تاهرت به قلم استاد ستار عودی

تاهَرْت، یا تیهَرت، تیارِت، استان (ولایت) و شهری کهن در شمال الجزایر و پایتخت دولت اباضی مذهب رستمیان.

شهر تاهرت در‌گذشته از دو بخش مجزا به نامهای القدیمه (کهنه) و الحدیثه (نو) که در فاصلۀ 9 کیلومتری ازیکدیگر جای داشته‌اند، تشکیل می‌شده است (ابن‌حوقل، 86؛ ابوعبید، 2/734). بنا بر یافته‌های باستان‌شناسان، تاهرت قدیم از دورۀ پیش از تاریخ مسکونی بوده، و منطبق با شهر رومی تینگارتیا ست که رومیان سالیان درازی بر آن فرمان رانده‌اند. این شهر در سدۀ 5م از مراکز اسقف‌نشین در شمال افریقا به شمار می‌رفته است (بورویبه،13؛ بارونی،2/84؛ ویکی‌پدیا3، «تیارت4»). تاهرت قدیم بر روی تپه‌ای کم ارتفاع با برج و بارویی استوار ساخته شده بود و همواره مورد توجه فرمانروایان بربری، رومی و بیزانسی بوده، و قرنها به عنوان مرکز مغرب اوسط شناخته می‌شده است (ابن‌حوقل، همانجا؛ ادریسی، 1/255-256؛ ابوالفدا، 124-125، 139؛ دبوز، 3/245-261).

این شهر در 62ق/682م به دست عقبة بن نافع فهری فاتح افریقیه، گشوده شد و ضمیمۀ قلمرو امویان گردید (مالکی، 1/37؛ ابن‌اثیر، 4/105). برخی منابع تاهرت قدیم را به اشخاصی چون عبدالخالق و ابن بخاته (ابوالفدا، 124؛ یاقوت، 1/816) نسبت داده‌اند که احتمالاً نام امیران آن دیار بوده‌اند (دبوز، 3/262).

دیرینگی تاهرت جدید (الحدیثه) به میانه‌های سدۀ 2ق باز می‌گردد. پس از دست یافتن ابن اشعث بر قیروان و سرکوب اباضیهای افریقیه، گروهی از اباضیان به رهبری عبدالرحمان بن رستم فارسی، از قیروان به مغرب اوسط گریختند و نزد قبایل بربری اباضی مذهب، از هم پیمانان خود، ساکن کوهستان سوفجیج در نزدیکی تاهرت قدیم پناه جستند؛ آن‌گاه عبدالرحمان ابن‌رستم ــ که برخی منابع نسب او را به شاهان ساسانی می‌رسانند ــ درصدد بنای شهری در نزدیکی تاهرت برآمد (ابن‌خلدون، 6/147؛ درجینی، 1/44؛ مونس، 1(1)/323؛ بازورث، 22-23)؛ اما او در انجام دادن چنین کاری با موانعی سخت روبه‌رو بود. ناخشنودی بربرها و تخریب شبانۀ هر آنچه در روز ساخته می‌شد، در ابتدا او را از این‌کار منصرف ساخت؛ اما سرانجام با مالکان قدیم آن اراضی، یعنی بربرهای بی‌دفاع (لِقَومٍ مستضعفین) مراسه و صنهاجه در ازای پرداخت سهمی از خراج شهر به توافق رسید و بنای تاهرت نوین را آغاز کرد (ابوعبید، 2/736؛ یاقوت، 1/814؛ ابن‌عذاری، 1/196؛ دبوز، 3/266-267). عبدالرحمان بن رستم با در نظر گرفتن جوانب مختلف سیاسی، اقتصادی و طبیعی، موضعی جنگلی در جنوب غربی تاهرت را برای بنای شهر جدید برگزید که بعدها به نام تاهرت سفلى یا حدیثه یا جدیده معروف گردید (دمشقی، 313؛ ابوزکریا، 1/85-86؛ ابوعبید، 2/734-735).

بربرها تاهرت نو را تَقدِمت یاتگدمت می‌خواندند که در زبان آنان شیر ماده یا دفِ مستطیل‌شکل معنا می‌دهد (همو، 2/735؛ یاقوت، 1/815؛ بورویبه، همانجا؛ EI2). معنای اول که برگرفته از افسانۀ پیدایی شهر قیروان است، به زیستگاه شیرماده اشاره دارد که فلاتی پر درخت بود و جانوران وحشی در آن زندگی می‌کردند، اما به طرز اسرارآمیزی یکباره آنجا را ترک کردند (همـانجا؛ ابوزکریا، 1/85-87). معنای دوم به ساختار مستطیلـی ـ شکل شهر اشاره دارد. برپایۀ نتایج کاوشهای باستان‌شناسان، این شهر در آغاز به شکل مستطیل غیر منتظمی به درازای 100‘1 متر و پهنای 700 تا 800 متر بوده است که یک شاهراه در امتداد شرقی ـ غربی آن را به دو نیم بخش‌می‌کرد و توسط دیواری سنگی به پهنای 5/1 متر که در 4 نقطۀ مهم آن 4 دروازه وجود داشت، محصور می‌شد (الاستبصار...، 178؛ بورویبه، 38- 39).

بانیان شهر، نخست مسجدِ جامعِ شهر را ساختند و آن گاه دارالاماره، وسپس خانه‌های مردم و کاخهای بزرگان بنا شد

(درجینی، همانجا؛ ابوزکریا، 1/86-87؛ شماخی، 1/125؛ یاقوت، 1/815-816؛ ابن‌عذاری، همانجا).

مسجد جامع که تا اواخر سدۀ 5ق/11م پابرجا بود، از چوبهای جنگل پیرامون شهر ساخته شده بود و 4 راهرو داشت (ابن‌صغیر، 92؛ ابن‌حوقل، 86؛ درجینی، همانجا؛ ابوعبید، 2/736).

تاهرت مدتی طولانی معسکر (اردوگاه) عبدالرحمان بن رستم خوانده می‌شد (یاقوت، 1/815؛ بارونی،2/72؛ ابوعبید، نیز درجینی،همانجاها). از این‌ر‌و، برخی از مورخان بر این باورند که این شهر در آغاز همانند قیروان صرفاً اردوگاهی کوچک بوده است که بعدها رو به توسعه نهاد (بورویبه، 38؛ عبدالحمید، 2/ 299).

با آنکه تاهرت در شمال مغرب اوسط و در کنار دریای مدیترانه (دبوز، 3/247) و بین تِلِمْسان و قلعۀ بنی‌حماد (یاقوت، 1/813) جای داشت، برخی به خطا آن‌ را جزو افریقیه دانسته‌اند (نک‌ : ابوالفدا، 139؛ ابن‌حوقل، 93؛ ابن‌ابی‌دینار، 22).

تاهرت به سبب داشتن وضع مناسب آب و هوایی، خاک حاصل‌خیز، آب فراوان و چراگاههای سرسبز، از مراکز مهم کشاورزی، دامداری و پرورش اسب در مغرب اوسط به شمار می‌رفت (اصطخری، 39؛ یعقوبی، «البلدان»، 358؛ مقدسی، 228؛ ادریسی،1/256؛ قزوینی، 169). در روزگار فرمانروایی رستمیان، تاهرت که در منتهى‌الیه شمالی یکی از راههای کاروان‌روِ ماوراء صحرا جای داشت، از لحاظ مادی و اقتصادی به اوج شکوفایی خود رسید. این شهر دارای دو مسجد جامع بود که از سنگ بنا شده بودند و در کنار بازارهای شهر جای داشتند (مقدسی، 229؛ ابن‌حوقل، 86؛ بارونی، 2/87- 89)؛ کاخهای متعدد آن، از جمله قصر عبدالواحد، قصر اِبان و قصر حمویه (ابن‌صغیر، 61-62)، و دیگر بناهای شکوهمند شهر به تاهرت چهرۀ شهری پرشکوه بخشیده بود (جیلالی، 1/174). حمامها، کاروان‌سراها و مسافرخانه‌های پرآمد و شد و همچنین بازارهای متعدد آن که هر یک به عرضۀ کالایی معیّن اختصاص داشت و سرآمد آنها بازار ابن‌وردۀ فارسی بود، مؤید رونق اقتصادی و اعتبار این شهر در دورۀ شکوفایی آن است (نک: ادریسی، نیز ابوعبید، همانجاها؛ دبوز، 3/281-283؛ ابن‌صغیر، 62-63). قصبه یا قلعۀ مرکزی شهر موسوم به معصومه، مشرف بر بازار بود (یاقوت، 1/814؛ درجینی، 1/42؛ الاستبصار، همانجا؛ ابوعبید، 2/733)؛ برخی آن ‌را، کتابخانۀ عظیم اباضیها دانسته‌، و گفته‌اند که در آن 300 هزار جلد کتاب نگهداری می‌شد که به هنگام فتح شهر به دست فاطمیان بیشتر آن کتابها در آتش سوخت و ذخایرش به تاراج رفت (میلی، 450؛ زیاده، 128؛ جیلالی، 1/175؛ سالم، 576؛ مونس، 1(1)/323، حاشیۀ 1؛ دبوز، 3/617- 618).

عمران و آبادانی تاهرت، موجب شده بود که گروههای قومی و نژادی گوناگونی از دیگر نقاط جهان بدان سوی روی نهند. در آن میان، عنصر ایرانی و مسیحی در خور ملاحظه بود (بازورث، 23). قبایل و طوایف مختلفی از بربرها، مانند بربرهای لواته، هواره، زَناته، مکناسه و کتامه (یعقوبی، تاریخ، 1/190؛ ابن خلدون، 6/153؛ ابوعبید، 2/734؛ دبوز، 2/37، 3/ 248) و گروهی از ایرانیان (یعقوبی، «البلدان»، 353؛ طنجی، 113) و عربهای مهاجر (مارسه، 129؛ عبدالحمید، 2/241-242) و مردمانی از اندلس، بصره و کوفه (مونس، 1(1)/324؛ لقبال، 339) و نیز گروههایی از شیعیان، سنیان، معتزلیان، مسیحیان، یهودیان و پیروان دیگر فرق و مذاهب در تاهرت اقامت داشتند (طنجی، نیز لقبال، همانجاها؛ سالم، 543). شهر تاهرت بر حسب تقسیم بندی گروههای قومی و نژادی به محلات مستقلی (جزایر) تقسیم می‌شد و هر یک از گروههای قومی در محلات خاص خود به سر می‌بردند (EI2).

شهر تاهرت در اندک زمانی، چنان عظمتی یافت که به یک شهر پرجاذبه بدل گشت (ابن‌صغیر، 36؛ مارسه، همانجا؛ عبدالحمید، 2/310-311) و شعرا در ستایش و سپس در تأسف بر ویرانی آن، اشعاری سرودند (ابن‌عذاری، 1/ 198- 199). برخی آن‌ را با قرطبه و دمشق مقایسه می‌کردند (مقدسی، 228) و جمعی نیز به آن القابی چون عراق المغرب (یاقوت، همانجا؛ ابوالفدا، 124؛ یعقوبی، همانجا)، و بلخ المغرب (مقدسی، همانجا) و تاهرت‌الطیبه (همو، 215) می‌دادند و دشمنان رستمیان آن‌را به دارالمشرکین، مأوی الملحدین، کهف‌ یا دار الفاسقین ملقب می‌ساختند (ابن‌حیان، 260-261).

شهر تاهرت در عصر دولت رستمیان در سدۀ 3ق شاهد نهضت ادبی و علمی چشم‌گیری شد (مارسه، 132؛ زیاده، همانجا) و آوازۀ بسیار یافت و در رویدادهای سیاسی آن سده نقش مهمی ایفا کرد (ابوالفدا، همانجا؛ بورویبه، 14).

از بدو تأسیس شهر تاهرت در 144ق/761م، عبدالرحمان بن رستم و جانشینانش، یعنی امامان اباضی‌مذهب رستمی بر آن حکومت داشتند، تا آنکه در 296ق/909م، سپاهیان فاطمی به فرماندهی ابوعبدالله داعی بر تاهرت دست یافتند و حکومت رستمیان را برانداختند (نک‌ : بازورث، همانجا) و ابوحُمَید دَوّاس ابن‌صولات (صولان) لَهیصی، ملقب به السید الصغیر از جانب فاطمیان به حکومت تاهرت گماشته شد (ابن عذاری،1/197- 198؛ ابن‌خلدون، 6/160؛ ابوعبید، 2/ 738). در 297ق محمدبن خزر بن صولات زناتی رئیس قبیلۀ مغراوه برضد فاطمیان قیام کرد و به تاهرت حمله برد، اما در برابر کارگزار فاطمیان در تاهرت شکست خورد (بارونی، 2/362؛ جیلالی، 1/217).

در 298ق مردم تاهرت برضد فاطمیان شوریدند و عامل آنها ناگزیر از شهر گریخت و به قلعۀ ابن بخاته پناه برد و حکومت تاهرت به محمد بن خزر زناتی رسید و اندکی بعد مردم برضد او نیز قیام کردند و مجدداً از ابوحمید دواس خواستند به تاهرت باز گردد (همانجاها).

مردم تاهرت بار دیگر در 299ق/912م برضدکارگزار فاطمیان دست به شورشی نافرجام زدند که در نتیجۀ آن، 8هزار تن از مردم شهر کشته شدند و فرمانروایی تاهرت به مصالة بن حبوس مکناسی واگذار گردید. ابوحمید دواس به رقاده احضار، و همان‌جا کشته شد و مصاله از جانب فاطمیان به حکومت تاهرت رسید (سالم، 580؛ بارونی، 2/362-363؛ ابن اثیر، 8/53؛ مقریزی، 68).

در 312ق/924م مصاله به دستور عبیدالله مهدی به قصد سرکوب محمدبن خزر مغراوی و قبایل بربری زناته و هواداران امویان اندلس از تاهرت خارج شد و در نبردی که درگرفت، بسیاری از بربرها را کشت، ولی خود او نیز در 20 شعبان همان سال کشته شد (ابن‌عذاری، 1/197؛ بارونی، 2/364؛ بورویبه، 37؛ سرور، 219؛ جیلالی، 1/ 219).

در 314ق محمدبن خزر باردیگر به قصد تسخیر تاهرت آمد، اما این بار نیز ناکام ماند (بارونی، همانجا). این جنگها میان ابن‌خزر و عبیدیان چندبار اتفاق افتاد که البته نتیجۀ قطعی دربرنداشت (جیلالی، بارونی، همانجاها).

مغرب اوسط و از آن میان، شهر تاهرت در دورۀ حاکمیت فاطمیان، دستخوش ناآرامیهایی بود و آسیبهای بسیاری دید. در این میان در 348ق/ 959م، حکومت تاهرت از جانب فاطمیان به زیری بن مناد صنهاجی واگذار شد (‌ابن‌اثیر، 8/525؛ ابن‌خلکان، 2/343). در 360ق/971م زیری بن مناد در جنگ با بربرهای زناته‌ و مغراوه ــ از متحدان امویان‌اندلس ــ کشته شد (همانجا) و پس از وی پسرش بُلُّقین (بلکین) بن زیری به حکومت تاهرت رسید و او از جانب خود عاملی بر این شهر گمارد (جیلالی، 1/246).

در 362ق مردم تاهرت بر عامل بلقین شوریدند و او را از شهر بیرون راندند. بلقین برای سرکوب شورش به تاهرت آمد و پس از درهم شکستن مقاومت مردم، شهر را ویران ساخت (ابن‌اثیر، 8/622؛ ابن‌ابی‌دینار، 86).

در 376ق/986م مردم تاهرت بار دیگر بر فاطمیان شوریدند و شهر دستخوش ناآرامی شد و در پی آن، سپاهیان فاطمی به شهر درآمدندو پس از سرکوب شورش، شهر را غارت کردند (همو، 78). در 381ق زیری بن عطیۀ مغراوی زناتی از هواداران امویان اندلس، تاهرت را تصرف کرد (جیلالی، 1/252- 253؛ قس: عنان، 1(2)/ 558). در 389ق/ 999م ابن‌ابی‌عامر حاجب اندلسی پس از نبردهایی بر تاهرت چیره شد (جیلالی، همانجا)، اما در 391ق بار دیگر زیری بن‌عطیه بر این شهر دست یافت (بورویبه، همانجا؛ سلاوی، 1/216-217).

از 409ق/ 1018م به بعد تاهرت بر قلمرو حمادیان افزوده شد (بورویبه، همانجا)، اما در 473ق/1080م این شهر به دست مرابطون افتاد (جیلالی، 1/253).

یحیی بن غانیه میورقی از 604 تا 606ق/1207 تا 1209م بارها بر تاهرت تاخت و مردم که از این حملات به ستوه آمده بودند، شهر را ترک کردند. تاهرت از 620ق/1223م کاملاً متروک گردید و رو به ویرانی نهاد (مقری، 2/ 98؛ ابن‌خلدون، بورویبه، همانجاها؛ بارونی، 2/365-366). لئون افریقی که در سدۀ 10ق/16م از مغرب دیدن کرده، تاهرت را شهری ویران یافته، و تصویری مبهم از آن ارائه کرده است (ص 40-41).

امیرعبدالله عبدالقادر جزایری در 1251ق/1835م پایتخت خود را در تاهرت قدیم (تگدمت) قرار داد و آنجا را مرکز فرماندهی خود ساخت و به نبرد با نیروهای فرانسوی پرداخت. در 1280ق/1863م ژنرال لاموریسیر، تیهرت (تیارت) امروزی را بنا کرد (EI2؛ بورویبه، 38؛ سالم، 580؛ جیلالی، 4/191، 205؛ ژولین، 2/43؛ طنجی، 109، حاشیۀ 2).

این شهر با جمعیتی حدود 530‘180 تن (1384ش/ 2005م)، مرکز استانی به همین نام در کشور الجزایر، با وسعت 556،19کمـ‌ 2 و جمعیـتـی حدود 730‘810 تـن (1385ش/2006م) است («فرهنگ...1»، «تیارت2»).

3. The World… 4. »Tiyārat«

در 1320ش/1941م دو باستان شناس فرانسوی در منطقۀ تاهرت به حفاری پرداختند و بخشهایی از دیوار و شهرِ تاهرتِ روزگار رستمیان را از دل خاک بیرون آوردند (طنجی، همانجا؛ نیز نک‌ : بورویبه، 38-40؛ زیاده، همانجا؛ ژولین، 2/43-44؛ مارسه، 133).

 

مآخذ: ابن ‌ابـی ‌دینار، محمد، المؤنس، بـه کوشش محمـد شمام، تونس، 1387ق؛ ابن‌اثیر، الکامل؛ ابن حوقل، محمد، صورة‌الارض، بیروت، 1979م؛ ابن‌حیان، حیان، المقتبس، به کوشش چالمتا، مادرید، 1979م؛ ابن‌خلدون، العبر، به کوشش خلیل شحاده و سهیل زکار، بیروت، 1401ق/1981م؛ ابن‌خلکان، وفیات؛ ابن‌صغیر، اخبار الائمة الرستمیین، به کوشش محمدناصر و ابراهیم بحاز، بیروت، 1986م؛ ابن عذاری، احمد، البیان المغرب، به کوشش کولن ولوی پرووانسال، بیروت، 1983م؛ ابوزکریا ورجلانی، یحیى، السیرة و اخبار الائمة، به کوشش عبدالرحمان ایوب، تونس، 1405ق/1985م؛ ابوعبیدبکری، عبدالله، المسالک و الممالک، به کوشش ادریان وان لِون و ا.فِره، تونس، 1992م؛ ابوالفدا، تقویم البلدان، به کوشش رنو و دوسلان، پاریس، 1840م؛ ادریسی، محمد، نزهة المشتاق، بیروت، 1409ق/ 1989م؛ الاستبصار فی عجائب الامصار، به کوشش سعد زغلول عبدالحمید، بغداد، 1986م؛ اصطخری، ابراهیم، مسالک الممالک، به کوشش دخویه، لیدن، 1927م؛ بارونی، سلیمان، الازهار الریاضیة فی ائمة و ملوک الاباضیة، به کوشش محمدعلی صلیبی، عمان، 1407ق/1987م؛ بورویبه، رشید، مدن مندثرة، الجزایر، 1981م؛ جیلالی، عبدالرحمان، تاریخ الجزائر العام، بیروت، 1403ق/1983م؛ دبوز، محمدعلی، تاریخ المغرب الکبیر، قاهره، 1383ق/1963م؛ درجینی، احمد، طبقات المشایخ بالمغرب، به کوشش ابراهیم طلای، الجزایر، 1974م؛ دمشقی، محمد، نخبة‌الدهر، بیروت، 1408ق/ 1988م؛ زیاده، نقولا، افریقیات، لندن، 1991م؛ ژولین، ش. ا.، تاریخ افریقیا الشمالیة، ترجمۀ محمد مزالی و دیگران، تونس، 1983م؛ سالم، عبدالعزیز، المغرب الکبیر، بیروت، 1981م؛ سرور، محمد، تاریخ الدولة الفاطمیة، قاهره، 1994م؛ سلاوی، احمد، الاستقصاء، به کوشش جعفر ناصری و محمد ناصری، دارالبیضاء، 1954م؛ شماخی، احمد، السیر، به کوشش احمد بن سعود سیابی، عمان، 1407ق/1987م؛ طنجی، محمدبن تاویت، «دولة الرستمیین اصحاب تاهرت»، صحیفة معهد الدراسات الاسلامیة فی مدرید، مادرید، 1975م، ج 5، شم‌ 1-2؛ عبدالحمید، سعد زغلول، تاریخ المغرب العربی، اسکندریه، 1979م؛ عنان، محمد عبدالله، دولة الاسلام فی الاندلس، قاهره، 1408ق/ 1988م؛ قزوینی، زکریا، آثار البلاد،بیروت، 1380ق/1960م؛ لقبال، موسى، دورکتامة فی‌تاریخ الخلافة الفاطمیة، الجزایر، 1979م؛ لئون افریقی، حسن بن محمد وزان، وصف افریقیا، ترجمۀ محمد حجی و محمداخضر، بیروت، 1983م؛ مارسه، ژرژ، بلاد المغرب و علاقاتها بالمشرق الاسلامی فی العصور الوسطى، ترجمۀ محمود عبدالصمد هیکل، اسکندریه، 1991م؛ مالکی، عبدالله، ریاض النفوس، به کوشش بشیر بکوش، بیروت، 1994م؛ مقدسی، محمد، احسن التقاسیم، به کوشش دخویه، لیدن، 1906م؛ مقری، احمد، نفح الطیب، به کوشش احسان عباس، بیروت، دارصادر؛ مقریزی، احمد، اتعاظ الحنفاء، به کوشش جمال‌الدین شیال، قاهره، 1387ق/1967م؛ مونس، حسین، تاریخ‌المغرب و حضارته، بیروت، 1412ق/1992م؛ میلی، محمد، تاریخ الجزائر فی القدیم و الحدیث، الجزایر، 1396ق/1976م؛ یاقوت، بلدان؛ یعقوبی، احمد، «البلدان»، همراه الاعلاق النفیسۀ ابن رسته، به کوشش دخویه، لیدن، 1309ق/1891م؛ همو، تاریخ، بیروت، 1379ق/1960م؛ نیز:

 

Bosworth, C. E., The Islamic Dynasties, Edinburgh, 1967; EI2; Wikipedia, www. en. wikipedia. org/wiki/Tiaret; The World Gazetteer, www. world–gazetteer. com.

ستار عودی

 

چکیده یک پایان نامه ارشد در مورد بنونصر

چکيده:
این تحقیق به دوره اخیر تاریخ اندلس پرداخته وتاریخ سلسله بنی نصر (بنی احمر) که آخرن حکومت اسلامی در اندلس بوده است را مورد بررسی قرار داده است. حکومت مسلمانان اندلس با فراز و نشیبهای فراوان همراه بوده و گاهی قدرتمند و متحد و گاه ضعیف و متشتت بوده است. با ضعف حکومت موحدان که شکست آنان در نبرد العقاب آن را به خوبی نشان می دهد، دولتهای کوچک در اندلس به روی کار آمدند. از جمله دولت بنی هود - که قدرتمندترین آنها بود - و بنی نصر، سران این حکومتهای کوچک همچنان به رقابت با یکدیگر می پرداختند و چه بسا برضد یکدیگر با مسیحیان هم پیمان می شدند و حاکمان مسیحی از این تفرقه نهایت استفاده را بردند و به سرزمینهای مسلمانان تهاجم نمودند و شهرهای اسلامی یکی پس از دیگری سقوط کرد و اندلس اسلامی کم کم تحت سیطره مسیحیان درآمد و تنها به دولت اسلامی بنی نصر در غرناطه محدود گردید دولت اسلامی غرناطه که توانست مدت دو قرن و نیم در صحنه اندلس باقی ماند دراین مدت بنی نصر در اوج قدرت بودند که قدرتمندی آن به حاکم کاردان و سیاستمدار آن بستگی داشت و وقتی در موضع قدرت قرار داشته بخش اول: شامل دو فصل. در فصل اول پیرامون موقعیت جغرافیایی اندلس و اوضاع احوال اندلس پیش از اسلام و پس مورد مسلمانان سخن رفته است. فصل دوم به موقعیت جغرافیایی غرناطه قلمرو مملکت بنی نصر و شهرهای مهم آن و تاریخچه غرناطه می پردازد. بخش دوم: به بررسی چگونگی تشکیل حکومت بنی نصر و به سلاطین این سلسله تازمان آخرین پادشاه آن می پردازیم. بخش سوم: دراین بخش چگونگی انحطاط و انقراض این سلسله بررسی می شود و به حکومت آخرین حکمران آن به طور جداگانه مورد تحقیق قرار گرفته است و در فصل دوم این بخش مراحل سرکوبی مسلمانان توسط حاکمان مسیحی بیان می شود. بخش چهارم این رساله به روابط خارجی بنی نصر با ممالک مسلمان و مسیحی اختصاص دارد و شامل دو فصل می باشد که درفصل نخست به روابط بنی نصر با ممالک مسلمان دوم روابط بنی نصر با دول مسیحی همجوار آن پرداخته می شود بخش پنجم: به اوضاع فرهنگی و هنری در عهد بنی نصر می پردازد و شامل سه فصل می شود که در فصل اول ادبیات و بزرگان شعر و ادب این دوره مورد بررسی قرار می گیرد و فصل دوم آن علوم و دانشمندان عهد بنی نصر را بیان کرده است و در فصل سوم به اوضاع هنری اندلس که مهمترین بخش آن هنر معماری است و شاهکار معماری این دوره قصرالحمرا را مورد بررسی قرار داده است.
از این آدرس:
http://www.hawzah.net/fa/thesis/thesisview/87229

فرازی از تاریخ و تمدن مغرب اسلامی

 

مغربی که از نظر اکثر مورخان و جغرافی دانان اسلامی به سه منطقه (و برخی به چهارمنطقه) تقسیم می شود، عبارتست از: سه منطقۀ اصلی به نام مغرب ادنی – مغرب اوسط و مغرب اقصی (یا مغرب دور).

لفظی در کتب تاریخی وجود دارد به نام افریقیه که برخی حدود آن را تونس امروزی دانسته اند امّا در اصل این منطقه که اهمیت بالای کشاورزی و دامداری دارد، شامل سه منطقه یعنی تونس بعلاوۀ طرابلس در شرق آن بعلاوۀ زاب می باشد.

فتح مغرب از همان دورۀ خلیفۀ دوّم؛ عمر شروع شد. یعنی عمروعاص فاتح مصر به تصرف منطقۀ برقه و طرابلس پرداخت.امّا این فتح بدان معنی نیست که مسلمانان در آنجا مستقر شدند. گویی هدف عمروعاص بیشتر بدست آوردن غنیمت و وضع جزیه بر مغلوبیت بود. از عصر عمروعاص تا پایان حکومت موسی بن نصیر را عصر فتوحات در مغرب می نامند.

از زمان جانشینی پسر موسی بن نصیر یعنی عبدالله در افریقیه (یعنی سال 95 هـ . ق) یا برخی گویند از زمان حکومت محمّد قریشی در سال 97 هـ . ق را شروع عصر والیان می دانند که تا زمان روی کارآمدن ابراهیم بن اغلب در سال 184 هـ . ق پایان می پذیرد.

 

عصر فتوحات:

بعد از فتوحاتی که عمروعاص انجام داد، در زمان عثمان [خلیفۀ سوّم] بار دیگر مغرب مورد توجّه قرار گرفت؛ لذا عبدالله بن سعد [بن ابی سرح برادر رضاعی عثمان بن عفان؛ مادر عثمان او را شیر داده است./ عبدالله بن سعد بن ابی سرح پس از اسلام آوردن، بعد از واقعۀ صلح حدیبیه، مرتد شد و به مشرکان پیوست. بعد از فتح مکه با وساطت عثمان امان گرفت و دوباره اسلام آورد.] در این دوره موفق شد در «نبرد سبیطله» [یا: غزوة العبادله] تنها حاکمی که از رومیان در افریقیه باقی مانده بود، به نام گریگوریوس (جرجیر) را شکست دهد. این پیروزی او به فرماندهانی که پس از عصر عثمان و امام علی علیه السلام یعنی دورۀ معاویه به سمت مغرب رفتند، انگیزه داد تا در نبرد با نیروهای رومی به فکر تصرّف سراسر مغرب بیفتند. چنانچه در دورۀ معاویه بعد از مدّتی فرمانروایی معاویة بن حدیج [سکونی]، چهرۀ معروف فتوحات مغرب یعنی عقبة بن نافع [فهری] سمت فرماندهی گرفت. بسیاری از منابع اعتقاد دارند او توانست تا ساحل اقیانوس اطلس را تحت سلطۀ مسلمانان درآورد. البته به خاطر وسعت این منطقه او ناچار گردید به سمت مغرب أدنی بازگردد و شهر معروف قیروان را تأسیس نماید. البته او مدتی به علت حسادت نزدیکان از فرماندهی برکنار شد. باز در عصر یزید مجدداً به سمت فرماندهی نیروها در افریقیه رسید و نهایتاً منابع اسلامی مرگ او را با عنوان شهادت توصیف می کنند و اینکه در اواخر سال 64 یا 65 در نبرد با یکی از چهره های معروف بربران؛ کسیلة بن لمزم [برنسی] کشته شد.

خلاصه، بعد از عقبة، دو نفر دیگر یعنی «زهیر بن قیس [بلوی]» و حسان بن نعمان [غسانی]» روی کار آمدند تا نوبت به موسی بن نصیر رسید.

اگرچه منابع در مورد موسی بن نصیر اغراق بسیار کرده اند، اما با این حال جدا از آن اغراقها می توان گفت که او توانست بر تمام منطقۀ مغرب مسلط شود و به اندلس نیز راه پیدا کند.

 

عصر والیان:

در دورۀ امویان دوازده (12) والی برای منطقۀ مغرب انتخاب شد که البته اگر عبدالله پسر موسی بن نصیر را که قبل از رفتن او به طرف دمشق حکومت مغرب را داشت، به حساب آوریم، سیزده (13) نفر می شوند. دورۀ والیان اموی با والیگری عبدالرحمان بن حبیب [نوادۀ عقبة بن نافع] تمام می شود.

در دورۀ عباسی بیست (20) والی در این منطقه حکومت می کنند تا آنکه در زمان هارون الرشید از آنجایی که سیاست او به مانند عباسیان؛ فتوحات نبود و بیشتر تلاش می کرد مناطق متصرفه را حفظ نماید و از آنجایی که مرکز خلافت یعنی بغداد با منطقۀ مغرب بسیار فاصله داشت و همزمان شیعیان نیز در مغرب اقصی بواسطۀ حکومت ادریسیان قدرت گرفته بودند، هارون الرشید با پیشنهاد ابراهیم بن اغلب که پدرش (یعنی پدر ابراهیم) برای مدتی حکومت افریقیه نیز داشت، موافقت کرد. مضمون این پیشنهاد آن بود که در قبال پرداخت پولی سالیانه و آنکه نام خلیفه در خطبه و سکه باشد، ابراهیم بن اغلب تمام امور افریقیه را تحت سیطرۀ خود داشته باشد. به عبارت دیگر بصورت نیمه مستقل در آنجا حکومت کند. حکومت اغلبیان از سال 184 هـ . ق پایان عصر والیان در افریقیه است. البته عصر والیان در مغرب میـــانه با حکومت بنورستم در سال 164 هـ . ق و در مغرب اقصی با حکومت ادریسیان در سال 172 هـ . ق پایان یافته بود.

 

حکومت بنواغلب:

این حکومت اگرچه نیمه مستقل است، امّا بر خلاف حکومتهای خارجی و شیعی همزمان با خود، همچنان وابسته به خلافت عباسی است و به عبارت دیگر همچنان جزء مذهب اهل سنّت محسوب می­­شود. در دورۀ اغالبه چند چهره شاخص تر هستند:

بدون شک در هر حکومتی نفر اوّل یا بانی حکومت اهمیت بسیاری دارد و لذا در منابع نیز به «ابراهیم بن اغلب» بیش از دیگران پرداخته شده است.

بسیاری بر این نظر هستند که اگر تشکیل حکومتهای خارجی و علی الخصوص شیعیان ادریسی نبود، هرگز عباسیان با پیشنهاد ابراهیم بن اغلب موافقت نمی کردند. ابراهیم از همان ابتدا اساس حکومت اغلبیان را بر سه نیرو گذاشت:

یک – عرب: و از میان قبایل عرب؛ بنی تمیم.

دو – بربر: البته بربرانی که اصطلاحاً به آنان مستعرب می گفتند و تمایل به عرب و کیش اسلام داشتند. بسیاری از ایشان هم مسلمان بودند.

سه – نیرویی که به نام خراسانی در منابع آمده است که البته مورخان می گویند بخشی از این خراسانی­ها نژاد ایرانی داشتند و بواسطۀ حکومت عباسی وارد سیستم نظامی شده بودند و برخی عربهایی بودند که از همان زمان اوّلین خلیفۀ اموی یعنی معاویه، و به دستور زیاد [بن ابیه] به خراسان کوچانده شده بودند و بخشی از خراسانی­هایی که به ابومسلم کمک کردند و سبب روی­کارآمدن عباسیان شدند، از نسل همان عربها بودند.

بعد از ابراهیم ده امیر اغلبی روی کار آمدند. امّا آنان با وجود آنکه او از بربرهای مستعرب در ارتش خود کمک گرفت، امّا جانشینانش نتوانستند با بومیان افریقیه ارتباط خوبی برقرار کنند. در عصر ابراهیم و جانشینانش سه مسأله دارای اهمیت بود؛ سه مسأله ای که در جهت افزایش رفاه مردم بود:

یک – ایجاد تأسیسات عمومی.

دو – اهمیت دادن به تجارت.

سه – اهمیت دادن به بحث کشاورزی و علی الخصوص اهمیت خاصّی که به آب و آب­انبارها می­دادند.

یکی از ویژگیهای این حکومت آن است که در دورۀ زیادة الله اوّل جزیرۀ سیسیل توسط مسلمانان فتح شد. البته گویند درمرحلۀ اوّل فتوحات، مسلمانان به مانند دوره ای که عمروعاص به سمت مغرب لشکر کشیده بود، تنها به فکر غنیمت و جزیه بودند و پس از چندی بازگشتند و حتی امیری مسلمان در آنجا باقی نگذاشتند. امّا تا پایان حکومت اغلبیان همچنان سیسیل مورد توجه امرا[ی اغلبی] بود.

پایان کار اغلبیان با زیادة الله سوّم می باشد. در دورۀ او فاطمیان در فکر تشکیل خلافتی بزرگ بودند و نهایتاً در سال 296 هـ . ق دولت اغالبه را از میان بردند.

بدون شک بی کفایتی امرای پایانی بنواغلب از جمله ابراهیم بن احمد امیر نهم که حتی در دوره ای کاملاً حالت جنون به او دست داده بود، در سقوط این حکومت نقش داشت. البته این نکته را نیز باید اضافه کرد که آنان در برابر قدرت نوظهور مغرب یعنی فاطمیان که یک انگیزۀ حکومت جهانی نیز داشتند، چاره ای جز آن نداشتند که سر تسلیم فرود آورند؛ چنانچه فاطمیان با دیگر حکومتهای همزمان با آنان یعنی ادریسیان، رستمیان و حکومت بنومدرار نیز چنین کردند.

 

حکومتهای خارجی مغرب:

نکتۀ جالب در تاریخ مغرب آنجاست که می بینیم بر خلاف شرق خلافت اسلامی (یا: خلافت شرقی) که از زمان حکومت علی بن ابی­طالب علیه السلام در تمام ایّام امویان و بخشی از حکومت عباسیان، خوارج، دست به شورش می زدند، امّا نتوانستند با ایجاد حکومت خارجی در مناطق اصلی جهان اسلام یعنی ایران، ماوراء النهر، عراق و جزیرة العرب، شام و مصر بتوانند در برابر آنچه که آنان به عنوان حاکمان کافر می دانستند، مقاومت کنند، امّا در مغرب موفق به تشکیل دو حکومت شدند. البته این دو حکومت از دو شاخۀ [علی­حده از] خوارج بودند.

شاید درگیریهای بربران و عربها و درگیریهایی که خود عربها با یکدیگر داشتند، و شاید پناه بردن امویان و بعد عباسیان به عربیّت به همراه سخت­گیریهایی که در اخذ مالیات صورت می گرفت و بر خلاف دهه های اوّل فتوحات دورانی بدتر از دوران بیزانسی ها را به خاطر مردم می آورد، سبب شد تا عقیدۀ خوارج از جمله تأکید آنان بر عدالت و از جمله اینکه خلیفه می تواند عرب نباشد و حتی بربر باشد، سبب جلب بربران مغرب به سمت عقیدۀ خوارج شد.

از میان شاخه های خوارج، شاید بتوان گفت شاخۀ اباضیه (که به عبدالله بن اباض منسوب است) معتدلترین شاخه بود. اباضی­ها بر خلاف شاخه های تندروی خوارج (مثل ازارقه که تندروترین بود) معتقد بودند که برای یک خلیفه، شرط عرب بودن و بخصوص قریشی بودن مطرح نیست و هرکس با داشتن شایستگی و صلاحیت از جمله داشتن علم می تواند به خلافت برسد. دوّم این که آنان برخلاف شاخه های افراطی خوارج حکم به قتل فرزندان و زنان مسلمانان غیرهم­عقیدۀ خود نمی دادند. آنان به مانند شاخۀ صـفریه معتقد بودند که آنانی که هم­عقیده­شان نیستند، کافر در دین نیستند، بلکه کافر در نعمت هستند (یعنی کفران نعمت کرده اند) و بهتر است که با آنان معاملات و مراودات اقتصادی در حد ضرورت صورت بگیرد.

حکومت بنورستم توسط فردی به نام عبدالرحمان بن رستم بن بهرام پایه­گذاری شد. منابع بین اینکه او نژاد ایرانی یا عربی داشته است، اختلاف دارند. برخی به خاطر اسم پدر و پدربزرگش به نام بهرام بر این اعتقادند که او ایرانی بوده، امّا بسیاری هم تلاش دارند که [مردم] او را از اعراب بدانند.

به هر صورت اساس حکومت بنورستم بواسطۀ تلاشهای او و فردی به نام ابوالخطاب عبدالاعلی (یا: عبدالعلی؟) گذاشته شد (در سال 144 هـ . ق)، امّا عباسیان به این تلاش واکنش نشان دادند؛ چرا که آنان تا قیـــروان را نیز به تصرف خود درآورده بودند و این برای عباسیان زنگ خطری محسوب می شد. با ارسال لشکر عباسی به فرماندهی «محمّد بن اشعث» عبدالاعلی کشته شد و تقریباً بیست (20) و برخی گویند هجده (18) سال بعد عبدالرحمان بن رستم حکومتی را که به نام رستمیان می شناسیم، به واقع پایه گذاری نمود.


دوشنبه 18 آذرماه 1392

 

درباره سلطان سلیم سوم عثمانی

Sultan Selim III was born in Istanbul, on 24th December 1761. He is the son of Sultan Mustafa III and Mihrisah Sultana. His mother is Georgian originated. His father Sultan Mustafa III was very influenced by the oracles and as they told his son Selim will a world-conqueror he organised a feast lasted seven days with great joy. Selim was grown with the joy of the day he was born. He was very well educated in the palace. Sultan Mustafa III bequeathed him as his successor. But, Selim's uncle Abdulhamid I ascended the throne after Sultan Mustafa. Sultan Abdulhamid I had taken care of Selim and put great emphasis on his education. After Abdulhamid's death Selim succeeded him on 7th April 1789, in his 28th year. Sultan Selim III was very fond of literature and calligraphy; many of his works were put on the walls of mosques and convents. He had spoken Arabic and Persian fluently. He was very religious, and very patriotic. He was a talented poet and a brilliant musician. He was a composer as well. He was also very fond of fine arts. Selim was a very modern man and a reformist ruler. He was planning to modernise the Ottoman Empire. When he was acceded, his people revealed their respect to him and they were very hopeful about his administrations. The Ottoman people hoped that this young modern sultan would have brought back the victorious days of the empire. Selim III left the throne to Mustafa on 29th May 1807 and he died a year 2 months later. The men of the new sultan during Alemdar Pasha Events killed him. His was buried in Laleli Mosque near his father's tomb. Selim III was very fond of literature and poetry. He wrote many poems, especially, he wrote very effective verses about Crimea's occupation by the Russian.

 

His Wifes : Nef-i Zar, Husn-i Mah, Zib-i Fer, Afitab, Re'fet, Nur-i Shems, Gonca-nigar, Dem-hosh, Tab-i Safa, Ayn-i Safa, Mahbube

 

 

   

چون شیر و شکر بهم درآمیخته اند

وقال عليه السلام: لَوْ ضَرَبْتُ خَيْشُومَ (1) الْمُؤْمِنِ بِسَيْفِي هذَا

عَلَى أَنْ يُبْغِضَنِي مَاأَبْغَضَنِي،

وَلَوْ صَبَبْتُ الدُّنْيَا بِجَمَّاتِهَا (2) عَلَى الْمُنَافِقِ عَلَى أَنْ يُحِبَّنِي

مَا أَحَبَّنِي: وَذلِكَ أَنَّهُ قُضِيَ فَانْقَضَى عَلَى لِسَانِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ

صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَ سَلَّمِ أَنَّهُ قَالَ:

يَا عَلِيُّ، لاَ يُبْغِضُكَ مُؤْمِنٌ، وَلاَ يُحِبُّكَ مُنَافِقٌ.


الهوامش

1- الخَيْشُوم: أصل الأنف.

2- الجمّات: جمع جَمّة ـ بفتح الجيم ـ وهو من السفينة مُجْتَمَعُ الماء المترشّح من ألواحها، والمراد لوكفأت عليهم الدنيا بجليلها وحقيرها.


اگر با اين شمشيرم بر بينی مؤمن بکوبم تا مرا دشمن بدارد، دشمن نمی دارد و اگر تمامی دنيا را به پای منافق بريزم تا مرا دوست بدارد، دوست نمی دارد؛ سبب آن اين است كه آن قضا و قانون خدا است و بر زبان نبی امی (صلي الله عليه و آله) جاری شد و فرمود: ای علی! تو را مؤمن دشمن نمی گیرد و منافق دوست نمی دارد.
حضرت مولی الموالی امیرالمؤمنین علی بن أبی طالب علیه آلاف تحیة والثناء و السلام و الصلوات.

نذر خون خدا که در نینوا به ناحق ریخته شد

شیعتی مهما شربتم ماء عذب فاذکروني

أسمعتم بغریب أو شهید فاندبوني

 

وَ أَنَا السّبط الّذي مِن غير جُرم قتلوني

و بجُردِ الخيلِ بَعْدَ الْقَتلِ عَمداً سَحقوني

 

لَيتكُم في يَومِ عاشُورا جَميعاً تَنظروني

كَيفَ أَسْتَسْقِي لِطِفلي فَأَبَوا أَنْ يَرْحَمُوني

 

وَ سَقَوه سَهم بَغي عَوض الماءِ الْمُعِين

يا لَرزء و مُصاب هدّا أركان الحُجُونِ

 

وَيْلَهُم قَدْ جَرحُوا قَلبَ رَسُولِ الثَّقَلَين

فالْعَنُوهُم مَااسْتَطَعْتُم شَيعَتِي فِي كُلِّ حِين

 

«شیعیان من! هر گاه آب خوش و گوارایی می نوشید، مرا یاد کنید (که تشنه لب شهید شدم) و هر گاه خبر غربت و شهادت شهیدی را شنیدید، بر من سوگواری کنید. من نواده پيامبرم كه مرا بى گناه كشتند و پس از كشتن به عمد بدنم را زير سم اسبان كوبيدند. كاش همه در روز عاشورا بوديد و مى ديديد كه چگونه براى كودكم طلب آب كردم و دشمن از دادن آب دريغ ورزيد (از اینکه بر او رحم آورند، ابا کردند). آنها به جاى آب گوارا با تير ستم او را سيراب كردند، وه چه فاجعه غم انگيز و دردناكى است كه بر اثر آن كوه حجون ويران شد! واى بر آنها كه دل رسول جن و انس را جريحه دار ساختند، شيعيان من! در هر زمان هر چه در توان داريد آنان را لعنت كنيد.»

دولت موحدین به قلم خانم مریم علوی

«دولت موحدين» (668ـ515هـ.ق.) از جمله دولت‌هاي بزرگ اسلامي است كه به دست علماي مذهبي «بربر» در غرب جهان اسلام پايه‌گذاري شد. پايه­گذار اين حركت شخصي به نام "محمد ابن تومرت" بود. وي از علماي مشهور از قبيله‌ي «مَصامِده» در «مغرب الاقصي آفريقاي شمالي» بود.[1] نام پدرش "عبدا..." بود. در مورد اصل و نسب او اختلاف وجود دارد؛ بسياري از مورخين مشهور چون "ابن­اثير"، "ابن­خلدون" و "عبدالواحد مراكشي" نسب او را به «علويان» مي‌رسانند.[2]

   ابن تومرت در آغاز قرن پنجم براي كسب علم به مشرق رفت. وي ابتدا رهسپار «اندلس» شد و به «قرطبه» رفت كه در آن زمان دارالعلم بود. از آنجا به «اسكندريه»، «مصر» و «بغداد» رفت و نزد عالمان بزرگي به كسب علم پرداخت و با آثار و انديشه "غزالي" آشنا شد. وي در مشرق با مفتی «اشعريان» از اهل سنت آشنا و مسلك اشعريان را اختيار كرد.[3]

