الهیات چیست؟ /نوشته: دكتر همايون همتي ـ استاديار دانشكده روابط بينالملل /بخش دوم و پایانی
مسائل الهياتي هر عصر از مسائل الهياتي ديگر عصرها، به علل گوناگوني متمايز هستند. هر عصري مسائل الهياتي و كلامي خاص خودش را دارد؛ همان گونه كه دانش فقه، دانشي كاملاً عصري است؛ يعني پاسخگوي مسائل نوپيدا در هر عصر و جامعهاي است. فقه آماده پاسخگويي به «مسائل مستحدثه» است. اين سخن همه فقيهان ميباشد. وحي حقيقتي فراعصري است و در قالب زمان و مكان نميگنجد، از عالم امر و مجردات است؛ اما دانش الهيات كه عهدهدار تبيين وحي براي انسانها (که موجودي مادي و جسماني، زمانمند، تاريخمند و مكانمنداست) به ناچار و ذاتاً، دانشي عصري است و عصري بودن نه تنها آسيبي به آن نميرساند؛ بلكه خود، نقطه قوت اوست.
الهيات اگر عصري نباشد، ميميرد و قادر به ادامه حيات خود نخواهد بود. حيات اين دانش به پاسخ گفتن به «مسائل مستحدثه» اعتقاد و فكري وابسته است و فرو خواهد مرد، اگر لحظهاي از اين وظيفه اصلي خود سر باز زند. اين همان نكتهاي است كه در كتابهاي كلامي كلاسيك ما مسلمانان به صراحت گفته شده كه يكي از وظايف علم كلام و شخص متكلم، پاسخ گفتن به شبهات مخالفان و معاندان است و ديگر وظيفه مهم اين دانش، تفسير و تبيين ايمان براي مومنان است. اگر بپذيريم كه دفاع از دين و كليت دين ـ نه يك بعد خاص ـ در مقابل شبهات معاندان، وظيفه اصلي و مهم علم كلام يا مهمترين وظيفه آن است، آنگاه بايد پذيرفت كه براي انجام اصولي اين دفاع، نياز به تجهيز است و علم كلام ميتواند و بايد از همه دستاوردهاي علوم بشري براي تحقق اين هدف استفاده كند.
تعبير «قالب فرهنگي» يا «چارچوب فرهنگي»(Cultural matrix) در تعريف لانرگان از الهيات، اشاره به مجموعه معاني، عقايد، ارزشها، ساختارها و نهادهايي دارد كه فرهنگ را به وجود ميآورند و حيات آن را ادامه ميدهند. اين تعريف از الهيات يك تعريف كاركردي است؛ زيرا به جاي بحث از ماهيت الهيات، به توصيف كاركرد آن ميپردازد؛ يعني به جاي سخن گفتن از چيستي الهيات، نقش و عملكرد آن را باز ميگويد. اكنون نوبت آن است كه ببينيم اين تعريف كاركردگرايانه جديد در مقايسه با تعريف كلاسيك آنسلم چه نكاتي را مطرح ميكند كه شايسته تأمل هستند. نخست بايد بپرسيم كه مقصود از «فرهنگ» چيست؟ آيا مقصود، تلقي هنجاري از فرهنگ است يا تلقي تجربي؟ در تلقي هنجاري از فرهنگ، غالباً يك فرهنگ خاص و معمولاً فرهنگ غربي اروپايي، محور قرار ميگيرد و همچون اصل و محوري لحاظ ميشود كه همه فرهنگهاي ديگر را بايد با آن قياس كرد و قضاوت نمود. هر كس كه در اين فرهنگ نشو و نما کند، متمدن بهشمار ميرود و هركس كه در اين فرهنگ رشد نيافته، بربر و وحشي يا كودك و نابالغ تلقي ميشود!
جالب است در اينجا به اين نكته الهياتي اشاره كنيم كه طبق «اساسنامه رسولان» كه در سال 1917 توسط بنديكت پانزدهم صادر شد، يكي از اهداف كليساي كاتوليك اعطاي فرهنگ به بربرها بود! در واقع همه هيأتهاي تبشيري مسيحيت همواره چيزي بيش از «انجيل» را با خود آوردهاند و معمولاً جنبههايي از فرهنگ غربي را بر نوكيشان تحميل كردهاند. در درون مرزهاي يك تلقي هنجاري فرهنگ، الهيات همچون اقدامي ماندگار و توفيقي مستمر لحاظ خواهد شد و تنها وظيفه نسلهاي بعدي ايستادن بر سر توفيقهاي گذشته خواهد بود وگرنه تغيير يا عدول از احكام الهياتي مصوب، نشانه قطعي نوعي انحراف و فروپاشي به شمار خواهد رفت؛ اما ممكن است كسي تلقي تجربي از فرهنگ داشته باشد، در اين تلقي فرهنگ همچون مجموعهاي از معاني و ارزشها لحاظ ميشود كه موجب تعيّن و شكل بخشيدن به «شيوهاي از زندگي» ميگردند. در اين تلقي، مجال مقايسه فرهنگها، تعارض فرهنگها، ارزيابي نقاط ضعف و قوت آنها و چگونگي معنابخشي و هدف بخشي به زندگي انسانها وجود دارد. در اين تلقي هيچ فرهنگ خاصي به عنوان فرهنگ قطعي و نهايي تلقي نميشود؛ زيرا همه فرهنگها بر روي پيشرفت، تغيير، رشد و همين طور انحطاط گشوده هستند.
اگر تلقي تجربي از فرهنگ را بپذيريم، آنگاه الهيات را ميتوان به عنوان فرآيندي مستمر در نظر گرفت. در اين تلقي، الهيات همچون فعاليتي در درون فرهنگ لحاظ ميشود و همان طور كه فرهنگ تغيير مييابد، الهيات نيز تغيير مييابد. الهياتي كه مناسب فرهنگ قرون وسطي است، ضرورتاً مناسب فرهنگ معاصر نخواهد بود؛ زيرا انديشهها و معاني اساسي كه يك فرهنگ را شكل ميدهند ميتوانند كاملاً متفاوت باشند؛ براي مثال الهيات قرون وسطي از نوعي هستيشناسي سلسله مراتبي ايستا(Hierarchy)، يا تلقي وجود بهره اساسي ميبرد. چنين ساختار سلسله مراتبي ايستايي براي ذهن قرون وسطايي، امري بديهي بود؛ زيرا جامعه يك سلسله مراتب ايستا بود، كليسا نيز نوعي سلسله مراتب ايستا بود و بنابراين ميشد وجودرا هم، نوعي سلسله مراتب ايستا در نظر گرفت؛ ولي در فرهنگ امروز ما، سلسله مراتب ايستا با فرآيند تكاملي بالنده جايگزين شده است. چنين نقطه آغازهاي فرهنگي متفاوتي موجب پيدايش مكتبهاي الهياتي كاملاً متفاوتي ميشوند و ما اگر بخواهيم ميان اين دو گونه الهيات مقايسه کنيم، بايد نه تنها به نتايج و پيامدها، بلكه به «نقطه آغازهاي اساسي» آنها نيز نگاه كنيم.
تعريف كاركردي لانرگان پرسشهاي ديگري را نيز برميانگيزد. پيشتر گفتيم كه فرهنگ ميتواند الهيات را تغيير دهد؛ ولي آيا نظامهاي الهياتي هم ميتوانند موجب تغيير فرهنگ شوند؟ يا ميتوانند چنين عمل كنند كه به گونهاي موجب «توجيه» فرهنگها شوند؟ در مثال قبلي درباره تلقي سلسله مراتبي ايستا در قرون وسطي، ميتوان گفت كه نه تنها فرهنگ قرون وسطايي چنان تلقياي را تأييد ميكند؛ بلكه وقتي آن هستيشناسي سلسله مراتبي ايستا به عنوان حقيقت قبول شد، آن نيز به نوبه خود همچون اصلي توجيهگر براي ساختار سلسله مراتبي جامعه عمل خواهد كرد. وجود، حقيقتي سلسله مراتبي است؛ بنابراين، جامعه و كليسا نيز بايد داراي «سلسله مراتب» باشند. بدين سان الهيات نيز ممكن است همچون توجيهي ايدئولوژيك براي يك نظام اجتماعي و سياسي، مفروض عمل ميكند. نظير همين سؤال را ميتوان درباره پذيرش غير نقادانه معاصران درمورد هستي شناسي تكامل يابنده پويا مطرح ساخت. آيا اين عقيده معاصر نيز نقشي ايدئولوژيك در خدمت توجيه برخي نيروهاي اجتماعي ندارد كه البته محتاج ارزيابي نقادانه بيشتري است. تلاش ما در اينجا معطوف به اين نكته است كه توضيح دهيم واسطه بودن الهيات بين دين و فرهنگ، يك خيابان دوطرفه است.
