دولت عثمانى و امتيازدهى به اروپايى­ها

(رويكردى نو به علل فروپاشى دولت عثمانى)

دكترقيس جواد عزاوى1 / على غلامى دهقى

چكيده

اين نوشتار ترجمۀ بخشى از مقدّمه و فصل نخست از كتاب الدولة العثمانية، قراءة جديدة لعوامل الانحطاط نوشته دكتر قيس جواد عزاوى است،2 وى دكترى خود را با رتبۀ عالى در حوزۀ مطالعات عثمانى از دانشگاه سوربن فرانسه، در سال 1993م، دريافت كرده است. او سردبير نشريۀ دراسات شرفيه [- احتمالاً شرقیه] است و تاكنون از وى چندين كتاب و مقاله در زمينه مطالعات دولت عثمانى چاپ و منتشر شده است. نويسنده در اين نوشتار پس از اشارۀ كوتاه به دو ديدگاه در خصوص علل فروپاشى دولت عثمانى كه يكى علل انحطاط را در درون امپراطورى عثمانى و ديگرى در برون آن جستجو مى كند، با رويكردى نو علل فروپاشى پايانى­ترين امپراتورى دنياى اسلام را بررسى كرده است.

نويسنده پس از اشاره به پيامدهاى درگيرى ميان ينى­چرى­ها و سلاطين عثمانى، يكى از عوامل ضعف دولت عثمانى را امتيازدهى به دولت هاى اروپايى دانسته و با مطالعۀ شرايط تصويب معاهده­هاى آن دولت با اروپاييان و ويژگى­ها و نتايج و پيامدهاى اين امتيازدهى، و ارائۀ اسناد و مدارك تاريخى، فرضيۀ خود را اثبات كرده است. وى معتقد است كه اين معاهده­ها و امتيازدهى­ها تماماً به سود دولتهاى اروپايى بود و دولت عثمانى در برابر اين امتيازدهى به هيچ امتيازى دست نمى يافت.

 

دولت عثمانى و امتيازدهى به اروپايى ها

مقدمه

نوشتار حاضر، يكى از عوامل اساسىِ فروپاشى و انحطاط دولت عثمانى را بررسى مى كند. البته محققان با دليل توجه به تأثيرگذارى عوامل ديگر، اين عامل را به رغم اهميت، ارزش و تأثير مداومش بر واقعيت جهان عربى اسلامى، به طور شايسته، بررسى و مطالعه نكرده اند. پژوهشگران اين بخش از تاريخ دولت عثمانى به دو دسته تقسيم مى شوند:

دستۀ نخست، بر اين باورند كه سلطنت عثمانى به سبب مغرورشدن در استبداد سلطنتى، از دست دادن توازن دولت، ضعف امكانات تحول سياسى و اقتصادى و وخيم­تر شدن اوضاع به سبب پيدايش رشوه و فساد در دستگاه ادارى، در ميان جهان دگرگون شده دولت هاى ملّى جديد، دچار عقب­ماندگى شد و توجيهات لازم براى استمرار خلافت دينى در آن پنهان ماند، به طورى كه آخرين تلاشها براى نجات آن، كه از آن به انقلاب مشروطه سال 1908م ياد مى شود، سودى نبخشيد.

دستۀ دوّم، كه از دولت عثمانى دفاع مى كنند، ضعف دولت را به عوامل بيگانه كه اساس آنها [- چی؟] صهيونيستى، فراماسونرى و امپرياليستى است، نسبت مى دهند؛ چيزى كه بعدها مثلث شيطانى نام گرفت، مثلثى كه از ديد اين دسته از پژوهشگران، هميشه در كمين جهان اسلامى نشسته بود.

ما در برابر دو ديدگاه نسبت به پايانى­ترين امپراطورى اسلامى كه عصر جديد با آن آشناست، قرار داريم. اين دو ديدگاه با عرضۀ آثار فراوانى به بازار فرهنگ تاريخى، از فرضيه هاى خويش دفاع مى كنند، به طورى كه به صورت شگفت­آورى بهترين بحث­هاى علمى را معين نموده و بيشتر مطالعات تاريخى در رهاشدن از چارچوب اسارت اين دو نظريه، توفيقى نيافته اند. مطالعات و بررسى هاى مستشرقان دربارۀ تاريخ ما مسلمانان، بيشتر مواقع، در رهنمون ساختن بر فرضيه­هايى كه به شكل علمى و آكادميك ظهور يافته­اند، به دليل بهره­مند بودن از منابع موثق و نوشتار روشمند، به ما كمك كرده اند. امّا همين مستشرقان با زيركى، [- از چه؟] طفره رفته و تا توانسته­اند از هر آن چه به اهميت نقش بيگانگان در تضعيف دولت عثمانى و فروپاشى آن مربوط بوده، دورى جسته اند، بلكه در مقابل، استمرار عقب­ماندگى و زوال آن را به كندى حركت امپراطورى در ملحق شدن به ارّابۀ [- یعنی کاروان؟] تمدن غربى و گرفتن ابزار و ايدئولوژى آن، نسبت داده اند. از اين رو، مستشرقان با تحسين و رضايت از دولت ملّى گراى تركيه كه آتاتورك مؤسس آن بود، سخن مى گويند، با اين كه از بحران­هاى آن در زمينه­هاى هويتى، عقب ماندگى و وابستگى، پس از گذشت نيم قرن از زمان ملحق شدن به غرب، آگاهى دارند.

محتواى اين نوشتار فقط به بررسى دو ديدگاه متعارضِ ياد شده اختصاص ندارد و در تلاش بنياد نهادن روش مناقشه­آميز و جدلى نيست، زيرا ما [- از] همساز كردن مواضع آن دو ديدگاه خشنود نيستيم. البته اعتبار و استحكام برخى ادلّۀ هر يك از آن دو را انكار نمى كنيم، امّا مراقب افراط و زياده­روى در پذيرش برخى عوامل، بدون توجه به عوامل ديگر هستيم. عوامل زيادى در انحطاط و فروپاشى دولت عثمانى مؤثر بوده و هر يك تا اندازه اى در اين مسئله، نقش داشته اند. بنابراين، شايسته است به سهم هر يك در بررسى و مطالعه، توجه شود، در حالى كه مى بينيم برخى از آن ها به حاشيه رانده شده و هر دو دستۀ ياد شده خود را به تجاهل زده­اند. از اين رو، ما با بازخوانى اين حادثۀ تاريخى و مقايسۀ تأثير هر يك از عوامل، به بررسى و مطالعه آنها مى پردازيم.

انجام اين كار، مستلزم اهتمام فراوان و صرف زمان بسيارى است كه بخش زيادى از آن، براى كشف ابعاد مسأله و بازبينى تركيب حادثه و ارزيابى آن، ضمن ساختار حوادث تاريخى و تأثير و تأثّر هر كدام نسبت به ديگر عوامل فروپاشى دولت عثمانى، به آگاهى و تحقيق در منابع و اسناد عربى و غيرعربى اختصاص مى يابد. بازخوانى اين حادثه، مشروط بر اين است كه از تاريخى بودن و از چارچوب سياسى و شرايط اجتماعى اش جدا نگردد، بلكه با آن به صورت جزئى از يك مجموعه كامل برخورد شود.

به زودى خواننده محترم، نتايج اين تلاش را با بهره گيرى از چارچوب گرايش هاى مختلف، به همراه پذيرش ديدگاه انتقادى و تحليلى در تعامل با منابع، خواهد ديد. مطالعه انتقادى برخى حوادث تاريخى، مسئله جديدى نيست، با اين حال، اين نوع بررسى ها، نه به دلايل سياسى يا ايدئولوژيكى، بلكه به دليل روش تاريخى، ضرورى است. بنابراين، ناچاريم تاريخ جديدمان و عوامل تجزيه اى كه منطقه با آن روبه روست و علل بدبختى و عقب ماندگى سياسى و اجتماعى آن را بازبينى و ارزيابى كنيم. بازنگرى روش مند و انتقادى، بيش از حدّ ضرورت يافته است، زيرا براى فهم ژرف تر آن، جنبه حياتى دارد تا نيروى دفاع مطلوب براى گذر از اين تمدن خفّت بارى كه با آن روبه رو هستيم، تحقق يابد.

امروز مسائل نويدبخش فراوانى براى خوش بينى به چشم مى خورد، زيرا در دوره اخير، مطالعات درباره دولت عثمانى رونق يافته و نشريات در مورد تاريخ عثمانى، در شرق و غرب كشورهاى عربى، بلكه در تمام جهان اسلام و غرب، سرازير شده اند. تاريخ عثمانى كه روزى با اوصاف پيچيده، بغرنج، متناقض، مشكل و... ياد مى شد، امروز ميدان و زمينه اى براى تجارب نظرى است كه مبتنى بر روش هاى فراوان با مواضع فكرى گوناگون مى باشد. تمام اين مطالعات و بررسى ها اهميت و ضرورت دارند، زيرا هر يك در نهايت، جانبى از جوانبى را كه تا ديروز پيچيده به نظر مى رسيد، كشف مى كنند و راز و رمزهايى از تاريخ جديد عربى اسلامى جديد ما را مى­گشايند تا بدانيم در چه زمينه فكرى ايستاده­ايم و اين امر در اولويت نخستِ گام هاى بعدى ما قرار دارد.

 

داده هاى نخستين

برخى پژوهشگران تاريخ عثمانى، آغاز ضعف اين امپراطورى را به كشمكش خونينى كه ميان ينى­چرى ه3 و سلاطين عثمانى به وقوع پيوست، ربط مى دهند،4امّا ما بر اين باوريم كه اين كشمكش در پى عوامل ديگر پديد آمد و با اين كه در خطّ مقدم ضعف دولت عثمانى قرار داشت امّا خود ضعف نبود و اشاره كردن به اين عامل، بدون بحث از پيامدهاى آن، چيزى جز فرار از تحليل نيست. اين عامل، يكى از عوامل داخلى ضعف دولت عثمانى بود كه از نظر اهميت، در درجۀ يكسانى - اگر نگوييم بيشتر - نسبت به عوامل خارجى قرار دارد. هيچ كس دربارۀ اين كشمكش، بررسى و تحقيقى به ما ارائه نكرده است، بلكه همه، فقط به مرحله اى كه منجر به شكست ينى­چرى­ها در برابر امپراطورى روس و ناچار شدن سلاطين عثمانى به تأسيس ارتش جديد شد، بسنده كرده اند؛ پديده اى كه اين كشمكش خونين را شعله­ور ساخت و آن را به درگيرى ميان ارتش جديد و ينى­چرى­ها مبدّل كرد. امّا ما بر اين باوريم كه مسأله فراتر از اين بود، زيرا زد و خورد با ينى­چرى­ها در آغاز و پيش از پيدايش ارتش جديد، كشمكش با قدرت سلطنت بود و به رغم اين كه اين كشمكش، نبرد سخت و ويرانگرى بود، مورخان به مقدار اهميتش به آن توجه نكرده­اند. بررسى پيامدهاى اين نزاع، حقايق و واقعيت­هاى نويى را در نگارش تاريخ عثمانى براى ما كشف مى كند. زمانى كه ما رويدادها و داده­هاى خود را بر اساس تسلسل تاريخى گردآورى كرديم در برابر زيانهايى كه نبردهاى ينى­چرى­ها با قدرت سياسى در سطح رهبرى و جايگاه دولت عثمانى و مؤسسات آن به وجود آورد، شگفت­زده شديم. اين بررسىها اهميت پژوهش را در مورد چنين موضوعى براى ما بيشتر آشكار ساخت. بنابراين، ما اين معلومات يا داده هاى نخستين را در اختيار محققان قرار مى­دهيم تا اين بحث را ادامه دهند و ما اطمينان داريم كه اين موضوع، مدخل ضرورى براى بررسى­هاى گسترده­تر خواهد شد.

كشمكش، براى نخستين بار، در دوران سلطان بايزيد دوّم (1481-1512م) هنگامى آغاز شد كه ينى­چرى­ها بر ضدّ صدر اعظم [يعنى نخست وزير] فرمانى محمّد پاشا شورش كرده، او را كشتند و پسر سلطان كركود را جانشين پدرش قرار دادند. اين كشمكش داخلى بيش از سه قرن (1512 - 1836 م) و در طول حكمرانى 23 نفر از سلاطين عثمانى، از بايزيد دوّم تا محمودخان دوّم، ادامه يافت.

نزاع و درگيرى ديرين ميان نهاد ينى­چرى - كه از حمايت مؤسسه هاى دينى برخوردار بود - و سلطۀ سياسى، نه تنها دولت را تضعيف كرد، بلكه آن را از فتوحات نيز بازداشت و داخل مرزهاى خود محدود نمود. از اين رو دولت عثمانى، در همان زمان، از فاتح سرزمينها به مدافع ناتوانى كه از اقتدار نيروى نظامى خود نيز در هراس بود، تغيير يافت، بويژه زمانى وضع وخيم­تر شد كه مداخلۀ ينى­چرى­ها در قدرت به حدّى رسيد كه وزيران و سلاطين را همزمان عزل و نصب مى كردند. آن ها سلطان بايزيد دوّم را عزل و پسرش سليم (1513 - 1520 م) را به جاى او منصوب كردند، و سلطان سليم[-  اوّل] را نيز از ادامه پيروزى بر دولت صفوى بازداشته و وى را در سال 1514 م با زور به استانبول بازگرداندند. آنان بر ضدّ سلطان سليمان قانونى (1520 - 1566 م) شورش و قصر صدر اعظم ابراهيم پاشا را غارت كردند. ينى­چرى­ها به كاروان سلطان سليم دوّم (1566 - 1574 م) تعرض كرده و حركت كاروان را به سوى قصر، مشروط به جبران خسارت مالى نمودند و سلطان نيز به رغم ميل خويش، آن را پرداخت كرد. آن ها هم چنين سلطان مراد سوّم (1574 - 1595 م) را به مبارزه طلبيدند و الباش، دفتردار و رئيس بيگ­ها، محمّد پاشا بلكر روملى، مسئول امور مالى امپراطورى را كشتند و سلطان عثمان دوّم (1618 - 1622 م) را عزل كرده و سپس به قتل رساندند. در دوران حكومت سلطان مراد چهارم (1622 - 1640 م)، صدراعظم حسن پاشا را به قتل رساندند، همان گونه كه سلطان ابراهيم اوّل (1640 - 1648 م) را عزل كرده و پس از آن كشتند. در زمان سلطان سليمان دوّم (1687 - 1691 م) صدر اعظم سياوش پاشا را كشتند و اخيراً سلطان سليم سوّم (1789 - 1807 م) را عزل و سلطان مصطفى چهارم (1807 - 1808 م) را به سلطنت نصب كردند، سپس بر او خشمگين شده و وى را نيز پس از عزل، كشتند.

اين كشمكش تمام ميدان سياست دولت عثمانى را در خون فرو برد به حدّى كه ديگر قادر نبود به فراتر از استمرار تهديد داخلىِ كشنده، نگاهى بيفكند. سلاطين و وزيران [نه تنها] مشغول دفع اين تهديد درونى شده و از تهديدهاى خارجى دور ماندند، بلكه در اين زمينه اهمال كردند، به طورى كه بزرگ ترين دل مشغولى هشت تن از سلاطين عثمانى5، از احمد سوّم (1703 - 1730 م) تا سلطان محمود دوّم (1785 - 1839 م)، صرف راه هايى براى ايجاد اصلاحات نظامى شد كه يكى از اهداف آن، تضعيف و لغو ينى چرى ها بود. آنان براى رسيدن به اين هدف از هر حيله و امكاناتى بهره جستند، بلكه در نهايت براى خود جايز دانستند - و در اين جا يك اشتباه استراتژيكى در كمين بود - كه از عامل خارجى نيز كمك بجويند، به اين گونه كه كارشناسان اروپايى را جذب كرده و كمك ها و پيشنهادهاى آنان را براى ضربه زدن به ينى چرى ها پذيرفتند.

ساير محققان تاريخ عثمانى اين مقدار به كشمكش سلاطين عثمانى با ينى چرى ها اهميت نداده، امّا بر نتيجه آن كه پناه بردن سلاطين به «اصلاح طلبى» است، اعتماد مى كنند. اينان ميان اصلاحات آغاز شده در زمان سلطان احمد سوّم (1703 - 1730 م) و كمك طلبيدن از كارشناسان اروپايى براى تنظيم ارتش جديد و آغاز دخالت بيگانه در امور داخلىِ امپراطورى عثمانى كه هر روز بيشتر مى شد و در زوال آن شتاب مى كرد، ارتباط برقرار مى كنند.

امّا در اين جا ديدگاه هاى ديگرى درباره تعيين عوامل ضعف امپراطورى عثمانى وجود دارد. برخى بر اين باورند كه «مسلمانان در قرن نهم هجرى عقب نماندند، جز اين كه در جنبه هاى تمدنى و فرهنگى مسير عادى را مى پيمودند، هر چند در قدرت نظامى يا اقتصادى آن ها آشفتگى هايى پديد آمد، امّا منجر به فاجعه نشد. اگر پيشرفت سريع اروپا نبود هيچ گاه به فاجعه تبديل نمى شد... امّا اروپاييان با گام هاى سريعى كه از تجديد حيات دينى (پروتستانيزم)، علمى (با برخوردارى از دانش اسلامى و سنّتى) و اقتصادى (با توجّه به اكتشافات جغرافيايى در شرق و غرب) بهره مى گرفت، پيشرفت كردند و هنگامى كه از توان علمى، اقتصادى و سياسى خود مطمئن شدند، تهاجم به شرق، بلكه تمام جهان را آغاز كردند و به سيادت و برترى رسيدند».6

ما با اين كه با اين تحليل موافق هستيم، امّا افزون بر اين بايد نكته اى را يادآورى كنيم كه توان دولت هاى اروپايى، ضعف دولت عثمانى را آشكار ساخت و چون طبيعى است كه دولت نيرومند اجازه قوى تر شدن يا توسعه را به دولت ضعيف نمى دهد، اين دولت ها، دولت عثمانى را، از هر گونه تحوّلى كه آن ها را از مداخله مستقيم كنار نگه مى داشت يا بيرون از روش تحولات اروپايى بود، تحت فشار قرار دادند. با اين كه اين فشارها چند قرن پيش از اين، لوازم وابستگى دولت عثمانى را به همراه داشت اما، چنان كه برخى گفته اند، استمرار سلطنت عثمانى تا جنگ جهانى اوّل به علّت زيركى سلاطين عثمانى نبود، بلكه احتمالا اين استمرار به دليل متحد نبودن دشمنان عثمانى در چگونگى تقسيم دارايى هاى آن دولت بود.

شايسته نيست در اين جا نسبت به عواقب ناگوار ناشى از جنگ هاى ميان دولت عثمانى و صفوى، كه هر دو دولت مسلمان بودند، در زمانى كه دشمنان بر آن ها هجوم آورده بودند، تجاهل كنيم. [سيدجمال الدين] افغانى 7 در اين زمينه ديدگاه انتقادى نسبت به شيوه هاى هم پيمانى و كشمكش ميان دو دولت دارد. وى مى گويد: «وقتى افغان ها در روزگار شاه سلطان حسين بر اصفهان غلبه كردند، عثمانى ها با روس ها براى تقسيم شهرهاى ايران متحد شدند... آن ها ايرانيان را آشكارا به جنگ فراخواندند، در حالى كه عباس ميرزا و لشكريانش در برابر ارتش روس ها مقاومت كرده و آن ها را از شهرهايشان بيرون مى كردند، توانشان سست و درونشان ضعيف شد و روس ها به سبب همين تهاجم، بيشتر شهرهاى آذربايجان را تصرف كردند. اگر عثمانى ها در آن زمان به عقل خود رجوع مى كردند، مى فهميدند كه ضعف ايرانى ها و توان مند شدن روس ها منجر به سست شدن اركان سلطنت تركى خواهد شد».8 دولت صفويه نيز وضعيتى بهتر از عثمانى نداشت، چه اين كه در سال 1602 م، در حالى كه دولت عثمانى سرگرم جنگ بر ضدّ اتريش و سركوب شورش ها در شبه جزيره آناتولى بود، شاه عباس از فرصت بهره برد و به ارمنستان حمله كرد و دولت عثمانى ناچار شد در دو جبهه، عليه ايران و اتريش، بجنگد. جنگ ايرانيان بر ضدّ دولت عثمانى، به دليل شورش هاى پى در پى كه در آسياى صغير عليه آن ها رخ مى داد و نيز به دليل نافرمانى جنبلاط كُرد در سوريه و فخرالدين المعنى، امير دروزى، در لبنان، بسيار سخت بود.9

در اين كه عوامل ياد شده، سهم بسيارى در سست كردن دولت عثمانى و عقب ماندگى آن داشته اند، ترديدى نيست و اگر بخواهيم، مى توانيم مجموعه اى از عوامل ديگر را كه برخى به يادكرد آن ها اهميت داده اند، به آن ها بيفزاييم، امّا ما مى خواهيم ديدگان را به عاملى متوجه سازيم كه پيوسته و تا به امروز، در نظر و عمل در جهان اسلام تأثير داشته و زمينه هاى تفرقه و پراكندگى، سستى و افول و جنگ فكر و واقعيت را فراهم آورده و ما را از هر آن چه به راه درست مى رساند، دور مى سازند.

 

قانون امتيازات ويژه بيگانگان

هنگامى كه ابن خلدون، همچون عمر اشخاص براى دولت، زندگى طبيعى قرار مى داد، فراموش نكرد كه عمرِ دولت را با طبيعت پادشاهى مرتبط سازد، آن جا كه مى گويد: «وقتى ويژگى هاى پادشاهى، از قبيل بى­همتايى در مجد و عظمت، و حصول ناز و نعمت و آسايش استحكام يافت، دولت رو به پيرى خواهد نهاد».10 اگر از حكمت نظر ابن خلدون درباره آن چه در دولت عثمانى رخ داد، استدلال كنيم، به اين نتيجه مى رسيم كه اين دولت به اوج عظمت و قدرت در دوران سلطان سليمان قانونى (1495 - 1566 م) رسيد و پس از آن، سير قهقرايى و واماندگى يا آن گونه كه محمّد فريدبك ناميده است، انحطاط را آغاز كرد. وى [انحطاط عثمانى را] به عوامل زير نسبت مى دهد:

[1]- فراوانى ثروت به سبب فتوحات زياد كه موجبات افتخار در مصرف و زياده­روى در غرور و خودپسندى و تجمل­گرايى را فراهم آورد.

[2]- تغيير و تحوّلى كه در رهبرى ينى­چرى ها پديد آمد، چه اين كه [سلطان سليمان] قانونى، سنت [ديرينه] عثمانى را كه در تمام نبردها فرماندهى سپاه ينى­چرى را بر عهدۀ مستقيم سلطان مى گذاشت، متوقف كرد و از آن زمان، سلاطين از بيرون رفتن از قصرهاى خويش براى فرماندهى ارتش، شانه خالى كردند.

