فرازی از تاریخ و تمدن مغرب اسلامی
مغربی که از نظر اکثر مورخان و جغرافی دانان اسلامی به سه منطقه (و برخی به چهارمنطقه) تقسیم می شود، عبارتست از: سه منطقۀ اصلی به نام مغرب ادنی – مغرب اوسط و مغرب اقصی (یا مغرب دور).
لفظی در کتب تاریخی وجود دارد به نام افریقیه که برخی حدود آن را تونس امروزی دانسته اند امّا در اصل این منطقه که اهمیت بالای کشاورزی و دامداری دارد، شامل سه منطقه یعنی تونس بعلاوۀ طرابلس در شرق آن بعلاوۀ زاب می باشد.
فتح مغرب از همان دورۀ خلیفۀ دوّم؛ عمر شروع شد. یعنی عمروعاص فاتح مصر به تصرف منطقۀ برقه و طرابلس پرداخت.امّا این فتح بدان معنی نیست که مسلمانان در آنجا مستقر شدند. گویی هدف عمروعاص بیشتر بدست آوردن غنیمت و وضع جزیه بر مغلوبیت بود. از عصر عمروعاص تا پایان حکومت موسی بن نصیر را عصر فتوحات در مغرب می نامند.
از زمان جانشینی پسر موسی بن نصیر یعنی عبدالله در افریقیه (یعنی سال 95 هـ . ق) یا برخی گویند از زمان حکومت محمّد قریشی در سال 97 هـ . ق را شروع عصر والیان می دانند که تا زمان روی کارآمدن ابراهیم بن اغلب در سال 184 هـ . ق پایان می پذیرد.
عصر فتوحات:
بعد از فتوحاتی که عمروعاص انجام داد، در زمان عثمان [خلیفۀ سوّم] بار دیگر مغرب مورد توجّه قرار گرفت؛ لذا عبدالله بن سعد [بن ابی سرح برادر رضاعی عثمان بن عفان؛ مادر عثمان او را شیر داده است./ عبدالله بن سعد بن ابی سرح پس از اسلام آوردن، بعد از واقعۀ صلح حدیبیه، مرتد شد و به مشرکان پیوست. بعد از فتح مکه با وساطت عثمان امان گرفت و دوباره اسلام آورد.] در این دوره موفق شد در «نبرد سبیطله» [یا: غزوة العبادله] تنها حاکمی که از رومیان در افریقیه باقی مانده بود، به نام گریگوریوس (جرجیر) را شکست دهد. این پیروزی او به فرماندهانی که پس از عصر عثمان و امام علی علیه السلام یعنی دورۀ معاویه به سمت مغرب رفتند، انگیزه داد تا در نبرد با نیروهای رومی به فکر تصرّف سراسر مغرب بیفتند. چنانچه در دورۀ معاویه بعد از مدّتی فرمانروایی معاویة بن حدیج [سکونی]، چهرۀ معروف فتوحات مغرب یعنی عقبة بن نافع [فهری] سمت فرماندهی گرفت. بسیاری از منابع اعتقاد دارند او توانست تا ساحل اقیانوس اطلس را تحت سلطۀ مسلمانان درآورد. البته به خاطر وسعت این منطقه او ناچار گردید به سمت مغرب أدنی بازگردد و شهر معروف قیروان را تأسیس نماید. البته او مدتی به علت حسادت نزدیکان از فرماندهی برکنار شد. باز در عصر یزید مجدداً به سمت فرماندهی نیروها در افریقیه رسید و نهایتاً منابع اسلامی مرگ او را با عنوان شهادت توصیف می کنند و اینکه در اواخر سال 64 یا 65 در نبرد با یکی از چهره های معروف بربران؛ کسیلة بن لمزم [برنسی] کشته شد.
خلاصه، بعد از عقبة، دو نفر دیگر یعنی «زهیر بن قیس [بلوی]» و حسان بن نعمان [غسانی]» روی کار آمدند تا نوبت به موسی بن نصیر رسید.
اگرچه منابع در مورد موسی بن نصیر اغراق بسیار کرده اند، اما با این حال جدا از آن اغراقها می توان گفت که او توانست بر تمام منطقۀ مغرب مسلط شود و به اندلس نیز راه پیدا کند.
عصر والیان:
در دورۀ امویان دوازده (12) والی برای منطقۀ مغرب انتخاب شد که البته اگر عبدالله پسر موسی بن نصیر را که قبل از رفتن او به طرف دمشق حکومت مغرب را داشت، به حساب آوریم، سیزده (13) نفر می شوند. دورۀ والیان اموی با والیگری عبدالرحمان بن حبیب [نوادۀ عقبة بن نافع] تمام می شود.
در دورۀ عباسی بیست (20) والی در این منطقه حکومت می کنند تا آنکه در زمان هارون الرشید از آنجایی که سیاست او به مانند عباسیان؛ فتوحات نبود و بیشتر تلاش می کرد مناطق متصرفه را حفظ نماید و از آنجایی که مرکز خلافت یعنی بغداد با منطقۀ مغرب بسیار فاصله داشت و همزمان شیعیان نیز در مغرب اقصی بواسطۀ حکومت ادریسیان قدرت گرفته بودند، هارون الرشید با پیشنهاد ابراهیم بن اغلب که پدرش (یعنی پدر ابراهیم) برای مدتی حکومت افریقیه نیز داشت، موافقت کرد. مضمون این پیشنهاد آن بود که در قبال پرداخت پولی سالیانه و آنکه نام خلیفه در خطبه و سکه باشد، ابراهیم بن اغلب تمام امور افریقیه را تحت سیطرۀ خود داشته باشد. به عبارت دیگر بصورت نیمه مستقل در آنجا حکومت کند. حکومت اغلبیان از سال 184 هـ . ق پایان عصر والیان در افریقیه است. البته عصر والیان در مغرب میـــانه با حکومت بنورستم در سال 164 هـ . ق و در مغرب اقصی با حکومت ادریسیان در سال 172 هـ . ق پایان یافته بود.
حکومت بنواغلب:
این حکومت اگرچه نیمه مستقل است، امّا بر خلاف حکومتهای خارجی و شیعی همزمان با خود، همچنان وابسته به خلافت عباسی است و به عبارت دیگر همچنان جزء مذهب اهل سنّت محسوب میشود. در دورۀ اغالبه چند چهره شاخص تر هستند:
بدون شک در هر حکومتی نفر اوّل یا بانی حکومت اهمیت بسیاری دارد و لذا در منابع نیز به «ابراهیم بن اغلب» بیش از دیگران پرداخته شده است.
بسیاری بر این نظر هستند که اگر تشکیل حکومتهای خارجی و علی الخصوص شیعیان ادریسی نبود، هرگز عباسیان با پیشنهاد ابراهیم بن اغلب موافقت نمی کردند. ابراهیم از همان ابتدا اساس حکومت اغلبیان را بر سه نیرو گذاشت:
یک – عرب: و از میان قبایل عرب؛ بنی تمیم.
دو – بربر: البته بربرانی که اصطلاحاً به آنان مستعرب می گفتند و تمایل به عرب و کیش اسلام داشتند. بسیاری از ایشان هم مسلمان بودند.
سه – نیرویی که به نام خراسانی در منابع آمده است که البته مورخان می گویند بخشی از این خراسانیها نژاد ایرانی داشتند و بواسطۀ حکومت عباسی وارد سیستم نظامی شده بودند و برخی عربهایی بودند که از همان زمان اوّلین خلیفۀ اموی یعنی معاویه، و به دستور زیاد [بن ابیه] به خراسان کوچانده شده بودند و بخشی از خراسانیهایی که به ابومسلم کمک کردند و سبب رویکارآمدن عباسیان شدند، از نسل همان عربها بودند.
بعد از ابراهیم ده امیر اغلبی روی کار آمدند. امّا آنان با وجود آنکه او از بربرهای مستعرب در ارتش خود کمک گرفت، امّا جانشینانش نتوانستند با بومیان افریقیه ارتباط خوبی برقرار کنند. در عصر ابراهیم و جانشینانش سه مسأله دارای اهمیت بود؛ سه مسأله ای که در جهت افزایش رفاه مردم بود:
یک – ایجاد تأسیسات عمومی.
دو – اهمیت دادن به تجارت.
سه – اهمیت دادن به بحث کشاورزی و علی الخصوص اهمیت خاصّی که به آب و آبانبارها میدادند.
یکی از ویژگیهای این حکومت آن است که در دورۀ زیادة الله اوّل جزیرۀ سیسیل توسط مسلمانان فتح شد. البته گویند درمرحلۀ اوّل فتوحات، مسلمانان به مانند دوره ای که عمروعاص به سمت مغرب لشکر کشیده بود، تنها به فکر غنیمت و جزیه بودند و پس از چندی بازگشتند و حتی امیری مسلمان در آنجا باقی نگذاشتند. امّا تا پایان حکومت اغلبیان همچنان سیسیل مورد توجه امرا[ی اغلبی] بود.
پایان کار اغلبیان با زیادة الله سوّم می باشد. در دورۀ او فاطمیان در فکر تشکیل خلافتی بزرگ بودند و نهایتاً در سال 296 هـ . ق دولت اغالبه را از میان بردند.
بدون شک بی کفایتی امرای پایانی بنواغلب از جمله ابراهیم بن احمد امیر نهم که حتی در دوره ای کاملاً حالت جنون به او دست داده بود، در سقوط این حکومت نقش داشت. البته این نکته را نیز باید اضافه کرد که آنان در برابر قدرت نوظهور مغرب یعنی فاطمیان که یک انگیزۀ حکومت جهانی نیز داشتند، چاره ای جز آن نداشتند که سر تسلیم فرود آورند؛ چنانچه فاطمیان با دیگر حکومتهای همزمان با آنان یعنی ادریسیان، رستمیان و حکومت بنومدرار نیز چنین کردند.
حکومتهای خارجی مغرب:
نکتۀ جالب در تاریخ مغرب آنجاست که می بینیم بر خلاف شرق خلافت اسلامی (یا: خلافت شرقی) که از زمان حکومت علی بن ابیطالب علیه السلام در تمام ایّام امویان و بخشی از حکومت عباسیان، خوارج، دست به شورش می زدند، امّا نتوانستند با ایجاد حکومت خارجی در مناطق اصلی جهان اسلام یعنی ایران، ماوراء النهر، عراق و جزیرة العرب، شام و مصر بتوانند در برابر آنچه که آنان به عنوان حاکمان کافر می دانستند، مقاومت کنند، امّا در مغرب موفق به تشکیل دو حکومت شدند. البته این دو حکومت از دو شاخۀ [علیحده از] خوارج بودند.
شاید درگیریهای بربران و عربها و درگیریهایی که خود عربها با یکدیگر داشتند، و شاید پناه بردن امویان و بعد عباسیان به عربیّت به همراه سختگیریهایی که در اخذ مالیات صورت می گرفت و بر خلاف دهه های اوّل فتوحات دورانی بدتر از دوران بیزانسی ها را به خاطر مردم می آورد، سبب شد تا عقیدۀ خوارج از جمله تأکید آنان بر عدالت و از جمله اینکه خلیفه می تواند عرب نباشد و حتی بربر باشد، سبب جلب بربران مغرب به سمت عقیدۀ خوارج شد.
از میان شاخه های خوارج، شاید بتوان گفت شاخۀ اباضیه (که به عبدالله بن اباض منسوب است) معتدلترین شاخه بود. اباضیها بر خلاف شاخه های تندروی خوارج (مثل ازارقه که تندروترین بود) معتقد بودند که برای یک خلیفه، شرط عرب بودن و بخصوص قریشی بودن مطرح نیست و هرکس با داشتن شایستگی و صلاحیت از جمله داشتن علم می تواند به خلافت برسد. دوّم این که آنان برخلاف شاخه های افراطی خوارج حکم به قتل فرزندان و زنان مسلمانان غیرهمعقیدۀ خود نمی دادند. آنان به مانند شاخۀ صـفریه معتقد بودند که آنانی که همعقیدهشان نیستند، کافر در دین نیستند، بلکه کافر در نعمت هستند (یعنی کفران نعمت کرده اند) و بهتر است که با آنان معاملات و مراودات اقتصادی در حد ضرورت صورت بگیرد.
حکومت بنورستم توسط فردی به نام عبدالرحمان بن رستم بن بهرام پایهگذاری شد. منابع بین اینکه او نژاد ایرانی یا عربی داشته است، اختلاف دارند. برخی به خاطر اسم پدر و پدربزرگش به نام بهرام بر این اعتقادند که او ایرانی بوده، امّا بسیاری هم تلاش دارند که [مردم] او را از اعراب بدانند.
به هر صورت اساس حکومت بنورستم بواسطۀ تلاشهای او و فردی به نام ابوالخطاب عبدالاعلی (یا: عبدالعلی؟) گذاشته شد (در سال 144 هـ . ق)، امّا عباسیان به این تلاش واکنش نشان دادند؛ چرا که آنان تا قیـــروان را نیز به تصرف خود درآورده بودند و این برای عباسیان زنگ خطری محسوب می شد. با ارسال لشکر عباسی به فرماندهی «محمّد بن اشعث» عبدالاعلی کشته شد و تقریباً بیست (20) و برخی گویند هجده (18) سال بعد عبدالرحمان بن رستم حکومتی را که به نام رستمیان می شناسیم، به واقع پایه گذاری نمود.
دوشنبه 18 آذرماه 1392
اَلنَّـاسُ ثَلاثَةٌ: فَعَـالِمٌ رَبَّـانِـیٌّ، وَ مُتَعَلِّـمٌ عَلَـی سَبِیلِ نَـجَاةٍ، وَ هَـمَجٌ رَعَـاعٌ أَتبَـاعُ کُلِّ نَاعِـقِ، یَمِیلُونَ مَع کُلِّ رِیح، لَم یَستَضِـیئُوا بِنُورِ العِلمِ، وَ لَم یَلجَأوا إِلَی رُکنٍ وَثِیـقٍ. أمیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام.