درباره ی مصر و کودتای افسران آزاد

از 2000 سال قبل از میلاد مسیح، مصر به عنوان یک قدرت آسیایی شناخته شده بود و روابط آن با شرق نزدیک ــ بدون آنکه ملیت پادشاهانی که بر دره ی نیل فرمانروایی داشته اند، مانعی به شمار آید ــ عملاً هرگز قطع نشد. بنابراین انعکاسی که «اعلامیه ی بالفور» ــ که در دوم نوامبر سال 1917 صادر شد ــ در مصر ایجاد کرد، و به موجب آن به «لرد روچیلد» وعده ی کمک بریتانیا را در زمینه ی تأسیس یک «میهن ملی یهود در فلسطین» داد، کاملاً قابل پیش بینی بود.

مخالفت با اعلامیه ی بالفور ابتـدا مفهومی ضدبریتانیایی به خود گرفت و سپس به تدریج به صورت ماهیت عربی مصر، به ویژه پس از کنگره ی مسلمانان بیت المقدس در دسامبر 1931 که 32 کشور مسلمان را گرد هم آورد، جلوه گر شد.

14 ماه مه 1948 بلافاصله پس از بازگشت کمیسر عالی بریتانیا از مصر، تشکیل دولت اسرائیل اعلام شد. چند ساعت بعد هری ترومن، رئیس جمهور آمریکا آن را علناً به رسمیت شناخت. روز هفدهم همان ماه اتحاد شوروی نیز شناسایی خود را رسماً اعلام کرد.

بامداد روز پانزدهم واحدهای منظمی از سوریه، اردن، عراق و مصر [به قصد نبرد با دولت تازه اعلام موجودیت کرده] از مرز عبور کردند. ارتش های عرب با وجود تعداد انبوه نفرات موفق به شکست دادن صهیونیست ها نشدند، لذا مذاکرات متارکه ی جنگ در ماه ژوئن آغاز شد و بین ژانویه و ژوئیه ی 1949 در نتیجه ی میانجی گری های سازمان ملل متحد، ترک مخاصمه ی جداگانه ای با کشورهای مختلف عرب به امضا رسید.

مهمترین نتیجه ی اولین درگیری اعراب و اسرائیل بدون تردید این شد که چهار پنجم اعراب ساکن سرزمین های اشغالی ناگزیر از جلای وطن شدند. در 1949 انعکاس شکست عرب در کشور مصر بیش از جاهای دیگر به ظهور رسید. افسران مصری خشم خود را متوجه ملک فاروق و رژیم وی کردند و بدبختی ارتش را ناشی از فساد مالی حاکم بر کشور مصر اعلام نمودند. جمال عبدالناصر بیش از هر موقع دیگر در پی توسعه ی تماس های خود با شاخه های دیگر سیاسی مصر یعنی اخوان المسلمین، گروه های مارکسیست و وفد برآمد.

در فوریه ی 1946 شیخ حسن البناء به جبران اعدام های سیاسی بی شماری که با همدستی وی و به وسیله ی اعضای «سازمان مخفی» او انجام شده بود، بی تردید به دست عوامل امنیتی دربار به قتل رسید.

22 ژوئیه ی 1952 در حالی که ملک فاروق با دربار و دولت در اسکندریه به سر می برد، ناصر بیک باشی (سرهنگ دوم) ساعت 10 شب کودتای «افسران آزاد» را اعلام داشت. ساعت هفت بامداد هم پیمانان کودتا کلیه ی نقاط اصلی استراتژیک را به دست گرفتند. و انور السادات نطقی را که به وسیله ی جمال عبدالناصر و عبدالکریم عامر تنظیم شده بود، خواند: «مصر اینک تاریکترین دوران تاریخ خود را که طی آن در اثر فساد به ذلت گرائیده، و در اثر عدم ثبات به تجزیه گرفتار شده است، می گذراند... ارتش ضامن منافع ملی است، ولی هیچ نوع عمل خشونت آمیز یا خرابکاری را تحمل نخواهد کرد.»