الهيات واسطه انتقال معاني و ارزشها از فرهنگ به دين و از دين به فرهنگ است. در اين تلقي دين، همه پاسخها را آماده و از قبل ندارد؛ بلكه بايد به فرهنگ نيز گوش كند. يكي از بهترين مثالها براي اين موضوع، قلمرو حقوق بشر بهطور كلي، و «حقوق زنان» به طور خاص است. در اين مورد، فرهنگ بهطور عمده متكفل تعريف «حقوق بشر» و شناسايي آن است و بهطور خاص به تعريف و شناساندن راههايي ميپردازد كه زنان بهطور منظم از حقوقشان در جامعه محروم ماندهاند. كليساي كاتوليك به اعتراف متكلمان بزرگ مسيحي در شناسايي اين حقوق، بسيار كند عمل كرده است؛ حقوقي كه اكنون در جوامع سكولار، مفروض و مسلم تلقي ميشوند و بخشي از وظيفه الهياتي كه برعهده متكلمان است، كمك كردن به كليسا براي ايفاي اين نقش «واسطهاي» است، تا كليسا بتواند انسان راستين را كه محل جريان فيض الهي است، به درستي بشناسد.
فمينيسم مدرن: مثالي از واسطه بودن ميان فرهنگ و دين
بسياري از مسيحيان محافظهكار، مسيحيت و نهضت فمينيستي مدرن را دو دشمن سوگند خورده ميدانند، در حالي كه فمينيسم مدرن، اصل و منشأ خود را از درون كليساهاي مسيحي يافته است. در آمريكا، «نهضت طرفداري از حق رأي زنان» از درون مناقشههاي مربوط به زنان مسيحي در نبردشان عليه بردگي و «نبرد براي الغاي بردهداري» پديد آمد. اين زنان بين موقعيت خودشان و وضع بردگان، هم در جامعه و هم در كليسا شباهتهايي ديدند. آنان حتي حق مبلغ شدن را امتيازي برتر از حق رأي دادن ميشمردند! در حالي كه نهضت فمينيستي، موفقيتهاي عمدهاي در بيرون كليسا به دست آورده بود، كندي و عقب ماندگي كليساها در پاسخ به نداي آنها موجب بيرون رفتن فمينيستهاي زيادي از جامعه مسيحي شد. رفته رفته فمينيسم تبديل به نهضتي سكولار شد. اكنون همان نهضت دارد از طريق آثار متألهان فمينيست و عالمان انجيلي بر كليساها اثر ميگذارد. در اينجا «واسطه بودن» بهطور كامل از «دين» به «فرهنگ» منتقل شده و دوباره از فرهنگ به دين بازگشته است.
ما در درون جامعه معاصر خودمان نيز بايد بپرسيم كه راهكارهاي گوش دادن فرهنگ به دين كدام هستند؟ در دوران قرون وسطي كانالهاي ارتباطي از دين به فرهنگ، كاملاً آشكار و تعريف شده بودند؛ ولي در جامعه سكولار معاصر، دين به حاشيه رانده شده، خصوصي شده و تبديل به امري مخصوص بزرگسالان مكلف شده است. از زمان ظهور «نهضت روشنگري» و سكولاريسم حاصل از آن، دين دائماً در حال نبرد براي يافتن جايگاهي درون جامعه بوده است. مرجعيت سنتي دين، دائماً رو به ضعف نهاده است كه اين نيز به نوبه خود چالش عظيمي براي الهيات است. مخاطبان الهيات نبايد فقط جامعه كليسايي باشند؛ بلكه «فرهنگ» در كليت آن نيز بايد باشد. برعهده متكلمان است تا راههايي براي درگير كردن و دعوت فرهنگ سكولار در مباحث الهياتي بيابند. چنين دعوتي البته نبايد بر نوعي مرجعيت ديني مبتني باشد كه ديگر در جوامع مدرن امروز پذيرفتني نيست؛ بلكه بايد براساس رقابت و مهارت عقلاني و صلاحيت ويژه متكلماني انجام پذيرد كه حامل حكمت و سنت الهي هستند.
اَلنَّـاسُ ثَلاثَةٌ: فَعَـالِمٌ رَبَّـانِـیٌّ، وَ مُتَعَلِّـمٌ عَلَـی سَبِیلِ نَـجَاةٍ، وَ هَـمَجٌ رَعَـاعٌ أَتبَـاعُ کُلِّ نَاعِـقِ، یَمِیلُونَ مَع کُلِّ رِیح، لَم یَستَضِـیئُوا بِنُورِ العِلمِ، وَ لَم یَلجَأوا إِلَی رُکنٍ وَثِیـقٍ. أمیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام.