و ايران/ نوشته: دكتر مهدي محقق ـ بخش دوم

انحصار پزشكي به غيرمسلمانان در دوره‌هاي نخستين

چون مترجمان و ناقلان علوم يوناني بيشتر مسيحي بودند و حتي پزشكي در خانواده‌هاي خاصّي از غير مسلمانان همچون خانوادة بختيشوع و حنين‌بن اسحاق ثابت بن قرّه، موروثي گرديده بود مسلمانان مجال تبرّز و تبحر در اين علم را نمي‌يافتندو به انزوا كشانده مي‌شدند. با توجهي كه به پزشكان مذكور در ابن‌ابي اصيبعه مي‌شود، به دست مي‌آيد كه در قرن سوم هجري يك صدوسي پزشك مسيحي و سه پزشك يهودي و سه پزشك مشرك وجود داشته و پزشك مسلمان فقط پنج تن بود.35

در چنين موضعي اگر پزشك مسلمان ماهري هم پيدا مي‌شد، در برابر مسيحيان نمي‌توانست آن‌چنان كه بايد و شايد جلوه كند و داستان زير اين مدّعا را كاملاً تأييد مي‌كند: اسدبن جاني ـ پزشك مسلمان ـ كارش به كسادي كشيد. گوينده‌اي به او گفت: «امسال سال وبائي است و بيماران فراوانند و تو در اين فن دانشمندي و صبر و خدمت تو در اين حرفه آشكار است. چگونه است كه در اين كسادي افتاده‌اي؟» او پاسخ داد: نخست، من نزد آنان مسلمان هستم و پيش از آنكه من پزشك شوم، بلكه پيش از آنكه من به دنيا بيايم، مردم معتقد شده‌اند كه مسلمانان در علم پزشكي توفيق ندارند. نام من «اسد» است در حالي كه مي‌بايد نامم «صليب» و «جبرائيل» و «يوحنّا» و «بيرا» باشد. كنيه‌ام «ابوالحارث» است و مي‌بايد «ابوعيسي» و «ابوزكريا» و «ابوابراهيم» باشد. من رداي پنبه‌اي سفيد بر تن دارم و مي‌بايد ردايم حرير سياه باشد. زبان من زبان عربي است و مي‌بايد زبانم، اهل جندي‌شاپور باشد!36

برخي از همين پزشكان غيرمسلمان، چون مسلمانان را نيازمند به خود مي‌ديدند، آنان را نسبت به عقائد و افكارشان تحقير مي‌كردند و به آنان توهين روا مي‌داشتند و داستان زير، اين مطلب را تأييد مي‌كند:

در روزگار هارون‌الرشيد در بغداد مردي متطبّب بود كه مقبوليّت عامّه داشت. او دهري بود؛ ولي تظاهر مي‌كرد كه از اهل سنّت است. گروهي كثير هر روز با قاروره‌هاي آب (ظرف بول كه نشان دهنده نوع بيماري است) بر او گرد مي‌آمدند. وقتي ازدحام فراوان مي‌شد، برمي‌خاست و مي‌گفت: «اي گروه مسلمانان، شما كه مي‌گوييد زيان و سود فقط از خداست، پس چرا نزد من مي‌آييد و سود و زيان را از من مي‌جوييد؟ برويد پيش خدايتان و توكل بر او كنيد تا كردارتان مطابق گفتارتان باشد.» برخي با اين گفتار، او را رها مي‌كردند و درمان‌نشده تن به مرگ مي‌دادند و برخي مي‌ماندند تا او آرام گيرد و قاروره خود را به او نشان مي‌دادند و او دارو مي‌داد و مي‌گفت: «ايمان تو ضعيف است، وگرنه توكّل بر خدا مي‌كردي، همچنانكه او تو را بيمار كرده، همو تو را بهبود مي‌بخشد!» 37

با چنين وضعي است كه محّمدبن‌ادريس شافعي، پيشواي شافعيان مي‌گويد: «هيچ علمي پس از علم حلال و حرام (= فقه) شريف‌تر از علم طب نيست» و او افسوس مي‌خورد از اينكه مسلمانان به اين علم بي‌توجّهي كرده‌اند. او مي‌گفت: «مسلمانان ثلث علم را ضايع كردند و آن را به يهوديان و مسيحيان سپردند.» 38 شايد بر اساس همين سلطه پزشكان مسيحي در امر طب است كه در ادب فارسي از كلمه «ترسا» كه به معني مسيحي است، پزشك اراده شده است. سنائي غزنوي گويد:

تو را يزدان همي گويد كه در دنيا مخور باده

تو را «ترسا» همي گويد كه در صفرا مخور حلوا

ز بهر دين بنگذاري حرام از حرمت يزدان

وليك از بهر تن ماني حلال از گفته «ترسا»39

اهميت و قداست پزشكي

در اسلام بر اساس حديث منسوب به پيغمبر اكرم (ص): «العلم علمان: علم الاديان و علم الابدان» 40، پزشكي و علم دين همتا و لازم ملزوم يكديگر شناخته شده. طبيب به درمان بيماري جسم و عالم دين به درمان بيماري روح مي‌پردازد و از اين روي بوده است كه در سنت علمي قديم، طبيب بايد آشنا به علم الهي و فلسفه باشد و جالينوس را كتابي است تحت عنوان «في ان الطيب الفاضل يحب ان يكون فيلسوفا» 41 و عالم دين، بايد مردم را برنگهداشت و حفظ بدن ترغيب و تشويق كند؛ زيرا تا بدن سالم نباشد،‌ نيروهاي نفساني وظائف خود را نيك انجام نمي‌دهند و جالينوس كتابي داشته است تحت عنوان «في ان قوي النفس تابعه لمزاج البدن». 42 اين تاثير متقابل روح و بدن كه قدما بر آن تاكيد داشتند، مبتني بر اين بود كه طبيب و فيلسوف بايد يك نفر باشد كه نمونه كامل آن در اسلام ابن‌سيناست و شايد كلمه «حكيم» كلمه‌اي بوده است كه شامل هر دو جنبه يعني آشنايي به حكمت روح و حكمت بدن هر دو مي‌شده است و اينكه قدما فلسفه را طب روح و طب را فلسفه بدن مي‌دانسته‌اند، ناظر به همين وحدت اين دو علم بوده است 43 و همچنين ابن سينا كه كتاب پزشكي خود را قانون و فلسفه را شفا ناميده، به جهت اعلام اين همبستگي طب و فلسفه است. 44

علي‌بن‌عباس‌مجوسي در فضيلت علم پزشكي مي‌گويد كه: انسان، افضل و اشرف از همه حيوانات است به جهت عقلي كه خداوند به او عطا كرده و نيروي عقل بستگي به صحت نفس ناطقه دارد و صحت نفس ناطقه به صحت نفس حيوانيه و صحت نفس حيوانيه به صحّت نفس طبيعيه مربوط است و صحت اين دو نفس به صحت بدن وابسته است و صحّت بدن را صناعت طب، متعهد است بنابراين علم پزشكي افضل و سودمندترين علوم است. 45

بر اساس همين شرافت و قداست علم پزشكي است كه در مطاوي كتب اخلاق پزشكي تاكيد بر ايمان و عقيده و دينداري و خلوص انديشه پزشكان شده است.

