درباره خواندمیر و حبیب السیر

خواندمیر

غیاث الدین بن خواجه همام الدین محمد بن خواجه جلال الدین محمد بن خواجه برهان الدین محمد حسینی شیرازی هروی معروف به «خواندمیر»؛ از رجال اواخر عهد تیموری و اوایل دوران صفوی و از نویسندگان و مؤلفان مشهور آن اوان است. وی نسب نامۀ خود را به نحوی که ذکر شده در ذیل احوال سلطان محمود میرزا فرزند سلطان ابوسعید گورکان آورده است. پدرش خواجه همام الدین محمد از مشاوران و صدور سلطان محمود میرزا (م. 900 هـ . ق) پسر سلطان ابوسعید گورکان بود که بعد از کشته شدن پدر (873 هـ . ق) چند سالی بر ماوراء النهر مستولی بود. مادرش دختر میرمحمد بن خاوندشاه مشهور به میرخواند صاحب روضة الصفا بود و به همین سبب، چنان که در ذکر احوال امیرخواند آورده ام، غیاث الدین همیشه با عنوان «حضرت مخدومی ابوی» از او یاد کرد، یعنی پدرِ مادر را احتراماً پدر خود معرفی نموده است.

ولادت غیاث الدین خواندمیر در حدود سال 889 در شهر هرات اتفاق افتاد و در همان شهر به تحصیل کمالات پرداخت و علی الخصوص از حسن تربیت نیای مادری خود، امیرخواند برخوردار بود و هم از جوانی به دربار سلطان حسین بایقرا راه یافت و مورد توجه و محبت امیرعلیشیر نوایی واقع شد و بیشتر به خدمت بدیع الزمان میرزا پسر سلطان حسین اختصاص داشت و در بعضی سفرها همراه او بود و بعد از انقراض سلسلۀ تیموری همچنان در شهر هرات باقی ماند و جز زمان های کوتاهی از آن شهر دور نبود و مخصوصا در دوران های آرامش آن شهر در ظلّ حمایت والیان دولت صفوی در آن دیار به سر می برد و مدتی مصاحب و محل عنایت خواجه حبیب الله ساوجی، وزیر دورموش خان حاکم هرات از جانب دولت صفوی بود و کتاب «حبیب السیر» را برای او نوشت و عاقبت به سال 934 هجری به اتفاق شهاب الدین معمایی و میرزا ابراهیم قانونی از هرات به هندوستان رفت و در هشتم ماه ربیع الاول سال 935 هـ . ق در اگره به خدمت بابر رسید.

بابر خود در رسالۀ واقعات بابری به این نکته اشاره کرده و گفته است که «خواندمیر، مورخ کتاب حبیب السیر و مولانا شهاب الدین معمایی و میرزا ابراهیم قانونی که از هرات آمده بودند و هر یک در فن خود نظیر و همتا نداشتند، در آن روز آمده، ملازمت کردند و نوازشات یافته، از جملۀ مقربان گشتند.»

بعد از مرگ بابر که به سال 937 هـ . ق اتفاق افتاد، خواندمیر خدمت همایون شاه را اختیار کرد تا به سال 942 بدرود حیات گفت و در جوار آرامگاه نظام الدین اولیا به خاک سپرده شد. از وی پسری به نام میرمحمود ماند که مانند پدر به تاریخ نویسی تعلق خاطر داشت و به سال 950 کتابی دربارۀ تاریخ شاه اسماعیل و شاه تهماسب تألیف نمود.

خواندمیر از جملۀ مؤلفان معروف پایان عهد تیموری و آغاز دوران صفوی است و او را نمی توان به سبب آنکه چند سالی از دوران صفوی را درک کرده است، بدان دوره نسبت داد، بلکه از تربیت شدگان مرکز علمی و ادبی هرات و از نتایج آرامش اوضاع آن شهر در عهد سلطنت سلطان حسین بایقراست که زیردست رجال آن سلطنت و علمای آن دوره، خاصه نیای خود امیرخواند، به مراحل کمال رسید و به سبب احاطه ای که بر امور تاریخی داشت، منشأ آثار مهمی در فن تاریخ نویسی گردید و به سبب کثرت تألیفات از جمله مؤلفان پرکار عهد خود شد و کتاب هایش به علت سادگی و روانی انشاء شهرت و رواج بسیار یافت. از آثار معروف اوست:

یک ــ دستور الوزراء: در ذکر احوال وزرای اسلام تا عهد مؤلف. این کتاب نخست در سال 906 فراهم آمد و سپس خواندمیر مطالبی بر آن افزود، چنان که بالاترین تاریخ که در آن آمده سال 914 یعنی سال وفات خواجه غیاث الدین میکال وزیر مظفر حسین میرزا پسر ابوالغازی حسین میرزای بایقراست.

اهمیت این کتاب در اشتمال بر اطلاعات مشروحی دربارۀ وزیران عهد تیموری تا زمان انقراض آن است در ایران. خواندمیر در تدوین این کتاب از کتب مقدم بر زمان خود در شرح حال وزیران و از کتابهای تاریخ استفاده کرده و بسیاری از تراجم صدور را به استقصاء درآورده است. این کتاب به نام سلطان ابوالغازی حسین میرزا و وزیرش کمال الدین خواجه محمود تألیف شده است.

 

دو ــ خلاصة الاخبار في بیان احوال الاخیار: این کتاب مختصری است در تاریخ عمومی از زمان خلقت تا سال 905 از هجرت نبوی. غیاث الدین تألیف این کتاب را به سال 904 هـ . ق آغاز کرده و آن را به نام امیرعلیشیر نوایی توشیح نموده است. خلاصة الاخبار با «مقدمه» ای در شرح خلقت آغاز شده و در ده «مقاله» و یک «خاتمه» پایان یافته است.

مقالات ده گانۀکتاب به ترتیب راجع است به اخبار: اول) انبیا، دوم) حکما، سوم) پادشاهان پیش از اسلام ایران و عرب، چهارم) سیرۀ پیغامبر اسلام، پنجم) خلفای راشدین و ائمۀ اثنی عشر، ششم) امویان، هفتم) عباسیان، هشتم) سلسله های سلاطین ایران تا دورۀ مغول، نهم) چنگیزیان، دهم) تیموریان تا سال 875 که مصادف است با دومین لشکرکشی سلطان حسین میرزای بایقرا و استقرار نهایی او در هرات.

خاتمۀ کتاب در توصیف هرات و ذکر احوال بعضی از معاصران مؤلف است. اگرچه حوادث منظم تاریخی در خلاصة الاخبار به سال 875 ختم می شود، ولی اتفاقات مربوط به اولاد سلطان ابوسعید گورکانی تا به سال 905 هجری در مطاوی اخبار مذکور افتاده است.

 

سه ــ مآثر الملوک: متضمن کلام پادشاهان و پیشوایان دین و حکیمان. این کتاب هم به نام امیرعلیشیر نوایی، پیش از سال 906 تألیف شد.

 

چهار ــ نامۀ نامی: که مجموعه ای است از منشآت دیوانی خواندمیر.

 

پنج ــ حبیب السیر في اخبار افراد البشر: مهمترین کتاب از آثار خواندمیر، و شامل وقایع عمومی [عالم] از [آغاز] خلقت تا سال 930 هجری است در سه جزء و یک مقدمه و یک خاتمه.

مقدمۀ کتاب در ذکر آغاز خلقت است؛ و جزء اول مشتمل است بر تاریخ انبیا و حکما، ملوک قدیم ایرانی و تازی و رومی، سیرۀ پیامبر اسلام، احوال خلفای راشدین؛ جزء دوم در ذکر ائمۀ اثنی عشر و خلفای اموی و عباسی و سلسله های پادشاهان معاصر آنان در ایران و ممالک مجاور و اندلس و مغرب و ایوبیان و غوریان و ملوک سیستان و خوارزم؛ جزء سوم دربارۀ سلاطین ترک و چنگیزخان و جانشینان او در ایران و ترکستان، ممالیک مصر و قراختائیان و آل مظفر و اتابکان لرستان و پادشاهان مازندران و سربداران و آل کرت، تیمور و جانشینان او تا سال 929 از هجرت، تاریخ سلطنت شاه اسماعیل صفوی تا سال 930 هجری. خاتمۀکتاب در اشارات جغرافیایی و عجایب ربع مسکون است که تا حدی شبیه است به خاتمۀ روضة الصفای میرخواند.

این کتاب یک بار در تهران به سال 1371 هجری قمری و یک بار در بمبئی به سال 1273 هجری قمری و یک بار دیگر در تهران توسط کتابفروشی خیام به سال 1373 هجری قمری در چهار مجلد به طبع رسیده است.

غیاث الدین خواندمیر، حبیب السیر را در اوایل سال 927 هجری برای غیاث الدین محمد بن یوسف حسینی، از رجال معروف هرات آغاز کرد، و بعد چون در همان سال اوضاع هرات بر اثر تسلط عبیدالله خان ازبک آشفته شد، تألیف کتاب مدتی در بوتۀ تعویق ماند و چون فتنۀ عبیدالله به فرمان شاه اسماعیل صفوی مرتفع گردید، خواندمیر به فرمان کریم الدین خواجه حبیب الله ساوجی وزیر دورموش خان حاکم هرات در اوایل سال 928 کار تألیف تاریخ را دنبال کرد و آن را به نام همین وزیر «حبیب السیر» نامید، و همچنان که گفتیم، آن را به سال 930 تمام نمود؛ ولی بعد از آن، هنگامی که در هندوستان به سر می برد، مطالب جدیدی بر کتاب افزود.

کتاب «حبیب السیر» از حیث جامعیت مطالب، و سهولت انشاء، و اشتمال بر اطلاعات بسیار سودمند و مشروحی دربارۀ زمان مؤلف، خاصه حوادث مربوط به دوران سلطنت سلطان حسین میرزای بایقرا و فرزندان او و دوران شاهنشاهی شاه اسماعیل صفوی و اطلاعات مربوط به ظهیرالدین بابر و شیبانی خان ازبک بسیار قابل توجه است. ذکر اطلاعات مفید و پرارزش دربارۀ رجال علم و ادب و ریاست و دین و وزراء که خواندمیر آنها را در ذیل دوران های عده ای از سلاطین جای داده، به کتاب حبیب السیر جلوۀ خاصی بخشیده و آن را از جملۀ منابع بسیار سودمند دربارۀ تاریخ رجال ساخته است.

شش ــ خواندمیر کتاب حبیب السیر را به سبب تفصیل آن، به سال 931 تلخیص کرده و آن را «آثار الملوک والانبیاء»نامیده است.

 

هفت ــ آخرین تألیف غیاث الدین خواندمیر کتابی است در ذکر مناقب همایون شاه پسر ظهیرالدین بابر که خواندمیر آن را به سال 931 تألیف کرد.

هشت ــ همچنان که در شرح حال امیرخواند محمد بن خاوندشاه دیدیم، چون او به سبب ابتلاء به بیماری صعب «جگر و گرده» نتوانست همه و یا قسمتی از مجلد هفتم روضة الصفا را به اتمام برساند، خواندمیر کار نیا را با تألیف تمام و یا اتمام جلد هفتم روضة الصفا به انجام رسانید. ظنّ غالب بر آن است که جز دیباچۀ جلد هفتم روضة الصفا، همۀ آن جلد از آثار غیاث الدین خواندمیر باشد.

خواندمیر به عنوان یک مورخ، از مؤلفان مؤثق و به لحاظ نویسندگی، دارای نثری روان و تا حدودی متمایل به صنعت است. کتاب او از حیث مطالب و انشاء بسیار تحت تأثیر روضة الصفاست و این مسلماً اثر تربیت و تأثیر معنوی نیای او یعنی امیرخواند در اوست، و او هم مانند میرخواند حد وسطی را در استعمال صنایع به کار برده، و با این حال در مقدمه چینی ها و یا ذکر القاب و اوصاف بیشتر متمایل به اسهاب و اطناب در کلام است، و حاجت به گفتار نیست که اختصاصات عمومی زبان و نثر فارسی اواخر قرن نهم هجری از همه جای کتاب مشهود است و به همین سبب گاه به خطاهای دستوری و لغوی در آن باز می خوریم.

 

از صفحات 541 تا 545 کتاب «تاریخ ادبیات در ایران» نوشتۀ دکتر ذبیح الله صفا، جلد چهارم، چاپ سیزدهم، انتشارات فردوس، تهران، 1389.  

 

درباره میرخواند و روضة الصفاء

میرخواند

امیر خواند محمّد بن امیر برهان الدین خاوند شاه بن شاه کمال الدین محمود بلخی. در شمار بزرگترین مورخان عهد تیموری و از اعاظم رجال آن دوران است. خاندان میرخواند از سادات حسینی و از خاندان خاوند سید اجل بخاری بود که در ماوراء النهر شهرت و احترام بسیار داشت و سلسلۀ آبا و اجداد او به زید بن علی بن حسین علیهم السلام می کشید.

پدر میرخواند یعنی سیدبرهان الدین خاوندشاه که در حداثت سن یتیم شده بود، از ماوراء النهر به خراسان رفت و در بلخ سکونت گزید و در آن جا به تحصیل علوم پرداخت و به اندک زمان در کار خود شهرتی حاصل کرد و سپس به قصد زیارت مشایخ به هرات سفر کرد و به خدمت شیخ بهاء الدین عمر از مشاهیر صوفیه رسید، و بعد از فوت او به بلخ معاودت نمود و همان جا ماند تا بدرود حیات گفت. امیر علیشیر نوایی این سید جلیل را از جملۀ اکابر «قبة الاسلام بلخ» و «اعلم علمای دین محمدی» معرفی کرده است، و از همین اشاره اهمیت و بلندی مقام خاوندشاه در عصر او پدیدار می شود.

بنابر اشاره و تصریح غیاث الدین خواندمیر از خاوندشاه سه پسر بازماند: یکی همین میرخواند که نیای مادری خواندمیر بود و به همین سبب خواندمیر او را «حضرت مخدومی ابوی مرحومی امیرخواند محمّد» یعنی به منزلۀ پدر مرحوم خود ذکر کرده و نوشته است که «والد بزرگوار مسود اوراق است»؛ و دوم سید نظام الدین سلطان احمد که سالها ملازم بدیع الزمان میرزا پسر سلطان ابوالغازی حسین بایقرا بوده و منصب صدارت او را داشته است؛ و سوم سید نعمت الله که به قول خواندمیر «مجذوب متولد شده بود و از وی خوارق عادات ظهور می نمود.»

ولادت میرخواند به سال 837 در بلخ اتفاق افتاد، و از جوانی به هرات رفت و در آن جا به اتمام تحصیلات خود در اصناف علوم معقول و منقول همت گماشت، و هم از آغاز مورد توجه و تربیت امیر دانش دوست علیشیر نوایی قرار گرفت، به نحوی که او را در «مجالس النفائس» بدین عبارات یاد کرد: «جوانی است که در سن حداثت جمیع اصناف علوم معقوله و منقوله را بر وجه کمال تحصیل فرموده و با حسب عالی نسب عالی دارد، و با این حسب و نسب بزرگ از بزرگی و تکبر عاریست و از شیمۀ ذمیمه عجب و تکبر و غیرهما بریست و بسیار جوانی فانی مشرب و مؤدب است و در علم تاریخ و انشاء بی همتاست.»

این دوستی و محبت همواره میان امیر ادیب و ادیب مورخ برقرار بود و امیرخواند در برابر همین محبت کتاب مشهور خود «روضة الصفا» را به نام علیشیر نوایی تألیف کرد.

مهارت او در انشاء و فنون ادب در عهد وی زبانزد بود و این معنی هم از اشارات امیرعلیشیر و هم از گفتار غیاث الدین خواندمیر به خوبی لایح است، و انشاء پاکیزه و یکدست روضة الصفا خود گواهی صادق بر این دعوی است، و با این حال باید گفتار خواندمیر را به سبب ارادتی که به نیای خود داشت، مبالغه آمیز شمرد. وی امیرخواند را بدین عبارت می ستاید: «وفور و وقوف آن حضرت در فن تاریخ و صنعت انشاء به مرتبه ای بود که قلم سخن آرا از تبیین آن به عجز و قصور اعتراف دارد، و کمال بلاغت آن مهر سپهر سیادت در تحریر حکایات و تقریر روایات درجه ای داشت که بیان فصحا توضیح آن را کما ینبغی از جملۀ محالات می شمارد.»

امیرخواند با وجود فضل و شهرتی که در ادب و انشاء داشت، و با همۀ تقربی که در نزد امیرعلیشیر و طبعا دیگر رجال درگاه سلطان حسین بایقرا حاصل کرده بود، به مشاغل دیوانی روی نیاورد و در اواخر عمر کارش به انقطاع و انزوا کشید و مدت یک سال در گازرگاه هرات منزوی بود تا در رمضان سال 902 به علت بیماری به هرات [؟] منتقل شد و در دوم ذیقعدۀ سال 903 بدرود حیات گفت و در مزار شیخ بهاء الدین که پیر و مراد پدرش بود، به خاک سپرده شد. میرخواند خود در پایان جلد ششم روضة الصفا به بیماری شدید کلیه و کبد که بر او عارض شده بود، و به کثرت سفارش پزشکان به احتماء و پرهیز، اشاره می کند.

اثر معروف و مشهور محمّد بن خاوند شاه کتاب «روضة الصفاء في سیرة الانبیاء والملوک والخلفاء» است که مؤلف آن را به نام امیر علیشیر پرداخته و نام او را در آغاز و انجام هر مجلد با ذکر القاب و اوصاف آورده است. میرخواند طرح این کتاب را در هفت مجلد افکنده بود، ولی همچنان که در پایان مجلد ششم گفته، و دیده ایم، بیماری اش در اثنای اتمام آن مجلد به صعوبت انجامیده بود و با این حال میرخواند از تعقیب کار خود دست برنداشت و با شروع جلد هفتم که در تتمۀ احوال سلطان ابوالغازی حسین بایقرا بود، کار خود را ادامه داد؛ ولی شدت مرض مانع پیشرفتش شد و از این روی نوادۀ او، غیاث الدین خواندمیر آن کتاب را به اتمام رسانید و تا وقایع سال 929 هـ . ق پیش رفت.

روضة الصفا ضمیمه ای دارد در ذکر عجایب عالم و بعضی اطلاعات جغرافیایی و نیز شرحی مبسوط دربارۀ دارالسلطنۀ هرات، که آن هم به دستور و به نام امیر علیشیر فراهم آمد و بعضی اطلاعات جغرافیایی سودمند از آن حاصل می شود.

روضة الصفا تاریخی است مشروح شامل هفت جزء در تاریخ ایران و اسلام: مؤلف در آن بعد از مقدمه ای در بیان فواید تاریخ، نخست به ذکر احوال پیغامبر پرداخته، آن گاه به آغاز پادشاهی و شرح حال شاهان بنا بر روایات ایرانی توجه نموده، و از تاریخ تسلط اسکندر، بیان احوال بعضی از حکمای یونان را وجهۀ همت قرار داده، و آن گاه تاریخ اشکانیان و ساسانیان را تا پادشاهی یزدگرد پسر شهریار آورده است.

بعد از این مرحله، میرخواند تاریخ اسلام را تا پایان خلافت المستعصم بالله شرح داده و آن گاه تاریخ ایران را از طاهریان تا قسمتی از دوران سلطنت سلطان حسین بایقرا نوشته، و چنانکه گفتیم؛ نواده اش، خواندمیر باقی حوادث عهد تیموری را تا سال 929 بر کتاب افزوده است.

میرخواند در جمع آوری این تاریخ مفصل از آثار مختلف عربی و فارسی که پیش از او در ذکر احوال انبیا و خلفا و پادشاهان و علما و حکما و ملل و نحل تألیف شده بود، استفاده کرده و نام آنها را در دیباچۀ کتاب و یا در مطاوی اخبار آورده است.

نثر میرخواند در این کتاب روان و پخته و از جمله منشآت خوب اواخر عهد تیموری است و کتابش بعد از اشتمال بر اخبار کثیر که از مآخذ گوناگون فراهم آمده، بسیار قابل توجه است.

رضاقلی هدایت، معروف به لله باشی ذیلی بر این کتاب در سه مجلد تا حوادث زمان خود نوشته و آن را به اسم ناصرالدین شاه قاجار «روضة الصفای ناصری» نامیده است.

 

از صفحات 519 تا 523 کتاب «تاریخ ادبیات در ایران» نوشته دکتر ذبیح الله صفا. جلد چهارم، چاپ سیزدهم، انتشارات فردوس، تهران، 1389.

 

 

 

یادداشت:

 «روضة الصفا فی سیرة الانبیاء و الملوک و الخلفاء» یا اختصاراً «روضة الصفا» تاریخ عمومی جامع است به زبان فارسی، نوشتهٔ محمّد بن خاوند شاه معروف به «میرخواند». که حوادث عالم را از آغاز خلقت تا ظهور اسلام، و پس از آن تاریخ اسلام را تا عهد سلطان حسین بایقرا آورده است. روضةالصفا در اصل شامل شش مجلد بود که نویسنده قسمتی را از تاریخ‌ های عربی ترجمه و اقتباس کرده‌ و قسمتی را هم از تاریخ ‌های فارسی نقل نموده است.

بعد از درگذشت میرخواند، نوادۀ دختری اش، غیاث ‌الدین بن همام‌ الدین ملقب به «خواندمیر»، جلد هفتم را به رشته تحریر درآورد؛ به این صورت که حوادث تاریخی را از شرح تاریخ زندگانی سلطان حسین بایقرا تا حوادث تاریخی سال ۹۲۹ قمری به‌صورت تکمله ‌ای بدان افزود.

در دوره قاجار رضاقلی خان هدايت، تکمله ای بر این کتاب نوشت و این تکمله را به شکل سه مجلد (9، 8 و 10)، مربوط به تاريخ صفويه، افشاريه، زنديه و قاجار (یعنی تا سال 1270 قمری)، بدان الحاق كرد و آن را «روضة الصفای ناصری» ناميد.

روضة الصفا بارها در هند و ایران به چاپ رسیده‌ است. از چاپهای این اثر در ایران، چاپ سنگی ده جلدی هدایت، و چاپ حروفی سال ۱۳۳۸ خورشیدی با مقدمهٔ عباس پرویز دارای اعتبار است. عباس زریاب خویی نیز متن کوتاه‌ شده و پیراسته‌ ای از روضة الصفای میرخواند را در دو جلد منتشر کرد.

 

 

درباره ابن عبری و تاریخ مختصرالدول

ابن عبری

نام کامل: گریگوریوس ( = غریغوریوس بار هبرائوس) ابوالفرج جمال الدین یوحنا بن الشماس تاج الدین هارون (اهرون) بن توما مکنی به «ابن العبری».

Gregory Bar Hebraeus

کشیش ــ و سپس اسقف ــ یعقوبی اهل سوریه، فیلسوف، شاعر، نحوی، پزشک، ریاضی دان، شارح کتاب مقدس ( = مفسر)، مورخ، و متأله (عالم الهیات) سریانی.

تاریخ تولد: 623 هجری قمری/ 1226 میلادی.

محل تولد: شهر ملطیه، ارمنیۀ صغری (کوچک) = ارمنستان صغیر، در ناحیۀ شام در شمال حلب و جنوب سیواس.

تاریخ وفات: شب شنبه 30 تموز (ژوئیه) سال 658 هجری قمری/ 1286 میلادی.

محل وفات: شهر مراغه از توابع آذربایجان.

مدت حیات: شصت سال.

 

داستان زندگی ابن عبری به طور بسیار مختصر

ابوالفرج بار هبرائوس، کشیش سریانی و مورخ مستعرب، از مسیحیان یعقوبی بود که در سال 623 هـ . ق در شهر ملاطیه ( = ملطیه) به دنیا آمد. در اوایل دوران جوانی به کسب علوم دینی نصرانی و علم طب و فلسفه و زبان عربی پرداخت. هر چند پدرش پیرو کیش یهود بود، وی به آیین نصرانیت درآمد. پدر ابن عبری طبیبی حاذق بود و نیز مردی موجه و دارای نفوذ کلام بود. برخی گویند پدرش اصلاً یهودی بوده و بعدها به کیش نصرانی درآمده. وی در تربیت و پرورش پسرش، گریگوریوس کوشش بسیار کرد.

ابن عبری در سال 641 هـ . ق همراه پدر و خانواده اش، از بیم حملۀ مغول ملطیه را ترک گفته و به انطاکیه گریختند و در سال 1243 میلادی (یعنی زمانی که ابن عبری هفده ساله بود) در آن شهر سکنی گزیدند. در همین شهر بود که ابن عبری عربی و پزشکی را آموخت و به فلسفه و لاهوت [= الهیات] پرداخت. او زبان ارمنی را نیک می دانست و در زبان های فارسی و عربی و یونانی و سریانی مهارت داشت. دیری نگذشت که ابن عبری عازم طرابلس شد. او چندین بار از شهری به شهر دیگر نقل مکان کرد. در سال 650 هـ . ق خلیفۀ شهر حلب و تکریت بود [اسقف یعقوبیان در حلب شد و سپس به مقام جاثلیق یا ریاست عالمان سریانی در ایران و عراق ارتقاء یافت].  چندی بعد به مسافرت پرداخت و مدتی هم در شهر مراغه اقامت کرد و در همین شهر بدرود حیات گفت. وی از جمله دانشمندانی است که با «ارغون»، ایلخان مغول و عطاملک جوینی معاصر بوده، و آثار زیادی در فلسفه و کلام مسیحی از خود بر جای گذاشته است.

 

دربارۀ تاریخ نویسی ابن عبری و کتاب مختصرالدول او

ابن عبری کتابی در تاریخ عمومی به زبان سریانی نوشت به نام «مختونوت زفنی»، که حاوی مطالبی دربارۀ وضع مغولان قبل از حمله به ایران می باشد. بیشتر مطالب این کتاب از منابع تاریخی فارسی، به ویژه «تاریخ جهانگشای جوینی» اقتباس شده است. «مختصرالدول» در واقع ترجمۀ همین کتاب است به زبان عربی. ارزش این کتاب بیشتر مربوط به مطالبی است که ابن عبری دربارۀ اوضاع اجتماعی زمان خود، مخصوصا وضع مسیحیان نوشته است. ابن عبری کتاب مختصرالدول را در اواخر عمر نگاشت (یا به واقع؛ ترجمه کرد).

ابن عبری، در هر دو کتاب سریانی و عربی اش، تاریخ سلسلۀ خوارزمشاهیان و شرح حال اسماعیلیه و چگونگی حملۀ مغول را از تاریخ جهانگشای جوینی مختصر کرده است، لیکن کتابش دربارۀ استیلادی مغول بر نواحی جزیره (شمال بین النهرین) و بلاد روم و شرح خلاصه ای از یاسای چنگیزخانی، حاوی اطلاعات مفیدی است. گذشته از این، محتوای این آثار، کیفیت و فرهنگ و تمدن سرزمین شام را به خوبی روشن می کند.

تاریخ مختصرالدول در واقع یک تاریخ عمومی است (از آغاز آفرینش تا عصر نویسنده). این کتاب ذکر دولتهای دهگانه است (کتاب به ده «دولت» تقسیم شده است): شامل هشت دولت مربوط به پیش از اسلام (شرح زندگانی پیامبران و پادشاهان و قضات یا داوران بنی اسرائیل، و نیز سلاطین کلدانی و ایرانی و یونانی بت پرست و روم و یونانی مسیحی).

دولت نهم تاریخ پادشاهان عرب مسلمان، و در واقع تاریخ اسلام است؛ از ابتدای کار تا سقوط بغداد. این دولت بخش اعظم کتاب را به خود اختصاص داده است و بیان سالشمار تاریخ اسلام از آغاز تا حملۀ مغول است.

دولت دهم شرح سلطنت مغولان است از هلاگوخان تا ایلخان ارغون (یعنی حوالی سال 683 هجری قمری و 1284 میلادی). کتاب در نهایت با ذکر حوادث سال 683 هـ . ق/ 1284 م. خاتمه می یابد.

در علت تألیف این کتاب گفته شده که بعد از انتقال یا آمدن ابن عبری به شهر مراغه، در زمانی که نزد خواص و عوام محترم و ارجمند بود، بعضی از مسلمانان سرشناس و بزرگان ایشان از او خواستند تاریخی را که به زبان سریانی نوشته، به عربی ترجمه کند. ابن عبری به درخواست ایشان لبیک گفت و به کار ترجمه پرداخت تا اینکه آن را به آخر رساند، جز بعضی صفحات را. و آن را به زینت تهذیب [ = پیراستگی] و فصاحت بیاراست و در اواخر زندگانی اش چیزهای بسیار بدان ضمیمه کرد که در کتاب مفصل سریانی اش آنها را نمی یابیم؛ از آنچه به دو دولت اسلام و مغول و نیز به تراجم علما [ = زندگینامۀ دانشمندان] و پزشکان تعلق دارد.

مطالب تاریخی در این کتاب به صورت بسیار مختصر و در برخی موارد به صورت فهرست وار نقل شده است.

اطلاعات کتاب دربارۀ حوادث عصر مغول، چون خود مؤلف شخصا شاهد و ناظر وقایع عصر مزبور بوده، از اهمیت بسزایی برخوردار است.

مؤلف ضمن نقل وقایع تاریخی، در باب علم و احوال علما و حکما و اطباء و منجمین هر عصر اطلاعات سودمندی به دست می دهد؛ لذاست که گفته شده: در این کتاب به اوضاع فرهنگی و تاریخ علوم توجه شده است.

