جناحیه از اینسایکلوپدیا اسلامیکا

جَناحیه، فرقه‌ای‌ از غالیان‌، پیروان‌ عبداللّه ‌بن‌ معاویة بن‌ عبداللّه ‌بن‌ جعفربن‌ ابی‌ طالب‌. چون‌ جدّ عبداللّه ‌بن‌ معاویه‌ *، جعفربن‌ ابی‌طالب‌ *، ملقب‌ به‌ ذوالجناحین‌ بوده‌ است‌، این‌ فرقه‌ را جناحیه‌ خوانده‌اند (رجوع کنید به علی‌بن‌ اسماعیل‌ اشعری‌، ص‌ 6؛ جرجانی‌، ص‌ 111). نام‌ معاویه‌، منسوب‌ به‌ پدر عبداللّه‌، نیز برای‌ این‌ فرقه‌ ذكر شده‌ است‌ (رجوع کنید به سعد بن‌ عبداللّه‌ اشعری‌، ص‌ 42).

درباره پیدایی‌ این‌ فرقه‌ اقوال‌ متعددی‌ مطرح‌ شده‌ است‌. به‌ نوشته عبدالقاهر بغدادی‌ در الفرق‌ بین‌ الفرق (ص‌ 245ـ246)، وقتی‌ مُغیریه‌، پیروان‌ مغیره بن‌ سعید * (از غالیان‌ قرن‌ دوم‌)، از وی‌ تبرّی‌ جستند و در طلب‌ امام‌ از كوفه‌ به‌ مدینه‌ رفتند، در آنجا با عبداللّه‌بن‌ معاویه‌ برخورد كردند. عبداللّه‌ با این‌ ادعا كه‌ بعد از علی‌ علیه‌السلام‌، كسانی‌ كه‌ از صلب‌ او هستند، شایسته امامت‌اند، آنان‌ را به‌ سوی‌ خود دعوت‌ كرد. آنان‌ نیز با او بیعت‌ كردند و به‌ كوفه‌ بازگشتند؛ اما، برخی‌ منابع‌ دیگر (برای‌ نمونه ‌رجوع کنید به نوبختی‌، ص‌ 32؛ سعدبن‌ عبداللّه‌ اشعری‌، ص‌ 39) پیدایی‌ جناحیه‌ را با بروز اختلاف‌ میان‌ پیروان‌ ابوهاشم‌ عبداللّه‌بن‌ محمدبن‌ حنفیه‌ پس‌ از مرگ‌ وی‌ توضیح‌ داده‌اند. پس‌ از درگذشت‌ ابوهاشم‌، گروهی‌ از پیروانش‌ قائل‌ شدند كه‌ وی‌ عبداللّه‌بن‌ معاویه‌ را وصی‌ و امام‌ پس‌ از خود معرفی‌ كرده‌، اما چون‌ عبداللّه‌ در هنگام‌ وفات‌ وی‌ كودك‌ بوده‌، ابوهاشم‌ این‌ راز را به‌ صالح‌بن‌ مدرك‌ گفته‌ است‌ تا زمانی‌ كه‌ عبداللّه‌ بالغ‌ شد راز را با وی‌ در میان‌ بگذارد. گروهی‌ دیگر، كه‌ حربیه‌ * خوانده‌ می‌شوند، پیرو عبداللّه‌بن‌ عمروبن‌ حرب‌ كندی‌ شدند كه‌ خود را امام‌ نامید، اما وقتی‌ علم‌ و دیانتی‌ را كه‌ شایسته امام‌ بود در او ندیدند، برای‌ یافتن‌ امام‌ به‌ مدینه‌ رفتند و با عبداللّه‌بن‌ معاویه‌ ملاقات‌ كردند. او آنان‌ را به‌ سوی‌ خود دعوت‌ كرد و آنان‌ نیز امامت‌ وی‌ را پذیرفتند (سعد بن‌ عبداللّه‌ اشعری‌، ص‌ 41؛ علی‌بن‌ اسماعیل‌ اشعری‌، ص‌ 22؛ نشوان‌بن‌ سعید حمیری‌، ص‌ 160). قول‌ دیگر آن‌ است‌ كه‌ عبداللّه‌بن‌ معاویه‌ به‌ كوفه‌ رفت‌ و در آنجا جماعتی‌ از كوفیان‌، كه‌ عقیده‌ داشتند بنی‌هاشم‌ برای‌ خلافت‌ سزاوارتر از بنی‌امیه‌اند، او را به‌ خروج‌ بر امویان‌ تحریك‌ كردند. وی‌ پس‌ از خروج‌، در كوفه‌ در سال‌ 127 ادعای‌ امامت‌ نمود و عده‌ای‌ از مردم‌ كوفه‌ و مدائن‌ با او بیعت‌ كردند (ابوالفرج‌ اصفهانی‌، ص‌ 114؛ ابن‌كثیر، ج‌ 10، ص‌ 37).

با توجه‌ به‌ این‌ اقوال‌، می‌توان‌ گفت‌ پس‌ از آنكه‌ عبداللّه‌بن‌ معاویه‌، با ادعای‌ امامت‌، مردم‌ را به‌ سوی‌ خویش‌ دعوت‌ كرد، گروههای‌ مختلفی‌ چون‌ مغیریه‌ و حربیه‌ و افرادی‌ از بنی‌هاشم‌ (مانند ابوجعفر منصور سفاح‌ و عیسی‌بن‌ علی‌) و بنی‌امیه‌ (مانند سلیمان‌بن‌ هشام‌بن‌ عبدالملك‌ و عمربن‌ سهیل‌بن‌ عبدالعزیزبن‌ مروان‌) به‌ او پیوستند (رجوع کنید به بلاذری‌، ج‌ 2، ص‌ 64؛ ابوالفرج‌ اصفهانی‌، ص‌ 115، 139).

جناحیه‌ نصب‌ امام‌ را از طریق‌ وصایت‌ می‌دانستند و معتقد بودند همان‌ طور كه‌ امامت‌ علی‌ علیه‌السلام‌ با وصیت‌ پیامبر ثابت‌ شده‌ است‌، امامت‌ عبداللّه‌بن‌ معاویه‌ نیز با وصیت‌ ابوهاشم‌ ثابت‌ می‌شود (سعدبن‌ عبداللّه‌ اشعری‌، ص‌ 39ـ40؛ نیز رجوع کنید به نوبختی‌، همانجا). آنان‌ همچنین‌ به‌ حلول‌ و تناسخ‌ معتقد بودند و می‌گفتند ارواح‌ از بدنی‌ به‌ بدنی‌ دیگر منتقل‌ می‌شوند. به‌ گمان‌ آنان‌ روح‌ خدا در آدم‌ حلول‌ كرد و از او به‌ دیگر پیامبران‌ رسید تا به‌ حضرت‌ رسول‌ صلی‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم‌، سپس‌ در علی‌ و فرزندانش‌ حسن‌ و حسین‌ علیهم‌السلام‌ و محمدبن‌ حنفیه‌ و از محمدبن‌ حنفیه‌ در فرزندش‌ ابوهاشم‌ و از او در عبداللّه‌بن‌ معاویه‌ حلول‌ كرد (سعدبن‌ عبداللّه‌ اشعری‌، ص‌ 42؛ بغدادی‌، ص‌ 255؛ شهرستانی‌، ج‌ 1، ص‌ 244؛ نشوان‌بن‌ سعید حمیری‌، ص‌ 161). عبداللّه‌بن‌ معاویه‌ نیز ادعای‌ نبوت‌ و در عین‌ حال‌ الوهیت‌ می‌كرد (شهرستانی‌، همانجا). همچنین‌ جناحیه‌ بر این‌ باور بودند كه‌ ارواح‌ یاران‌ پیامبر در تن‌ ایشان‌ جای‌ گرفته‌ است‌ و ازاین‌رو نام‌ آنها را بر خویش‌ می‌نهادند (سعدبن‌ عبداللّه‌ اشعری‌، ص‌ 48؛ نوبختی‌، ص‌ 39). بر همین‌ اساس‌، اعتقاد به‌ فنا ناپذیری‌ جهان‌، نفی‌ معاد و بهشت‌ و دوزخ‌ اخروی‌، و منحصر دانستن‌ ثواب‌ و عقاب‌ به‌ زندگی‌ دنیوی‌، از اعتقادات‌ ایشان‌ شمرده‌ شده‌ است‌. آنان‌ معتقد بودند كه‌ آخرت‌ همان‌ آسمان‌ است‌ و كسانی‌ كه‌ عمل‌ صالح‌ انجام‌ داده‌اند به‌ آسمان‌ می‌روند و زمین‌ نیز برای‌ بدكاران‌، جای‌ عذاب‌ است‌ (سعدبن‌ عبداللّه‌ اشعری‌، ص‌ 41؛ علی‌بن‌ اسماعیل‌ اشعری‌، ص‌ 6؛ بغدادی‌، ص‌ 246؛ شهرستانی‌، ج‌ 1، ص‌ 244ـ245؛ نشوان‌بن‌ سعید حمیری‌، همانجا).

گفته‌اند كه‌ آنان‌ با تأویل‌ آیه «لَیسَ عَلَی‌الَّذینَ امَنُوا و عَمِلُوا الصّالِحاتِ جُناحٌ فیما طَعِمُوا...» (مائده‌: 93) محرّماتی‌، از قبیل‌ گوشتِ مردار و شراب‌ و زنا و لواط‌، را حلال‌ شمردند و آیه مذكور را ناسخ‌ آیه سوم‌ سوره مائده‌ دانستند (رجوع کنید به سعدبن‌ عبداللّه‌ اشعری‌؛ بغدادی‌؛ نشوان‌بن‌ سعید حمیری‌، همانجاها). همچنین‌ وجوب‌ عبادات‌ را ساقط‌ و برای‌ عبادات‌ و محرّمات‌ مصادیقی‌ ذكر كردند، چنانكه‌ گفتند عبادات‌ (مثلاً نماز، روزه‌، حج‌) همان‌ كسانی‌ هستند كه‌ دوستی‌ آنها واجب‌ است‌ (یعنی‌ اهل‌ بیت‌ علی‌ علیه‌السلام‌) و محرّمات‌ مذكور در قرآن‌، كنایه‌ از قومی‌ است‌ كه‌ كینه‌ و بغض‌ داشتن‌ به‌ آنها واجب‌ است‌ (بغدادی‌، همانجا). از دیگر اعتقادات‌ آنان‌، همچون‌ اكثر غالیان‌، این‌ بود كه‌ هركس‌ امام‌ را بشناسد، هر چه‌ بخواهد می‌تواند انجام‌ دهد و هرگونه‌ تكلیف‌ از او برداشته‌ می‌شود و به‌ كمال‌ و بلوغ‌ می‌رسد (سعدبن‌ عبداللّه‌ اشعری‌، ص‌ 39؛ شهرستانی‌، ج‌ 1، ص‌ 245). پیروان‌ عبداللّه‌بن‌ معاویه‌ این‌ ادعای‌ وی‌ را كه‌ علم‌ غیب‌ می‌داند، باور داشتند (بغدادی‌، همانجاها؛ علی‌بن‌ اسماعیل‌ اشعری‌؛ بغدادی‌، همانجاها؛ شهرستانی‌، ج‌ 1، ص‌ 244).

پس‌ از مرگ‌ عبداللّه‌بن‌ معاویه‌، جناحیه‌ به‌ چند فرقه‌ تقسیم‌ شدند. برخی‌ از پیروان‌ عبداللّه‌بن‌ معاویه‌ معتقد بودند كه‌ او نمرده‌ است‌ و در كوهی‌ در اصفهان‌ به‌ سر می‌برد و باز خواهد گشت‌ تا رهبری‌ بنی‌هاشم‌ را برعهده‌ گیرد. عده‌ای‌ می‌گفتند او همان‌ مهدی‌ منتظر است‌ كه‌ امور مردم‌ را اصلاح‌ و زمین‌ را پر از عدل‌ خواهد كرد (نوبختی‌، ص‌ 35؛ علی‌بن‌ اسماعیل‌ اشعری‌، ص‌ 22ـ23؛ شهرستانی‌، ج‌ 1، ص‌ 245؛ نشوان‌بن‌ سعید حمیری‌، همانجا). دسته‌ای‌ از ایشان‌ معتقد بودند كه‌ عبداللّه‌بن‌ معاویه‌ وفات‌ یافته‌ و كسی‌ را نیز به‌ جانشینی‌ خود برنگزیده‌ است‌ (نوبختی‌، همانجا).

از جمله‌ فِرقی‌ كه‌ از جناحیه‌ منشعب‌ شدند، اسحاقیه‌ بودند كه‌ از اسحاق‌بن‌ زیدبن‌ حارث‌ (از یاران‌ عبداللّه‌بن‌ معاویه‌) پیروی‌ می‌كردند. بنا بر گزارش‌ فخررازی‌ (متوفی‌ 606؛ ص‌ 92)، این‌ فرقه‌ دست‌ كم‌ تا اواخر قرن‌ ششم‌ در حلب‌ و برخی‌ نواحی‌ شام‌ حضور داشتند. ایشان‌ را نیز اهل‌ اباحت‌ و اسقاط‌ تكالیف‌ دانسته‌اند. همچنین‌ گفته‌اند كه‌ آنان‌ حضرت‌ علی‌ علیه‌السلام‌ را در نبوت‌ شریك‌ رسول‌ اكرم‌ می‌دانستند (ابن‌ابی‌الحدید، ج‌ 8، ص‌ 122). این‌ فرقه‌ با فرقه‌ای‌ به‌ نام‌ شریكیه‌ ــ كه‌ چنین‌ اعتقادی‌ داشته‌اند تطبیق‌ داده‌ شده‌ است‌ (رجوع کنید به اقبال‌ آشتیانی‌، ص‌ 249). از دیگر اعتقادات‌ آنان‌ این‌ بود كه‌ نبوت‌ تا روز قیامت‌ متصل‌ و همیشگی‌ است‌ و هر كس‌ علم‌ اهل‌ بیت‌ را داشته‌ باشد، نبی‌ است‌ (ابن‌جوزی‌، ص‌ 29). چنانكه‌ در الملل‌ و النحل‌ شهرستانی‌ (ج‌ 1، ص‌ 318) آمده‌ است‌ كه‌ این‌ فرقه‌ با نُصَیریه‌ در بسیاری‌ از مسائل‌ هم‌ عقیده‌ بودند. از جمله این‌ عقاید، حلول‌ است‌ كه‌ برای‌ تأیید آن‌ به‌ متمثل‌ شدن‌ جبرئیل‌ یا ظهور شیطان‌ یا جنّ به‌ صورت‌ بشر متوسل‌ می‌شدند و آن‌ را مؤید ظهور امر روحانی‌ در جسم‌ می‌خواندند. ایشان‌ قائل‌ به‌ ظهور حق‌ در حضرت‌ علی‌ علیه‌السلام‌ و اولادش‌ بودند و تفاوتی‌ بین‌ پیامبر اكرم‌ و حضرت‌ علی‌ قائل‌ نبودند، مگر اینكه‌ پیامبر اكرم‌ سابق‌ است‌ و حضرت‌ علی‌ لاحق‌، مانند دو نوری‌ كه‌ یكی‌ بر دیگری‌ پیشی‌ گرفته‌ باشد (همان‌، ج‌ 1، ص‌ 317ـ 318). این‌ فرقه‌ را نباید با سه‌ فرقه دیگر، كه‌ آنها نیز اسحاقیه‌ نامیده‌ می‌شوند، اشتباه‌ كرد: اسحاقیه‌ از فرق‌ كیسانیه‌ كه‌ منسوب‌اند به‌ اسحاق‌بن‌ عمرو (ابوالمعالی‌، ص‌ 67)؛ اسحاقیه‌ از فروع‌ فرقه عَلیائیه‌/ عَلبائیه‌ كه‌ پیروان‌ ابویعقوب‌ اسحاق‌بن‌ محمدبن‌ احمدبن‌ اَبان‌ نخعی‌، معروف‌ به‌ احمر (متوفی‌ 286)، هستند (سمعانی‌، ج‌ 1، ص‌ 136؛ مامقانی‌، ج‌ 1، بخش‌ 2، ص‌ 121؛ اقبال‌ آشتیانی‌، ص‌ 249، 259)؛ اسحاقیه‌ از فروع‌ فرقه كرامیه‌، كه‌ پیروان‌ عبداللّه‌بن‌ محمدبن‌ كرّام‌اند (فخررازی‌، ص‌ 101).

فرقه غالی‌ دیگری‌ كه‌ از جناحیه‌ منشعب‌ شده‌، حارثیه‌ است‌. درباره پیدایی‌ این‌ فرقه‌ گفته‌ شده‌ كه‌ بعد از مرگ‌ عبداللّه‌بن‌ معاویه‌، برخی‌ اصحاب‌ او از یكی‌ از یارانش‌، یعنی‌ عبداللّه‌بن‌ حارث‌، پیروی‌ كردند كه‌ اهل‌ مدائن‌ بود و از زنادقه‌ شمرده‌ می‌شد. او و پیروانش‌ قائل‌ به‌ تناسخ‌، اظلّه‌ یا صور ظلّی‌ (اعتقاد به‌ وجود سایه‌ و ظلّ در عالم‌ مجردات‌) و دَوْر بودند (سعدبن‌ عبداللّه‌ اشعری‌، ص‌ 43؛ نوبختی‌، ص‌ 34). وی‌ این‌ عقاید را به‌ جابربن‌ عبداللّه‌ انصاری‌ (صحابی‌ پیامبر) و جابربن‌ یزید جعفی‌ (از اصحاب‌ امام‌ محمدباقر و امام‌ جعفر صادق‌) نسبت‌ می‌داد (نوبختی‌، ص‌ 35). عبداللّه‌بن‌ حارث‌ جزو هفت‌ تنی‌ است‌ كه‌ امام‌ صادق‌ علیه‌السلام‌ آنها را لعن‌ كرده‌ و كذاب‌ نامیده‌ است‌ (تستری‌، ج‌ 6، ص‌ 301). شهرستانی‌ (ج‌ 1، ص‌ 245) حارثیه‌ را همان‌ فرقه اسحاقیه‌ منسوب‌ به‌ اسحاق‌بن‌ زیدبن‌ حارث‌ انصاری‌ دانسته‌ است‌ (نیزرجوع کنید به اقبال‌ آشتیانی‌، ص‌ 254). این‌ فرقه‌ را با حارثیه‌ای‌ كه‌ از فروع‌ خوارج‌ و منسوب‌ به‌ حارث‌ اِباضی‌اند (رجوع کنید به شهرستانی‌، ج‌ 1، ص‌ 115) نباید اشتباه‌ كرد. شهرستانی‌ (همانجا) و نوبختی‌ (ص‌ 36) نوشته‌اند كه‌ دو فرقه خرّمدینان‌ و مزدكیان‌ از این‌ فرقه‌ پدید آمده‌اند.

منابع‌: ابن‌ابی‌الحدید، شرح‌ نهج‌البلاغه، چاپ‌ محمدابوالفضل‌ابراهیم‌، قاهره‌ 1385ـ1387/ 1965ـ1967، چاپ‌ افست‌ بیروت‌ [ بی‌تا. ]؛ ابن‌جوزی‌، تلبیس‌ ابلیس‌، بیروت‌ 1407/1987؛ ابن‌كثیر، البدایة و النهایة، چاپ‌ علی‌ شیری‌، بیروت‌ 1408/1988؛ ابوالفرج‌ اصفهانی‌، مقاتل‌ الطالبیین، چاپ‌ كاظم‌ مظفر، نجف‌ 1385/1965، چاپ‌ افست‌قم‌ 1405؛ محمدبن‌ عبیداللّه‌ ابوالمعالی‌، بیان‌الادیان، چاپ‌ محمدتقی‌ دانش‌پژوه‌، تهران‌ 1376 ش‌؛ سعدبن‌ عبداللّه‌ اشعری‌، كتاب‌ المقالات‌و الفرق، چاپ‌ محمدجواد مشكور، تهران‌ 1361 ش‌؛ علی‌بن‌ اسماعیل‌ اشعری‌، كتاب‌ مقالات‌ الاسلامیین‌ و اختلاف‌ المصلّین‌ ، چاپ‌ هلموت‌ ریتر، ویسبادن‌ 1400/1980؛ عباس‌ اقبال‌آشتیانی‌، خاندان‌ نوبختی‌ ، تهران‌ 1311 ش‌؛ عبدالقاهربن‌ طاهر بغدادی‌، الفرق‌ بین‌الفرق، چاپ‌ محمد محیی‌الدین‌ عبدالحمید، بیروت‌: دارالمعرفة، [ بی‌تا. ]؛ احمدبن‌ یحیی‌ بلاذری‌، انساب‌ الاشراف‌ ، چاپ‌ محمود فردوس‌العظم‌، دمشق‌ 1996ـ2000؛ تستری‌؛ علی‌بن‌ محمد جرجانی‌، التعریفات‌، چاپ‌ عبدالرحمان‌ عمیره‌، بیروت‌ 1407/1987؛ سمعانی‌؛ محمدبن‌ عبدالكریم‌ شهرستانی‌، الملل‌ و النحل‌ ، چاپ‌ احمد فهمی‌ محمد، قاهره‌ 1367ـ 1368/ 1948ـ1949، چاپ‌ افست‌ بیروت‌ [ بی‌تا. ]؛ محمدبن‌ عمر فخررازی‌، اعتقادات‌ فرق‌ المسلمین ‌و المشركین‌، چاپ‌ عبدالرؤوف‌ سعد و مصطفی‌ هواری‌، قاهره‌ 1398/1978؛ عبداللّه‌ مامقانی‌، تنقیح‌ المقال‌ فی‌ علم‌ الرجال‌ ،چاپ‌ سنگی‌ نجف‌ 1349ـ1352؛ نشوان‌بن‌ سعید حمیری‌، الحورالعین، چاپ‌ كمال‌ مصطفی‌، چاپ‌ افست‌ تهران‌ 1972؛ حسن‌بن‌موسی‌ نوبختی‌، فرق‌ الشیعة، چاپ‌ محمدصادق‌ آل‌ بحرالعلوم‌، نجف‌ 1355/ 1936.

/ شهناز شایان‌فر /

عبدالله بن معاویة بن عبدالله بن جعفربن ابی طالب از نگاه چند کتاب

AlAbitaleb

از جمله حرکتهایی که به مناسبت حضور برخی از بنی هاشم و علویان می توان آن را در ردیف حرکتهای شیعی آورد، جنبش «عبدالله بن معاویة بن عبدالله بن جعفربن ابی طالب» است که طی سالهای 127 تا 131 هجری قمری اتفاق افتاد. پدر عبدالله؛ معاویة بن عبدالله، تنها شخصی از میان بنی هاشم است که نامش معاویه است. این نامگذاری مربوط به زمانی می شد که خبر تولد او را به پدرش دادند. آن زمان وی نزد معاویه بود و با اصرار او نام این کودک معاویه شد.

عبدالله فرزند معاویه پیش از حرکت نظامی و سیاسی اش، بیشتر به دنبال شعر و ادب بود و با افرادی از علاقمندان به این موضوع نشست و برخاست داشت. در آخرین سالهای حاکمیت امویان، زمانی که بین مروان بن محمد (معروف به مروان حمار) که مدعی خلافت بود، با ابراهیم بن ولید بن یزید درگیری پیش آمد، موقعیت امویان در عراق به شدّت ضعیف گردید؛ به ویژه که جنگهای قبیله ای بین اعراب شمالی و جنوبی نیز در کوفه موجب اختلافاتی شده و «عبدالله بن عمر بن عبدالعزیز» را که حاکم کوفه بود، دچار مشکل کرده بود.

ابوالفرج اصفهانی می نویسد: چون مردم با یزید بن ولید که به یزید ناقص معروف بود، به خلافت بیعت کردند، عبدالله بن معاویه بر ضدّ او در کوفه قیام کرد و از مردم خواست تا به طرفداری آن از آل محمّد که مورد پسند و رضا است، با او بیعت کنند، و جامۀ پشمین پوشید و ظاهر خود را به خیر و صلاح آراست و گروهی از مردم کوفه نیز با او بیعت کردند، ولی همۀ مردم شهر به بیعت با او حاضر نشدند و گفتند: دیگر کسی در میان ما نمانده و بیشتر بزرگان ما به طرفداری این خاندان به قتل رسیده و نابود گشته اند، لذا به او پیشنهاد کردند که برای انجام این منظور به سمت فارس و نواحی مشرق زمین برود، او نیز پذیرفت و گروهی را از آن نواحی با خود همراه کرد و عبدالله بن عباس تمیمی نیز به طرفداری او خروج کرد.

عبدالله بن معاویه با عبدالله بن عباس تمیمی از کوفه سوی مداین رفت. سپس از مداین نیز برون شد و بر ولایت همدان، قومس، اصفهان و ری تسلط یافت و غلامان مردم کوفه پیش وی رفتند.

بنا بر روایت محمّد بن علی بن حمزه از محمّد بن جعفر بن ولید، عبدالله بن معاویه به شهرها نامه نوشت و مردم را تنها به بیعت با خویشتن دعوت کرد و برادر خود؛ حسن را بر اصطخر حاکم ساخت، و برادر دیگرش؛ یزید را بر شیراز، و برادر دیگرش؛ علی را بر کرمان، و برادر دیگرش؛ صالح را بر قم و اطراف آن فرمانروا ساخت.

عبدالله از آنجا به طمع اینکه ابومسلم او را یاری کند، به نزد او رفت. ابومسلم او را گرفته، زندانی ساخت. در اینکه آیا عبدالله بن معاویه پس از زندانی شدن نزد ابومسلم به چه سرنوشتی دچار شد، اختلاف است. برخی گفته اند او همچنان نزد ابومسلم زندانی بود تا وقتی که نامۀ معروف را به ابومسلم نوشت که آغازش چنین است: «این نامه ای است از اسیر در دست ابومسلم، و آن کس که بدون جرم و گناه در نزد او زندانی است.» و چون این نامه به دست ابومسلم رسید، دستور داد او را به قتل رساندند. و برخی دیگر گفته اند او را به وسیلۀ زهری که به خورد او داد، مسموم ساخته و کشت و سرش را به نزد عامر بن ضُباره فرستاد و او نیز آن سر را به نزد مروان حمار برد. (تاریخ ایران دکتر محمّدامیر شیخ نوری، صص 62 و 63)

عبدالله بن معاویة بن عبدالله بن جعفر طیار (ذوالجناحین) از رهبران غالی علوی است که در شرایط آشفتۀ سیاسی درگیری های درون خانوادگی در دورۀ پس از ولید دوّم (125 هـ . ق/ 743 م.) توانست گروههایی از شیعیان و غالیان را گرد خود جمع کند و به سال 126 هـ . ق/ 744 م. قیامی را در کوفه سامان دهد. قیام او به شکست انجامید و چون امویان راه عقب نشینی او را باز گذاشته بودند، از کوفه به مدائن و اصطخر رفت و طرفدارانی به دست آورد و دو سالی نیز بر بخشی از فارس حکم براند، امّا سرانجام در سال 130 هـ . ق در زندان ابومسلم خراسانی درگذشت. (فرق شیعه، دکتر حسین صابری، ص 287)

عقاید غلوآمیزی نیز به عبدالله بن معاویة بن عبدالله بن جعفر نسبت داده شده است. او را بنیانگذار فرقه ای به نام «جناحیّـــه» دانسته اند. به اعتقاد برخی از محققان، اخبار مربوط به وی سخت متناقض است و روشن نیست که او از غلات است یا مردی صاحب عقل و درایت از بنی هاشم. (تاریخ تشیع دکتر رسول جعفریان، ص 139)

حلقۀ تکمیلی در قیامهای شیعی یا منتسب به شیعه، قیام «عبدالله بن معاویة» از خاندان ابوطالب است که در سال 127 هـ . ق در کوفه علیه حاکم اموی قیام کرد و پس از شکست در عراق به سوی ایران آمد. عبدالله در حالی که توانست گروهی از خاندان آل عباس، بنی هاشم، غلامان و موالی ایرانی و حتی خوارج را به سمت خود جذب کند، بر شهرهای غربی و مرکزی و جنوبی ایران دست یافت و سکه به نام خود ضرب کرد؛ امّا نهایتاً پس از شکست از نیروهای اموی، به امید بهره گیری از کمک ابومسلم، به سمت سیستان و خراسان گریخت و در آنجا ظاهراً توسط ابومسلم – که او را مانعی بر سر راه خود تلقّی می کرد – به قتل رسید. برخی قیام او را پیش درآمد و زمینه ساز قیام عباسیان قلمداد کرده اند. (تاریخ ایران دکتر حسین مفتخری، صص 87 و 88).

تقیّه

یکی از اساتید فلسفه در قاهره گفت: «شیعیان معتقد به تقیّه هستند.» [یعنی که مکر می کنند و در رفتارشان صداقت ندارند.] گفتم: «خدا لعنت کند آنکس را که شیعیان را به تقیّه محتاج نمود. موسای کلیم از مصر مخفیانه فرار کرد و گفت: خدایا! مرا از دست قوم ستمگر نجات ده؛ و پیغمبر خدا (ص) فرمود: بئس القوم قوم یعیش المؤمن بینهم بالتقیّه. یعنی (چه بدند یا) ننگ بر آن ملتی که مؤمن باید در اجتماع آنان از روی تقیّه انجام وظیفه کند. شما داد آزادی رأی و عقیده می دهید، اما هنگامی که مظلومی را دیدید که از ترس حکومتهای استبدادی از حقش سخن نمی گوید، مورد اعتراض قرارش می دهید که تقیّه کرده است ولی از جنایت ستمگران تغافل می کنید.»

 *******

تنها دو نفر از حکومت منصور [دوانیقی] جان بدر بردند:

یکی از آن دو «عیسی بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب» بود که برای حفظ جان خود از ترس مهدی عباسی [هم] فرار کرد.

ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین می نویسد: «عیسی از جهت دین و علم و تقوی و ورع سرآمد اولاد علی علیه السلام، و از جهت فقر بیچاره تر از همه، و از جهت بصیرت در کارهای عمومی و دین خود داناتر از همه، و از جهت روایت حدیث و جستجوکردن آن بر کوچک و بزرگ بنی هاشم مقدّم بود.»

عیسی از ظلم مهدی عباسی (فرزند منصور دوانیقی) فرار کرد و در منزل علی بن صالح که یکی از شیعیان بود، مخفی گردید، و خود را ناگزیر از کارکردن دید؛ که زحمتی برای کسی نداشته باشد. روش اهل کوفه این بود که آب فرات را برای تهیۀ خوراک و استفاده در منازل با شتر یا چهارپایی دیگر به شهر می آوردند. عیسی با شترداری قرارداد کرد که با یک شتر از شتران او آب کشی کند و کرایۀ شتر او را بپردازد و آنچه را باقی بماند، به مصرف مایحتاج خود برساند. عیسی تا مدتی طولانی به این کار مشغول بود و کسی او را نمی شناخت. یکی از دختران فقیر کوفه را به زنی گرفت و آن زن و خانوادۀ او عیسی را نمی شناختند.

عیسی برادری داشت به نام حسین و آن برادر فرزندی داشت به نام یحیی. روزی یحیی به پدرش گفت: من مایلم عموی خود را ببینم، زیرا برای من شایسته نیست که عمویم را ندیده باشم.

حسین گفت: این عمل برای عمویت مشکل است و می ترسم اگر به دیدار او بروی، ناچار شود منزلش را تغییر دهد و به زحمت بیافتد.

یحیی اصرار کرد تا پدر راضی شد و گفت: به کوفه برو و از خانه های «بنی حی» سؤال کن، آنجا کوچه ای است به این نام و خانه ای است به این نشانی. نزدیک آن منزل بنشین! غروب مرد بلندقامت و پیری که اثر سجده بر پیشانی او نمایان است، و لباس پشمی دارد، و آب بر روی شتر بار کرده و با هر قدمی که برمی دارد، ذکر خدا می گوید و اشکش جاری است، می آید. بایست و سلام کن و دست در گردن او درآور. عیسی ابتدا از تو می ترسد. فوراً خود را معرفی کن! این شخص عموی توست و احوال خود را بیان می کند و از احوال ما سؤال می نماید. آن جا زیاد منشین! با او وداع کن و بازگرد؛ زیرا ممکن است بار دیگر نتوانی او را زیارت کنی. هر دستوری به تو داد، عمل کن؛ زیرا اگر دو مرتبه به زیارتش بروی، از تو می ترسد و مکان خود را عوض می کند و از این راه زحمتی متوجه او می گردد.

یحیی می گوید: به کوفه رفتم و دستور پدرم را عمل نمودم. هنگامی که دست در آغوش عمویم بردم، مانند وحشیان که از انسان می گریزند، از من ترسید. عرض کردم: من یحیی فرزند برادر تو هستم. مرا به بغل گرفت و گریه کرد و شترش را خواباند و با من کنار راه نشسته، مشغول صحبت شد و یک به یک احوال همه را پرسید. از زن و مرد جویا شد و از احوال بچه ها یک یک سؤال نمود و من شرح می دادم و عمویم گریه می کرد. سپس فرمود: ای نوردیده! من با این شتر آب می آورم، کرایۀ آن را می دهم و مابقی را برای خرج خود مصرف می کنم. هر گاه نتوانم آب کشی کنم، به بیابان می روم و از سبزی هایی که مردم دور ریخته اند، ارتزاق می کنم.

ای فرزند برادر! زنی گرفته ام که مرا نمی شناسد. خدا دختری به من داد و آن دختر مقام مرا نمی دانست. مادرش به من گفت: دخترت را به پسر فلان سقا بده که از همسایگان ماست و او برای ما مناسب تر است و دخترمان را خواستگاری کرده. مادر اصرار کرد که پاسخ بدهم. من نمی توانستم به آن زن بگویم دخترت از اولاد رسول خدا صلوات الله علیه و آله است تا آن که از خدا چاره خواستم. خدا مرگش را رساند. آن قدر که از مرگ او بر من سخت گذشت، از مطلب دیگری برایم سخت نگذشت؛ زیرا از دنیا رفت و نمی دانست که با پیغمبر خدا چه نسبتی دارد.

یحیی می گوید: عمویم مرا قسم داد که بازگردم و دیگر به زیارت او نروم. پس با او وداع کردم و بازگشتم.

این روش حکومتهای استبدادی و نامشروع است: دانشمندان و نیکان و صالحان و صاحبان خرد و اندیشه یا باید بمیرند و یا به انواع بلاها و مصیبت ها و گرفتاریها مبتلا باشند، در مقابل سفلگان و دونان و فرومایگان در ناز و نعمت غرقه شوند و هر حمایتی شامل حالشان باشد.

پس آن کس که گفته است: «انسانها عوض نشده اند و تنها ابزار و وسایل عوض شده» اشتباه نکرده و راست گفته است.

*******

منصور به اعتراف خودش بیش از هزار نفر از اولاد علی علیه السلام را کشت و تعداد واقعی کشتگان شیعه به دست او به حساب درنیامده و شمارش نشده است. منصور در تقنّن در ظلم و اختراع انواع شکنجه ها و کشتن ها مهارت داشت... او برای تشفی کینۀ خود عذابهایی را اختراع کرد [که شاید پیش از آن در اسلام سابقه نداشته اند]: با تازیانه بر چشم ها می زد تا کور شوند، خانه ها را بر سر صاحبانشان خراب می کرد، آنان را در میان دیوار می گذاشت، یا طالبیان و شیعیان را در میان کثافات مسموم ومقتول می ساخت، و ... .

نتیجه:

بحث از تاریخ سلاطین مسلمان ما را به این مطلب می رساند که: اگر منصور و اسلاف اموی و اخلاف ستمکارش نبودند، حکومت اسلام شرق و غرب عالم را مسخّر می کرد، و جهانیان بدون دعوت اسلام را می پذیرفتند و غیرمسلمانی روی زمین پیدا نمی شد.

 

از کتاب: «شیعه و زمامداران خودسر» اثر: محمّدجواد مغنیه، صفحات 175 تا 178.

همان شب چنگ زد در چين زلفت چين و غرناطه

Narcissis Flower

این شعر آقای علیرضا قزوه - شاعر معاصر - مناسب میلاد حضرت خاتم الانبیاء علیه آلاف تحیة و الثناء است. اما چه مانعی دارد اگر آن را به پیشگاه فرزند در پرده نشسته اش حضرت صاحب العصر روحی فداه تقدیم کنم. شعری فخیم برای عیدی که مثالش نیست: میلاد موعود عدالت گستر. امامی که اعتقاد به حضور حضرتش معنی شیعه بودن و مفهوم تشیع علوی و فاطمی است.

و انسان هر چه ايمان داشت پاي آب و نان گم شد
زمين با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد
شب ميلاد بود و تا سپبده آسمان رقصيد
به زير دست و پاي اختران آن شب زمان گم شد
همان شب چنگ زد در چين زلفت چين و غرناطه
ميان مردم چشم تو يك هندوستان گم شد
از آن روزي كه جانت را ، اذان جبرئيل آكند
خروش صور اسرافيل در گوش اذان گم شد
تو نوح نوحي اما قصه ات شوري دگر دارد
كه در طوفان نامت كشتي پيغمبران گم شد
شب ميلاد در چشم تو خورشيدي تبسم كرد
شب معراج زير پاي تو صد كهكشان گم شد
ببخش - اي محرمان در نقطه خال لبت حيران -
خيالِ از تو گفتن داشتم ، اما زبان گم شد

ولادت حضرت صاحب العصر عجل الله تعالی فرجه الشریف مبارک باد.

حدیث تمثیل برای حضرت مولی الموالی علیه الثناء و السلام

وَ عَنْ عَلِيٍّ علیه السلام أَنَّهُ صلی الله علیه و آله قَالَ: «يَا عَلِيُّ إِنَّمَا أَنْتَ بِمَنْزِلَةِ الْكَعْبَةِ تُؤْتَى وَ لَا تَأْتِي فَإِنْ أَتَاكَ هَؤُلَاءِ الْقَوْمُ فَسَلَّمُوا لَكَ هَذَا الْأَمْرَ فَاقْبَلْهُ مِنْهُمْ وَ إِنْ لَمْ يَأْتُوكَ فَلَا تَأْتِهِمْ.»

یا علی! تو چونان کعبه ای؛ مردمان به سوی تو آیند و تو به سوی ایشان نروی.