آنان بر اين نكته تاكيد كرده‌اند كه نخستين چيزي كه بر پزشك لازم است، اعتقاد او بر صحت امانت است و نخستين امانت اعتقاد اوست به اينكه جهان مكون و مخلوق را مكوّن و خالقي قادر و حكيم است كه همه امور با اراده او انجام مي‌شود، اوست كه زنده مي‌گرداند و مي‌ميراند، بيمار مي‌كند و شفا مي‌بخشد، منافع و مضار مردم را به آنان شناسانيده تا آنچه را كه سودمند است به كار گيرند و از آنچه زيان‌آور است اجتناب ورزند. 46

همچنين تاكيد كرده‌اند كه پزشكان نبايد ياران و شاگردان شرور را به گرد خود راه دهند؛ زيرا گفتار و كردار ياران و شاگردان بد به استادان منسوب مي‌گردد و پزشك واقعي بايد فقر با حلال را بر ثروت با حرام ترجيح دهد؛ زيرا ذكر جميل كه باقي مي‌ماند، بهتر از مال نفيس است كه فاني مي‌گردد، مال نزد سفيهان و جاهلان يافت مي‌شود؛ ولي حكمت است كه آن را فقط نزد اهل فضل و كمال مي‌توان يافت. 47

پزشكان در نگاهداشت شرافت پزشكي و نفروختن آن به مال و جاه دنيا بقراط را اسوه و پيشواي خود قرار داده‌اند. آنان مي‌گويند: پادشاه ايران مي‌خواست بقراط را از يونان به خاك ايران زمين منتقل كند و مبلغ صد هزار دينار براي او فرستاد و وعده داد كه پس از آمدن نيز همين مقدار به او تسليم مي‌كند، ولي بقراط پاسخ رد داد و گفت: «من فضيلت را به مال نمي‌فروشم.» ابوالخير خمّار مي‌گويد: اين در هنگامي بود كه وباي سختي سراسر ايران را فرا گرفته بود و جنگ و نزاع ميان ايران و روم ادامه داشت و اگر بقراط به طمع مال و اصلاح بدن ايرانيان مي‌پرداخت، در حقيقت دشمنان خود را ياري كرده و مفسدان ارض خود را اصلاح كرده بود 48.



تعليم پزشكي

يكي از مهمترين طرق انتقال علم پزشكي از نسلي به نسل ديگر همان بود كه در خانواده‌ها صورت مي‌گرفت؛ مثلاً حارث بن كلده كه خود از طبيبان جندي شاپور بود، پزشكي را به پسر خود نضر بن‌حارث آموخت و جرجيس بن جبرئيل بن بختيشوع كه رئيس بيمارستان جندي شاپور بود و سپس به خدمت منصور خليفه عبّاسي درآمده بود، اعقال او نيز همين شغل را دنبال كردند. حنين بن اسحاق مسائل پزشكي را به دو فرزند خود داوود و اسحاق آموخت، و همچنين ثابت‌بن‌قرّه‌ حرّاني به فرزند خود سنان بن ثابت پزشكي را تعليم داد 49.

طريق ديگر تعليم پزشكي آن بود كه كتب بزرگان آن علم يعني آثار بقراط و جالينوس را بر استادان و اقران خود قرائت مي‌كردند. ابن رضوان در آغاز رساله «في‌التطرق بالطب الي السعاده» مي‌گويد: «بقراط، صناعت طب را تكميل و جالينوس، تعليم بقراط را تهذيب كرد.» او سپس پنجاه و پنج كتاب از آثار بقراط را نام مي‌برد و ترتيب خواندن آن‌ها را بدين گونه بيان مي‌دارد: «در ترتيب خواندن كتاب‌هاي بقراط دو برنامه موجود است: يكي آنكه اصحاب تجارب معمول مي‌دارند كه از طريق قاطيطرون كه به معني دكّان طبيب است، آغاز مي‌كنند و پس از آن به تركيب كتاب الكسرو و الرّضّ و كتاب الجبر و كتاب الخراجات و سپس ساير ساير كتاب‌هاي عملي او را يكي پس از ديگري مي‌خوانند و پس از فراغت از كتاب‌هاي عملي، به خواندن كتاب طبيعةالانسان مي‌پردازند. ترتيب ديگر آن است كه اصحاب قياس بدان عمل مي‌كنند كه از كتاب طبيعة‌الانسان آغاز و سپس به حفظ كتاب الفصول و كتاب تقدمة‌المعرفة مي‌پردازند و پس از فراغ از اين كتاب‌ها، كتاب قاطيطرون را شروع مي‌كنند و سپس به كتب عملي مي‌پردازند 50.

حنين بن اسحاق در فهرست آثار جالينوس خود پس از آنكه بيستمين كتاب يعني حيله‌البرء جالينوس را ذكر مي‌كند، گويد: «اين است آن كتاب‌هايي كه در مدرسه‌هاي پزشكي اسكندريه مي‌خوانند. آنان به همين ترتيبي كه ياد كردم، اين كتاب‌ها را قرائت مي‌كنند،‌ آنان هر روز جمع مي‌شوند و به خواندن و فهميدن يك كتاب مي‌پردازند چنان كه امروزه اصحاب نصاراي ما در آموزشگاه‌هايي كه معروف به اسكول (SCHOOL) است، هر روز براي خواندن كتابي از كتاب‌هاي متقدّمان اجتماع مي‌كنند. هر يك از افراد پس از مهارت در اين كتب به قرائت آن مي‌پردازند،‌ به همان نحو كه امروز اصحاب ما تفاسير كتاب‌هاي متقد‌ّمان را مي‌خوانند.» 51

روش ديگر، تدريس باليني بود كه در بيمارستان ـ كه آن را مارستان 52 نيز مي‌خواندند ـ انجام مي‌گرفت. ظاهراً‌ نخستين بيمارستان در اسلام به فرمان هارون‌الرّشيد در بغداد به سياق بيمارستان جندي شاپور تاسيس شد كه مسئوليت آن را جبرئيل بن بختيشوع عهده‌دار بود 53. از برنامه تدريس و كيفيّت آن در بيمارستان‌ها اطّلاع دقيقي در دست نيست. محمّد بن زكريّاي رازي بيشتر مشاهدات باليني خود را مبتني بر آنچه در بيمارستان ري و بغداد ديده است، مي‌كند 54 و كتابي درباره نسخه‌هاي داروئي براي بيماري‌هاي مختلف كه در بيمارستان بايد عمل شود، از شيخ سديد‌بن‌ابي‌البيان اسرائيلي تحت عنوان «الدّستور البيمارستاني» در دست است كه روشنگر جنبه‌هاي تدريس عملي در بيمارستان مي‌باشد55 گذشته از سه طريقي كه ياد شد، برخي از پزشكان از منزل خود و يا از مساجد براي تعليم پزشكي استفاده مي‌كردند. چنان كه ابو عبيد جوزجاني، شاگرد ابن‌سينا نقل مي‌كند كه استاد به جهت اشتغالات روزانه به كارهاي ديواني و اداري، شب‌ها به تدريس مي‌پرداخت و براي گروهي شفا در فلسفه و براي گروهي ديگر قانون در طب و براي گروه سوم كتابي ديگر را تدريس مي‌كرد56 و يا ابن ميمون به شاگرد خود ابن تبون مي‌نويسد كه صبح‌ها گرفتار معالجه سلطان و خانواده اوست و عصرها به درمان بيماران متفرقه مي‌پردازد و فقط شب‌هاست كه در منزل و در بستر بايد شاگردان خود را تدريس كند.57

