
غزنویان بعد از شکست سلطان مسعود از طغرل سلجوقی در «نبرد دندانقان» (سال 429 هـ . ق/ 1037م.) به لاهـور منتقل شدند و «ابراهیم شاه» و «ارسلان شاه» و دیگران تا حوالی یک قرن در آن نواحی بر اساس نانی که سبکتکین در کاسه شان «ترید» کرده بود، به حکمرانی پرداختند.
غزنویان بالاخره لاهـور را در سال 582 هـ . ق/ 1186م. به سلاطین غور سپردند و «شهاب الدین غوری» کسی بود که از لاهـور خود را به دهلی نیز رساند، هر چند به دست عشایر این ناحیه کشته شد.
«قطب الدین ایبک» جانشین «علاء الدین» از کسانی است که قبر او در لاهـور قرار دارد. او مؤسس سلسله ای است که «مملوکان» از حوالی سال 603 هـ . ق/ 1206م. در لاهـور و دهلی تشکیل داده بودند. «منار قطب» در دهلی به نام او معروف است.
پای چنگیز در زمان فرار «سلطان جلال الدین خوارزمشاه» به حوالی سند می رسد، ولی خوشبختانه فراتر نمی رود. شهرت سلطان جلال الدین در هندوستان کمتر از ایران نیست. او بعد از اختلاف و در واقع؛ خیانت سردارانش در غزنه، ناچار شد به هند فرار کند. او از راه های میان بر خود را به حوالی رود «اتک» (به فتح الف و تا) رسانید که یکی از شعبات سند است و نزدیکی های راولپندی امروزی قرار دارد. او وقتی خود را به کنار این رودخانه ی عظیم رساند و متوجه شد که چنگیز و سپاهیان مغول در تعقیب او و در واقع در چند قدمی او هستند، کاری عجیب کرد:می گویند ــ البته از قول خود او روایت کرده اند ــ که زنان و مادر جلال الدین از او خواهش کرده اند ــ از جهت اینکه به دست دشمن نیافتند ــ آنها را به قتل برساند و سلطان در اثر اصرار آنان، همه را به سند افکند و در واقع خود را سبکبار کرد! و سپس با اسب بی نظیر خویش به دریا زد و درست هنگامی به آن طرف رود رسید و مشغول خشک کردن نمد زین و لباس خود بود که چنگیز و سربازانش در این طرف رود انگشت به دهان مانده بودند و گویا چنگیز در این حالت گفته بود: کاش فرزندی چون جلال الدین داشتم!
حکومت بردگان ترک بر لاهـور دوامی نداشت؛ هر چند «آلتتمش» توانسته بود تا زمان مرگ خود در 634 هـ . ق/ 1236م. بر بیشتر نواحی شمال هند تسلط پیدا کند.
«خلجی ها» ــ خصوصاً «علاء الدین» ــ به کمک سپاهیان عشایر افغانی خود با بی رحمی تمام توانستند برای مدتی شورشیان هند را ساکت کنند. این کار وقتی صورت گرفت که علاء الدین هزاران اسیر را با زنجیر در میدان دهلی زیر پای پیلان افکند و سپس از کله های آنها ــ که له نشده بودند ــ مناره هایی بر پا ساخت.
تیمور لنگ در سال 801 هـ . ق/ 1398م. از طریق خیبر عازم هندوستان شد و طبعاً اوّل پیشاور و بعد لاهـور را به تصرف درآورد. سپس خاندان «تغلقی ها» [تغلق شاهیان] را در دهلی برافکند و مدتی بعد «بابُـر» نواده ی تیمور توانست پادشاهان «لودی» لاهـور را برافکند و بازار شهـر را بسوزاند و شهر را یغما کند (سال 933 هـ . ق/ 1526م.).
بابُر و پسرش «همایون» به زودی تا «اگـره» و «دهلی» پیش رفتند. و این همان همایونی است که وقتی از «شـــیرشاه» رقیب خود شکست خورد، از بیابان سند و سیستان خود را به ایران پناه داد. همایون پس از مرگ شیرشاه، به کمک شاه طهماسب صفوی، پادشاه ایران، به هند بازگشت، اما شش ماه پس از بازگشت از پشت بام غلتید و به زمین افتاد و درگذشت (سال 964 هـ . ق/ ژوئن 1556م.).
اکبر، پسر او که تا سال 1014 هـ . ق/ 1605م. بر هند حکومت رانده، از مهمترین پادشاهان عصر مغولی بود. آثار مهم تاریخی لاهـور مربوط به زمان «همایون» و «اکبر» و «اورنگ زیب» و «شاه جهان» است و این درست معاصر ایام طلایی سلطنت شاه عباس بزرگ در ایران می شود.
امپراطوری هند در زمان این پادشاهان وحدتی عجیب یافت؛ از دکن تا بنگال و از دهلی تا لاهور همه یکدل و یک زبان ــ به مفهوم واقعی، یعنی زبان فارسی ــ زیر لوای اینان بودند. و لاهـور پایتخت دوم آنها محسوب می شد.
در زمان سلطنت اکبر بود که برای نخستین بار رسم سوختن زنان بیوه ی هندو به همراه جسد شوهرشان منسوخ شد و اجازه داده شد که زنان بیوه بتوانند مجدداً عروسی کنند. در مجالس او علمای اسلام و عیسوی و هندو و بودایی حضور می یافتند و مباحثه می کردند.
جهانگیر پسرش که در سال 1014 هـ . ق/ 1605م. به حکومت رسید، با «کباب سیکی» اطرافیان خود را در لاهور به سفره ی حکومت دعوت کرد! و این مثل کباب معتضدی بود؛ بدین معنی که وقتی عده ای از عشایر سیک با پسر بزرگش، خسرو همراهی و طغیان کردند، دستور داد 700 تن از آنان را در خارج شهر لاهـور به وضع خیلی فجیع و هولناکی هلاک کردند. یعنی امر شد همه را به سـیخ کشیدند!
جهانگیر، شوهر همان زن نامـدار ایرانی است که در تاریخ به «نور جهان» معروف است و در سال 1020 هـ . ق/ 1611م. یعنی زمان شاه عباس بزرگ به ازدواج جهانگیر درآمده بود. این زن در کارها نفوذ فراوان داشت و بالاخره در مورد انتخاب ولیعهد دخالت کرد و همین کار موجب توقیف جهانگیـــر به توسط فرزندانش شد، ولی نورجهان به لطائف الحیل او را از زندان فرزندان نجات داد.
در زمان همین پادشاه است که «واسکو دو گاما» و «البو کرک» پای به سرزمین هنـــد نهادند و کم کم بساط استعمار غربی در این کشور گسترده شد.
شاهزاده خرم بعد از مرگ پدرش در سال 1037 هـ . ق/ 1627م. به کمک «آصف خان، وزیراعظم جهانگیر» ــ که دخترش، «ممتاز بیگم» را به زنی به خرم داده بود ــ توانست بر برادرش، «شهریار» و همچنین حامی او، نورجهان پیروز شود. خرم به عنوان «شاه جهان» بر تخت نشست و شهریار را کشت.
بنای معروف «تاج محل» دهلی را شاه جهان برای همسر خود ساخته که یک پارچه سنگ مرمر شفاف است و یک نمونه ی کوچک (= ماکت) از آن، از عاج، در یکی از سالن های موزه ی قعله ی شاهی لاهور وجود دارد.
حوزه ی قدرت شاه جهان از تنگه ی خیبر گذشت و به کابل نیز رسید. و قـــندهار هم در زمان او تسلیم هند شد. تخت طاوس را که در تاریخ معروف است، برای همین زن و به قیمت شش کرور روپیه ساخت.
پسران شاه جهان در بستر بیماری پدر به جان یکدیگر افتادند و در این میان «اورنگ زیب» از همه زرنگتر بود. او و پسرش محمود و برادرش مراد، پدر پیـــر را دستگیر کردند و به زندان فرستادند (سال 1069 هـ . ق/ 1658م.) و هشت سال در زندان به سر برد.
اورنگ زیب تا سال 1119 هـ . ق/ 1707م. سلطنت کرد. معظم، یکی از پسران او، بر اوضاع آشفته مسلط شد، در حالی که دائماً با سیک ها در جنگ بود و بالاخره نیز در لاهـور به سال 1124 هـ . ق/ 1712م. درگذشت.
«جهاندار شاه» و پس از او «فرخ سیر» و بالاخـره «محمّد شاه» در 1132 هـ . ق/ 1719م. بر تخت سلطنت هند جای گرفتند. این محمّد شاه در حالی که سرگرم جنگ های داخلی و انقلابات و آشفتگی های بسیار بود، در سال 1151 هـ . ق/ 1738م. مواجه با یک سیلاب بزر گ شد که از دره ی خیبر سرازیر گردید؛ و آن سپاه نادرشاه افشار بود.
بعد از بازگشت نادر، حکومت به دست قبایل کوهستان ها و خصوصاً سیک ها افتاد و لاهـور مرکز آنان بود. کاخ ها و باغ های مغول از آن این قوم شد و پس از آن «احمـــدشاه ابدالی» یا «احمد شاه دُرّانی» خود را تا دهلی کشاند (سال 1171 هـ . ق/ 1757م.).
از این پس لاهـور میدان ترکتازی سیک ها بود تا اینکه رویارویی با انگلیسی ها عرصه را بر آنها تنگ کرد و بالاخره در سال 1263 هـ . ق/ 1846م. انگلیسی ها با دادن سیصد مقتول و دو هزار مجروح، سیک ها را بیرون کردند و یک میلیون و نیم لیره غرامت جنگی از سیک ها گرفتند و در ازای همین غرامت بود که سیک ها کشمیر را که جزو قلمرو مهاراجه بود، به مبلغ یک میلیون لیره به «راجه جوما» فروختند و غرامت پرداختند.
حکومت انگلیسی ها تا سال 1367 هـ . ق/ 1327 هـ . ش/ 1947م. دوام یافت تا اینکه در این سال شبه قاره ی هند به سرزمین پاکستان و هندوستان تقسیم شد و بنای تازه ای در تاریخ شبه قاره پدید آمد.
(از صفحات 142 تا 148 کتاب «از پاریز تا پاریس» نوشته ی مرحوم دکتر محمّد ابراهیم باستانی پاریزی. چاپ چهارم، مؤسسه ی انتشارات نوین، تهران، 1363، با اندکی تغییر).