نثر ابن عبری بسیار گیرا و دلنشین است و از این رو در میان تواریخ عربی با کتاب «تاریخ فخری» ابن طقطقی (660 تا 709 هجری/ 1262 تا 1310م.) همسنگ است که خواننده از خواندنش ملال نمی گیرد.

ابن عبری در کتاب خود به منابعی که از آنها تأثیر گرفته، اشاره ای نکرده است، اما در بخش های تاریخی، برداشت های بسیاری، دست کم از «الکامل في التاریخ» ابن اثیر جزری دارد.

در بخش پزشکی نیز، به جز چند پزشک فرجامین، دیگر بخش های پزشکی نگاشت، در واقع رونویسی چکیده یا مفصل «تاریخ الحکماء» ابن قفطی و «عیون الأنباء» ابن ابی اصیبعه هست. >> عیون الأنباء في طبقات الأطباء.

گاهی در خواندن = قرائت متن به نشانه هایی از شتاب زدگی و خستگی جسمانی نویسنده برخورد می کنیم که این حالات، حتی وی را دچار لغزش هایی هم کرده است.

یادآوری یک: زندگی ابن عبری با دو حادثۀ بسیار مهم مقارن شد:

یک ــ حملۀ مغول.

دو ــ جنگهای صلیبی.

یادآوری دو: سمعانی صاحب «الأنساب» کتابهای او را نام می برد و او را با لقب «امیر کتبة الیعاقبة» (پادشاه نویسندگان یعقوبی) ملقب می سازد.

 

ماجرای تصحیح کتاب ابن عبری

متن سریانی تاریخ عمومی ابن عبری که به آن زبان «محتونوت زونی = زفنی» Makhtbhanuth Zabhne نام دارد، و به معنی «أخبار الزمان = تاریخ الأزمنه» می باشد، و به لاتینی آن را Chonicon Lyiracum نوشته اند، در سال 1789 میلادی به دستیاری Bruns و Kirsch با متن سریانی و ترجمۀ آن به زبان لاتینی طبع و انتشار داده شد، ولی آنان زبان سریانی را به خوبی نمی دانستند و در تصحیح آن چنانکه شاید از عهده برنیامدند، از این لحاظ مجددا این کتاب به اهتمام دانشمند فقید مرحوم پولبهجان ایرانی که از فضلای اخیر ایران و از ملت آسور بود، در سال 1890 میلادی در شهر لایپزیک در کمال صحت و نفاست به حلیۀ طبع آراسته شد و ترجمۀ قسمت سریانی این رساله از روی این چاپ است.

متن عربی تاریخ ابوالفرج ابن عبری که «تاریخ مختصرالدول» نام دارد، اولین بار در سال 1663 [یا: 1863؟] میلادی در شهر آکسفورد با متن عربی و ترجمۀ لاتینی به همت علامه پوکوک به چاپ رسید و در سال 1783 توسط بور به زبان آلمانی ترجمه گردید. متن عربی آن بار دیگر به اهتمام ادیب فاضل اب انطون صالحانی الیسوعی [کشیش یسوعی] Antoine Salhani در سال 1890 میلادی در نهایت دقت و صحت در مطبعۀ کاتولیکی آباء یسوعی در بیروت به چاپ رسید. در این چاپ، علاوه بر مطالب اصلی، به درج شرح حال مختصری از زندگی مؤلف و همچنین فهرست کامل اسامی و جدول های گاهشناسی مفیدی نیز مبادرت شده است.

کوشش ابن عبری در زمینۀ تاریخ، مهمترین بخش فعالیت او شمرده شده است. اهمیت نوشتۀ تاریخی او حتی در زمان زندگانی مؤلف هم برای معاصران شناخته شده بود و از این رو این اثر به دو صورت سریانی و عربی پدید آمد.

ابن عبری پیشوای نحویان سریانی بود و در این زمینه، آثارش حاکی از پیروی از دستور نویسان عرب، به ویژه جارالله زمخشری است.

 

درباره تصوف از کتاب دکتر ذبیح الله صفا

رواج تصوف

صوفیه در قرن هفتم و هشتم قوتی بسیار داشتند و تصوف توسعه و رواجی روزافزون می پذیرفت. تحولات اجتماعی سختی که مخصوصا از آغاز قرن ششم به بعد در ایران حاصل گردیده بود، و پایه دار شدن اعتقادات مذهبی، توجه به مشایخ صوفیه و راسخ گردیدن اعتقاد مردم را نسبت به مقامات عرفانی و به خانقاه و خانقاهیان سبب شد.

هنگامی که مغول به ایران حمله کرد، کمتر شهر و دیاری در ایران از دسته های صوفیان خالی بود و شمار خانقاه ها و باشیدنگاه های سالکان و اهل مجاهدت و ریاضت حساب و شماری نداشت... با همۀ کشتارها و نهب ها و غارت ها و ویرانی و نابسامانی که بر اثر حملۀ ترکان و مغولان در ایران قرن هفتم رخ داد، تصوف ایرانی به نحوی که در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم رایج بود، از رواج نیفتاده و قوت خود را از دست نداده بود. البته تصور آنکه حملۀ مغول وسیلۀ تقویت تصوف یا ترویج آن در ایران شده باشد، خطاست؛ زیرا هیچ حملۀ مخرب و مقرون به کشتار و وحشت، و هیچ حادثه ای که همراه با توحش و بربریت رخ داده باشد، و هیچ ایلغار و هجوم وحشیانه نمی تواند وسیلۀ ایجاد کمالات و ترویج معارف باشد، بلکه همواره این گونه حوادث انحطاط عقلی و اجتماعی را سبب می گردد، منتهی آثار آن از دو سه نسل بعد از تاریخ واقعه آغاز می شود و به نسبت شدت و ضعف واقعه، مدتی ادامه می یابد.

تصوف هم یک حرکت عقلی آمیخته با دین و ارشاد به طرف کمالات نفسانی بود و حکومت وحشیان ترک و تاتار و مغول نمی توانست وسیله ای برای ترویج یا توسعۀ عمقی آن باشد و تنها ممکن است یأس و فقر و نومیدی و نابسامانی و دربه دری، عده ای از مردم را به خانقاه ها کشانده و سربار شیوخ و پیشوایان تصوف کرده باشد. و یقینا همین گروه وسیلۀ مؤثری برای انحطاط تصوف و عرفان گردیدند و آثار خود را در اواخر دورۀ مغول و دوره های بعد آشکار کردند. مسلما رواج طریقۀ «قلندریّه» درین عهد و افزایش شمارۀ فراوان «قلندران» در ایران و کشورهای مجاور و تشکیل دسته های متعددی از آنان که بین شهرها و مراکز مهم صوفیه در حرکت بوده اند، مولود همین انحطاط و نتیجۀ مستقیم مصائب اجتماعی بود.

در گیر و دار حملۀ مغول، عده ای از مشایخ بزرگ که حاضر به ترک مکان و یا مراکز تعلیمی خود نشدند، مانند شیخ نجم الدین کبری و شیخ فریدالدین عطار و نظایر آنان، به قتل رسیدند و یا در همان اوان درگذشتند؛ ولی برخی دیگر توانستند خود را از معرکه نجات دهند و به پناهگاه های فرهنگی جدید مانند آسیای صغیر و شام و فارس و کرمان و بلاد سند و هند و نظایر این نواحی برسانند و بساط ارشاد در ناحیت های جدید بگسترانند. همین امر و همچنین بازماندن دسته هایی از مشایخ و عارفان در شهرها و ناحیت هایی که از قتل عام رسته بودند، وسیلۀ خوبی برای حفظ سنت های خانقاهی و نگاهبانی مبانی تصوف و ترویج آن در میان آیندگان بوده است.

هجوم خلق غارت زده به خانقاه ها نیز ادامۀ تعلیمات مشایخ را تسهیل می کرد و اعتقاد مردم مصیبت رسیده را بدانان راسخ تر می نمود. ترکان و تاتاران و مغولان هم،که نژادهایی حیله گر و مزور و در عین حال متعصب اند، بعد از مسلمانی یا زود تحت تأثیر مشایخ قرار گرفتند، و یا برای ادامۀ حکومت بر خلق صلاح خود را در رعایت حال خانقاهیان و تأیید آنان دانستند و این امر هم البته به رواج صوری تصوف یاوری کرد.

 

تصوف علمی

نکتۀ مهم آن است که تصوف در قرن هفتم و هشتم تنها به روش «وجد و حال» بسنده نکرد و به طریق علمی و شیوۀ تعلیل و توجیه هم متمایل گردید. این را پیش از قرن هفتم، گاه نزد صوفیان بزرگ می بینیم. خاصه در آثار «عین القضاة ابوالمعالی عبدالله بن محمّد بن علی میانجی همدانی» عارف و متفکر بسیار بزرگ که مانند پیشرو دیگر خود «حسین بن منصور حلاج»، شهید تعصب عالمان سبک مغز و دین فروش و فتواهای بی خردانۀ آنان گردیده بود (525 هجری). وی در کتابهای خود با تعلیل و توجیهات عقلانی، عرفان و فلسفه را به هم نزدیک ساخته و در حقیقت بنیان شیوۀ علمی را در میان صوفیان نهاده بود.

در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم این عمل عمومیت بیشتری یافت. در آن اوان «شیخ نجم الدین کبری» (مقتول به سال 618) مشغول تربیت عده ای از بهترین مشایخ صوفیه بوده است. وی با تألیف کتابهای معتبر خود مانند منهاج السالکین، اصطلاح الصوفیه، آداب السلوک، الاصول العشرة، آداب المریدین و جز آنها قسمتی از مبانی و مبادی تصوف و آداب صوفیان را مورد بحث و توضیح و تدوین قرار داده بود.

از پیروان معروف مکتب او «شیخ نجم الدین ابوبکر عبدالله بن محمد رازی» معروف به «نجم الدین دایه» (م 654) است که از تربیت شدگان مجدالدین بغدادی، شاگرد نجم الدین کبری بود. نجم الدین دایه در کتاب مشهور خود «مرصاد العباد من المبدأ إلی المعاد» "از ابتدا و انتهای آفرینش و بدو سلوک و نهایت سیر و مقصد و مقصود عاشق و معشوق" خبر داد و همچنین است در کتاب دیگر خود «بحر الحقایق».

همزمان نجم الدین دایه، «سعدالدین الحموی» (م 650) کتابهای «المحبوب» و «سجنجل الارواح» را هم با لغزها و معماها و ارقام و دوایری که بیشتر صورت رموز و اشارت داشت، تدوین نمود.

و «شهاب الدین ابوحفص عمر بن محمد سهروردی» (م 632) کتابهای عوارف المعارف و رشف النصایح الایمانیة و اعلام التقی و اعلام الهدی را به وجود آورد.

کسی که از همۀ اینان در بخشیدن صورت علمی به تصوف سهیم تر است، «محمد بن علی بن محمد معروف به محیی الدین ابن العربی» است که نسبش به حاتم طایی می رسد و مولد و منشأ او اندلس (اسپانیا) بود و به همین سبب نحوۀ اندیشۀ وی با سایر صوفیان تفاوت بزرگ داشت. وی رسالات متعدد دارد که از میان آنها دو کتاب «فصوص الحکم» و «الفتوحات المکیّة» بی تردید از جمله کتب بسیار مهم عرفانی است. شیخ محیی الدین در علوم مختلف زمان دست داشت و به این سبب سخنان عرفانی را با توجیهات و تعبیرات حکمی درآمیخت و در حقیقت عرفان و حکمت اشراق را به هم پیوست و مسألۀ وحدت وجود را با قواعد عقلی و اصول علمی و استدلالی توضیح داد. وفات ابن العربی به سال 638 اتفاق افتاد.

آثار ابن العربی به سبب آنکه مباحث اصلی تصوف را به صورت علمی درآورد، در حقیقت دنبالۀ آثار عین القضاة محسوب شده است. او هم مانند عین القضاة به موضوع وحدت وجود علاقۀ تام داشت و نیز مانند آن پیشرو برزگ خود دچار تکفیر گردید.

شاگرد معروف ابن العربی «صدرالدین محمد بن اسحاق قونیوی» (م 673) کار استاد خود را با موفقیت ادامه داد و با تألیف کتابهایی از قبیل «فکوک» و «مفتاح الغیب» و «نفحات الهیه» طریقۀ جدید را تقریر و توجیه کرد و شاگردش «فخرالدین ابراهیم عراق» (م 688) بعد از آشنایی با تعالیم ابن العربی، کتاب «لمعات» را پدید آورد که «اشعة اللمعات» جامی شرحی بر آن است.

بدین طریق تصوف که تا آن روزگار به وجد و حال و ذوق و شعر و عمل آمیخته، و به سادگی مقرون بود، شیوۀ نظری یافت و به شکل علمی و قابل تعلیم درآمد؛ یعنی به عرفان که آن را می توان تصوف توجیهی و فلسفی خواند، تغییر صورت داد، و از آن پس در ردیف سایر علوم تدریس شد، و به عبارت دیگر از «حال» تا حدّی به «قال» باز آمد.

این امر، یعنی تدوین و تنظیم مبانی تصوف و عرفان و ذکر و شرح اصطلاحات صوفیان و توجیه و تعلیل اصول عرفان مسلما در نفوذ مبانی و مبادی تصوف در ادبیات، خاصه شعر اثر بارز داشت و آن را بیشتر از پیش مورد استفادۀ شاعران متذوق قرار داد، زیرا ازین راه مقداری افکار و اصطلاحات آماده به دست آمد که اهل ذوق، بی آنکه به ریاضت های خانقاهی تن در داده باشند، با آنها آشنایی حاصل کردند و از آنها در خلق مضامین شاعرانه استفاده بردند.

 

تصوف و شیعۀ اثنی عشری

این نکته گفتنی است که ابتلائات مختلف و مصایبی که بر مردم غارت زدۀ ایران زمین می آورد، موجب اعتقاد آنان به کسانی شد که انتظار تسلی و تشفی از ایشان می رفت؛ و از این راه مشایخ و زهاد بیشتر از دورۀ پیشین مورد علاقه و احترام قرار گرفتند. در شرح حال کمتر کسی از مشایخ دیده می شود که بر امرا و بزرگان وقت تسلطی نداشته و یا به غایت مورد تعظیم و تکریم آنان قرار نگرفته باشند. همین امر سبب بود که به تدریج دست بعضی از مشایخ در امور اجتماعی گشوده شود تا اگر بخواهند، در اجرای مقاصد سیاسی و اجتماعی خود از نفوذ معنوی استفاده کنند. مشایخ شیعه که از اواسط این عهد یعنی از اواخر قرن هفتم و اوایل قرن هشتم به بعد به نام آنان بسیار باز می خوریم، از این وضع در مواردی که توانستند، و برای تحکیم مبانی تشیع یا تشکیل حکومت های شیعه، بیشتر استفاده کردند.

نخستین دسته از این سلسله های متصوفان شیعه، «سلسلۀ شیخیۀ جوریه» در خراسانند. این دسته از اتباع شیخ خلیفه (مقتول به سال 726) از شاگردان شیخ علاء الدولۀ سمنانی، هستند. وی مدتی در سبزوار به ارشاد مشغول بود و یکی از اتباع معروف او، شیخ حسن جوری، بعد از کشته شدن مرادش، در سبزوار و نیشابور و طوس و خبوشان و ابیورد به دعوت خلق پرداخته و پیروان بسیار گرد آورده بود و هنگامی که سربداران سر به طغیان برداشتند، با ایشان از در اتحاد درآمد و در جنگها با آنان شرکت جست و وسیلۀ قاطعی برای تقویت و تأیید حکومت شیعی سربداری گردید.

دستۀ دیگر پیروان «میرقوام الدین بن صادق بن عبدالله مرعشی» هستند که نسبش به امام زین العابدین علی بن حسین می رسید. وی مدتی در خراسان در خدمت «سید عزالدین سوغندی» به ریاضت و مجاهدت مشغول بود و سپس به آمل رفت و اوضاع آشفتۀ آن دیار او را یاری داد تا به سرعت در امور سیاسی دخالت کند و ... حکومتی به وجود آورد که مدتها بعد از او بر سر کار بود.

دستۀ دیگر اعقاب «شیخ صفی الدین اسحاق اردبیلی» شاگرد «تاج الدین ابراهیم معروف به شیخ زاهد گیلانی (متوفی 700)» بودند. شیخ زاهد شاگرد عین الزمان جمال الدین گیلی (م 651) از شاگردان نجم الدین کبری بوده است. بعد از فوت او، شاگردش صفی الدین به اردبیل رفت و آنجا بساط ارشاد گسترد تا به سال 735 درگذشت.

شیخ صفی الدین بر اثر نفوذ شدیدی که در آذربایجان حاصل کرد، فرقه ای از صوفیان پدید آورد که پس از او پیرو جانشینانش: شیخ صدرالدین موسی، و شیخ خواجه علی، و شیخ ابراهیم، و سلطان جنید و جز آنان بودند. مشایخ صفوی هر یک به نحوی در امور آذربایجان تصرفاتی داشته و میان آنان و حکومت های محلی رابطۀ صلح و جنگ برقرار بوده است تا چنانکه می دانیم حکومت به دست آنان افتاد.

 

از صفحات 165 تا 174 کتاب «تاریخ ادبیات در ایران» نوشتۀ دکتر ذبیح الله صفا. کتاب اول از جلد سوم، چاپ پانزدهم، انتشارات فردوس، تهران، 1385.

 

 

 

نگاه یک مورخ معاصر اخوانی مصری به شیعیان:

جذور ما يحدث في سوريا عند الإخوان:

يقول الدكتور علي الصلابي (الإخواني) عن «العلويين» في كتابه عن الدولة الفاطمية:

الاول ــ لا ريب أن جهاد هؤلاء وإقامة الحدود عليهم من أعظم الطاعات وأكبر الواجبات، وهو أفضل من جهاد من لا يقاتل المسلمين من المشركين وأهل الكتاب، فإن جهاد هؤلاء من جنس جهاد المرتدين.

الثاني ــ عندما تقلدوا أمور البلاد انتقموا من أهل السنة انتقامًا تشيب منه الولدان، وتضع كل ذات حمل حملها من شدة التعذيب وزهق النفوس، واغتصاب العفائف الحرائر من نساء أهل السنة، والزج بهم وبالرجال إلى السجون، ولا يزال هؤلاء الحاقدون يتقلدون أمر عاصمة بلاد الشام، نسأل الله أن يعجل بأخذهم ويمكن لأهل دينه وشريعته.

الثالث ــ المجددون في الإسلام بن تيمية ومحمد بن عبد الوهاب، وعبد الحميد بن باديس، ومحمد بن علي السنوسي وحسن البنا.

الرابع ــ السنة في إيران يتعرضون لأنواع وأشكال من التعذيب والتنكيل والقتل والاغتصاب.

الخامس ــ الشيعة تحالفوا مع العلويين في سوريا، ومع حزب أمل الشيعي في لبنان، وتحالفوا سرًا مع اليهود والنصارى للقضاء على هذه الأمة العظيمة.

 

 

ترجمه:

ریشه های آنچه در سوریه اتفاق می افتد از نظر اخوانی ها (اخوانی ها هم مسلک های اردوغان و محمد مرسی و امیر قطر و جبهة النصرة در سوریه هستند):

«دکتر علی محمد الصلابي» که هم اخوانی است و هم از نویسندگان پرکار این فرقه دربارۀ تاریخ اسلام محسوب می شود، در کتابی که دربارۀ دولت فاطمیان مصر نوشته است، می گوید:

اول ــ شکی نیست که جهاد با اینها (یعنی با شیعیان)، و اقامۀ حدود الهی بر آنان، از بزرگترین عبادت ها و بزرگترین واجبات است؛ و این کار، از جهاد با مشرکین و اهل کتاب (یعنی یهودیان و مسیحیان) که با مسلمانان نمی جنگند، برتر است، چرا که جهاد با اینها (یعنی شیعیان) از  جنس جهاد با مرتدین (از دین برگشتگان) است.

دوم ــ زمانی که اینها امور بلاد (سرزمین ها) را در دست گرفتند، از اهل سنت چنان انتقامی گرفتند که کودکان از شدت آن انتقام پیر می شوند، و هر حامله ای از شدت شکنجه های آن کودک خود را از دست می دهد و جانها گرفته می شود، از تجاوز به زنان آزاده از اهل سنت، و بازداشت آنها و مردان [اهل سنت] در زندانها، و اینها همچنان دشمنانه و کینه توزانه فرمانروایی پایتخت بلاد شام را در دست دارند، از خداوند می خواهیم که هر چه زودتر آنان را فروگیرد و این کار را برای اهل دین و شریعتش ممکن و مقدور سازد.

سوم ــ مجددین (تجدید بنا کنندگان) اسلام ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهاب و عبدالحمید بن بادیس و محمد بن علی سنوسی و حسن البنا هستند.

چهارم ــ اهل سنت در ایران با انواع و اشکال (شکل های) گوناگون از شکنجه، بدرفتاری، کشتار و تجاوز مواجهند.

پنجم ــ شیعه با علوی ها در سوریه، و با حزب امل شیعی در لبنان ائتلاف ایجاد کرده است، همچنین به طور سری و پنهانی با یهودیان و مسیحیان برای پایان دادن به کار این امت عظیم همدست و هم پیمان شده است.

 

 

درباره اسکندربیگ ترکمان منشی و تاریخ عالم آرای عباسی

اسكندربيك، منشي و تاريخ نگار برجسته دوره صفوي است. از تاريخ دقيق تولد و فوت او اطلاعي در دست نيست و به رغم شهرت اسكندربيك آگاهي چنداني از زندگي او نداريم. اين آگاهي اندك نيز از دو منبع است: اشارات خود وي و نوشته هاي قاضي احمد قمي در كتاب گلستان هنر. اصل و زادگاه وي مشخص نيست، اما گفته اند كه از ايل تركمان آذربايجان بود. اسكندر بيك در تاريخ عالم آراي عباسي اشاره كرده كه در 1038ق در 70 سالگي نوشتن كتاب را تمام كرده است. پس تاريخ تولد وي به احتمال بسيار، 968 ق بوده است.


اسكندر بيك در جواني پس از آن كه علوم و دانش هاي رايج عصر خود را فراگرفت به «سياق» روي آورد و پس از آن به كار دولتي پرداخت، اما دريافت كه اين كار او را از فضل و كمال دور مي دارد، بنابراين به آموختن «علم انشا» رو آورد. گفته اند كه وي مدتي در «دفتر شرعيات» به نويسندگي پرداخت. در 988 ق، در روزگار سلطان محمد خدابنده، سمت استيفاي دفتر شرعيات به قاضي احمد قمي واگذار شد و اسكندر بيك نيز زيردست او به كار مشغول شد. در 994 ق حمزه ميرزاي وليعهد براي سركوبي شورشيان تكلو به عراق عجم لشكر كشيد. اسكندر بيك نيز با سمت منشي ديوان همراه او بود و در جنگ شركت كرد، اما خود گفته است كه از جنگ هراسيد. وي در 1001ق منصبي بالاتر يافت و در زمره منشيان بزرگ شاه عباس درآمد و در ديوان انشا به كار مشغول شد (اسكندر بيك مشني، عالم آرا، ص1، قمي، مقدمه سهيلي، ص 58).


اسكندر بيك، چنان كه خود اشاره كرده است، غير از كار منشي گري كه كار دولتي وي بود به مطالعه آثار بسياري در زمينه تاريخ، ادب، جغرافيا و ديگر دانش ها پرداخت. يكي از بزرگترين پشتيبانان وي در دولت صفوي حاتم بيك اعتمادالدوله، وزير شاه عباس بود. اسكندربيك در ماموريت هاي بسيار حاتم بيك وي را همراهي مي كرد. حاتم در 1019 ق درگذشت. اسكندر بيك پس از مرگ حاتم از پشتيباني پسر و جانشين او، ابوطالب ميرزا برخوردار بود. اسكندر بيك پس از مرگ شاه عباس در 1037 ق در سمت خود باقي ماند، زيرا رويدادهاي پادشاهي شاه صفي را تا 1043 ق نوشته است، بنابراين مرگ اسكندر بيك بعد از اين تاريخ روي داده است. از اسكندر بيك آثار بسياري برجاي مانده است.


    ٭ به نقل از كتاب «تقويم تاريخ، فرهنگ و تمدن اسلام و ايران» 
    نوشته: دکتر علی اکبر ولایتی.
    
   

نامۀ امیر تیمور گورکان به شارل ششم پادشاه فرانسه

شارل ششم که در تاریخ فرانسه هم به لقب le Bien-aimé (به معنی: دوست داشتنی/ the Beloved) و هم به لقب le Fol or le Fou (به معنی: دیوانه/ the Mad) شهرت دارد، پسر شارل پنجم معروف به عاقل le Sage و Jeanne de Bourbon است (عاقل = the Wise).

شارل ششم در سال 1368م. متولد شد و در سال 1422م. وفات یافت. دوازده ساله بود که بر تخت سلطنت نشست، ولی تا مدتها اختیارات در دست اعمام او بود. او از سال 1389م. نیز دچار بیماری دماغی گردید و دوک دورلئان عملا نایب السلطنه شد. و چون او به قتل رسید، جنگ داخلی طرفداران دوک دو بورگونی و خاندان ارمانیاک درگرفت و هانری پنجم، پادشاه انگلیس با استفاده از این وضع ایالت نورماندی Normandie را از فرانسه منتزع ساخت و در Azincount فرانسویان را به شدت درهم شکست، و ژان نترس Jean sans Peur دوک دوبورگونی بر اثر قراردادی سری با انگلیسی ها در سال 1418م. به حکمرانی نشست و به نام شارل ششم به سلطنت پرداخت.

سال بعد ژان به دست مخالفین کشته شد و دوک دوبورگونی جدید به نام فیلیپ دلیر Philippe le Hardi خود را کاملا به انگلیسی ها بست و با زن شارل ششم به نام Isabeau de Baviere ساخت که فرانسه را تسلیم انگلیسی ها کند.

طبق معاهدۀ Troyes منعقده در 1420م. قرار بود که هانری پنجم پادشاه انگلیس با کاترین دختر شارل ششم ازدواج کند و به این ترتیب فرانسه را متصرف شود. ولی ولیعهد فرانسه، شارل هفتم به نام شارل پیروز Le Victorieux پس از مرگ پدر بلافاصله خود را شاه فرانسه اعلام نمود و با انگلیسی ها به جنگ پرداخت.

اما نامۀ تیمور چنانکه پیداست، در همان موقع اقامت او در روم (آسیای صغیر) و دوازده روز پس از فتح آنقره و اسارت سلطان بایزید [بایزید اول معروف به ایلدریم] نوشته شده. لحن نامه هر چند دوستانه است، ولی اسلوب نگارش آن بسیار غریب و پر از اغلاط کتابتی است. این نامه  در خزانۀ اسناد رسمی پاریس (Les Archives Nationales) در تحت نمرۀ J.937 ضبط است و متن آن با ترجمۀ لاتین و تحقیقات دقیق از طرف مستشرق معروف سیلوستر دو ساسی Silvestre de Sacy در تذکرۀ Memoire آکادمی فرانسه چاپ شده و مرحوم قزوینی در رمضان سال 1339 متن و ترجمه ای از آن [را] در مجله کاوه منتشر نموده که بعدها جزو بیست مقالۀ جلد اول (به توسط آقای پورداود) نقل گردیده است.

آنچه در حاشیۀ نامه اعم از تصحیح یا توضیح آمده، مأخوذ است از همان توضیحاتی که مرحوم قزوینی خواه از خود، و خواه به ترجمه از تعلیقات دوساسی در مقاله آورده است.

 

اصل نامه:

امیر کبیر تمر کوران زید عمره ملک ری دوفرنسا صد هزار سلام و آرزومندی ازین محب خود قبول فرماید. با جهان آرزومندی بسیار، بعد از تبلیغ ادعیه رأی عالی آن امیر کبیر را نموده می شود که فری فرنسسکن تعلیم ده بدین طرف رسید و مکاتبت ملکان را آورده و نیکنامی و عظمت و بزرگواری آن امیر کبیر را عرضه کرد.

عظیم شادمان شدیم و نیز تقریر کرد که با لشکر انبوه روانه شد بیاری باری تعالی و دشمانان ما را و شما را قهر و زبون کرد. من بعد فری جوان مارحسیا سلطانیه بخدمت فرستاده شد. وی بخدمت تقریر کند هر چه واقع شد.

اکنون توقع از آن امیر کبیر داریم که دائما مکاتیب همایون فرستاده شود و سلامتی آن امیر کبیر باز نماید تا تسلی خاطر حاصل آید.

دیگر می باید که بازرگانان شما را بدین طرف فرستاده شود که این جایگه ایشان را معزز و مکرم سازیم و نیز بازرگانان ما بدان طرف رجوع سازند؛ ایشان را نیز معزز و مکرم سازند و بر ایشان کسی زور و زیادتی نکند. زیرا دنیا ببازرگانان آبادان است.

زیادت چه ابرام نمایم. دولت باد در کامرانی بسیار سال والسلام.

تحریر في غرة محرم المکرم سنة خمسة وثمانمایة الهجریة.

محل مهر امیر تیمور

 

 

 

از صفحات 126 تا 128 کتاب «اسناد و مکاتبات تاریخی ایران». گردآورنده: مرحوم دکتر عبدالحسین نوائی. بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 2536.