از مطاوي كتب تاريخي به دست مي‌آيد كه علم پزشكي در جنب علوم ديني در برخي از مساجد تدريس مي‌شده از جمله در مسجد ابن طولون كه پزشكي و معرفه‌الميقات را درس مي‌دادند ودر جامع‌الازهر پس از فراغت از دروس ديني يعني هنگام ظهر به تدريس پزشكي مشغول مي‌شدند.58



جراحي در اسلام

در كتب طبي اسلامي از عمل جراحي تعبير به «علاج‌الحديد» و «الاعمال بالحديد» و «عمل اليد» و «صناعه‌اليد» شده است و كلمه «دستكاري» كه ترجمه فارسي «عمل اليد» است در كتاب‌هاي پزشكي اسلامي نيز ديده مي‌شود.59 مسلمانان با در دست داشتن منابع سرشار يوناني و سرياني و ايراني و هندي بسيار زود تسلط بر اين بخش از پزشكي يافتند و دانشمنداني همچون علي‌بن ربن طبري در فردوس‌الحكمه و محمدبن‌زكرياي رازي در الحاوي و علي‌بن عباس مجوسي در كامل الصناعه و ابن‌سينا در قانون، هر يك در موارد متعدد از آثار خود اشاره به شرايط و كيفيت عمل جراحي كرده‌اند و برخي از دانشمندان هم مانند ابوالقاسم خلف بن عباس زهراوي كتابي مستقل درباره جراحي تاليف كرده‌اند و ما در اين فقط اشاره‌اي به دو تن از جراحان در شرق و غرب عالم اسلام يعني رازي و زهراوي مي‌كنيم.

رازي گذشته از اينكه كتابي مستقل تحت عنوان «في‌‌العمل بالحديد والجبر»60 نوشته و قوانين و دستورالعمل‌هاي جراحي وشكسته‌بندي را در يك جا گرد آورده است، فصلي از كتاب الحاوي را اختصاص به تشريح و منافع اعضا كه زيربناي فن جراحي است، داده و در همان كتاب اشاره به دقت و توجهاتي كه پيش از عمل و همراه با عمل و پس از عمل با بيمار بايد شود، كرده است؛ مثلاً او مي‌گويد روز پيش از عمل بايد به بيمار، داروهاي ملين و مسهل داده شود و شب پيش از عمل، بيمار بايد حقنه (=اماله) شود تا معده او كاملاً تهي گردد و هنگام عمل، كيفيت خواباندن بيمار در برابر نور و وظيفه پرستار را بيان مي‌كند و پس از عمل دستورهاي خوردني و نوشيدني و خواب و نظافت و‌آرام ساختن درد را شرح مي‌دهد.61

رازي در عمل موي زائد چشم كه آن را به عربي «مرض‌الشعره» و به فرنگي Trichiasis گويند، مي گويد كه آهني را كه به اندازه يك وجب و سر آن به تيزي سوزن باشد مي‌گيري و سر آن را به اندازه گرهي به شكل زاويه قائمه كج و سپس آن را داغ مي‌كني و آنگاه پلك چشم را برگردانده و به سوي خود مي‌كشي و آن را بر روي دستگاه موئي كه برگردانده شده مي‌نهي و داغ مي‌كني. آن مو مي‌سوزد و ديگر رسته نمي‌شود.62

او همچنين در شكافتن حنجره (Tracheostomy) و جلوگيري از خفگي مي‌گويد كه اين عمل در وقتي انجام مي‌گيرد كه بيم آن مي‌رود كه بيمار از خفگي بميرد و درمان بدانگونه است كه نخست پوست ميان حلق و قصبه‌الريه شكافته مي‌شود تا نفس به گردش درآيد و پس از آنكه موانع نفس‌گرفتگي برطرف شد، شكاف دوخته مي‌شود تا به حالت اول برگردد و اين شكافتن، بدين گونه صورت مي‌پذيرد كه سر بيمار را به عقب برگردانده و پوست كشيده مي‌شود و پائين حنجره شكافته مي‌گردد. سپس با دو نخ يكي از بالا و ديگري از پائين كشيده مي‌شود تا قصبه‌الريه آشكار گردد.63

زهراوي ـ كه كتابي مستقل تحت عنوان «التصريف لمن عجز عن‌التاليف» دارد و بخش سي‌ام آن را درباره جراحي و شكسته‌بندي و داغ كردن قرار داده است» ـ از بزرگترين جراحان عالم اسلام محسوب مي‌شود كتاب او كه به وسيله جرارد كرمونائي (Gerard of Ceremona) به زبان لاتين ترجمه شده، براي نخستين بار در 1497 م. در ونيز چاپ و منتشر گشت و متن عربي آن با ترجمه انگليسي در سال 1973م. تحت عنوان (Albucasis on Surgery and Instruments) به وسيله دانشگاه كاليفرنيا چاپ شده است.64

او در آغاز كتاب، سفارش‌هاي لازم را در مورد جراحي به شاگردان خود مي‌كند. از آن جمله مي‌گويد: «من به شما سفارش مي‌كنم كه خود را از موارد شبهه‌ناك به دور داريد؛ زيرا در اين فن، گروه‌هاي فراواني از مردم به شما مراجعه مي‌كنند. برخي از آنان چنان از زندگي دلتنگ شده‌اند كه از سختي درد و درازي بيماري ـ كه نشانه مرگ است ـ مرگ بر آنان آسان گرديده است و برخي از آنان دارائي خود را به شما مي‌بخشند و شما را بي‌نياز مي‌گردانند، در حالي كه بيماري آنان قتال و كشنده است. در اين گونه موارد، احتراز شما بايد از رغبت شما بيش باشد مگر آنكه علم يقيني پيدا كنيد كه اين عمل شما به سرانجام خير و عاقبت محمود مي‌انجامد ودر مورد همه بيمارانتان شناخت پيشين و اعلام به سلامتي را به كار گيريد.»65

او در مورد شكافتن حنجره چنين مي‌گويد: «اگر بيماري‌، گلويش با نوعي از ورم بسته شد و نفسش بند آمد و مشرف به مرگ گرديد، حنجره بايد شكافته شود تا بيمار از موضع شكافته، بتواند كمي نفس بكشد و از مرگ، رهائي يابد و اين شكاف بايد تا وقتي كه شدت بيماري كاهش نيافته، باز بماند و اين دوران معمولاً حدود سه روز است و پس از آن، دوخته مي‌شود و درمان مي‌گردد. آنچه را كه خود مشاهده كردم، اينكه پرستاري كارد را بر گلوي خود زد و قسمتي از ناي شش (=قصبه‌الريه) خود را بريد. وقتي من را براي درمان او خواندند، ديدم كه او همچون حيوان سربريده‌اي خور خور مي‌كند. من زخم را باز كردم، ديدم خوني كه از او رفته بسيار كم بوده است، دانستم رگي از او بريده نشده فقط باد از جاي زخم خارج مي‌شود. من زخم را دوختم و درمان كردم تا آنكه خوب شد و جز گرفتگي صدا چيزي نماند كه آن هم پس از چند روز برطرف گرديد. از اين جهت است كه ما مي‌گوئيم كه شكافتن حنجره هيچ خطري ندارد.»66

زهراوي در طي كتاب خود، انواع و اقسام آلات و ابزار و ادواتي كه در جراحي مورد نياز است نام برده و وظيفه و كاربرد هر يك از آن‌ها را بيان كرده است از آن جمله:

انبوبه (Cannula) لوله‌اي كه يك سر آن را در گوش مي‌كردند تا كرمي را كه در گوش رفته، بيرون كشند.

جفت(Forceps) موچين گونه‌اي كه با آن ريشه دندان را بيرون مي‌كشيدند.

زرافه(Syringe) سرنگي كه با آن داروي مايع را براي درمان مثانه وارد آلت تناسلي مرد مي‌كردند.

صناره (Hook) چنگك يا قلابي كه چشم پزشكان براي برگرداندن پلك چشم به كار مي‌بردند.

قاثاطير (Catheter) يا «مِبْوَلَه» لوله‌اي كه براي بيرون آمدن ادرار وارد آلت تناسلي مرد مي‌كردند.

كلاليب (Forceps) انبركي كه با آن، دندان را حركت مي‌دادند و يا مي‌كشيدند.

لولب (Speculum) ابزاري كه با آن، دهانه رحم زن را باز مي‌كردند تا جنين را بيرون بكشند.

مبرد(File) سوهان گونه‌اي كه با آن، زيادتي و كجي دندان را مي‌تراشيدند.

مبضع (Scalpel) نيشتري كه در موقع رگ‌زدن از آن استفاده مي‌كردند.

مخدع (Deceiver) ابزاري كه پس از شكافتن غده با آن، روي زخم فشار مي‌آوردند.

مشداخ (‍Cephalatribe) ابزاري كه با آن سر جنين را فشار مي‌دادند.

مقدح (Needle) سوزني كه چشم‌پزشكان براي عمل چشم به كار مي‌بردند.

مشعب (Drill) ابزاري كه براي خرد كردن و بيرون آوردن سنگ مثانه به كار مي‌بردند.

مسبار (Probe) ابزاري كه چشم‌پزشكان در عمل آب آوردن چشم به كار مي‌بردند.

مدس (Explorer) ميل سرتيزي كه مانند نيشتر در شكافتن ورم‌‌ها و غده‌ها به كار مي‌بردند. 67



حسبت پزشكي و امتحان پزشكان

در اسلام، پزشك مسئول شناخته شده و در صورت ناآشنائي و تقصير در برابر بيمار ضامن است و اين امر مستند به حديثي است كه از پيغمبر اكرم(ص) روايت شده كه: «من تطبب و لم يعلم منه الطب قبل ذلك فهو ضامن:68 كسي كه پزشكي بورزد، درحالي كه دانش آن را پيش از آن نداشته باشد، ضامن است.»

ابن القيم الجوزيه در تفسير اين حديث گفته است كه كلمه «طبيب» عام است و افراد زير را دربر مي‌گيرد:

طبايعي (= پزشك عمومي) كه با دستور شفاهي خود پزشكي مي‌ورزد،

جرائحي (دستكار، جراح) كه با مبضع (= نيشتر) خود،

كحال (چشم‌پزشك) كه با مرود (= ميل) خود،

خاتن (= ختنه‌گر) كه با كارد خود،

فاصد (= رگ‌زن) كه با نيش پرگونة خود،

حجام (= حجامت‌گر، خون‌گير) كه با نيشتر و شيشة حجامي خود،

مجبر (= شكسته‌بند) كه با خلع و وصل رباط خود،

كواء (= داغ‌گر) كه با داغ‌كن و آتش خود،

حاقن (= حقنه‌گر، اماله كن) كه با ظرف داروي خود، تصرف و مداخله در بدن انسان مي‌كنند69براي نظارت بر امر پزشكي و درستي آن حسبت و احتساب كه در ساير مشاغل جريان داشت، در پزشكي هم اعمال مي‌شد و دانشمنداني كه به تأليف كتاب در امر حسبت پرداخته‌اند، فصلي از كتاب خود را اختصاص به حسبت پزشكي داده‌اند مثلاً شيزري در كتاب «نهايةالرتبة في طلب الحسبة) فصلي را اختصاص به حسبت پزشكان و چشم‌پزشكان و شكسته‌بندان و جراحان داده و مي‌گويد پزشكان بايد با آنچه حنين در كتاب محنة‌الطبيب آورده، آزموده شوند و چشم‌پزشكان با كتاب عشر مقالات في‌العين حنين درباره چشم و شكسته‌بندان با كناش بولص و جراحان با قاطاجانس جالينوس و كتاب زهراوي امتحان گردند70.

امتحان پزشكان از ديرزمان از امور مهم به شمار مي‌آمده. جالينوس كتابي به نام «في محنة أفضل الطباء» داشته كه حنين آن را ترجمه كرده و در اختيار مسلمانان قرار گرفته71 و رازي نيز كتابي به نام «في محنة الطبيب و كيف ينبغي ان يكون» داشته72و فصلي از كتاب منصوري خود را نيز اختصاص به امتحان پزشكان داده است و در آنجا در مورد امتحان جراحان مي‌گويدكه: «نخستين چيزي كه بايد از او بپرسي، تشريح و منافع اعضاست و ببيني كه او آگاهي از قياس و فهم و درايت كتب قدما دارد يا نه. اگر از اين موضوعات اطلاع ندارد، نيازي نيست كه او را درباره درمان بيماران امتحان كني؛ ولي اگر دارد، امتحان او را درباره بيماران، كامل گردان و پس از پذيرفته شدن در اين امر، او را با داروها بيازماي.»73



پي‌نوشتها:

35. گري ليزر، تعليم پزشكي در بلاد اسلامي از قرن هفتم تا چهاردهم ميلادي، مجلة تاريخ طب، ج38 سال 1983م. ص49.

36. الجاحظ، كتاب البخلاء (قاهره، دارالمعارف) ص102.

37. مسعودي، مروج‌الذّهب (بيروت، 1970م.) ج3، ص225.

38. الذّهبي، الطّب‌النّبوي، ص228.

39. ديوان سنائي (تهران، 1363 هـ .ش. چاپ سوم) ص56.

40. رسائل اخوان‌الصّفا (بيروت 1957م.) ج4، ص16 در تفسير كشف‌الاسرار ميبدي (تهران، 39 ـ 1331م.ش.) ج3، ص 242 به شافعي نسبت داده شده است.

41. اين كتاب را حنين بن اسحاق به سرياني براي فرزندش و به عربي براي اسحاق ابن سليمان ترجمه كرده است. رجوع شود به: مهدي محقق، بيست گفتار، ص408.

42. مهدي محقق، بيست گفتار، ص414. اين كتاب به اهتمام عبدالرحمن بدوي در 1981م. در بيروت چاپ شده است.

43. تمكين Owsei Temkin مطالعاتي دربارة طبّ اسكندراني در دورة متأخّر، بولتن تاريخ طب، سال 1935، شمارة 3، ص418.

44. ابراهيم مدكور، مقدّمه بر مدخل از منطق شفاي ابن سينا (قاهره، 1952م.) ص2.

45. علي بن عبّاس مجوسي، كامل‌الصّناعةالطّبية (قاهره، 1294ق.) ج1، ص10.

46. رهاوي، ادب الطّبيب (فرانكفورت 1985م.) ص9.

47. مأخذ پيشين، ص24.

48. ابن هندو، مفتاح‌الطّب، ص29 (اين كتاب در مجموعة تاريخ علوم در اسلام به وسيلة مؤسّسة مطالعات اسلامي دانشگاه مك‌گيل شعبة تهران در سال 1387 تحت عنوان ابن‌هندو پزشك و فيلسوف طبرستاني چاپ شده است).

49. گري ليزر Gary Leiser، تعليم پزشكي در سرزمين‌هاي اسلامي از قرن هفتم تا چهاردهم ميلادي، نشرية تاريخ پزشكي، جلد 38، سال 1983، ص 49.

50. مجلّة تاريخ‌العلوم العربيّة (حلب 1978 م.) ج2، شمارة 2، ص 440.

51. مهدي محقق، بيست گفتار، ص382 و نيز رجوع شود به ادب‌الطّبيب رهاوي، ص194.

52. سمعاني مي‌گويد: «مارستان و هو موضع ببغداد مجتمع فيه المرضي والمجانين و هوالبيمارستان» الانساب (ليدن، 1912م.) ظهر ورق 499.

53. براي آگاهي از بيمارستان‌هاي اسلامي رجوع شود به: تاريخ البيمارستانات في‌الاسلام احمد عيسي (دمشق، 1939م.)

54. رازي، الشكوك علي جالينوس الحكيم (نسخه خطي كتابخانه ملك، شماره 4573) ص 25.

55. مجله موسسه مصر، ج 14، سال 33ـ1932 در آغاز آن آمده: «جمعه مما اتضح نفعه بالاستعمال في‌البيمارستان الناصري بالقاهره و غيره من دور التداوي في مصر و الشام و العراق و الحوانيت الصيادله».

56. قفطي، تاريخ‌الحكماء (ترجمه فارسي تهران 1347 ش.) ص 563.

57. مهدي محقق، بيست گفتار، ص 339، به نقل از ص 227 متفرقات ادب عبري.

58. سيوطي، حسن‌المحاضره في‌اخبار مصر والقاهره (قاهره مطبعه شرفيه) ج 2، ص 138.

59. از جمله رهاوي در ادب الطبيب، ص 209 در يتيمه الدهر (قاهره 1396هـ ق.) ج 3، ص 266 و جرجاني در الاغراض الطبيه (تهران، 1345 ش.) ص 474 و در شعر فارسي ازرقي هروي، ديوان (تهران، 1336 ش.) ص 21 گويد:

باد خوارزمي چو سنگين دل پزشك دستكار

دست پر مسبار دارد آستين پر نيشتر

60. ابن ابي اصيبعه، عيون الانباء في طبقات الاطباء (بيروت، 1356 ق.) ص 462.

61. فرات فائق، ابوبكر زكريا الرازي، حياته و ماثره (بغداد، 1973م.) ص 62.

62. رازي، كتاب الحاوي (حيدرآباد، دائرةالمعارف العثمانيه) ج 2، ص 266.

63. الحاوي، ج3، ص 255.

64. آكادمي علوم اتحاد جماهير شوروي متن عربي مصور از نسخه خطي اين كتاب را با ترجمه روسي در سال 1983 م. چاپ و متشر كرده است.

65. التصريف، ص 167.

66. التصريف، ص 339.

67. مهدي محقق، زهراوي و كتاب التصريف، مجله نشر دانش، سال سوم، شماره سوم، (تهران، 1362 ش.) ص 75 و 76 و نيز رجوع شود به الالات الجراحيه عندالعرب، الدكتور عبداللطيف البدري، البحوث والمحاضرات الموتمر الدوره الثانيه والثلاثين للمجمع العلمي العراقي (بغداد، 1966م.) ص 423.

68. ابن القيم الجوزيه، طب‌النبي، ص 205.

69. طب‌النبي، ص 210.

70. شيزري، نهايه الرتبه في طلب الحسبه(قاهره 1964م.) ص 100. مقصود از بولص بولص اجانيطي (Paulus Aegineta) است و كناش او همان است كه حنين بن اسحاق آن را تلخيص كرده است. عيون‌الانباء، ص 273.

71. حنين بن اسحق اين كتاب را به سرياني براي بختيشوع و به عربي براي محمد بن موسي ترجمه كرده است. مهدي محقق، بيست گفتار، ص 410.

72. بيروني، رساله، ص 6 و نيز رجوع شود به مهدي محقق، فيلسوف ري، محمد بن زكرياي رازي، ص 60.

73. ا.ز. اسكندر، الرازي و محنه الطبيب، مجله المشرق، سال 54 (بيروت، 1960م.) ص 517.

درآمدي بر تاريخ علم پزشكي در اسلام و ايران/ نوشته: دكتر مهدي محقق ـ بخش اول

علم پزشكي از علومي است كه در اسلام بسيار گسترش يافته است. اين گسترش گاه به موضوعات مختلف ارتباط پيدا مي‌كند همچون پزشكي و دامپزشكي و داروشناسي و گاه به كيفيت درمان همچون كي (=داغ كردن) و جبر (= شكسته‌بندي) و عمل اليد (=جراحي) و گاه به روش درمان همچون روش اصحاب قياس (Dogmatism) و اصحاب تجارب (Empiricism) و اصحاب طب حيلي (Methodism)1 و گاه به حالت‌هاي مختلف انسان‌ها مانند تدبيرالاصحاء يعني پزشكي كساني كه از سلامتي برخوردارند و گاه به سن بيماران همچون تدبيرالمولودين (= پزشكي نوزادان)2 و تدبيرالصبيان (=پزشكي كودكان)3 و تدبيرالمشايخ (=پزشكي پيران)4 و نيز با توجه به گستردگي حوزه علمي كه تحت قلمرو مسلمانان بوده كه از اسپانيا تا چين و از شمال آسيا تا قلب آفريقا امتداد داشته است و دانشمنداني كه در چهارده قرن در اين محدوده وسيع پيدا شدند و آثار مختلفي كه به رشته تحرير درآوردند، در يك مقاله يا دو مقاله قطره‌اي از اين درياي پهناور را نمي‌توان عرضه داشت؛ ولي به گفته مولانا جلال الدين.

آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگي بايد چشيد

در اين گفتار فقط اشاره به برخي از جنبه‌ها و ابعاد مهم پزشكي اسلامي مي‌نماييم و تفصيل آن را ارجاع به منابع و مآخذ مهم اين موضوع مي‌دهيم.

