اخوان المسلمین از دایره المعارف بزرگ اسلامی

اِخْوان‌ُ الْمُسْلِمين‌ الاخوان‌ المسلمون‌، سازمانى‌ اسلامى‌ و سياسى‌ كه‌ از اواسط سدة 4ق‌/0م‌ در مصر و سپس‌ در ديگر كشورهاي‌ عربى‌ و اسلامى‌ به‌ فعاليت‌ پرداخته‌ است‌.
اخوان‌ المسلمين‌ در ذيقعدة 347 به‌ دست‌ حسن‌ البنّا 324- 368ق‌/906- 949م‌ در اسماعيلية مصر پايه‌گذاري‌ شد و كار خود را در اتاقى‌ كوچك‌ - كه‌ مدرسة التهذيب‌ ناميده‌ شد - با تعليم‌ قرآن‌، تجويد، حديث‌، تفسير و ديگر علوم‌ اسلامى‌ شروع‌ كرد بنا، مذكرات‌...، 2-3. در 350ق‌/931م‌ رساله‌اي‌ حاوي‌ اهداف‌ اين‌ جمعيت‌ به‌ وسيلة بنا - كه‌ مرشد عام‌ لقب‌ يافته‌ بود - انتشار يافت‌ بيومى‌، 1، 6. در 351ق‌ تشكيلات‌ و رهبري‌ اخوان‌ به‌ قاهره‌ منتقل‌ شد بنا، همان‌، 03. پس‌ از تشكيل‌ كنگرة سوم‌ در اوايل‌ سال‌ 354ق‌ گروه‌ سياسى‌ - نظامى‌ «الجواله‌» تأسيس‌ شد بيومى‌،6 - 7 و تحت‌ رهبري‌ عالى‌ ستاد فرماندهى‌ نفره‌ قرار گرفت‌ سعيد، 0. در 355ق‌/936م‌ به‌ مناسبت‌ آغاز سلطنت‌ ملك‌ فاروق‌، چهارمين‌ كنگرة اخوان‌ برگذار شد و اين‌ سازمان‌ پادشاه‌ جديد را تأييد كرد بيومى‌، 8، 08. اما مهم‌ترين‌ و پنجمين‌ كنگرة اخوان‌ در 357ق‌/938م‌ به‌ مناسبت‌ دهمين‌ سال‌ تأسيس‌ اخوان‌ المسلمين‌ برگذار شد. اين‌ كنگره‌ از جهاتى‌ نقطة عطفى‌ در تاريخ‌ اين‌ جمعيت‌ به‌ شمار مى‌رود، زيرا برنامه‌ها و اهدافى‌ كه‌ به‌ وسيلة بنا در اين‌ كنگره‌ اعلام‌ شد و نيز تصميماتى‌ كه‌ اتخاذ گرديد، در واقع‌ اين‌ جمعيت‌ را وارد دورة نوينى‌ كرد. به‌ ويژه‌ از آن‌ روي‌ كه‌ مقارن‌ با آن‌، جنگ‌ جهانى‌ دوم‌ آغاز شد و اين‌ جمعيت‌ نمى‌توانست‌ نسبت‌ به‌ اوضاع‌ سياسى‌ و وقايع‌ نظامى‌ بى‌اعتنا بماند نك: بنا، مجموعة...، 60-26. شايد بتوان‌ هدف‌ كلى‌ اخوان‌ را پس‌ از كنگرة پنجم‌ در آزادي‌ وطن‌ اسلامى‌ از سلطة بيگانه‌ و تشكيل‌ دولت‌ آزاد اسلامى‌ در آن‌ خلاصه‌ كرد بيومى‌، 1. احتمالاً عامل‌ در مواضع‌ سياسيى‌ كه‌ اخوان‌ المسلمين‌ در اين‌ زمان‌ اتخاذ كرد، مؤثر بود: . حاد شدن‌ مسألة فلسطين‌ عنايت‌، 53؛ . قرارداد 936م‌ ميان‌ انگلستان‌ و دولت‌ مصر كه‌ اخوان‌ با آن‌ به‌ مخالفت‌ برخاست‌ همو، 21؛ . شروع‌ جنگ‌ جهانى‌ دوم‌ كه‌ آثار سياسى‌ و اجتماعى‌ خاصى‌ در مصر بر جاي‌ نهاد.
بدين‌گونه‌، مى‌توان‌ سالهاي‌ 928 تا 938م‌ را دورة تأسيس‌ و استقرار اخوان‌ المسلمين‌ به‌ شمار آورد، اما از 938 تا 948م‌، اين‌ جمعيت‌ به‌سرعت‌گسترش‌يافت‌ و به‌صورت‌حزب‌نيرومند دينى‌ - سياسى‌ در مصر خودنمايى‌ كرد و در مبارزات‌ سياسى‌ و تحولات‌ اجتماعى‌ آن‌ كشور نقش‌ مهمى‌ يافت‌. در 360ق‌/941م‌ كنگرة ششم‌ در قاهره‌ برگذار شد و طى‌ آن‌ اخوان‌ المسلمين‌ تصميم‌ به‌ شركت‌ در انتخابات‌ مجلس‌ مصر گرفت‌ همو، 18؛ متولى‌، 8. پس‌ از جنگ‌ و حادتر شدن‌ مسألة فلسطين‌ و چيرگى‌ صهيونيستها بر آن‌ سرزمين‌، اخوان‌ المسلمين‌ از نظر سياسى‌، مالى‌ و نظامى‌ به‌ ياري‌ فلسطينيان‌ شتافت‌ و بسياري‌ از اعضاي‌ آن‌ در نبرد فلسطين‌ شركت‌ كردند سمان‌، 8 - 9. حضور اخوان‌ در اين‌ ماجرا از يك‌ سو بر محبوبيت‌ آن‌ در جهان‌ اسلام‌ افزود و از سوي‌ ديگر دربار مصر و دولت‌ بريتانيا را به‌ شدت‌ نگران‌ كرد. به‌ خصوص‌ مسلح‌ شدن‌ و آمادگى‌ نظامى‌ اخوان‌ بر اين‌ نگرانى‌ مى‌افزود. از اين‌ رو، به‌ فرمان‌ ملك‌ فاروق‌ دولت‌ نقراشى‌ پاشا فرمان‌ انحلال‌ اين‌ جمعيت‌ را در صفر 368/ دسامبر 948 صادر كرد. بسياري‌ از اعضاي‌ آن‌ بازداشت‌ شدند و اموال‌ جمعيت‌ مصادره‌ شد. پس‌ از آن‌ تبليغات‌ گسترده‌اي‌ بر ضد آنان‌ از هر سو آغاز شد شاموق‌، ؛ بيومى‌، 16-23، 28-30؛ در مورد فعاليت‌ اخوان‌ در اين‌ دوره‌، نيز نك: بنا، مذكرات‌، جم.
اندكى‌ پس‌ از انحلال‌، در 8 دسامبر 948، نقراشى‌ نخست‌ وزير به‌ دست‌ يكى‌ از اعضاي‌ اخوان‌ المسلمين‌ كشته‌ شد بيومى‌، 23 و چندي‌ بعد نيز در برابر، حسن‌ البنا به‌ قتل‌ رسيد ناتينگ‌، 3.
ضربة سهمگين‌ انحلال‌ و به‌ ويژه‌ فقدان‌ ناگهانى‌ حسن‌ البنا، فعاليت‌ اخوان‌ را دچار ركود كرد، اما رهبران‌ آن‌ به‌ زودي‌ تجديد سازمان‌ كردند و به‌ فعاليت‌ پنهانى‌ ادامه‌ دادند. پس‌ از كشمكش‌ رهبران‌ اخوان‌ در درون‌ سازمان‌ براي‌ به‌ دست‌ آوردن‌ رهبري‌ِ عالى‌، احتمالاً پس‌ از جمادي‌ الاول‌ 369/فورية 950 به‌ طور پنهانى‌، حسن‌ اسماعيل‌ هضيبى‌ به‌ عنوان‌ مرشد عام‌ اخوان‌ المسلمين‌ و جانشين‌ بنا برگزيده‌ شد حسينى‌، 02-04. پس‌ از برگذاري‌ انتخابات‌ مصر در 949م‌ و پيروزي‌ حزب‌ وفد با حمايت‌ پنهانى‌ اخوان‌ المسلمين‌، نحاس‌ پاشا در 369ق‌/950م‌ به‌ نخست‌ وزيري‌ رسيد و به‌ تدريج‌ از فشار حكومت‌ بر اخوان‌ كاسته‌ شد همو، 5-6. اعضاي‌ جمعيت‌ در دوران‌ فعاليت‌ پنهان‌ خود در مصر، آزادانه‌ در خارج‌ از مصر به‌ ويژه‌ در سوريه‌ فعاليت‌ مى‌كردند و سازمان‌ خود را توسعه‌ مى‌دادند همانجا.
در رجب‌ 369/آوريل‌ 951 فعاليت‌ سياسى‌ احزاب‌ در مصر آزاد شد همو، 6-7؛ بشري‌، 87 و به‌ دنبال‌ آن‌ فعاليت‌ اخوان‌ و مرشد عام‌ علنى‌ گشت‌ و بعضى‌ از ساختمانها و اموال‌ و چاپخانه‌هاي‌ اخوان‌ بازپس‌ داده‌ شد حسينى‌، 6. در ذيقعدة 371 «افسران‌ آزاد» طى‌ كودتايى‌ رژيم‌ پادشاهى‌ را ساقط كردند و خود قدرت‌ را به‌ دست‌ گرفتند. رژيم‌ جديد با آنكه‌ همة احزاب‌ را غيرقانونى‌ خواند، به‌ اخوان‌ اجازة فعاليت‌ داد كوپل‌، 7. اما اين‌ تفاهم‌ و همكاري‌ ديري‌ نپاييد و به‌ سردي‌ و سپس‌ به‌ تيرگى‌ و سرانجام‌ به‌ خصومت‌ گراييد و پس‌ از سوء قصد به‌ جمال‌ عبدالناصر - كه‌ ظاهراً به‌ وسيلة يكى‌ از اعضاي‌ اخوان‌ صورت‌ گرفت‌ - در ربيع‌الاول‌ 374/ اكتبر 954 بار ديگر تشكيلات‌ اخوان‌ غيرقانونى‌ و منحل‌ اعلام‌ شد و عده‌اي‌ از رهبران‌ طراز اول‌ - از جمله‌ هضيبى‌ - و شمار بسياري‌ از اعضاي‌ آن‌ بازداشت‌ شدند. در زمستان‌ 955م‌ تن‌ از رهبران‌ اخوان‌ اعدام‌ شدند و عده‌اي‌ به‌ زندانهاي‌ سنگين‌ محكوم‌ گشتند حسينى‌، 43؛ متولى‌، 0 -2؛ ماردينى‌، 36.
اين‌ واقعه‌ هر چند كه‌ فعاليت‌ آشكار اخوان‌ را در داخل‌ مصر دچار وقفه‌ كرد، اما با سازماندهى‌ مجدد در داخل‌ و گسترش‌ آن‌ در خارج‌ شاخه‌هاي‌ مختلف‌ اخوان‌ در همه‌ جا به‌ فعاليت‌ خود ادامه‌ داد و كارهاي‌ فرهنگى‌ و تبليغاتى‌ به‌ نفع‌ اخوان‌ از طريق‌ سخنرانيها و نگارش‌ مقالات‌ و تأليف‌ كتابها، حتى‌ در داخل‌ زندان‌، استمرار يافت‌. به‌ ويژه‌ دراين‌ دوران‌، سيد قطب‌ د 386ق‌ نويسندة نامدار و سرسخت‌ اخوان‌ آثار مهم‌ و مؤثري‌ پديد آورد. اخوان‌ در خارج‌ از مصر به‌ تبليغات‌ وسيعى‌ بر ضد جمال‌ عبدالناصر، رئيس‌ جمهور مصر و تبيين‌ مواضع‌ و افكار خود پرداختند. كنگرة بزرگى‌ در دمشق‌ مركب‌ از نمايندگان‌ اين‌ جمعيت‌ در شام‌، عراق‌، اردن‌ و سودان‌ برپا شد و اخوان‌ ادعا كردند كه‌ انگيزة انحلال‌ اين‌ جمعيت‌ آن‌ بوده‌ است‌ كه‌ قضية فلسطين‌ به‌ نفع‌ اسرائيل‌ حل‌ شود و مصر براي‌ هميشه‌ به‌ آمريكا و انگليس‌ وابسته‌ گردد. در اين‌ كنگره‌ همچنين‌ از جمال‌ عبدالناصر به‌ شدت‌ انتقاد شد حسينى‌، 39. در 957م‌ زينب‌ غزالى‌، از رهبران‌ نامدار اخوان‌، در سفر حج‌ با تشويق‌ و موافقت‌ رهبران‌ عربستان‌ سعودي‌، با چند تن‌ از تبعيديهاي‌ اخوان‌ ديدار كرد و قرار بر آن‌ شد كه‌ تلاشهاي‌ خود را هماهنگ‌ و مشترك‌ سازند. سازماندهى‌ مجدد تا اوايل‌ سال‌ 959م‌ به‌ طول‌ انجاميد، اما در 962م‌ اين‌ جمعيت‌ شكل‌ نهايى‌ راديكاليسم‌ خشونت‌ آميز خود را به‌ دست‌ آورد كوپل‌، 0-2.
استمرار انحلال‌، سركوب‌ مداوم‌ اخوان‌ المسلمين‌ در داخل‌ و خارج‌ از زندان‌ همو، 9 و حمايت‌ مخالفان‌ دولت‌ مصر از ايشان‌ از جمله‌ عوامل‌ گرايش‌ بيشتر اعضاي‌ اين‌ جمعيت‌ به‌ ويژه‌ جوانان‌ به‌ مخالفت‌ شديدتر با جمال‌ عبدالناصر بود. سيد قطب‌ كتاب‌ مهم‌ معالم‌ فى‌ الطريق‌ را در 382ق‌/962م‌ در زندان‌ نوشت‌. او در اين‌ كتاب‌ و نيز برخى‌ از آثار خود مانند جاهلية القرن‌ العشرين‌، آشكارا جوامع‌ امروزي‌ را به‌ مفهوم‌ قرآنى‌ جوامع‌ جاهلى‌ دانسته‌، و تلويحاً دولتهاي‌ «كشورهاي‌ اسلامى‌» و از جمله‌ مصر را ضد اسلامى‌ خوانده‌ است‌. فتواي‌ سياسى‌ او نيز روشن‌ بود: بايد با قدرت‌ در برابر اين‌ جاهليت‌ ايستاد و نظام‌ اسلامى‌ را بنياد نهاد، به‌ زودي‌ اين‌ كتاب‌، به‌ مرام‌نامة جوانان‌ پرشور و اسلام‌ گراي‌ اخوان‌ در داخل‌ و خارج‌ از زندان‌ تبديل‌ شد همو، 3- 5. هر چند جناح‌ ميانه‌رو اخوان‌ با تفكر خشونت‌ آميز و اقدام‌ مسلحانه‌ موافق‌ نبود، اما بسياري‌ از اعضاي‌ اخوان‌ با الهام‌ از انديشه‌هاي‌ قطب‌ به‌ سازماندهى‌ مسلحانه‌ و تدارك‌ قيام‌ دست‌ زدند. حتى‌ هضيبى‌ به‌ رغم‌ محافظه‌ كاريش‌، با اين‌ روش‌ موافقت‌ كرد و اين‌ اختلاف‌ باعث‌ انشعاب‌ در جمعيت‌ اخوان‌ المسلمين‌ شد همو،3- 4. در ربيع‌الاول‌ 385/ژوئن‌ 965 دولت‌ بازداشت‌ وسيع‌ اعضاي‌ اخوان‌ المسلمين‌ را آغاز كرد. شمار بسياري‌ از رهبران‌ و اعضا به‌ زندان‌ افتادند؛ از جمله‌ سيد قطب‌ كه‌ به‌ تازگى‌ 384ق‌ از زندان‌ آزاد شده‌ بود، دوباره‌ بازداشت‌ شد و همراه‌ دو تن‌ ديگر در 386ق‌ به‌ اعدام‌ همو، 2، 5-7، و بقيه‌ نيز به‌ زندانهاي‌ طولانى‌ محكوم‌ شدند.
هضيبى‌ در 394ق‌/974م‌ درگذشت‌. با اينكه‌ جناح‌ در درون‌ اخوان‌ وجود داشت‌، اما بنا به‌ مصالح‌ تشكيلاتى‌، عمر تلمسانى‌ د 406ق‌/986م‌ كه‌ رهبر و مظهر جناح‌ ميانه‌ رو و مورد توجه‌ انور سادات‌ بود، به‌ عنوان‌ مرشد عام‌ برگزيده‌ شد؛ هر چند كه‌ اين‌ انتخاب‌ هرگز به‌ طور رسمى‌ و طبق‌ ضوابط جمعيت‌ صورت‌ نگرفت‌ ماردينى‌، 39-40. سادات‌ در 391ق‌/971م‌ به‌ قدرت‌ رسيد و در 396ق‌ درهاي‌ زندان‌ را گشود و فعاليت‌ اخوان‌ المسلمين‌ علنى‌ شد و مجلة الدعوه‌ به‌ مديريت‌ تلمسانى‌ اجازة انتشار يافت‌ همو، 2-3، 7. در اين‌ دوره‌ تحولى‌ در عقايد سياسى‌ اخوان‌ پديد آمد و جمعيت‌ پذيرفت‌ كه‌ با شرايطى‌ از سادات‌ حمايت‌ كند نك: آقايى‌، 31-40 و سادات‌ نيز به‌ منظور استفاده‌ از اخوان‌ براي‌ چيرگى‌ بر رقيبان‌ از جمله‌ طرفداران‌ ناصر به‌ اخوان‌ اجازة فعاليت‌ داد دكمجيان‌، 30-32، اما ديري‌ نپاييد كه‌ در 398ق‌ و سپس‌ در 401ق‌/981م‌ دولت‌ سادات‌ به‌ سركوب‌ اخوان‌ دست‌ زد.
فعاليت‌ سياسى‌ و دينى‌ اخوان‌ و روابط آن‌ با حكومت‌ مصر از دوران‌ سادات‌ تاكنون‌ و همچنين‌ نقش‌ سياسى‌ و اجتماعى‌ اخوان‌ در كشورهاي‌ اسلامى‌ فراز و نشيبهاي‌ بسيار داشته‌ است‌ كه‌ در تاريخ‌ معاصر هر يك‌ از اين‌ كشورها به‌ آن‌ اشاره‌ مى‌شود. اكنون‌ مرشد عام‌ اخوان‌ المسلمين‌ محمد حامد ابونصر است‌ كوپل‌، 8، نيز نك: تصويرهاي‌ كتاب‌.
انديشه‌ها و اهداف‌ اخوان‌ المسلمين‌: دربارة جزئيات‌ انديشه‌ها و اهداف‌ اخوان‌ المسلمين‌ به‌ درستى‌ و روشنى‌ نمى‌توان‌ سخن‌ گفت‌، چه‌ خود نيز به‌ صراحت‌ در اين‌ باب‌ سخن‌ نگفته‌اند. همچنين‌ گرايشهاي‌ مختلفى‌ كه‌ از آغاز تاكنون‌ در درون‌ جمعيت‌ اخوان‌ وجود داشته‌ است‌، آراء و اهداف‌ آنان‌ را مبهم‌ جلوه‌ مى‌دهد. به‌ ويژه‌ مواضع‌ متضاد برخى‌ رهبران‌ و شاخه‌هاي‌ متنوع‌ اين‌ جمعيت‌ به‌ آن‌ ابهام‌ مى‌افزايد. بايد گفت‌ كه‌ بخش‌ عمدة سخنان‌، عقايد و آرمانهاي‌ اخوان‌ چنان‌ كلى‌ است‌ كه‌ هيچ‌ مسلمانى‌ با آنها مخالف‌ نيست‌ براي‌ آگاهى‌ از اين‌ اهداف‌، نك: امين‌، 55-56. به‌ همين‌ سبب‌ قبل‌ از ورود اخوان‌ به‌ ميدان‌ كشمكشهاي‌ سياسى‌، مخالفت‌ جدي‌ با آنان‌ ديده‌ نشد، اما از آن‌ زمان‌ كه‌ به‌ صورت‌ يك‌ حزب‌ سياسى‌ و انقلابى‌ با تكيه‌ بر آرمانهاي‌ اجتماعى‌ و سياسى‌ اسلام‌ درآمد، دعوتش‌ شكها برانگيخت‌. نخستين‌ واكنش‌ منفى‌ از سوي‌ گروه‌ صوفيان‌ پيوسته‌ به‌ اخوان‌ ديده‌ شد كه‌ مى‌گفتند: اخوان‌ از دعوت‌ دينى‌ خالص‌ خارج‌ شده‌ است‌ بيومى‌، 71، گرچه‌ بنا به‌ پاسخگويى‌ به‌ اين‌ منتقدان‌ پرداخت‌ نك: مجموعة، 72.
شعار اخوان‌ اين‌ بود: «الله‌ غايتنا، الاسلام‌ ديننا، القرآن‌ دستورنا، محمدص‌ زعيمنا، الجهاد سبيلنا و الموت‌ فى‌ سبيل‌الله‌ اسمى‌ امانينا» متولى‌، 6. شايد جامع‌ترين‌ آرمانهاي‌ اخوان‌ در اين‌ سخن‌ بنا آمده‌ باشد: دعوتى‌ سلفى‌، طريقتى‌ سنّى‌، حقيقتى‌ صوفيانه‌، سازمانى‌ سياسى‌، گروهى‌ ورزشى‌، پيوندي‌ علمى‌ و فرهنگى‌، شركتى‌ اقتصادي‌ و انديشه‌اي‌ اجتماعى‌ همان‌، 73- 75؛ نيز نك: حسينى‌، 9. به‌ نظر مى‌رسد كه‌ بنا پيش‌ از هر چيز مى‌خواست‌ با تأسيس‌ اخوان‌ المسلمين‌ نسل‌ تازه‌ و گروه‌ پيشتاز و نمونه‌اي‌ از مسلمانان‌ جامع‌ و كامل‌ همچون‌ مسلمانان‌ صدر اسلام‌ تربيت‌ كند، تا الگوي‌ ديگران‌ شوند همان‌، 94- 95؛ قس‌: حسينى‌، 9-4، كه‌ كوشيده‌ است‌ اصول‌ دينى‌ و اجتماعى‌ و سياسى‌ اخوان‌ را با ديدگاهى‌ آرمان‌گرايانه‌ دسته‌ بندي‌ كند.
مهم‌ترين‌ اهداف‌ اخوان‌ المسلمين‌ به‌ عنوان‌ تشكيلاتى‌ سياسى‌ و دينى‌ در اين‌ مواضع‌ خلاصه‌ مى‌گردد:
. تأسيس‌ حكومت‌ اسلامى‌: دست‌ كم‌ از كنگرة پنجم‌ به‌ بعد، پى‌ افكندن‌ حكومت‌ اسلامى‌ و اجراي‌ دقيق‌ و كامل‌ احكام‌ شريعت‌، از اهداف‌ روشن‌ و استوار اخوان‌ المسلمين‌ در همه‌ جاي‌ جهان‌ اسلام‌ بوده‌ است‌. ضرورت‌ حكومت‌ اسلامى‌، از تلقى‌ اخوان‌ از اسلام‌ برمى‌خيزد، از اين‌ لحاظ اسلام‌ دينى‌ است‌ جهانى‌ و جامع‌ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ نظام‌ دقيقى‌ براي‌ تمامى‌ شئون‌ زندگى‌ ارائه‌ كرده‌ است‌ و هرگز از حل‌ مشكلات‌ بشري‌ ناتوان‌ نمى‌ماند بنا، مجموعة، 14. بنا در « رسالة التعاليم‌» ديدگاههاي‌ خود را دربارة اسلام‌ در 0 بند آورده‌ است‌ نك: همان‌، 1-6 . او تأسيس‌ حكومت‌ اسلامى‌ را به‌ شكل‌ خلافت‌ و حول‌ محور خليفه‌ در شمار اساسى‌ترين‌ اصل‌ برنامة جمعيت‌ مى‌دانست‌ همان‌، 11-12، 88 و در 938م‌ اعلام‌ كرد كه‌ با هر زمامدار و يا گروهى‌ كه‌ به‌ ياري‌ اسلام‌ برنخيزد و راه‌ تحقق‌ نظام‌ اسلامى‌ را هموار نكند، مى‌جنگد سعيد، 22. اما چارچوب‌ دقيق‌ حكومت‌ اسلامى‌ مطلوب‌ اخوان‌ المسلمين‌ معلوم‌ نيست‌، هر چند كه‌ خود بنا همان‌، 1-6، 70-71 و برخى‌ رهبران‌ ديگر چون‌ عبدالقادر عوده‌ و زينب‌ غزالى‌ در اين‌ باب‌ به‌ ذكر توضيحاتى‌ پرداخته‌اند سمان‌، 0 -1؛ آقايى‌، 58- 59؛ البته‌ بنا يادآوري‌ مى‌كرد كه‌ اخوان‌ خواهان‌ كسب‌ قدرت‌ و حكومت‌ نيستند، ولى‌ اگر كسى‌ را لايق‌ اين‌ مقام‌ بدانند، در حكم‌ سربازان‌ و ياران‌ او خواهند بود همان‌، 99.
مواضع‌ اخوان‌ در باب‌ دموكراسى‌ نيز از وضوح‌ كامل‌ برخوردار نيست‌. با آنكه‌ آنان‌ بارها از دموكراسى‌ غربى‌ به‌ شدت‌ انتقاد كرده‌اند، اما مدعى‌ بوده‌اند كه‌ بنياد و آرمان‌ دموكراسى‌ را پذيرفته‌اند و آن‌ را به‌ بهترين‌ و درست‌ترين‌ شكل‌ محقق‌ مى‌كنند. بنا نظام‌ پارلمانى‌ مبتنى‌ بر حاكميت‌ مردم‌، مسئوليت‌ حاكم‌ و احترام‌ به‌ ارادة ملت‌ را مغاير با اسلام‌ نمى‌داند همان‌، 91-92، 97. به‌ عقيدة او اسلام‌ نه‌ تنها قرارداد اجتماعى‌ را قبول‌ دارد، بلكه‌ خود بنيان‌گذار آن‌ است‌ همان‌، 90. او رعايت‌ و حفظ همة آزاديهاي‌ فردي‌ را مورد تأييد قرارداده‌، و آن‌ را برآمده‌ از اسلام‌ شمرده‌ است‌ همان‌، 01؛ اما از سوي‌ ديگر اخوان‌ المسلمين‌ نظام‌ پارلمانى‌ چند حزبى‌ را مردود و مغاير با اسلام‌ و عامل‌ تفرقه‌ مى‌شمرند همان‌، 15-17.
. اصلاحات‌ اجتماعى‌: با اينكه‌ حسن‌ البنا و ديگر رهبران‌ اخوان‌ المسلمين‌ هرگز جز به‌ حكومت‌ شرعى‌ِ مورد قبول‌ خود راضى‌ نبوده‌اند، اما از اصلاحات‌ نيز طرفداري‌ نموده‌ و با دولت‌ و حكومت‌ - به‌ ويژه‌ در دوران‌ بنا در امور اجتماعى‌ و اصلاحات‌ مورد توافق‌ همكاري‌ كرده‌، يا خود پيشنهادهايى‌ براي‌ بهبود حال‌ مسلمانان‌ داده‌اند. بنا در نوشته‌اي‌ تحت‌ عنوان‌ «بين‌ الامس‌ و اليوم‌» تصريح‌ كرده‌ كه‌ هدف‌ اصلى‌ و كلى‌ اخوان‌ آزاد كردن‌ وطن‌ اسلامى‌ از هر نوع‌ سلطة خارجى‌ و استقرار دولت‌ و حكومت‌ اسلامى‌ در مصر است‌ همان‌، 50-52، اما بهبود وضع‌ اقتصادي‌ و اجتماعى‌ مسلمانان‌ در مصر نيز از اهداف‌ خاص‌ جمعيت‌ به‌ شمار مى‌رود. وي‌ در نامه‌اي‌ كه‌ در رجب‌ 366/ژوئن‌947 به‌ ملك‌ فاروق‌ نوشت‌ و به‌ «نحو النور» شهرت‌ يافت‌، خواسته‌هاي‌ خود را به‌ طور مشخص‌ در زمينه‌هاي‌ علمى‌، سياسى‌، اقتصادي‌، اداري‌ و اجتماعى‌ بيان‌ كرد، و از پادشاه‌ خواهان‌ تحقق‌ آنها شد همان‌، 17-24. او همچنين‌ پيشنهادهاي‌ روشنى‌ دربارة اخذ ماليات‌، صرفه‌جويى‌ و تشويق‌ صنايع‌ دستى‌ و خانگى‌ ارائه‌ كرده‌ است‌ همان‌، 37- 40. تحقق‌ عدالت‌ اجتماعى‌، ملى‌ كردن‌ بانكها و منابع‌ طبيعى‌، صنعتى‌ كردن‌ كشور، اصلاحات‌ ارضى‌، وضع‌ زكات‌ بر سرمايه‌ و سود به‌ طرز جديد و ... از جمله‌ پيشنهادهاي‌ اصلاحى‌ او بود آقايى‌، 35. او در دهة 940م‌ سخت‌ خواهان‌ محدوديت‌ مالكيت‌ و اصلاحات‌ ارضى‌ شد بيومى‌، 85. هر چند كه‌ بنا به‌ بهبود اوضاع‌ اقتصادي‌ بر وفق‌ عدالت‌ اسلامى‌ بيشتر اهتمام‌ داشت‌، اما نسبت‌ به‌ مسائل‌ ديگر از جمله‌ مسائل‌ سياسى‌ و شيوة مديريت‌ جامعه‌ و امور ديگر مانند مسائل‌ زنان‌ هم‌ بى‌توجه‌ نبود. مثلاً در همان‌ نامة ياد شده‌ خواستار اصلاح‌ قانون‌ انتخابات‌ و شيوه‌هاي‌ تشكيل‌ مجلس‌ شد و راههايى‌ را نيز پيشنهاد كرد مجموعة، 09-12. چنين‌ مى‌نمايد كه‌ اصولاً روابط حسنة سياسى‌ بنا با ملك‌ فاروق‌، يا نزديك‌ شدن‌ تاكتيكى‌ اخوان‌ به‌ برخى‌ از احزاب‌ اساساً براي‌ تحقق‌ اهدافشان‌ بوده‌ است‌، زيرا اينان‌ در ذيحجة 371/ اوت‌ 952 پس‌از كودتاي‌ افسران‌ مصري‌، همراه‌ با ديگر پيشنهادهاي‌ اقتصادي‌ و اجتماعى‌، خواستار پاكسازي‌ عمومى‌ كشور از آثار رژيم‌ پيشين‌ و مجازات‌ عوامل‌ آن‌ رژيم‌ شدند متولى‌، 9-7.
در بخش‌ مربوط به‌ زنان‌ و مسائل‌ و مشكلات‌ آنان‌ نيز اخوان‌ المسلمين‌ توجه‌ خاص‌ داشتند. هر چند ديدگاههاي‌ رهبران‌ اخوان‌ و يا شاخه‌هاي‌ مختلف‌ آن‌ در اين‌ موضوع‌ متفاوت‌ بود، اما همه‌ طرفدار فعاليت‌ اجتماعى‌ زنان‌ و رشد فرهنگى‌ و علمى‌ و تربيت‌ درست‌ آنان‌ بودند. با اينهمه‌، با بى‌حجابى‌، اختلاط زن‌ و مرد، مساوات‌ كامل‌ زن‌ و مرد، و حتى‌ با نمايندگى‌ زنان‌ در مجلس‌، يا زمامداري‌ آنان‌ سخت‌ مخالف‌ بودند بيومى‌، 92- 99.
. مخالفت‌ با استعمار و طرفداري‌ از استقلال‌ كشورهاي‌ اسلامى‌: اين‌ هدف‌ از مهم‌ترين‌ مواضع‌ سياسى‌ اخوان‌ المسلمين‌ است‌ و بنا آن‌ را در عرض‌ هدف‌ مهم‌ ديگر، يعنى‌ تأسيس‌ دولت‌ اسلامى‌ قرار داده‌ است‌ همان‌، 50، نيز نك: 20، 42. بنا در روزگار خود دولت‌ بريتانيا، ايتاليا و فرانسه‌ را دشمن‌ اسلام‌ مى‌شمرد همان‌، 20-24 و مخالف‌ همة اشكال‌ استعمار بود. با اينكه‌ اخوان‌ همواره‌ نظام‌ سياسى‌ شرق‌ و غرب‌ را به‌ يكسان‌ دشمن‌ مى‌داشتند همان‌، 10، اما دست‌ كم‌ از ساليان‌ نخست‌ حكومت‌ جمال‌ عبدالناصر بخش‌ عمدة رهبران‌ اخوان‌ با گرايش‌ به‌ غرب‌ بر ضد ناصر و دولت‌ سوريه‌ به‌ مبارزه‌ برخاستند نك: آقايى‌، 41-42.
اخوان‌ المسلمين‌ - به‌ رغم‌ مخالفت‌ شديد با مليت‌ گرايى‌ - وحدت‌ ملى‌، يا وحدت‌ عربى‌ و سرانجام‌ وحدت‌ اسلامى‌ را براي‌ مبارزه‌ با استعمار و استيلاي‌ خارجى‌ مفيد و حتى‌ ضروري‌ مى‌دانستند بيومى‌، 70. پس‌ از تأسيس‌ اتحادية عرب‌، اخوان‌ از آن‌ استقبال‌ كردند، به‌ ويژه‌ آن‌ را مقدمه‌اي‌ براي‌ حل‌ مسألة فلسطين‌ دانستند همو، 69-71؛ در مورد مليت‌ و قوميت‌، نك: بنا، همان‌، 06-11، 90-91.
يكى‌ از ادلة مهم‌ مخالفت‌ اخوان‌ با تجدد گرايى‌ غربى‌ اعتقاد آنان‌ بر اين‌ مطلب‌ بود كه‌ اين‌ امر جز استعمار، نفى‌ اسلام‌ و طرد روح‌ فرهنگ‌ دينى‌ مسلمانان‌ چيزي‌ در خود ندارد بيومى‌، 55-56. به‌ نظر آنان‌ حتى‌ فراگيري‌ زبانهاي‌ خارجى‌ راهى‌ براي‌ دشمنى‌ با اسلام‌ و تقويت‌ مسيحيت‌ بود همو، 01-02. البته‌ به‌ رغم‌ نظرات‌ مفصلى‌ كه‌ متفكران‌ اخوان‌ در باب‌ غرب‌ و تمدن‌ جديد غربى‌ داده‌اند، ديدگاهشان‌ در اين‌ باب‌ چندان‌ دقيق‌ و روشن‌ نيست‌ حسينى‌، 85- 88. مى‌توان‌ گفت‌ كه‌ آنان‌ علوم‌ و فنون‌ و دانش‌ جديد غربى‌ را يكسره‌ انكار نكرده‌اند. بنا هم‌ با بهره‌مند شدن‌ مردم‌ از طرز زندگى‌ نوين‌، اما در چهارچوب‌ معارف‌ و عقايد اسلامى‌ مخالفت‌ نداشته‌ است‌ همان‌، 65؛ بيومى‌، 00-01. با اينهمه‌، وي‌ مهم‌ترين‌ مبانى‌ و لوازم‌ تمدن‌ اروپايى‌ را برشمرده‌، و فساد آفرينى‌ و تعارض‌ آنها را با ديانت‌ اسلام‌ نشان‌ داده‌ است‌ همان‌، 44- 45. در واقع‌ اخوان‌ المسلمين‌ با علوم‌ جديد مغرب‌ زمين‌ مخالف‌ نبودند، بلكه‌ با جدايى‌ دين‌ از سياست‌ و حكومت‌ و نيز با اباحى‌گري‌ و ماده‌گرايى‌ متداول‌ غربى‌ مخالفت‌ مى‌كردند بيومى‌، 54-56.
سازمان‌ و عملكردهاي‌ اخوان‌ المسلمين‌: اين‌ جمعيت‌ براي‌ تحقق‌ اهداف‌ و اصول‌ اعتقادي‌ خود از شيوه‌هاي‌ مختلفى‌ استفاده‌ مى‌كردند. هر چند اين‌ شيوه‌ها غالباً متغير و متفاوت‌ و حتى‌ متضاد بوده‌اند، اما عمده‌ترين‌ عوامل‌ دوام‌ مبارزة اخوان‌ و پايدارترين‌ شيوه‌هاي‌ مبارزة آنان‌ را مى‌توان‌ چنين‌ برشمرد:
سازمان‌ اخوان‌ المسلمين‌: تشكيلات‌ نيرومند و منسجم‌ اخوان‌ المسلمين‌ از مؤثرترين‌ عوامل‌ رواج‌ انديشه‌ها و توفيق‌ آنان‌ در بعضى‌ زمينه‌ها بود. بى‌گمان‌ اين‌ سازماندهى‌ مرهون‌ هوشمندي‌ و بينش‌ تشكيلاتى‌ حسن‌ البنا و نيز نفوذ او در ميان‌ پيروانش‌ بود حسينى‌، 6؛ بيومى‌، 6-7. بخشى‌ از اصول‌ تشكيلاتى‌ اخوان‌ المسلمين‌ را بنا خود در «رسالة التعليم‌» آورده‌ است‌ نك: مجموعة، 1-7. بر اثر همين‌ سازماندهى‌ نيرومند بود كه‌ گفته‌اند اخوان‌ در 367ق‌/948م‌ حدود 00 ،شعبه‌ و حدود نيم‌ ميليون‌ عضو در مصر داشت‌ سعيد، 0 -1. در رأس‌ سازمان‌ اخوان‌، «مرشد عام‌» قرار دارد كه‌ از طريق‌ «مكتب‌ ارشاد» رهبري‌ سياسى‌ و نظري‌ خود را بر اخوان‌ اعمال‌ مى‌كند. اعضاي‌ مكتب‌ ارشاد توسط مرشد عام‌ از ميان‌ اعضاي‌ شوراي‌ مؤسس‌ انتخاب‌ مى‌شوند حسينى‌، 64. پس‌ از مكتب‌ ارشاد، «مركز عام‌» قرار دارد كه‌ از اعضاي‌ هيأت‌ مؤسس‌ و مكتب‌ ارشاد تشكيل‌ مى‌شود همانجا؛ سعيد، 0 -1. مرشد عام‌ مادام‌ العمر سمت‌ خود را نگاه‌ مى‌دارد و فقط هيأت‌ مؤسس‌ حق‌ عزل‌ او را دارد حسينى‌، 9.
نخستين‌ نظام‌نامة ادارة امور سازمان‌ اخوان‌ المسلمين‌ در سالهاي‌ 348- 349ق‌ مدون‌ شد. در 367ق‌/948م‌ اين‌ نظام‌نامه‌ با تجديدنظر به‌ عنوان‌ «قانون‌ اساسى‌ اخوان‌ المسلمين‌» در شوراي‌ عمومى‌ سازمان‌ به‌ تصويب‌ رسيد. در ايام‌ رياست‌ هضيبى‌ نيز قوانين‌ پيشين‌ به‌ تصويب‌ رسيد و اصلاحاتى‌ در قوانين‌ ديگر به‌ عمل‌ آمد آقايى‌، 01، 06- 35.
ظاهراً نخستين‌ مؤسسة وابسته‌ به‌ تشكيلات‌ اخوان‌، «مدرسة امهات‌ المؤمنين‌» بود كه‌ در محرم‌ 352 در اسماعيليه‌ بنياد نهاده‌ شد. 0 سال‌ پس‌ از آن‌ نيز تشكيلات‌ «رهبري‌ مركزي‌ زنان‌ مسلمان‌» در مركز عام‌ اخوان‌ پديد آمد كه‌ به‌ فعاليت‌ اجتماعى‌ مى‌پرداخت‌. چنانكه‌ درسالهاي‌ فعاليت‌ پنهان‌ اخوان‌ و سركوب‌ ايشان‌، اين‌ زنان‌ به‌ رهبري‌ زينب‌ غزالى‌ نقش‌ مهمى‌ در سرپرستى‌ خانواده‌هاي‌ اعضاي‌ زندانى‌ اخوان‌ برعهده‌ داشتند حسينى‌، 02-03؛ سعيد، 2-3؛ بيومى‌، 94-96. «سازمان‌ تعاون‌ خانواده‌» نيز از جمله‌ سازمانهاي‌ وابسته‌ به‌ اخوان‌ بود كه‌ در 362ق‌ پديد آمد و هدف‌ آن‌ چنانكه‌ بنا متذكر شده‌ است‌، ايجاد همكاريهاي‌ اجتماعى‌ و اقتصادي‌ و فرهنگى‌ ميان‌ خانواده‌ هاي‌ مسلمان‌ بود مجموعة، 3-7. سازمان‌ شبه‌نظامى‌ «جواله‌» نيز شاخة نظامى‌ اخوان‌ به‌ شمار مى‌رفت‌ كه‌ اعضاي‌ آن‌ از ميان‌ خالص‌ترين‌ و وفادارترين‌ اعضاي‌ اخوان‌ انتخاب‌ مى‌شدندحسينى‌،64؛ سعيد، 0، 27؛ ماردينى‌، 5. گروه‌ «كتائب‌ انصارالله‌» نيز گروه‌ ديگري‌ در كنار جواله‌ بود كه‌ هدف‌ آن‌ آموزش‌ اعتقادي‌ و اخلاقى‌ اعضاي‌ سازمان‌ بود و وظيفة برقراري‌ ارتباط ميان‌ اعضا را نيز برعهده‌ داشت‌ سعيد، 0-1.
به‌ نظر مى‌رسد كه‌ مهم‌ترين‌ بخش‌ تشكيلاتى‌ اخوان‌ المسلمين‌، «سازمان‌ سرّي‌» بود كه‌ تاريخ‌ تأسيس‌ آن‌ را به‌ اختلاف‌ از آغاز بنياد نهادن‌ اخوان‌ تا 942م‌ گفته‌اند حسينى‌، 47، 48؛ بشري‌، 69. اعضاي‌ اين‌ سازمان‌ سري‌ و ويژه‌، از ميان‌ افراد زبده‌ و كار آزموده‌ و وفادار اخوان‌ انتخاب‌ مى‌شدند و بر اطاعت‌ از مرشد عام‌ و براي‌ جهاد در راه‌ اسلام‌ سوگند ياد مى‌كردند حسينى‌، 65-66، 51-52. اينان‌ همواره‌ آمادة استفاده‌ از سلاح‌ بودند و فقط مرشد عام‌ از مأموريت‌ آنان‌ اطلاع‌ داشت‌ سعيد، 72؛ بشري‌، همانجا. گرچه‌ دربارة علل‌ تأسيس‌ اين‌ سازمان‌ اطلاع‌ دقيقى‌ در دست‌ نيست‌، اما اهداف‌ آن‌ را مى‌توان‌ در مخالفت‌ با حكومت‌ وقت‌، مبارزه‌ با دشمنان‌ داخلى‌ و خارجى‌ و سازمانهاي‌ كمونيستى‌، بيرون‌ راندن‌ اشغالگران‌ انگليسى‌ و آزاد سازي‌ سرزمين‌ اسلام‌ خلاصه‌ كرد حسينى‌، 49. همچنين‌ گفته‌اند كه‌ اين‌ گروه‌ به‌ مثابة ابزاري‌ در دست‌ مرشد عام‌ براي‌ تصفية سازمان‌ اخوان‌ از مخالفان‌ او بوده‌ است‌ بشري‌، 2. ترورهايى‌ كه‌ اخوان‌ طراحى‌ مى‌كردند، به‌ دست‌ اعضاي‌ همين‌ سازمان‌ اجرا مى‌شد. البته‌ بعدها هضيبى‌ توانست‌ فعاليت‌ خشونت‌ آميز سازمان‌ را تا حدي‌ مهار كند حسينى‌، 53. از شمار اعضاي‌ اين‌ گروه‌ و نيز اوضاع‌ آن‌ در سالهاي‌ اخير اطلاعى‌ در دست‌ نيست‌ و عمر تلمسانى‌ مرشد عام‌ پيشين‌ اساساً وجود گروههاي‌ مسلح‌ را در سازمان‌ اخوان‌ انكار مى‌كرد نك: آقايى‌، 40.