[3]- سلطان سليمان قانونى، ادارۀ امور دولت را به صدراعظم واگذار كرد، به طورى كه سنتى در اداره امپراطورى عثمانى شد و آثار منفى زيادى به دنبال داشت]. يكى از آثار منفى آن، اين بود كه [سلاطين را] بركنار از آن چه در دولت مى گذشت، به جز شنيدن بدگویى ها و سخن­چينى ها، قرار داد.11

ما اگرچه با محمّد فريدبك در متمركز كردن عوامل در موارد ياد شده موافق هستيم، فقط به عامل مهمّ ديگرى اشاره مى كنيم كه وى از آن غافل شده و در اهميت، دست كمى از بقيه عوامل ندارد، و آن پديدآمدن رويداد نويى است كه بعدها قانون امتيازات ويژه بيگانگان نام گرفت. با توجه به عواقب ناگوارى كه اين قانون براى امپراطورى داشت همان گونه كه به زودى خواهيم ديد نگارنده، با هدف روشن كردن عوامل، پى­آمدها و نتايج اين قانون، اين نوشتار را به بررسى آن اختصاص داده است. و چه دردناك است كه اين قانون از آخرين اقدامات سليمان قانونى بود، و چه حكمت شگفت آورى كه به دنبال اوج مجد و عظمت دوران سليمان قانونى، به طور مستقيم، انحطاط آغاز شد.

 

شرايط تصويب قانون امتيازات

به دنبال پيمانى كه سلطان سليمان قانونى با جانشين پادشاه فرانسه و مادر فرانسواى اوّل بست، عمل به قانون امتيازات بيگانه در سال 1536م آغاز شد. اين پيمان در شرايط بسيار ويژه­اى تصويب شد، در حالى كه فرانسواى اوّل با شارل كوين (شارل پنجم)، پادشاه اتريش، اسپانيا، هلند و آلمان كه فرانسه را از تمام جهات محاصره كرده بود، روبه رو بود، پادشاه فرانسه در اين جنگ شكست خورد و پس از اسارت، در يكى از قصرهاى مادريد زندانى شد. در اين زمان، لويز سافوا، كنت جون فرانجيبانى را نزد سلطان سليمان قانونى فرستاد و از او آزادى پسرش را درخواست كرد. اين در حالى بود كه شارل كوين، زندانى خود، فرانسواى اوّل را، براى رهايى از اسارت، به امضاى پيمان مادريد در چهاردهم كانون دوّم (ژانويه) سال 1526م با شرايط دور از انصاف، مجبور كرد.

فرانسه علاقمند بود كه سلطان عثمانى در جنگ با مجارستان، براى نجات فرانسه از محاصره، مداخله كند. اين كار، به خودى خود رخ داد، چه اين كه سلطان عثمانى مجارستان را در 13 تشرين دوّم (نوامبر) سال 1526م فتح كرد و مرزهاى آن به اتريش و چكسلواكى [سابق] رسيد و دولت عثمانى، براى نخستين بار، ميان دولت هاى اروپاى مركزى [ميانه] وارد شد.12 اين رويداد، «اين امكان را براى فرانسه فراهم آورد كه در قرن شانزدهم به عنوان دولتى ملّى [نژادى] ظاهر شود. حمايت ناوگان ترك ها در غرب درياى مديترانه از جناح جنوبى فرانسه عليه هر گونه يورشى كه دشمنانش در تدارك آن بودند، اين امكان را براى پادشاهان فرانسه فراهم كرد كه نيروهاى خود را در شمال متمركز كنند و امنيت مرزهاى ملّى فرانسه را تأمين نمايند».13 اگر دولت ملّى فرانسه امروز وجود دارد، اين امتياز به مسلمانانى باز مى گردد كه در حمايت از فرانسوى ها جنگيدند و از تجزيه آن جلوگيرى كردند و اين فرصت را براى وجود ملّى آن ها فراهم ساختند.

اين پيمان، پس از ده سال پيمان سياسى و نظامى عثمانى - فرانسه و پس از حمايت خستگى ناپذير عثمانى از آن كشور در دو جبهه اروپاى مركزى كه خود سلطان آن را بر عهده گرفت و درياى مديترانه كه وظيفه آن را بر عهده خيرالدين بارباروس قرار داد، در برابر عمليات توسعه طلبانه شارل كوين (پنچم)، به بخشش جديد سلطانى مزيّن شد. امّا به جاى اين كه سلطان، در برابر خدماتى كه به فرانسه تقديم كرده بود، به امتيازاتى از سوى آن كشور دست يابد، برعكس شد و از نو، طبق معاهده اى كه سفير فرانسه در آستانه [استانبول]، مسيو جان دى لافين، با فرمانده ارشد سپاه سلطان سليمان قانونى در شباط (فوريه) 1536 م منعقد كرد و از آن زمان قانون امتيازات بيگانه نام گرفت، [سلطان] امتيازات تجارى كه آثار سياسى و قانونى بزرگى داشت، به آن كشور اعطا كرد.

مشهور است كه در آن زمان، امتياز دادن به بيگانگان، عمل مذمومى نبود و از سلطه عثمانى نمى كاست، بلكه قانون امتيازدهى نيز مسئله جديدى نبود و از همان دوران بيزانس، البته در سطح محدودترى، معمول بود. هنگامى كه قسطنطنيه به دست محمّد فاتح سقوط كرد، او، با هدف تشويق تجارت خارجى با اروپا و به طور كلّى با شرق14، امتيازات تجارى را كه ونيز و جنوا در دوران بيزانس به آن دست يافته بودند، تأييد كرد، همان گونه كه به ديگر شهرهاى ايتاليا نيز اجازه بهره­بردارى از آنها را داد. اين بخشش­هاى سلطانى بتدريج، پيچيده و متحول شد، به طورى كه به شرايطى تغيير يافت كه سلطنت را از درون و بيرون به زنجير كشيد. از اين رو، تلاش ما اين است كه ويژگى بندهاى اين امتيازها [موادّ معاهده ها] و انگيزه­ها و پيامدهاى اعطاى آن ها را بررسى كنيم.

 

ويژگى بندهاى امتيازهاى ويژه بيگانگان [كاپيتولاسيون]15

اين پيمان دربردارنده شانزده بند است و بندهاى 4، 5، 6 و 7 بيشترين اجحاف را در حقّ عثمانى­ها روا داشته­اند. اين پيمان براى فرانسه منافع تجارى، سياسى و قضايى را فراهم ساخت كه هيچ دولت اروپايى خواب آن را هم نمى ديد.

بند چهارم تصريح مى كند كه «شكايت هاى مدنى كه ترك­ها يا مأموران دريافتِ ماليات يا ديگر رعاياى اعلیحضرت سلطان [عثمانى] بر ضدّ بازرگانان يا ديگر رعاياى فرانسوى اقامه يا حكمى عليه آنها صادر مى كنند، مادامى كه همراه با سندى به خطّ مدعى عليه يا مدرك رسمىِ صادره از قاضى قانونى يا كنسول فرانسوى نباشد، مسموع نيست. و در صورت وجود اسناد و مدارك، باز هم دعاوى يا گواهى پيش از آن، جز با حضور مترجم كنسول فرانسه، مسموع نيست».

بند پنجم تصريح مى كند كه «قضات شرع يا ديگر مأموران حكومت عثمانى، مجاز نيستند كه هيچ نوع ادعاى جنايى يا حكمى را بر اساس شكايت ترك ها يا مأموران ماليات يا هر فرد ديگرى از رعاياى دولت عثمانى بر ضدّ بازرگانان رعاياى فرانسوى بشنوند، بلكه بر قاضى يا هر مأمور ديگرى كه شكايت نزد او مى رود، لازم است كه متهمان را به حضور دربار عثمانى، محلّ اقامت رسمى صدر اعظم، فراخواند».

امّا بند ششم يادآورى مى كند كه: «محاكمۀ بازرگانان فرانسوى و كارمندان و كاركنان آنها، در امورى كه به مسائل دينى اختصاص دارد، يا امور مربوط به شهردار (السنجق بيك) يا رئيس نيروى انتظامى (الصوباشى) يا ديگر مأموران، جز در حضور دربار عثمانى، جايز نيست».

و در نهايت، بند هفتم به فرانسوى ها اجازه چپاول عثمانى ها را مى­دهد و مى گويد: «اگر يك يا چند تن از رعاياى فرانسه با يكى از عثمانى ها قراردادى بست يا كالايى از او خريد و يا وامى دريافت كرد و پيش از آن كه به تعهدات خود عمل كند، از مملكت عثمانى خارج شد، كنسول فرانسه يا نزديكان فرد خارج شده و يا هيچ فرد فرانسوى ديگرى، به هيچ وجه، مسئول نيستند، همچنين پادشاه فرانسه نيز ملزم به هيچ چيزى نخواهد بود.»16

روشن است كه اين عبارت­ها به طور قانونى به واگذارى سلطۀ عثمانى بر سرزمين­هايش، دلالت دارد، بدون اين كه از معامله به مثل، بر اساس همانندى در ارتباط، سخنى به ميان آيد. افزون بر بندهايى از معاهده كه گذشت، فرانسواى اوّل شرط كرد كه پاپ رم، پادشاه انگلستان و اسكاتلند نيز در صورت تمايل، حقّ اشتراك در منافع اين معاهده داشته باشند.

اعتبار اين پيمان ادامه داشت تا اين كه پسر فرانسواى اوّل (هنرى دوّم) با افزودن معاهدۀ جديدى با سلطان سليمان قانونى در سال 1553 م كه مربوط به جنگ دريايى بود، اقدام به تقويت آن كرد. خطرناكتر از همۀ آن چه گذشت اين بود كه سلطان سنّت جديدى را بنا نهاد كه امكان زيارت بيت المقدس و ديدار با راهبان و كشيشان را براى سفير فرانسه، مسيو جبريل درامون، فراهم كرد و تمام كاتوليك­هاى مقيم سرزمينهاى دولت عثمانى را تحت حمايت فرانسه قرار داد.17 همين طور پيمان­هايى كه در دوران سلطان سليمان ميان دو دولت منعقد شده بود، بار ديگر با شارل نهم، پادشاه فرانسه در سال 1569 م تجديد شد و سلطان سليم امتيازهاى كنسولى را تأييد كرد و امتيازهاى ديگرى به آن افزود كه مهمترين آنها معاف شدن هر فرانسوى از پرداخت ماليات شخصى و ملزم شدن كشتی­هاى عثمانى در كمك­رسانى به كشتى­هاى به گل نشستۀ فرانسوى در سواحل دولت عثمانى و محافظت از انسانها و كالاهاى موجود در آنها بود. با اين اقدام، فرانسه پادشاه تجارى در درياى مديترانه و تمام شهرهاى تابع دولت عثمانى شد و زير سايۀ اين پيمان­ها، هيأتهاى دينى كاتوليكى فراوانى را براى آموزش كودكان و تربيت آنها بر [مبناى] دوست داشتن فرانسه، به تمام شهرهاى دولت عثمانى كه مسيحيان در آنها اقامت داشتند، بويژه شهرهاى شام، اعزام كرد.18 اين كار، به شكل قانونى و رسمى، پايه­هاى نخستين قيموميت فرانسه را بر مسيحيان سرزمينهاى شام بنياد نهاد؛ قيموميتى كه دولت عثمانى را در آن زمان بيچاره كرد و هنوز آثار آن تا به امروز نمايان است.

امّا ساير دولتهاى اروپايى و بويژه انگلستان، از لحاظ نظرى در بهره­مندى از قانون امتيازهاى بيگانه[- گرا] عقب ماندند، اگر چه در مرحلۀ عمل، كشتى­هايشان، زير نام [- ؟!] پرچم فرانسه، وارد سواحل عثمانى مى­شدند و اين كار امكان استفاده را از آن چه فرانسه [- از آن] بهره­مند بود، براى آنها نيز فراهم كرد. با وجود اين، «انگلستان در سال 1579 م به معاهدۀ امتيازهاى [- بیگانه­گرای عثمانی] پيوست، همان گونه كه هلند در سال 1612 م به آن ملحق شد و ديگر دولتهاى اروپايى نيز از آن پيروى كردند.»19

 

انگيزه هاى اعطاى امتيازها [به بيگانگان]

سياست خارجى دولت عثمانى در خيال پردازى­هاى غيرعملى فراوانى به سر مى برد و همين امر علّت مهمّى در حمايتها و پيمان­هاى آن در طول دو دهه از تاريخ خود بود. زمانى كه دولت عثمانى با دشمنى به رياست شارل كوين روبه رو بود، مارتين لوتر ظهور كرد كه وحدت اروپاى كاتوليك را از هم پاشيد و مذهب خود را به سرعت فوق العاده­اى منتشر كرد و بسيارى از دولتهاى اروپايى، مذهب جديد را پذيرفتند. لوتر از درون اروپا، با يك جنگ دينى، به مذهب كاتوليك هجوم برد و با شارل كوين جنگيد و بر ضدّ قدرت پاپ شورش كرد و اين، زمينه مناسبى براى فتوحاتى كه عثمانى­ها در اروپاى مركزى آغاز كرده بودند، فراهم ساخته بود. از طرفى سلطنت [عثمانى] مى خواست از اين جنگ مذهبى كه ميان كاتوليك­ها و پروتستان ها بر پا شده بود، بهره­بردارى كند. از اين رو تلاش كرد روابط ويژه­اى با پروتستان­ها، كه نشانۀ همانندى ميان پروتستانيزم و اسلام بود، برقرار كند.20 از سوى ديگر، از پيمان با فرانسه، سند رسمى را به كار گرفت كه به صورت قانونى به او اجازه مى داد براى جنگ با شارل كوين مداخله نظامى كند، حتّى عمليات تجديد معاهدۀ امتيازهاىِ داده شده به انگلستان در سال 1583 م بر اساس بى­طرفى آن كشور يا هم­پيمانى با آن، در صورت امكان، بر ضدّ اتريش از بين رفته بود. امّا ميل و رغبت سلطنت، مسأله­اى بود و واقعيات اروپا كه اتفاق مى افتاد، مسأله اى ديگر. هم­پيمانان اروپايى در انديشۀ منافع و وحدت دينى خود بودند و به طور هم زمان، از توسعۀ اسلامى نگران بودند. [به همين سبب] وقتى پاپ براى رويارويى با اسلام در اروپا فراخوان عمومى داد، همه، به رغم اختلاف هايى كه داشتند، در يك جبهه گرد هم آمدند.

توجيهى كه برخى مورخان درباره اعطاى امتيازها از سوى سليمان قانونى به فرانسه، بريتانيا و هلند ارائه مى دهند مبنى بر اين كه او مى خواست اين كشورها را در طول جنگشان بر ضدّ پاپ روم و هابسبورگ اتريش، پشتيبانى كند،21 در صورتى قابل پذيرش است كه با برخى حوادث تاريخى ديگر در تعارض نباشد، زيرا پادشاه فرانسه - همان گونه كه قبلا اشاره كرديم - در پايان معاهده افزود كه پاپ و پادشاه انگلستان نيز بتوانند از اين پيمان بهره مند شوند، پس چگونه بر ضدّ پاپ مى جنگد در حالى كه در همان زمان امتيازهايى را كه با موافقت سلطان به آن دست يافته است، به او مى بخشد!! از سوى ديگر، نمى توان از تلاش پاپ براى وحدت مسيحيان غفلت ورزيد كه هر يك از شارل پنجم و فرانسواى اوّل را براى اتّحاد دوباره اروپا بر ضدّ اسلام، تحت فشار قرار داد تا براى جنگشان با يكديگر حدّى قرار دهند.22 شكست آرزوى سلطان، هنگامى كه مى ديد هم پيمانان مشركش [يعنى اروپائيان]، پس از آن كه به منافع خود دست يافته­اند، به معاهدات خويش با او بى­اعتنايى مى كنند23، بسيار بزرگ بود، زيرا پاپ پيمان فرانسه را با عثمانى رسوايى بزرگ در اروپاى مسيحى به شمار آورد.

در ادامۀ بحث از توجيهات دربارۀ اعطاى امتيازها، يكى از پژوهشگران بر اين اعتقاد است كه دولت عثمانى با دادن امتيازها به فرانسه سود برد، «زيرا اين روابط محكم و استوار با فرانسه، به زودى در امور اروپاى غربى، بويژه در ايتاليا، تأثير فوق العاده­اى مى گذاشت، همان گونه كه امتيازدهى به فرانسه را مى­توان به عنوان تلاشى براى تشويق فرانسه در مشاركت نكردن در عمليات دريايى مسيحى كه شارل پنجم بر ضدّ دولت عثمانى در درياى مديترانه رهبرى مى كرد، دانست.»24

ترديدى نيست كه دولت عثمانى، به دلايل زياد، علاقه شديدى در انجام نقش سياسى و نظامى مهمّ در عرصه اروپا داشت، امّا دادن امتيازها به نظر ما، به دليل حفظ بى طرفى فرانسه در عمليات دريايى نبود; زيرا فرانسه پيش از تصويب امتيازها و پس از آن نيز، از محاصره محكمى كه شارل كوين بر او تحميل كرده بود، رنج مى برد و پس از يارى خواستن فرانسه از سليمان قانونى، وى در رأس سپاه بزرگى در سال 1526 م، براى شكستن محاصره فرانسه، به مجارستان حمله كرد و دو شهر بودا و پست25 را اشغال نمود. در اين نبردها پادشاه مجارستان كشته شد و تلاش هاى دشمنان كه فرانسه را محاصره كرده بودند، ناكام ماند. پيمان نظامى ميان سلطنت عثمانى و فرانسه ده سال پيش از پيمان امتيازها بود و بنا بر درخواست كمك به فرانسه منعقد شد نه بالعكس. عثمانى ها در حالى از جنوب فرانسه دفاع مى كردند كه ناوگان شان در درياى مديترانه توان خود را به نمايش گذاشته بود. افزون براين، عثمانى ها در سال 1537 م، زمانى كه نيروهاى فرانسوى از راه خشكى از شمال به ايتاليا هجوم برده بودند، در حمله دريايى فرانسه به جنوب ايتاليا، به آن كشور كمك كردند. در سال 1543 م فرانسواى اوّل بار ديگر براى درخواست كمك به سلطان عثمانى رو آورد تا هجوم ايتاليا را بر جنوب فرانسه دفع كند. مورخ فرانسوى، جون بيرنجر كه كارشناس تاريخ امپراطورى هابسبورگ است، اعتراف مى كند كه سليمان قانونى در مصرف مبلغ يك ميليون دوكه براى مسلّح ساختن ناوگان خيرالدين بارباروس كه وظيفه دفاع از جنوب فرانسه بر عهده او بود، ترديد نداشت. همان گونه كه اين مورخ افزوده است، ديده­بان هاى غربى شگفت زده شده بودند، زيرا درآمد و عايدات امپراطورى عثمانى به وى اين اجازه را مى داد كه دويست كشتى بادبانى را مسلّح كند، در حالى كه فرانسواى اوّل به سختى توان مسلّح كردن بيش از بيست كشتى را هم داشت.26

ما اين واقعيت هاى شناخته شده تاريخى را ارائه مى دهيم تا نادرستى ادعاهاى بيگانگان را كه براى ارائه صورت تحريف شده اى از تاريخ اسلامى ما، واقعيات تاريخى را درهم مى پيچند [و پنهان كارى مى كنند] اثبات كنيم; آنان به جاى اعتراف به شايستگى و برترى مسلمانان بر فرانسه، واقعيت تاريخى را تماماً بر عكس توجيه مى كنند.

در پايان اين قسمت از بحث، ارزيابى مورخ ترك، يلماز اوزتونا را يادآور مى شويم كه مى گويد: «معاهدۀ امتيازها، قرارداد مناسبى براى رشد و توسعه نظامى و اقتصادى فرانسه بود و جلوگيرى از تحقق آن لقمۀ چرب و نرمى براى آلمان و اسپانيا به شمار مى­رفت. همچنين ديوان همايونى برخى امتيازهاى تجارى را كه موجب تقويت فرانسه مى شد، به آن كشور اعطا كرد. اين امتيازها ويژگى هايى داشتند كه سلطان براى ديگر دولت ها در نظر نگرفته بود».27 ما معتقديم اين ارزيابى به واقعيت تاريخى نزديك­تر است، چون شواهد تاريخى آن را تأييد مى كند. در نامه پسر فرانسواى اوّل، هنرى دوّم پادشاه فرانسه، به سلطان سليمان قانونى آمده است كه «فرانسه ديگر اميدى به كمك از هيچ جايى جز حضرت سلطانِ جهان ندارد، چون حضرت سلطان جهان قبلا نيز چندين بار كمك­هاى خود را براى ما فرستاده است. اگر با مقدارى پول نقد و كالا ما را مساعدت كند، فرانسه تا ابد مديون شما خواهد بود و كرم و سخاوت تركى، شهرت جهانى خواهد يافت. امثال اين كمك ها براى سلطان جهان هيچ چيز نيست.»28 هم چنين پادشاه فرانسه اعتراف مى­كند كه سلطان عثمانى در كمك به كشور او، در جايى كه اميدى جز ادامه كمك نبوده، پيشى گرفته است. و اين، دليل براين است كه تمام امتيازهاى اعطا شده، واقعاً براى رشد و توسعۀ فرانسه بوده است. امّا اين جا سؤالى مى ماند كه اگر اين مطلب در ارتباط با فرانسه صحيح باشد پس چگونه سلطان موافقت مى كند كه انگلستان و پاپ هم در صورت تمايل بتوانند از امتيازها بهره مند شوند، در حالى كه خودش در جنگ سرنوشت سازى با آن ها، به ويژه پاپ كه با شارل پنجم همكارى مى كند، قرار دارد؟ آيا او مى خواهد كه دشمنانش رشد كنند تا از گسترش سرزمين هاى اسلامى در اروپا جلوگيرى كنند؟ اين ها سؤال هايى است كه هنوز بى جواب مانده اند.

