یکی از اساتید فلسفه در قاهره گفت: «شیعیان معتقد به تقیّه هستند.» [یعنی که مکر می کنند و در رفتارشان صداقت ندارند.] گفتم: «خدا لعنت کند آنکس را که شیعیان را به تقیّه محتاج نمود. موسای کلیم از مصر مخفیانه فرار کرد و گفت: خدایا! مرا از دست قوم ستمگر نجات ده؛ و پیغمبر خدا (ص) فرمود: بئس القوم قوم یعیش المؤمن بینهم بالتقیّه. یعنی (چه بدند یا) ننگ بر آن ملتی که مؤمن باید در اجتماع آنان از روی تقیّه انجام وظیفه کند. شما داد آزادی رأی و عقیده می دهید، اما هنگامی که مظلومی را دیدید که از ترس حکومتهای استبدادی از حقش سخن نمی گوید، مورد اعتراض قرارش می دهید که تقیّه کرده است ولی از جنایت ستمگران تغافل می کنید.»

 *******

تنها دو نفر از حکومت منصور [دوانیقی] جان بدر بردند:

یکی از آن دو «عیسی بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب» بود که برای حفظ جان خود از ترس مهدی عباسی [هم] فرار کرد.

ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین می نویسد: «عیسی از جهت دین و علم و تقوی و ورع سرآمد اولاد علی علیه السلام، و از جهت فقر بیچاره تر از همه، و از جهت بصیرت در کارهای عمومی و دین خود داناتر از همه، و از جهت روایت حدیث و جستجوکردن آن بر کوچک و بزرگ بنی هاشم مقدّم بود.»

عیسی از ظلم مهدی عباسی (فرزند منصور دوانیقی) فرار کرد و در منزل علی بن صالح که یکی از شیعیان بود، مخفی گردید، و خود را ناگزیر از کارکردن دید؛ که زحمتی برای کسی نداشته باشد. روش اهل کوفه این بود که آب فرات را برای تهیۀ خوراک و استفاده در منازل با شتر یا چهارپایی دیگر به شهر می آوردند. عیسی با شترداری قرارداد کرد که با یک شتر از شتران او آب کشی کند و کرایۀ شتر او را بپردازد و آنچه را باقی بماند، به مصرف مایحتاج خود برساند. عیسی تا مدتی طولانی به این کار مشغول بود و کسی او را نمی شناخت. یکی از دختران فقیر کوفه را به زنی گرفت و آن زن و خانوادۀ او عیسی را نمی شناختند.

عیسی برادری داشت به نام حسین و آن برادر فرزندی داشت به نام یحیی. روزی یحیی به پدرش گفت: من مایلم عموی خود را ببینم، زیرا برای من شایسته نیست که عمویم را ندیده باشم.

حسین گفت: این عمل برای عمویت مشکل است و می ترسم اگر به دیدار او بروی، ناچار شود منزلش را تغییر دهد و به زحمت بیافتد.

یحیی اصرار کرد تا پدر راضی شد و گفت: به کوفه برو و از خانه های «بنی حی» سؤال کن، آنجا کوچه ای است به این نام و خانه ای است به این نشانی. نزدیک آن منزل بنشین! غروب مرد بلندقامت و پیری که اثر سجده بر پیشانی او نمایان است، و لباس پشمی دارد، و آب بر روی شتر بار کرده و با هر قدمی که برمی دارد، ذکر خدا می گوید و اشکش جاری است، می آید. بایست و سلام کن و دست در گردن او درآور. عیسی ابتدا از تو می ترسد. فوراً خود را معرفی کن! این شخص عموی توست و احوال خود را بیان می کند و از احوال ما سؤال می نماید. آن جا زیاد منشین! با او وداع کن و بازگرد؛ زیرا ممکن است بار دیگر نتوانی او را زیارت کنی. هر دستوری به تو داد، عمل کن؛ زیرا اگر دو مرتبه به زیارتش بروی، از تو می ترسد و مکان خود را عوض می کند و از این راه زحمتی متوجه او می گردد.

یحیی می گوید: به کوفه رفتم و دستور پدرم را عمل نمودم. هنگامی که دست در آغوش عمویم بردم، مانند وحشیان که از انسان می گریزند، از من ترسید. عرض کردم: من یحیی فرزند برادر تو هستم. مرا به بغل گرفت و گریه کرد و شترش را خواباند و با من کنار راه نشسته، مشغول صحبت شد و یک به یک احوال همه را پرسید. از زن و مرد جویا شد و از احوال بچه ها یک یک سؤال نمود و من شرح می دادم و عمویم گریه می کرد. سپس فرمود: ای نوردیده! من با این شتر آب می آورم، کرایۀ آن را می دهم و مابقی را برای خرج خود مصرف می کنم. هر گاه نتوانم آب کشی کنم، به بیابان می روم و از سبزی هایی که مردم دور ریخته اند، ارتزاق می کنم.

ای فرزند برادر! زنی گرفته ام که مرا نمی شناسد. خدا دختری به من داد و آن دختر مقام مرا نمی دانست. مادرش به من گفت: دخترت را به پسر فلان سقا بده که از همسایگان ماست و او برای ما مناسب تر است و دخترمان را خواستگاری کرده. مادر اصرار کرد که پاسخ بدهم. من نمی توانستم به آن زن بگویم دخترت از اولاد رسول خدا صلوات الله علیه و آله است تا آن که از خدا چاره خواستم. خدا مرگش را رساند. آن قدر که از مرگ او بر من سخت گذشت، از مطلب دیگری برایم سخت نگذشت؛ زیرا از دنیا رفت و نمی دانست که با پیغمبر خدا چه نسبتی دارد.

یحیی می گوید: عمویم مرا قسم داد که بازگردم و دیگر به زیارت او نروم. پس با او وداع کردم و بازگشتم.

این روش حکومتهای استبدادی و نامشروع است: دانشمندان و نیکان و صالحان و صاحبان خرد و اندیشه یا باید بمیرند و یا به انواع بلاها و مصیبت ها و گرفتاریها مبتلا باشند، در مقابل سفلگان و دونان و فرومایگان در ناز و نعمت غرقه شوند و هر حمایتی شامل حالشان باشد.

پس آن کس که گفته است: «انسانها عوض نشده اند و تنها ابزار و وسایل عوض شده» اشتباه نکرده و راست گفته است.

*******

منصور به اعتراف خودش بیش از هزار نفر از اولاد علی علیه السلام را کشت و تعداد واقعی کشتگان شیعه به دست او به حساب درنیامده و شمارش نشده است. منصور در تقنّن در ظلم و اختراع انواع شکنجه ها و کشتن ها مهارت داشت... او برای تشفی کینۀ خود عذابهایی را اختراع کرد [که شاید پیش از آن در اسلام سابقه نداشته اند]: با تازیانه بر چشم ها می زد تا کور شوند، خانه ها را بر سر صاحبانشان خراب می کرد، آنان را در میان دیوار می گذاشت، یا طالبیان و شیعیان را در میان کثافات مسموم ومقتول می ساخت، و ... .

نتیجه:

بحث از تاریخ سلاطین مسلمان ما را به این مطلب می رساند که: اگر منصور و اسلاف اموی و اخلاف ستمکارش نبودند، حکومت اسلام شرق و غرب عالم را مسخّر می کرد، و جهانیان بدون دعوت اسلام را می پذیرفتند و غیرمسلمانی روی زمین پیدا نمی شد.

 

از کتاب: «شیعه و زمامداران خودسر» اثر: محمّدجواد مغنیه، صفحات 175 تا 178.