در اين مقدمه نخست اشاره مختصري به منابع پزشكي اسلامي ـ كه طب‌النبي و طب ايراني و طب هندي و طب يوناني است ـ مي‌كنيم و آنگاه اشاره مي‌كنيم كه در دوره‌هاي نخستين، غير مسلمانان اين علم را در انحصار خود داشتند؛ و سپس اهميت و قداست اين علم را از نظر اسلام بيان مي‌داريم، آنگاه اشاره به روش‌هاي مختلف تعليم اين فن در اسلام مي‌كنيم و بعد از آن يكي از مهم‌ترين شعبه‌هاي پزشكي را كه جراحي باشد، به طور اختصار بيان مي‌داريم و در پايان اشاره‌اي به مساله بازرسي امر پزشكان و امتحان پزشكي در اسلام مي‌نماييم و نيز روش احتياط در امر پزشكي را بيان مي‌داريم و منقولاتي را درباره پزشك كامل نقل مي‌كنيم و در پايان اشاره به منظومه‌هاي پزشكي از جمله دانشنامه حكيم ميسري به زبان فارسي و الارجوزة في‌الطب ابن‌سينا به زبان عربي مي‌نماييم و نوآوري‌هاي پزشكان اسلامي همچون نظر رازي در فرق ميان آبله و سرخك و نظر ابن‌سينا در مورد ديابت و نظر ابن‌نفيس در مورد جريان دوراني خون را به فرصتي ديگر موكول مي‌كنيم.



طب النبي

دانشمندان اسلامي آنچه را كه در قرآن و احاديث پيغمبر اسلام(ص) درباره حفظ صحت و سلامتي و جلوگيري از بيماري وارد شده، جمع‌آوري كرده، آن را به «طب‌النبي» يا «طب‌النبوي» موسوم ساخته‌اند و بايد در نظر داشت كه بيشتر آنچه در قرآن و روايات با طب، ارتباط پيدا مي‌كند، جنبه كلي دارد و جزييات امور طبي كمتر در آن منابع به چشم مي‌خورد. در قرآن آمده است كه بيماري بر دو گونه است: يكي بيماري دل‌ها و ديگري بيماري بدن‌ها. بيماري دل‌ها آن بيماري است كه از شك و شبهه در عقيده پيدا مي‌شود و يا بيماري كه از شهوت و گمراهي پديدار مي‌گردد.5

در اسلام، خوردن و آشاميدن به اعتدال تجويز گرديده و اسراف و افراط در هر دو، علت بيماري‌ها دانسته شده است. در قرآن آمده: «كلوا واشربوا ولاتسرفوا:6 بخوريد و بياشاميد و اسراف مكنيد» و در حديث پيغمبر(ص) آمده كه: المعده رأس كل داء والحميه رأس كل دواء:7 معده آغاز هر دردي است و پرهيز از خوردن، آغاز هرگونه درماني است» و نيز در حديثي آمده است: «آن كس كه درد را ايجاد كرده، دارو هم براي آن آفريده است.» و در برابر كساني كه معتقد بودند كه دارو و درمان، جلوگيري از قضا و قدر خداوند نمي‌كند، پيغمبر اسلام(ص) فرموده است: «سلامت و بهبودي كه در نتيجه دارو و درمان پيدا مي‌شود، خود، قضا و قدر خداوند است.»8

در سنت طب نبوي تاكيد شده است تا آنجا كه امكان دارد، بيماري را با غذا درمان بخشيد، نبايد روي به دارو آورد9 و همچنين تا آنجا كه مي‌توان داروهاي بسيط را به كار برد، نبايد از داروهاي مركب استفاده كرد و نيز بايد از نزديكي با بيمار پرهيز كرد تا به وسيله سرايت، بيماري‌ها پخش نشود.10

پيغمبر اسلام(ص) تاكيد فرموده كه طبيب تاآگاهي كامل از طب نداشته باشد، نبايد در امور طبي مداخله كند و اگر بدون علم و آگاهي مداخله نمايد، نسبت به سرنوشت بيمار مسئول و ضامن است11 و نيز عملاً دستور داده است كه از ميان طبيب عالم و عالم‌تر، بايد طبيب عالم‌تر را براي درمان انتخاب كرد و تا عالم‌تر هست، عالم، حق مداخله در پزشكي را ندارد.12 دانشمندان اسلامي احاديث و روايات طبي منقول از پيغمبر اكرم(ص) را جمع‌آوري كرده‌اند كه از ميان آنان مي‌توان ابن جماعه و ذهبي و ابن القيم و سيوطي را نام برد كه هر يك كتابي جداگانه تحت عنوان طب النبي يا الطب‌النبوي به رشته تحرير درآورده اند.13 از ميان دانشمندان تاريخ پزشكي اسلامي، سيريل الگود مقاله‌اي تحت عنوان طب‌النبي نوشته كه در مجله ازيريس سال 1962م. چاپ شده است.14

براي دانشمندان اسلامي از دير زمان، اين مساله مطرح بوده كه آنچه پيغمبر اسلام(ص) درباره امر پزشكي فرموده است، تا چه اندازه به وحي مربوط است و حجيت علمي دارد. جاحظ مي‌گويد: پيغمبر فرموده است: «انا فيما لايوحي الي كاحدكم: من در غير آنچه بر من وحي مي‌شود، مانند شما هستم»(!) و سپس همو مي‌گويد: اگر پيغمبر، مردي را درمان كند، همچنان كه پزشكان بيماران را معالجه مي‌كنند و آن بيمار بهبود نيابد، جاي سئوال و پرسش براي هيچ كس نيست؛ زيرا درمان با استمداد از داروها، خود، دلالت براين مي‌كند كه پيغمبر از خود امري عجيب ـ كه علامت و برهان بر استمداد از پايگاه وحي او باشد ـ نشان نداده است، بلكه به همان طريقي كه مردم، مردم را معالجه مي‌كنند، بيمار را درمان كرده است. بلي، اگر پيغمبر درباره كسي بفرمايد: «خداوندا او را بهبود بخش و شفا بده»، اگر مورد دعا بهبود نيابد، جاي سئوال و پرسش است.15

ابن خلدون نيز هنگام ذكر طب اهل باديه مي‌گويد كه: «اين طب براساس منقولات مشايخ و عجايز است و براساس قانون طبيعي و موافقت مزاج نيست.» او سپس مي‌گويد: طبي كه در شرعيات نقل شده است، از اين قبيل است و ارتباطي با وحي ندارد؛ زيرا پيغمبر اسلام(ص) از جانب خداوند مبعوث گرديد تا ما را شرايع بياموزد نه اينكه پزشكي و ساير امور عادي را براي ما معرفي نمايد و حتي او وقتي در مورد تلقيح نخل نظر خود را اظهار داشت، فرمود: «من نظر خود را مي‌گويم و شما خود داناتر به امور دنياي خود هستيد»! ابن خلدون در پايان مي‌گويد: به كار بردن طب شرعي از روي تبرك و صدق عقد ايماني، اثري عظيم و سودمند دارد و اين اثر مستند به طب مزاجي نيست، بلكه به صدق ايمان مرتبط مي‌شود.16



طب ايراني

بيمارستان جندي‌شاپور يكي از مراكز عمده پزشكي بود كه سنت پزشكي آن از پيش از اسلام به بعد از اسلام منتقل گشت. در آغاز كليله و دمنه، داستان برزويه طبيب، نشان دهنده اخلاق پزشكي است كه حاكم بر پزشكان آن زمان بوده17 و ضرب‌المثل اخلاقي كه فردوسي به شعر درآورده و گفته است:

پزشكي كه باشد به تن دردمند

ز بيمار چون باز دارد گزند؟18

از همين دوره است كه در اسلام به پزشك روحاني سرايت داده شده و عالمان بي‌عمل را به طبيب يداوي الناس و هو عليل19 تشبيه كرده‌اند. پزشكان در دوره پيش از اسلام، مقامي ارجمند را دارا بودند و يكي از چهار طبقه مهم اهل علم به شمار مي‌آمدند؛ چه، آنكه علما بر چهار گروه بودند: پجشكان (=پزشكان)، استار‌‌ اشماران (=ستاره‌شماران يا منجمان)، زميك پتمانان (=زمين‌پيمايان يا مهندسان)، داناكان (= دانايان يا فيلسوفان)20 در ايران قديم گذشته از بيمارستان‌ها كه عملاً بيماران در آنجا مداوا مي‌شدند و شاگردان نزد پزشكان استاد كارورزي مي‌كردند، برخي از مراكز علمي وجود داشت كه كتب علمي، خاصه كتاب‌هاي پزشكي، مورد استنساخ و استكتاب قرار مي‌گرفت و آثار اين مراكز پس از اسلام هم ديده مي‌شود؛ چنان‌كه ياقوت حموي در ذيل كلمة «ريشهر» كه از نواحي ارّجان فارس بود، مي‌نويسد كه: «نويسندگان خطّ جستق كه به گشته دفتران معروف است، در آنجا هستند و كتب طبّ و نجوم و فلسفه را با آن خط مي‌نويسند.»21

نه تنها پزشكي، بلكه داروسازي نيز در ايران در مرحله‌اي عالي بوده و جسته گريخته اثر آن بعد از اسلام ديده مي‌شود؛ مثلاً شاپوربن سهل ـ كه رئيس بيمارستان جندي‌شاپور در شهر اهواز بود و پيش از آنكه كتاب‌هاي معروف داروشناسي يوناني به زبان عربي ترجمه گردد، يعني در سال 255 وفات يافته است ـ كتابي دارد به نام القرافادين في‌البيمارستانات كه در آن به تفصيل ادوية مركّبه كه براي بيماري‌هاي مختلف ساخته مي‌شده و در بيمارستان مورد استعمال قرار مي‌گرفته، بيان كرده است. نسخه‌اي از اين كتاب به شمارة 4234 در كتابخانة ملّي ملك ـ كه اكنون وابسته به كتابخانة آستان قدس رضوي است ـ نگهداري مي‌شود. نام‌هاي ادويه و اغذية بسياري از پيش ازاسلام وارد زبان عربي شده و در كتاب‌هاي بعد از اسلام ديده مي‌شود؛ مانند: جوارشن و ايارجات و سكباج و زيرباج و غيرذلك.22



طبّ هندي

يكي از منابع مهّم مسلمانان طبّ هندي بوده است. علي‌بن ربّن طبري ـ كه از قديم‌ترين دانشمنداني است كه در علم پزشكي كتاب تأليف كرده ـ گفتار چهارم از كتاب خود يعني فردوس الحكمة23 را تحت عنوان «من جوامع كتب الهند» آورده و در سي‌وشش باب، آرا و اقوال پزشكان قديم هند را ذكر كرده است؛ از جمله تقسيم‌بندي علم پزشكي را از كتاب سسرد (Susruta)24 نقل مي‌كند و در اين باب مي‌گويد علم پزشكي داراي هشت شعبه است:

1ـ اطفالي، كه ويژة درمان خردسالان است.

2ـ ميلي، كه مربوط به درمان چشم است.

3ـ جسمي، كه به درمان ديگر اجزاي تن مي‌پردازد.

4ـ مبضعي (= نيشتري) كه با رگ زدن (= فصد) و مرهم نهادن درمان مي‌كند.

5ـ ترياقي، كه با آن سموم را درمان مي‌كنند.

6ـ باهي، كه به درمان ناتواني نيروي باه مي‌پردازد.

7ـ مُشبّ، كه نيروي جواني را با آن نگاه مي‌دارند.

8 ـ افسوني و ارواحي، كه با افسون، جن و پري را بيرون مي‌رانند.25

و نيز كتاب چرك از منابع مهّم پزشكي هندي بوده است كه مسلمانان در اختيار داشتند. اين كتاب ـ كه ترجمة انگليسي آن در سال 1902 م. در كلكته چاپ شده ـ نيز از منابع علي‌بن ربّن طبري در فردوس‌الحكمة و محمّدبن زكرّياي رازي در حاوي بوده است.ابوريحان بيروني مي‌گويد: «چرك از قديم‌ترين كتاب‌هاي پزشكي هندي است و صاحب كتاب ـ كه كتاب به نام او شده ـ نزد آنان از ناسكين و ملهمين به‌شمار مي‌آمده است.»26 كتاب چرك با شركت، نخست از هندي به فارسي ترجمه شد و سپس عبدالله بن علي آن را از فارسي به عربي گزارش كرد.27 ابن‌نديم از نُه دانشمند نام مي‌برد كه آثار نجومي و پزشكي آنان از هندي به عربي ترجمه شده است.28



طبّ يوناني

پس از آنكه پزشكان دانشگاه جندي‌شاپور به بغداد فراخوانده شدند و بيت‌الحكمة يا به قول بلعمي «گنج‌خانة مأمون» در آن شهر استقرار يافت، مسلمانان درصدد برآمدند كه ميراث علمي را كه نزد ساير اقوام بود، به زبان عربي ترجمه كنند و در اين قسمت سهم بزرگ از يونان بود و آثار دو شخصيت درخشان پزشكي يونان يعني بقراط و جالينوس از مهمترين منابع پزشكي اسلامي به‌شمار مي‌آيند؛ زيرا كتاب‌هاي آن دو و همچنين شروحي كه بر آثار آنان نوشته شده بود، بسيار سريع به زبان عربي ترجمه شد. بقراط معتقد بود كه به جهت آنكه عمر كوتاه و صناعت طويل است،29 بايد همة علوم از جمله پزشكي، موجز و كوتاه گردد و در عين حال مميّزات هشتگانة همّت، منفعت، نسبت، صحّت، صنف، تأليف، اسناد و تدبير را دارا باشد. بقراط اين وجوه هشت‌گانه را در كتابي تحت نام افوريسم (Aphorism)30 يعني كتاب الفصول گرد آورد كه جالينوس آن را شرح كرده است.

كتاب الفصول بقراط مورد استقبال پزشكان اسلامي قرار گرفت و دانشمنداني مثل رازي و ابن‌ابي صادق و ابن‌ميمون و ديگران بر آن شرح نوشتند.31 گذشته از كتاب الفصول، كتاب‌هاي مهمّ ديگري بقراط به زبان عربي ترجمه شد چنان كه بعدها برخي از كتاب‌هاي او كه اصل يوناني آن مفقود شده بود، ترجمة عربي آن موجود بود. در همين چند سال اخير ترجمة عربي چند كتاب مهمّ بقراط چاپ و منتشر شده است؛ ازجمله كتاب بقراط في‌الأخلاط، كتاب الغذاء لبقراط، كتاب بقراط في‌الأمراض الحادّة، كتاب بقراط في‌طبيعةالإنسان، كتاب بقراط في‌حبل علي حبل، كتاب بقراط في‌الأمراض البلديّة32. در مورد جالينوس، اين تأثير به مراتب بيش از بقراط بوده است؛ چنان كه حنين‌ابن اسحاق، صدوبيست و نه كتاب را ذكر مي‌كند كه خود و يارانش به زبان عربي از او ترجمه كرده‌اند.33 در همين چند سال اخير كتاب‌هاي فراواني از ترجمه‌هاي عربي آثار جالينوس چاپ و منتشر شده است؛ از جمله: في أنّ قوي‌النّفس تابعة لمزاج البدن، التّجربةالطّبيّة، في أنّ الطّبيب الفاضل يجب أن يكون فيلسوفا، كتاب جالينوس في تدبير الأمراض الحادّة، مقالة جالينوس في أجزاء الطب، كتاب جالينوس في اختلاف الأعضاء امتشابهة، كتاب جالينوس في الأسباب الماسكة، كتاب جالينوس في‌الأسماءالطّبيّة، كتاب جالينوس في‌أخلاق النّفس، كتاب جالينوس في فرق الطّبّ للمتعلّمين.34گذشته از اين دو تن، ده‌ها پزشك ديگر هستند كه نامشان در آثار رازي و طبري و مجوسي و ابن‌سينا آمده و نشان مي‌دهد كه آثار آنان در اختيار مسلمانان بوده است.



پي‌نوشتها:

1. براي آگاهي از روش تفصيلي اين سه مكتب رجوع شود به: كتاب جالينوس «في فرق الطب للمتعلمين» نقل ابي زيد حنين بن اسحاق العبادي المتطبب كه به تحقيق و تعليق محمد سليم سالم در سال 1978 م. در قاهره چاپ شده است. اثر اين سه فرقه در اسلام نيز مشاهده مي‌شود. رجوع شود به بحثي كه در حضور الواثق بالله در ميان فلاسفه و متطببان درگرفته برسر اين موضوع كه كدامين روش در پزشكي استوارتر و سودمندتر است. مروج الذهب، مسعودي (قاهره، 1377 هـ ق.) ج 4، ص 77.

2. عريب بن سعد الكاتب القرطبي كتابي تحت عنوان كتاب خلق الجنين و تدبير الحبالي والمولودين تأليف كرده كه در سال 1956 م. در الجزاير چاپ شده است.

3.ابن الجزار قيرواني كتابي تحت عنوان سياسة الصبيان و تدبيرهم تأليف كرده كه در سال 1983 م. در بيروت چاپ شده است.

4.جالينوس در كتاب في اجزاءالطب (برلن 1969 م.) ص 25، تدبيرالمشايخ را يكي از فروع علم پزشكي به شمار آورده و محمد بن زكرياي رازي از آن تعبير به تدبيرالشيخوخة كرده است. الحاوي في‌الطب (حيدرآباد، 1383 ق.) ج 16، ص 44.

5. ابن‌القيم الجوزية، طب النبي (قاهره، 1971 م.) ص 65.

6. سورة الاعراف، 7/21.

7.ذهبي، الطب النبوي (بيروت، 1984 م.) ص 61، «المعدة بيت الداء والحمية رأس الطب».

8 . طب‌النبي، ص 76.

9. طب‌النبي، ص 71.

10. طب‌النبي، ص 315.

11. طب‌النبي، ص 205.

12. طب‌‌النبي، ص 203.

13. الدكتور محمود ناظم النسيمي، الطب النبوي و العلم الحديث (دمشق، 1984 م.) ص 33.

14. Cyril Elgood. “Tibb – al – Nabbi or Medicine of the Prophet”

15. كتاب البرصان والعرجان والعميان و الحولان، ابو عثمان عمروبن بحرالجاحظ (بغداد، 1982 م.) ص 414.

16. مقدمه ابن خلدون (قاهره، 1348 ق.) ص 414.

17. كليله و دمنه، تصحيح مجتبي مينوي (تهران، 1343 ش.) ص 58ـ44.

18. ناصرخسرو نيز گويد:

كي شود هيچ دردمند درست

زين طبيبان كه زار و بيمارند

19. ميداني، مجمع‌الامثال (تهران، 1290 هـ ق.) ص 384.

20. هارولد بيلي، مسائل زردشتي در كتاب‌هاي قرن نهم ميلادي (آكسفورد، 1943 م.) ص 78.

21. ياقوت حموي، معجم‌البلدان (لايپزيك، 1967 م.) ج 2، ص 887.

22. جاحظ، البخلاء (قاهره، دارالمعارف) ص 35.

23. علي‌بن ربن طبري، فردوس‌الحكمة (برلن، 1928 م.)

24. ترجمة انگليسي كتاب سسرد در سال 1907 م. در كلكته چاپ شده است.

25. فردوس‌الحكمة، ص 560.

26. بيروني، رساله ابي‌ريحان في فهرست كتب الرازي (تهران، 1352 ش.) ص 25.

27. ابن النديم، الفهرست (تهران، 1350 ش.) ص 330.

28. عيون‌الانباء في طبقات الاطباء، ابن ابي اصيبعه (بيروت، 1965 م.) ص 473.

29. «العمر قصير والصناعة طويلة» رجوع شود به مقاله فرانزرزنتال تحت عنوان “Lite is Short, The Art is Long” در بــولتن تــاريخ پزشكي، ج 11، شماره 3، مه ـ ژوئن، 1966 م.

30. جاحظ، كتاب الحيوان (قاهره مصطفي البابي الحلبي)ج 2، ص 102. او همين كلمه را به صورت يوناني آن به كار برده است.

31. مهدي محقق، فيلسوف ري محمّد بن زكريّاي رازي (تهران، 1349 هـ .ش.) ص353.

32. اوّلي و دومي در 1969م. و سومي و چهارمي در 1968م. و پنجمي بدون تاريخ (متن عربي با ترجمة انگليسي) به وسيلة مركز خاورميانة دانشگاه كمبريج چاپ شده است.

33. اين رساله با ترجمة آلماني در سال 1925 به وسيلة خاورشناس آلماني برگشتراسر در ليپزينك چاپ شده و ترجمة فارسي آن به وسيلة مهدي محقق در سال 1355 هـ . ش. در بيست گفتار در مباحث علمي و فلسفي و كلامي و فرق اسلامي ص 416ـ362 چاپ شده و در مقالة «نهضت ترجمه و نشر علوم بيگانگان در زمان حضرت رضا عليه‌السّلام و پي‌آمدهاي آن» كه به وسيلة او در دومين كنگرة جهاني حضرت رضا عليه‌السّلام ارائه شده (مشهد 28 تير تا 1 مرداد 1365 هـ . ش.) مورد تحليل و بررسي قرار گرفته است.

34. اوّلي در مجموعة دراسات و نصوص في‌الفلسفة والعلوم عندالعرب در بيروت 1981م. و دومي متن عربي با ترجمة انگليسي در آكسفورد 1944م. و سومي متن عربي با ترجمة آلماني در گوتينگن 1966م. و چهارمي متن عربي با ترجمة انگليسي در برلن 1969م. و پنجمي متن عربي با ترجمة انگليسي در برلن 1969م. و ششمي متن عربي با ترجمة آلماني در برلن 1970م. و هفتمي متن عربي با ترجمة انگليسي در برلن 1969م. و هشتمي متن عربي با ترجمة آلماني در برلن 1931م. و نهمي متن عربي در قاهره 1937م. و دهمي متن عربي در قاهره 1978م. چاپ و منتشر شده است.

codex19x

page06

روزگار روسای معزول

 

 

عاملان به وقت معزولی

همه شبلی و بایزید شوند

بار دیگر چو بر سریر رسند

جملگی خولی و یزید شوند