 

نتايج و پيامدهاى امتيازدهى به بيگانگان

همان طور كه ديديم، كسى كه تاريخ عثمانى را مى خواند، نمى تواند توجيه قابل قبولى براى دفاع از سلطنت، در برابر دادن تمام اين امتيازها به دولت هاى اروپايى بدون درخواست مانند آن از آن ها، بيابد، حتى استاد رشيد رضا در توجيه اين مسئله متحير است. او تأكيد مى كند كه [اوّلا] «دولت عثمانى در دادن امتيازها به اجانب كه بر خلاف قوانين مقدس بين المللى بود، ناچار نبود، چون در آن زمان در عنفوان حكومت و قدرتى قرار داشت كه از هيچ تهديدى نگرانى نداشت. و ثانياً، دولت هاى مسيحى يكصدا از عثمانى اين امتيازها را درخواست نكردند و با گردآورى نيرو و برخورد زورگويانه او را تهديد ننمودند. اگر او اين عطا را نمى كرد آن ها نمى توانستند با زور بگيرند. پس سلاطين عثمانى اين اقدام را با اكراه انجام ندادند، بلكه با طيب خاطر و رضايتشان اين عمل تحقق يافت».29

آزادى مطلق تجارت دريايى براى فرانسه و ديگر دولت هاى اروپايى كه پرچم فرانسه را بالا مى بردند، امكانات باور نكردنى را، بدون رقابت يا پرداخت عوارض گمركى، براى كشتى هاى آن ها در سواحل عثمانى فراهم كرد كه انواع كالاها را از سرزمين هاى عثمانى يا به سوى آن ها نقل و انتقال مى دادند، افزون بر اين ها، امتيازهاى جديدى نيز از جهت قيموميت بر مسيحيان كاتوليك، ارمنى، پروتستان و ارتودوكس به دست آورده بودند، حتى كنسولگرى هاى اروپايى، مسيحيان ساكن سرزمين هاى عثمانى را از ديگر ساكنان متمايز مى ساختند تا از دو حقّ بهره مند شوند: يكى، حقّ عضويت و وابستگى به نظام ملّت هاى عثمانى و ديگرى، حقّ تحت الحمايگى [يعنى قيموميت] اروپايى. اين همه، صرف نظر از منافع مدارس تبليغ مسيحيت و هيئت هاى اعزامى بود كه راه هاى تكامل تربيتى، علمى و رفاه [مادّى] را كه مسلمانان در منطقه تحت سلطه خود خوابش را هم نمى ديدند، در اختيار آنان قرار داده بود. هم زمان با اين كار، سرپرستى ساكنان مسيحى عثمانى از سلطان به اروپاييان منتقل شد، زيرا امتيازها شامل آن ها هم مى شد، از اين رو صاحب امتياز شدند و با آن ها رفتار ويژه اى در زمينه قضاوت و اقتصاد صورت مى گرفت. نيروهاى [انتظامى] عثمانى حقّ بررسى محل سكونت هيچ يك از بيگانگان را بدون اجازه كنسول اروپايى و آگاهىِ دربار عثمانى، نداشتند. و نيز حقّ نداشتند از بازرگانان، صنعت گران و بانك هاى بيگانگان، مالياتى دريافت كنند. اين مسئله، در ميان عناصر غير ترك [يعنى اقليت ها] ساكن در سلطنت عثمانى نيز بازتابى داشت، زيرا اين ها براى رسيدن به آزادى يا تحت الحمايگى، گرايش هاى نژادى به اروپا پيدا كردند. مصيبت بارتر از همه اين ها، اين بود كه غرب گرايى، به علّت انتشار آموزش هاى اروپايى، نخبگان عثمانى را هم كه مسلمان بودند و دم از اسلام مى زدند، فراگرفت.

پس از آن كه فرانسه از معاهداتش برگشت و با شارل كوين صلح نمود، روابط عثمانى با او تيره شد. به دنبال آن، سفير فرانسه در استانبول پس از ترك كارش در سال 1559 م با آرزوى مرگ سلطان نوشت: «آرزو دارم كه به زودى بميرد، چون من معتقدم كه پس از مرگ او، دست يابى به منافع فرانسه از سوى سلاطين عثمانى، بيشتر از آن چه تاكنون بر آن دست يافته ايم، امكان پذير خواهد شد».30پس از مرگ سليمان قانونى دولت عثمانى در عمل، ضعيف شد و نقش سياسى و نظامى آن درون اروپا كاهش يافت و براى اروپاييان شرايط مناسب تر و سودمندترى، به واسطه تجارتشان با ممالك عثمانى، فراهم شد. اروپا از اين ضعفى كه گريبان گير سلاطين آل عثمان شده بود، بهره بردارى كرد تا هر آن چه را كه شرايط براى رسيدن به امتيازها فراهم ساخته بود، براى آنان آشكار كند، بلكه دولت عثمانى از خارج به طور مستقيم، و در داخل; درون خانه اش، از سوى ساكنان عثمانى كه تحت قيمومت بيگانگان قرار گرفته بودند و منافع اقتصادى شان با آن ها گره خورده بود، تهديد شد.

خشنودى دولت هاى اروپايى از اين كه قانون امتيازهاىِ ويژه بيگانگان را حقّى از حقوق طبيعى خود مى دانستند، فرانسه را بر آن داشت تا سربازان خود را براى كمك به ونيز كه سلطان مراد چهارم (1624 - 1640 م) با آن مى جنگيد، اعزام كند، همان طور كه سفيرش را به همراه ناوگان جنگى دريايى، براى تهديد دولت عثمانى و درخواست تجديد امتيازها اعزام كرد. امّا صدراعظم در آن زمان، كه هميشه ثبات سياسى خود را حفظ كرده بود، به سفير گزارش داد كه «اين معاهده­ها اضطرارى و واجب الاجرا نيستند، زيرا صرف عطاى سلطانى بوده اند». اين اقدام صدر اعظم باعث شد كه فرانسه دست از تهديداتش بردارد و براى بدست آرودن موافقت دوبارۀ سلطان براى تجديد قانون امتيازها در سال 1673 م دست به حيله بزند. اين حيله، وضعيت را بدتر كرد و دولت عثمانى به جاى اين كه از حوادث گذشته پند بگيرد، سلطان محمّد چهارم (1648 - 1687م) دستور داد حقّ حمايت از بيت المقدس را به فرانسه واگذار كنند.

قانون امتيازها پى درپى تجديد شد و در هر بار، قيد جديدى بر ضدّ سلطنت عثمانى بر آن افزوده شد. در تجديد نظرى كه در سال 1740 م صورت گرفت، سلطنت عثمانى امتيازهاى تجارى جديدى به سود فرانسه بر آن افزود، امّا اين امتيازها هنگام اشغال مصر از سوى ناپلئون بناپارت با تهديد جدّى روبه رو شد و سلطنت، عمل به آن را متوقف كرد. ناپلئون، براى حفظ روابطش با عثمانى، در زمان مناسب از مصر بازگشت و آن زمانى بود كه عقب نشينى فرانسه از مصر با تجديد دوباره امتيازها روبه رو گرديد. اين كار در تشرين اوّل [يعنى اكتبر] 1801 م عملى شد و طبق عادت، سلطان عثمانى با كرمى كه به آن عادت كرده بود، امتياز جديدى را بر آن افزود كه آزادى تجارت و كشتيرانى فرانسه را در درياى سياه فراهم مى كرد.

نتايج اين امتيازدهى به بيگانگان براى سلطنت بسيار ناگوار بود. مورخ يونانى، ديمترى كيتسيكس، در كتابش امپراطورى عثمانى سؤال مى كند كه آيا قانون امتيازهاى تجارى كه عثمانى ها به اروپايى ها بخشيدند، سبب اصلى استعمار اقتصادى اروپا نسبت به امپراطورى عثمانى بود؟ و براى اين كه به اين سؤال پاسخ دهد، به نخستين امتيازهايى كه عثمانى ها در سال 1554 م به ونيز دادند، باز مى گردد و ميان آن و امتيازهايى كه خود ونيز در دوران بيزانس بر آن دست يافته بود، ارتباط برقرار مى كند و به دنبال آن، نتيجه مى گيرد كه دولت عثمانى، عادت­هاى بيزانسى را در اين زمينه پذيرفت و در نهايت، به اين نتيجه مى رسد كه امتيازها، اقتصاد امپراطورى را با از بين بردن نظام مالياتى عثمانى كه بر حمايت تجارت محلّى بر ضدّ رقابت بيگانه استوار بود، نابود كرد،31 بلكه اين امتيازها مانع اقدام سلطنت براى اجراى برنامه هاى اصلاحى و دريافت موارد مالى جديد، براى روبه­روشدن با هزينه هاى ادارى و حكومتى شد. از اين رو، مادامى كه اروپاييان در برابر قدرت عثمانى سر فرود نمى آوردند، معاهده هاى امتيازدهى به بيگانگان به مثابه اسناد ذلّت و خوارى عثمانيان گرديدند. آنها گويا حكومتى درون حكومت عثمانى تشكيل داده بودند.32

هم چنين براى زنجير كردن سلطنت به قانون امتيازها در زمينه اى ديگر، سفيران دولت هاى اروپايى در استانبول، در تصميمات سياسى، اقتصادى و نظامى نيز شريك دولت تلقى مى شدند. فرانسه پس از اشغال الجزاير در سال 1830 م، به بهانه حمايت از مسيحيان دروز، نيروهايش را در لبنان در سال 1860 م مستقر كرد و ساير دولت هاى اروپايى نيز او را در اين اقدام تأييد كردند. فرانسه با اين رفتارها مى­خواست به دولت عثمانى بفهماند كه در هر مسأله مربوط به مسيحيان، كه دولت عثمانى خودش حقوقى را براى حمايت از آن ها به اروپاييان داده است، مداخله خواهد كرد. [دروزها مسیحی نیستند و نویسندۀ محترم مقاله در اینجا احتمالا سهو نموده است. مارونی­ها مسیحی­اند. توضیح از صاحب وبلاگ].

همزمان، روابط عثمانى با اروپا به سبب پيچيدگى و بهم پيوستگى قانون امتيازهاى ويژه، كه عمل به آن، موجب تعهّد و امتيازدهى عثمانى شده بود و كنفرانس هاى بين المللى آن را تحميل مى كردند، پيچيده شد. لايحه برلين در سال 1876 م كه روسيه، اتريش، فرانسه و ايتاليا آن را تصويب كرده بودند، فشار بر دولت عثمانى را براى تعيين مجلسى بين­المللى به منظور نظارت بر اوضاع مسيحيان ساكن در سلطنت، در پى داشت. به دنبال آن، كنفرانس لندن در سال 1877م، از يكى ديگر از سلاطين عثمانى خواست كه زمينه را براى نظارت سفيران دولت هاى اروپايى بر احوال مسيحيان در امپراطورى عثمانى و حفظ منافع آن ها، در آستانه فراهم كند. امّا دربار عثمانى براى حفظ آبروى خود، اين درخواست را ردّ كرد. از اين رو، روسيه اعلان جنگ با عثمانى كرد و نيروهايش به امپراطورى عثمانى حمله كردند و تا نزديكى پنجاه كيلومترى آستانه، پايتخت خلافت بزرگ، آمدند.33 مسئله، جز پس از انعقاد پيمان [صلح] سن استفانو در آذر (مارس) 1878م، فيصله نيافت؛ پيمانى كه استقلال مونته نگرو، رومانى و صربستان ضميمه شده به آن را تصويب كرد. معاهده ها و عقب نشينى هاى بزرگ به دنبال هم آمدند. در معاهده برلين، در سال 1878 م، سلطان عثمانى استقلال بلغارستان را تأييد كرد.

دولت عثمانى در دوران پيمان با متفقان، در سال 1912 م درخواست كرد كه قانون امتيازهاى بيگانه الغا شود. مادّه ششم، هفتم و هشتم از بخش سرّى معاهده اوشى ميان دولت عثمانى و ايتاليا، در باره طرابلس غرب، به عبارت زير تصريح دارد كه «حكومت ايتاليا با الغاى امتيازهاى بيگانگان و نظام ها و مؤسسه هاى تابع آن، موافق است، و اين در صورتى است كه ديگر دولت هاى [اروپايى] نيز با آن موافق باشند.34 دولت عثمانى اين درخواست را بار ديگر در سال 1914 م تكرار كرد. امّا فضاى جنگ بر اروپا سايه افكنده بود، از اين رو، فرصت مناسبى براى انور پاشا، وزير جنگ بود تا از وضعيت عمومى آماده در اروپا بهره ببرد و دربار عثمانى را به صدور تصميم الغاى امتيازهاى بيگانگان، وادار كند. دربار عثمانى فوراً نامه اى را، در ايلول (سپتامبر) همان سال، به سفيران اروپايى مقيم استانبول فرستاد و به آن ها اعلام كرد كه امپراطورى عثمانى تصميم دارد اعتبار امتيازها را از يكم تشرين اوّل (اكتبر) سال 1914 م باطل كند، امّا سفيران به شدّت بر اين تصميم اعتراض كردند و اعتراض خود را به دربار عثمانى اعلام كردند. با وجود اين، سلطنت عثمانى به اقدامات خود ادامه داد و با «افزايش عوارض گمركى كه طبق امتيازهاى بيگانگان تعيين مى شد و الغاى نقش پست بيگانگان كه در دست آلمانى ها بود، تن دادن بيگانگان را به قوانين عثمانى در امپراطورى، تصويب كرد، همان گونه كه محاكمه آن ها در برابر محاكم عثمانى را نيز تصويب نمود. انور پاشا فرمان بستن هر دو تنگه را به روى كشتى هاى بيگانه صادر كرد، زيرا علاقه مند بود كه مانع مداخله دولت هاى متفقين شود».35

با توجه به تصميمى كه امپراطورى عثمانى گرفت كه از روز 29 تشرين اوّل (اكتبر) 1914 م، در جنگ، در كنار آلمان و اتريش قرار گيرد، اين دو دولت، به دور از ديگر دولت هاى اروپايى، به صورت تاكتيكى با اين تصميم موافقت كردند. امّا ايالات متحده امريكا از جانب خود، تأييد تصميم عثمانى را ردّ كرد و چنين پنداشت كه قانون امتيازها «قانون مستقل عثمانى نيست، بلكه حاصل موافقت نامه هاى بين المللى و پيمان هاى ديپلماسى در زمينه هاى مختلف است».36

همچنين عمل به قانون امتيازهاى بيگانه ادامه يافت و در عمل، الغا نشد مگر پس از پيمان لوزان در سال 1923 م، پس از آن كه براى دولت هاى اروپايى تأكيد كرد كه ديگر سلطنت و خلافت اسلامى باز نخواهد گشت و تركيه به رهبرى آتاتورك به زودى به طور كلّى به اروپا خواهد پيوست و اسلام را كنار خواهد نهاد و اين چيزى است كه اتفاق افتاد.


1 . دانشجوى دوره دكترى تاريخ اسلام.

2 . كتاب­شناسى اين اثر عبارت است از: قيس جواد العزاوى، «الدولة العثمانية، قراءة جديدة لعوامل الانحطاط»، (چاپ اول: بيروت، دار العلوم العربيه، 1414ق/ 1994م) (مترجم)

3 . ينى­چرى (Yeni - ceri) كه در عربى = انكشاريه و در تركى = قشون جديد است، در ارتش قديم عثمانى به سربازانى گفته مى شد كه از فرزندان مسيحيان ممالك مفتوحه تشكيل و تحت تعليم سخت قرار داده مى شدند. ينى چرى ها بعدها قدرت فراوان يافتند و در عزل و نصب سلاطين مؤثّر شدند. در قرن 17م بيشتر عضويت اين قشون ارثى بود و فرزند مسيحى بودن ضرورتى نداشت. سلطان محمود دوّم با قتل عامى ايشان را بر انداخت. غلامحسين مصاحب (به سرپرستى)، دايرة المعارف فارسى، ج2 (بخش دوّم)، ص 3365. (مترجم).

4 . عبدالعزيز شناوى، الدولة العثمانية دولة اسلامية مفترى عليها.

5 . مورخى به نام زياده در مقدمه كتاب محمود افندى با عنوان «التنظيمات الجديده فى الدولة العثمانيه» (طرابلس: جروس برس، 1985) ص 9، تنها به ذكر شش تن از سلاطين بسنده كرده و ما نمى دانيم چرا از سلطان مصطفى چهارم كه او را عزل كرده و كشتند و نيز سلطان محمود دوّم كه در نهايت در سال 1826م ينى چرى­ها را نابود كرد و با ايجاد نيروهاى نظامى جديد به سبك اروپايى اصلاحات را آغاز كرد، ياد نكرده است.

6 . رضوان سيد، الاسلام المعاصر، نظرات فى الحاضر و المستقبل، ص 207.

7 . نويسنده كتاب، سيدجمال را افغانى معرفى كرده است، امّا به اعتقاد ما سيد جمال الدين اسدآبادى، ايرانى بوده است. (مترجم)

8 . على شلش، سلسلة الاعمال المجهوله، جمال الدين الافغانى، ص 95.

9 . محمّد كمال دسوقى، الدولة العثمانيه و المسألة الشرقيه، ص 90.

10 . عبدالرحمن بن خلدون، تاريخ ابن خلدون، ص 140.

11 . محمّد فريدبك محامى، تاريخ الدولة العليه العثمانيه، ص 252.

12 . احمد عبد الرحيم مصطفى، فى اصول التاريخ العثمانى، ص 94.

13 . يلماز اوزتونا، تاريخ الدولة العثمانيه، ج 1، ص 269 270.

14 . رك: احمد عبدالرحيم مصطفى، همان، ص 132.

15 . كاپيتولاسيون: وضع ناشى از قراردادهايى كه دول زورمند و استعمارگر، خاصّه در قرن 19 م، بر دول ضعيف تحميل مى كردند و به موجب آن قراردادها، اتباع دولت هاى استعمارى، پس از ورود به قلمرو دولت ناتوان، تحت حاكميت محاكم دول متبوع خود باقى مى ماندند و محاكم كشور ضعيف حقّ محاكمه آن ها را نداشتند. اين گونه قراردادها را معمولا دولت هاى اروپايى بر دولت هاى آسيايى و افريقايى تحميل مى كردند و بهانه آن ها اين بود كه محاكم و سازمان هاى دول آسيايى و افريقايى قادر به اجراى عدالت و دفاع از حقوق اتباع آن ها نيستند. غلامحسين مصاحب، دايرة المعارف فارسى، همان، ج 2 (بخش اول)، ص 2112. (مترجم).

16 . محمّد فريدبك، همان، ص 225 226.

17 . همان، ص 242.

18 . همان، ص 254 255.

[19] . Robert Mantran, Historie de La Turquie, p 33.

[20] . Karat Kemal. H, tHE Ottoman state and its place in World History , PP7- 8.

21 . رك: احمد عبدالرحيم مصطفى، همان، ص 94، هم چنين رك: سيار جميل، العثمانيون و تكون العرب الحديث، ص 272 273.

[22] . Michel Lesure, "Les relations Franco - Ottomanws a L'epreuve des guerrs de religion " en: L'Empire ottoman, La Repyblique de Turquie et La France, p 37.

[23]. Stanford Whaw, Histoire Ottoman et de La Turquie, tome 1, p140.

24 . يوسف على رابح ثقفى، «معاهدة الامتيازات العثمانية الفرنسية لعام 941 ق / 1535 م»، مجلة كلية الشريعة و الدراسات الاسلامية، مكة المكرمة، سال 6، ش 2 - 6.

25 . بوداپست پايتخت امروزى مجارستان از تركيب دو شهر بودا و پست در سال 1873 م تشكيل شد.(مترجم)

[26]. Jwan Berenger, Histoir de L'Empire des Habsburg 1273 - 1918, p 210.

27 . يلماز اوزتونا، همان، ص 300.

28 . همان، ص 313.

29 . رشيدرضا، «امتيازات الاجانب فى الدولة العثمانية كانت اختيارية»، المنار، ش 42، م 1، ص841.

[30]. Stanford Shaw, op. cit, p140.

[31] . Dimitri Kitsikes, L'Empire Ottoman , pp. 114- 122.

32 . عبدالعزيز شناوى، همان، ج 1، ص 750 - 751.

33 . محمّد فريد بك، همان، ص 639.

34 . (ابوخلدون) ساطع الحصرى، البلاد العربية و الدولة العثمانية، ص 189.

35 . احمد عبدالرحيم مصطفى، همان، ص 288.

[36]. Huwits, The Middle East and North Africa in World Politics, vol. 2, 1914, pp. 2- 3.

بر اساس سندى از وزارت خارجه امريكا با عنوان «الرسالة العثمانية التى تعلن ابطال العمل بنظام الامتيازات الاجنبية» المؤرخة فى 9/9/1914.

 

 

False History and Sultan Selim II

The discussion about the personality of Sultan Selim II goes back centuries; he was most likely the center of discussion even in the period of time in which he lived. This would be understandable, as his father, Sultan Suleyman the Magnificent, would be difficult to surpass in greatness. It was with Sultan Selim that the office of the Sultan became immensely more private and reserved, hence the door to open speculation about his character was also widely opened.

Due to this, we also find with Sultan Selim an obvious departure of what is accepted as ‘history’ by Western students from reality. Once a few facts are examined and logical contradictions are exposed, the propagated history of Sultan Selim II becomes very clearly an invented tale. The extent of this false history is somewhat unbelievable to those who are accustomed to what has been bought as the idea of Western ‘impartiality’ when it comes to news and history. Similarly there is often a negative consideration to those who speak out against what is considered as established fact, left to be called ‘conspiracy theorists’.

Oddly enough for a Muslim community, which some may say loves conspiracies; there has been little or no call to rally around when it comes to a false Ottoman history.

As to why there hasn’t been much opposition, it is not difficult to come to some simple conclusions. The founders of the present secular state of Turkey had little motivation to promote an accurate view of history and sought to separate themselves from the Ottomans as much as possible. With no state backing and really no people identifying themselves with the Sultans in spirit, there has been really no organized state effort to provide even an emotional rebuttal, much less a factual one which requires research as in this post. At the same time the Muslim population which turned away from Islam and abandoned the Caliphate has now revitalized a new anti-historical Islam which avoids Ottoman contributions, and in some cases, even perpetuates these myths.

Further, most people have been cut off from the actual facts since the massive cultural shift from the Caliphate to present day. Not only was the entire Ottoman language obliterated and the script of a new language forced on the population, but even ancient religious traditions such as the Azan (Call to Prayer) were being outlawed in anything other than ‘Turkish’ [1]. Furthermore, for decades, the Ottoman archives were completely sealed shut, leaving only biased 18th century Western documents as sources of Ottoman history.


The Ottomans were notorious record keepers, from the earliest days of the Empire. The Ottoman archives are estimated to hold more than 150 million handwritten documents. Only about a quarter of them are yet classified and computerized. It is estimated that only about 32 million records are currently accessible for researchers [2]. The Turkish state is extremely selective on who gets access and it is monitored carefully, being banned without notice is quite common. The Ottoman archives store treaties, border disputes, inheritance, titles and privileges, trusts, gifts, charitable and religious foundations (vakif), court documents, land deeds, applicable laws, historical demographics, tax, crops, military records, and official correspondence.

Only recently have researchers been given the ability to apply to access even the limited catalogue of the Ottoman Archives. With that in mind, this article will focus largely on accepted Western sources, and primarily Osman’s Dream by Caroline Finkel, one of the few books to use information from the Ottoman Archives in order to give a better picture of Ottoman history. The intention is to contrast this information with what is popularly retold as the biography of Sultan Selim II, largely summarized on Wikipedia as sourced from the Encyclopedia Britannica Eleventh Edition (public domain) and Ottoman Centuries by Patrick Balfour Kinross.

Ottoman Centuries is a particularly dastardly work when it comes to accuracy, being one of the most popular on the subject, yet containing only two pages of a bibliography for covering 700 years of history at 640 pages. Osman’s Dream, a much more scholarly work, has 30 pages of bibliographic references and 37 pages of cited notes for a total of 660 pages.

Kinross’s work, the encyclopedia entries, and nearly all Western books on Sultan Selim II’s personality start by painting a picture of an incompetent drunkard :

After gaining the throne after palace intrigue and fraternal dispute, Selim II became the first Sultan devoid of active military interest and willing to abandon power to his ministers, provided he was left free to pursue his orgies and debauches. Therefore, he became known as Selim the Drunkard or Selim the Sot. His Grand Vizier, Mehmed Sokollu, a Serbian forced-convert from what is now Bosnia and Herzegovina, controlled much of state affairs…[wikipedia]

As is commonly known, alcohol is forbidden in Islam, the professed faith of all Sultans (and by which authority they ruled). The attempt to portray certain Sultans as drunks seems to be rooted in a desire to demonstrate weakness of character and sincerity when it came to the faith of Islam. This accusation is repeated through most Western books regarding the Ottoman empire dated from the 18th century onwards (the Sultan ruled in the 16th century) however each case remains uncited as to its source. The most academically honest student might cite Kinross’s work, but that leads the student to a dead end since it is already noted how well referenced that work actually is.

How can we reconcile conflicting idea that the Sultan sought to escape a basic Islamic ruling yet for some reason promoted Islam itself, especially as strongly as Sultan Selim II did? It is difficult to accept this characterization in light of the numerous investments in Islam that Sultan Selim II made, sacrificing great personal wealth in order to leave a legacy of Islam which has stood to this day. Further, the appointments that Sultan Selim II made were of highly religious people, many writing deep loving poetry for God and His Prophet (S). One of the most notable poets of that time, “Fuzuli” was appointed Secretary of State, a sample of his poetry demonstrating a deeply religious character is available within Ottoman Poems by E J W Gibb. Some of that poetry has been available on yursil.com.

Actual imperial orders from the Sultan seem hardly able to fit within the uncited fictional character seeking to escape Islam’s commandments to pursue Western frivolities. On the contrary, imperial orders show firm resolve to ease the burden of those engaging in the strenuous Hajj pilgrimage, and special consideration for Muslims living under the subjugation of intolerant colonialists.

An excerpt of an imperial order from the Sultan below:

..because the accursed Portugese are everywhere owing to their hostilities against India, and the routes by which Muslims come to the Holy Places are obstructed and moreover, it is not considered lawful for the people of Islam to live under the power of miserable infidels … you are to gather together all the expert architects and engineers of that place and investigate the land between the Mediterranean and the Red Seas and report where it is possible to make a canal in that desert place and how long it would be and how many boats could pass side by side. – ref: Ottoman Archives: Muhimme Defteri Vol 7 No 721

Indeed, it was with Sultan Selim II that the first plans of the Suez Canal began, although it was not accomplished in his lifetime.

The second part of the introduction of Sultan Selim II’s character, by Western sources, is the common story that Sultan Selim II was actually controlled by his Grand Vizir. This theory has left out important information contained within Ottoman Archives where Sultan Selim II was often deciding between various Vezirs and creating his own hierarchies of authority:

 In 1568 a strong expedition was sent to pacify the province under the command of Sultan Selim’s former tutor and confidant Lala Mustafa Pasha, a choice which showed that Selim was not entirely the pawn of his grand vezir, for Sokullu Mehmed resented Lala Mustafa’s place in the Sultan’s affections. To put down the uprising in Yemen Lala Mustafa needed men and supplies from Egypt but the provincial governor, another rival Koca Sinan Pasha, refused his requests and made it impossible for him to pursue the campaign. In a spate of petitions to the Sultan the two defended their respective positions. Koca Sinan proved the stronger and Lala Mustafa was dismissed from command of the Yemen campaign. To mark his continuing favour, however, Selim created for him the position of sixth vezir of the governing council of the empire. -Osman’s Dream by Caroline Finkel

Introducing another odd contradiction, after insinuating that Sultan Selim had really no care or control of the empire, Kinross’s account in Ottoman Centuries takes almost laughably ridiculous guesses as to motivations for various military campaigns. This is cited on Sultan Selim II’s Wikipedia entry:

Lord Patrick Kinross’ account of Selim’s reign is how he starts a chapter of his book called “The Seeds of Decline”. He sees the massive outlay for the fleet-rebuilding following the Battle of Lepanto as the start of the Empire’s slow decay. Kinross also says that Selim’s reputation for drunkenness was solidified in his decision to invade Cyprus rather than supporting the Morisco Revolt in Grenada as well as in the manner of his death; Selim died after a period of fever brought on when he drunkenly slipped over on the wet floor of an unfinished bath-house.

Other orientalist works from the 1800′s seem to hold the Sultan Selim II was so in love with wine that he wanted control of Cyprus to have fresh wine. On the other hand, Caroline Finkel notes:

Friction between the Ottomans and Venice was never completely absent but outright war was usually avoided. According to contemporary Ottoman historians, it was Venetian protection for the corsairs who plagued Ottoman vessels sailing the route to Egypt which drove Selim to mount a campaign to conquer Cyprus. 

It is not difficult to see which theory seems more intelligently considered. Furthermore, a few different reports exist for Sultan Selim II’s death, some indeed say he died from complications from a fall in a bath, without mentioning drunkenness. Other versions state that he fell on way to perform a Khutbe at the new Mosque bearing his name. Oddly enough, for how widely present the idea of a drunk Sultan is within Selim II’s internet presence, Caroline Finkel’s work does not mention drinking or debaucheries within her 20+ page write up on the Sultan.

Far from running from Islam, Sultan Selim II’s work for Islam is truly beyond impressive, the Selimye mosque he built is an architectural achievement which still causes emotional reactions. Lady Mary Wortley Montagu (d. 1762), wife of the English ambassador in Istanbul is quoted as saying the mosque which Sultan Selim II build was “The noblest building I ever saw.”

The seventeenth century traveller Evliya Celebi notes Sultan Selim’s justification for choosing Eridrne as a location for the mosque, relating that the Prophet Muhummad (S) came to to the Sultan in a dream and directed him to build it there.

As is also noted within Osman’s Dream, Sultan Selim’s work for Islam was carried far beyond Istanbul:

Sultan Selim also continued his parents’ involvement with Mecca, his work gave the great mosque the distinctively Ottoman appearance it retains today. The enclosure lacked the space for a monumental mosque like those in Istanbul, so the galleries surrounding the courtyard were remodeled in the Ottoman style and given domes in places of their original flat roof. These works were continued during Murad II’s reign, serving to impress pilgrims from the all over the world with the power and munificence of the new protectors of the Muslim Holy Places

That’s correct, all the structural beauty of Makkah itself in the grand Ottoman style came from the direction and resources of Sultan Selim II. All Hajji’s are witnesses to this. All this, and we have barely scratched the surface. Sultan Selim II was a Sultan for only eight years. This was a Sultan who ruled by the foundations of Islam such that they literally stand to this day, and that itself is testimony to the righteousness of Sultan Selim II. With all of the information of his personal pursuits such as his love of archery, his political activities, his architectural projects and plans, and considering the short time of his rule, it is impossible to buy into the Kinrossian picture of a disinterested drunk perpetuated by his book (Hasha Astaghfirullah).

Kinross’s work is cited in at least 86 other books on Ottoman History [3], and is clearly and fundamentally flawed in its depiction of this Sultan. The flaws, if not in structure then in reasoning, are so apparent that it casts huge doubts on what is commonly known about the Ottoman Empire in general. Britannica and other well considered sources of information make the same fundamental mistakes as Kinross.

Osman’s Dream by Caroline Finkel is a tremendous improvement to what has existed prior to it, however it suffers from a critical flaw: lack of understanding of the Ottoman Muslim culture. A reevaluation of Ottoman history needs to occur from parties with keen insight into the tradition and culture of the Ottomans. Until that occurs, what is currently available is little more than the retelling of enemy campfire stories.

A couplet from Sultan Selim II’s poetry:

We are loving nightingales that have got wretched because of the longing of separation,
The gentle morning wind becomes fire if it blows through our rosary.

[1] The Turkish Language Reform: A Catastrophic Success (Oxford Linguistics) – Geoffrey Lewis
[2] Turkish Cultural Foundation – turkishculture.org
[3] Amazon.com – Product Details, Citations



از این منبع:

http://www.yursil.com/blog/2007/11/a-taste-of-the-real-sultan-selim-ii/

 

ملامحمد فضولی و ادبیات عثمانی

ادبیات عثمانی به زبان ترکی غربی که پس از فتح ملازگرد توسط آلب ارسلان در قرن پنجم هجری و با مهاجرت طوایف مختلف ترک به آناتولی شکل گرفت، به وجود آمد. نخستین نمونه­های این ادبیات در قرن هفتم هجری نوشته شده است. البته پیش از قرن هفتم نیز شاعران و نویسندگانی در آناتولی بوده­اند، امّا ادبیات عثمانی با ویژگیهای خاص خود پس از قرن هفتم شکل گرفت و به صورت جدی و نیرومند مطرح شد. به عبارت دیگر، ادبیات آناتولی پس از قبول ویژگیهای ادبیات اسلامی صورت تثبیت یافت و به عنوان ادبیات عثمانی شناخته شد. در قرن نهم ادبیات ترکی با بهره­وری از ادب فارسی و عربی و نیز عناصر فرهنگ و تمدن اسلامی – ایرانی به سعی شاعرانی چون احمدپاشا، نجاتی و شیخی به تکامل رسید و استحکام یافت.

از ادبیات قدیم عثمانی اغلب با عنوان «ادبیات دیوان» یاد می شود. بخش عمده­ی آثار ادبی دیوان را شعر تشکیل می­دهد. این نوع ادبیات گرچه برخلاف ادبیات­های رایج صوفیانه و عاشیقی، استخدام و استفاده از واژه­ها، اصطلاحات و تعبیرات عربی و فارسی را ترجیح می داد، به دلیل توجه به محتوای غنی آثار و تصویرسازی درآنها بخصوص در شعر توانست قرنهای متمادی به حاکمیت خود ادامه دهد.

قرن دهم هجری (شانزدهم میلادی)، هم در زمینه­ی سیاسی، و هم در زمینه­های علمی – فرهنگی درخشانترین دوره­ی ترکان به حساب می­آید. همچنین قرن دهم درخشانترین دوره­ی «ادبیات دیوان» در آناتولی نیز شناخته می­شود. نیز این دوره را پرشکوه­ترین و پربارترین دوره­ی ادبیات ترکی حوزه­ی عثمانی به شمار می­آورند؛ چرا که در این قرن ادبیات ترکی ساختار مخصوص به خود را پیدا کرد وآثاری همانند نمونه­های موجود در ادبیات فارسی خلق نمود. در آغاز راه، ادبیات ترکی عثمانی به دلیل برخورداری از فرهنگ مشترک اسلامی و موجبات تاریخی و جغرافیایی متعدد و دلایل فراوان دیگر پیرو ادبیات ایران بود، اما پس از آنکه اختلافات میان سلاطین عثمانی و شاهان صفوی به قطع پیوندهای فرهنگی عثمانی و ایران منجر شد، ادبیات عثمانی از ادبیات فارسی - نسبت به دوره­های پیشین - فاصله گرفت و با توجه به افکار و اندیشه­های محلی، محیط زیست، آداب و رسوم، اصطلاحات و آیین­ها و دیگر مشخصه­های ملی، شخصیتی مستقل یافت و به راه خود رفت، گرچه هرگز تا سقوط خلافت عثمانی و حتی با برپایی سیستم جمهوری، اثر این تأثیر از میان نرفت و بسیاری مشترکات، امروز هم - حتی اگر نفی وانکار شوند - برجای هستند.

در سده­ی دهم هجری برخی از سلاطین عثمانی خود شعر می­سرودند و بالطبع به شعر و شاعری علاقه­ و توجه ویژه­ای داشتند. یاووز سلیم، سلطان سلیمان قانونی و سلطان سلیم دوّم از آن جمله­اند. توجه دربار عثمانی به شاعران پارسی­گو و ترکی­گو و جذب و حمایت آنان در رشد و شکوفایی شعر ترکی تأثیر بسزایی برجای نهاد. شاعران برجسته­ای مانند ذاتی، خیالی، روحی، باقی، حیرتی، آهی، و ... همه در این دوره زیسته­اند.

در مقابل شاه اسماعیل صفوی که به زبان ترکی شعر می­سرود و زبان دربار وی ترکی بود، سلطان سلیم اوّل مشهور به یاووز رقیب سرسخت اسماعیل در استانبول اشعاری به زبان فارسی می­گفت. سلیم اوّل در زبان و ادبیات فارسی شاعری توانا بود و دیوان اشعاری به زبان فارسی دارد. شاید بتوان گفت زبان فارسی در دربار عثمانی در عصر مورد نظر این تحقیق، همان مرتبت را داشت که زبان فرانسه در دربار رومانوف­ها پس از پطر کبیر. یعنی این زبان، زبان اشراف و باصطلاح امروز زبان نخبگان و برگزیدگان و فرهیختگان جامعه بود و تکلم به آن زبان اسباب فخر متکلم بود.

در دوره­ی سلطنت شاه اسماعیل اوّل و سپس پسرش طهماسب اوّل، گروه کثیری از شاعران و دانشمندان ایران به علت سختگیری­های مذهبی ایشان به روم گریختند که حضور آنها بر غنای زبان و ادبیات فارسی در آن سرزمین افزود. نیز کثیری از اهل ذوق یا به هند رفتند، و تعدادی نیز به ازبکان پناه بردند. بر این عدّه باید جماعت بزرگی از هنرمندان و صنعتگران و صاحبان حرف از قبیل نقاشان و قالیبافان و صحافان و نویسندگان و امثال ایشان را نام برد که پس از شکست شاه اسماعیل از سلیم اوّل در جنگ چالدران و افتادن تبریز به دست عساکر عثمانی، به همراه جمعی از تجّار و توانگران شهر که بیش از هزار خانواده بودند، به دستور سلیم به استانبول کوچانده شدند.

سلطان معروف این عهد (قرن دهم هجری)، سلیمان اوّل است. او که متولد 900 هـ . است، مدت نیم قرن (از 926 تا 974 هـ .) سلطنت کرد. سلیمان اوّل بزرگترین پادشاه عثمانی بود که ترکان او را سلیمان قانونی و اروپاییان، سلیمان محتشم می­نامند. او در دوره­ی دراز پادشاهی خود، در گسترش متصرفات عثمانی کوشید و از جمله سه بار به ایران لشکر کشید. با این همه از دوستداران شعر و ادب فارسی بود و از تشویق شاعران و نویسندگان دریغ نمی­ورزید. سلطان سلیمان خود به فارسی شعر می گفت و «محبی» تخلص می­کرد. از سلطان سلیمان اوّل علاوه بر دیوان اشعار ترکی، یک دیوان فارسی هم با حدود هفتصد بیت در دست است.

شاهزاده بایزید پسر سلطان سلیمان هم شاعری پارسی­گوی بود و «شاهی» تخلص می­کرد. از بایزید غزلهای لطیف و سوزناکی به فارسی باقی مانده که در ایام پناهندگی در ایران سروده بود.   

در این میان شاعری که برای ایرانیان آشناتر است، ملامحمّـد فضولی بغدادی (تولد: حوالی دهه­ی 1480 م، سالهای پایانی قرن نهم هجری/ وفات: حدود سال 963 هجری در اثر طاعون همه­گیر بغداد) است که با استعدادی شگرف و با تسلط کامل به سه زبان عربی، فارسی و ترکی شعر می سروده است. فضولی، شیعی­مذهب بود و نه فقط شاعر و نویسنده، که از روحانیان و متفکران بزرگ شیعی نیز بود. عناوین «ملا» و «مولانا» که معاصران فضولی از او با این عناوین یاد کرده­اند، نشان می­دهد که او در علوم و معارف بویژه علوم دینی به درجه­ی والایی رسیده بود، گرچه مثلاً افزون بر حدیث و تفسیر در هندسه و هیأت هم تبحر داشت. «حدیقة السعداء» او نمونه­ای از عمق ارادت او به حضرت سیدالشهداء امام حسین علیه­السلام است که در حوزه­ی ادبیات شیعی جایگاه خاص خود را دارد. و این بیت او که سخت مشهور است:

چون خاک کربلاست فضولی مقام من

نظمم به هر کجا که رسد، حرمتش رواست

 

زر نیست، سیم نیست، گهر نیست، لعل نیست

خاک است شعر بنده، ولی خاک کربلاست

فضولی در نزاع میان شاه اسماعیل اوّل و سلطان بایزید ثانی، هواداری شاه صفوی را می کرد و پس از اینکه شاه صفوی بغداد را گشود و بر خان ازبک غالب آمد، مثنوی «بنگ و باده» را به نظم کشید و به شاه اسماعیل تقدیم داشت. گویند در این مثنوی منظور از «باده»، شاه اسماعیل است و «بنگ» به شخصیت بایزید دوّم اشاره دارد که به نظر فضولی در نهایت باده بر بنگ پیروز می­شود.

بنگ و باده با مناجاتی آغاز می­شود بدین ترتیب:

ای وئرن بزم کائناته نسق

بوراخان جام عشقه نشئه­ی حق

 

عشق میخانه­سین قیلان معمور

سونان اوندن جهانه جام غرور

 

کیم ائدوب اول غرور جامینی نوش

اهل نطق اولا واله و مدهوش

 

جمله­دن مخفی اولا اسراری

اولمیا هیچ کیم خبرداری

 

یعنی: ای آنکه به بزم کائنات نظم و نسق بخشیده­ای

که نشئه­ی حق در جام عشق ریختی.

 

ای که میخانه­ی عشق را آباد و پررونق ساختی

و سپس از آن جهان را جام غرور دادی.

 

تا با نوشیدن آن جام غرور

اهل نطق واله و مدهوش شوند.

 

و اسرارشان از همه پنهان بماند

هیچکس (از رازشان) باخبر نشود.

بعد از تصرف بغداد توسط سلطان سلیمان قانونی، فضولی ناگزیر متابعت عثمانی­ها را پذیرفت، گرچه گویند با اینکه زندگی به فقر و فاقه سپری می­کرد، به دلیل علوّ طبع هرگز مجیزگویی و مداحی سلاطین و حکام زمان را ممرّ درآمد خود قرار نداد. فضولی مدح و ستایش را فقط شایسته­ی انبیا و اولیا و معصومین علیهم السلام می دانست. حتی اشعاری هم که او در مدح سلاطین عثمانی و یا شاه اسماعیل صفوی سروده، بیشتر صبغه­ی مذهبی دارند. فضولی سلاطین و والیان عثمانی را به عنون نمایندگان امپراتوری بزرگ اسلامی می­پذیرفت و شاه اسماعیل صفوی را به دلیل توجه به مذهب تشیع و ادبیات شیعی می­ستود. شاعر با وجود دوستی چند ساله با برخی از سلاطین عثمانی - از جمله سلطان سلیمان قانونی - هرگز به دربار پناه نبرد و اقامت در جوار عتبات عالیه را به بارگاه شاهان ترجیح داد. حتی قصاید مدحی او نیز در نهایت رویکردی مذهبی می­یابند.

از فضولی افزون بر آثار منظوم و منثور متعدد، پنج نامه هم به یادگار مانده است که هم به لحاظ ادبی و هم از دیدگاه تاریخی ارزشمند و محل تأمل هستند. مثلاً نامه­ای که خطاب به بایزید چلبی فرزند سلطان سلیمان قانونی نوشته و در آن از دوستی پیشینه­دار و قدیمی سخن به میان آورده است.

 

شعردوست، علی­اصغر (1374). چشمه­ی خورشید (پژوهشی در زندگی و آثار ملامحمّد فضولی). چاپ اوّل، تهران: دبیرخانه­ی کنگره­ی بزرگداشت حکیم محمّد فضولی (صفحات 3 تا 120). با مقداری تغییر وجابجایی.

 

آیدین، دکتر شادی (1385). عناصر فرهنگ و ادب ایرانی در شعر عثمانی (از قرن نهم تا دوازدهم هجری). چاپ اوّل، تهران: امیرکبیر.

 

 

 

امیرنشین های دهگانه ترکمان در آناتولی

هجوم مغولها به آسيای صغير و تسخير شهر قونيه در سال 655ق/1257م حكومت سلاجقه­ی روم را درهم ريخت و سرانجام در 700ق/1301م سرزمين روم ميان امرای ده‌گانه­ی تركمان تقسيم شد. حدود اين اميرنشينها با حدود ايالات قديم يونان تقريباً بر هم منطبق بود و عبارت بود از «قرامان يا ليقونيه­ی قديم»، «تِكِه يا ليقيه و پمفيليه­ی قديم»، «اميرنشين حميد يا پيسيديه و ايزوريه­ی سابق»، «گرميان يا فريجيه»، «قزل احمدلی يا پَفْلَغونيه»، «مَنْتَشا يا كاريه»، «آيدين» و «صاروخان» مطابق با ليديه­ی قديم، «قره‌سی يا ميسيه­ی سابق» و بالاخره «ولايت عثمانلی» در كنار دريای مرمره كه بعدها بر اميرنشينهای ديگر غلبه كرد و شالوده­ی امپراطوری عثمانی را بنيان نهاد. نواحی واقع در مشرق اميرنشينهای دهگانه زير نظر ايلخانان مغول اداره می­شد. شهرهای مهم آن عبارت بودند از: قيساريه يا قيصريه كه مسجد و كليسای بزرگی در آن ساخته شده بود، همچنين سامسون، البستان يا البستان، نيكسار، سيواس و توقات. اين ايالتها تا روی كار آمدن عثمانيان در آسيای صغير ميان حكومتهای مختلف دست به دست می‌گشتند.

از این منبع:
http://holybible.blogfa.com/post-60.aspx
که البته بایستی ادیت شود.

ابن کمال پاشا

شیخ­الاسلام شمس الدین احمد بن سلیمان رومی حنفی معروف به ابن کمال پاشا یا کمال پاشازاده از دانشمندان و مؤلفان بزرگ در قلمرو دولت عثمانیان و از رجال معروف آن دولت در نیمه­ی اوّل سده­ی دهم هجری بوده است. اصلش از خاندانی معروف در «ادرنه» بود و خاندانش چند بار در جنگ­های عثمانیان با ترسایان شرکت داشتند و خود او نیز در آغاز پیشه­ی سپاهی داشت و بعد آن شغل را فرو نهاد و در خدمت دانشمندان بزرگ عهد به تحصیل دانش­های متداول زمان پرداخت و پس از آن مدتی در شهر ادرنه و چندگاهی در شهر اسکوب تدریس می­کرد و در عهد سلطان سلیم اوّل (918 تا 926 هـ .) قاضی عسکر آناطولی شد و با همین سمت در لشکرکشی به مصر همراه سلطان سلیم بود و در بازگشت از این سفر از سال 931 مرتبه­ی شیخ­الاسلامی داشت تا به سال 940 درگذشت و پیکرش را در بیرون دروازه­ی ادرنه در خانقاه شاگردش محمود چلبی (که بعدها قاضی مصر شد) به خاک سپردند.