بحارالأنوار 40 78 باب 91

 

ابن بابویه از دایرة المعارف بزرگ اسلامی

اِبْن‌ِ بابِويه‌ْ، ابوالحسن‌ على‌ بن‌ حسين‌ بن‌ موسى‌ بن‌ بابويه‌ قمى‌ (د 329ق‌/941م‌)، فقيه‌، محدث‌ شيعى‌ و مرجع‌ مردم‌ قم‌ و اطراف‌ آن‌. بابْوَيْه‌ يا بابُويه‌ كه‌ نام‌ جد بزرگ‌ اوست‌، يك‌ نام‌ كهن‌ ايرانى‌ و سامى‌ است‌ كه‌ در روزگار پس‌ از ظهور اسلام‌ نيز افرادي‌ به‌ اين‌ نام‌ موسوم‌ بوده‌اند (يوستى‌، .(55 ابن‌ بابويه‌ مؤسس‌ خاندانى‌ دانشور بوده‌ است‌ كه‌ افراد آن‌ تا اواخر سدة 6ق‌/12م‌ معروف‌ بوده‌اند و منتجب‌ الدين‌ آخرين‌ دانشمند اين‌ خاندان‌ نيز همين‌ كنيه‌ و نام‌ ابوالحسن‌ على‌ بن‌ بابويه‌ را داشته‌ است‌ (نفيسى‌، 11- 28). بحرانى‌ شرح‌ حال‌ افراد اين‌ خاندان‌ را در كتابى‌ به‌ نام‌ فهرست‌ آل‌ بابويه‌ و علماء البحرين‌ گرد آورده‌ است‌.
ابن‌ نديم‌ مى‌نويسد كه‌ على‌ بن‌ حسين‌ از فقيهان‌ و ثقات‌ شيعه‌ بوده‌ است‌ (ص‌ 227). فرزندش‌، معروف‌ به‌ شيخ‌ صدوق‌ از او به‌ عنوان‌ يكى‌ از مشايخ‌ روايات‌ خويش‌ ياد كرده‌ است‌ (ابن‌ بابويه‌، امالى‌، 81، 115). از زندگى‌ ابن‌ بابويه‌ جز مواردي‌ معدود، اطلاعى‌ در دست‌ نيست‌. اين‌ موارد هم‌ غير از آنچه‌ ذكر شد، مربوط به‌ نامة امام‌ حسن‌ عسكري‌(ع‌) خطاب‌ به‌ ابن‌ بابويه‌، ديدار او با حسين‌ بن‌ منصور حلاج‌ (مق 309ق‌/ 921م‌) و يادي‌ از سفرهاي‌ او به‌ بغداد است‌. نامة امام‌ حسن‌ عسكري‌ به‌ ابن‌ بابويه‌ با توجه‌ به‌ تاريخ‌ وفات‌ امام‌، بر درازي‌ عمر او دلالت‌ دارد. ديدار ابن‌ بابويه‌ با حلاج‌ در قم‌ واقع‌ شده‌ است‌. بر طبق‌ اين‌ حكايت‌، حلاج‌ خود را سفير و خليفة مهدي‌ موعود و داراي‌ كرامات‌ مى‌دانسته‌ است‌ و در ملاقات‌ با ابن‌ بابويه‌ مورد خشم‌ وي‌ قرار گرفته‌ و از قم‌ اخراج‌ شده‌ است‌.
ابن‌ بابويه‌ علاوه‌ بر داشتن‌ مقام‌ علمى‌، مردي‌ بازرگان‌ و صاحب‌ مكنت‌ نيز بوده‌ و حجره‌ و دفتر داشته‌ است‌ (طوسى‌، الغيبة، 247- 248). در باب‌ سفرهاي‌ او به‌ عراق‌، حداقل‌ از 3 سفر ياد كرده‌اند: نخستين‌ سفر ظاهراً اندكى‌ پس‌ از وفات‌ محمد بن‌ عثمان‌ (د 304 يا 305ق‌/ 916م‌) بوده‌ است‌ (ابن‌ بابويه‌، كمال‌الدين‌، 276؛ نجاشى‌، 184)؛ سفر دوم‌ در 326ق‌/938م‌ كه‌ تلعكبري‌ از او استماع‌ كرده‌ است‌ (مامقانى‌، 2/283) و آخرين‌ سفر او به‌ بغداد در 328ق‌/940م‌ بوده‌ كه‌ ابوالحسن‌ عباس‌ بن‌ عمر كلوذانى‌ معروف‌ به‌ ابن‌ ابى‌ مروان‌ از او اجازه‌ گرفته‌ است‌. در باب‌ وفات‌ او نيز در اغلب‌ منابع‌ مطلبى‌ را ذكر كرده‌اند كه‌ بر طبق‌ آن‌ ابوالحسن‌ على‌ بن‌ محمد سمري‌ كه‌ خود در شعبان‌ همان‌ سال‌ درگذشته‌، در روز مرگ‌ ابن‌ بابويه‌ ياران‌ را در بغداد از اين‌ حادثه‌ خبر داده‌ است‌ و 17 روز بعد كه‌ اين‌ خبر به‌ بغداد رسيد، صدق‌ خبر سمري‌ معلوم‌ شد (ابن‌ بابويه‌، كمال‌ الدين‌، 276؛ طوسى‌، الغيبة، 242؛ البته‌ در كمال‌الدين‌ وفات‌ هر دو در 328ق‌ آمده‌ است‌). سال‌ وفات‌ او را به‌ علت‌ فرود آمدن‌ شهابهاي‌ بسيار از آسمان‌ (نجاشى‌، 185) و يا به‌ علت‌ درگذشت‌ چند تن‌ از بزرگان‌ شيعه‌، سال‌ تناثرالنجوم‌ گفته‌اند ( نامة دانشوران‌، 5). مدفن‌ او در قم‌ است‌.
ابن‌ بابويه‌ فقيهى‌ معتمد، جليل‌ (حلى‌، 241)، شيخ‌ و پيشرو قميان‌ روزگار خويش‌ بود (نجاشى‌، 184). مقام‌ او در فقه‌ و حديث‌ چنان‌ بلند بود كه‌ در مواردي‌ كه‌ حديث‌ در دست‌ نبود و يا اينكه‌ در متن‌ حديث‌ شبهه‌اي‌ به‌ نظر مى‌رسيد، علماء شيعه‌ به‌ فتاوي‌ او در كتاب‌ الشرايع‌ (رساله‌) رجوع‌ مى‌كرده‌اند. يعنى‌ فتاوي‌ او را به‌ منزلت‌ متن‌ روايت‌ مى‌دانستند و معتقد بودند وي‌ على‌القاعده‌، روايتى‌ در اختيار داشته‌ كه‌ مأخذ فتوايش‌ بوده‌ است‌ (شهيد اول‌، 4- 5).
ابن‌ بابويه‌ دانشمندي‌ پر تأليف‌ بوده‌ است‌. چنانكه‌ ابن‌ نديم‌ (ص‌ 277) به‌ خط شيخ‌ صدوق‌ ديده‌ است‌ كه‌ او 100 تأليف‌ پدر خويش‌ را به‌ شخصى‌ اجازه‌ داده‌ بوده‌ است‌. نجاشى‌ تأليفات‌ او را چنين‌ برشمرده‌ است‌: كتابهاي‌ الوضوء، الصلوة، الجنائز، الامامة و التبصرة من‌ الحيرة، الاملاء، نوادر كتاب‌ المنطق‌، الاخوان‌، النساء و الولدان‌، الشرايع‌ كه‌ براي‌ فرزندش‌ فرستاده‌ است‌. التفسير، النكاح‌، مناسك‌ الحج‌، قرب‌ الاسناد، التسليم‌، الطب‌، المواريث‌، المعراج‌.
در انتساب‌ الامامة و التبصرة من‌ الحيرة به‌ وي‌ ترديد كرده‌اند. آقابزرگ‌ تهرانى‌ مى‌نويسد كه‌ الامامة و التبصرة ابن‌ بابويه‌، غير از كتابى‌ است‌ به‌ همين‌ نام‌ كه‌ مجلسى‌ در مجلدات‌ 16 و 17 بحار از آن‌ استفاده‌ كرده‌، زيرا در آن‌ رواياتى‌ از راويان‌ پس‌ از او آمده‌ است‌ (2/341- 342). منزوي‌ مى‌نويسد كه‌ نسخه‌اي‌ از اين‌ كتاب‌ در اصفهان‌ موجود است‌ ( دانشنامه‌ ). به‌ علت‌ تشابه‌ مطالب‌ رسالة الشرايع‌ با كتاب‌ فقه‌ الرضا، برخى‌ اين‌ دو را يكى‌ دانسته‌اند (افندي‌، 6/43) و نوري‌ علت‌ انتساب‌ آن‌ را به‌ امام‌ رضا(ع‌) تشابه‌ نام‌ مؤلف‌ شرايع‌ با نام‌ آن‌ امام‌ يعنى‌ ابوالحسن‌ على‌ بن‌ موسى‌(ع‌) دانسته‌ است‌ (3/336- 338). نسخه‌اي‌ از اين‌ كتاب‌ در كاظمين‌ در كتابخانة سيد حسن‌ صدر به‌ خط محمد بن‌ مطرف‌ شاگرد محقق‌ حلى‌ موجود بوده‌ است‌ (آقابزرگ‌، 13/46). مقدس‌ اردبيلى‌ قرب‌ الاسناد را به‌ خط مؤلف‌ داشته‌ است‌ (همو، 17/69 -70). نسخه‌هاي‌ خطى‌ از مناظرة او با ركن‌الدوله‌ (سيد، 3/109) و محاورة او با محمد بن‌ مقاتل‌ رازي‌ (همو، 21) موجود است‌. بحرانى‌ نسخه‌اي‌ از كتاب‌ الكرّ و الفرّ منسوب‌ به‌ او را در اصفهان‌ ديده‌ (ص‌ 43) و افندي‌ اصفهانى‌ مى‌نويسد كه‌ الكرّ و الفرّ همان‌ رسالة مناظره‌ با محمد بن‌ مقاتل‌ رازي‌ است‌ و به‌ نسخه‌اي‌ از آن‌ در كازرون‌ اشاره‌ مى‌كند (4/6)، اما خوانساري‌ اين‌ انتساب‌ را رد مى‌كند و تصريح‌ دارد كه‌ الكر و الفر از ابن‌ ابى‌ عقيل‌ است‌ (4/275).
ابن‌ بابويه‌ از گروهى‌ چون‌ عبدالله‌ بن‌ حسن‌ مؤدب‌، على‌ بن‌ موسى‌ كميدانى‌ (ابن‌ بابويه‌، امالى‌، 81، 115)، سعد بن‌ عبدالله‌ (همو، كمال‌ الدين‌، 191)، محمد بن‌ يحيى‌، على‌ بن‌ حكم‌ (طوسى‌، تهذيب‌، 1/302، 6/38) روايت‌ كرده‌ است‌. فهرستى‌ از نامهاي‌ مشايخ‌ او در مدخل‌ بحار الانوار (ربانى‌، 76- 78) آمده‌ است‌. در شمار كسانى‌ كه‌ از او روايت‌ كرده‌اند، علاوه‌ بر دو فرزندش‌ ابوجعفر محمد صدوق‌ و ابوعبدالله‌ حسين‌، از محمد بن‌ احمد بن‌ داوود و هارون‌ بن‌ موسى‌ تلعكبري‌ و سلامة ابن‌ محمد نيز نام‌ برده‌اند (طوسى‌، تهذيب‌، 1/302؛ همو، رجال‌، 482؛ همو، فهرست‌، 157). ابن‌ بابويه‌ 3 پسر داشت‌: محمد (صدوق‌) و حسين‌ كه‌ از فقيهان‌ برجسته‌ بودند و حسن‌ كه‌ مردي‌ عابد و زاهد بود و با مردم‌ آميزش‌ نداشت‌ (افندي‌، 4/11). ابوالحسن‌ على‌ بن‌ بابويه‌ را نيز صدوق‌ خوانده‌اند (قس‌: آقابزرگ‌، 2/341).
مآخذ: آقابزرگ‌، الذريعة؛ ابن‌ بابويه‌، محمد، امالى‌، به‌ كوشش‌ حسين‌ اعلمى‌، بيروت‌، 1400ق‌/1980م‌؛ همو، كمال‌ الدين‌ و تمام‌ النعمة، تهران‌، 1301ق‌/ 1884م‌؛ ابن‌ شهر آشوب‌، محمد، مناقب‌ آل‌ ابى‌ طالب‌، به‌ كوشش‌ هاشم‌ رسولى‌ محلاتى‌، قم‌، انتشارات‌ علامه‌؛ ابن‌ نديم‌، الفهرست‌، بيروت‌، 1398ق‌/1978م‌؛ افندي‌، عبدالله‌، رياض‌ العلماء، به‌ كوشش‌ محمود مرعشى‌ و احمد حسينى‌، قم‌، 1401ق‌/ 1981م‌؛ بحرانى‌، سليمان‌، فهرست‌ آل‌ بابويه‌ و علماء البحرين‌، به‌ كوشش‌ احمد حسينى‌، قم‌، 1404ق‌/1984م‌؛ حلى‌، حسن‌، رجال‌، به‌ كوشش‌ جلال‌ الدين‌ محدث‌، تهران‌، 1342ش‌؛ خوانساري‌، محمد باقر، روضات‌ الجنات‌، تهران‌، 1382ق‌/1962م‌؛ دانشنامه‌؛ ربانى‌، عبدالرحيم‌، مدخل‌ بحارالانوار مجلسى‌، بيروت‌، 1403ق‌/1983م‌؛ سيد، خطى‌؛ شهيد اول‌، محمد، ذكري‌ الشيعة فى‌ احكام‌ الشريعة، به‌ كوشش‌ ملاعلى‌ اكبر كرمانى‌، تهران‌، 1271-1272ق‌؛ طوسى‌، محمد، تهذيب‌ الاحكام‌، بيروت‌، 1401ق‌/1981م‌؛ همو، رجال‌، به‌ كوشش‌ سيد كاظم‌ كتبى‌، نجف‌ 1380ق‌/ 1960م‌؛ همو، الغيبة، به‌ كوشش‌ آقابزرگ‌ تهرانى‌، نجف‌، 1385ق‌/ 1965م‌؛ همو، الفهرست‌؛ به‌ كوشش‌ محمود راميار، مشهد، 1351ش‌؛ مامقانى‌، عبدالله‌، تنقيح‌ المقال‌، نجف‌، 1352ق‌/1933م‌؛ نامة دانشوران‌؛ نجاشى‌، احمد، رجال‌، بمبئى‌، 1317ق‌/ 1899م‌؛ نفيسى‌، سعيد، مقدمة مصادقة الاخوان‌ ابن‌ بابويه‌، تهران‌، 1325ش‌؛ نوري‌، حسين‌، مستدرك‌ الوسائل‌، تهران‌، 1318-1321ق‌؛ نيز:
Justi, Ferdinand, Iranisches Namenbuch, Marburg, 1895.
محمدآصف‌ فكرت‌ (رب) 8/6/76
ن‌ * 2 * (رب)

آل بابویه از اینسایکلوپدیا اسلامیکا

بابَویْه ، آل . از خاندانهای مهم علمی شیعی در قرون سوم تا هفتم . اصل این خاندان از قم بوده و سپس بسیاری از افراد آن به ری کوچیده اند. زمان این کوچ معلوم نیست . شیخ منتجب الدین رازی * (متوفی بعداز 600)، آخرین فرد سرشناس این خاندان ، از جدّ خود به عنوان «قمّی نزیل ری » یاد می کند؛ اما به نظر می رسد که این انتقال با استقرار شیخ صدوق * (متوفی 381) در ری آغاز شده باشد. نخستین عالمِ شناخته شدة این خاندان علیّبن الحسین بن موسی بن بابویه معروف به «ابن بابویه » (دربارة او رجوع کنید به دنبالة مقاله ) و بزرگترین و پرآوازه ترینِ ایشان فرزند وی معروف به شیخ صدوق و ابن بابویه و رئیس المحدّثین است . «ابن بابویه »، هم برای پدر و هم برای پسر با قرینه ، مثل ذکر کنیه ، به کار می رود. همچنان که تثنیة آن (ابنابابویه ) برهمین پدر و پسر دلالت دارد، نه صدوق و برادرش (افندی اصفهانی ، ج 6، ص 11). گذشته از سه دانشمند نامبرده ، عدة بسیاری از افراد این خاندان به مراتب بلند در فقه و حدیث دست یافته اند. نویسندگان کتب تراجم و رجال ، از جمله میرزا عبداللّه افندی در ریاض العلماء و ابن حجر در لسان المیزان و ابوعلی حائری در منتهی المقال ، به مرتبة علمی و شمارة قابل توجه دانشمندان این خاندان در طول سه قرن اشاره کرده اند. شهید ثانی سلسلة سند برخی احادیث را ارائه کرده که در آنها پنج یا شش تن از آل بابویه به ترتیب با یکدیگر نسبت پدری و پسری داشته اند. شیخ سلیمان ماحوزی بَحرانی رساله ای مستقل در شناساندن پانزده تن از بزرگان این خاندان نوشته ، در حالی که به گفتة ابوعلی حائری نام چند تنِ ایشان از قلم افتاده است . برخی از عالمان این خاندان ، که غالباً از نسل برادر شیخ صدوق بوده و در ریاض العلماء مذکورند، عبارتند از:

1) ابوالحسن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه قمی ، که به تعبیر نجاشی (ص 261) «شیخ و فقیه و متقدم » قمیان در عصر خود بوده و به «فقیه » و «الصدوق الاوّل » و ابن بابویه شهرت داشته است . شیخ طوسی در رجال (ص 482) نام او را آورده و در الفهرست (ص 119) ضمن اشاره به مقام او در فقه و حدیث ، بسیاری از کتابهایش را نام برده است . طبرسی در الاحتجاج (رجوع کنید به نوری ، ج 3، ص 527؛ تستری ، ج 6، ص 474) توقیعی را که از امام عسکری علیه السلام برای ابن بابویه با عباراتی چون «شیخی و معتمدی » صادر شده ، نقل کرده است . دیگران نیز این توقیع را با دیدة قبول نگریسته و نقل کرده اند. نوری (همانجا، ص 528) با توجه به تاریخ وفات امام عسکری علیه السلام ، (سال 260) و صدور توقیع یاد شده و زمان درگذشت ابن بابویه (سال 329) نتیجه گرفته که او عمری دراز کرده است . البته برخی از محققان با استناد به دورة زندگی مشایخ علی بن بابویه و عدم نقل هیچ روایتی توسط او از امام عسکری علیه السلام و عدم اشارة شیخ صدوق به این توقیع ، نسبت به صدور آن در حق وی تردید کرده و احتمال داده اند که مخاطب توقیع یکی از مشایخ او با همان نام و کنیه باشد. همچنانکه تاریخ ولادت او را در ربع آخر قرن سوم ، بعد از وفات امام عسکری علیه السلام ، می دانند (ابن بابویه ، مقدمة حسینی ، ص 57 ـ61). مذاکرة او با سومین نایب امام عصر عجل اللّه تعالی فرجه ، حسین بن روح نوبختی ، در بغداد و نیز مکاتبة او (از جمله به مناسبت درخواست دعا از امام عصر عجل اللّه تعالی فرجه ، برای فرزند دار شدن ) در بیشتر کتابهای رجال ذکر شده است (از جمله رجوع کنید به نجاشی ، ص 261). ابن بابویه در 323 همزمان با کشتار حاجیان به دست قرامطه ، بعداز کسب اجازه از حسین بن روح به حج رفت و به دلیل راهنمایی او درمورد زمان حرکت ، از کشته شدن نجات یافت (نوری ، ج 3، ص 528؛ تستری ، ج 6، ص 473). در کتاب الاءعلام بأعلام بیت اللّه الحرام به مناسبت ذکر هجوم قرامطه به مکّه ، از شخصی به نام علیّبن بابویه یادشده که به هنگام طواف کشته شد (رجوع کنید به نوری ، ج 3، ص 528؛ طریحی ، ج 4، ص 267ـ 268). برخی او را همان «ابن بابویه » معروف دانسته اند، ولی ابن بابویه در 329 در گذشته (نجاشی ، ص 262) و مدفن او در قم مشهور است . شیخ طوسی در الغیبة ماجرای برخورد او و نیز ابوسهل نوبختی را با حسین بن منصور حلاّ ج * ، به دلیل داعیة نیابت امام عصر عجل الله تعالی فرجه ، که به خروج حلاّ ج از قم انجامید، ذکر کرده است (نوری ، ج 3، ص 528). به گفتة ابوعلی طوسی معروف به مفید ثانی ، نخستین کسی که روایات هم موضوع را با حذف سند در یکجا گردآورده ، ابن بابویه بوده و متأخّران او این روش را پسندیده اند (افندی اصفهانی ، ج 4، ص 6) بنا به گفتة او و شهید اوّل و علاّ مة مجلسی (مجلسی ، ج 1، ص 26؛ افندی اصفهانی ، ج 4، ص 6ـ7) به دلیل جایگاه علمی و وثاقت ابن بابویه ، دانشمندان امامیّه فتاوای او را در رساله ای فقهی که برای فرزندش صدوق نوشته ، در صورت دست نیافتن به روایت ، ملاک قرار می داده اند؛ همچنانکه شیخ صدوق در الفقیه ابوابی را با استناد به مطالب همان رساله تدوین کرده و آن رسالة فقهی را در شمار اصول حدیثیِ معتمد ذکر کرده است . نجاشی (ص 261) از تألیفات او هجده کتاب ذکر کرده که از آن جمله است : الامامة والتبصرة من الحیرة ، قرب الاءسناد، الشرایع (و این همان رسالة فقهی ابن بابویه است )، التوحید والمنطق . ابن ندیم به مناسبت ذکر ابن بابویه ، جمله ای از خطّ شیخ صدوق نقل می کند که براساس آن ، پدر وی دویست کتاب و خود او هجده کتاب نوشته است (ص 246). شوشتری (تُستری ) معتقد است که ابن ندیم در نقل عبارت اشتباه کرده و شمارة کتابهای پسر را به پدر و پدر را به پسر نسبت داده است (ج 6، ص 474). از بیشتر کتابهای ابن بابویه اثری برجای نمانده ، جز آنکه علاّ مة مجلسی (ص 7، 26) الامامة والتبصرة او را در اختیار داشته و در مجلدات شانزدهم و هفدهم بحارالانوار بنابر نقل آقا بزرگ تهرانی (ج 2، ص 342) مطالب زیادی از آن را آورده است . البته تهرانی (همانجا) و نوری (ج 3، ص 529) دربارة صحّت انتساب این نسخه تردید کرده و آن را به ظن قوی نوشتة یکی از معاصران شیخ صدوق می دانند (افندی نیز در این باره بحث کرده است )؛ محقق اردبیلی قرب الاسناد او را در دست داشته و روایاتی از آن را در حدیقة الشیعة نقل کرده است . کتاب الشرایع او نیز تا روزگار شهید اول ، وجود داشته است (نوری ، ج 3، ص 529). علامة مجلسی (ص 11ـ12) در شمار منابع بحارالانوار کتابی به نام فقه الرضا را نام می برد که شخصی ثقه آن را به اصفهان آورده و به امام رضا علیه السلام ، نسبت داده است ؛ مجلسی ـ که خود و پدرش این انتساب را پذیرفته اند ـ در وصف این کتاب می گوید که بیشتر عبارات آن مطابق است با احکامی که صدوق در الفقیه بدون سند روایی ذکر کرده یا در رسالة فقهی پدر وی وجود دارد یا در کتب فقهی ، بدون سند آمده است . افندی اصفهانی (ج 2، ص 30ـ31، ج 4، ص 9) ضمن تأیید قول کسانی که این کتاب را همان الشرایع ابن بابویه می دانند که به دلیل تشابه اسمی وی با امام رضا علیه السلام ، (ابوالحسن علیّبن موسی ) به آن حضرت نسبت داده شده ، استاد خود را نیز از معتقدان به این نظریه می شمارد (نوری در اثبات صحّت انتساب کتاب به امام رضا علیه السلام ، و نفی انتساب آن به ابن بابویه بتفصیل بحث کرده است رجوع کنید به مستدرک الوسایل ، ج 3، ص 336ـ361). همچنین افندی اصفهانی رساله ای به نام الکَرّ والفَرّ را به وی نسبت می دهد که صورت مناظرة او با محمدبن مقاتل رازی (متوفی 248) در مسایل امامت است و خود شخصاً آن را دیده است (سزگین رساله ای را با همین خصوصیت و بدون نام به عبداللّه بن بابویه القمی نسبت داده است رجوع کنید به افندی اصفهانی ، ج 4، ص 6؛ سزگین ، ج 1، بخش 3، ص 85). نام استادان و شاگردان ابن بابویه به طور کامل استقصا نشده است ، هرچند که شاگردی او نزد علی بن ابراهیم قمی و محمدبن یحیی العطار و محمدبن الحسن الصفّار و عبداللّه بن جعفر الحِمْیَری و سعدبن عبداللّه اَشعری ؛ و نیز شاگردی شیخ صدوق و برادر او حسین بن علی و ابن ابی مروان و هارون بن موسی تلَّعکبری نزد او مسلّم است (نیز رجوع کنید به مامقانی ، ج 2، ص 283ـ284؛ تستری ، ج 6، ص 471ـ475).

2) ابوعبداللّه حسین بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه ، برادر شیخ صدوق و از راویان و مؤلفان قرن چهارم . نجاشی و طوسی بر وثاقت او تصریح کرده و مؤلفان بعدی نیز قول آن دو را پذیرفته اند. او و برادرش صدوق قدرت زیادی در فراگیری و حفظ داشته اند. از پدر و برادرش و جمعی دیگر روایت کرده و چند کتاب نوشته که یکی از آنها به خواهش صاحب بن عَبّاد بوده است . شیخ طوسی و سیّد مرتضی و حسن بن محمدبن الحسن القمی ، مؤلف تاریخ قم ، از او روایت کرده اند. نسبت منتجب الدین رازی و بیشتر عالمان این خاندان به او می رسد (علاوه برمنابع دیگر رجوع کنید به ابن حجرعسقلانی ، ج 2، ص 306).

3) الحسن بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه ، برادر صدوق ، که به گفتة شیخ طوسی ، مردی زاهد پیشه بوده و از دانش بهرة چندانی نداشته است .

4) ابوالقاسم الحسن بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه ، برادرزادة شیخ صدوق و از روایان او؛ از دانشمندان زمان خود بوده و دو فرزند دانشمند به نامهای محمد و حسین داشته است .

5) محمدبن الحسن بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه ، برادرزادة شیخ صدوق و از راویان او.

6) علی بن محمّدبن الحسن بن الحسین بن بابویه ؛ فقیهی فاضل از نزدیکان منتجب الدین .

7) شمس الاسلام الحسن بن الحسین بن الحسن بن الحسین بن علی بن بابویه معروف به حَسْکا (دربارة این کلمه رجوع کنید به افندی اصفهانی ، ج 1، ص 139) از برادر زادگان صدوق و جدّ شیخ منتجب الدین . وی نزد شیخ طوسی و سَلاّ ربن عبدالعزیز و قاضی ابن برّاج شاگردی کرد و خود چند کتاب فقهی نوشت . عبدالجلیل قزوینی که با وی معاصر بوده او را از دانشمندان بزرگ امامیّه خوانده است .

8) عبیداللّه بن الحسن بن الحسین بن بابویه القمی ، پدر منتجب الدین و از شاگردان شیخ طوسی و سَلاّ ربن عبدالعزیز و ابن بَرّاج و سید ابن حمزه (احتمالاً ابویَعلی جعفری ، شاگرد شیخ مفید رجوع کنید به افندی اصفهانی ، ج 3، ص 295) و پدر خود بوده است . فرزندش منتجب الدین و حسن بن حسین بن علی دوریستی از او روایت کرده اند.

9) سعدبن الحسن بن الحسین بن بابویه ، منتجب الدین او را فقیهی معتمد خوانده و به گفتة ریاض العلماء احتمالاً عموی منتجب الدین باشد.

10) بابویه بن سعدبن محمدبن الحسن بن بابویه ، فقیهی صالح ، از شاگردان حَسْکا و مؤلّف کتابی به نام الصراط المستقیم بوده است (علاوه بر منابع معرفی شده رجوع کنید به ابن حجر عسقلانی ، ج 2، ص 2).

11) شیخ الرئیس الحسن بن الحسن بن الحسین بن علی بن بابویه ، نوادة برادر صدوق و جد اعلای منتجب الدین ، از بزرگان دانشمند امامیه در روزگار خود بوده و صهرشتی * در قَبَس المصباح از او روایت کرده است .

12) هبة الله بن الحسن بن الحسین بن بابویه ، به گفتة منتجب الدین فقیهی صالح بوده و بنا به گفتة مؤلّف ریاض العلماء از عمو زادگان منتجب الدین است .

13) اسحاق بن محمدبن الحسن بن الحسین بن بابویه و برادرش اسماعیل که به گفتة منتجب الدین نزد شیخ طوسی همة کتابهای او را خوانده و کتابهای دینی به فارسی و عربی نوشته اند. ظاهراً این دو نیز از برادرزادگان صدوق بوده اند.

14) الحسین بن الحسن بن محمد بن موسی بن بابویه القمی ، فقیهی از خاندان بابویه و خواهر زاده وراوی ابن بابویه پدر. همچنین شیخ طوسی از شخصی به نام جعفربن الحسین بن الحسکة القمی روایت کرده و او خود از راویان صدوق است . مؤلّف ریاض العلماء شخصی دیگر به نام حسکة بن بابویه را نام می برد و احتمال می دهد که جد دانشمند مذکور بوده و از خاندان شیخ صدوق می باشد.

منابع : محمدمحسن آقابزرگ تهرانی ، الذریعه الی تصانیف الشیعه ، چاپ علی نقی منزوی و احمد منزوی ، بیروت 1403/1983؛ ابن بابویه ، الامامة والتبصرة من الحیرة ، چاپ حسینی ، بیروت 1407؛ ابن حجر عسقلانی ، لسان المیزان ، حیدرآباد دکن 1330؛ ابن ندیم ، کتاب الفهرست ، چاپ رضا تجدد، تهران 1350 ش ؛ عبدالله بن عیسی افندی اصفهانی ، ریاض العلماء و حیاض الفضلاء ، چاپ احمد حسینی ، قم 1401، جاهای متعدد، ذیل نامها؛ سلیمان بن عبدالله بحرانی ، فهرست آل بابویه و علماءالبحرین ، چاپ احمد حسینی ، قم 1404، ص 31ـ63؛ محمدتقی تستری ، قاموس الرجال ، تهران 1340ـ1391؛ فؤاد سزگین ، تاریخ التراث العربی ، نقله الی العربیة ، محمود فهمی حجازی ، ریاض 1402ـ1403/1982ـ1983؛ فخرالدین بن محمد طریحی ، مجمع البحرین ، چاپ احمد حسینی ، تهران 1362 ش ؛ محمدبن حسن طوسی ، رجال الطوسی ، نجف 1380؛ همو، الفهرست ، نجف 1380؛ عبدالله مامقانی ، تنقیح المقال فی علم الرجال ، نجف 1349ـ1352؛ محمد باقربن محمدتقی مجلسی ، بحارالانوار ، بیروت 1403/1983؛ علی بن عبیدالله منتجب الدین رازی ، فهرست اسماء علماء الشیعة و مصنّفیهم ، قم 1404، مقدمه و جاهای متعدد، ذیل نامها؛ احمدبن علی نجاشی ، فهرست اسماء مصنّفی الشیعة المشتهربرجال النجاشی ، چاپ موسی شبیری زنجانی ، قم 1404؛ حسین بن محمدتقی نوری ، مستدرک الوسائل ، قم 1318ـ1321.

/حسن طارمی /

آل نوبخت از دایرة المعارف بزرگ اسلامی

Hariri

آلِ نوبَخْت؛ خاندان مشهور ایرانی که افراد آن در طی دو قرن و نیم از اواسط سدۀ 2 تا اوایل سدۀ 5 هـ . ق/8-11م می‌زیسته‌اند و از میان ایشان منجّمان، ادیبان، متکلّمان، منشیان و مؤلّفانی برخاسته‌اند که همۀ ایشان (شاید به استثنای یکی دو تن) شیعی مذهب بوده‌اند.

جدّ این خاندان معروف به «نوبخت» و این کلمه به احتمال لقب او بوده است نه نام او. افراد این خاندان ظاهراً پس از آنکه شهرتی یافتند خود را به گیو فرزند گودرز، پهلوان اساطیری معروف خدای‌نامه و شاهنامه، منتسب داشتند، چنانکه ابوعُبادۀ بُحْتُری شاعر معروف در دو قصیده که در مدح دو تن از افراد این خاندان سروده، آنان را به جوذرز (گودرز) و بیب (گیو) منسوب داشته است(اقبال، 6، 7). این ادّعا درست می‌نماید زیرا گودرز و گیو شخصیتهایی افسانه‌ای هستند نه تاریخی، واگر هم تاریخی بوده‌اند بسیار بعید است که نسب یک خاندان غیرمعروف از زمان پیش از اسکندر محفوظ مانده باشد. حتی انتساب ساسانیان به کیانیان یا هخامنشیان مورد تردید و بلکه انکار است. در میان خاندانهای حاکم بر ایران ساسانی نام هفت خاندان یاد شده است که دانسته نیست نیاکانش به شاهان پیش از دورۀ اشکانیان برسد، تا چه رسد به خاندان کم‌اهمیتی مانند نوبخت. اما در این ادّعا جزئی از حقیقت هست و آن اینکه نوبخت نیای این خاندان منجم بوده است و پسر او ابوسهل در معرّفی خود به منصور خلیفه چهار تن از پدران خود را نام برده است. این مطلب می‌رساند که افراد این خاندان از نوعی «شرافت نَسَبی» برخوردار بوده‌اند که نام چهار تن از ایشان دست کم به ‌طور پیوسته محفوظ بوده است. چون ابوسهل و پدرش نوبخت هر دو منجّم بوده‌اند، می‌توان حدس زد که اجدادشان نیز به این فن اشتغال داشته‌اند و با توجه به اینکه وضع طبقات در دورۀ ساسانی اجازۀ دخول افراد یک طبقه را در طبقۀ دیگر نمی‌داد، می‌توان حدس زد که خاندان نوبخت در زمان ساسانیان از طبقۀ «دبیران» بوده‌اند و دانشمندان از قبیل ستاره‌شناسان و ادیبان و شاعران و پزشکان جزو این طبقه به ‌شمار می‌آمده‌اند.

مسعودی در مروج الذّهب ذیل اخبارِ «القاهرباللـه» داستانی از قول محمّد بن علی عبدی خراسانی دربارۀ ویژگیهای هریک از خلفای بنی عباس (پیش از القاهر) آورده است. در این داستان از جملۀ خصایص منصور خلیفۀ دوم عباسی آمده است که او نخستین خلیفه‌ای بود که منجّمان را به خود نزدیک ساخت و به احکام نجوم عمل کرد و نوبخت مجوسیِ منجّم با او بود و به دست او اسلام آورد و او جدّ «این نوبختیان» (در زمان القاهر) بوده است (8/290).

این امر را که نوبخت منجّمِ منصور خلیفه بوده است، منابع دیگر نیز تأیید می‌کنند. خطیب بغدادی (1/67) گوید: منصور بنیاد بغداد را در ساعتی گذاشت که نوبخت منجّم برای او تعیین کرده بود. ابوریحان بیرونی (ص 270) می‌گوید: نوبخت اختیار «وقت» (مساعد) را برای بنای بغداد در عهده گرفت. باز خطیب بغدادی (10/54-55) در شرح حال منصور خلیفۀ عباسی حکایتی از ابوسهل بن علی بن نوبخت نقل می‌کند که به گفتۀ او جدّ ایشان، نوبخت، زرتشتی مذهب بوده و علم نجوم را به نیکوترین وجه می‌دانسته است. هنگامی که او در زندان اهواز محبوس بوده، منصور خلیفۀ آیندۀ عباسی را دیده بوده که به زندانش می‌آورند. هیبت و جلالت او بر نوبخت اثر می‌گذارد. نوبخت نزد او رفته از زادگاه و نسب و نام و کنیه‌اش می‌پرسد و به او نوید می‌دهد که همۀ آن مملکت (خوزستان) و فارس و خراسان و جبال (ناحیۀ ماد) را متصرف خواهد شد. آنگاه نوبخت نوشته‌ای به این مضمون از منصور دریافت می‌کند: «به نام خداوند بخشندۀ مهربان. ای نوبخت! اگر خداوند بر مسلمانان گشادی بخشید و بار ستمکاران را از دوش ایشان برداشت و حق را به کسانی که سزاوار آن هستند، بازگردانید، از آنچه از حقّ خدمت تو بر ما بایسته است، غفلت نخواهیم کرد. امضاء: ابوجعفر.» پس از آنکه منصور به خلافت رسید، نوبخت پیش او رفت و نامه را به او نشان داد. منصور گفت: من به یاد تو و به انتظار تو بودم. سپاس خدای را که وعدۀ خود را به جای آورد و گمان را به یقین پیوست و این امر (خلافت) را به اهل آن بازگردانید. نوبخت اسلام آورد و منجّم و مولای منصور گردید.

این ابوسهل بن علی بن نوبخت که راوی این داستان است، همان ابوسهل اسماعیل بن علی بن اسحاق بن ابی‌سهل بن نوبخت است که ذکر او پس از این خواهد آمد و شرح حالش به تفصیل در کتاب خاندان نوبختی نگاشتۀ عباس اقبال (فصل ششم) آمده است و در تاریخ بغداد و به تبع آن در فرج المهموم ابن طاووس (صص 211-212) نام او به همان صورت مختصر نقل شده است.

طبری در ذکر حوادث سال 145هـ . ق دربارۀ خروج ابراهیم بن عبداللـه بن حسن معروف به قتیل باخَمْری می‌گوید که نخست یاران ابراهیم سپاه منصور را درهم شکستند و منصور در اندیشۀ پایان کار بود که نیبختِ (نوبخت) منجّم وارد شد و گفت: ای امیرالمؤمنین، تو پیروز خواهی شد و ابراهیم کشته خواهد شد. منصور سخن او را نپذیرفت و نوبخت گفت: مرا پیش خود زندانی کن و اگر چنان نشد که من می‌گویم مرا بکش. در این میان خبر شکست ابراهیم و فرار او رسید (3/317).