26 ژوئیه 1952 «افسران آزاد» با هوشمندی «ژنرال [محمّد] نجیب» را که به اعتدال و ملایمت شهرت داشت، در رأس حرکت خود قرار دادند و با گسیل داشتن ملک فاروق و پس مانده هایش به سوی دنیای قمارخانه های اروپایی ــ که سخت به آن دلبستگی داشت ــ کودتای خود را به فرجام رساندند.

 

 

(از صفحات 140 تا 143 کتاب «تاریخ معاصر آفریقا؛ از جنگ دوم جهانی تا امروز» نوشته ی ماریان کورنون. ترجمه ی دکتر ابراهیم صدقیانی. چاپ اوّل، مؤسسه ی انتشارات امیرکبیر، تهران، 1365.)

درباره ی سقوط صفویه، احمدشاه ابدالی و هندوئیزم افراطی

تصویر غالب و رایج از سقوط صفویه است که این سلسله با تهاجم محمود افغان، و در پی محاصره ی اصفهان، به سادگی سقوط کرد و عامل اصلی این سقوط بی کفایتی «شاه سلطان حسین صفوی» بود. این تصویر تا بدان حد رواج یافته که نام «شاه سلطان حسین» به تمثیلی از بی کفایتی بدل شده است. واقعیت چیست؟

نخست، تهاجم از سوی مردم افغان نبود؛ تهاجم از سوی سپاهی بود به رهبری محمود از طایفه ی غِـلزایی Ghilzai ، یا غَـلزایی  Ghalzai ، از قوم پشتو، و همراهان غیرافغان او که در شهرهایی چون اصفهان و یزد کارگزاران پنهان و دسیسه گر داشتند.

همین کارگزاران بودند که می خواستند نیمه شب دروازه ی یزد را به روی سپاه محمود بگشایند، ولی توطئه شان ناکام ماند و به دست مردم یزد قتل عام شدند و سپاه محمود از یزدیان شکستی سخت خورد.

در پایتخت، اصفهان، نیز خیانتکاران درباری و صاحب مقام اندک نبودند. افغان ها همه در سپاه محمود نبودند. دلیل این مدعا آن که «ایل ابدالی»، قدرتمنـدترین رقیب ایل غلزایی، حامی صفویه بود. هزاران تن از ابدالیان در قشون صفویه حضور داشتند و سران این ایل، سرداران و امرای نادر بودند.

پس از قتل نادر، رئیس ایل ابدالی با نام «احمـدشاه دُرّانی» حکومت خود را تأسیس کرد. احمدشاه ابدالی یا احمدشاه درانی را «پدر افغانستان جدید» می دانند و افغان ها او را «احمد شاه بابا» می خوانند.

(بخشی از مقاله ی محقق و مورخ معاصر آقای عبدالله شهبازی)

احمـدشاه ابدالی که در کنار نادرشاه افشار جنگ ها دیده و سردار بزرگی شده بود، به دعوت زمامداران مسلمان هند، برای نجات مسلمانان به هند تاخت.

در هفدهم ژانویه ی سال 1761م. پس از قرن ها، تمام قدرت هندوان؛ یعنی یک قشون سیصدهزار نفری در مقابل یکصد و پنجاه هزار نفر از مسلمانان (اعم از شیعه و سنّی) قرار گرفت و یکی از سرنوشت سازترین جنگ های تاریخ هندوها و تاریخ امت اسلامی را شکل داد.

هندوها با شعار «هرهر مهادیو» که هنوز هم شعار جنگی هندوهای افراطی است، و با پرچم زرد (که امروز هم پرچم حزب هندویی افراطی بی. جی. پی است) به لشکر مسلمانان تاختند.

مسلمانان علی رغم کمتر بودن نفراتشان نسبت به هندوها، با انجام مانور دور زدن و احاطه ی دشمن، از پشت به قلب خصم حمله کردند و شکست سختی به هندوان وارد آوردند.

این مقاتله در جلگه ی «بنی پت» روی داد.

این شکست، رؤیای «هنـــدو راشتریا» Hindu Rashtrya (یعنی حکومت هندویی بر هند/ هند برای هندوها) را مدت زمان زیادی از بین برد و ماراتاها (که رهبرشان، «بالاجی رائو» با شنیدن خبر شکست دق کرد) نتوانستند از این شکست قد راست کنند و تا ایام معاصر هیچ گاه نتوانستند به قدرت مرکزی هند نزدیک شوند.

احمـــدشاه ابدالی، پس از این پیروزی، به جای ایجاد یک حکومت مقتدر اسلامی در دهلی، به کابل بازگشت و حکام مسلمان هندی نتوانستند خلاء قدرتی را که در صحنه ی سیاسی هند ایجاد شد، پر کنند.

ماراتاها Maratha، هندوئیزم بنیادگرا و اسلام ستیز را بنیاد نهادند.

 

هند، از غزنویان تا انگلیسی ها

غزنویان بعد از شکست سلطان مسعود از طغرل سلجوقی در «نبرد دندانقان» (سال 429 هـ . ق/ 1037م.) به لاهـور منتقل شدند و «ابراهیم شاه» و «ارسلان شاه» و دیگران تا حوالی یک قرن در آن نواحی بر اساس نانی که سبکتکین در کاسه شان «ترید» کرده بود، به حکمرانی پرداختند.

غزنویان بالاخره لاهـور را در سال 582 هـ . ق/ 1186م. به سلاطین غور سپردند و «شهاب الدین غوری» کسی بود که از لاهـور خود را به دهلی نیز رساند، هر چند به دست عشایر این ناحیه کشته شد.

«قطب الدین ایبک» جانشین «علاء الدین» از کسانی است که قبر او در لاهـور قرار دارد. او مؤسس سلسله ای است که «مملوکان» از حوالی سال 603 هـ . ق/ 1206م. در لاهـور و دهلی تشکیل داده بودند. «منار قطب» در دهلی به نام او معروف است.

پای چنگیز در زمان فرار «سلطان جلال الدین خوارزمشاه» به حوالی سند می رسد، ولی خوشبختانه فراتر نمی رود. شهرت سلطان جلال الدین در هندوستان کمتر از ایران نیست. او بعد از اختلاف و در واقع؛ خیانت سردارانش در غزنه، ناچار شد به هند فرار کند. او از راه های میان بر خود را به حوالی رود «اتک» (به فتح الف و تا) رسانید که یکی از شعبات سند است و نزدیکی های راولپندی امروزی قرار دارد. او وقتی خود را به کنار این رودخانه ی عظیم رساند و متوجه شد که چنگیز و سپاهیان مغول در تعقیب او و در واقع در چند قدمی او هستند، کاری عجیب کرد:می گویند ــ البته از قول خود او روایت کرده اند ــ که زنان و مادر جلال الدین از او خواهش کرده اند ــ از جهت اینکه به دست دشمن نیافتند ــ آنها را به قتل برساند و سلطان در اثر اصرار آنان، همه را به سند افکند و در واقع خود را سبکبار کرد! و سپس با اسب بی نظیر خویش به دریا زد و درست هنگامی به آن طرف رود رسید و مشغول خشک کردن نمد زین و لباس خود بود که چنگیز و سربازانش در این طرف رود انگشت به دهان مانده بودند و گویا چنگیز در این حالت گفته بود: کاش فرزندی چون جلال الدین داشتم!

حکومت بردگان ترک بر لاهـور دوامی نداشت؛ هر چند «آلتتمش» توانسته بود تا زمان مرگ خود در 634 هـ . ق/ 1236م. بر بیشتر نواحی شمال هند تسلط پیدا کند.

«خلجی ها» ــ خصوصاً «علاء الدین» ــ به کمک سپاهیان عشایر افغانی خود با بی رحمی تمام توانستند برای مدتی شورشیان هند را ساکت کنند. این کار وقتی صورت گرفت که علاء الدین هزاران اسیر را با زنجیر در میدان دهلی زیر پای پیلان افکند و سپس از کله های آنها ــ که له نشده بودند ــ مناره هایی بر پا ساخت.

تیمور لنگ در سال 801 هـ . ق/ 1398م. از طریق خیبر عازم هندوستان شد و طبعاً اوّل پیشاور و بعد لاهـور را به تصرف درآورد. سپس خاندان «تغلقی ها» [تغلق شاهیان] را در دهلی برافکند و مدتی بعد «بابُـر» نواده ی تیمور توانست پادشاهان «لودی» لاهـور را برافکند و بازار شهـر را بسوزاند و شهر را یغما کند (سال 933 هـ . ق/ 1526م.).