کمال پاشازاده در عهد خود بسیار محترم بود و او را مفتی­الثقلین خطاب می­کردند. به جز ترکی، پارسی و تازی می­دانست و از او اثرهای متعدد به هر سه زبان بازماند. فهرست مشروح اثرهای او را اسمعیل پاشا در «هدیة العارفین» آورده است. کتابی از او در شرح لغت­های دشوار فارسی موجود است که آن را «دقایق الحقایق» نام نهاده. کتاب­های دیگری هم از او می­تواند مورد توجه پارسی­گویان باشد مانند رساله در لغت فرس، محیط اللغة در ترجمه­ی لغات به فارسی، مزیة اللسان الفارسی علی سائر الالسنة ماخلا العربیة، و اینک کتاب مشهور او به نام «نگارستان» در اینجا مطرح است که غیر از نگارستان معین جوینی و نیز جز نگارستان قاضی احمد غفاری است و این یکی نگارستانی است که به تقلید از گلستان سعدی و بهارستان جامی فراهم آمده و در سال 939 در ادرنه نگارش یافته و به نام ابراهیم پاشا وزیر اعظم سلطان سلیمان اوّل (926 تا 974 هـ .) درآمده است.

کتاب «نگارستان» کمال پاشازاده به هشت باب تقسیم شده که در آنها درباره­ی موضوعاتی مثل سیرت پادشاهان، فضیلت درویشان، رضا به قضای الهی و ادای شکر نعمت، فواید خاموشی، عشق و جوانی، ضعف پیری، تأثیر تربیت، و آداب معاشرت سخن رفته است. بیشتر حکایاتی که در این کتاب اخلاقی نقل شده در سیرت شخصیت­های تاریخی مثل شاهان ساسانی، پیامبر اسلام، خلفا، شاهان غزنوی و سلجوقی است. نویسنده­، اثر خود را بر بهارستان جامی برتری داده ولی به ارجمندی مقام گلستان اعتراف نموده است. بلوشه این کتاب را تقلید بدی از گلستان دانسته و دکتر [هرمان] اته آن را اثری مصنوع شمرده که «گاهی هم عین جملات گلستان در آن دیده می شود». این کتاب را یحیی بن زکریا المفتی (م. 1035) به ترکی ترجمه کرده است.

صفا، ذبیح­الله (1389). تاریخ ادبیات در ایران و در قلمرو زبان پارسی. 5ج، چاپ هشتم، تهران: فردوس (کتاب سوّم جلد پنجم، صفحات 1617 تا 1619). با مختصری تغییر.


دربارۀ منشآت السلاطین فریدون بیگ

یکی از مجموعه­های بسیار مهم [عصر صفوی که در عثمانی به نگارش درآمده] و از مأخذهای تاریخی نیز هست، «منشآت السلاطین» معروف به «منشآت فریدون­بیگ» است. نشانجی احمد معروف به فریدون­بیگ مجموعۀ مذکور را از یکهزار و هشتصد نامه به سال 982 هـ . ترتیب داد و به سلطان مراد سوّم تقدیم کرد و آن به سال 1264 – 1265 هـ . ق در استانبول به طبع رسید. در این مجموعه نامه­هایی فارسی و به ندرت ترکی که سلطانان عثمانی از سال 841 تا 911 هـ . به امیران ترک و به پادشاهان و بزرگان آن عهد در ایران (مثل شاهرخ، جهانشاه ترکمان، شروانشاهان، بایسنقر­میرزا، سلطان حسین بایقرا، نورالدین عبدالرحمن جامی و جز آنان) نوشته اند، گرد آمده است.


صفا، ذبیح­الله (1389). تاریخ ادبیات در ایران و در قلمرو زبان پارسی. 5ج، چاپ هشتم، تهران: فردوس (کتاب سوّم جلد پنجم، صفحه 1595).


ادبیات فارسی در امپراتوری عثمانی (یک)

همچنانکه مؤسس سلسله­ی صفوی؛ شاه اسماعیل (م. 930 هـ .) خود از شاعران خوب به زبان فارسی و ترکی بوده و «خطایی» تخلص می کرده است، و پسران او یعنی شاه طهماسب و سام میرزا و بهرام میرزا نیز شاعر و نویسنده و هنرمند بودند، سلاطین عثمانی هم از آغاز تشکیل دولتشان، به زبان و ادب فارسی با عشق و علاقه­ی خاص می­نگریستند. راجع به علل رواج فارسی پیش از عهد عثمانیان در آسیای صغیر (...) دانستیم که این امر معلول حوادثی تاریخی است که از اوایل عهد سلاجقه، و مخصوصاً با سلاجقه­ی آسیای صغیر، آغاز می­شد و در عهد حملات مغولان و در دوره­ی فرمانروایی ایلخانان به صورت قاطعی توسعه می یافت، چنان که در قرن هفتم و هشتم، آسیای صغیر یکی از مراکز بسیار مهم ادب فارسی و محل اجتماع شاعران و نویسندگان پارسی­گوی، مخصوصاً عده­ی کثیری از عارفان ایرانی بود که بدان دیار مهاجرت کرده و بساط تعلیم و تربیت گسترده و آثار شیوایی به نظم و نثر پارسی پدید آورده بودند.

دولت عثمانی که از 699 هجری با اعلام استقلال عثمان اوّل آغاز شده، به سرعت طریق توسعه و ترقی پیمود، وارث تمام ترقیات ادبی عهد سلاجقه­ی روم گردید و به روش همان سلسله همواره عده­ای از پارسی­دانان و پارسی­گویان در آن دربار ثروتمند نگاهداری می­شدند و زبان فارسی یکی از دو زبان عمده و اساسی درباری بود. پیداست که نفوذ فرقه­های صوفیه، خاصه مولویه در آسیای صغیر، که سلاطین عثمانی خود از معتقدان آن بوده­اند، در این میان به فارسی­دانی و فارسی­خوانی شاهزادگان و شاهان عثمانی، و به تبع آنان همه­ی درباریان و رجال دولتشان یاوری می­داد و مثنوی «حضرت مولانا» و آثار سعدی و حافظ و دیوان­های شاعران بزرگ و کتاب­های مشهور ادب فارسی در دستگاه­های قدرت آنان دست به دست می­گشت و در کتابخانه­های متعددی که ترتیب می­دادند، جمع­آوری و در قلمرو حکومت وسیعشان منتشر می­شد.

نامه­های فارسی سلاطین عثمانی از آغاز عهدشان، و داشتن منشیان زبردست فارسی­نویس از بدایت حال در دربار، هم به خوبی نشان می­دهد که اینان نه تنها در تملک آناطولی وارث سلاجقه بوده­اند، بلکه در نگاهداشت و اشاعه­ی زبان فارسی نیز کار آنان را دنبال می­نموده­اند. در میان مجموعه­ی منشآت فریدون­بیگ چندین نامه­ی فارسی از اوایل عهد عثمانی داریم و از آن جمله است نامه­هایی که میان سلطان بایزید اوّل ایلدرم (سلطنت از 792 تا 805 هـ .) و قرایوسف ترکمان قراقویونلو (810 تا 823 هـ .) مبادله شده و هر دو به فارسی است. و نیز نامه­هایی که میان بایزید و سلطان احمد جلایر و چند نامه­ی دیگر میان بایزید و تیمور که همگی به فارسی است مگر نخستین آنها که چون از جانب تیمور به عربی تحریر شد، جواب آن نیز به عربی است.

اخلاف ایلدرم هم به روش اسلاف رفتند و از آنان نیز نامه­های بسیار زیادی به فارسی به یادگار مانده و از آن جمله در منشآت فریدون­بیگ مراسلاتی از سلطان محمّد اوّل (805 تا 824 هـ .) و سلطان محمّد دوّم فاتح (855 تا 886 هـ .) و بایزید دوّم (886 تا 918 هـ .) داریم که به شاهرخ تیموری و قرایوسف ترکمان قراقویونلو و اسکندر بن قرایوسف (823 تا 839 هـ .) و سلطان خلیل شروانشاه و جهانشاه بن قرایوسف (839 تا 872 هـ .) و الغ­بیک بن شاهرخ و بایسنقر بن شاهرخ و امیر حسن­بیگ آق­قویونلو معروف به اوزون حسن (872 تا 882 هـ .) تا به شاه اسماعیل نگاشته شده و همه­ی آنها به نثر مصنوع مترسلانه تحریر یافته است و طبعاً نامه­هایی که طرف­های مکاتبه به آنان می­نوشته­اند، بر همین منوال بود.

این پادشاهان فارسی­دوست گذشته از آن که منشیان ادب­شناس و شاعران پارسی­گوی و پارسی­دانان خوب در درگاه خود داشتند، با عالمان و ادیبان و شاعران بزرگ ایران هم نامه­های ملاطفت­آمیز فارسی مبادله می کردند. به طور مثال باز در مجموعه­ی منشآت فریدون­بیگ نامه­هایی است به فارسی که پادشاهان عثمانی به دانشمندان و شاعران ایرانی مثل جلال­الدین دوانی و احمد تفتازانی و مولانا جامی نوشته­اند و با مطالعه­ی آنها خواننده درخواهد یافت که تحریر آن گونه رسایل کار منشیان زبردست ورزیده­ی استاد دیده است و بس. به سبب عنایات خاصی که جامی، بی­آن که به قسطنطنیه برود، از سلاطین عثمانی می­دید، دفتر سوّم از مثنوی سلسلةالذهب را به نام بایزید اوّل مشهور به ایلدرم(صاعقه) کرده و در آغاز آن دفتر چنین یاد نموده است:

مهبط العز و العلی، سلطان

بایزید الدرم شه دوران

خاک یونان زمین از او گلشن

جان یونانیان از او روشن

و یا در مدح سلطان محمّد فاتح او را «شاه مجاهد غازی» خوانده و متصف به انواع صفات عالیه دانسته است:

پیش شاه مجاهد غازی

بگشا لب به نکته­پردازی

به هر حال این سلاطین بزرگ زمان از بذل مال و اظهار کمال لطف و عنایت نسبت به فضلای ایرانی و یا پارسی­دانان و پارسی­گویان، اعم از آن­که در دربارشان به سر می­بردند یا در بلاد ایران و دور از قلمرو تسلطشان زندگی می­کردند، ابا نداشتند، و به همین سبب در دستگاه آنان همیشه عده­ای از بزرگان علم و ادب ایرانی به سر می­بردند که برای آشنایی با اینان کتاب کشف الظنون حاجی خلیفه منبع مناسبی است.

برای آن­ که نمونه­ای از «شکار» رجال علم و ادب ایرانی به وسیله­ی سلاطین عثمانی ملحوظ نظر خواننده شود، می توان به رشحات عین الحیات صفی­الدین علی سبزواری درباره­ی جامی مراجعه کرد. داستان فلورن­های طلای بایزید که به خدمت جامی و جلال دوانی فرستاد، مشهور است.

از میان شاهان عثمانی تا اوایل قرن دهم چند شاعر خوب را می­شناسیم که به فارسی و گاه به ترکی شعرهای دلپذیری ساخته­اند. سلطان سلیم اوّل (918 تا 926 هـ .) با اینکه به یاووز (= مهیب، خونریز) مشهور بود، از شعرای خوب فارسی بوده است. فخری هروی در روضةالسلاطین درباره­ی سلطان سلیم یاووز می نویسد: «به شعرگفتن بسیار میلی داشته، اکثر شعرا و عرفا به شعر او مایلند، علی­الخصوص شعر را به زبان فارسی می­گوید. دیوان اشعارش را تمام دیدم ...» وی در اشعار خود سلیم و گاه سلیمی تخلص می­کرد و از غزل­های اوست:

در عاشقی دو دیده­ی من چون گریستند

خوبان خجل شدند و همه خون گریستند

 

از غم بسوختند چو دیدند حال من

آنان که بر ملامت مجنون گریستند

 

در خنده خواندند بتان نامه­ام ولی

آگاه چون شدند زمضمون گریستند

 

بر درد من ز زخم رقیبان سنگدل

از دوستان زیاده چو جیحون گریستند

 

در فکرم ای سلیم که چون گشت حالشان

آنها که دور از آن لب میگون گریستند

پسر او سلطان سلیمان­خان (926 تا 974 هـ .) هم شاعر خوبی بود که به فارسی و ترکی هر دو شعر می ساخت و در هر دو زبان «محبّی» تخلص می کرد. این مطلع از اوست:

دیده از آتش دل غرقه در آبست مرا

کار این چشمه زسرچشمه خرابست مرا


و نقل این غزل از وی هم خالی از لطف نمی­نماید:


باز آشفته­ام از حسرت عنبربویی

بسته شد جان و دلم در گره ابرویی

 

از که پرسم خبرش یا ز که جویم، چه کنم

دل آواره که گم ساخته­ام در کویی

 

آه از این دل که شد آشفته­ی زلف سیهی

وای از آن دیده که آموخته شد با رویی

 

او به صد ناز درون دل من جلوه­کنان

من دیوانه نظر می­کنم از هر سویی

 

خلق گویند دل و جان «محبی» که ربود

راست گویم که؟ فسون­های لب دلجویی

 

صفا، ذبیح­الله (1389). تاریخ ادبیات در ایران و در قلمرو زبان پارسی. 5ج، چاپ سیزدهم، تهران: فردوس (جلد چهارم، صفحات 136 تا 143). با اندکی اختصار.

 

 

در مورد بکتاشیه (سه)/ دو مطلب پیش از این در این وبلاگ درج شده است.

در میان ترکان و مغولان نیز تبلیغات مسلمانان تماسی نزدیک با آیین جان­گرایی یا آنی­میسم (به صورت آیین شمنی) حاصل کرد که می بایست آداب و عادات ترکان را که سخت در میانشان ریشه دوانده بود، به حساب آورد. فی­المثل قدیمترین طریقه­ی ترکی تصوف یعنی طریقه­ی باصطلاح «روستایی» یسویه جنبه­ی بی­همانند خود یعنی شرکت زنان بی­حجاب را در مجالس «ذکر» صوفیه مدیون آداب و عادات ترکان است.

به کسر یا فتح اوّل یا دوّم. مؤسس این فرقه احمد بن ابراهیم بن علی یسی است، منسوب به شهر یس که بعدها ترکستان خوانده شد (متوفی در 1166 – 562 هـ).

«در میان ترکان عثمانی آناطولی و اروپا شاخص­ترین طریقه­ی تصوف طریقه­ی «روستایی» دیگری بود به نام بکتاشیه. این فرقه که گفته می­شد شاخه­ای است از یسویه، و در پایان قرن دوازدهم (= ششم هجری) استقرار کامل حاصل کرد، تألیف و تلفیقی خاص بود از آنچه از یک سو ظاهراً با عقاید اسرارآمیز تشیع ارتباط داشت و از سوی دیگر با عقاید مردم­پسند مسیحیت و آیین گنوسی.

بکتاشیه بیش از دیگر فرقه­ها راه افراط می­پیمودند و مراسم ظاهری اسلام را ناچیز و غیرمهم می­پنداشتند و در مراسم آنان مشابهاتی چشمگیر با از آن مسیحیت دیده می­شود. مثلاً به جای ذکر خاص عبادت نوعی مراسم عشاء ربانی مسیحیت برپا می کردند که در طی آن شراب و نان و پنیر در میانشان تقسیم می­شد و نیز به اجرای آداب اعتراف به گناه نزد ریش­سفیدهای خود موسوم به «بابا»ها مبادرت می­نمودند. طریقه­ی بکتاشیه از طریق ارتباط و آمیزشی که با ینی­چری  داشتند، اعتبار و حیثیتی فراوان کسب کردند امّا از سال 1826 (1241 و 1242هـ) که دستگاه ینی­چری منحل شد، بکتاشیه نیز بتدریج راه زوال در پیش گرفتند و اکنون این فرقه فقط در آلبانی به حیات خود ادامه می­دهد.

مهمترین طریقه­ی «شهری» در میان ترکان عثمانی همانا طریقه­ی «مولویّه» بود که شاعر شهیر متصوف ایرانی جلال­الدین رومی (متوفی در قونیه به سال 1273 «672 هـ . ق») بنیان نهاده است که مجالس ذکر آنها بوسیله­ی سماع و چرخ­زدنهای مریدان (درویشهای رقصنده) قابل توجه بود. از هنگامی که جمهوری ترکیه جنبه­ی دنیوی محض و غیرروحانی یافته است، تکایای مولویه به معدودی از تکیه­های واقع در حلب و دیگر شهرهای خاورمیانه کاهش یافته است.»

 

گیب، همیلتون (1367). اسلام، بررسی تاریخی. چاپ اوّل، ترجمه­ی منوچهر امیری. تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی./ صص 180 تا 182.



Hammer-Purgstall از ویکی پدیا

Joseph von Hammer-Purgstall

Joseph Freiherr von Hammer-Purgstall (9 June 1774 in Graz – 23 November 1856 in Vienna) was an Austrian orientalist.

 

Born Joseph Hammer in Graz, Styria, he received his early education mainly in Vienna. Entering the diplomatic service in 1796, he was appointed in 1799 to a position in the Austrian embassy in Constantinople, and in this capacity he took part in the expedition under Admiral William Sidney Smith and General John Hely-Hutchinson against France. In 1807 he returned home from the East, after which he was made a privy councillor.

For fifty years Hammer-Purgstall wrote prolifically on the most diverse subjects and published numerous texts and translations of Arabic, Persian and Turkish authors. By traversing so large a field, he lay himself open to the criticism of specialists, and he was severely handled by Friedrich Christian Diez (1794–1876), who, in his Unfug und Betrug (1815), devoted to him nearly 600 pages of abuse. He also came into friendly conflict on the subject of the origin of The Thousand and One Nights with his younger English contemporary Edward William Lane.

Hammer-Purgstall supported the foundation of the Austrian Academy of Sciences in Vienna and became the Academy's first president (1847–1849). The Austrian Oriental Society, founded in 1959 to foster cultural relations with the Near East, is formally named 'Österreichische Orient-Gesellschaft Hammer-Purgstall' in recognition of Joseph von Hammer-Purgstall's accomplishments.

 

مسجد سلیمیه

معرفی مسجد سلیمیه از آثار دوران سلطان سلیم دوّم عثمانی که بدست معمار سنان ساخته شد.

 

از صفحات 569 تا 571 جلد دوّم کتاب:

بلر، شیلا؛ بلوم، جاناتان (1386). هنر و معماری اسلامی. 2ج، چاپ دوّم، ترجمه­ی دکتر یعقوب آژند. تهران: سمت و فرهنگستان هنر جمهوری اسلامی ایران.

شاهکار سنان مجتمعی بود در ادرنه که برای سلیم دوّم (سلطنت از سال 1566 تا 1574م.) فرزند و جانشین سلیمان برپا کرد. با اینکه ادرنه دیگر پایتخت نبود، ولی دروازه­ی مهمی برای متصرفات عثمانی در اروپا و نقطه­ی مهمی برای لشکرکشیها به غرب محسوب می شد. طبق نوشته­ی مؤرخ این زمان اولیا چلبی، شهزاده سلیم پیشتر بناها را سفارش داده بود و وجوه این بناهای جدید هم از غنایم لشکرکشی به قبرس که بالغ بر 27760 مبلغ گردید، تأمین شد.

مجتمع سلیمیه در سال 1568 م. در یک نقطه­ی مهم مرکز شهر (در مساحتی برابر 190 در 130 متر) که یک زمانی قصر ایلدریم بایزید در آن بود، شروع شد. مسجد آن در مرکز مجتمع قرار گرفت؛ مدرسه و دارالحدیث در زوایای پشتی ساخته شد و یک بازار سرپوشیده – به ترکی اراسته – [راسته فارسی] که بعدها برپا گردید، در حاشیه قرار گرفت.

طبق شرح حال سنان در «تذکرة البنیان» اثر ساعی مصطفی چلبی تقریباً در اواخر زندگی سنان:

«سلطان سلیم­خان دستور داد مسجدی در ادرنه برپا شود ... خدمتگزار او [سنان] طرحی تهیه کرد که در نقطه­ی مهمی از شهر قرار گرفته بود و مسجد یک گنبد و چهار مناره در زوایا داشت. مناره­ی اوچ شَـرَفه­لی مناره­ی کلفت ولی مناره­های سلیمیه قلمی بود. مشکلات قرار دادن پلکان در سه طبقه میله­ی قلمی مناره بر همگان روشن است. معماران مسیحی همواره اعلام می کردند که گنبدی مثل گنبد ایاصوفیه در قلمرو اسلام نمی­توان یافت؛ آنها مدعی بودند که هیچ معمار مسلمانی قادر به ساخت چنین گنبدی نیست. من [سنان] در این مسجد با یاری خدا و خواست سلطان سلیم­خان گنبدی برپا کردم که شش متر مکعب بلندتر و چهار متر مکعب پهن­تر از گنبد ایاصوفیه است.»

این لاف سنان دقیقاً صحیح است: گنبد تقریباً با همان قطر گنبد اندکی بیضوی ایاصوفیه و بلندتر از آن است ولی کل سایبان آن دوازده متر کوتاهتر از پوشش تاج آن است. امروزه نیز می توان به ادعای سنان صحه گذاشت و معتقد شد که معماری عثمانی سرانجام بر معماری جهان اسلام پیشی گرفته است.

مجتمع سلیمیه از دور دیده می­شود و نیمرخ فراموش نشدنی را به نمایش می­گذارد: چهار مناره­ی قلمی با شیارهای خیاره­ای از برای تأکید بر عمودیت، از بلندترین مناره­های جهان اسلام بود (از زمین تا کاکل آن 70/89 متر است). این مناره­ها توده­ی مرکزی را به حصار کشیده و آن را از پیرامونش جدا کرده است. ولی توجه سنان به ارتفاع بنا ظاهر آن را کمتر از مجتمع سلیمانیه انسجام بخشیده است. در مجتمع سلیمیه مناره­ها در پیرامون صحن قرار گرفته­اند و تقابلی در برابر توده­ی مرکزی بلند گنبد پدید آورده­اند و گنبدها و نیم­گنبدها بدون اینکه ساقه­ گنبد بلند سلیمیه را قطع کنند، رو به پایین سرازیر شده­اند. با این همه، پروردگی و پختگی دقیق ظاهر سلیمیه عالی است. بیرون­زدگی تدریجی پشت­بندها نشاندهنده­ی نظام حفاظ ظریف آن است. جزئیات شبکه­های پنجره­ها و طارمیها در تقابل با ملایمت و تعادل دیوارهاست؛ بهره­گیری عادی از ماسه­سنگ قرمز و رنگ خاکستری تیره­ی بامهای سربی رنگ دیوارها را تبدیل به نوعی رنگ عسلی کرده است؛ و آرایش دقیق فضاهای خالی و پیش­کرده­ها موجب شده نور به موازات سطح بنا به نوسان درآید و موّاج بنماید.