 ابوسهل بن نوبخت، معروف‌ترین فرد از آل نوبخت: قفطی در تاریخ الحکماء گوید: ابوسهل بن نوبخت منجّم ایرانی، استاد آگاه به اقتران کواکب و حوادث آن بود و پدرش نوبخت نیز منجّم و ندیم منصور بود. چون نوبخت [در اثر پیری] نتوانست به مصاحبت منصور ادامه دهد، منصور به وی گفت: پسرت را بیاور تا جای تو را بگیرد و او پسرش ابوسهل را به جای خود فرستاد. ابوسهل گوید: چون مرا پیش منصور بردند، گفت: نامت را بگوی. من گفتم: «خرشاذماه طیماذماه مازرباذ خسرو ابهمشاذ». منصور پرسید: این همه نام توست؟ گفتم آری. منصور لبخندی زد و گفت: پدرت کاری نکرده است و تو یکی از این دو امر را برگزین: یا از اینهمه نام که گفتی به طیماذ بسنده کن و یا من تو را کنیه‌ای دهم که به جای نام تو باشد و آن ابوسهل است. من به کنیۀ ابوسهل راضی شدم. پس این کنیه بر او ماند و آن نام باطل شد (ص 409). دربارۀ این روایت باید گفت که نام به آن درازی نمی‌تواند نام شخص باشد و در میان ایرانیان چنین نام درازی سابقه ندارد. ابوسهل به عادت اعراب، نام خود و اجدادش را گفته است. عربها میان نام پدر می‌افزودند یعنی با کسره‌ای در پایان، نام پسر را به نام پدر می‌افزودند یعنی کسره‌ای در پایان نام پسر می‌آوردند و سپس نام پدر را یاد می‌کردند مانند «مسعودِ سعدِ سلمان». از سوی دیگر در نوشته‌های قدیم برای نمایاندن کسرۀ اضافه گاهی حرف «ا» به کار می‌بردند. در نام دراز مذکور پس از کلمۀ خرشاذ، یا چیزی مانند آن، حرف «ا» به علامت کسره بیانگر اضافۀ نام پسر به پدر بوده است و ظاهراً کلمۀ ماه تحریفی از آن است. پس از آن کلمۀ طیماذ می‌آید که ظاهراً نام پدر است و بنا به روایت دیگری در رجال نجاشی (ص 290) «طیمارث» است. اگر طیمارث درست باشد، باید گفت که این طیمارث صورت دیگری از کلمۀ طهمورث معروف در کتابهای تاریخ است. در نام یاد شده، میان نام خسرو و بهمشاذ باز حرف «ا» آمده است که علامت کسرۀ اضافه است. بنا به حدس فوق نام خود ابوسهل «خرشاذ» و یا به روایت دیگر «نخرخشاذ» (فرخشاذ) و نام پدر او «طیماذ» یا «طیمارث» (طهمورث) بوده است. اما با اتّفاق همۀ مؤلفان و همۀ منابع بر اینکه نام نیای خاندان که همان نام پدر ابوسهل باشد «نوبخت» بوده است، چه باید کرد؟ می‌توان گفت که ظاهر کلمۀ نوبخت نشان می‌دهد که این کلمه لقب بوده است نه اسم و شاید شغل او که منجم و ستاره‌شناس و پیشگویی احوال مردم از روی احوال ستارگان بوده است، در این لقب بی‌تأثیر نبوده و نام اصلی او شاید همان طیماذ یا طیمارث بوده است. ابوسهل بن نوبخت به گفتۀ ابن ندیم از فارسی به عربی ترجمه می‌کرده و دانش او بر پایۀ کتابهای ایرانی و فارسی بوده است و نیز کتابهای چندی تألیف کرده که نام آنها در «الفهرست» آمده است (ص 333). از جملۀ تألیفات او کتاب النّهمطان یا الیهبطان است که در علم نجوم و موالید بوده است. ابن ندیم مطالبی را از این کتاب دربارۀ تاریخ علم نجوم نقل کرده است (صص 299-301) و منشأ این علم را به ایرانیان در زمان جمشید نسبت داده است و تدوین مجدد آن را که پس از غلبۀ اسکندر و پس از دوران ملوک الطوایف (اشکانیان) انجام گرفته کار اردشیر ساسانی و پسرش شاپور دانسته است و به ‌ویژه سهم انوشروان را در این‌باره یادآور گشته و از دانش دوستی او سخن گفته است. ابوسهل تا زمان هارون حیات داشته و به گفتۀ ابن ندیم (ص 333) در «خزانة الحکمة» او کار می‌کرده است.
از آل نوبخت بزرگانی در سیاست و دین و علم برخاسته‌اند که از جملۀ آنان است:

یک -) ابوسهل اسماعیل بن علی بن اسحاق بن ابی سهل بن نوبخت،

دو -) ابومحمد حسن بن موسی نوبختی (که کتاب «فرق الشّیعه» منتسب به اوست)،

سه -) ابواسحاق ابراهیم نوبختی مؤلف کتاب «یاقوت» در علم کلام

چهار -) ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی سومین نائب از نوّاب اربعه حضرت صاحب الزمان (روحی فداه) در زمان غیبت صغری.



مآخذ: ابن طاووس، علی بن موسی، فرج المهموم، نجف، 1368ق؛ ابن ندیم، الفهرست، به کوشش رضا تجدّد، تهران، 1350ش؛ اقبال، عباس، خاندان نوبختی، تهران، 1357ش، جم‍؛ بیرونی، ابوریحان، آثارالباقیه، به کوشش ادوارد زاخائو، لایپزیک، 1923م؛ خطیب بغدادی، احمدبن علی، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتاب؛ طبری، محمّدبن جریر، تاریخ، به کوشش دخویه، لیدن، 1881م؛ قفطی، علی بن یوسف، تاریخ الحکماء، به کوشش ج. لیپرت، لایپزیک، 1903م؛ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، به کوشش باربیه دومینار، پاریس، 1874م؛ نجاشی، احمدبن علی، رجال، قم، مکتبه الداوری.

عباس زریاب

 

آل أعیَن از دایرة المعارف بزرگ اسلامی

آلِ اَعْیَن، از خاندانهای رواییِ بنام شیعی از اواخر سدة 1 تا 4ق/7 تا 10م. این خاندان که منسوب به «اعین‎بن‎سُنْسُن» است، از نظر زمانی طولانی‎ترین دوران خدمات علمی را در میان دیگر خاندانهای شیعی ویژة خود ساخته است. افراد آل اعین، کوفی و غالباً در شهر کوفه ساکن بوده‎اند، هرچند بعدها شماری از آنان به نقاط دیگر کوچیده‎اند. اینان را در کوفه محله‎ای خاص، و نیز در آنجا مسجدی بوده که امام جعفر صادق(ع) نیز در آن نماز خوانده است. این محلّه تا 334ق/946م وجود داشته و در این سال بر اثر هجوم قرمطیان بر شیعیان امامی ویران گشته است. خاندان اعین نیز در این تازش آسیب فراوان دیده‎اند ٠ابوغالب زراری، مقدمة مصحح، ص «د»).
افراد این خاندان از روزگار علی‎بن‎حسین(ع) (38-94ق/658-712م) به دوستی با خاندان پیامبر شناخته شده‎اند و برخی از اینان که محضر آن امام را درک کرده‎اند، به تبحّر در کلام، فقه، حدیث و دیگر شاخه‎های علمی آن روزگار نام آور گشته‎اند. پس از آن نوادگان و اخلاف اعین مصاحبت دیگر امامان را برگزیده و گروهی از آنان به مقامات بلند علمی و دینی نایل آمده‎اند. ابوغالب زراری، که خود از این خاندان است، آل اعین را حدود 60 نفر دانسته و چنین شناسانده است: ما از خاندانی هستیم که خداوند بر آن منّت نهاد و به دین خود مشرّف ساخت و از آغاز تا زمانی که شیعه در بلاها و گرفتاریها افتاد، ما را به مصاحبت اولیای خویش مختص فرمود (صص 12، 18).
چهره‎های مشهور این خاندان عبارتند از:
1. اَعْیَن‎بن‎سُنْسُن شیبانی: اعین یعنی گشاده چشم. پدر وی سنسن یا سنبس، راهبی مسیحی در یکی از بلاد روم بود. خود او را که به بردگی گرفتار شده بود، مردی از بنب‎شیبان کوفع در شهر حلب خریداری کرد و به کوفه آورد. او سپس مسلمان شد و خواجة وی به تربیت اخلاقی و آموزش علمی‎اش همت گماشت. او پس از چندی حافظ قران شد و در ادبیّات مهارتی یافت و از نشر پرهیزگاری و پاکی اخلاقی نیز مقام بلندی کسب کرد. خواجه او را آزاد کرد، ولی از وی خواست عضویّت بنب‎شیبان را بپذیرد، امّا او نپذیرفت، با اینهمه، او و خاندانش به «کوفی شیبانی» شهرت یافتند. برخی گفته‎اند که اعین ایرانی بوده و با علی‎بن‎ابی طالب(ع) دیدار کرده و بر دست او مسلمان گشته و پس از آن از یاران وی شده است (امین، 2/101)، ولی رجال شناسان عموماً چنین نظری را تأیید نمی‎کنند. آنچه قطعی می‎نماید این است که اعین و خاندان او، تا آنجا که افراد آن شناخته شده‎اند، جز تنی چند، شیعه بوده‎اند و بسیاری به دوستی و طرفداری از علی(ع) و دیگر امامان شهره‎اند.
2. زُرارشه‎بن‎اعین شَیبانی: (د 150ق/767م)، محدّث، فقیه، متکلّم، ادیب و نویسندة امامی. او از مشهورترین راویان شیعی و از برجسته‎ترین شاگردان امام صادق(ع) است، با اینهمه، احوال زندگی او چندان روشن نیست. او در علم کلام، جدل و استدلال بسیار توانا بود و غالباً در مقام بحث بر مخالفان خود چیره می‎شد؛ از این‎رو بسیار مورد توجه امام صادق(ع) و شیعیان بود. او از شاگردان امام محمّد باقر(ع) (57-114ق/676-732م) بوده و از او روایات بسیاری نقل کرده است. برخی از رجال شناسان زراره را غیر موثّق دانسته‎اند و برخی روایات نیز در نکوهش وی وارد شده است که به قولی شمار آنها به 20 می‎رسد (بهبهانی، 142)؛ اما باتوجه به جایگاه روشن و مهم زراره نزد امام پنجم و ششم و روایات بسیاری که از سوی آن دو امام و امامان در مدح و تأیید او وارد شده است و حتی او را راستگوترین فرد زمانش دانسته‎اند (طوسی، 141)، تردیدی در ایمان، دانش، اخلاص، امانت و فقاهت وی باقی نمی‎ماند. نقش زراره در گسترش و احیای معارف اهل بیت تا آنجاست که امام صادق(ع) گفت: خدای زراره را بیامرزد، که اگر وی و همگنان او نبودند، سخنان پدرم از میان رفته بود (ابوغالب زراری، مقدمة مصحح، ص «د»). در حدیث دیگر، امام صادق(ع) آشکارا او را از بهشتیان دانسته است (موسوی اصفهانی، 1/305). باز از آن امام روایت شده است که گفت: 4 تن نزد من محبوب ترند: بُرَیدبن‎معاویة بَجَلی، محمدبن‎مسلم، ابوبصیر و زراره (طوسی، 142). رجال شناسان عموماً روایات ذمّ زراره را ضعیف و یا ناشی از شرایط خاص سیاسی و ثقیّه دانسته‎اند (همانجا). مسألة دیگری که نزد محقبقان شیعی مورد گفت و گوست، انکار یا تردید او در امر امامت موسی‎بن‎جعفر(ع) (128-183ق/745-799م) است (امین، 7/53). هرچند این نسبت کاملاً محرز نیست، امّا اگر چنین تردیدی نیز در زراره پیدا شده باشد، باتوجه به تأییدات امامان و شیعیان بعدی از زراره، جای شک باقی نمی‎ماند که سرانجام او به امامت امام موسی(ع) گردن نهاده است.
گفته‎اند که زراره دارای تألیفاتی است، اما جز یک کتاب با عنوان الاستطاعه والجبر والعهود (طوسی، 143) از او یاد نشده است. ابن‎بابویه قمی (329ق/941م) گوید که آن کتاب را دیده است ٠نامة دانشوران، 9/83).
برخی ادعا کرده‎اند که زراره 90 سال زیسته است (همو، 9/89). این احتمال دور نمی‎نماید، چه برخی او را از اصحاب امام علی‎بن‎حسین(ع) نیز دانسته‎اند (ابوغالب، زراری، 3). زراره را 7 فرزند با نامهای: رومی، یحیی، عبدالله، حسن، حسین، محمد و عُبید بوده که از راویان شیعی و غالباً از شاگردان امام صادق(ع) و امام کاظم(ع) بوده‎اند و از آنان روایت کرده‎اند. در این میان عبید از اعتبار و شهرت بیشتری برخوردار است؛ چنانکه او را «موثَّق» شمرده‎اند. او در کوفه می‎زیست و از چنان اعتباری برخوردار بود که شیعیان کوفه او را به هنگام نیاز برای ملاقات با امام صادق(ع) و پرسش از آن حضرت به مدینه می‎فرستادند (همو، 5).
3. حُمْران (ابوجمزه)‎بن‎اعین، فقیه، محدّث، نحوی، ادیب و لغت دان. او از شاگردان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) بوده و از آن دو روایات بسیاری نقل کرده است و کسان بسیاری از او روایت کرده‎اند. هرچند برخی از رجال شناسان اهل سنّت، به دلیل شیعی بودن حمران، وثاقت او را تأیید نکرده‎اند، اما رجال شناسان شیعی عموماً او را موثّق و مورد اعتماد دانسته‎اند و حتی برخی او را از زراره نیز موثق‎تر دانسته‎اند (امین، 6/234). حمران علم نحو را از ابوالاسود دُوَّلی اموخته است. هرچند تاریخ مرگ او دانسته نیست، اما قطعی است که او پیش از امام صادق(ع) درگذشته است (ابوغالب زراری، 4). حمران دارای فرزندانی چند بوده است با نامهای: عقبه، حمزه و محمد. اینان از اصحاب امام باقر(ع) و امام صادق(ع) و از راویان موثق بوده‎اند و از آن دو روایات بسیار نقل کرده‎اند.
4. بُکَیر (ابوجَهْم)‎بن‎اعین، فقیه و محدّث. او از راویان موثَّق و از یاران امام پنجم و امام ششم به شمار آمده و روایات بسیاری از آن دو نقل کرده است، اما به رغم شهرت بسیارش، چیزی بیش از این از احوال او دانسته نیست. بکیر پیش از وفات امام صادق(ع) درگذشته است. وی 6 پسر داشته که عبارتند از عمر، جهم، زید، عبدالله، عبدالحمید و عبدالاعلی. افراد یاد شده از عالمان و محدبثان، و از اصحاب امام صادق(ع) به مار آمده‎اند. عبدالله، با اینکه از فقیهان صاحب نظر دانسته شده، فطحی مذهب به شمار آمده است (همو، 4، 6).
5. احمدبن‎محمد، معروف به ابوغالب زراری (285-368ق/898-978م)، فقیه، محدّث، متکلم، ادیب و شاعر. او از عالمان و محدّثان بنام آل اعین و آخرین فرد مشهورِ این خاندان است. وی در کوفه زاده شد. پنج ساله بود که پدرش درگذشت. پس از آن جدبش محمدبن‎سلیمان تربیت او را به عهده گرفت. او پس از فراگیری علوم ابتدایی، دانشهای مختلف را در سطوح عالی نزد عالمان بنام روزگارش آموخت و از تربیت اخلاقی و معنوی آنان بهره برد. در 11 سالگی حدیث را فرا گرفت. در 300ق/912م جدّش درگذشت و پس از آن، او که کمتر از 20 سال داشت، ازدواج کرد. پس از مدتی دارای فرزندی شد که درگذشت. سپس میان وی و همسرش ناسازگاری پدید آمد و آهنگ بغداد کرد و از طریق حسین‎بن‎روح، نایب خاصّ امام غایت(ع) (ز 255ق/868م)، از او یاری خواست و او پیام داد که به زودی اختلاف میان وی و همسرش زدوده خواهد شد، و چنین شد. در روزگار او قرمطیان به کوفه هجوم بردند و محلّة آل اعین را ویران کردند. در 350ق/961م به زیارت کعبه توفیق یافت؛ مدتی در آنجا زیست و به عبادت گذراند. او در 356ق/967م رساله‎فی‎آل اعین را نوشت و در آن احوال خاندانش را، از آغاز تا انجام، به ایجاز و با ذکر مشایخ روایی و طرق روایات خود گرد آورد و آن را به نوه‎اش محمدبن‎عبدالله اهدا کرد، بدین امید که او خاندان فروپاشیده‎اش را به یاد آورد و استمرار حدیث را در سلسلة راویان آل اعین ممکن سازد. در 367ق/977م از مکه بازگشت و یک سال پس از آن درگذشت و در کوفه به خاک سپرده شد. ابوغالب از نسل بکیربن‎اعین بوده، از این‎رو نیاکان او به بکیری شهرت داشته‎اند، اما از روزگار امام علی‎بن‎محمد(ع) (212-254ق/829-868م) به «زراری» شهرت یافته‎اند. این شهرت، چنانکه خود او گفته، از زمان جدش سلیمان‎بن‎حسن پدید آمده است. دلیل این تغییر عنوان را دو چیز دانسته‎اند: یکی اینکه مادر حسن‎بن‎جهم‎بن‎بکیر، نیای بزرگ ابوغالب، دختر عبیدبن‎زراره بوده است؛ دیگر اینکه امام عسکری(ع)، احتمالاً به دلیل شرایط و ملاحظات سیاسی، سلیمان فرزند حسن را زراری نامیده است (زراری، 11؛ ابطحی، 3/335).
ابوغالب که خود از راویان موثّق و کثیرالرّوایه شمرده شده است، از کسان بسیاری حدیث نقل کرده است. او بنام‎ترین این مشایخ را در رسالة خود ذکر کرده است. نام این افراد بدین شرح است: احمدبن‎ادریس اشعری (د 306ق/918م)، احمدبن‎محمّدبن‎سعیدبن‎عقبه (د 333ق/944م)، احمدبن‎محمد عاصمی بغدادی. احمدبن‎محمّد رباح واقفی، جعفربن‎محمدبن‎مالک فزاری بزّاز، جعفربن‎محمدبن‎لاحق شیبانی، حمیدبن‎زیاد نینوایی (د 310ق/922م)، عبدالله‎بن‎جعفر حِمُیَری، ابوطالب عبیدالله‎بن‎ابی زید انباری، علی‎بن‎حسین سعدآبادی، ابوالحسن علی‎بن‎سلیمان (عموی پدرش)، علی‎بن‎سلیمان‎بن‎مبارک قمی، علی‎بن‎محمدبن‎عیسی‎بن‎زیاد تُستری، عمربن‎فضل ورّاق طبری، محمدبن‎احمدبن‎داوود (د 378ق/988م)، ابوعبدالله محمد ابن‎ابراهیم‎بن‎جعفر کاتب نعمانی، محمدبن‎حسن‎بن‎علی‎بن‎مهریار اهوازی، محمدبن‎سلیمان‎بن‎حسن (د 300ق/912م) (جد ابوغالب)، محمدبن‎محمدمعادی، محمدبن‎یعقوب کلینی (د 329ق/940م) و ابن‎مُغَیره (ابوغالب زراری، 38-107). اما کسانی که از ابوغالب روایت کرده‎اند اینانند: شیخ‎مفید (د 413ق/1022م)، ابوعبدالله حسین‎بن‎عبیدالله غضایری (د 411ق/1020م)، ابوالعباس احمدبن‎علی‎بن‎نوح سیرافی، ابن‎عبدون (د 423ق/1031م)، ابوطالب‎بن‎غرور، ابوعبدالله احمدبن‎محمدبن‎عیاش جوهر (د 401ق/1010م) و ابوالفرج محمدبن‎مظفر (همو، مقدمة مصحح، ص، «د»، «ل»). افراد یاد شده، از مشایخ حدیث شیخ‎طوسی (385-460ق/995-1067م) و احمدبن‎علی‎بن‎احمد نجاشی (450-528ق/1058-1123م) هستند. ابوغالب دارای تألیفاتی نیز بوده است که چنین از آنها یاد شده است: کتاب تاریخ که به گفتة شیخ‎طوسی و نجاشی ناتمام است؛ کتاب افضال، کتاب مناسک حج (بزرگ و کوچک)؛ کتاب دعاهای سفر؛ گزیده‎ای از کتاب بصائر‎الدّرجات تألیف سعدبن‎عبیدالله یا اخبار علی‎بن‎سلیمان قمی؛ اخبار در روزه؛ اخبار در ظهور؛ خطبه‎ای از پیامبر در روز غدیر؛ خطبه‎های امیرالمؤمنین(ع)؛ مجموعه‎ای از اخبار پراکنده؛ مجموعه‎ای از دعاها و رسالهٌ‎فی‎آل اعین از این اثار، جز رسالة آل اعین که به کوشش محمدعلی موحد موسوی اصفهانی در 1399ق/1978م در اصفهان چاپ شده است، چیزی در دست نیست.

مآخذ: ابطحی، محمدعلی، تهذیب‎المقال، نجف، مطبعه‎الآداب، 1390ق؛ ابن‎ندیم، محمدابن‎اسحاق، الفهرست، بیروت، دارالمعرفه، 1398ق، ص 309؛ ابوغالب زراری، احمد، رساله‎فی‎آل اعین، به کوشش محمدعلی موسوی ابطحی، اصفهان، 1399ق، جمـ ؛ اردبیلی، محمدبن‎علی، جامع‎الرواه، بیروت، دارالاضواء، 1403ق، ج 1، جمـ ؛ افندی اصفهانی، عبدالله، ریاض‎العلماء، به کوشش احمد حسینی و محمود مرعشی، قم، مطبعه‎الخیام، 1401ق، ص 62؛ امین، محسن، اعیان‎الشیعه، بیرون، دارالتعارف، 1403ق، 6/235، 7/46، 390، 955؛ بحرالعلوم محمدمهدی، رجال، تهران، مکتبة الصادق، 1363ش، 1/222-257؛ بهبهانی، محمدباقر، تعلیقات علی‎منهج‎المقال، 1306ق، صص 71-72، 97، 99، 112، 124، 125، 143-148، 187، 189، 200، 203، 215، 216، 266؛ حلی، حسن‎بن‎علی، کتاب‎الرجال، به کوشش جلال‎الدین محدث، دانشگاه تهران، 1342ش، جمـ ؛ خویی، ابوالقاسم، معجم رجال‎الحدیث، بیروت، 1403ق، 3/253، 359-362، 6/255-262، 9/147-149، 254-255، 260-261، 310-312، 10/113-114، 11/14-17، 13/181، 14/155-156، 15/113؛ طوسی، محمدبن‎حسن، الفهرست، به کوشش محمود رامیار، دانشگاه مشهد، 1351ش؛ قمی، عباس، فوائدالرضویّه، تهران، 1327ش، صص 31-32؛ موسوی اصفهانی، آقا حسین، ثقات‎الرواه، نجف مطبعه‎الاداب، 1387ق، صص 304-332؛ نامة دانشوران، قم، دارالفکر.
بخش معارف

آل بویه از دایرة المعارف بزرگ اسلامی (قسمت دوّم)

II. جامعه و فرهنگ
سده 4ق10م را به استناد آثار و مدارک بسیاری که برجای مانده، باید برجسته‎ترین دوران تحولات همه جانبه اجتماعی و فرهنگی به شمار آورد. از همین روست که این دوره از تاریخ اسلام، در میان انبوه پژوهشهای تاریخی جایگاه ویژه‎ای را به خود اختصاص داده است. این اهمیت از یک سو زاییده فروپاشی وحدت و سلطه سیاسی سازمان خلافت بود که از آغاز همین سده، در پس اوجگیری جنبشهای استقلال خواهانه، پدیدار شد؛ از سوی دیگر ناشی از تحولاتی بود که از خصلت کم و بیش واقع بینانه رهبران آن سرچشمه می‎گرفت و از گرایشهای ملّی ایشان و شرایط اقلیمی و روح سیطره جویی این فرمانروایان تازه رسیده یا نیانگذاران رسوم نوین د سرزمینهای خلافت شرقی اثر می‎پذیرفت. این گرایشها، در تضعیف دستگاه خلافت و راندن آن از عرصه سیاست، نقشی به سزا داشت و نوآوریهای بی‎سابقه در زمینه‎های فرهنگ و تمدن اسلامی پدید آورد.
در این روزگار، قلمرو پهنائر خلافت که از دریاچه ارال تا خلیج عدن و از فرغانه و منتهی‎الیه خراسان قدیم تا طنجه گسترده بود (مسعودی، مرویج، 4/37، 38؛ اطلس تاریخی ایران، 13)، میان فرمانروایانی که از نظر فرهنگی و خاستگاه و نگرش اجتماعی، آشکارا ناهمگون بودند و شاید وجه اشتراکشان کوشش برای رهایی از سلطه خلافت بود، تقسیم شده بود. سامانیان در خراسان، دیلمیان در فارس و ری و اصفهان و سپس عراق و جزیره، بَریدیان در خوزستان و بخشی از عراق، حَمدانیان در موصل و دیار بکر و جزیره، اخشیدیان در مصر و شام، فاطمیان در تونس و مراکش، و قرمطیان در بحرین و یمامه، همه به ضرب تیغ، چیرگی یافتند و جز بغداد، خلیفه را نماند (ابوعلی مسکویه، 1/366، 367) و او تنها به نام خلافت دل خوش داشت و به عافیت خویش راضی بود(مسعودی، التنبیه، 346).
در میان این فرمانروایان، آل بویه به سبب تحولات اجتماعی و فرهنگی کم و بیش عمیقی که در قلمروشان پدیدار شد، از اعتبار ویژه‎ای برخوردارند خاصه آنکه آنها را باید حلقه انتقال قدرت در شرق اسلامی به فرمانروایان مستقل ترک نژاد به شمار آورد. درست است که پیش از آن نیز ترکان در دستگاه خلفا و امرا مقامی ممتاز داشتند و حتی در میانه‎های روزگار دیلمیان هسته اصلی سپاه آنان را تشکیل می‎ددند و عدها نیز بر دیلمیان تفوق یافتند، ولی تا آن هنگام ترک نژادان، دولتی مستقل و مسلط بر دستگاه خلافت، چنانکه بلافاصله پس از دیلمیان پدید آمد، پی نیفکنده بودند. اتحاد سخت استوار سه فرمانروای نخست این سلسله، پسران ابوشجاع بویه، مهمترین عامل پیشرفت آنان بود، و هنوز بیش از 2 دهه از چیرگی عمادالدوله بر فارس نگذشته بود که در بغداد به نام آنان سکه زدند و خلیفه سنی مذهب به اطاعت امیری شیعه از دیلمیان گردن نهاد، این آغاز فعالیت آزادانه شیعیان، پس از 3 قرن سکوت در شرق اسلامی بود.
تحولات مذهبی: درباره عقاید مذهبی آل بویه هنوز به روشنی نمی‎توان اظهارنظر کرد. باتوجه به آنکه بیشتر مردم گیلان و طبرستان را حسن‎بن‎علی‎اُطروش، معروف به ناصر کبیر، داعی زیدی به اسلام درآورد (ابن‎اثیر، 8/82)، به نظر می‎رسد که لااقل نخستین فرمانروایان آل بویه، شیعی زیدی بوده‎اند. اگرچه نشانه‎ای از تشیّع 12 امامی رکن‎الدوله هم در دست است (ابن‎بابویه، 2/279)، با این حال تردیدی نیست که اسماعیلیان هم در میان دیلمیان بوده‎اند (مسکویه، 2/32). اما معزالدوله آنگاه که بر بغداد چیره شد، خواست ابوالحسن محمدبن‎یحیی زیدی علوی را به خلافت بنشاند، ولی به اشارت ابوجعفر محمد صَیمُری که وی را از ناخشنودی عامه سنی مذهب و عواقب اطاعت دیلمیان از خلیفه علوی و عدم نفوذ او بر چنان خلیفه‎ای بیمناک ساخت، از آن رأی بازگشت (همدانی، 149، ابن‎اثیر، 8/452، 453) تا مشروعیت خویش را به‎ویژه در برابر فرمانروایان سنی مذهب رقیب همچون سامانیان حفظ کند، چنانکه چون عمادالدوله بر شیراز چیره شد، پیش از هر کار از خلیفه فرمان خواست (همو، 8/277؛ مقریزی، 1/26). با این حال، او از نظر مذهبی انگیزه‎ای نداشت که به تعهد خویش مبنی بر ارسال مال برای خلیفه عمل کند (ذهبی، 2/14). درست است که آل بویه، در نزاعهای خونینی که گاه به گاه میان شیعیان و سنّیان بغداد روی می‎داد، اغلب بی‎طرف بودند، و حتّی یک‎بار معالدوله هاشمیان را نیز توقیف کرد و فتنه را خاموش ساخت (همو، 2/80)، اما بی‎تردید شیعیان آن دیار، سازمان یافتن خود را در برابر عامه سنی مذهب مدیون غلبه آل بویه، به‎ویژه معزالدوله بودند که فرمان داد در روز عاشورا آیین سوگواری امام حسین(ع) بر پا شود (ابن‎جوزی، 7/15) و مردم در عید غدیرخم به جشن و شادی بپردازند (همدانی، 187). اگرچه سنیان هم در مقابل، روزهایی را برای عزاداری و جشن برپا می‎داشتند (ذهبی، 2/176؛ صابی، تاریخ، 339، 340)، ولی آنچه معزالدوله نهاد، رسمی شد که پس از او برجای ماند. بعید نیست که همین رفتارها سبب شده باشد که شیعیان روایتی از قول امیرالمؤمنین(ع) بیاورند که «یخرج من دیلمان بنوالصیاد» (ابن‎ابی خلکان، 1/406، ذهبی، 2/86؛ ابن‎اثیر، 8/542، 543). درمقابل، برادرزاده‎اش عضدالدوله آشکارا اهل تسامح مذهبی بود و حتی وزیری نصرانی به نامم نصربن‎هارون داشت که اجازه یافت کلیساها و دیرها را مرمت کند و صذقاتی برای نصرانیان مقرر دارد (ابوعلی مسکویه، 2/4089. در روزگار او، میان مسلمانان و مجوسیان شیراز فتنه‎ای پدید آمد و خانه‎های مجوسیان به غارت رفت و گروهی کشته شدند و عضدالدوله عاملان واقعه را تنبیه کرد (ابن‎اثیر، 8/710) و آنگاه که وارد بغداد شد، خرابیها و نابسامانیهای ناشی از نزاعهای متوالی شیعه و سنی را ناشی از تحریکات واعظان و قصه گویان دانست و فرمان داد که کسی در مساجد و کوچه‎ها به این امور نپردازد. داستان وی با ابوالحسن‎بن‎سَمعون واعظ، معروف است (ابن‎جوزی، 7/88). همومرقد امیرالمؤمنین علی‎(ع) را در کوفه پدیدار ساخت و آرامگاهی برای او بنا کرد (ابن‎عماد، 3/78). ولی اموزگار آل بویه عراق، دهها بار نزاعهای خونینی میان دو فرقه درگرفت که به آتش سوزیهای مهیب و کشتار مردم انجامید (ذهبی، 2/278، 282، 283) و دشمنی در میانه سخت شد و طرفین از هر فرصتی برای سرکوب یکدیگر سود جستند. در یکی ز این درگیریهای تند، محله کَرخ آتش گرفت و چند هزار کس بسوختند و خانه‎ها، دکانها و مسجدها در کام آتش رفت (ابن‎اثیر، 8/628). در 442ق/1050م که کاروانی از قم، شهر سراسر شیعی، به زیارت کربلا آمد اهالی باب‎البصره در بغداد، بر آنها هجوم بردند و تعدادی را کشتند یا مجروح ساختند (ابن‎جوزی، 8/57). دامنه این جدالها به داخل ایران کشید و گفته‎اند در اصفهان نیز میان شیعیان و شنیان، نزاعی سخت پدید آمد و خانه‎های بازرگانان قمی به تاراج رفت تا آنکه رکن‎الدوله آن فتنه را خاموش ساخت (بوسه، 249). اما دلایلی حاکی از این معنی در دست است که آل بویه آنجا که سیاست یا خوی مال‎اندوزی آنها اقتضا می‎کرد، بر شیعیان قلمرو خود یا حاکمان مدعی تشیّع هم می‎تاختند، چنانکه عضدالدوله، رئیس علویان عراق، محمدبن‎عمربن‎یحیی علوی حسینی را گرفت و یک میلیون دینار از اموال او را مصادره کرد (ذهبی، 2/179). نیز ابواحمد حسینی موسوی، پدر شریف رضی و برادر او ابوعبدالله را در بند کد و به شیراز فرستاد (ابن‎اثیر، 8/710). در 402ق/1011م در بغداد، محضری بر ضد خلفای فاطمی که در شام پیشرفت کرده بودند، به امضای بزرگان شیعه و سنی چون شریف رضی، شریف مرتضی، امام ابوحامد اسفرایینی و قاضی ابومحمدبن‎اکفافی نوشته شد و نویسندگان آن انتساب فاطمیان را به علی‎بن‎ابی طالب(ع) مردود شمردند و آنان را به دَیصان‎بن‎سعید خُرّمی نسبت دادند. بار دیگر در 444ق/1052م علمای عراق، محضر دیگری نوشتند و آنان را در اصل یهودی نَسَب دانستند (ذهبی، 2/200، 284). جدال آل بویه با حمدانیان مدعی تشیّع نیز مشهور است. ولی از نقش عظیم شیعیان، خاصه اظراف شیعی مذهب که به دانش و مال شهره بودند، در دولت آل بویه نمی‎توان غافل بود. از مشهورترین اشراف شیعی این روزگار، شریف رضی گردآورنده نهج‎البلاغه، و شریف مرتضی متکلّم بزرگ شیعی و نویسنده کتاب امالی را می‎توان نام برد. شریف رضی از سوی بهاءالدوله به نقابت طالبیان عراق برگزیده شد و لقب «الرضیُّ ذوالحَسَبَین» یافت، و دومی به «ذوالمجدین» ملقب شد (ابن‎اثیر، 9/189).
سازمان اقتصادی، برخلاف پاره‎ای تحولات مذهبی که در اثر چیرگی آل بویه بر بغداد پدید آمد، سازمان اقتصادی آن دولت در مقایسه با عصر قدرت خلفا و امرای دیگر، تغییر چندانی نیافت. نظام اقطاع و اصول مالیاتی براساس سازمان فئودالی همچنان سیطره داشت. اختلافات جزئی البته از نظر رعیت هم با اصول سابق تعارضی نداشت و حداکثر درحد تغییر مسقطَع یا تبدیل مالیات بود. پدیده‎ای که در روزگار آل بویه شیوع بیشتر یافت، واگذاری حق گردآوری مالیات یک منطقه به امیر یا وزیر یا صاحب منصبی بود که خدمتی انجام داده بود که گاه اصولاً به عنوان مستمری به وی واگذار می‎شد. نظام اقطاع مالیاتی به تدریج باعث استقلال مالی مُقطَع، و شعف دیوان خراج و گاه تهی ماندن خزانه دولت می‎شد، چنانکه عزالدوله پس از ناکامی در حمله به حَمدانیان، برای بهبود اوضاع مالی خود، بر اقطاعات ترکان و سبکتکین حاجب در خوزستان دست انداخت. ابن‎اثیر (8/456) از 2 طبقه مقطع یاد می‎کند: مقطع کشوری که از نزدیکان و یاران آل بویه می‎بود، و مقطع لشکری از سران ارتش. وی یادآوری می‎کند: مقطع کشوری که از نزدیکان و یاران آل بویه می‎بود، و مقطع لشکری از سران ارتش. وی یادآوری می‎کند که مقطعان کشوری در روزگار معزالدوله باعث ویرانی دیهها و املاک شدند و غلامانشان در گرفتن مالیات که عشر ان می‎بایست به بیت‎المال رود، بیداد کردند. این مقطعان چون آن دیه را به ویرانی می‎کشیدند، با اقطاعی دیگر تعویض می‎کردند. اما آن املاک که در اقطاع سرداران و لشکریان می‎بود، روی به آبادانی می‎نهاد و درآمدش افزون می‎شد. اما این امر مانع از آن نبود که آل بویه هرچند یک بار، اموال مقطعان را مصادره کنند (ابوعلی مسکویه، 2/184-188). مقطعان هم از این‎رو هیچ پروا آبادی املاک و دیهها را نمی‎داشتند (همو، 2/97). اما درآمد برخی از فرمانروایان آل بویه که به کارهای عمرانی وسیع تمایل داشتند، به‎ویژه عضدالدوله، ارقام شگفت انگیزی را نشان می‎دهد. اسنادی که به صورت سفرنامه‎ها و مکاتبات و رسایل برجای مانده، گوشه‎ای از این درآمدها را مصادره اموال وزرا و امرا یا میراث ثروتمندان تشکیل می‎داد (همو، 2/185). گفته‎اند مردم از بیم می‎گریختند و وصیت‎نامه برجای نمی‎نهادند تا اموال آنان پوشیده بماند. گاه رشوه می‎ستاندند یا مناصب مهم را می‎فروختند. فخرالدوله وزارت را فروخت (نکـ «وزارت» در همین مقاله)، و معزالدوله برای نخستین‎بار منصب قاضی‎القضاتی و شحنگی بغداد را به تیول داد، و ابوالعباس عبدالله‎بن‎حسین‎بن‎ابی‎الشوارب را، در ازای هر سال 000‘200 درهم، به قاضی‎القضاتی برگماشت (ابن‎خلکان، 1/406). گاه مالیاتهای بی‎سابقه وضع می‎کردند که اغلب مایه شورش مردم می‎شد. صمصام‎الدوله در 375ق/985م بر جامه‎های ابریشمین و پنبه‎ای 10/1بهای آنها عوارض نهاد، اما با مخالفت مردم روبه‎رو شد (ابن‎اثیر، 9/46)، و کوشش مجدد بهاءالدوله برای این کار نیز با شورش مجدد مردم ناکام ماند (صابی، تاریخ، 336). عضدالدوله حتی بر رقاصگان (بیرونی، 472) و معاملات چهارپایان و کالاهای بازرگانی، عوارض بست و تجارت نخ و ابریشم را که پیش از آن برای همه آزاد بود، انحصاری ساخت (روذ راوری، 3/71). مقدسی یادآوری می‎کند که در روزگار او مالیاتهای بسیار سنگین در عراق برقرار بوده است. وی می‎گوید قرمطیان را در بصره، دیوانی و دیلمیان را دیوانی دیگر است، تا آنجا که از یک میش، 4 درهم عوارض می‎گیرند و از حاجیان باج می‎ستانند (1/186). همین مصادره‎ها و مالیتها بود که درآمد طمع انداخت که آن را به روزی یک میلیون درهم رساند (ابن‎جوزی، 7/116). از این میان، وی حدود 000‘346‘3 دینار تنها از مالیات فارس و کرمان و عمان و عشیره عوارض کشتیها در سیراف و مهروبان (ابن‎بلخی، 172)، و 30 میلیون درهم از خوزستان (ابن‎حوقل، 233) به دست می‎آورد. او بخشی از این درآمدها را در کارهای عمرانی و عطایا به علما و احسان به مستمندان صرف می‎کرد (ابن‎اثیر، 9/20، 21). و در 2 نوبت که از خلیفه خلعت و لقب یافت، هربار بیش از نیم میلیون دینار به رسم هدیه نزد خلیفه فرستاد (صابی، رسوم، 75)، ولی از بخلاو نیز حکایتها هست و از سخن ابوشجاع روذ راوری، برمی‎آید که او ر محاسبه دخل و خرج، از قیراطی چشم‎پوشی نمی‎کرده است (3/72، 73). ابوعلی مسکویه که به تصریح خود، در خدمت آل بویه می‎زیسته است، می‎گوید: «وی رسوم صحیحی به سود رعیت وضع کرد و مالیاتهای زاید را برداشت. به کار ستم دیدگان رسیدگی می‎کرد و مالیاتهایی را که از حاجیان می‎گرفتند، اصلاح می‎فرمود» (2/407). ولی ابن‎اثیر از رسوم ظالمانه و مالیاتهای بی‎سابقه او یاد می‎کند (9/22). داستانهایی که از عدل و داد وی نقل کرده‎اند (مثلاً: نظام‎الملک، 87-97) خالی از مبالغه بسیار نیست. درمذمت او نیز مبالغتی رفته است (مثلاً: مقدسی، 2/669). گفته‎اند که وی آغاز دریافت مالیات از کشاورزان را که اول نوروز ایرانی و پیش از رسیدن محصول بود، به نوروز معتضدی (ژوئن برابر با خرداد) انداخت (ابوعلی مسکویه، 2/407). در قلمرو رکن‎الدوله نیز ابتدا براساس نوروز معتضدی مالیات می‎ستاندند، یعنی آن را از خرداد تا اردیبهشت، در 12 قسط می‎گرفتند. سپس عاملان گردآوری مالیات در جبل و دیلم آن را 9 ماهه کردند؛ یعنی از اردیبهشت تا دی را بدان اختصاص دادند. رکن‎الدوله آن را 10 ماهه ـ از اردیبهشت تا بهمن ـ کرد و صاحب‎بن‎عباد آن را به رسم نخستین بازگرداند و 12 ماهه ساخت «به دروازه دفعه ارباب خراج هریک خراج خود می‎رسانیدند» (قمی، 144-145). نیز در ایام رکن‎الدوله، عامل قم یک چند مالیات کسانی را که پول نداشتند، از دیگران می‎گرفت تا صاحب‎بن‎عباد آن رسم را برانداخت.
دیگر فرمانروایان آل بویه هم زردپوست بودند. رکن‎الدوله نیک‎نفس‎ترین فرمانروای این سلسله از بیم آنکه درهمی از دست دهد، به آبادانی قلمرو خود چندان توجهی نداشت و به همان مالیات معمولی بسنده می‎کرد (ابوعلی مسکویه، 2/281) درحالی که فقط از ارجان بیش از نیم میلیون دینار به او می‎رسید (ابن‎حوقل، 265). از فخرالدوله پس از مرگ، به جز جواهر و اشیاء قیمتی دیگر، چند میلیون دینار و بیش از 100 میلیون درهم برجای ماند، و بهاءالدوله نزدیک به همین مقدار مال اندوخت (ابن‎تغری بردی، 4/233).
عمران و آبادی: بحث و مطالعه در این باره، بدون در نظر گرفتن اوضاع اقتصادی و نیز سیرت فرمانروایان آل بویه، البته ناقص خواهد بود. گرچه آبادانیهای بسیاری که این فرمانروایان در قلمرو خود پدید آوردند، خاصه در امور آبیاری و کشاورزی، حاصل نظام اقتصادی روزگار، و نتیجه افزایش درآمدهای آنان قلمداد شده است، ولی پیداست که اهل اصلاحات و آبادانی بوده‎اند. این معنی در مقایسه با امرای معاصر آنان در عراق، چون بریدیان و حمدانیان، سخت مشهود است. جدالهای متوالی و خونین امیرالامراها و حکامی که‎خواهان سیطره بر مرکز خلافت (مرکز قدرت و درآمد) بودند، ویران شده بود. اصلاحات و کارهای عمرانی وی در عراق، ازجمله تعمیر سدّ بادوریا بر رودالرفیل، باعث آبادی و فراوانی و ارزانی شد و مردم روی به بغداد نهادند (ابوعلی مسکویه، 2/156). از اینجا آبادانی بغداد را می‎توان دریافت که گفته‎اند در روزگار او، بغداد 000‘17 گرمابه داشته است (صابی، رسوم، 15). همو برای ساختن کاخی جهت خویش، نابسامانیها پدید آورد و بسیاری از بناهای سامرا و شهرالمنصور و حصارها و دروازه‎ها را ویران کرد تا از مصالح آنها استفاده کند. وی اموال مردم را به زور می‎گرفت (ابن‎جوزی، 7/2). نیز در اواخر عمر، فرمان داد بیمارستانی در بغداد بنا کنند و املاکی بر آن وقف سازند (355ق/966م)، اما عمرش وفا نکرد و درگذشت (همو، 7/33). بیشترین اصلاحات و آبادانیها، مربوط به روزگار عضدالدوله است. ابوعلی مسکویه انبوهی از این آبادانیها را برمی‎شمارد که برخی از آنها برای مطالعه خصایل شخصی عضدالدوله خالی از فایده نیست. می‎گوید عضدالدوله فرمان داد خانه‎ها و بازارها و مساجدی را که در فتنه‎های بغداد دستخوش آتش سوزی و آسیب شده بود، بازسازی کنند و صاحبان خانه‎ها را واداشت که آنها را به زیباترین شکل بسازند و آنان را که دست تنگ بودند، برای این کار وام می‎داد، و اگر غایب بودند، وکیلانی تعیین می‎کرد که به نیابت از آنان، آن کار را به انجام رسانند (2/404، 405). نیز بیمارستانی در شیراز (مستوفی، نزهة، 115) . بیمارستان معروف دیگری در بغداد پایه‎گذاری کرد و پزشکانی نام آور به آنجا برد و تأسیسات ممتاز در آنجا نهاد. در روزگار او شیراز چنان آباد و پرجمعیت شد که جای لشکر نماند و او در نزدیکی شهر، محلّتی ساخت به نام «فنا خسروگرد» و لشکریان را در آن نشاند و شهر چنان آباد شد که 000‘20 دینار درآمد داشت (همو، همان، 114). کاخ باشکوه وی که مقدسی از آن با شگفتی یاد می‎کند 360 اتاق داشت که دیوارهای آن را با کاشی چینی آراسته بودند (1/668). نیز به جای شهر اردشیر خوره یا گور قدیم، شهر فیروزآباد را بنا کرد (مستوفی، نزهة، 118) و در کازرون سرایی برای سمساران ساخت که خود روزی 000‘10 درهم از آنجا سود برمی‎گرفت. سد عظیمی هم بر پایه‎هایی از ساروج بر روی رود کُر بنا کرد که به بندِ امیر یا بند عضدی (ابن‎بلخی، 151) معروف شد. در 2 سوی این سد، 10 دولاب قرار گرفت که زیر هر دولاب، آسیابی سوار شد. نیز کاریزهای شیراز، آب را به 300 دیه می‎رسانیدند (مقدسی، 2/661). در کرمان هم قصری و مناره‎ای برآورد و در میان اروندرود و کارون برای عبور کشتیها و وصول از دجله و فرات به کارون، آبراهه‎ای بنیاد کرد. یکی از برجسته‎ترین کارهای او، ظاهر ساختن مرقد امیرالمؤمنین علی(ع) و بنای آرامگاهی در آنجا بود؟ (ابن‎عماد، 3/78). پدر وی رکن‎الدوله هم به رغم پول دوستی، آثاری از خود بر جای نهاد که نمایانگر علاقه وی به آسایش حال رعیت بود. احداث نهر رکناباد در شیراز (مستوفی، نزهة، 115)، و مرمت پل ایذه در خوزستان ازجمله کارهای اوست.
وزارت: منصب وزارت که در روزگار نخستین خلفی عباسی در دولت اسلامی پدیدا شد، در آغاز مفهومی بسیط، در حد نظارت بر دیوان خراج و مشاوره و کتابت خلیفه داشت. اما به تدریج در دوره اول عباسی نیرو گرفت و با ظهور وزیران کاردان و پرآوازه‎ای که بر آن مسند نشستند (اگرچه همواره از صولت خلفا در بیم بودند) قدرت و هیبتی عظیم یافت. در اوایل سده 4ق/10م همراه با ضعف تدریجی خلیفگان و چیرگی امرا بر بغداد، کار واژپونه شد و خلفا گرفتار صولت وزیران شدند. اما این نیز چندان نماند و به نشیب انحطاط فرو افتاد و وزیران از دخل و تصرف وسیع در امور دولت باز ماندند و حتی پاره‎ای از امتیازات دیرین خود را از دست دادند. ازجمله از روزگار مقتدر عباسی، املاک وسیعی که در تیول وزیران بود و به گفته ابوعلی مسکویه (1/159) 000‘170 دینار درآمد داشت. بازپس گرفته شد و از آن پس برای آنان چون سایر رجال دیوانی، حقوقی ثابت برقرار گشت، چنانکه همان خلفه برای علی‎بن‎عیسی‎الجراح 000‘5 دینار حقوق در ماه تعیین کرد (صابی، وزراء، 306). با چیرگی آل بویه بر بغداد، منصب وزارتِ دستگاه خلافت برافتاد (مسعودی، التنبیه، 345) و وظایف آن به کاتبان و سپس به وزیران دولت آل بویه محلول گشت و اداره امور دربار خلافت را حاجبخلیفه عهده‎دار شد. با این حال، تا چندی نیز بر مشاور و مدیر دولت معزالدوله عنوان وزیر اطلاق نمی‎شد و حتی بعداً نیز که وزارت تثبیت گردید، کسانی که نسبت به خلافت و منصصب وزارت تعصّبی داشتند و عنوان وزارت امرا را نمی‎پسندیدند، به وزیران آل بویه عنوان کاتبان دیلمی و وزیران عباسی دادند (صابی، وزراء، 5). درحقیقت نیز برخی از نخستین وزیران این سلسله، بیشتر کار کتابت داشتند تا وزارت. حتی مسعودی نیز از مدیران دولت معزالدوله به عنوان «کاتب» یاد می‎کند (التنبیه، 346)؛ چنانکه ابوسعید اسرائیلی‎بن‎موسی نصرانی، کاتب عمادالذوله بود.
پدیده‎ای که در ساختار وزارت این روزگار جلب توجه می‎کند، آن است که برخی از فرمانروایان آل بویه 2 کس را به وزارت خود برمی‎گماردند. باتوجه به این معنی که عضدالدوله و جانشین او که بر عراق هم چیرگی داشتند، شیراز را تختگاه خود می‎دانستند و همان‎سان که اشارت شد، قاضی‎القضات در آنجا می‎نشست، وزیر دولت آنان نیز می‎بایست در شیراز مقام گزیند و وزیری دیگر هم در بغداد داشته باشند. ابوعلی مسکویه (2/412)، نصربن‎هارون مسیحی را وزیر عضدالدوله در شیراز و مطهربن‎عبدالله را وزیر او در بغداد می‎داند. وجود 2 وزیر، یکی مسیحی و دیگری مسلمان در دولت عضدالدوله، به سادگی می‎تواند نظریه جالب ماوردی در باب انتخاب 2 وزیر و شرایط آنها (صص 25-33) را در ذهن تداعی کند، ولی آشکار است که نظریات نوگرایانه وی محل اعتنا و اجرا نبوده است خاصه که در روزگار فخرالدوله، پس از صاحب‎بن‎عباد، وزارت به مزایده رفت و وی با رشوه سنگینی که از خریدار وزارت و وزیر مشاغل، ستاند، هر 2 را به وزارت برگمارد (متز، 1/115).
معزالدوله هم 2 وزیر داشت: ابوالفضل شیرازی و ابوالفرج‎بن‎فسانجس، بی‎آنکه بر هیچ یک عنوان وزیر اطلاق شود (ابوعلی مسکویه، 2/198). به هر حال وزیران از رواج لقب پرستی بر کنار نماندند و افزون بر عنوان وزیر، القاب جدید و بی‎سابقه دیگر مانند وزیر‎الوزراء هم به دنبال نام آنان رواج یافت. ابن‎بَقِیّه نخستین وزیری بود که 2 لقب یافت: الناصح، و نصیرالدوله (ابن‎خلکان، 5/120). نیز جلال‎الدوله در 416ق/1025م وزیر خود، ابن‎ماکولای دوم را عَلَم‎الدین، سعدالدوله، امین‎المله و شرف‎الملک لقب داد. اگرچه صابی به دلایل گوناگون و ازجمله مسأله القاب، به شدت از تنزل مقام وزیران در روزگار عضدالدوله و صمصام‎الدوله انتقاد می‎کند و می‎گوید در این روزگار، القاب بزرگ را به بی‎مایگان و القاب ناچیز را به بزرگان می‎دهند و وزیران را به کنیه می‎خوانند و احترام آنان را رعایت نمی‎کنند (وزراء، 169)، باز باید به یادداشت که رواح القاب رنگارنگِ وزیران بعدی، با نفوذ و قدرت آنان نسبت به عکس داشت.
وزارت در روزگار آل بویه دستخوش نشیب و فرازهای خاصی بود. برخی مانند ابن‎عمید و نیز ابن‎عباد که چون در مصاحبت ابن‎عمید می‎زیست، «صاحب» لقب یافت، در نهایت شوکت و اقتدار می‎زیستند. پاره‎ای چون ابومحمد مُهَلَّبی و ابن‎بَقِیّه و ابن‎سَهلان، از قتل و جرح و مُنله و مصادره اموال خود و خانواده و حواشی نیز برکنار نمی‎ماندند. این امر همان‎سان که از اوضاع و شرایط اجتماعی و نظام اقتصادی فرمانروا سرچشمه می‎گرفت، به خوی و مزاج فرمانروایان نیز ارتباط می‎داشت. مقایسه میان وزرای شاخه فارس و عراق و ری، این معنی را نشان می‎دهد. معزالدوله، وزیر ادیب و فاضل و محتشم (ثعالبی، 2/202) خود، ابومحمد مهلّبی را زیر ضربات تازیانه گرفت (ابوعلی مسکویه، 2/145) و پس از مرگش (352ق/963م) اموال وی و خانواده و آشنایان و حتی اموال چارواداران و ملّاحانی را که روزی به او خدمتی کرده بودند، مصادره کرد (همو، 2/197، 198). پسرش بختیار نیز ابن‎بقیه وزیر را که از آشپزی دارالمملکه به وزارت برنشانده بود (ابن‎خلکان، 5/118) به دستور عضدالدوله کور کرد و به نزد وی فرستاد تا لگدکوب پیلان کنند (همو، 5/119) و سپس بر دار بیاویزد. همین عضدالدوله، ابوالفتح‎بن‎عمید را که یک وقت واسطه میان وی و رکن‎الدوله شده بود و عضدالدوله درحقیقت دولت خویش و امیرالامرایی و ریاست عالیه بر برادرانش را مدیونِ او بود، به سبب گوشه چشمی که با بختیار داشت، کور و مثله کرد. در عوض ابوالفضل ابن‎عمید (د 359ق/970م)، ادیب و دانشمند و وزیر مشهور فخرالدوله، از شکوه و هیبتی عظیم برخوردار بودند. سلطان‎الدوله نیز دستور داد که بر در سرای ابومحمدبن‎سهلان ـ قبل از آنکه به قتلش رساند ـ در اوقات نماز طبل زنند (ابن‎جوزی، 7/301)، کاری که تا آن هنگام جز برای خلیفه و امیر آل بویه مرسوم نبود.
دانش و فرهنگ: درخشانترین دوره تمدن اسلامی سده‎های 4 و 5ق/10 و 11م است که باید آن را دوره باروری علوم و فنون در تمدن و فرهنگ اسلامی پس از دوره نقل و ترجمه و تفسیر علوم اوایل شمرد. آثار چشمگیر دانشمندان حوزه فرمانروایی آل بویه، در زمینه‎های گوناگون علمی، اگرچه برآمده از روند تاریخی و متکامل دانش پژوهی در قلمرو اسلام است، اما نمی‎توان از وابستگی بخشی از آن به برخی از فرمانروایان فرهیخته آل بویه چشم پوشید، چه بسیاری از این دانشمندان، ازجمله وزیران و ندیمان و قاضیان و نزدیکان آنان بودند. تألیف شفا اثر مشهورِ ابوعلی‎سینا، در همین روزگار و در دربار آخرین امیر از شاخه آل بویه ری آغاز شد (قفطی، 273) و یکی از آثار مهم پزشکی، کامل‎الصناعة مجوسی که دیرزمانی نزدِ همگان حجت بود، در کنف حمایت آل بویه ساخته آمد والاغانی، دائرةالمعارف گرانبهای ادب عرب اثر ابوالفرج اصفهانی، و الفهرست ابن‎ندیم، منبع معتبر کتاب شناسی 4 سده نخست اسلام، از نگاشته‎های همین عصر است. یکی از عوامل مهم پیشرفت علمی این سده را باید رواج کتاب و گسترش بازارِ ورّاقان یا کتابفروشان در سرزمینهای اسلامی دانست. پاره‎ای از این بازارها، مانند بازار ورّاقانِ بغداد، نزدیک دروازه بصره، گذشته از آنکه مرکز نشر کتاب بود، علمای هر فن را نیز در خود گرد می‎آورد و اینان در انجا به بحث و تبادل آراء می‎پرداختند. فرمانروایان آل بویه، پس از نخستین نسل، غالباً مردمانی بافرهنگ و دانش دوست بودند. عضدالدوله که در واقع پرورده ابوالفضل‎بن‎عمید، ادیب و دانشمند و وزیر نامور پدرش بود (ابن‎اثیر، 8/606). نزداساتید بزرگ روزگار درس خواند و همواره با افتخار از آنان یاد می‎کرد (قفطی، 236). شاید به پاس آن بود که برای دانشمندان هر فن، از فقیه تا ریاضیدان، حقوقی معین کرد و در خانه اش، جایی به گردهمایی آنان اختصاص داد (ابوعلی مسکویه، 2/408). وی کتابخانه بزرگی در شیراز بنا کرد. اینک درباره ساختمان و سرپرست و کتابدار و ناظر آنجا و حتی فهرست کتابها و نقشه‎های آن آگاهیهای وسیعی در دست است (مقدسی، 2/668، 669) که مایه شگفتی است. همو بیمارستانهای بزرگی در شیراز و بغداد «باخازنان و دربانان و وکلاء و ناظران، و داروها و نوشیدنیها و فرش و آلات» (ابن‎جوزی، 7/112) بنیاد کرد که «عضدی» نام گرفت. به ویژه، بیمارستان بغداد، با پزشکان و جراحان و داروسازان چیره دستی که خود برگزیده بود، از پژوهشگاههای معتبر معتبر پزشکی آن روزگار به شمار می‎امد. ثعالبی اشعاری هم به عضدالدوله نسبت داده است 02/195، 196). از نامه‎ای که وی به افتکین مولی معزالدوله و فاتح دمشق نوشته، برمی‎آید که در ادب عرب تبحّر داشته است (ابن‎خلکان، 4/53، 54). گفته‎اند که مجالست با شعرا را بر همنشینی با امرا ترجیح می‎داد (ثعالبی، 2/195، 196) و خود را غلام ابوعلی فارسی در نحو می‎دانست (ابن‎خلکان، 2/80)،. بالجمله «روز بازار اهل فضل و بلاغت، عهد او بود،‎گویی جهان به جمله علوم آبستن ماند تا به عهد او رسید» (ابن‎اسفندبار، 140). اما او هم از خشونت از حق دانشمندان برکنار نبود، چه ابواسحاق صابی، طبیب و منجم و ادیب و صاحب رسایل مشهور را که در استواری دولت عزالدوله پای فشرده بود (قفطی، 54)، پس از چیرگی بر بغداد گرفت و خواست لگدکوب پیلان کند. اما شفاعت کردند و او به زندانش افکند، تا در 371ق/981م او را رها ساخت و گفت کتابی در تاریخ دولت دیلمیان بنویسد و او کتاب‎التاجی را بر ساخت (ابن‎اثیر، 9/15؛ ابن‎خلکان، 1/52). نیز قاضی ابوعلی تنوخی را که در آغاز حمایت کرده بود (تنوخی، 1/مقدمه، 24) گرفتار کرد و از کارها معزول ساخت (ابن‎اثیر، 9/15). شرف‎الدوله هم دوستدار علم بود و دانشمندان را به گرد خویش جمع می‎کرد. همو به اری دانشمندانی چون ابواسحاق صابی و بیژن پسر رستم کوهی که در ساختن آلات رصد و علم نجوم چیره دس بود، رصد خانه‎ای در بغداد بنیاد کرد (قفطی، 54، 220). ثعالبی غیر از عضدالدوله، اشعاری از عزالدوله بختیار نقل کرده و ابوالحسین احمدبن‎عضدالدوله را ادیب آل بویه دانسته است (2/097-199). مجدالدوله آخرین امیر آل بویه از شاخه ری، بیشتر عمر را در کتابخانه گذراند. نزدیکان و وزیران دانشمند و ادیب آل بویه نیز در دانش دوستی شهره‎اند و کتابخانه‎ها و مجالس علمی و ادبی، یا آثار علمی انها در نوع خود کم نظیر است. در مجلس ابوالفضل‎بن‎عمید، ملقب به جاحظ دوم، شاعران بسیار گرد می‎آمدند و مناظرات ادبی رواج داشت. وی از غارت خانه خویش آن چنان دلگیر نشد که از گمان به تاراج رفتن کتابخانه عظیمی که طی سالها فراهم آورده بود (ابوعلی مسکویه، 2/224، 225). (ثعالبی، 3/189) لااقل از 23 شاعر عرب زبان نام می‎برد که در مجلس صاحب‎بن‎عباد حضور می‎یافتند و ازجمله ستایشگران او بودند. وی کتابخانه بسیار مشهور و عظیمی داشت که گفته‎اند شامل 400 بار شتر کتاب بود و فهرست آنها به 10 مجلد می‎رسید. مشهورترین کسی که در اوان جوانی به او پیوست، بدیع‎الزمان همدانی صاحب مقامات مشهور است (عوفی، 2/17). به احتمال قوی کتابخانه‎ای که محمود غزنوی پس از تسخیر ری، تصرف کرد و کتابهای کلامی آن بسوزانید (ابن‎اثیر، 9/372) همان کتابخانه صاحب‎بن‎عباد بوده است. در منزل ابن‎سعدان، وزیری صمصام‎الدوله نیز دانشمندان بزرگی چون ابن‎زرعه، ابوعلی مسکویه، ابوالوفاء بوزجانی و ابوحیان توحیدی گرد می‎امدند و به مباحثه علمی مشغول می‎شدند (ابوحیان، 1/108). ابونصر شاپوربن‎اردشیر وزیرِ بهاءالدوله نیز در محله شیعه‎نشین کَرخِ بغداد، دارالعلمی بنا کرد و کتابهای بسیار خرید و به آنجا منتقل ساخت. مؤیدالملک‎الرُّخَجی وزیرِ مشرِّف‎الدوله هم بیمارستانی در واسط بساخت و اموال بسیار وقف آن کرد (ابن‎اثیر، 9/329). ابوعلی‎سینا که یک چند وزارت شمس‎الدوله را به عهده داشت و بیشتر اشتهار شمس‎الدوله هم از این باب است، خود از بزرگترین دانشمندان ایرانی و صاحب آثار جاودانی در پزشکی و فلسفه است. ابوعلی سَوّار، یکی از کاتبان عضدالدوله نیز 2 کتابخانه در بصره و رامهرمز بنا کرد و موقوفاتی برای انها مقرر داشت. در کتابخانه رامهرمز همواره استادی، کلام معتزلی تدریس می‎کرد و حقوق مرتب می‎گرفت (مقدسی، 2/617). شریف رضی، ادیب بزرگ شیعی و نقیب علویان عراق، خانه‎ای جهت دانشجویانِ ملازم خود اختصاص داد و نام دارالعلم بر آن نهاد (شریف رضی، 1/3). پیداست که این کتابخانه‎ها و دارالعلمها و مراکز علمی، غیر از مساجد و جوامعی بود که در سراسر جهان اسلام، مراکز واقعی آموزش علوم اسلامی و ادبی به شمار می‎رفت. غیر از شریف رضی و برادرش شریف مرتضی علم‎الهدی بسیاری از آثار رانقدری از خود بر جای نهادند و گزاف نیست اگر گفته شود در همین روزگار فرصت فعالیت یافتند و معارف شیعی، به‎ویژه کلام، بیشتر در همین دوره مدرن شد.
تفاوت بسیاری که از نظر ادبی میان دربار آل که از نظر ادبی میان دربار آل بویه و سامانیان در خراسان بزرگ مشهود است، معلول توجه امرای سامانی به ادب پارسی و رواج آن در قلمرو آنهاست. با آنکه بیشتر دانشمندان و وزیران آل بویه ایرانی بودند، از نفوذ و رواج ادب پارسی در قلمرو آنان چندان خبری نیست؛ چنانکه برخی از فرمانروایان و نیز وزیران آن سلسله، به عربی می‎نوشتند و شعر می‎سرودند. با این حال، دربار آل بویه به‎ویژه در ری، یکسره از ادیبان و شاعران پارسی گوی تهی نبود. ابومحمد منصوربن‎علی‎منطقی رازی، استاد شعرِ دَری، از معاصران صاحب‎بن‎عباد بود و این وزیر به شعر او علاقه داشت و بدیع‎الزمان همدانی را به شعر او آزمود (عوفی، 2/17). ازجمله شاعران پارسی گوی این عصر در قلمرو آل بویه، باید از خسروی سرخسی ملقب به حکیم و ستایشگر صاحب‎بن‎عباد (همو، 2/18)، ابوعبدالله محمدبن‎عبدالله جنیدی (صفا، 1/441) و ابوزید محمدبن‎علی‎غضایری رازی، ستایشگر واپسین امراب آل بویه به شرح زیر یاد می‎شوند:
ادبیات (شعر، لغت، نحو، صنایع ادبی): ابوعلی محمدبن‎احمدبن‎محمدبن‎معقل نیشابوری میدانی (د 336ق/947م)؛ ابوالحسن محمدبن‎احمد مافروخی (د 348ق/959م)؛ ابوالفرج اصفهانی، صاحب‎الاغانی (د 356ق/967م)؛ ابوسعید حسن‎بن‎عبدالله‎بن‎مرزبان سیرافی، صاحب طبقات‎النجاة و شرح‎الکتاب سیبویه (د 368ق/978م)؛ ابوسهل صعلوکی نیشابوری (د 369ق/979م)؛ ابوعلی حسن‎بن‎احمد فارسی (د 377ق/987م) صاحب‎الایضاح والتکمله در نحو که به نام عضدالدوله نگاشت؛ ابوالحسن علی‎بن‎عیسی رمّانی (د 380ق/990م)، صاحب‎الجامع‎فی‎علم‎القران و شرح‎الکتاب سیبویه: ابوالحسین احمدبن‎فارِسِ رازی، صاحب‎المجمل (د 395ق/1005م) و ابوالفضل احمدبن‎حسن همدانی معروف به بدیع‎الزمان (د 398ق/1008م) صاحب مقامات و رسایل مشهور.
قرآن و حدیث: ابواحمد محمدبن‎احمدالعسال اصفهانی (د 349ق/960م)؛ ابواحمد محمدبن‎حسین‎بن‎الغطریف جرجانی (د 376ق/986م)؛ ابوالحسن علی‎بن‎عمر دارقُطنی (د 386ق/996م)، صاحب کتابهای‎السنن، علل‎الحدیث، القراءات؛ ابونصر اسماعیل‎بن‎حماد جوهری (د 393ق/1003م) صاحب کتاب‎الصحاح و ابوعبدالله محمدبن‎عبدالله حاکم نیشابوری (د 405ق/1014م) صاحب‎المستدرک، الصحیح، و تاریخ نیشابور.
فقه و اصول و تفسیر: ابوالحسن عبدالله‎بن‎حسین‎بن‎لال کَرخی فقیه (د 340ق/951م)؛ امام ابوبکر احمدبن‎ابراهیم‎بن‎اسماعیل جرجانی (د 371ق/981م)؛ احمدبن‎حسین‎بن‎علی‎ابوحامد مروزی معروف به ابن‎الطبری (د 376ق/986م) و امام ابوحامد احمدبن‎محمدبن‎احمد اسفراینی (د 406ق/1015م).
تاریخ و جغرافی: علی‎بن‎حسین‎بن‎علی‎مسعودی (د 345ق/956م)، صاحب مروج‎الذهب؛ ابواسحاق ابراهیم‎بن‎محمد فارسی اصطخری (د 346ق/957م)، صاحب مسالک‎الممالک؛ حسن‎بن‎محمدبن‎حسن قمی، صاحب تاریخ قم و ابوسعد منصوربن‎حسین ابی (د 421ق/1030م) وزیر مجدالدوله، صاحب کتابهای تاریخ‎الری، و نثرالدرر.
کلام و فلسفه و منطق: قاضی عبدالجباربن‎احمد معتزلی (د 415ق/1024م)، صاحب کتاب تنزیه‎القرآن عن‎المطاعن؛ ابوسلیمان محمدبن‎طاهربن‎بهرام منطقی سجستانی (د پس 391ق/1001م)، صاحب كلام في‎المنطق و تعاليق حكيمة؛ ابوعبدالله محمدبن‎عمران بغدادی مرزبانی (د 384ق/994م)، صاحب اخبار‎المعتزلة؛ ابوعلی احمدبن‎محمدبن‎یعقوب مسکویه (د 421ق/1030م)، صاحب تجارب‎الامم و تهذیب‎الاخلاق، ابوعلی حسین‎بن‎سینا (د 428ق/1037م)، صاحب شفا، قانون، اشارات و بیش از 200 کتاب و رساله دیگر؛ ابوالقاسم علی‎بن‎حسین مشهور به سید (شریف) مرتضی و ملقب به علم‎الهدی (د 436ق/1044م)، صاحب کتابهای امالی، الشافی و دیوان شعر و ابومحمد حسن‎بن‎موسی نوبختی.
تصوف: ابوعبدالله محمدبن‎خفیف شیرازی (د 371ق/981م)؛ ابواسحاق ابراهیم‎بن‎شیبان قِرْمَسینی (د 337ق/948م).
پزشکی و ریاضی و نجوم: ابوالحسن سنان‎بن‎ثابت (د 331ق/942م)، ابوالحسن احمدبن‎محمد طبیب طبری (د 366ق/976م) صاحب کتاب المعالجات‎البقراطیة؛ علی‎بن‎عباس مجوسی اهوازی (د 384ق/994م) صاحب دائرةالمعارف بزرگ پزشکی عصر، موسوم به کامل‎الصناعة یا الکتاب‎الملکی؛ ابوالوفاء محمدبن‎محمد یحیی‎بن‎اسماعیل‎بن‎عباس بوزجانی (د 388ق/998م) صاحب رسالاتی در هندسه و حساب و نجوم که بیشتر آن از میان رفته است؛ ابوالخیر جرایحی، رئیس جرّاحان بیمارستان عضدی بغداد؛ ابواسحق ابراهیم‎بن‎بکوس (بکس) اعشاری، صاحب کُنّاش کبیر و قراباذین؛ ابوالحسین عبدالرحمن‎بن‎عمر منجم و بیژن پسر رستم کوهی.

مآخذ: آقابزرگ، طبقات اعلام‎الشیعة (القرن‎الرابع)، بیروت، دارالکتب‎العربی، 1390ق، فهرست؛ ابن‎ابی‎الحدید، ابوحامدبن‎هیةالله، شرح نهج‎البلاغة، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، داراحیاءالکتب‎العربیة، 1960م؛ ابن‎اثیر، عزالدین، الکامل بیروت، دارصادر 1399ق؛ ابن‎اسفندیار، محمدبن‎حسن، تاریخ طبرستان، به کوشش عباس اقبال، تهران، کلاله خاور، 1320ش؛ ابن‎باویه، محمدبن‎علی، عیون اخبارالرضا، تهران، علمیه اسلامیه؛ ابن‎بلخی، فارسنامه، به کوشش گای لسترنج و رینولد نیکلسون، لیدن، 1339ق؛ ابن‎تغری بردی، یوسف، النجوم‎الزاهرة، مصر، وزارةالتفافة و‎الارشاد‎القومی؛ ابن‎جوزی، عبدالرحمن، المنتظم، حیدرآباد دکن، دائرةالمعارف‎العثمانیة، 1358ق؛ ابن‎حوقل، ابوالقاسم محمد، صورةالارض، بیروت، دارمکتبةالحیاة؛ ابن‎خلکان، احمدبن‎محمد، وفیات‎الاعیان، به کوشش احسان عباس، بیروت، دارصادر، 1398ق؛ ابن‎طقطقی، محمدبن‎علی، تاریخ فخری، ترجمه محمدوحید گلپایگانی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360ش؛ ابن‎عماد، عبدالحی، شذرات‎الذهب، قاهره، مکتبةالقدسی، 1350ق؛ ابوحیان توحیدی، الامتاع والمؤانسه، به کوشش احمد امین و احمدالزین، قاهره، لجنةالتألیف والترجمة والنشر، 1939م؛ ابوعلی مسکویه، احمدبن‎محمد، تجارب‎الامم، به کوشش آمدروز، 1332ق، طبع افست؛ اطلس تاریخی ایران، دانشگاه تهران، 1350ش؛ اقبال، عباس و حسن پیرنیا، تاریخ ایران، تهران، خیام، 1362ش؛ بناکتی، داوودبن‎تاج‎الدین، تاریخ، به کوشش ر.ن. فرای، ترجمه حسن انوشه، تهران، امیرکبیر، 1363ش؛ بیرونی، ابوریحان، تحقیق ماللهند، حیدرآباد دکن، دائرةالمعارف‎العثمانیة، 1377ق/1958م؛ بیهقی، علی‎بن‎زید، تاریخ بیهق، به کوشش احمد بهمنیار، تهران، 1317ش؛ تنوخی، ابوعلی محسن، نشوارالمحاضرة، به کوشش عبودشالجی، بیروت، دارصادر، 1971م، مقدمه؛ ثعالبی، ابومنصور، یتیمةالدهر، 1352ق و بیروت، دارالکتاب‎العربی، 3/181، 10/355، 11/398؛ ذهبی، شمس‎الدین محمد، العبر، به کوشش ابوهاجر محمد، بیروت، دارالکتب، العربیة، 1405ق؛ روذراوری، ابوشجاع محمد، ذیل تجارب‎الامم، به کوشش هـ ف آمد روز، قاهره، 1334ق؛ شریف رضی، ابوالحسن محد، دیوان، بیروت، مؤسسه اعلمی، صابی، هلال‎بن‎محسن، الوزراء، به کوشش عبدالستار احمد فراج، داراحیاء‎الکتب‎العربیة، 1959م؛ همو، رسوم دارالخلافه، ترجمه محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1346ش؛ همو، تاریخ، به کوشش هـ ف آمدروز و ش برجلیوث، قاهره، 1337ق/1919م، ج 8 (همراه ذیل کتاب تجارب‎الامم)؛ صاحبی نخجوانی، هندوشاه‎بن‎سنجر، تجارب‎السلف، به کوشش عباس اقبال، تهران، طهوری، 1357ش؛ صفا، ذبیح‎الله، تاریخ ادبیات در ایران، تهران، ابن‎سینا، 1338ش؛ صولی، محمدبن‎یحیی، اخبار‎الراضی، به کوشش ج. هیورث دن، قاهره، مطیعةالصاوی؛ عتبی، ابونصر محمد، تاریخ یمینی، ترجمه ناصح‎بن‎ظفر جرفادقانی، به کوشش جعفر شعار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1357ش؛ عوفی، محمد، لباب‎الالباب، به کوشش ادوارد براون، لیدن، 1906م؛ قزوینی رازی، عبدالجلیل، النقض، به کوشش جلال‎الدین محدّث ارموی، تهران، 1371ق؛ قفطی، ابوالحسن علی، اِخبارالعلماء، بیروت، دارالآثار؛ قمی، حسن‎بن‎محمد، تاریخ قم، ترجمه حسن‎بن‎علی‎بن‎حسن عبدالملک‎قمی، به کوشش جلال‎الدین تهرانی، تهران، توس، 1361ش؛ گردیزی، عبدالحی‎بن‎ضحّاک، تاریخ، به کوشش عبدالحی حبیبی، تهران، دنیای کتاب، 1363ش؛ ماوردی، علی‎بن‎محمد، الاحکام‎السلطنیة، بیروت، دارالکتب‎العربیة، 1405ق؛ متز، آدام، تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری، ترجمه علیرضا ذکاوتی قراگزلو، تهران، امیرکبیر، 1362ش؛ مجمل‎التواریخ والقصص، به کوشش محمدتقی بهار، تهران، کلاله خاور، 1318ش؛ مستوفی، حمدالله، نزهةالقلوب، به کوشش گای لسترنج، لیدن، 1331ق؛ همو، تاریخ گزیده، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، امیرکبیر، 1362ش؛ مسعودی، علی‎بن‎حسین، مروج‎الذهب، به کوشش باربیه دومنار، پاریس، 1877م؛ همو، التنبیه والاشراف، بیروت؛ مقدسی، محمدبن‎احمد، احسن‎التقاسیم، ترجمه علینقی منزوی، تهران، شرکت مؤلفان و مترجمان، 1361ش؛ مقریزی، تقی‎الدین احمد، السلوک، قاهره، لجنةتألیف والترجمةوالنشر، 1942م؛ مینورسکی، ولادیمر، «فرمانروایی و قلمرو دیلمیان». بررسیهای تاریخی، س 1، شمـ 4، دی 1353ش، صص 656، 665، 663؛ نظام‎الملک‎طوسی، حسن‎بن‎علی، ساستنامه، به کوشش جعف شعار، تهران، جیبی، 1358ش؛ همدانی، محمدبن‎عبدالملک، تکلمة تاریخ‎الطبری، به کوشش آلبرت یوسف کنعان، بیروت، المطبعةالکاتولیکیة، 1961م؛ یاقوت حموی، ابوعبدالله، معجم‎البلدان. به کوشش فردیناندووِستنفلد، لایپزیک، 1866-1870.
صادق سجادی