بابُر و پسرش «همایون» به زودی تا «اگـره» و «دهلی» پیش رفتند. و این همان همایونی است که وقتی از «شـــیرشاه» رقیب خود شکست خورد، از بیابان سند و سیستان خود را به ایران پناه داد. همایون پس از مرگ شیرشاه، به کمک شاه طهماسب صفوی، پادشاه ایران، به هند بازگشت، اما شش ماه پس از بازگشت از پشت بام غلتید و به زمین افتاد و درگذشت (سال 964 هـ . ق/ ژوئن 1556م.).

اکبر، پسر او که تا سال 1014 هـ . ق/ 1605م. بر هند حکومت رانده، از مهمترین پادشاهان عصر مغولی بود. آثار مهم تاریخی لاهـور مربوط به زمان «همایون» و «اکبر» و «اورنگ زیب» و «شاه جهان» است و این درست معاصر ایام طلایی سلطنت شاه عباس بزرگ در ایران می شود.

امپراطوری هند در زمان این پادشاهان وحدتی عجیب یافت؛ از دکن تا بنگال و از دهلی تا لاهور همه یکدل و یک زبان ــ به مفهوم واقعی، یعنی زبان فارسی ــ زیر لوای اینان بودند. و لاهـور پایتخت دوم آنها محسوب می شد.

در زمان سلطنت اکبر بود که برای نخستین بار رسم سوختن زنان بیوه ی هندو به همراه جسد شوهرشان منسوخ شد و اجازه داده شد که زنان بیوه بتوانند مجدداً عروسی کنند. در مجالس او علمای اسلام و عیسوی و هندو و بودایی حضور می یافتند و مباحثه می کردند.

جهانگیر پسرش که در سال 1014 هـ . ق/ 1605م. به حکومت رسید، با «کباب سیکی» اطرافیان خود را در لاهور به سفره ی حکومت دعوت کرد! و این مثل کباب معتضدی بود؛ بدین معنی که وقتی عده ای از عشایر سیک با پسر بزرگش، خسرو همراهی و طغیان کردند، دستور داد 700 تن از آنان را در خارج شهر لاهـور به وضع خیلی فجیع و هولناکی هلاک کردند. یعنی امر شد همه را به سـیخ کشیدند!

جهانگیر، شوهر همان زن نامـدار ایرانی است که در تاریخ به «نور جهان» معروف است و در سال 1020 هـ . ق/ 1611م. یعنی زمان شاه عباس بزرگ به ازدواج جهانگیر درآمده بود. این زن در کارها نفوذ فراوان داشت و بالاخره در مورد انتخاب ولیعهد دخالت کرد و همین کار موجب توقیف جهانگیـــر به توسط فرزندانش شد، ولی نورجهان به لطائف الحیل او را از زندان فرزندان نجات داد.

در زمان همین پادشاه است که «واسکو دو گاما» و «البو کرک» پای به سرزمین هنـــد نهادند و کم کم بساط استعمار غربی در این کشور گسترده شد.

شاهزاده خرم بعد از مرگ پدرش در سال 1037 هـ . ق/ 1627م. به کمک «آصف خان، وزیراعظم جهانگیر» ــ که دخترش، «ممتاز بیگم» را به زنی به خرم داده بود ــ توانست بر برادرش، «شهریار» و همچنین حامی او، نورجهان پیروز شود. خرم به عنوان «شاه جهان» بر تخت نشست و شهریار را کشت.

بنای معروف «تاج محل» دهلی را شاه جهان برای همسر خود ساخته که یک پارچه سنگ مرمر شفاف است و یک نمونه ی کوچک (= ماکت) از آن، از عاج، در یکی از سالن های موزه ی قعله ی شاهی لاهور وجود دارد.

حوزه ی قدرت شاه جهان از تنگه ی خیبر گذشت و به کابل نیز رسید. و قـــندهار هم در زمان او تسلیم هند شد. تخت طاوس را که در تاریخ معروف است، برای همین زن و به قیمت شش کرور روپیه ساخت.