مسجد سلیمیه همچون مسجد شهزاده از دو بخش مساوی تشکیل شده، یکی باز و دیگری بسته؛ امّا مربعهای بنای استانبول در ادرنه جای خود را به مجموعه­ای از مستطیلهای جانبی (60 در 40 متر) داده است. در صحن وسیع همراه با وضوخانه­ای در وسط، ردیف طاقگانها با ستونهای گرانیت و مرمری و سرستونهای مقرنس­کاری شده و هلالیهایی با قطاعهای متناوب قرمز و سفید قرار گرفته است. در نقشه­ی آن بر خلاف نقشه­نما، نظمی حاکم است و گنبدهای طاقگان موازی مسجد کاملاً بلندتر از گنبدهای سه جانب دیگر ساخته شده تا اقتباس آن را از هشتی گنبدی مساجد پیشین عثمانی نشان دهد. گنبد جلوی سردر مرکزی هنوز بلند و مرتفع است و شکل خیاره­ای دارد. برجکهای نورگیر کاشیهای ازنیق در بالای پنجره­های پیرامون صحن تعبیه شده و دارای کتیبه­هایی با رنگ سفید در مقابل آبی و سبز و تکه­ای از قرمز است که بی­تردید یادآور قاب کاشیدار در حاشیۀ مسجد اوچ­شَـرَفه­لی است.

کیفیت عالی بیرون بازهم بدان پایه نیست که شخص را برای فراخنای نفس­گیر و پرشکوه و هماهنگی محض نور و فضای داخل آماده سازد. نظام هشت ضلعی پایه­ها خوب گسترش یافته و در حقیقت رونوشت پرورده و ماهرانه­ای از نظام به کار رفته در مسجد رستم پاشا است. بارهای عمودی روی پایه­های هشتگانه حجیم شکل دوازده وجهی تحمیل شده است؛ دو تا از آنها (در طرفین محراب) با دیوار بیرونی ادغام شده­اند و شش پایۀ دیگر مستقل هستند. تکیه­گاه بیرونی گنبد در پشت­بندهای اضافی پوشیده در دیوارها جذب شده است. این نظام پخته با آزاد گذاشتن زوایای بنا، حس غریبی از فضا پدید آورده و معمار توانسته است به مقدار بی­سابقه­ای در دیوار نفوذ کند و داخل آن را در هر سطح با نور آکنده سازد. ولی احتمال می رود که از جلوۀ آن اگر پنجره­ها را شیشه­بندی منقوش کنند، کاسته شود. گنبد روی تاج پنجره­ها و نیم گنبدها روی تاجهای سه شقّه قرار گرفته است؛ دو ردیف از پنجره­های هلالی بر سینه­ی سنتوری آن رخنه کرده است.

در پایین مرکز گنبد یک صفّه­ قرار گرفته که دوازده ستون مرمری به ارتفاع دو متر از آن محافظت می کنند. در پایین آن یک حوضچه قرار دارد ولی حوضخانه­ی اصلی در صحن و در چهار جانب بناست. تورفتگی محراب از پیرامون آن بیرون نشسته و خود محراب و منبر مجاور از رخام زیبای مرمر است. این بخش از مسجد با کاشیهای زیبای ازنیق همچون نگارخانه­ی سلطنتی (به ترکی هونکار محفلی) در بخش چپ محراب تزیین شده است. این کاشیها با طرحها و نقوش گیاهی ظریف خاص این پروژه تولید شده و کیفیت عالی آن مورد تحسین روسها قرار گرفته است که بعضی از آنها در سال 1878 در خلال جنگ روسیه – ترکیه با خود برده­اند. کتابخانه­ی مسجد در زاویه­ی سمت راست محراب ساخته شده است.

احتمال دارد که سنان مجتمع سلیمیه را در سال 1574 م. در اواخر دهه­ی هشتم زندگی­اش به پایان برده باشد. او چهارده سال بعدی زندگی خود را نیز همچنان معمارباشی دربار [بوده] و سفارشهای او نسبت به سالهای پیش در حدّ متوسط بود و پروژه­ها را به طور فزاینده دستیارانش از پیش می بردند.



بالیوز از اینسایکلوپدیا اسلامیکا

بالْیوز، عنوان سفیران جمهوری ونیز در دربار عثمانی ، مأخوذ از بایولوس لاتینی به معنای باربر یا حامل . در قرون وسطی این معنی بکلی تغییر یافته و واژه با معنای جدید از طریق یونانیان و رومیان به فرانکها و از فرانکها به ونیزیان منتقل شده است. در این زمان، به کسانی که در رأس مهاجرنشینهای بازرگانی ونیزی قرار می گرفتند بایلو و بایلوس می گفتند.

مهاجران ونیزی که در سواحل شام به صورت پراکنده می زیستند، پس از رونق امور بازرگانیشان و کسب اهمیّت سیاسی و اقتصادی، زیر لوای یک بایولوس متّحد شدند.

آنان با حکّام بلاد اسلامی ـ که کالاهای تجاری مشرق زمین از طریق بلاد آنها به سرزمینهای صلیبیان برده می شد ـ مناسباتی داشتند و با اجازة ملک ظاهر غیاث الدین غازی ، فرزند صلاح الدین * ایوبی که بر حلب حکومت می کرد (582 ـ 613)، کاروانسرا و تأسیسات دیگری در آن شهر ایجاد کردند. بعدها جانشین او، ملک عزیز غیاث الدین محمد (حک : 613ـ634)، نیز با تعیین بایلو در رأس ونیزیان مقیم حلب و لاذقیه موافقت کرد (هاید، ج 1، ص 374ـ376). ونیزیان با امپراتوری طرابزون مناسبات تجاری داشتند و در 718/1319 با امپراتور الکسیوس دوم و در 765/1364 با الکسیوس سوم قراردادهای بازرگانی بستند. پس از عقد این قراردادها، در طرابزون محلة خاصی به بازرگانی آنان اختصاص یافت و بایولوسی که اختیاراتش در ردیف اختیارات بایولوس قسطنطنیه بود، در این شهر مستقر شد (زاکیتنوس ، ص 6، 28، 36، 83).

پس از سقوط قسطنطنیه (857/1453) به دست سلطان محمد فاتح * ، جمهوری ونیز درصدد برآمد ضربة بزرگی را که بر تجارتش وارد شده بود جبران کند و بارتولومیو مارچلو را به استانبول اعزام کرد. او در 19 ربیع الا´خر 858/18 آوریل 1454 با بابِ عالی * قرارداد بازرگانی منعقد ساخت که به موجب آن ، کشتیهای ونیزی می توانستند در بندرهای عثمانی آزادانه رفت و آمد کنند. کالاهای تجاری مشمول 2% مالیات رسمی بود، ولی حقوق و امتیازات ونیزیها در دورة امپراتوری روم شرقی به رسمیت شناخته نشد. در عین حال ونیز حق داشت که در خاک عثمانی بایلو داشته باشد و اولین کسی که این وظیفه را به عهده گرفت مارچلو بود. بایلو رئیس ونیزیهای مقیم عثمانی بود و به امور اداری آنان رسیدگی می کرد و برای حل بعضی از اختلافات آنان حق داوری داشت.

به این ترتیب، پس از آنکه مناسبات عثمانی و ونیز محکمتر شد، کلمة بایلو به زبان ترکی راه یافت و در متونِ این زبان به صورت بالیوس و بایلوس و بالیوز و در عهدنامه ها غالباً به شکل بالیوس ضبط شد. اصل این کلمه ، چنانکه ذکر شد، در لاتینی بایولوس بوده و در بعضی از اسناد ایتالیایی نیز به صورت بایلوس ضبط شده است. این کلمه با تلفظ اصلی وارد زبان ترکی شد و به مرور زمان ، پس از تغییراتی کوچک، به صورت بالیوس و بالیوز درآمد. شکل «بایلوس» هم به کار رفته ، که در متون ترکی در زبان محاوره رواج نداشته است (رجوع کنید به فریدون بیک ، ج 2، ص 484، عهدنامة دورة عثمان دوم ؛ نعیما، ج 4، ص 382؛ جودت پاشا، ج 4، ص 251؛ دومالاتری ، ج 3، ص 790).

ونیزیها دو نوع سفیر به دربار عثمانی می فرستادند. برخی از آنان سفیرانی بودند که برای مأموریتهای فوق العاده ، مانند حل و فصل مسائل مهم یا گفتن شادباش به مناسبت جلوس سلطان ، می آمدند و پس از پایان مأموریت بازمی گشتند. اصطلاح بالیوز برای این دسته از سفیران به کار نرفته است . عدة دیگر به موجب قراردادها می آمدند و مدتی معین در استانبول اقامت می کردند و عنوان «وندیک بالیوسی» (بالیوز ونیز) داشتند. در مآخذ ترکی از آنها به «مقیم اولان ایلچی » (سفیر مقیم) و «اقامت ایلچی سی» (سفیر اقامت) یاد شده است (راشد، ج 1، ص 186؛ واصف، ج 1، ص 40). عنوان بالیوز که در اصل به سفرای ونیز اطلاق می شد، ظاهراً بتدریج به سفرای سایر کشورها و حتی رایزنها (کنسولها) نیز اطلاق شده است؛ مثلاً راشد این عنوان را دربارة سفرای فرانسه و انگلستان به کار برده است (ج 1، ص 252، ج 4، ص 345) و نعیما نیز هنگام بحث از حادثه ای که سبب عزل شیخ الاسلام بهائی افندی شد، از رایزن انگلیس مقیم ازمیر با عنوان بالیوز انگلیس یاد کرده است (ج 5، ص 64 به بعد).

در آغاز، دوران مأموریت بالیوزهای ونیزی در استانبول ، یک سال بود، ولی پس از انعقاد معاهدة تجاری 909/1503 به سه سال افزایش یافت . بالیوزها حدود سه قرن و نیم از فتح قسطنطنیه تا انقراض جمهوری ونیز (1211/1797)، نقش مهمی در زمینه های تجاری و سیاسی ونیز و عثمانی ایفا کردند. در زمان صلح برای تأمین منافع ونیز فعالیت می کردند و در زمان جنگ میان دو دولت، به زندان می افتادند یا تحت نظر قرار می گرفتند. ولی ، به طور کلی ، دولت عثمانی هم با بالیوزها و هم با بازرگانان ونیزی بخوبی رفتار می کرد و معاهدات را محترم می شمرد. آخرین بالیوز ونیز در استانبول ، فرانسیسکو وندرامین بود که در 2 شعبان 1211/31 ژانویة 1797 به حضور سلطان سلیم * سوم پذیرفته شد و در همان سال جمهوری ونیز با معاهدة کامپوفورمیو از میان رفت.

بالیوزها به دولتهای متبوع خود گزارشهایی می فرستادند که بخشی از آنها نوشته های رسمی و اداری و شامل مسائل روزمره و نحوة ادارة مهاجران بود. نوع دیگر گزارشهایی بود که هر بالیوز تا پانزده روز پس از مراجعت از مأموریت خود، آن را می نوشت و در مجلس سنا قرائت می کرد و به عنوان سفارتنامه نگهداری می شد. این گزارشها شامل بررسی اوضاع عمومی محل مأموریت و اطلاعاتی دربارۀ شخصیتهای مهم آن کشور بود. نوشتن این گزارشها، که از مهمترین اسناد محرمانه به شمار می رفت، تا پایان جمهوری ونیز ادامه داشت. گزارشهای بالیوزها، که چاپ و منتشر شده است، هم از نظر تاریخ مناسبات سیاسی ونیز و هم از نظر اشتمال بر اطلاعات مفید سیاسی و اقتصادی و اجتماعی عثمانی بسیار مهم است.

کلمة «بالیوز» در ایران دورة قاجاری و نیز در بعضی از لهجه های عربی و زبان سواحلی به معنای عام نمایندة سیاسی یا رایزنی (کنسولی) به کار رفته است.

منابع: برای اشکال مختلف بالیوز

احمد جودت پاشا، تاریخ، استانبول 1309؛ مصطفی نعیما، تاریخ ، استانبول 1280؛ احمد فریدون بیک پاشا، منشآت السلاطین ، استانبول 1275؛ 

Louis Nicolas Bescherelle, Nouveau dictionnaire national; Noel V. Carpentier, Philologie francaise ou dictionnaire etymologique ; C. Daremberg, E. Saglio, Dictionnaire des antiquites grecques et romaines ; La Grande encyclopedie, IV; L. de Mas Latrie, Historie de l'Ile de Chypre, Paris 1861; E. Littre, Dictionnaire de la langue francaise ; C. de Ville-Hardouin, De la conqueste de Constantinople (Histoire de Constantinople sous les Empereurs francais, Paris I657, I, index) s. v. "baus" ; for balivo à Enciclopedia Italiana .

تاریخ ونیز و مهاجرنشینها رجوع کنید به: 

W. Andereas, Staatskunst und Diplomatie der Venezianer im Spiegel ihrer Gesandtenberichte, Leipzig 1943; Comte Daru, Histoire de Venise, Bruxelles 1836; Amelot de la Houssaye, Histoire du gouvernement de Venise, Paris 1676, I, 186, F. H. Kretschmayr, Geschichte von Venedig, Vienna 1905-1934; Abbe Leugier, Histoire de la republique de Venise, Paris 1759-1768; Nouvelle relation de la ville et republique de Venise , Utrecht 1709.

تاریخ بیزانس و عثمانی رجوع کنید به Le Beau, Histoire du Bas empire, Paris, new ed., especially vol. V, 316, 413; M. L. Shay, The Ottoman empire from 1720 to 1734 as revealed in despatches of the Venetian Baili (Illinois Studies in the Social Sciences, vol. xxvii, no.3), Urbana, Illinois 1944; Max Silberschmidt, Venedik menbؤlar i na nazaran, tدrk imparatorlug § unun zuhأru zaman i nda í ark meselesi, Turkish tr.by Kخprدlد- zہde Ahmed Camal, Istanbul 1930; A. A. Vasiliev, Histoire de l'empire byzantin, Paris 1932. 

برای مناسبات و معاهدات میان عثمانی و ونیز رجوع کنید به محمد راشد، تاریخ ؛ مجموعه معاهدات ، استانبول 1294، ج 2، ص 130ـ272؛ احمد واصف ، تاریخ ، استانبول 1219؛

Berlin, Relations diplomatiques de Venise JA, 7 ser. VIII, (1876); J. Von Hammer-Purgstall, Geschichte des osmanischen Reiches; W. Heyd, Histoire du commerce du Levant au Moyen-Age, Leipzig 1936; I diarii di Marino Sanuto, Venezia 1879-1903; G. Noradounghian, Recueil d'actes internationaux de l'empire ottoman, Paris 1897; Bertold Spuler, Europجische Diplomaten in Konstantinopel bis zum Frieden von Belgrad (1739), Zeitschrift Osteuropas, I (1936), chap. 2, Venice sect.; D. A. Zakythinos, Le Chrysobulle d'Alexis III. Comnإne, empereur de Trإbizonde en faveur des Vإnitiens, Paris 1932. 

برای سیاحتنامه ها رجوع کنید به Paul Lucas, Troisiةme voyage en 1714, Rouen 1719, I, 67; Abbإ Sestini, Lettres , Paris 1789. III, 50; Le Voyage d'outremer de Jean Thenaud suivi de la relation de l'ambassade de Domenico Trevisan auprةs du soudan [sultan?] d'Egypte, 1874. 

برای لباسها و نحوه استقبال از سفیران ونیز رجوع کنید به Jouanni â , Van Gaver, Turquie, Paris 1840, Pl.89; Cesare Vecellio, Costumes anciens et modernes, Paris 1859,I,fig. 69.

گزارشهای بالیوزها در دو مجموعه به چاپ رسیده است:

(i) E. Albةri, Relazioni degli Ambasciatori Veneti al Senato, ser. iii: Turchia, 3 vols., Florence 1840-1855; (ii) N. Barozzi, G. Berchet, Le Relazioni degli Stati Europei Lette al Senato degli Ambasciatori Veneti nel secolo decimosettimo, ser. V: Turchia, Venice 1866, 1872. 

برای فهرست بالیوزها:

(i) Barozzi, Berchet, op. cit., i, 9 ff.; and (ii) B. Spuler, Die europaische Diplomatie in Konstantinopel. Pt. iv, in Jahrbucher fur Geschichte Osteuropas, I, (1936), 229-274 (با ارجاعات اضافی ).

) / د. ج . ا. ( با اضافاتی از )؛ د. ا. ترک / جاوید بایسون)

ابراهیم پاشا از دایرة المعارف بزرگ اسلامی

اِبْراهیمْ‌پاشا،   دومین صدراعظم سليمان‌ قانونی‌ دهمين‌ سلطان‌ عثمانی‌ (حك‍: 926-974ق‌/1520- 1566م‌)، معروف‌ به‌ ابراهيم‌ پاشاي‌ «مقبول‌»، «مقتول‌» و «فرنگی‌» (صدارت‌: 929-942ق‌/1523- 1535م‌) (مراد بيك‌، 3/239؛ عثمان‌زاده‌، 24). او در پارغه‌ (پارگا، پارگه‌) از توابع‌ استان‌ يانيه‌ (يانيا) در اپير آلبانی زاده‌ شد.

پدرش‌ يونس‌ (اوزون‌ چارشيلی‌، «تاريخ‌ عثمانی»1، II/546) دريانورد بود (هامر پورگشتال‌، 5/36) و عثمان‌زاده‌ نسب‌ او را به‌ يانقو بن‌ ماديانه‌، بانی‌ افسانه‌اي‌ ديوارهاي‌ دفاعی‌ استانبول‌ می‌‌رساند (ص‌ 24). در كودكی‌، دزدان‌ دريايی‌ ابراهيم‌ را اسير كرده‌، در شهر مغنيسا (مانيسا، مغنيسيه‌) به‌ بيوه‌ زنی‌ ترك‌ فروختند. اين‌ زن‌ به‌ تربيتش‌ همت‌ گماشت‌ و او را دانش‌ و هنر از جمله‌ موسيقی‌ بياموخت‌.

سلطان‌ سليمان‌ كه‌ در ايام‌ وليعهدي‌ در مغنيسا می‌‌زيست‌، هنگام‌ گردش‌ در شهر صداي‌ ساز او را شنيد و آنچنان‌ شيفته‌ گرديد كه‌ به‌ رغم‌ ميل‌ صاحبش‌ او را خريد (هامر پورگشتال‌، 5/36؛ «دائرة‌المعارف‌ پادشاهان‌ عثمانی2» I/227) و در دفتر ويژۀ خود به‌ كار گمارد. ابراهيم‌ با ذكاوت‌ و لياقت‌ فوق‌العاده‌اش‌ توجه‌ و علاقۀ سليمان‌ را به‌ خود جلب‌ كرد و از چنان‌ محبوبيتی‌ برخوردار شد كه‌ سليمان‌ دوري‌ او را حتی‌ براي‌ مدتی‌ كم‌ تحمل‌ نمی‌‌كرد (مراد بيك‌، 3/244). او كه‌ يار وفادار و مشاور ارزشمند شاهزادۀ عثمانی‌ شده‌ بود، پس‌ از چندي‌ ابتدا مقام‌ «طوغانچی‌» (شكاربان‌ و مسئول‌ مرغان‌ شكاري‌) و آنگاه‌ مقام‌ اتاق‌داري‌ خاص‌ «خاص‌ اوداباشی‌» وي‌ را بر عهده‌ گرفت‌.

 

بعد از درگذشت‌ سليم‌ و بر تخت‌ نشستن‌ سليمان‌، ابراهيم‌ نيز همراه‌ ولينعمت‌ خود به‌ استانبول‌ آمد و در همان‌ مقام‌ اتاق‌داري‌ خاص‌ به‌ خدمت‌ مشغول‌ شد. علاقۀ سلطان‌ به‌ او روزبه‌روز افزون‌تر و دوستی‌ آن‌ دو مستحكم‌تر می‌‌شد. در پی‌ مخالفت‌ صدراعظم‌ پيري‌ پاشا با لشكركشی‌ سليمان‌ به‌ جزيرۀ رودس‌، فرمانرواي‌ عثمانی‌ كه‌ براي‌ ارتقاء مقام‌ ابراهيم‌ پاشا دنبال‌ فرصت‌ می‌‌گشت‌، پيري‌ پاشا را از صدارت‌ عزل‌ و بازنشسته‌ كرد و طی‌ فرمانی‌ در 13 شعبان‌ 929ق‌/26 ژوئن‌ 1523م‌ مهر صدارت‌ عظمی‌ را به‌ ابراهيم‌ پاشا (آغا) داد (عطايی‌، 93؛ قره‌ چلبی‌‌زاده‌، 419؛ منجم‌ باشی‌، 3/480؛ هامر پورگشتال‌، 5/36) و در عين‌ حال‌ بيگلر بيگی‌ روم‌ ايلی‌ را نيز به‌ وي‌ واگذار نمود (عثمان‌زاده‌، 24). پيشرفت‌ سريع‌ و روزافزون‌ ابراهيم‌ و انتصاب‌ وي‌ به‌ بالاترين‌ مقام‌ حكومتی‌ كه‌ برخلاف‌ عرف‌ معمول‌ در خاندان‌ عثمانی‌ انجام‌ يافته‌ بود، موجب‌ شگفتی و حتی حسد درباريان‌ شد و برخی‌ مدعيان‌ مقام‌ صدارت‌ را آزرده‌ خاطر ساخت‌، به‌ طوري‌ كه‌ احمد پاشا وزير ثانی‌ كه‌ در تاريخ‌ عثمانی‌ به‌ احمد پاشاي‌ خائن‌ شهرت‌ دارد و صدارت‌ عظمی‌ را حق‌ خود می‌‌دانست‌، مخالفت‌ آغاز كرد و خواستار حكومت‌ مصر شد. سلطان‌ سليمان‌ نيز براي‌ پايان‌ دادن‌ به‌ اختلافات‌ اركان‌ دولت‌ و كارگزاران‌ حكومت‌، با درخواست‌ وي‌ موافقت‌ كرد (منجم‌ باشی‌، 3/480؛ هامر پورگشتال‌، 5/36).