   در آن دوران در شهرهاي سلجوقي (در شرق خلافت اسلامی)، مدارس و مكتب‌هاي مذاهب مختلف، فعال بودند و از «معتزله» گرفته تا «اسماعيليان» مشغول تدريس و تحصيل بودند. ابن­تومرت در برابر فضاي موجود بين شام و بغداد با اندلس و فقهاي مالكي به اين نتيجه رسيد كه تعبير و تفسيرهاي مالكيان از قرآن و سنت بدور از واقع می­باشد. از زمينه‌هاي اصلي مخالفت ابن­تومرت با مالكي‌ها كه بعدها موجب طرد او توسط فقهاي مالكي شد، مخالفت او با انسان انگاري خداوند و تجسيم است. وي در دفاع از رأي علماي اشعري اعلام كرد كه انسان انگاري خداوند (تجسيم) مردود است و دادن ويژگي‌هاي انسان به خداوند مخالف يكتاگرايي و معنويت اديان است.[4] مخالفت ابن­تومرت با فقهاي مالكي از اختلاف در خصوص مسأله توحيد و تجسيم شروع شد؛ ولي به آن مسأله ختم نشد. ابن­تومرت معتقد بود كه اصل و جوهره توحيد يعني يگانگي و وحدانيت خداوند كه استخوان‌بندي اعتقادات افراد را تشكيل مي‌دهد، بايد بازسازي شود و از آنجايي كه تعريف او در خصوص توحيد با تعريف فقهاي «مرابطين» متفاوت بود، آنان را فاقد مشروعيت مذهبي دانست. او مرابطين را مسؤول نشر و ترويج عقيده تجسيم قلمداد مي‌كرد و حركت مخالفت­آميز خود را بر عليه مرابطين با اتكا به عدم مشروعيت مذهبي آنان شروع كرد.

   اعلام عدم مشروعيت مذهبي در خصوص مرابطين كه خود از مدعيان حمايت از مذهب و آيين بودند، بر آنان بسيار گران آمد. مرابطين با اتصال خود به خلفاي بغداد و صدور حكم شرعي از سوي امام محمد غزالي، قطب فقهاي بغداد در آن روزگار وجهه­ي شرعي و مذهبي عامي براي خود ايجاد كرده بودند. به علاوه مرابطين در دفاع از سرزمين­هاي اسلامي در مقابل مسيحيان و در نبرد معروف «زلاقه» بر عليه مسيحيان با مجاهدت و مقاومت پي‌گير، بر وجه شرعي و مذهبي خود پافشاري كرده بودند.[5]

   در خصوص انگيزه اصلي ابن­تومرت مغربي كه در اصل يك فقيه بود، نه جنگاور يا سياستمدار نظريات مختلفي وجود دارد. تاريخ‌نگار مشهور مغرب ابن­خلدون مقام او را بسيار مي‌ستايد و معتقد است، انگيزه نسبت‌هاي ناروايي كه به ابن­تومرت داده مي‌شود، حسد به پايگاه بلند فقهي و محبوبيت ابن­تومرت است.

   ابن­خلدون معتقد است، ابن­تومرت كسي بود كه با انكار و انتقاد شديد بدرفتاري بزرگان و سران دولت را مورد بازخواست قرار داد و با اجتهاد و تبحر خويش با فقيهان آنان به مخالفت برخاست و در نتيجه دولت را ريشه ‌كن كرد و به كلي واژگون ساخت.

   ابن­خلدون با قائل شدن جايگاه مقدس براي وي او را از همه‌ي مطامع دنيوي و خواسته‌هاي نفساني پيراسته مي‌داند و از پاكي  نيت و انگيزه‌ي وي به شدت دفاع مي‌كند.[6]

   به هر حال انتقاد ابن­تومرت بر مرابطين با توحيد شروع شد؛ ولي به آن پايان نيافت. ابن­تومرت با پي­گيري قاطع به امر به معروف و نهي از منكر پرداخت. با مظاهر فساد درگير شد و از آنجا كه مرابطين را رواج دهندگان منكر مي‌دانست، بر عليه آنان اعلام مبارزه كرد. اين مرحله آغاز مبارزه سياسي او و تبديل حركت مذهبي او به حركتي سياسي قلمداد مي‌شود.

   ابن­تومرت پس از مناظره با فقهاي مرابطين مجبور به ترك «مراكش»­، پايتخت دولت مرابطين شد. در انديشه‌هاي ابن­تومرت قرابت‌هايي با برخي از انديشه‌هاي شيعي به چشم مي‌خورد. در خصوص امامت وي معتقد است كه امامت ركني از اركان دين است و هيچ زماني نيست كه در روي زمين امام حضور نداشته باشد.[7] نكته برجسته ديدگاه او در خصوص امامت، قائل بودن او به عصمت امام است كه در نهايت قرابت به انديشه‌هاي شيعي است. اين قرابت ممكن است با تأثيرپذيري او از انديشه‌هاي شيعي «فاطميان» بوده باشد. نمونه ديگري از اين تأثيرپذيري در خصوص اطلاق نام «مهدي» به عنوان لقب وي مشاهده مي‌شود. وي خود را امام و مهدي معرفي كرد[8] و پس از ذكر خصائص و ويژگي‌هاي آخرالزمان عصر مرابطين را مصداق آخرالزمان قلمداد كرد و به اين ترتيب به قيام خود مشروعيت بخشيد.

   در شرايطي كه حركت ابن­تومرت از انتقاد يك فقيه عادي به شورش يك رجل سياسي تغيير شكل و ماهيت داده بود، دولت مرابطين با چالش­هاي جدي روبرو بود.

   واقع شدن مراكش، پايتخت مرابطين در غرب «فاس» و در وسط صحراي آفريقا، مكاني كه راه مهم تجاري شمال و جنوب محسوب مي‌شد و مبادله گسترده‌ي كالا بين شمال آفريقا و اندلس از آن می­گذشت و این مساله موجبات رونق اقتصادي را فراهم آورده بود. توجه و اهتمام مرابطين به حفر چاه و بهره‌برداري از قنات موجبات رونق كشاورزي را نيز فراهم كرد. انواع خرما، ميوه، پنبه، جو در «سجلماسه» و مراكش كشت مي‌شد.

   مجموع شرايط مساعد اقتصادي براي تجارت و كشاورزي باعث رونق و رشد سطح رفاهي حكومت و دولت مرابطين را فراهم آورد. به طبع با توسعه اقتصادي سطح زندگي مردم ارتقاء پيدا كرد، خريد و فروش كنيزان و بردگان رونق پيدا كرد و ادوات موسيقي و لهو و لعب هم رايج شد.[9]

   رفت و آمدهاي تجاري زمينه آشنايي مردم شمال آفريقا را با فرهنگ و ادب اجتماعي اندلس بيش از پيش فراهم كرد. وجود اقليت‌هاي ديني يهودي و مسيحي موجب ايجاد فضاي خاصي بود كه زمينه‌هاي فساد و فحشا در آن زياد بود.

   در بررسي علل سقوط حكومت‌ها و دولت‌ها همان‌گونه كه فقر اقتصادي و نابساماني مالي موجبات نارضايتي و شورش را فراهم مي‌آورد، گاهاً مشاهده مي‌شود كه رفاه و رونق اقتصادي هم با فراهم آوردن شرايط فساد و بي­بند­و­باري و از دست دادن هويت، انسجام دروني جامعه را از هم مي‌گسلد و مردم را به نوعي بي­خبري و بي­تفاوتي نسبت به سرنوشتشان سوق مي‌دهد، به نحوي كه موجبات سقوط حكومت‌ها و دولت‌ها را فراهم مي‌آورد. در اين شرايط اجتماعي درگيري مرابطين و پيروان محمد بن تومرت كه به سبب تأكيد بر معاني خاصي از توحيد، «موحدين» خوانده مي‌شوند، صورت گرفت. در اين درگيري‌ها موحدين شكست خوردند؛ لذا به «تينملل» كه منطقه‌اي كوهستاني بود، رفتند و در آنجا دژي محكم بنا كردند.

   در سلسله جنگ‌هايي كه پس از آن رخ داد، موحدين پيروز شدند و حتي تا مرزهاي شهر مراكش پيش آمدند؛ ولي "علي بن يوسف تاشفين" خليفه مرابطين در آن زمان از سرداران نمونه كمك خواست و موفق به شكست موحدين شد. مقارن اين شكست ابن تومرت به علت بيماري از دنيا رفت.[10] در سال 524هـ.ق. پس از مرگ ابن­تومرت، "عبدالمؤمن" از نزديكان مهدي كه نزد او منزلتي والا داشت، به وصيت خود ابن­­تومرت جانشين وي شد. وي پس از سلسله جنگ­هاي طولاني در 541هـ.ق. بر مراكش پايتخت مرابطين فائق آمد. شكل­گيري حكومت موحدين به صورت رسمي با تصرف پايتخت در زمان عبدالمؤمن صورت گرفت و وي پس از به دست گرفتن حكومت، منشوري را به نام «عدالت» منتشر كرد كه اثباتي براي استقرار حكومتي بر اساس مباني ديني بود.[11]

   وزارت و دبيري از مشاغل بسيار مهم در دولت موحدين محسوب مي‌شود. گروهي از وزراء عهده­دار سامان‌دهي امور مالي بودند. درآمد دولت موحدين در ابتدا تنها از وجوه شرعي بود؛ اما با گسترش قلمرو دولت و هزينه‌هاي سنگين براي تجهيزات نظامي عبدالمؤمن فرمان داد، از   زمين­هاي حاصل‌خيز آفريقيه و ساير بلاد مغرب خراج بگيرند. از درآمد حاصل از واردات و صادرات هم ماليات گرفته شد و از ساكنان غير مسلمان سرزمين­هاي موحدين هم ماليات گرفته شد.

   در زمان عبدالمؤمن دو تن از برادران ابن­تومرت به نام "عبدالعزيز" و "عيسي" شورش كردند. شورش آنان در اعتراض به وليعهدي فرزند عبدالمؤمن بود. آنان انتظار داشتند عبدالمؤمن آنان را به وليعهدي برگزيند كه شورش آنان سركوب شد و كشته شدند.

   پس از عبدالمؤمن فرزندش "يوسف" به مدت 22 سال حكومت كرد. وي به نشر ايدئولوژيك عقايد ابن­تومرت پرداخت. پس از او "يعقوب" به خلافت رسيد. وي كه ملقب به «المنصور» بود، با مذهب مالكي به شدت به مخالفت پرداخت و دستور به آتش زدن كتب مشهور مذهب مالكي را داد.[12]

   وي به درخواست "صلاح الدین ايوبي" مبني بر اتحاد بر ضد «صليبيون» پاسخ داد و با ناوگان دريايي به وي كمك كرد.

   دولت موحدين در زمان خلفاي مختلف قراردادهاي بازرگاني و سياسي مختلفي با برخي از دولت­هاي مسيحي برقرار نمود و با آنان رابطه نسبتاً مسالمت­آميزي برقرار كرد.

   گرايشات مسيحي در برخي از امراي موحدين به چشم مي‌خورد. "مأمون" نهمين امير موحدي، به مسيحيان اجازه احداث كليسا را داد و آخرين امير موحديان "ابوالعلا الواشق" مسيحي  شدن خود را علناً اعلام كرد.[13]

   موحدين به جهات مختلف مقام مهمي در تاريخ دارند. حركتي كه     ابن­تومرت با بهره‌گيري از برخي عقايد و ديدگاه­هاي فقهي‌اش به وجود آورد، در سطح وسيعي مورد استقبال قرار گرفت و به تشكيل حكومتي مقتدر در منطقه­ای «بربر» نشین انجامید.

   صدور دستور اقامه نماز جمعه و موعظه به زبان بربرها از جانب او برخي از مورخان را به چنين تعبير و برداشتي سوق داد كه نهضت موحدين نوعي وحدت ملي مذهبي در این سرزمین ايجاد کرد.[14]

   از نظر جغرافيايي بعد از استيلاي «روميان» در سرزمين بربرها، حاكميت موحدين براي اولين بار موجب ايجاد يك وحدت سياسي در آن منطقه شد. سرزمين و اراضي بربرها در تاريخ براي اولين و آخرين بار با قدرت و نيروي بربرها ساخته شد و توسط حاكميت بربرها به شيوه‌ي «تماميت ارضي» سرزمين بربرها اداره گرديد. توانايي ايجاد اين وحدت سياسي از آن جهت بود كه ابن­تومرت نه تنها به عنوان يك رهبر معنوي، بلكه به عنوان شخصيتي كه خود از بين بربرها برخاسته بود، از طبيعت و آداب و رسوم اجتماعي آنان اطلاع داشت.[15]

   با روي كار آمدن موحدين و جايگزين شدن آنها به جاي مرابطين در اندلس، فلسفه حيات مجددي را آغاز كرد و علوم عقلي درخششي موقت در مغرب و اندلس به دست آورد.[16] حضور موحدين موجبات رشد فكري مسلمانان به خصوص در ناحيه اسپانيا را فراهم كرد. "ابن رشد"، "ابن عربي" از متفكران اين دوره‌اند.[17]

   دولت موحدون پس از يك قرن و نيم حكومت به دست افرادي از قبيله‌ي «بني­مرين» كه از سا‌ل‌ها پيش در عرصه سياست مغرب ظاهر شده بودند، از بين رفت. با قتل "ابن دبوس" آخرين امير موحدي در 667هـ.ق. سقوط كرد. در اين مدت 14 تن از امراي موحدي كه از نسل عبدالمؤمن بودند به طور موروثي حكومت كردند.[18]

 

 

 

 

 

 

[1]. ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد؛ العبر و ديوان المبتدأ و الخبر، قاهره، 1975، ج5، ص236.

[2]. ناصري طاهري، عبدا...؛ مقدمه‌اي بر تاريخ سياسي اجتماعي شمال آفريقا، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1375، ص323.

[3]. ابن خلدون، پیشین، ج5، ص237.

[4]. يلدرم، اونور؛ ابن تومرت و موحدون، ترجمه دكتر وهاب ولي، قم، فصلنامه تاريخ اسلام، شماره 9، ص171.

[5]. ناصري، طاهري؛ پيشين، ص306.

[6]. ابن خلدون، مقدمه، ترجمه محمد پروين گنابادي، تهران، اساطير، ج1، ص49و47.

[7]. ناصري طاهري؛ پيشين، ص324.

[8]. يلدرم، پيشين، ص173.

[9]. هرفي، سلامه محمد سلمان؛ دولت المرابطين في عهد علي بن يوسف تاسفين، دارالندوه، الجديده، بيروت، 1405، صص 279ـ280.

[10]. ناصري، طاهري؛ پيشين، ص331.

[11]. آيتي، عبدالمحمد؛ تاريخ دولت اسلامي در اندلس، تهران، كيهان، 1366، ج3، ص412و414.

[12]. مراكشي، عبدالواحد؛ المعجب في تلخيص اخبار المغرب، قاهره، المجلس الاعلي للشؤون الاسلاميه، ص354.

[13]. آيتي، پيشين، ج4، ص415.

[14]. يلدرم، پيشين، ص182.

[15]. همان، ص186.

[16]. پاك، محمدرضا؛ تحول انديشه‌هاي كلامي و فلسفي در عهد موحدين، قم، فصلنامه تاريخ اسلام، شماره 12، صص41ـ74.

[17]. اشپولر، برتولد؛ جهان اسلام1، تاريخ خلافت ترجمه قمر آريان، تهران، اميركبير، 1354، ص172.

[18]. ناشناس، حلل الموشيه، بي‌تا، ص183.