پسران شاه جهان در بستر بیماری پدر به جان یکدیگر افتادند و در این میان «اورنگ زیب» از همه زرنگتر بود. او و پسرش محمود و برادرش مراد، پدر پیـــر را دستگیر کردند و به زندان فرستادند (سال 1069 هـ . ق/ 1658م.) و هشت سال در زندان به سر برد.

اورنگ زیب تا سال 1119 هـ . ق/ 1707م. سلطنت کرد. معظم، یکی از پسران او، بر اوضاع آشفته مسلط شد، در حالی که دائماً با سیک ها در جنگ بود و بالاخره نیز در لاهـور به سال 1124 هـ . ق/ 1712م. درگذشت.

«جهاندار شاه» و پس از او «فرخ سیر» و بالاخـره «محمّد شاه» در 1132 هـ . ق/ 1719م. بر تخت سلطنت هند جای گرفتند. این محمّد شاه در حالی که سرگرم جنگ های داخلی و انقلابات و آشفتگی های بسیار بود، در سال 1151 هـ . ق/ 1738م. مواجه با یک سیلاب بزر گ شد که از دره ی خیبر سرازیر گردید؛ و آن سپاه نادرشاه افشار بود.

بعد از بازگشت نادر، حکومت به دست قبایل کوهستان ها و خصوصاً سیک ها افتاد و لاهـور مرکز آنان بود. کاخ ها و باغ های مغول از آن این قوم شد و پس از آن «احمـــدشاه ابدالی» یا «احمد شاه دُرّانی» خود را تا دهلی کشاند (سال 1171 هـ . ق/ 1757م.).

از این پس لاهـور میدان ترکتازی سیک ها بود تا اینکه رویارویی با انگلیسی ها عرصه را بر آنها تنگ کرد و بالاخره در سال 1263 هـ . ق/ 1846م. انگلیسی ها با دادن سیصد مقتول و دو هزار مجروح، سیک ها را بیرون کردند و یک میلیون و نیم لیره غرامت جنگی از سیک ها گرفتند و در ازای همین غرامت بود که سیک ها کشمیر را که جزو قلمرو مهاراجه بود، به مبلغ یک میلیون لیره به «راجه جوما» فروختند و غرامت پرداختند.

حکومت انگلیسی ها تا سال 1367 هـ . ق/ 1327 هـ . ش/ 1947م. دوام یافت تا اینکه در این سال شبه قاره ی هند به سرزمین پاکستان و هندوستان تقسیم شد و بنای تازه ای در تاریخ شبه قاره پدید آمد.

 

(از صفحات 142 تا 148 کتاب «از پاریز تا پاریس» نوشته ی مرحوم دکتر محمّد ابراهیم باستانی پاریزی. چاپ چهارم، مؤسسه ی انتشارات نوین، تهران، 1363، با اندکی تغییر).

 

 

تاریخ عراق و ترجمۀ دلبخواهی

«لمحات اجتماعیة من تاریخ العراق الحدیث» نام کتابی است که مرحوم «دکتر علی الوردی» استاد سابق رشتۀ جامعه شناسی دانشگاه بغداد در هشت جلد به رشتۀ تحریر درآورده است. این کتاب شاید ــ یا احتمالاً: بدون شک ــ در نوع خود اگر نگوییم بی نظیر است، کم نظیر است.

برای خوانندۀ ایرانی همانند من که کم و بیش انقلاب ماسونی فرانسه (موسوم به انقلاب کبیر) یا انقلاب کمونیستی روسیه (موسوم به انقلاب اکتبر) را می شناسد، اما از تاریخ ممالک همجوار کشور خود اطلاعات بسیار اندکی دارد، این کتاب براستی «گنج شایگان» است.

گرچه گفته می شود که نویسندۀ کتاب مذکور آدم فاضل و دانشمندی است که در آمریکا تحصیل کرده و بی غرض و بدون جانبداری اثرش را خلق نموده، اما با مطالعۀ کتاب جای شک نمی ماند که او نیز دل خوشی از شیعیان عراقی و کشور شیعی ایران ندارد و همانند آنچه امروز بدان دامن زده می شود، دوران سیطرۀ عثمانی ها بر این کشور را ــ با همۀ زشتی ها و ظلم هایش ــ خوش می دارد و ایرانی ها را و شیعیان را ملتی و مسلکی غیر از آنچه ایرانیان و شیعیان بدان باور دارند، می داند. لذا او را تاریخ نگاری بی غرض و بی طرف نمی شود گفت. و اصولاً چنین انسانی کجاست؟ و چنین مؤرخی کیست؟

بخشی از اثر هشت جلدی دکتر «علی الوردی» تحت نام «تاریخ عراق: دیدگاه های اجتماعی از تاریخ عراق معاصر» توسط آقای دکتر هادی انصاری «ترجمه و تحقیق» شده است. این، اقدامی بسیار مفید و ارزشمند است و جای تقدیر بسیار دارد. اما این ترجمه دو مشکل دارد که همین دو مشکل، ارزش اقدام مترجم را به نظر من به نحو فاحشی تنزل داده و حتی از میان برده است.

این دو مشکل چیستند؟

اول این که: به طور بسیار ساده و خلاصه بسیاری از مطالب کتاب اساساً ترجمه نشده است. یعنی حجم چشمگیری از مطالب کتاب دکتر وردی اصلاً ترجمه نشده است. حال یا دلیل آن ممیزی بوده است یا صلاحدید شخص مترجم، الله اعلم. اما به نظر، مورد دوم صحیح تر است.

دوم این که: در ترجمۀ بخش بزرگی از کتاب حفظ امانت و وفاداری به متن اصلی مشاهده نمی شود. یعنی مترجم متن اصلی را نه آنچنان که هست، بلکه آنچنان که خود صلاح می داند و می پسندد، یا سوادش قد می دهد، ترجمه کرده است. و در اینجا هم بخش هایی از میانۀ جملات از اساس نادیده انگاشته شده و ترجمه نمی شود. که این هم، مزید بر علت می شود.

نفس ترجمۀ چنین اثر ارزشمندی، ارزشمند است. به شرط اینکه اصول اساسی «ترجمه» لحاظ و رعایت شود و چنان نشود که اثری مطابق خواست مترجم، و نه نویسنده، به مخاطب ارائه شود. چرا؟ چون خواننده به لطف خدا دارای قوۀ تعقل و شناخت است و می تواند دیر یا زود سره را از ناسره و حقیقت و راستی را از جعل و کذب تشخیص دهد. شایسته بود به جای حذف بخش های زیادی از متن اصلی یا ترجمۀ دلخواه جملات، متن مورد نظر در ذیل صفحات به نقد کشیده می شد که افاده و استفادۀ افزونتری به عمل آید.

 

 

دربارۀ فیصل اوّل هاشمی

سرگذشت سیاسی فیصل اوّل فرزند شریف حسین و آغاز سلطنت سلسله ی هاشمی در عراق

فیصل در 20مه 1885م. (بعضی: 1883م.) در شهر  مکه (بعضی: طائف) به دنیا آمد. او سومین پسر «حسین بن علی»، شریف و حاکم مکه بود. فیصل هر چند نخست در خدمت عثمانی ها بود، بعداً فرماندهی ارتش پدرش را به عهده گرفت و همراه با افسران انگلیسی (بخصوص جاسوس مشهور انگلستان: ت. ا. لورنس Thomas Edward Lawrence) علیه نیروهای عثمانی جنگید. او در سال 1918م. توانست شهر دمشق را تصرف کند.

فیصل در سال 1919م. در لندن با حییم وایزمن (رئیس سازمان صهیونیزم) توافقنامه ای را امضاء کرد و تعهد داد که زمینه ی لازم برای مهاجرت تعداد زیادی از یهودیان به فلسطین و اسکان آنها را فراهم سازد. بعدها قرارداد وی با وایزمن به عنوان سند فروش فلسطین به یهودیان ارائه شد.

فیصل در ماه اوت 1920م. در 37 سالگی توسط انگلیسی ها به پادشاهی سوریه منصوب شد. این پادشاهی به این علت بود که انگلیسی ها به شریف حسین، پدر فیصل، قول سلطنت بر اعراب را داده بودند، اما چون به این قول عمل نکردند و به سعودی ها میدان دادند، برای دلجویی از شریف حسین و جلوگیری از اقدامات اعتراضی یا تلافی جویانه ی او، پسرش را حاکم سوریه کردند.