احمدپاشا در10 رمضان‌ 929ق‌/24 ژوئيه‌ 1523م‌ به‌ سوي‌ مصر حركت‌ كرد. او پس‌ از ورود به‌ مصر براي‌ به‌ دست‌ آوردن‌ سلطنت‌ در مصر به‌ مقدمه‌چينی‌ پرداخت‌. دربار عثمانی‌ پس‌ از آگاهی‌ از اقدامات‌ احمد پاشا، موسی‌ بيك‌، يکی‌ از مأموران‌ وفادار خود را مأمور سركوبی‌ وي‌ نمود ، امّا احمدپاشا با اطلاع‌ از اين‌ امر آشكارا علم‌ طغيان‌ برافراشت‌ (منجم‌ باشی‌، همانجا). اين‌ امر نخستين‌ حادثۀ مهمی‌ است‌ كه‌ ابراهيم‌ پاشا پس‌ از رسیدن به صدارت با آن روبه‌رو شده است. از سوی دیگر، وی، محمد بیک یکی از گماشتگان‌ سلطان‌ سليم‌ در مصر را كه‌ در ظاهر با احمد پاشا همكار و در نهان‌ طرفدار سلطان‌ عثمانی‌ بود، مأمور فرونشاندن‌ فتنه‌ كرد. احمد كه‌ ياراي‌ مقاومت‌ نداشت‌، فرار كرد و به‌ قبيلۀ بنی‌ بكر پناهنده‌ شد و سرانجام‌ توسط محمدبيك‌ دستگير شد و به‌ قتل‌ رسيد (همو، 3/481؛ هامر پورگشتال‌، 5/40).

پس‌ از اين موفقيت‌، ابراهيم‌ پاشا در 930ق‌/1524م‌ طی‌ مراسم‌ باشكوهی‌ كه‌ شخص‌ سلطان نيز در آن‌ حضور داشت‌، ازدواج‌ كرد. اگر چه‌ برخی‌ مورخين‌ عثمانی‌ مانند منجم‌ باشی‌ (3/481) و نيز هامر پورگشتال‌ (5/41) و به نقل‌ از آنان‌، تاريخهاي‌ اخير و حتی‌ «دائرة المعارف‌ اسلام3» او را شوهر خديجه‌ خواهر سلطان‌ نوشته‌اند، اما اوزون‌ چارشيلی‌ مورخ‌ بزرگ‌ معاصر ترك‌ نادرست‌ بودن‌ اين‌ موضوع‌ را ثابت‌ كرده‌ است‌. وي‌ به‌ استناد مآخذ دست‌ اول‌ قرن‌ 10ق‌ و بعد مانند طبقات‌ الممالك‌ و درجات‌ المسالكِ جلال‌زاده‌ مصطفی‌ چلبی‌ معروف‌ به‌ نشانچی‌ وقايع‌نگار و «رئيس‌ الكتابِ» ابراهيم‌ پاشا، كنه‌ الخبار تأليف‌ عالی‌، روضة الابرارِ قره‌ چلبی‌ زاده‌، حديقة الوزراء عثمان‌ زاده‌، و اسناد آرشيو «توپ‌ قاپو» ثابت‌ كرده‌ است‌ كه‌ ابراهيم‌ پاشا داماد خانوادۀ سلطنتی نبوده است، زیرا در هیچ یک از مآخذ فوق اشاره‌ای به این موضوع نشده و در نامه‌های متعددی که ابراهیم پاشا به مناسبتهای گوناگون در سفر و حضر به همسرش نوشته است، عناوین رایج درباری را به کار نبرده است. نویسندۀ مقاله معتقد است که این شبهه بر اثر تشریفات زیاد و پرشکوه و حضور سلطان در مراسم عروسی او که احتمالاً هزینۀ آن را نیز پرداخته، حاصل شده است (نک‍: اوزون چارشیلی، «ابراهیم پاشا...»4،XXIX/355-361 ). گذشته از این، نام همسر ابراهیم محسنه بوده است و نه خدیجه (همان، 361).

پس از فرونشانده شدن آشوب احمد پاشای خائن در مصر، حکومت آنجا به قاسم پاشا معروف به گوزلجه5 و «دفترداری» (امور مالی) آن به محمدبیگ واگذار گردید، اما بروز اختلاف میان این دو مأمور عالی‌رتبه، نظام امور مصر را از هم گسست. پادشاه برای حل این اختلاف به ابراهیم پاشا فرمان داد که به مصر برود. جمعه اول ذیحجۀ 930ق/30 سپتامبر 1524م، ابراهیم پاشا در حالیکه اسکندر چلبی «دفتردار». جلال‌زاده مصطفی چلبی «وقایع‌نگار»، خیرالدین «علوفه‌چی» و محمد صوفی‌زاده «چاوشی باشی» او را همراهی می‌کردند به اتفاق 30 نفر چاوش، 500 ینی‌چری با 10 فروند کشتی، از استانبول به سوی مصر بادبان کشید (صولاق‌زاده، 448؛ هامر پورگشتال، 5/43). سلیمان نیز به نشانۀ احترامِ صدراعظم خود، او را تا جزایر نزدیک استانبول بدرقه کرد. رسیدن موسم زمستان و طوفانهای شدید، ادامۀ سفر از راه دریا را غیرممکن ساخت (منجم‌باشی، 3/481) ابراهیم پاشا ناگزیر پس از سه هفته در خلیج «مرمریس» لنگر انداخت و تصمیم گرفت که از راه خشکی به سفر ادامه دهد (هامر پورگشتال، 5/43). وی ابتدا به حلب آمد، آنگاه در جمادی‌الآخر 931ق/2 آوریل 1525م وارد قاهره شد (صولاق‌زاده، 449؛ اوزون چارشیلی، «تاریخ عثمانی»،II/320 ) و ورود او با استقبال مردم مواجه گردید.

ابراهیم در مدت اقامت چند ماهه‌اش در مصر به دادرسی و از میان بردن نارضایی مردم و تنظیم امور پرداخت. وی براساس قوانین قاتبایِ غوری قانون جدید مالی وضع کرد. دو تن از شیوخ قبایل بنی حواره و بنی‌بقر به نامهای احمدبن بقرا و میر علی‌بن عمر را از مقام خود معزول نمود و زندانیانی را که به سبب عدم توانایی در بازپرداخت قروض خود دربند بودند، آزاد ساخت.

مسجد عمروعاص را به هزینۀ شخصی خود تعمیر نمود و میزان مالیاتی را که باید به خزانه واریز شود، تعیین کرد (صولاق‌زاده، 449؛ هامر پورگشتال، 5/44) و نیز سکه‌ای از زرِ ناب ضرب کرد که «ابراهیمی» نام یافت (عطایی، 93). ابراهیم پس از آنکه ادارۀ امور مصر را به سلیمان پاشا بیگلربیگی سوریه سپرد، از راه خشکی به استانبول مراجعت کرد. در میان راه مرعش به قیصریه از شورش ترکمانان ذوالقدر و اجاق‌زاده آگاه شد، اما با مذاکره با آنان و بازگرداندن املاک ضبط شدۀ ایشان، به غائله خاتمه داد و در 18 ذیقعدۀ 931ق/6 سپتامبر 1525م وارد استانبول شد (İA, V(2)/909؛ اوزون چارشیلی، «تاریخ عثمانی»، II/321). این حسن تدبیر و پیروزی وی در حل مسائل مصر، محبوبیت او را نزد سلطان عثمانی بالا برد. زمانی که ابراهیم در مصر بود، مخالفانش ینی‌چریها را تحریک کردند و به شورش واداشتند. شورشیان خانه‌های ایاس پاشا وزیر ثانی و عبدالسلام دفتردار او را مورد حمله قرار دادند. ابراهیم بعد از بازگشت مسببین حادثه را به شدت گوشمالی داد (منجم‌باشی، 3/481).

سیاست توسعۀ ارضی سلیمان قانونی، برخلاف پدرش سلیم، متوجه اروپا بود. دولت عثمانی که بخشی از شبه‌جزیرۀ بالکان را تسخیر کرده بود، مجارها را بزرگ‌ترین سد راه خود می‌دانست و به همین جهت در فرصتهای مناسب و به بهانه‌های گوناگون به مجارستان و توابع آن لشکرکشی می‌کرد که یکی از مهم‌ترین آنها لشکرکشی به مُهاچ6 است در این حمله، ابراهیم پاشا که تازه از مصر بازگشته بود به عنوان جلودار سپاه عثمانی به سوی بلگراد حرکت کرد. ابتدا قلعۀ پتروارادین (ورادین) بعد از 12 روز محاصره به دست ابراهیم پاشا گشوده شد (فریدون بیک، 547-548؛ هامر پورگشتال، 5/58)، آنگاه دژ مستحکم اُیلُلوق فتح گردید (همو، 5/59)، و ساکنان آن امان یافتند سلیمان به کسی که خبر این پیروزی را آورده بود 000‘1 سکه پاداش داد و از همراهان ابراهیم پاشا قدردانی کرد (همانجا).

ابراهیم پاشا در رأس قشون عثمانی، پس از عبور از رودخانۀ «دراوه» در 12 ذیقعدۀ 932ق/20 اوت 1526م واد صحرای مهاج شد، لکن در همین‌جا غافلگیر شد و به محاصره افتاد و نزدیک بود گرفتار آید که با حملۀ خسروپاشا و بالی‌بیگ حلقۀ محاصره شکست و ابراهیم از مهلکه نجات یافت (صولاق‌زاده، 453؛ فریدون بیک، 546-551).

پس از آن قلعه و شهر بودین(بوداپست؛ نک‍: قاموس الاعلام، ذیل بودَه) تسخیر گردید که غنائم و جنگ افزارهای زیادی از آنجا آورده شد. در میان این غنائم 3 تندیس بود که ابراهیم پاشا آنها را به استانبول آورد و در برابر کاخ خود واقع در میدان اسب‌دوانی (آت میدانی) نصب کرد (صولاق‌زاده، 459؛ هامر پورگشتال، 5/68). این عمل ابراهیم، اعتراض برخی از رجال و بدخواهان را فراهم آورد، به طوری که او را به بت‌پرستی متهم ساختند. در این میان، فغانی، شاعر معروف آن زمان با سرودن بیت زیر او را هجو کرد و به دنبال آن به دستور پاشا کشته شد:
دو ابراهیم آمد به دیر جهان
یکی بت‌شکن شد یکی بت‌نشان(قنالی‌زاده، 1/765).

هنگامی که ابراهیم پاشا درگیر نبرد در مجارستان بود، عده‌ای در آناتولی سر به شورش برداشتند. مهم‌ترین این یاغیان، قلندر نام از پیروان فرقۀ بکتاشیه بود. او با گردآوری 000‘30 نفر داعیۀ حکومت داشت و در آناتولی ناآرامی به وجود آورد (صولاق‌زاده، 464). این خبر هنگامی به سلیمان رسید که در قلعۀ وارداین بود. وی ابتدا بهرام پاشا بیگلربیگی آناتولی را با عجله به مقابلۀ قلندر فرستاد (همانجا) و پس از بازگشت به استانبول ابراهیم پاشا را به فرونشاندن فتنۀ قلندر مأمور ساخت.

ابراهیم با 000‘3 ینی چری و 000‘2 سرباز دیگر به جانب قلندر حرکت کرد. هنگامی که ابراهیم پاشا به آق‌سرای (ﻫ م) رسید، قلندر بکتاشی و اطرافیانش فرار کردند و بهرام پاشا بیگلربیگی آناتولی و محمودپاشا بیگلربیگی قرامان به تعقیب او پرداختند. در محلی به نام «صحیفه» میان طرفین جنگ شدیدی درگرفت که نیروهای ابراهیم شکست خوردند و عده‌ای از امیرانش کشته شدند و ابراهیم نیز به اِلبِستان عقب‌نشینی کرد (منجم‌باشی، 3/483). اطرافیان قلندر که از حملۀ مجدد ابراهیم پاشا بیمناک بودند، به تدریج او را ترک کردند. ابراهیم نیز با اغتنام فرصت در محلی به نام «باش‌ساز» باقیماندۀ نیروهای یاغی را منهزم ساخت و به فتنۀ قلندر خاتمه داد و در 13 ذیقعدۀ 933ق/11 اوت 1527م به استانبول بازگشت (همانجا؛ صولاق‌زاده، 465؛ هامر پورگشتال، 5/70-71).


بعد از مراجعت ابراهیم پاشا به پایتخت شخصی بنام ملاقابض، با مطرح کردن مسائلی چون برتری حضرت عیسی (ع) بر خاتم‌الانبیاء (ص) در کوی و برزن آشوب جدیدی برپا کرد. فناری‌زاده قاضی عسکر روم ایلی و محیی‌الدین چلبی قاضی عسکر آناتولی نتوانستند ادعای او را رد کنند. این امر موجب عدم رضایت مردم شد و سرانجام به دستور ابراهیم پاشا مجلسی به عضویت شیخ‌الاسلام کمال پاشازاده و سعدالدین مفتی استانبول تشکیل گردید. قابض در این مجلس محکوم و اعدام گردید (هامر پورگشتال، 5/72-73؛ صولاق‌زاده، 468).


سلطان سلیمان که در 935ق در تدارک لشکرکشی جدید به اتریش بود، با صدور فرمانی مبنی بر اهدای طبل و پرچم مخصوص و افزایش حقوق از 2 میلیون به 3 میلیون آقچه، ابراهیم پاشا را به مقام «سرعسکری» (فرمانده کل) منصوب کرد و به علما، وزرا، ارکان دولت و ضابطان ملک و ملت فرمان داد که اطاعت از او را واجب شمارند (فریدون‌بیک، 544-546).

همچنین 3 عدد پوستین ویژه تشریفات و 9 رأس اسب که یکی از آنها به زین و یراق و شمشیر مرصع مزیّن بود برای او فرستاد (هامر پورگشتال، 5/84). ابراهیم نخستین سرعسکر تاریخ عثمانی است. او ابتدا قاسم پاشا وزیر ثانی و بیگربیگی روم ایلی را در 3 شعبان 935ق/آوریل 1529م به عنوان جلودار به ادرنه فرستاد و خود نیز در 2 رمضان 935ق/10 مۀ 1529م همراه سلطان سلیمان از استانبول حرکت کرد و بعد از گذشتن از صوفیه و بلگراد به مجارستان رسید. یانوش پادشاه اَنْکَروس (مجارستان) به استقبال آمد و اظهار اطاعت کرد و حکومت آنجا مجدداً به وی واگذار شد (صولاق‌زاده، 471). در محرم 936ق/سپتامبر 1529م ابراهیم پاشا بار دیگر بودین را تصرف کرد. نیروهای عثمانی به مرزهای اتریش رسیدند، انگاه شهر وین را که تا آن موقع پای هیچ یک از نیروهای مسلمان به آن حدود نرسیده بود، محاصره کردند (منجم باشی، 3، 486؛ هامر پورگشتال، 5/87 به بعد).

مقاومت دلیرانۀ مدافعان شهر از یک سو و نامساعد بودن شرایط جوی از سوی دیگر، نیروهای عثمانی را مجبور ساخت که دست از محاصره بکشند و عزم مراجعت نمایند (هامر پورگشتال، 5/93-98). این نخستین ناکامی سلطان و صدراعظمش ابراهیم پاشاست. آن دو برای سرپوش گذاشتن بر این ناکامی، در نزدیکی وین دیوان بزرگ را تشکیل دادند. سلطان سلیمان، امیران شرکت کننده در این لشکرکشی را هر یک به فراخور حال پاداش داد که ابراهیم پاشا نیز یک قضبه شمشیر جواهرنشان دریافت کرد (هامر پورگشتال، 5/94). ابراهیم که در بازگشت در عقب نیروها حرکت می‌کرد، تاج مقدس مجارها را که به یغما گرفته بود، به آنان بازگرداند (منجم‌باشی، 3/487).

در 937ق دومین هیأت سفرات فردیناند امپراتور اتریش که شوالیه ژوزف دولامبرگ و نیکولایوریشیچ در آن عضویت داشتند با ابراهیم پاشا مذاکره و با پادشاه ملاقات کردند (هامرپورگشتال، 5/104). زمانی که هیأت مشغول مذاکرات صلح بود، یکی از سرداران فردیناند به نام کیلیوم، بودین را محاصره کرد و عده‌ای از کارگزاران عثمانی را به قبل رساند (همو، 110). همین امر سلیمان را برای بار پنجم به لکشرکشی به مجارستان- اتریش وادار ساخت. فرماندهی سپاه عثمانی این بار نیز با ابراهیم پاشا بود. این لشکرکشی که در اصل علیه شارل‌کن امپراتور آلمان بود غیر از تسخیر قلعه گونش7 (کوسگ8) (منجم‌باشی، 3/488؛ هامرپورگشتال، 5/112-114) نتیجۀ دیگری نداشت. این قبیل اقدامات نظامی بی‌حاصل از سویی و اندیشۀ حمله به ایران از دیگر سو، دولت عثمانی را وادار ساخت که هیأت اعزامی فردیناند و پیشنهاد صلح وی را بپذیرد. ژروم دوزارا، نمایندۀ اتریش با 10 نفر همراه به استانبول آمد. ابتدا با ابراهیم پاشا و سپس با سلطان ملاقات کرد. در این ملاقات از سفیر خواسته شد که با تسلیم قلعۀ اسْترگون به منازعات خاتمه دهد. این درخواست از سوی فردیناند پذیرفته شد و کورنولیوس دوبله چیوس شپیر9 به استانبول آمد (همو، 128-129).

ابراهیم پاشا نیز با اختیارات کامل از جانب دولت عثمانی مأمور مذاکره با سفیر گردید. سیاست و هوشیاری وی در این مذاکرات، به مناسبات خصمانۀ دو دولت پایان داد و به انعقاد نخستین عهدنامۀ صلح اتریش- عثمانی منجر شد (همو، 5/142). پس از امضای این قرارداد، سلطان سلیمان برای لشکرکشی به ایران آماده شد.

در این میان، اولامه سلطان امیر الامرای آذربایجان به دربار عثمانی پناهنده شد و با توجه به لشکرکشی شاه تهماسب به هرات و دوری وی از پایتخت سلطان عثمانی را تشویق کرد به ایران حمله برد. همچنین شورش شرف خان حاکم بدلیس علیه عثمانی (روملو، 237؛ قاضی احمد قمی، 1/215-216) اندیشۀ حمله به ایران را در او تقویت کرد. این بار نیز ابراهیم پاشا با عنوان «سرعسکر» فرمان یافت که به ایران برود. وی در اوایل ربیع‌الآخر 940ق/اکتبر 1533م با چندین هزار «سواره و پیاده و تفنگ‌انداز» (مطراقچی، 213-214) از استانبول خارج و عازم ایران گردید. تعداد لشکریان ابراهیم پاشا را 80 تا 90 هزار نوشته‌اند (اسکندر منشی، 1/67؛ روملو، 237؛ اولیا چلبی، 4/231). زمانی که ابراهیم به قونیه رسید خبر یافت که شرف بیک حاکم بدلیس کشته شده است (هامر پورگشتال، 5/145).

ابراهیم بلادرنگ امیر شمس‌الدین پسر شرف‌بیک را به امارت بدلیس منصوب کرد (بدلیسی، 563) و بدین وسیله از او دلجویی کرد، آنگاه به حلب رفت و زمستان را در آنجا گذراند. در همین شهر با کاپیتان خیرالدین باباروس افسر نیروی دریایی فاتح‌الجزایر دیدار کرد، همچنین با قلعه‌داران برخی از قلاع مرزی ایران مذاکرات دوستانه‌ای انجام داد و آنها را به همکاری در موقع حرکت قشون راضی ساخت. در رمضان 940ق/ مارس 1533م از حلب به سوی آذربایجان حرکت کرد و قلعه‌های اَرجیش، عادلجواز و اخلاط را تسخیر نمود (منجم باشی، 3/490؛ صولاق‌زاده، 483؛ هامر پورگشتال، 5/145).

 وی، در اول ذیقعدۀ 940ق/14 مه 1534م به دیار بکر آمد و پس از یک توقف 6 هفته‌ای برای سامان دادن نیروهایش، ابتدا اولامه را با 000‘10 نفر به تبریز فرستاد و خود نیز در ذیحجۀ 940ق/ژوئن 1534م با جمیع امرا و بیگربیگیها از دیار بکر خارج و در اوایل محرم 941ق/ژوئیۀ 1534م وارد تبریز شد و از همانجا اولامه را به اردبیل و خسروپاشا را به تصرف دژ النجق فرستاد و بدین ترتیب اکثر شهرهای آذربایجان به دست ابراهیم پاشا افتاد (روملو، 237-238؛ اسکندر منشی، 1/67؛ هامر پورگشتال، 5/148).

ابراهیم بعد از تسخیر تبریز، در محلۀ شنبِ غازان قلعه‌ای ساخت و 000‘1 نفر تیرانداز را به محافظت گمارد و آنگاه در ییلاق سعیدآباد (سعدآباد) در شرق تبریز اردو زد (همانجا). از سوی دیگر شاه تهماسب پس از شنیدن خبر آمدن ابراهیم به ایران، لشکرکشی در خراسان متوقف ساخته، به عزم پایتخت و مقابله با دشمن حرکت کرد. ابراهیم پاشا نیز بعد از آگاهی از توجه شاه تهماسب به سوی آذربایجان به سبب عدم توانایی در مقابله با وی و نیز با توجه به خواست ینی‌چریها مبنی بر حضور پادشاه در جبهه، از سلطان سلیمان خواست که به ایران بیاید و هدایت سپاه را شخصاً بر عهده گیرد (روملو، همانجا).

سلطان سلیمان که در اواخر ذیقعدۀ 940ق/مه 1534م وارد تبریز شد (برای آگاهی از جزئیات این لکشرکشی که به «سفر عراقین» شهرت دارد، نک‍: مطراقچی، جم‍؛ فریدون‌بیک، 584-587) و از آنجا به اورجان که اردوی ابراهیم پاشا در آن مستقر بود رفت و سپس آن دو به اتفاق به جانب سلطانیه حرکت کردند (مطراقچی، 216). شاه تهماسب نیز که در این موقع در قزوین بود، بهرام میرزا و القاص میرزا را به مقابله فرستاد. آنها در محلی به نام قره‌آغاج با ابراهیم پاشا به جنگ پرداختند، اما شکست خوردند و ابراهیم به سلطانیه آمد (روملو، 249). بارش برف سنگین و سرمای شدید ابراهیم پاشا و سلطان سلیمان را از ادامۀ عملیات بازداشت و آن دو، ناگزیر از راه ابهر، درگزین، همدان و قصرشیرین به بغداد رفتند (همانجا؛ مطراقچی، 216).

 ابراهیم بعد از رسیدن به موصل از محمدخان ولی بغداد خواست که صلح را بپذیرد. محمدخان که از وفاداران خاندان صفوی بود، اگر چه کلید شهر را برای ابراهیم فرستاد، اما خود پل روی دجله را منهدم ساخت و از راه بصره به دزفول آمد. به این ترتیب ابراهیم پاشا و سلطان وارد بغداد شدند (روملو، 252؛ اسکندر منشی، 1/68). هنگام اقامت در بغداد، اسکندر چلبی دفتردار که از همراهان ابراهیم پاشا بود و ابراهیم او را رقیب خود می‌دانست به تحریک و دسیسۀ وی به دستور سلطان کشته شد (منجم باشی، 3/491؛ صولاق‌زاده، 487؛ فریدون‌بیک، 592). همچنین در همین مدت سلیمان و ابراهیم به برخی امور سر و سامان داده و مرقد حضرت علی (ع) و امام حسین (ع) را زیارت کردند (هامر پورگشتال، 5/151)، سپس بغداد را ترک گفتند و در 28 رمضان 941ق/2 آوریل 1535م عازم تبریز شدند (همو، 158؛ فریدون‌بیک، 593). در جنگ با فرستادگان تهماسب، نیروی جلودار عثمانی نتوانست مقاومت کند و شکست خورد. سلطان سلیمان که از این هزیمت به سختی برآشفته بود، امرایش را مورد مؤاخذه قرار داد (روملو، 257؛ اسکندر منشی، 1/69) و بعد از ورود به تبریز به اتفاق صدراعظمش ابراهیم پاشا به استانبول مراجعت کرد.

ابراهیم پاشا، بعد از بازگشت به استانبول با نمایندۀ دولت فرانسه ملاقات و دربارۀ حق قضاوت کنسولی مذاکره کرد و عهدنامه‌ای میان دو دولت منعقد شد (هامر پورگشتال، 5/160؛ جودت 1/349-351). این عهدنامه آخرین سند تاریخی زمان صدارت ابراهیم پاشاست. وی که 13 سال و اندی با قدرت تمام کشور را اداره کرد، از چنان مقام و منزلتی برخوردار بود که در میان وزرای عثمانی نظیر نداشت. ارتقاءِ از غلامی به صدارت او را دچار غرور بیش از حدی کرده بود به طوری که خود را همطراز سلطان می‌دانست و از عناوین خاص سلطنت استفاده می‌کرد. مثلاً در جریان «سفر عراقین» منادیان سپاه هنگام اعلان فرمان، او را «سرعسکر سلطان» خطاب کردند که این امر موجب اعتراض اسکندر چلبی گردید و حتی این موضوع را یکی از علل دشمنی ابراهیم با وی می‌دانند (اوزون چارشیلی، «تاریخ عثمانی»، II/337؛ هامر پورگشتال، 5/161).

علاقۀ مفرط پادشاه به او و نیز سیاست و تدبیر و کاردانیش او را مرد قدرتمند دولت عثمانی کرده بود. خودش در این باره به فرستادگان فردیناند چنین می‌گوید: «این دولت بزرگ را من اداره می‌کنم، زیرا تمام قدرت در دست من است. من ایالتها را تقسیم می‌کنم، مأموریتها را من می‌دهم. پادشاه بزرگ بدون تصویب من کاری انجام نمی‌دهد، زیرا که جنگ، صلح، ثروت و قدرت در دست من است...» (اوزون چارشیلی، «تاریخ عثمانی»،II/356-357). اما این قدرت فزون از حد که او را به اوج اقتدار رساند عامل سقوطش نیز گردید.

سلطان سلیمان که از قدرت فوق‌العادۀ او بیمناک شده بود، برای عزل وی در پی بهانه بود. لشکرکشی بی‌حاصل به ایران، اعمال خلاف قانون، بی‌احترامی به مقدسات در برخی مواقع، نقش وی در اعدام اسکندر چلبی و جز آن، سوءظن پادشاه را نسبت به وی افزایش داد تا سرانجام وقتی در شب 21 رمضان 942ق/15 مارس 1536م به روال معمول برای صرف طعام در دربار ماند و همانجا نیز به استراحت پرداخت، سحرگاه او را در بسترش مرده یافتند. گویند قره‌علی جلاد او را خفه کرد (منجم‌باشی، 3/491-492؛ هامر پورگشتال، 5/162-163). جنازۀ او در زاویۀ جان فدا واقع در محلۀ غلطه (گالاتا) به خاک سپرده شد (رفعت، 1/21؛ عثمان‌زاده، 26). ماده تاریخ درگذشت او «مست لاهوت» است (ایوانسرایی، 36).

ابراهیم پاشا گذشته از سیاستمداری، مردی ادب‌دوست و شاعرپرور نیز بوده است. گرچه «فغانی» به مناسبت هجو او کشته شد، اما شاعرانی مانند امینی (نوایی، 406)، خیالی (قنالی‌زاده، 1/354 به بعد) مورد حمایت او بودند. نیز چنانکه پیری رئیس می‌نویسد، با کمک مالی او کتاب بحریه را تمام کرد (پیری رئیس، 7). همچنین کتاب میسّرة العلوم در قواعد زبان ترکی که توسط «قدری» نوشته شده و در 933ق/1527م به او تقدیم شده است. ابن کمال نیز کتاب دقائق الحقائق را که مترادف ترکی برخی کلمات فارسی را تحقیق کرده، به او هدیه نموده است (ریو، II/514؛ اوزون چارشیلی، «تاریخ عثمانی»، II/595, 634؛ شیفر، 30). از ابراهیم پاشا آثار تاریخی و خیریۀ زیادی باقی مانده است که دو مسجد به نامهای سلطان سلیمان و ابراهیم پاشا در جزیرۀ رودس (چلیک کول،51-53)، ساختمان دیوان همایون (اوزون چارشیلی، «نظام دریاداری دولت عثمانی10» ،8)، مسجد «یاغ قپان»، تکیه‌ای در نزدیکی مسجد «قوم قاپی11» که زنش محسنه خاتون به نام او ساخته، مسجد، مدرسه، دارالحدیث، حمام و شیرآب برای استفادۀ مردم در شهرهای مکه، سلانیک، هزارگراد و قَوَله و کاخ مشهورش در میدان اسب‌دوانی در استانبول از آن جمله است (İA).

 

مآخذ:
اسکندر منشی، تاریخ عالم آرای عباسی، تهران، 1350ش؛
اولیاچلبی، سیاحت‌نامه، به کوشش احمد جودت، استانبول، 1314ق/1896م؛
بدلیسی، امیرشرف‌خان، شرفخانه، به کوشش محمد عباسی، تهران، 1343ش؛
پیری رئیس، چند صفحه از کتاب بحریه، ضمیمۀ Afetinan (نک‍: مآخذ فرنگی، جودت)، احمد، تاریخ، استانبول، 1306ق/1889م؛
رفعت، احمد، لغات تاریخیة و جغرافیة، استانبول، 1299ق؛
روملو، حسن‌بیک، احسن التواریخ، به کوشش چارلز نارمن سِدون، کلکته، 1931م؛
صولاق‌زاده، محمد، تاریخ، استانبول، 1297ق/1880م؛
عثمان‌زاده، احمد نائب، حدیقة الوزراء، استانبول، 1271ق؛
عطایی، عطاءاللـه (نوعی‌زاده)، حدائق الحقایق فی تکلمة الشقایق ذیل شقایق نعمانیة، استانبول، 1268ق/1852م؛
علیشیر نوایی، میرنظام‌الدین، مجالس النفائس، به کوشش علی‌اصغر حکمت، تهران، 1363ش؛
غفاری، احمد، تاریخ جهان‌آرا، تهران، 1343ش؛
فریدون‌بیک، احمد توقیعی، منشآت السلاطین، استانبول، 1274ق/1858م؛
قاضی احمد قمی، احمدبن حسین، خلاصة التواریخ، به کوشش احسان اشراقی، تهران، 1359ش؛
قره چلبی‌زاده، عبدالعزیز، روضة الابرار المبین بحقایق الاخبار، به کوشش سعداللـه سعید و عبدالوهاب طاغستانی، قاهره، 1248ق/1832م؛
قنالی‌زاده، حسن، تذکرة الشعرا، به کوشش ابراهیم قوتلوق، آنکارا، 1978، 1981م؛
مرادبیک، محمدمراد، تاریخ ابوالفاروق، به کوشش عمر فاروق، استانبول، 1328ق/1910م؛
مطراقچی، بیان منازل سفر عراقین سلطان سلیمان‌خان، به کوشش یوردآیدین، آنکارا، 1978م؛
منجم‌باشی، احمد، صحائف الاخبار، ترجمۀ احمد ندیم، استانبول، 1285ق/1868م؛
هامر پورگشتال، یوزف، دولت عثمانیه تاریخی (تاریخ دولت عثمانی)، ترجمۀ محمدعطا، استانبول، 1332ق/1914م؛
نیز:    

Afetinan, A., Piri reis’in hayatı ve eserlerı, Ankara, 1983; Ayvansarâyî, Hafiz Hüseyn, Vefeyat-i selatin ve mesahir-i Rical, Istanbul, 1978; Çelikkol, Z., Rodos, taki Türk Eeserlerı ve Tarihçeleri, Ankara, 1986; İA; Osmanlı Padisahlari Ansiklopedisi, İstanbul, 1986; Rieu, Charles, Catalogue of the Persian Manuscripts in the British Museum, Oxford, 1966; Schefer, Charles Antoine Gallan, Istanbul’a air Günlük Anılar (1672-1673), Ankara, 1973; Uzunçarşılı, I. H., “Kanuni sultan süleyman’in vezir-i âzami makbul ve mektul Ibrahim Paşa Damadi degildi”, Belleten, Vol. XXIX, no 114, 1966, id, Osmanli devletinin Merkez ve Bahriye Teşkilatı, Ankara, 1983; id, Osmanli Tarihi, Ankara, 1983.

 

 

 

1. osmanlı Tarihi.     2. Osmanlı Padişahlari Ansiklopedisi.     3. EI2.     4. “Kanuni Sultan Süleyman’in…”         5. Gözelce     6. Mohács     7. Günş         8. Közeg         9.Cornelius Dupplicius Schepper         10. Osmanli devletinin Merkez ve Bahriye Teşkrilati.      11. kum Kaapi


نامۀ سلطان سلیم ثانی به شاه طهماسب

در مورد جلوس خود به تخت سلطنت پس از مرگ سلطان سلیمان

 

عالی حضرت سلطنت پناه سعادت دستگاه، معدلت ایاب شجاعت سمات، خورشید طلعت جمشید خصلت، کسری سیرت برجیس سعادت، شاه سریر حشمت و کامکاری، ماه منیر سپهر بختیاری، مطلع کوکب نصفت، منبع شرایف شفقت، جامع مکارم الشیم، حاوی مراسم الهمم، المنظور بوفور الطاف الکریم الأله، جم­جاه دولت پناه طهماسب شاه لازالت ابواب صداقته مفتوحة بالاخلاص و سرادقات محبته مرفوعة بالاختصاص و خیام عمره و اقباله مشیدة باطناب الدولة الابدیة و قوایم عزه و اجلاله مشیدة باوتاد السعادة السرمدیة؛ شرایف تعظیمات شاهانه و لطایف تکریمات پادشاهانه که منتج مقدمات صداقت و مهیج روایح محبت اوله قوافل موردان اسحار و رواحل مسبحان لیل و نهار بر له تحفۀ مجلس سامی و هدیۀ محفل گرامی قیلند قدنصکره ضمیر منیر عقده­گشا و رای عالم آرا لریکه پرتو آفتاب عالم تاب توأمان­در.

خفی و پوشیده اولمیه که فنای عالم فانی محقق و مقرر و حال دنیای دنی­ده ثبات و دوام اولمدوغی کنشدن عیان و اظهردر. سلاطین دولت آیین و خواقین شوکت قرین که برگزیدۀ بندگان خدای جهان­آفرین درلر ابتداء دور آدم­دن الی هذا الحین روی زمین­ده مسندنشین اولان پادشاه­لر که ارباب لطف و وفا و اصحاب عهد و پیمان سعادت انتما اولملریله تواریخ­ده حکایت­لری محرر و مسطوردر. انلردن عبا حقه جل و علا زیاده شفقت و عاطفت و مزید رحمت و رأفت­لری اولنلر که عدل و احسانه مشهور لردر انلر توجه له خیر دعایه مظهر اولدقلری علم کریم عالم­آرا کزه معلوم در حق سبحانه و تعالی حضرت لریکه مالک الملک­ در دائما مواهب علیۀ شامله­لری­ایله خسروان تخت نشین و پادشاهان حکومت­قرین خوشحال درلر.

ضمیر منیر عالم آرا و خاطر عاطر سعادت پیمالرینه روشن اوله که آخر اوقات عمر فناپذیر لرنده اول جناب والامنزلت خورشید اضائت دولت پناه سعادت دستگاه ایله محبت و اخلاص اوزره اولوب، مقتضای دور پرجور ایله سزکله کچن ماجرایی فراموش ایدوب. مقدما جناب شریفکزه واران قرنداشمز سلطان بایزید خصوصنده واقع اولان الطاف کاملۀ موجبة الاعطافکزی قبلۀ جان و جنان ایدن خالص و مخلص دوست حقیقی اولان جناب شهادت پناه جنت دستگاه مرحوم و مغفور له بابام سلطان سلیمان شاه غازی انارالله برهانه خرستیانله قدیمی عادت و الفتلری اوزره غزای غرایه توجه ایتمشلرایدی ارادت حق و مشیت اله مطلق ایله عز شأنه عالم فنا و غروره وداع ایله جنت و خلد برین کوشکلرینی منزل و مقام ایدوب پادشاهان رحمت حق ایله اجتماع ایلمشلردر الحکم لله الواحد القهار انا لله و انا الیه راجعون. جناب سعادت نصابکز باقی و مستدام اوله یعلم الله و کفی به شهیدا که مرحومک جناب سعادت انتسابکزه علاقۀ محبت و ودادلری کمال مرتبه­ده و صوب جمیل جلیل الحالکزه توجه و موالات­لری شک و ریادن عاری اولوب بی گمان ایدی لاجرم المحبة تتوارث مقتضاسنجه بو محب خالص الطوتیکر دخی محبت آبا و اجداد جنت نهاد ده برقرار و مقرر اولوب علی الخصوص جناب محمـدت نصابکزایله الفت و اتحاد موروثه مز کما ینبغی خاطر عاطر حقایق مآثرده ثابت و متقرر اولمشدر.

ان شاء الله الأعز نتایج و ثمرات وداد حقیقی مرآت چهره گشای امورده ظهور ایتسه کرکدر مرحوم مشارالیه عساکر دریانشان­له نمچه اقلیم لرندن سرحد ممالک مسلمینه همجوار اولوب هر گاه دیار اسلامه مضرت و خسارت ایرشدیرمکله مضرالعباد اولان ارباب کفر و عناد اوزرلرینه عزیمت و هجوم ایدوب ممالک محروسه مزکنارلرینه قریب خرستیان قلعه­لرندن سکتوار دیمکله اشتهار بولمش بربرینه متصل درت قلعۀ حصین و حصارمتین که روی زمین­ده امثالی نادر در درونی کفار خاکسار­ایله مملو و مالامال اولوب مرگ مصحوب قیامت آشوب طوبلرله طولمش برباروی استوار و محکم حصار نامدار ایدی، مرحوم عسکر ظفرمدارایله اوزرینه قونوب کفار خاکسارک سلاطین ختمت (ظاهراً: حشمت آیین) آیین لرندن ولایت اصلاوین و خروات و فرانچه ولایت لرینک قرالی زرنقی دیمکله معروف یتمش سکسان بیک مقداری لشکره قادر برقرال نامدار قلعه­ده محصور و استوار اولوب بر آیدن زیاده لیل و نهار لشکر آتش مدار ایله جنگ و آشوب اولدقدنصکره عنایت حضرت فتاح­ایله جل شانه اول قلاع عظیم و باروی متین کفر مکینی فتح و تسخیر ایدوب اندن ماعدا اون ایکی پاره قلعه اولنوب حصن کفرمدارلرین دارالاسلام ایلمشلر، جوامع و کنایسی مساجد و جوامع اولوب قله و بارولرینه رایات اسلام سعادت انجام وضع اولنمش اول قلعۀ مرقومه­دن غیری له وروسی مملکتلرینه قریب اولان ممالک محروسه مزدن طمسوار مملکتنه یقین کوی و یانوه و لاغوش دیمکله معروف و نامدار قلعۀ کبرایه دخی وزرای ذوی­الاعتباردن پرتو پاشا­ایله بر مقدار عساکر ظفرمدار ایله بنیان شکن و اساس افکن تفنگ­زن یکیچری­لر کوندرلمش ایمش انلردخی کفار خاکسار ایله علی­الاتصال جنگ و جدال ایلمشلر مذکور قلعۀ سکتوار و سایر قلاع فتح اولندوغی اثناده اول حصن بزرگوار دخی ایادی لشکر ظفر مبادی­ ده مفتوح و مسخر اولمش فتح اولنان قلاع­ده نیجه بیک کفار طعمۀ شمشیر ظفرکردار اولوب غزاة اسلام بی نهایت اسیر طوتوب مال غنایم له مالامال اولمق میسر اولمش ازمانده مرقومه ایکی فتح جمیل میسر اولمش مذکور قلعۀ سکتوارک اثناء جنگ و حرب­ده خراب و ویران اولان مواضعی تعمیر اولنور ایکن فرمان حی قدیر عز اسمه ایله فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظمیا فرمانی موجبنجه مرحوم دار فنادن سرای بقایه انتقال ایلمشلر حقیقت حال جانب محب مخلصه معلوم اولیجق عنان عزیمت­مز مسند دولت­مآب­مز طرفنه منصرف قیلنوب تخت عالی بخت­مزه جلوس ظفرمأنوس­مز میسر اولدی لکن عساکر منصورۀ ظفرقرین­مز دارالاسلام سرحدندن طشره کفار خاکسار اقلیملری ایچنده بو مادۀ عظیمه ظهور ایدیجک لابد عرض حمیت و سلطنت موجبنجه اول امری صیانت اهم مهمات خسروانیدن اولدوغنه بناء تخت سعادت بخت­مزدن قالقوب عنان عزیمت­مز لشکر ظفر رهبرمز طرف­لرینه منصرف قیلندی لیل و نهار توابع نصرت آثارمزایله یوریوب زمان قلیل­ده اطراف ممالک محروسه­مزه ایریشوب.

بو اثناده مرحوم مشارالیهک عساکر نصرت­مآثریله کافرستان اقلیم­لرینه دخولنه خرستیان ولاتینک جمله بانلری و قرال­لری نفیر عام اوزره خبیر و آگاه اولوب. اصل دین و دولت دشمنی اولان عدومز نمچه قرالنه هر طرفدن معاونت و مظاهرت ایدوب بی قیاس لشکرلر و امدادلر چیقاروب بونلر مرحوم مشارالیه­له انارالله برهانه­یه یولشوب جنگ و حرب امیدینه یراقلنوب کفار خاکساردن درت کره یوزبیک مقداری سواری و پیاده جمیع عظیم­له یوریوب دارالفتوح و النصر انکروسی تختی بدونکه.

حالیا عباد نصرت معتاد مزدن بربنده مزالندر مضبوط و مسخردر. اکاقریب اوچلره کلوب عادت مقرره­لری اوزره اسطبور باغلیوب عسکر عظیم دریا وقارایله کلوب مرحوم مشارالیه بابام انارالله برهانه­ایله بولشمق اوزره ایکن حق سبحانه و تعالی­نک علو عنایتلری و ایکی جهان فخری علیه الصلوة و السلام افندمزک شرف معجزات­لری و اصحاب گزین (رض) حضراتنک همم علیه­لری و علی الخصوص شیرخدا مظهر عنایات علی صاحب فتوح و ذوالفقار علی نامدار و کامکار رضوان الله الملک الغفارک یمن سعادت روحانیت­لریله بوجانبده یمین و یسار ولایت­لرده واقع اولان مذکور حصارلر فتح اولنمغله کفار خاکسارک قلوبنه رعب و خذلان و عار و اعدای دین مبینک خواطر کفرمآثر لرینه انواع اضطراب و دغدغه و انکسار عارض اولوب سرحد مزبوردن اوچ میل یرده جمعیت اوزره طوران مزبور بدون بگلربگیسی اوزرینه کلمکه جرأت ایده­میوب هر بار که طابوردن آیرمق تدبیر اولندی میسر اولمیوب عاقبت بو حال اوزره مخلصکز ایرشمکله طابورنده دخی ساکن اوله­میوب اون میل یراوته قاچوب کتمکین ایام شتا تعقیب ایدوب عساکر اسلام سالم و غانم معاودت ایتمک اولی کورلدکده طابورلرین طاغیدوب ولایت­لرینه عزیمت و مراجعت­لری اثناده بو حالت عبرت آیت وقوعی عون و عنایت پروردگار ایله رایت نصرت آیت­مز عسکر ظفر رهبر سمتنه ایریشوب استماع ایتدکلرنده عساکر ظفرمآثرمز هیبتندن خصوصاً سدۀ سعادت­بخش عثمانی­ده مجتمع­اولان دلاوران ظفرنشان شوکتندن قلوب کفار خاکساره نهایت مرتبه­ده خوف و خشیت مستولی اولوب کورمشلر که معظم قلعه­لری ایادی اهل اسلامه دوشوب نیجه بیک کفار خاکسار قلیچدن کچوب چوق ولایت و مملکتی غارت و یغما اولنوب بعنایةالله تعالی عساکر کفاره انهزام تام ایریشوب عسکرلرینه تلف ایرشدی رسوای عام اولدیلر بالضروره قرال بدفعال مملکتنه مراجعت ایلیوب بر نیجه ییلق خراجلری و انواع تحف و هدایالری­له معتبر ایلچی­لر تعیین ایلیوب من کل الوجوه عتبۀ عالم پناه­مز جانبنه حسن اطاعت و انقیاد ایلدیلر:

بو اخبار بهجت آثاری استماعی له جانب عاطفت­مآب­مزه انواع سرور و حبورلر ظهورنده شک و اشتباه اولمیوب مابینده مؤکد و ممهد اولان عموم موالات صالحه و کمال مصافات وافیه مقتضاسنجه اشبو فتوحات عمیمه­یی جنابکزه انها و اعلام ایچون اشبو نامه ایله فلان زید قدره اعزام و ارسال اولندی ان شاء الله الاعز. خصوص واقعات و ماجرا علم عالم­آراکزه وصولندنصکره اخبار مسرت آثار صحت و سلامتکزایله جانب مخلصه شرف مراجعت ارزانی قیلنه که بو جانب دخی کمال سرور و حبورایله منشرح الخاطر اوله بمنه سبحانه و تعالی و یمنه.


(از منشآت السلاطین احمد فریدون بیک توقیعی نشانجی. جلد دوّم، ص 87 تا ص 90)