 اما فرانسوی ها در «نبرد میسلون» (23 جولای/ ژوئیه 1920م/ پنجم ذی القعده 1338هـ . ق) فیصل را که تحت فشار افکار عمومی و ملی گرایان سوری به جنگ آمده بود، شکست دادند و از دمشق بیرون کردند. این بود تا اینکه فیصل در سال بعد در قاهره با چرچیل ملاقات کرد و نامزد پادشاهی عراق شد و در ماه ژوئیه ی سال 1921م. پس از انجام همه پرسی در عراق زیر نظر نماینده ی دولت انگلستان، به سلطنت رسید. عراق، مملکتی بود که انگلستان با محور قرار دادن سه شهر مهم بصره، بغداد و موصل در دنیای اسلام و منطقه ی استراتژیک خاورمیانه خلق کرد. بدین ترتیب سلسله ی پادشاهی هاشمی در عراق بنیاد نهاده شد.  

فیصل  گرچه در عراق پایگاه مردمی نداشت و تنها توانست با حمایت دولت انگلستان به پادشاهی عراق برسد، اما با تبلیغات همان دولت به عنوان چهره ای ضدانگلیسی و آزادی طلب و طرفدار دمکراسی مطرح شد، به طوری که گاه صراحتاً به مخالفت با انگلیسی ها تظاهر می کرد. این رفتار وی توانست بسیاری از انقلابیون ساده لوح عراقی را جذب وی کند، تا بدانجا که مخالفین سیاست انگلستان از ترس شکنجه و زندان دولت عراق به پادشاه پناه می بردند و معلوم بود که سرنوشت آنان که از مار غاشیه به اژدهای هفت سر پناه می برند، چیست.

گرچه مجمع عمومی سازمان ملل متحد استقلال عراق را در سال 1932م. (در عصر فیصل اوّل) به رسمیت شناخت و عضویت آن کشور را پذیرفت، اما شاه و کشور عملاً تحت فرمان دولت انگلستان باقی ماند و از اوامر و سیاست های آن دولت تبعیت می نمود؛ چرا که مطابق پیمان 1930م. تحت نظر انگلستان باقی ماند.

تفصیل پیمان مذکور به این شرح است که: در آخر ماه ژوئن 1930م. قراردادی به مدت 25 سال بین عراق و انگلستان به امضاء رسید. این قرارداد جایگزین قرارداد 1922م. بود. هدف ظاهری این پیمان پایان بخشیدن به قیمومیت انگلستان بر عراق و اعطای استقلال به این کشور بود. مطابق معاهده ی 1930م. دولت انگلستان پذیرفت که همراه با دادن استقلال به عراق، عضویت این کشور را هم در مجمع ملل تقاضا کند، در مقابل دولت عراق نیز متعهد شد کلیه ی تجهیزات نظامی و کادرهای آموزشی (مستشاران) خود را از انگلیس تأمین نماید و پایگاه هایی برای استقرار نیروی هوایی انگلستان در خاک خود در اختیار انگلیسی ها قرار دهد و در صورت بروز جنگ بین انگلستان با هر کشور دیگر، با حداکثر امکانات به کمک آن کشور بشتابد.

در این معاهده دولت انگلستان سه هدف را تعقیب می نمود:

اوّل اینکه با اعطاء استقلال به عراق حسن نیت خود را ثابت می کرد و بهانه را از مخالفین حضور و قیمومیت بیگانه می گرفت.

دوم اینکه بار سنگین هزینه های اردوکشی و حضور نظامی در عراق را از دوش خود برمی داشت و تنها نیروی هوایی خود را به جهت موقعیت خاص آن، در آن کشور نگه می داشت. ضمناً ارتش عراق تحت نظر و فرماندهی مستشاران انگلیسی بود و می توانست مأموریت های مورد نظر انگلستان را به انجام برساند.

سوم اینکه ارتش عراق به دلیل تعهدی که برای خرید انحصاری تجهیزات از انگلستان داشت، کاملاً به آن کشور وابسته می شد و حتی اگر اراده می نمود که از سیاست های انگلیس منحرف شود، امکان آن را نمی یافت.

در اواخر سلطنت فیصل اول (اواسط سال 1933م.)، موضوع شورش «تیاری ها» (که انگلستان آنها را آشوری می خواند)، پیش آمد. این شورش به دستور «ملک غازی»، فرزند فیصل به شدت سرکوب شد.

ملک فیصل اوّل هاشمی 12 سال بر عراق حکمرانی کرد و سرانجام در ششم (بعضی: هشتم) سپتامبر 1933م. طی سفر به سوئد، بر اثر سكته قلبی در پنجاه سالگی درگذشت. بعد از فیصل اوّل، فرزندش، «ملک غازی» جای وی را گرفت.

 

 

درباره ی یمن (یک)

به دنبال توافق حاصله در دسامبر 1989م برای وحدت بین دو یمن، در تاریخ 22 ماه مه 1990م، «جمهوری عربی یمن» (یمن شمالی) و «جمهوری خلق دموکراتیک یمن» (یمن جنوبی) با یکدیگر متحد شدند و نام «جمهوری یمن» را برای خود برگزیدند.

دین رسمی مردم یمن اسلام است. مسلمانان، اکثریت جمعیت کشور را تشکیل می دهند و سایر ادیان نیز پیروان اندکی دارند. فرقه ی زیدیه و شیعه ی اثناعشری در حدود شش میلیون نفر جمعیت دارند که درصد بالایی از جمعیت این کشور را تشکیل می دهند.

سنی ها معمولاً در جنوب کشور یمن زندگی می کنند؛ اما شیعیان زیدی در شمال و مرکز این کشور به سر می برند و شیعیان جعفری و اسماعیلی نیز در مرکز کشور در شهرهای صنعا و مأرب زندگی می کنند.

علی عبداللّه صالح، رئیس جمهور سابق یمن، یک نظامی بود که بیش از 30 سال این سمت را در اختیار داشت. در دوره ی حکومت او دولت یمن به شدت با شیعیان این کشور تقابل داشت و بارها با ایشان وارد درگیری نظامی شده بود که به کشتار وسیع شیعیان و آوارگی و بی خانمانی جمعیت کثیری از ایشان منجر شده بود. سکوت مجامع مدعی حقوق بشر نیز در این باره بسیار عجیب بوده، چرا که آنها عامداً و عاملاً چشم خود را بر قتل عام شیعیان توسط دولت نظامی یمن بسته بودند (و باز هم بسته اند).

عجیب تر از آن خاموشی و انفعال کشورهای اسلامی بود (و هست) که هیچ عکس العملی در قبال این فجایع از خود نشان ندادند (و نمی دهند) و دولت یمن با آسودگی خاطر به اقدامات غیرانسانی، بلکه ددمنشانه ی خود ادامه داد.

قبایل یمنی برای نخستین بار (در نیمه ی دوم قرن سوم هجری) توانستند حکومتی زیدی را در مناطق شمالی یمن تأسیس نمایند که یازده قرن پایدار بود.

در حال حاضر (حدود سال 1388 هجری شمسی)، اکثریت جمعیت 20 میلیونی کشور یمن (65 تا 70 درصد) اهل تسنن شافعی هستند که در استان های مرکزی و جنوبی زندگی می کنند و بقیه ی آنان (بیش از 30 درصد جمعیت یمن) شیعیان زیدی می باشند که بیشتر در استان های شمالی حضور دارند و جمعی هم اسماعیلی هستند که به «مکارمه» شناخته می شوند و در مناطق حراز، صعفان و همدان اند.

تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، شیعیان دوازده امامی در یمن اندک بودند، اما به برکت انقلاب اسلامی در ایران، جهشی در این زمینه پیدا شد. گرچه آمار دقیقی از شیعیان امامیه ی یمن در دست نیست، اما برخی، جمعیت ایشان را دهها هزار تن یاد کرده اند. حتی بعضی آمار آنان را بیش از دویست هزار نفر برآورد کرده اند که در میان آنها بسیاری از نخبگان، اساتید دانشگاه ها، روحانیان و دیگر برجستگان یمن وجود دارند و عمدتاً در استان های صنعا، عدن، مأرب، صعده و ذمار زندگی می کنند.

 

از کتاب: «داستان غریبان (شیعیان یمن)». چاپ اوّل، انتشارات بین الحرمین، قم، 1388