فعاليتهاي‌ سازمان‌ اخوان‌ المسلمين‌ از همان‌ اوايل‌ كار، فقط تشكيلاتى‌، دينى‌ و سياسى‌ نبود، بلكه‌ آنان‌ تلاش‌ گسترده‌اي‌ براي‌ بهبود اوضاع‌ اجتماعى‌ و اقتصادي‌ و فرهنگى‌ مردم‌ از طريق‌ پديد آوردن‌ نهادهاي‌ مستقل‌ صورت‌ مى‌دادند. توجه‌ به‌ اين‌ نوع‌ كارها ناشى‌ از ديدگاه‌ اخوان‌ المسلمين‌ نسبت‌ به‌ اقتصاد بود. آنان‌ به‌ اقتصاد از منظر دين‌ مى‌نگريستند و بر مشكلات‌ آن‌ به‌ مثابة معضلات‌ اجتماعى‌ و معيشتى‌ توجه‌ خاص‌ داشتند. از اين‌ رو، مى‌كوشيدند تا نظام‌ اقتصاد اسلامى‌ روشنى‌ ارائه‌ كنند نك: مجموعة، 17-43. شايد جامع‌ترين‌ تصوير اقتصاد اسلامى‌ آنان‌ در اصولى‌ ارائه‌ شده‌ باشد كه‌ بنا در مقالة «مشكلاتنا الداخلية فى‌ ضوء النظام‌ الاسلامى‌» برشمرده‌ است‌ كه‌ از جملة آنها مى‌توان‌ به‌ اين‌ اصول‌ اشاره‌ كرد: ايجاد اشتغال‌ براي‌ همة مردم‌؛ بهره‌برداري‌ از منابع‌ ثروت‌ طبيعى‌؛ تحريم‌ منابع‌ حرام‌ و نارواي‌ درآمد؛ كم‌ كردن‌ فاصلة طبقاتى‌؛ كوشش‌ براي‌ تأمين‌ آسايش‌ و آرامش‌ همگانى‌؛ تأييد مالكيت‌ خصوصى‌ و احترام‌ به‌ آن‌، تا آنجا كه‌ با مصلحت‌ عمومى‌ ناسازگار نباشد؛ تنظيم‌ سيستم‌ معاملات‌ پولى‌ و مالى‌ همان‌، 22-24.
اخوان‌، به‌ منظور تحقق‌ اصول‌ ياد شده‌، دست‌ به‌ اقداماتى‌ در مدارس‌ و دانشگاهها، يا در ميان‌ كشاورزان‌ و كارگران‌ زدند. معلمان‌ طرفدار يا عضو سازمان‌ اخوان‌ در مدارس‌ - يا هر جا كه‌ مى‌توانستند - در تعليم‌ مردم‌ به‌ خصوص‌ كودكان‌ و جوانان‌ مى‌كوشيدند، اما جمعيت‌ به‌ اين‌ بسنده‌ نكرد و خود مدارسى‌ تأسيس‌ كرد كه‌ با استقبال‌ مردم‌ روبه‌رو شد. كوشش‌ اخوان‌ در آموزش‌ و پرورش‌ بسيار وسيع‌ بود حسينى‌، 5- 8؛ سعيد، 5-6. با توجه‌ به‌ موضع‌ ضد دانشگاهى‌ اخوان‌، در آغاز دانشجويان‌، خاصه‌ دختران‌، استقبال‌ چندانى‌ از آن‌ نكردند، اما پس‌ از جنگ‌ جهانى‌ دوم‌، جمعيت‌ اخوان‌ اهتمام‌ بيشتري‌ به‌ امور دانشجويى‌ و دانشجويان‌ نشان‌ داد. از اين‌ رو محلى‌ در مركز عام‌ و بخش‌ ويژه‌اي‌ در نشرية اخوان‌ به‌ دانشجويان‌ اختصاص‌ يافت‌ و چون‌ به‌ تعيين‌ نماينده‌ در دانشگاههاي‌ مصر پرداخت‌، دانشجويان‌ طرفدار آن‌ روي‌ به‌ فزونى‌ نهادند بيومى‌، 09-10؛ سعيد، 3.
فعاليت‌ اخوان‌ در ميان‌ كشاورزان‌ مصر گسترده‌ و مؤثر بود. جمعيت‌ از همان‌ آغاز به‌ حمايت‌ از كشاورزان‌ پرداخت‌ و خواهان‌ سواد آموختن‌ دهقانان‌، تأمين‌ بهداشت‌ آنان‌، استفاده‌ از روشهاي‌ جديد كشاورزي‌ و خروج‌ از كشاورزي‌ تك‌ محصولى‌ بود. اخوان‌ براي‌ تحقق‌ اهداف‌ و گسترش‌ دعوت‌ خود در ميان‌ كشاورزان‌ به‌ اقدامات‌ متعددي‌ از اين‌ دست‌ پرداخت‌: برگذاري‌ سخنرانى‌، تشكيل‌ گروههايى‌ براي‌ ايجاد تحول‌ در كشاورزي‌ و اصلاح‌ كشاورزي‌ آبى‌، اطعام‌ فقرا، توزيع‌ زكات‌ فطر در ميان‌ نيازمندان‌، داوري‌ و حل‌ و فصل‌ اختلافات‌، حمايت‌ از كودكان‌ بى‌سرپرست‌، تأسيس‌ مساجد، بيمارستانها و درمانگاهها. رهبران‌ اخوان‌ - به‌ ويژه‌ حسن‌ البنا براي‌ پى‌گيري‌ اين‌ اقدامات‌ هر هفته‌ به‌ مناطق‌ روستايى‌ سفر مى‌كردند. تأسيس‌ مدارس‌ شبانه‌ براي‌ كشاورزان‌ و كارگران‌ نيز از جمله‌ اقدامات‌ اخوان‌ بود. اخوان‌ همچنين‌ در مبارزه‌ با بيماريهاي‌ شايعى‌ چون‌ مالاريا نقشى‌ مهم‌ و فعال‌ داشتند. اين‌ نوع‌ كوششها از يك‌ سو به‌ نفوذ اخوان‌ در ميان‌ روستاييان‌ مى‌افزود و از سوي‌ ديگر موجب‌ نارضايى‌ شديد مالكان‌ بزرگ‌ مى‌شد و آنان‌ نيز دولت‌را به‌ مقابله‌ با اخوان‌ تشويق‌ مى‌كردند. با اينهمه‌، اخوان‌ پيوسته‌ بر آزادي‌ سياسى‌ و اصلاحات‌ اقتصادي‌ از طريق‌ اصلاح‌ كشاورزي‌ و بهبود حال‌ كشاورزان‌ تأكيد داشتند بيومى‌، 07- 09؛ سعيد، 6.
اخوان‌ همچنين‌ در ميان‌ كارگران‌ نيز به‌ طور وسيع‌ فعاليت‌ مى‌كرد. از آنجا كه‌ مؤسسان‌ جمعيت‌ خود از كارگران‌ بودند، به‌ امور كار و كارگري‌ بيشتر اهتمام‌ مى‌ورزيدند و از سوي‌ ديگر كارگران‌ نيز به‌ سازمان‌ اخوان‌ اقبال‌ فراوانى‌ نشان‌ مى‌دادند. در عين‌ حال‌، جمعيت‌ اخوان‌ در سالهاي‌ نخست‌ تأسيس‌، طرحى‌ خاص‌ براي‌ كارگران‌ نداشت‌ و فقط به‌ دعوت‌ دينى‌ و حمايت‌ معنوي‌ و كاريابى‌ براي‌ بيكاران‌ بسنده‌ مى‌كرد. اوضاع‌ اجتماعى‌ دوران‌ جنگ‌ جهانى‌ نيز در گرايش‌ كارگران‌ به‌ اخوان‌ مؤثر افتاد. پس‌ از پايان‌ جنگ‌ جهانى‌، بخش‌ كارگري‌ اخوان‌ بسيار فعال‌ شد. در 366ق‌/947م‌ مجلة اين‌ جمعيت‌ فصل‌ مستقلى‌ به‌ كارگران‌ اختصاص‌ داد و از دولت‌ خواهان‌ مزد بيشتر براي‌ كارگران‌ و خواستار ترويج‌ صنايع‌ ملى‌ و محدوديت‌ سرمايه‌داري‌ شد. جنبش‌ كارگري‌ اخوان‌، از اعتصاب‌ به‌ عنوان‌ حربه‌اي‌ براي‌ احقاق‌ حقوق‌ خود و مبارزه‌ با سرمايه‌داري‌ استفاده‌ مى‌كرد بيومى‌، 04- 05. در عين‌ حال‌ جمعيت‌ اخوان‌ المسلمين‌ به‌ سرمايه‌گذاري‌ و توليد داخلى‌ اهتمام‌ فراوان‌ داشت‌. در دهة 930م‌ جمعيت‌ اخوان‌ شركت‌ صنعتى‌ و تجاري‌ بنياد نهاد كه‌ سهامداران‌ و اعضاي‌ آن‌ از اخوان‌ بودند حسينى‌، 04- 05؛ بيومى‌، 87. هدف‌ از تأسيس‌ اين‌ شركتها قطع‌ وابستگى‌، تقويت‌ سرمايه‌گذاري‌ ملى‌ در صنايع‌ و اقتصاد، ايجاد رفاه‌ براي‌ كارگران‌ و رقابت‌ با شركتهاي‌ خارجى‌ و مبارزه‌ با استعمار بود حسينى‌، 05- 07. البته‌ اهداف‌ تبليغاتى‌ و گسترش‌ دعوت‌ اخوان‌ نيز در كار بود. از اين‌ رو در كنار كارگاههاي‌ صنعتى‌ و توليدي‌، مساجد و كانونهاي‌ آموزش‌ دينى‌ نيز تأسيس‌ مى‌شد همو، 9. در شركتهاي‌ اقتصادي‌ اخوان‌ براي‌ نخستين‌ بار در تاريخ‌ مصر، كارگران‌ در سرمايه‌گذاري‌ شركت‌ كردند همو، 05. اما دولت‌ نه‌ تنها از اين‌ اقدامات‌ حمايت‌ نكرد، بلكه‌ به‌ مخالفت‌ با آن‌ برخاست‌ همو، 05-06.
افزون‌ بر اينها، تشكيلات‌ اخوان‌ داراي‌ «بخش‌ نيكوكاري‌ و خدمات‌ اجتماعى‌» نيز بود كه‌ به‌ كارهاي‌ خدماتى‌، امداد، كمك‌ به‌ درماندگان‌ و سالخوردگان‌ مى‌پرداخت‌ همو، 8؛ توبه‌، 17- 18. در 367ق‌/948م‌ اين‌ بخش‌ از سازمان‌ اخوان‌ داراي‌ 00 مركز بود سعيد، همانجا. در 363ق‌ نيز به‌ دستور بنا «بخش‌ پزشكى‌» تأسيس‌ گشت‌ و درمانگاهها و بيمارستانهاي‌ متعددي‌ بنياد نهاده‌ شد همانجا؛ توبه‌، 12.
با توجه‌ به‌ اينكه‌ تشكيلات‌ اخوان‌ در ميان‌ طبقات‌ محروم‌ و متوسط چون‌ كارمندان‌ دون‌ پايه‌ و دانشجويان‌ و كشاورزان‌ و پيشه‌وران‌ و كارگران‌ پا گرفته‌ بود، اين‌ پرسش‌ مطرح‌ شد كه‌ سازمان‌، ثروت‌ و سرماية خود را از كدام‌ منبع‌ تأمين‌ كرده‌ است‌. به‌ همين‌ سبب‌ اخوان‌ را به‌ برخورداري‌ از كمكهاي‌ مالى‌ آمريكا، انگليس‌ و دولت‌ مصر متهم‌ مى‌كردند. نيز گفته‌اند كه‌ برخى‌ از زمين‌داران‌ و سرمايه‌داران‌ براي‌ تشويق‌ اخوان‌ به‌ مبارزه‌ با كمونيسم‌ به‌ آنان‌ كمك‌ مالى‌ مى‌كرده‌اند سعيد، 6- 8.
تبليغات‌گسترده‌وجهانى‌اخوان‌: بناازآغازتأسيس‌اخوان‌المسلمين‌، توجه‌ زيادي‌ به‌ تبليغات‌ و گسترش‌ انديشه‌هاي‌ جمعيت‌ در داخل‌ و خارج‌ از مصر داشت‌. او مى‌كوشيد ارتباط فكري‌ و تشكيلاتى‌ جدي‌ بين‌ مسلمانان‌ و اخوان‌ پديد آورد حسينى‌، 54- 55 و براي‌ اين‌ كار در زمينه‌ به‌ كار پرداخت‌: تبليغات‌ داخلى‌ در مصر، پيام‌ به‌ فرمانروايان‌ كشورهاي‌ اسلامى‌ و تأسيس‌ شاخه‌هاي‌ اخوان‌ در جهان‌ اسلام‌. در تبليغات‌ داخلى‌، نخستين‌ گام‌ مهم‌ تأسيس‌ مجلة الاخوان‌ المسلمون‌ بود كه‌ از 352ق‌/933م‌ به‌ عنوان‌ ارگان‌ رسمى‌ اخوان‌ منتشر شد و انتشار آن‌ 4 سال‌ ادامه‌ يافت‌ سعيد، 3-4. پس‌ از آن‌ نيز نشريات‌ هفتگى‌ و ماهنامه‌ و فصلنامه‌ در سطوح‌ مختلف‌ براي‌ طبقات‌ گوناگون‌ و نيز صدها كتاب‌ براي‌ تبليغ‌ افكار اين‌ جمعيت‌ انتشار يافت‌. هفته‌ نامه‌هاي‌ النذير و الدعوه‌ و المسلمون‌ از معروف‌ ترين‌ آنهاست‌ حسينى‌، 4- 5، 7، 4.
پس‌ از گسترش‌ اخوان‌ المسلمين‌ در مصر، بنا تلاش‌ وسيعى‌ براي‌ گسترش‌ دعوت‌ اخوان‌ در سطح‌ جهان‌ اسلام‌ و به‌ ويژه‌ ميان‌ دولتها و حكام‌ مسلمان‌ آغاز كرد. وي‌ از 935م‌ به‌ بعد نامه‌هاي‌ زيادي‌ به‌ برخى‌ از نخست‌ وزيران‌ و پادشاهان‌ عرب‌ و مسلمان‌ نوشت‌ و عمده‌ترين‌ خواسته‌هايش‌ نيز اجراي‌ احكام‌ شريعت‌ و اصلاح‌ جامعة اسلامى‌ بر اساس‌ ديانت‌ و دعوت‌ به‌احتراز از غرب‌زدگى‌ بود حسينى‌، 2، 9 - 2، 35. اين‌ نامه‌ها از نظر بيان‌ استوار، و از نظر مضمون‌ پندآميز و تا حدودي‌ از موضع‌ قدرت‌ بود به‌ عنوان‌ نمونه‌، نك: مجموعة، 83 به‌ بعد. پس‌ از بنا جانشين‌ او هضيبى‌ نيز همين‌ شيوه‌ را ادامه‌ داد حسينى‌، 08.
همزمان‌ با گسترش‌ روز افزون‌ اخوان‌ در داخل‌ مصر، بنا تصميم‌ گرفت‌ كه‌ شاخه‌هاي‌ آن‌ را در ديگر كشورهاي‌ عربى‌ و اسلامى‌ نيز تأسيس‌ كند. از اين‌ رو در سالهاي‌ 365- 368ق‌/946- 949م‌ شعبه‌هاي‌ اخوان‌ در لبنان‌، فلسطين‌، سودان‌، مكه‌، اردن‌، شمال‌ و شرق‌ افريقا و سراسر مغرب‌ تأسيس‌ شد همو، 35-36، 44-53 كه‌ البته‌ در اين‌ ميان‌ مهم‌ترين‌ و با نفوذترين‌ شعبة خارجى‌ آن‌، شعبة مركزي‌ دمشق‌ بود. اهميت‌ تشكيلات‌ اخوان‌ در سوريه‌ بدان‌ حد بود كه‌ پس‌ از ترور بنا چشمها متوجه‌ سوريه‌ و به‌ ويژه‌ شخصيت‌ معتبر مصطفى‌ سباعى‌ شد همو، 40-41، 70. در عين‌ حال‌، بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ اخوان‌ سوريه‌ و نيز شعبه‌هاي‌ ديگر آن‌ در كشورهاي‌ اسلامى‌ مواضع‌ متفاوتى‌ با اخوان‌ قاهره‌ داشتند.
همكاري‌ با دربار مصر: يكى‌ از مسائل‌ بحث‌انگيز دربارة اخوان‌ المسلمين‌، ارتباط آن‌ در دوران‌ 0 سالة اول‌ با دربار مصر است‌. آشكار است‌ كه‌ از آغاز تا سالهاي‌ 365-366ق‌/946-947م‌ اخوان‌ و دربار مصر روابط حسنه‌ داشتند و چون‌ ملك‌ فؤاد درگذشت‌، مجلة الاخوان‌ از او به‌ نيكى‌ ياد كرد و به‌ حمايت‌ از جانشين‌ او فاروق‌ پرداخت‌ و كوشيد او را به‌ عنوان‌ زمامداري‌ مسلمان‌ و عامل‌ به‌ فرائض‌ و پشتيبان‌ اسلام‌ معرفى‌ كند بيومى‌، 06- 08. حمايت‌ اخوان‌ از ملك‌ فاروق‌ احتمالاً به‌ اين‌ دليل‌ بود كه‌ او را براي‌ كمك‌ به‌ تحقق‌ اهداف‌ دينى‌ و سياسى‌ خود مناسب‌ مى‌ديدند و به‌ او اميد بسته‌ بودند. فاروق‌ در آغاز سلطنت‌ كوشيد خود را «خليفة جهان‌ اسلام‌» بنماياند، چنانكه‌ امامت‌ جمعه‌ را بر عهده‌ گرفت‌ و از كنفرانس‌ فلسطين‌ حمايت‌ كرد و نمايندگانى‌ براي‌ شركت‌ در اين‌ كنفرانس‌ به‌ لندن‌ فرستاد. اين‌ نوع‌ كارها موجب‌ خشنودي‌ اخوان‌ بود. بيعت‌ اخوان‌ با پادشاه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ عمل‌ شرعى‌ و ملقب‌ ساختن‌ پادشاه‌ به‌ اميرالمؤمنين‌ و نيز تقاضاي‌ انحلال‌ احزاب‌، هر چند موجب‌ خرسندي‌ شاه‌ و درباريان‌ بود، اما احزاب‌ ديگر به‌ ويژه‌ حزب‌ وفد را به‌ شدت‌ برآشفت‌. چه‌، احزاب‌ افكار و خواسته‌هاي‌ جمعيت‌ اخوان‌ را خطري‌ براي‌ دموكراسى‌ و آزادي‌ و نظام‌ پارلمانى‌ مى‌دانستند و مى‌كوشيدند نظر شاه‌ را از آن‌ جمعيت‌ بازگردانند. در عين‌ حال‌،شاه‌ و درباريان‌ سالها از پشتيبانى‌اخوان‌ بر ضد وفد و ديگراحزاب‌ سود مى‌بردند همو، 08-11.
پس‌ از جنگ‌ جهانى‌ دوم‌، روابط دربار با اخوان‌ بر سر مسألة فلسطين‌ و مسائل‌ ديگر رو به‌ تيرگى‌ نهاد و سرانجام‌ به‌ انحلال‌ جمعيت‌ اخوان‌ المسلمين‌ و كشته‌ شدن‌ بنا منجر گشت‌. اما پس‌ از قتل‌ بنا، شاه‌ كوشيد خود را به‌ اخوان‌ نزديك‌ كند؛ زيرا مى‌پنداشت‌ مى‌تواند از قدرت‌ عظيم‌ آنان‌ بر ضد افسران‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ حكومتش‌ را تهديد مى‌كردند، استفاده‌ كند حسينى‌، 19-20. فاروق‌ همچنين‌ در صدد آن‌ بود كه‌ از قدرت‌ اخوان‌ در مقابله‌ با حزب‌ وفد كه‌ به‌ تازگى‌ دولت‌ را در اختيار گرفته‌ بود، سود جويد بشري‌، 70. از اين‌ رو روابط اخوان‌ با دربار تا حدودي‌ بهبود يافت‌ و هضيبى‌، مرشد جديد اخوان‌ - كه‌ با اشارة پادشاه‌ انتخاب‌ شده‌ بود - در 370-371ق‌/951-952م‌ بارها با شاه‌ ديدار كرد و هر دو كوشيدند گذشته‌ها را فراموش‌ كنند. هر چند كه‌ بسياري‌ از اعضاي‌ اخوان‌ اين‌ ديدارها و نزديكى‌ اخوان‌ به‌ دربار را محكوم‌ مى‌كردند حسينى‌، 16- 19 و حتى‌ كسانى‌ با مواضع‌ ديگر نيز روابط اخوان‌ با دربار را به‌ طور كلى‌ مورد انتقاد قرار مى‌دادند نك: سعيد، 7، 04.
روابط اخوان‌ با دولتها و احزاب‌: با اينكه‌ بنا بارها تأكيد كرده‌ بود كه‌ اخوان‌ المسلمين‌ حزب‌ سياسى‌ نيست‌ و به‌ رغم‌ آنكه‌ وي‌ نظام‌ چند حزبى‌ را مخالف‌ اسلام‌ و مصالح‌ امت‌ مى‌دانست‌ مجموعة، 49، 07، در عين‌حال‌،جمعيت‌اخوان‌ پس‌از ورود به‌مبارزة سياسى‌ و اجتماعى‌عملاً به‌صورت‌ يك‌حزب‌سياسى‌ در آمد و ناچار شد كه‌ تا،حدود زيادي‌قواعد بازيهاي‌سياسى‌ را رعايت‌نمايد و به‌شيوه‌هاي‌سياستمداران‌ عمل‌ كند.
از آنجا كه‌ اخوان‌ المسلمين‌ همواره‌ خود را فراتر از احزاب‌ سياسى‌ مى‌دانست‌، احتمالاً متوقع‌ بود كه‌ ديگر احزاب‌ يا منحل‌ شوند، يا در آن‌ ادغام‌ گردند نك: همان‌، 78- 79. اين‌ امر موجب‌ تنشها و ستيزه‌هاي‌ مداوم‌ بين‌ اخوان‌ و ديگر احزاب‌ مى‌شد. با اينهمه‌، رابطة اخوان‌ با احزاب‌، سازمانها و جمعيتهاي‌ اسلامى‌ در دوران‌ بنا كم‌ و بيش‌ نزديك‌ و دوستانه‌ بود و گاه‌ نيز اين‌ احزاب‌ حول‌ محور اخوان‌، يا برنامه‌هاي‌ معين‌ دست‌ به‌ ائتلاف‌ مى‌زدند بيومى‌، 57- 58؛ بشري‌، 71، هر چند اختلافات‌ فكري‌ و خط مشى‌ سياسى‌ بين‌ آنان‌ كم‌ نبود و بنا بارها به‌ اين‌ اختلافات‌ اشاره‌ كرده‌ است‌ مجموعة، 13-14، 18-20؛ بيومى‌، 35، 12-13، 31-34.
روابط اخوان‌ با دولتها و احزاب‌ غيردينى‌ و به‌ ويژه‌ كمونيستها، غالباً تيره‌ و خصومت‌ آميز بود. هر چند، گاه‌ نزديكى‌ و يا ائتلافى‌ با برخى‌ از دولتها، يا احزاب‌ صورت‌ مى‌گرفت‌، اما چون‌ مبتنى‌ بر تدابير يا سياستهاي‌ خاص‌ بود، دوامى‌ نداشت‌. به‌ خصوص‌ از 356ق‌/937م‌ در دوران‌ وزارت‌ محمد محمود پاشا كه‌ اخوان‌ رسماً از دولت‌ خواست‌ تا قوانين‌ طبق‌ احكام‌ شريعت‌ اصلاح‌ شود همو، 17، درگيريهاي‌ شديدي‌ بين‌ اخوان‌ و دولت‌ پيش‌ آمد و اين‌ اختلاف‌ در دوران‌ جنگ‌ جهانى‌ و پس‌ از آن‌ در طرح‌ خروج‌ بريتانيا از مصر و قضية فلسطين‌ افزايش‌ يافت‌. البته‌ دولتها نيز غالباً خود، يا به‌ اشارة بريتانيا و متفقين‌ فشارهاي‌ زيادي‌ بر اخوان‌ وارد مى‌آوردند همو، 13، 15، 92، 03-04.
بيشترين‌ خصومت‌ از 357 تا 371ق‌/938 تا952م‌ بين‌ اخوان‌ و حزب‌ قدرتمند وفد ديده‌ مى‌شود نك: ماردينى‌، جم. دليل‌ اصلى‌ اين‌ ستيزه‌ نيز تعارض‌ ذاتى‌ نظرات‌ سياسى‌ و اجتماعى‌ آنها بود. اخوان‌ تشكيلاتى‌ دينى‌ و شريعت‌ خواه‌ به‌ شمار مى‌رفت‌ كه‌ تكيه‌ گاهش‌ طبقات‌ متوسط و پايين‌ جامعه‌ بود، ولى‌ وفد حزبى‌ سياسى‌ غيردينى‌ و مورد حمايت‌ طبقات‌ ثروتمند و پرقدرت‌ بود نك: بيومى‌، 19-21. در عين‌ حال‌، گاه‌ دربارة حوادث‌، يا خواسته‌هاي‌ سياسى‌ معين‌ و مشتركى‌ بين‌ آن‌ دو دوستى‌ و نزديكى‌ محدودي‌ پديد مى‌آمد همو، 24، 28-30؛ سمان‌، 6- 8.
اما بين‌ اخوان‌ و احزاب‌ كمونيست‌ و ماركسيست‌ ناسازگاري‌ شديد وجود داشت‌. در خلال‌ جنگ‌ جهانى‌ دوم‌، كمونيسم‌ و ماركسيسم‌ در مصر رواج‌ فراوان‌ يافت‌ و احزاب‌ كمونيست‌ افزايش‌ يافتند و فعال‌ شدند بيومى‌، 89. اخوان‌ در حالى‌ كه‌ موضع‌ ضد استثماري‌ و ضدسرمايه‌ داري‌ كمونيسم‌ را مى‌ستود، اما خطر كمونيسم‌ را در كشورهاي‌ اسلامى‌ از خطر تبليغات‌ مسيحى‌ بيشتر مى‌دانست‌ همو، 84. گفته‌ شده‌ است‌ كه‌ اعضاي‌ اخوان‌ در مبارزه‌ با كمونيستهاي‌ مصر با دولت‌ همكاري‌ مى‌كرده‌اند و جاسوسان‌ اخوان‌ اطلاعاتى‌ دربارة آنان‌ و دربارة اجتماعات‌ كارگري‌ و دانشجويى‌ به‌ دولت‌ مى‌داده‌اند سعيد، 17. از 370ق‌/951م‌ به‌ بعد موضع‌ رسمى‌ اخوان‌ مطابق‌ با تعهدي‌ كه‌ هضيبى‌ به‌ شاه‌ داده‌ بود، قطع‌ هرگونه‌ همكاري‌ با كمونيستها بود. با اينهمه‌، برخى‌ از اعضاي‌ اخوان‌ مانند صالح‌ عشماوي‌ و محمد غزالى‌ نسبت‌ به‌ ايدئولوژي‌ كمونيسم‌ نرمش‌ و حتى‌ گاه‌ همفكري‌ نشان‌ مى‌دادند و خواهان‌ نوعى‌ همكاري‌ با آنها بودند نك: بشري‌، 86-87. برخى‌ قراين‌ نيز حاكى‌ از همكاري‌ مقطعى‌ اخوان‌ با كمونيستهاست‌. اين‌ همكاري‌ در مبارزه‌ با جمال‌ عبدالناصر به‌ خوبى‌ آشكار بود. حتى‌ گفته‌ شده‌ است‌ كه‌ در آن‌ دوران‌ كمونيستها در پوشش‌ تشكيلات‌ اخوان‌ فعاليت‌ مى‌كردند حسينى‌، 60-61. اما نوع‌ رابطة اخوان‌ المسلمين‌ با افسران‌ آزاد چندان‌ آشكار نيست‌ نك: ماردينى‌، 7-1، 17-47. اخوان‌ به‌ دليل‌ حمايتهاي‌ معنوي‌ كه‌ از نظاميان‌ به‌ عمل‌ مى‌آورد، پيوسته‌ از محبوبيتى‌ خاص‌ در ميان‌ آنان‌ برخوردار بود بيومى‌، 37- 38. از اين‌ رو، وقتى‌ در جريان‌ جنگ‌ جهانى‌ دوم‌ «سازمان‌ افسران‌ آزاد» در ارتش‌مصر تشكيل‌ شد،بسياري‌ از افسران‌ به‌ اخوان‌ پيوستند. احتمالاً انضباط تشكيلاتى‌، موضع‌ روشن‌ ضد انگليسى‌ و صبغة دينى‌ اخوان‌ در اين‌ گرايش‌ افسران‌ مؤثر بوده‌ است‌. جنگ‌ 367ق‌/948م‌ فلسطين‌ و همكاري‌ نزديك‌ آن‌ دو سازمان‌، اين‌ پيوند را استوارتر كرد؛ ولى‌ پس‌ از ترور بنا و آغاز رهبري‌ هضيبى‌، رابطة اخوان‌ و افسران‌ تغيير كرد حسينى‌، 24؛ بيومى‌، 44-51. ظاهراً اين‌ تغيير به‌ دليل‌ نزديكى‌ هضيبى‌ به‌ دربار بوده‌ است‌، چنانكه‌ پيش‌ از اين‌ در 365ق‌ نيز افسران‌ به‌ نزديكى‌ اخوان‌ و دولت‌ معترض‌ بودند حسينى‌، همانجا. مى‌توان‌ گفت‌ كه‌ به‌ رغم‌ همكاري‌ صميمانه‌اي‌ كه‌ بين‌ اخوان‌ و افسران‌ وجود داشت‌، آن‌ دو سازمان‌ كاملاً مستقل‌ بوده‌اند همو، 27؛ ناتينگ‌، 1.
دربارة علل‌ اختلاف‌ اخوان‌ با افسران‌، سخن‌ فراوان‌ گفته‌ شده‌ است‌. با اينكه‌ پس‌ از انقلاب‌ افسران‌، هضيبى‌ تا يك‌ ماه‌ سكوت‌ اختيار كرد حسينى‌، 28؛ ماردينى‌، 6، اما افسران‌ چند امتياز مهم‌ به‌ اخوان‌ دادند حسينى‌، 30-31. يك‌ ماه‌ پس‌ از پيروزي‌ افسران‌، اخوان‌، صريحاً اعلام‌ كرد كه‌ خواهان‌ حكومت‌ دينى‌ است‌ همو،31- 32. در نخستين‌ ديدار هضيبى‌ با جمال‌ عبدالناصر به‌ عنوان‌ نمايندة شوراي‌ انقلاب‌، همان‌ خواسته‌ تكرار شد و هضيبى‌ پيشنهاد كرد كه‌ حكومت‌ افسران‌، نظارت‌ اخوان‌ بر ادارة امور را بپذيرد و مالكيت‌ زمين‌ نيز به‌ كمتر از 00 فدان‌ محدود نشود؛ ولى‌ ناصر نپذيرفت‌ همو، 32-37؛ ماردينى‌، 6-7. محمد نجيب‌ در كتاب‌ مصير مصر اشاره‌اي‌ به‌ نظرات‌ و علل‌ اختلافات‌ دو طرف‌ درگير كرده‌ است‌. او مى‌گويد نه‌ افسران‌ معتقد به‌ حكومت‌ مذهبى‌ بودند و نه‌ جامعة مصر آمادگى‌ آن‌ را داشت‌ نك: حسينى‌، 29-30.
اينگونه‌ بود كه‌ اختلاف‌ به‌ نحو اجتناب‌ ناپذيري‌ شدت‌ يافت‌، به‌ ويژه‌ پس‌ از خروج‌ نجيب‌ از صحنة سياست‌، روابط اخوان‌ با دولت‌ ناصر بيش‌ از پيش‌ تيره‌ شد همو، 39-41، 62- 65 و كسانى‌ چون‌ صالح‌ عشماوي‌ و محمد غزالى‌ از رهبران‌ اخوان‌ به‌ دليل‌ طرفداري‌ از ناصر از سازمان‌ اخراج‌ شدند كوپل‌، 01. هضيبى‌ به‌ كشورهاي‌ مختلف‌ عربى‌ سفر كرد و همه‌ جا بر ضد انقلاب‌ و به‌ ويژه‌ بر ضد عبدالناصر سخن‌ گفت‌ حسينى‌، 42. در اواخر سپتامبر 954 اخوان‌المسلمين‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدند كه‌ بايد در برابر حكومت‌ مقاومت‌ كنند و لذا تصميم‌ به‌ تظاهرات‌ عمومى‌ و مبارزة قهرآميز گرفتند و به‌ دنبال‌ آن‌ به‌ جان‌ ناصر سوء قصد شد همو، 54- 55. پس‌ از آن‌ بود كه‌ دستگيري‌ و محاكمة اخوان‌ آغاز گرديد.
رابطه‌ با الازهر: در روزگار بنا، اخوان‌ المسلمين‌ كوشش‌ مى‌كرد دستگاه‌ رسمى‌ رهبري‌ دينى‌ و علمى‌ الازهر را به‌ صورت‌ حامى‌ و متحد استراتژيك‌ خود در آورد و دست‌ كم‌ با آن‌ رابطة حسنه‌ داشته‌ باشد. اين‌ حسن‌ رابطه‌ ساليانى‌ وجود داشت‌ و بنا ادعا مى‌كرد كه‌ الازهر حامى‌ تعاليم‌ اخوان‌ است‌ مجموعة، 89. اخوان‌ المسلمين‌ مى‌كوشيد الازهر نقش‌ اجتماعى‌ خود را در دفاع‌ از اسلام‌ و مسلمانان‌ بازيابد. برخى‌ از اصلاحاتى‌ كه‌ در زمان‌ مصطفى‌ مراغى‌ در الازهر صورت‌ گرفت‌، مورد تأييد و حمايت‌ اخوان‌ واقع‌ شد بيومى‌، 63. از سوي‌ ديگر، اخوان‌ در صدد آن‌ بود كه‌ از طريق‌ نفوذ در الازهر، دانشجويان‌ جوان‌ آن‌ نهاد را به‌ خود جلب‌ كند همو، 64 و البته‌ اين‌ سياست‌، تا حدودي‌ موفقيت‌ آميز بود. از آن‌ گذشته‌ اخوان‌ مى‌كوشيد كه‌ از قدرت‌ و حمايت‌ الازهر بر ضد رقيبان‌ سياسى‌ خود سود جويد. به‌ ويژه‌ در مقابلة دائمى‌ با حزب‌ وفد، اخوان‌ به‌ چنين‌ حمايتى‌ نياز داشت‌ همو، 63- 68. با اينهمه‌، رابطة اخوان‌ با الازهر دچار نوسان‌ بود. به‌ خصوص‌ بعد از درگذشت‌ مراغى‌ و نيز پس‌ از ورود اخوان‌ به‌ مبارزات‌ سياسى‌، بين‌ آن‌ دو نهاد فاصله‌ افتاد همو، 69. در 950م‌ شيخ‌ محمد خالد محمد يكى‌ از عالمان‌ الازهر كتابى‌ تحت‌ عنوان‌ من‌ هنانبدء در انتقاد از اخوان‌ نوشت‌ كه‌ شيخ‌ محمد غزالى‌ در كتاب‌ من‌ هنانعلم‌ به‌ پاسخ‌ آن‌ برخاست‌ همو، 69-70؛ سمان‌، 4، حاشيه‌؛ بشري‌، 82-83. اين‌ درگيري‌ به‌ ضعف‌ اخوان‌ منجر شد و اقبال‌ِ دانشجويان‌ الازهر به‌ اخوان‌ را كاهش‌ داد بيومى‌، 71. در دوران‌ جمال‌ عبدالناصر و پس‌ از آن‌ در زمان‌ سادات‌ و مبارك‌، الازهر غالباً به‌ صورت‌ رسمى‌ جانب‌ حكومت‌ را گرفت‌ و برخى‌ افكار و به‌ ويژه‌ اعمال‌ خشونت‌ آميز اخوان‌ را تقبيح‌ كرد و حتى‌ گاه‌ به‌ تكفير نيز دست‌ زد حسينى‌، 55؛ سعيد، 46؛ كوپل‌، 6.
نقش‌ اخوان‌ المسلمين‌ در جنبشهاي‌ اسلامى‌ معاصر: براي‌ درك‌ انگيزه‌هاي‌ ظهور اخوان‌ المسلمين‌ و نقش‌ آن‌ در تحولات‌ سياسى‌ و دينى‌ جهان‌ اسلام‌، به‌ ويژه‌ در جهان‌ عرب‌، ضروري‌ است‌ كه‌ به‌ اوضاع‌ عمومى‌ كشورهاي‌ اسلامى‌ و عربى‌ و به‌ خصوص‌ مصر در سالهاي‌ پيش‌ از تأسيس‌ اخوان‌، توجه‌ شود.
پس‌ از 337ق‌/919م‌ مصر دورة خطيري‌ را طى‌ مى‌كرد: بخشى‌ از مصر محموديه‌ در اشغال‌ انگليس‌ بود؛ تب‌وتاب‌ جنبش‌ ملى‌ بر ضد سلطة خارجى‌ اوج‌ گرفته‌ بود؛ احزابى‌ تشكيل‌ يافت‌ و تظاهرات‌ و تلاشهاي‌ سياسى‌ و اجتماعى‌ وسيعى‌ شكل‌ گرفت‌ و روح‌ حماسه‌ و مبارزة ملى‌ حاكم‌ شد نك: سعيد، 2- 8. از آن‌ سوي‌، مبلغان‌ مسيحى‌ نيز بر كوششهاي‌ تبليغى‌ خود افزودند. قبطيان‌ مصر به‌ رهبري‌ برخى‌ از نويسندگان‌ و روشنفكران‌ خود مانند سلامه‌ موسى‌ به‌ ناسيوناليسم‌ مصر و به‌ تعبير ديگر قبطى‌گرايى‌ دعوت‌ مى‌كردند. غرب‌ زدگى‌ و تفكر غربى‌، رواج‌ آداب‌ و سنن‌ فرنگى‌ به‌ ويژه‌ در ميان‌ طبقات‌ اشراف‌ و نفوذ اقتصاد سرمايه‌داري‌ از ديگر خصوصيات‌ جامعة مصر شده‌ بود. برخى‌ از روشنفكران‌ مسلمان‌ مانند لطفى‌ سيد، طه‌ حسين‌ و على‌ عبدالرازق‌ از جدايى‌ دين‌ از حكومت‌ سخن‌ مى‌گفتند. مهم‌تر از همه‌، با الغاي‌ خلافت‌ عثمانى‌ در 342ق‌/924م‌ و تقسيم‌ قلمرو آن‌ دولت‌ به‌ كشورهاي‌ كوچك‌ و متعدد، بحران‌ سياسى‌ عظيمى‌ در مصر و ساير كشورهاي‌ عربى‌ ايجاد شده‌ بود بيومى‌، 3-4؛ متولى‌، 4. هر چند كوششهايى‌ از سوي‌ الازهر و سازمانهاي‌ ديگر براي‌ احياي‌ خلافت‌ صورت‌ گرفت‌، اما عوامل‌ متعدد از جمله‌ رقابت‌ برخى‌ مدعيان‌ خلافت‌، اين‌ كوشش‌ را بى‌ثمر ساخت‌ بيومى‌، 8 -0. در مقابل‌، آنچه‌ رشد يافت‌، ناسيوناليسم‌ عرب‌ و طرفداري‌ از وحدت‌ عربى‌ بود، نه‌ اسلامى‌ همو، 58. نظامى‌ كهن‌ و پوسيده‌ فروپاشيده‌ بود، اما هيچ‌ نظامى‌ جايگزين‌ آن‌ نشده‌ بود.
در چنين‌ اوضاع‌ آشفته‌اي‌ جنبش‌ جديد اسلامى‌ آغاز شد. به‌ گفتة بيومى‌ ص‌ 7 - 8، حاشيه‌، شمار جمعيتهايى‌ كه‌ در سالهاي‌ پيش‌ و پس‌ از جنگ‌ جهانى‌ اول‌ با انگيزه‌هاي‌ اسلامى‌ و به‌ قصد اعمال‌ احكام‌ شريعت‌ پديد آمدند، به‌ 35 مى‌رسيد. شايد مهم‌ترين‌ اين‌ جمعيتها «جمعية الشبّان‌ المسلمين‌» بود كه‌ در 345ق‌/927م‌ تأسيس‌ شد و جمعيتى‌ دينى‌ - سياسى‌ به‌ شمار مى‌رفت‌ همو، 4 و چنان‌ مى‌نمود كه‌ براي‌ نظم‌ بخشيدن‌ به‌ نابسامانى‌ مسلمانان‌، نه‌ از فرمانروايان‌ كشورهاي‌ اسلامى‌ كاري‌ ساخته‌ است‌، نه‌ از عالمان‌ دين‌ و نهادهاي‌ رسمى‌ و سنتى‌ دينى‌، و نه‌ حتى‌ از جماعات‌ اسلامى‌ موجود در آن‌ روزگار.
حسن‌ البنا درست‌ در متن‌ اين‌ بحران‌ و نابسامانى‌ متولد شد و رشد كرد. وي‌ از يك‌ سو شاهد فروپاشى‌ خلافت‌ اسلامى‌ و پريشانى‌ مسلمانان‌ بود و از سوي‌ ديگر از نهضت‌ سلفى‌ و جنبش‌ دينى‌ - سياسى‌ پيشينيان‌ خود در مصر اثر پذيرفته‌ بود. هر چند پدر بنا از شاگردان‌ شيخ‌ محمد عبده‌ بود سعيد، 1 و بنا نيز تحت‌ تأثير او قرار داشت‌، اما بايد گفت‌: بيش‌ از همه‌ از سيد جمال‌الدين‌ اسدآبادي‌ و پس‌ از او از رشيد رضا اثر پذيرفته‌ بود. جمال‌الدين‌ به‌ منزلة «پدر روحانى‌» اخوان‌ بود و اينكه‌ اخوان‌، بنا را سيد جمال‌ عصر خود مى‌دانستند همو، 0، ميزان‌ اثر پذيري‌ اخوان‌ المسلمين‌ از سيد را نشان‌ مى‌دهد. اما بنا، رشيد رضا را ديده‌، و از او مستقيماً بهره‌ گرفته‌ بود و لذا تفكر سلفى‌ و سنت‌گرايى‌ رضا سخت‌ در وي‌ اثر گذاشته‌ بود بيومى‌، 43؛ نيز نك: بنا، مجموعة، 61 به‌ بعد.
بدين‌ ترتيب‌ مى‌توان‌ گفت‌ كه‌ ظهور اخوان‌ المسلمين‌ پاسخى‌ بود به‌ پريشانى‌ اوضاع‌ عمومى‌ مسلمانان‌ - و به‌ ويژه‌ اوضاع‌ مصر و اثبات‌ ناتوانى‌ حكمرانان‌ كشورهاي‌ اسلامى‌ و جهان‌ عرب‌ و ضعف‌ دستگاه‌ رهبري‌ رسمى‌ دينى‌ از ايفاي‌ نقش‌ خود در حل‌ بحرانهاي‌ جاري‌.
اما اينكه‌ تفكر و روشهاي‌ عملى‌ اخوان‌ و جريان‌ منسوب‌ به‌ آن‌ تا چه‌ حد توانسته‌ است‌ به‌ حل‌ بحرانهاي‌ جهان‌ اسلام‌ و ممالك‌ عربى‌ كمك‌ كند، جاي‌ بحث‌ و تأمل‌ دارد. آشكار است‌ كه‌ اين‌ جنبش‌ سر آغاز نهضت‌ جديد فكري‌ و سياسى‌ اسلامى‌ است‌ و ا¸ثار آن‌ در همه‌ جاي‌ جهان‌ اسلام‌ مشهود است‌. پس‌ از تأسيس‌ اخوان‌ در مصر و شعبه‌هاي‌ آن‌ در سوريه‌، سودان‌، اردن‌، لبنان‌، فلسطين‌، اندونزي‌، سيلان‌، پاكستان‌، تونس‌، الجزاير، مراكش‌، ليبى‌، عربستان‌ سعودي‌، عراق‌ و كشورهاي‌ عربى‌ حوزة خليج‌ فارس‌، جنبشهاي‌ اسلامى‌ در همه‌ جاي‌ جهان‌ اسلام‌ و حتى‌ مسلمانان‌ ساكن‌ در كشورهاي‌ غربى‌، يا وابستگى‌ تشكيلاتى‌ با اخوان‌ برقرار كردند، يا كم‌ و بيش‌ تحت‌ تأثير آن‌ قرار گرفتند حسينى‌، 53-54؛ ويلى‌، 03.
با اينكه‌ ايران‌ و ديگر شيعيان‌ كشورهاي‌ اسلامى‌ و عربى‌ استقبال‌ رسمى‌ و مستقيمى‌ از اخوان‌ به‌ عمل‌ نياوردند، اما حركت‌ اخوان‌ در خيزش‌ سياسى‌ و انقلابى‌ شيعى‌ معاصر عراق‌ و ايران‌ و لبنان‌ بى‌تأثير نبوده‌ است‌. به‌ گفتة برخى‌ تأسيس‌ جماعة العلماء در عراق‌ به‌ وسيلة آيت‌الله‌ سيد محسن‌ حكيم‌ در 377ق‌/958م‌ و نيز تشكيل‌ حزب‌ الدعوة الاسلاميه‌ در همانجا به‌ وسيلة آيت‌الله‌ سيد محمدباقر صدر در 376ق‌/957م‌ با توجه‌ به‌ مبارزات‌ اخوان‌المسلمين‌ بوده‌ است‌ ويلى‌، 4، 6. اين‌ تأثير پذيري‌ را از طريق‌ نزديكى‌ فكري‌ و شعارها و خواسته‌هاي‌ تقريباً يكسان‌ اجتماعى‌ و سياسى‌ شيعيان‌ بنيادگرا و نيز برخى‌ روابط آشكار بين‌ اين‌ دو نوع‌ جنبش‌ مى‌توان‌ مشاهد كرد. چنانكه‌ مقايسة فدائيان‌ اسلام‌ در ايران‌ با اخوان‌ المسلمين‌، تا حدودي‌ اين‌ ارتباط و دست‌ كم‌ تأثيرپذيري‌ را نشان‌ مى‌دهد. مسافرت‌ نواب‌ صفوي‌ مق 335ش‌ به‌ مصر در 954م‌ و سخنرانى‌ در تظاهرات‌ اخوان‌ و حتى‌ وساطت‌ او بين‌ اخوان‌ و جمال‌ عبدالناصر حسينى‌، 38؛ خوش‌ نيت‌، 44- 45 و سرانجام‌ ادعاي‌ ارتباط تشكيلاتى‌ اين‌ جمعيت‌ ايرانى‌ با اخوان‌ مصر عنايت‌، 70-71، شاهد اين‌ مدعاست‌. شايد به‌ همين‌ دليل‌ حسينى‌ در همان‌ سالها 955- 956م‌ به‌ شعبه‌ يا شعبه‌هاي‌ اخوان‌ در ايران‌ اشاره‌ كرده‌ است‌ ص‌ 54. اين‌ نيز قابل‌ توجه‌ است‌ كه‌ از روزگار فدائيان‌ اسلام‌ تاكنون‌، بسياري‌ از كتابهاي‌ مهم‌ و آموزشى‌ اخوان‌ المسلمين‌ توسط پيروان‌ فدائيان‌ اسلام‌ به‌ زبان‌ فارسى‌ ترجمه‌ شده‌، و به‌ انتشار تفكر اسلامى‌ اخوان‌ در ايران‌ كمك‌ بسيار كرده‌ است‌.
مخالفان‌ و منتقدان‌ اخوان‌ المسلمين‌: اخوان‌ المسلمين‌ از همان‌ آغاز، با واكنشهاي‌ مخالف‌ مواجه‌ شدند. به‌ گفتة بنا مذكرات‌، 0 - 1، در اسماعيليه‌ كسانى‌ با انديشة اخوان‌ مخالفت‌ كرده‌، حتى‌ بر ضد آن‌ دست‌ به‌ عمل‌ زدند. به‌ ويژه‌ پس‌ از آنكه‌ اخوان‌ به‌ مرحلة عمل‌ سياسى‌ حاد وارد شد، كسانى‌ از درون‌ و بيرون‌ تشكيلات‌ به‌ خرده‌ گيري‌ از آن‌ پرداختند و اين‌ نوع‌ فكر و عمل‌ را خلاف‌ ديانت‌ و خلاف‌ شيوة نخستين‌ اخوان‌ المسلمين‌ دانستند بيومى‌،2-3،42؛سمان‌،5.انشعابيون‌ «شباب‌ محمد» كه‌ در سالهاي‌ 358- 359ق‌/ 939-940م‌ از اخوان‌ جدا شدند، از منتقدان‌ سرسخت‌ بنا بودند. مهم‌ترين‌ اتهام‌ بنا از سوي‌ آنان‌ اين‌ بود كه‌ مستبدانه‌ عمل‌ مى‌كند و به‌ تصميمات‌ شورا پاي‌بند نيست‌ بيومى‌، 77-80. از منتقدان‌ دائمى‌ اخوان‌ در دوران‌ بنا، روشنفكران‌ ناسيوناليست‌ قبطى‌ مسيحى‌ مصر بودند كه‌ در برابر وحدت‌ عربى‌، يا وحدت‌ اسلامى‌ به‌ وحدت‌ افريقايى‌ دعوت‌ مى‌كردند همو، 12-13. متفكران‌ و احزاب‌ سياسى‌ غير دينى‌ نيز از مخالفان‌ سرسخت‌ اخوان‌ المسلمين‌ به‌ شمار مى‌رفتند و پيوسته‌ از افكار و اعمال‌ اين‌ جماعت‌ انتقاد مى‌كردند. يكى‌ از انتقادهاي‌ مرسوم‌ آنان‌ نسبت‌ دادن‌ ارتجاع‌ و تعصب‌ دينى‌ به‌ اخوان‌ بود. آنان‌ مدعى‌ بودند كه‌ اسلام‌ گرايى‌ اخوان‌ جبهة ملى‌ ضد استعمار را ضعيف‌ مى‌كند همو، 77- 78. اما بنا ضمن‌ اينكه‌ جنبش‌ اخوان‌ را تجديد دعوت‌ اسلام‌ در سدة 4ق‌ مى‌دانست‌ مجموعة، 50-62 و تشكيلات‌ اخوان‌ را محور اسلام‌گرايى‌ اين‌ عصر مى‌شمرد همان‌، 75، خود و سازمان‌ اخوان‌ را از هر نوع‌ ارتجاع‌، فرقه‌گرايى‌، تعصب‌، جزميت‌ و دشمنى‌ با عقل‌ و علم‌ و تمدن‌ مبرا مى‌دانست‌ همان‌، 26، 68-73.
يكى‌ از انتقادات‌ مهمى‌ كه‌ عمدتاً از سوي‌ حزب‌ وفد و كمونيستها بر ضد اخوان‌ در جنگ‌ جهانى‌ دوم‌ مطرح‌ شد، همكاري‌ آن‌ سازمان‌ با آلمان‌ و ايتاليا و گرايش‌ به‌ فاشيسم‌ بود. در اينكه‌ كلام‌ بنا با نوعى‌ اعجاب‌ و گرايش‌ نسبت‌ به‌ آلمان‌ و فاشيسم‌ همراه‌ است‌ و نيز در اينكه‌ اخوان‌ در برابر متفقين‌ از آنان‌ حمايت‌ ضمنى‌ به‌ عمل‌ مى‌آورد، ترديد نيست‌؛ اما اين‌ گرايش‌ در اوضاع‌ جنگ‌ جهانى‌ قابل‌ درك‌ است‌. علل‌ اين‌ گرايش‌ چند چيز بود: . آلمان‌ و ايتاليا در برابر انگلستان‌ قرار داشتند و اين‌ براي‌ اخوان‌ كه‌ انگليس‌ را دشمن‌ اصلى‌ كشورهاي‌ عربى‌ و اسلامى‌ مى‌شمرد، مطلوب‌ بود. . در كشورهاي‌ ياد شده‌ نظام‌ سياسى‌ تك‌ حزبى‌، و رهبري‌ فردي‌ بود. . آلمان‌ و ايتاليا با يهود دشمن‌ بودند. . قدرت‌ سياسى‌ و نظامى‌ از طريق‌ تشكيلات‌ نيرومند در هر دو كشور وجود داشت‌. . متحدين‌ از ملت‌ فلسطين‌ در برابر صهيونيسم‌ و امپرياليسم‌ حمايت‌ مى‌كردند. تمامى‌ اينها مقبول‌ اخوان‌ بود بيومى‌، 92-97، به‌ ويژه‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ آلمان‌ مستعمراتى‌ در جهان‌ اسلام‌ نداشت‌. با توجه‌ به‌ اين‌ دليلها بود كه‌ حتى‌ شيخ‌ مراغى‌ رهبر الازهر خواهان‌ نزديكى‌ به‌ وحدت‌ ايتاليا و آلمان‌ و ژاپن‌ شد همو، 66-67. در عين‌ حال‌، بنا از فاشيسم‌ و سياست‌ آلمان‌ نسبت‌ به‌ اتيوپى‌ و ليبى‌ انتقاد كرده‌ است‌ همو، 96-97.
در اين‌ ميان‌ شايد مهم‌ترين‌ اتهامى‌ كه‌ بر اخوان‌ المسلمين‌ وارد آمده‌، وابستگى‌ آنان‌ به‌ بيگانگان‌ به‌ ويژه‌ بريتانياست‌. گفته‌اند كه‌ بين‌ بنا و پس‌ از او هضيبى‌ با سفارت‌ بريتانيا ارتباط بوده‌ است‌ و آنان‌ از حمايت‌ مالى‌ سفارت‌ برخوردار بوده‌اند سعيد، 5. حتى‌ گفته‌اند كه‌ يكى‌ از ايرادهاي‌ احمد سكري‌ بر بنا اين‌ بود كه‌ او از بريتانيا پول‌ دريافت‌ مى‌كرده‌ است‌ همو، 19. شواهد و قراين‌ نشان‌ مى‌دهد كه‌ در فاصلة سالهاي‌ 360-366ق‌/941-947م‌ ديدارهايى‌ بين‌ بنا و برخى‌ از رهبران‌ اخوان‌ با مقامات‌ انگليسى‌ صورت‌ گرفته‌ است‌ بيومى‌، 05- 06. البته‌ بنا دريافت‌ِ هر نوع‌ كمك‌ مالى‌ از خارجيان‌ را تكذيب‌ كرده‌ است‌ مجموعة، 93-94. در دوران‌ پس‌ از انقلاب‌ ژوئيه‌ و به‌ ويژه‌ در دورة حكومت‌ ناصر، اخوان‌ بارها از سوي‌ حكومت‌ به‌ وابستگى‌ و ارتباط با بيگانگان‌ و به‌ ويژه‌ سفارت‌ بريتانيا متهم‌ شده‌اند. حتى‌ در 953م‌، ناصر به‌ ديدار هضيبى‌ رفت‌ و از او دربارة اين‌ ملاقاتها توضيح‌ خواست‌ و هضيبى‌ اعلام‌ كرد كه‌ ديداري‌ رسمى‌ بوده‌، و مواضع‌ اخوان‌ اعلام‌ گرديده‌، و تبادل‌ نظر صورت‌ گرفته‌ است‌. البته‌ پس‌ از آن‌ نيز اين‌ نوع‌ ديدارها ادامه‌ يافت‌ ماردينى‌، 9-00. حكومت‌ سوريه‌ نيز در سالهاي‌ اخير پيوسته‌ اخوان‌ المسلمين‌ آن‌ كشور را متهم‌ به‌ خيانت‌ و وابستگى‌ به‌ خارجيان‌ كرده‌ است‌ نك: الاخوان‌...، جم.
اخوان‌ المسلمين‌ به‌ سبب‌ ديدگاههاي‌ سياسيشان‌ نيز مورد انتقاد قرار گرفته‌اند. آنان‌ بارها گفته‌اند كه‌ حركتشان‌ سلفى‌ است‌، نه‌ فلسفى‌. همين‌ امر سبب‌ شده‌ است‌ كه‌ از يك‌ سو كمتر به‌ اعماق‌ مسائل‌ فكري‌ فرو روند و از سوي‌ ديگر پيوند خود را با روشنفكران‌ و تحصيل‌ كرده‌ها به‌ حداقل‌ برسانند. وحدت‌ دانشجويان‌ و يا سياسيون‌ با اخوان‌ غالباً سياسى‌ بوده‌ است‌، نه‌ دينى‌. همين‌ خصوصيت‌ سبب‌ شده‌ است‌ كه‌ حركت‌ اخوان‌ كه‌ در آغاز به‌ نوعى‌ ادامة حركت‌ كسانى‌ چون‌ سيد جمال‌الدين‌ و عبده‌ بود، پس‌ از آن‌ به‌ راهى‌ ديگر بيفتد حسينى‌، 94. تعصب‌ اخوان‌ به‌ نص‌ شريعت‌ چنان‌ بود كه‌ كمترين‌ اجتهادي‌ را بر نمى‌تافتند همو، 76. همچنين‌ نظرشان‌ نسبت‌ به‌ غرب‌ و تمدن‌ و تجدد و مقتضيات‌ عصر و پاسخ‌ آنان‌ به‌ مسائل‌ جاري‌ تا حدودي‌ دچار آشفتگى‌ بود همو، 85- 88. بدين‌ سبب‌ موفق‌ نشدند نظريه‌اي‌ روشن‌ دربارة مسائل‌ اقتصادي‌ و اجتماعى‌ و علمى‌ مطابق‌ با دعوت‌ خود ارائه‌ كنند بيومى‌، 21، در حالى‌ كه‌ در طول‌ عمر اخوان‌، عالمان‌ و نويسندگان‌ و متفكران‌ زيادي‌ پرورش‌ يافته‌، و كتابها و مقالات‌ بسيار در دفاع‌ از عقايد و حقانيت‌ انديشة خود نگاشته‌اند.
مآخذ: آقايى‌، بهمن‌ و خسرو صفوي‌، اخوان‌ المسلمين‌، تهران‌، 365ش‌؛ الاخوان‌ المسلمون‌، نشأة مشبوهة و تاريخ‌ اسود، 985م‌؛ امين‌، احمد، يوم‌الاسلام‌، قاهره‌، 952م‌؛ بشري‌، طارق‌، الحركة السياسية فى‌ مصر 945-952، بيروت‌/قاهره‌، 403ق‌/983م‌؛ بنا، حسن‌، مجموعة الرسائل‌، بيروت‌، مؤسسة الرساله‌؛ همو، مذكرات‌ الدعوة و الداعية، بيروت‌/دمشق‌، 403ق‌/983م‌؛ بيومى‌، زكريا سليمان‌، الاخوان‌ المسلمون‌ و الجماعات‌ الاسلامية، قاهره‌، 399ق‌/979م‌؛ توبه‌، غازي‌، الفكر الاسلامى‌ المعاصر، بيروت‌، 977م‌؛ حسينى‌، اسحاق‌ موسى‌، الاخوان‌ المسلمون‌ كبري‌ الحركات‌ الاسلامية الحديثة، بيروت‌، 955م‌؛ خوش‌ نيت‌، حسين‌، سيد مجتبى‌ نواب‌ صفوي‌، انديشه‌ها، مبارزات‌ و شهادت‌ او، تهران‌، 360ش‌؛ دكمجيان‌، هراير، جنبشهاي‌ اسلامى‌ در جهان‌ عرب‌، ترجمة حميد احمدي‌، تهران‌، 366ش‌؛ سعيد، رفعت‌، قادة العمل‌ السياسى‌ فى‌ مصر، قاهره‌، 977م‌؛ سمان‌، على‌، رويارويى‌ مسلكها و جنبشهاي‌ سياسى‌ در خاورميانة عربى‌ تا سال‌ 967، ترجمة ن‌. حميد، تهران‌، 357ش‌؛ شاموق‌، احمد محمد، كيف‌ يفكر الاخوان‌ المسلمون‌؟، بيروت‌/خرطوم‌، 401ق‌/981م‌؛ عنايت‌، حميد، انديشة سياسى‌ در اسلام‌ معاصر، ترجمة بهاءالدين‌ خرمشاهى‌، تهران‌، 362ش‌؛ كوپل‌، ژيل‌، پيامبر و فرعون‌، ترجمة حميد احمدي‌، تهران‌، 366ش‌؛ ماردينى‌، زهير، اللدودان‌ الوفد و الاخوان‌، داراقرا، 406ق‌/986م‌؛ متولى‌، محمود، دراسات‌ فى‌ تاريخ‌ مصر، قاهره‌، 985م‌؛ ناتينگ‌، آنتونى‌، ناصر، ترجمة عبدالله‌ گله‌داري‌، تهران‌، 353ش‌؛ ويلى‌، جويس‌، نهضت‌ اسلامى‌ شيعيان‌ عراق‌، ترجمة مهوش‌ غلامى‌، تهران‌، 373ش‌. حسن‌ يوسفى‌اشكوري‌

آق سنقر از دایره المعارف بزرگ اسلامی

آقْ‎سُنْقُر، قسیم‎الدوله، جد خاندان زنگی و اتابکان موصل و یکی از امرای بزرگ جلال‎الدین ملکشاه سلجوقی و والی حلب در زمان او از 479ق/1086م به بعد. آق‎سنقر از اصل ترک و «مملوک» بود. ابن‎عدیم در بغیه‎الطلب (حاشیة زبده‎الحلب، 2/103) گوید که نام پدر او «آل‎ترغان» از قبیله «ساب‎یو» بوده است. ابن‎خلکان نام پدر او را عبدالله یاد کرده است. بعید می‎نماید که این نام، نام اصلی او باشد، زیرا ترکان در قبایل و زادگاههای اصلی خود نامهای ترکی می‎داشتند و پس از آورده شدن بهبلاد اسلام و پرورده شدن در بلاد اسلامی، یکی از نامهای عمومی اسلامی را برای سهولت تلفظ و مقاصد دیگر بر خود می‎گذاشتند. ابن‎اثیر در کتاب الباهر که دربارة خاندان اتابکان موصل پرداخته، در شرح حال قسیم‎الدوله از «مملوک» بودن او سخن به میان نمی‎آورد و او را از یاران و همسالان جلاال‎الدین ملکشاه سلجوقی می‎شمارد، چه این دو از کودکی با هم بزرگ شده بودند. این به پاس احترام این خاندان است و گرنه در کامل (رویدادهای 480ق/1087م) صریحاً او را مملوک ملکشاه می‎خواند. در زبده‎الحلب (2/103) می‎گوید: برخی او را »مملوک» و برخی «لَصیق» نامیده و گفته‎اند نام پدرش «النُّعمان» بوده است. گویا «لصیق» بودن او مربوط به زمانی است که خاندان وی به قدرت رسیده بود و مؤلفانی مانند ابن‎اثیر و دیگران نمی‎خواستند به این معنی تصریح داشته باشند. به گفتة کامل (رویدادهای 480ق/1087م) و زبده‎الحلب (2/105)، آق‎سنقر شوهر دایة ملکشاه بود که «خاتون» نام داشت. به شرحی که در کتاب اخیر امده، این دایه در نتیجة شوخی با کاردی که در دست آق‎سنقر بود، به صورت غیرعمدی کشته شد. ابن‎اثیر مرگ این زن را در 484ق/1091م گفته است. به گفتة همو (الباهر) قسیم‎الدوله به او دانسته نیست، ولی مفهوم آن چنان که ابن‎اثیر یادآور شده، حاکی از اهمیت آق‎سنقر بوده است.
نخستین خبر از قسیم‎الدوله از 477ق/1084م است که ملکشاه، عمیدالدوله پسر فخرالدوله‎بن جُهَیْرْ وزیر خلیفه را برای گرفتن موصل از دست شرف‎الدوله مسلم‎بن قریش عُقَیْلی فرستاد و قسیم‎الدوله را فرمانده سپاه او ساخت (ابن‎اثیر، الباهر، 5). ملکشاه در 479ق/1086م به تفصیلی که در کتابهای تاریخی آمده، حلب را به تصرف خود درآورد و قسیم‎الدوله را والی آنجا کرد و 000‘4 سوار در اختیار او گذاشت (ابن‎عدیم، 2/103٩. به گفتة ابنظاثیر این امر به اشارة نظام‎الملک بود که هم می‎خواست منتی بر قسیم‎الدوله نهاده باشد و هم او را از خدمت سلطان دور نگاه دارد.
آق‎سنقر حلب را به خوبی اداره کرد و در آنجا امنیت کامل برپا ساخت و پیرامون شهر را از دزدان و راهزنان پاک کرد، تا آنجا که شهر حلب در زمان او مرکز تجارت گردید و بازرگانان از هر سوی از هر سوی روی به ان شهر نهادند (همو، 2/104).
به گفتة ابن‎عدیم در زبدة (2/105) قسیم‎الدوله به جنگ نصربن علی‎بن مُنْقِذ کنانی در شَیْزَ رفت و پس از کارزار با او از در صلح درآمده بازگشت (ابنظاثیر، الکامل، رویدادهای 481ق/1088م). آق‎سنقر در 482ق/1089م دژ بُرْزُویَه را از دست ارمنیان گرفت. پس از آن ملکشاه برادر خود تاج‎الدوله تُتُش را با آق‎سنقر و «یاغیظسیان» و «بوزان» مأمور کرد تا حِمْصْ و آفامیه را از خَلَف‎بن مُلاعب که راهزنی پیشه کرده بود، بگیرند. این سرداران، حمص را گرفتند و ملکشاه آن را به برادرش تاج‎الدوله تتش داد و پس از آنکه آق‎سنقر افامیه را به تصرف درآورد آن را به نصربن منقذ واگذاشت.
ابن‎اثیر فتح مصر و افامیه را جزئی از نقشة بزرگی می‎داند که ملکشاه برای تصرف سواحل شام و بیرون آوردن آن از دست گماشتگان المستنصربالله خلیفة فاطمی مصر و فتح نهایی مصر در سر داشت. به گفتة ابن‎اثیر این نقشه پس از فتح حمص و افامیه در 485ق/1092م در هنگام محاصرة طَرابُلُس شام با شکست مواجه شد، زیرا جلال‎الملک‎بن عمار صاحب طرابلس وزیر آق‎سنقر را که زرین‎کمر نام داشت بفریفت و با دادن رشوه‎ای به مبلغ 000‘30 دینار و هدایایی به همان قیمت آق‎سنقر به تُتُشْ گفت من با کسی که این فرمانها را در دست دارد نمی‎جنگم. تاج‎الدوله به او گفت: «مگر تو تابع من نیستی؟ آق‎سنقر گفت: من تابع تو هستم جز در معصیت سلطان»؛ و فردای آن روز از آنجا حرکت کرد. تاج‎الدوله و «بوزان» به ناچار دست از محاصرة طرابلس بازداشتند و نقشة مذکور اجرا نشده بر جای ماند.
پیش از ان در 484ق/1091م که ملکشاه برای بار دوم به بغداد آمد، آق‎سنقر و تتش و امیران اطراف برای دیدن او به بغداد رفتند و در جشن پرتجمل و باشکوهی که ملکشاه در بغداد برپا کرد، شرکت کردند. آق‎سنقر در این سفر چنان تجملی داشت که هیچیک از امیران با او برابری نداشتند. ملکشاه این عمل را پسندید و او را مأمور بازگشت به حلب کرد.
در 485ق/1092م که ملکشاه از دنیا رفت، تاج‎الدوله تتش در دمشق مدعی سلطنت شد و برای تصرف حلب عازم آن شهر گردید. چون هنوز میان جانشینان و اولاد ملکشاه کشمکش بود و آق‎سنقر نمی‎توانست با تتش بجنگد، صلاح را در اطاعت او دید و «بوزان» و «یاغی‎سیان» را نیز به اطاعت از تتش واداشت. پس از آنکه تتش واداشت. پس از آنکه تتش نَصیَبْیْن و موصل را به تصرف درآورد و به دیار بَکْرْ و آذربایجان رفت، با پسر ملکشاه، بَرْکِیارُقْ روبه‎رو گردید. آق‎سنقر در سفر موصل و آذربایجان همراه تتش بود و چون کارمیان وی و برکیارق به صف‎آرایی کشید، آق‎سنقر به بوزان گفت: از تتش اطاعت می‎کردیم برای آنکه بدانیم کار اولاد ملکشاه که «صاحب ما» بود، به کجا می‎کشد. اکنون که برکیارق پسر ملکشاه به پادشاهی رسیده است، رای و مردانگی اقتضا دارد که در کنار برکیارق پیوستند و تاج‎الدوله ناچار به شام بازگشت. در این میان اسماعیل پسر یاقوتی پسر داود سلجوقی که پسرعم ملکشاه و خال برکیارق بود، به اغوای تَرْکان خاتون بیوة ملکشاه به جنگ برکیارق آمد، ولی شکست خورد و از خواهرش زبیده‎خاتون مادر برکیارق خواست که نزد او برود. زبیده‎خاتون به او اجازه داد و اسماعیل در خلوت با آق‎سنقر و بوزان و گُمُشْتَگِین مقصود خود را که به دست آوردن سلطنت و کشتن برکیارق بود بازگفت. آق‎سنقر با امیران دیگر او را به قتل رسانیدند (ابن‎اثیر، رویدادهای 486ق/1093م). پس از آن برکیارق، آق‎سنقر و بوزان را به شام فرستاد تا تاج‎الدوله تتش را از قصد مجدد او به بلاد برکیارق مانع آیند. تتش با سپاهی عازم تصرف حلب که در دست آق‎سنقر بود، گردید و در 6 فرسنگی حلب در کنار «نَهْرِ سَبْعین» جنگی درگرفت که سپاه آق‎سنقر در آن روی به هزیمت نهادند، اما خود او پافشاری کرد و اسیر شد. او را به حضور تتش بردند و او پرسید: «اگر بر من دست می‎یافتی با من چه می‎کردی؟» آق‎سنقر گفت: «تو را می‎کشتم». تتش گفت: «من نیز تو را می‎کشم»؛ و به قتل او فرمان داد (جمادی‎الاول 487ق/مة 1094م؛ الباهر، ص 15). از او فقط یک پسر ماند که در حین کشته شدنش 10 ساله بود و ان عمادالدین زنگی است (نکـ آل زنگی).
چنانکه گفته شد، مورخان او را امیری عادل و نیکوسیرت و با سیاست توصیف کردهظاند. در ایام حکومت او عدل و امنیت و ارزانی در زمینهای متصرفی او حاکم بود و کاروانیان در منطقة او به قدری احساس امنیت می‎کردند که آسوده بارهای خود را انداخته به خواب می‎رفتند. اگر در یکی از روستاهای او کاروانی را می‎زدند یا مال یکی از کاروانیان را می‎بردند، تاوان آن را از همة اهل ده می‎گرفت. از آثار زمان حکومت او منارة مسجدجامع حلب است (برای آگاهی از تفصیل، نکـ الاعلاق‎الخطیره، 1/33 به بعد).

مآخذ: ابن‎اثیر، عزالدین، التاریخ‎الباهر به کوشش عبدالقادر احمد طلیمات، قاهره، دارالکتب، 1382ق/1963م؛ همو، الکامل، بیروت، دارصادر، 1966م، 10/161-163؛ ابن‎دواداری، عبدالله‎بن ابیک، کنزالدّرر و جامع‎الغرر، به کوشش هانس روبرت رویمر، بیروت، 1960م، 6/481؛ ابن‎شداد، محمدبن علی، الاعلاق‎الخطیره فی ذکر امراءالشام والجزیره، به کوشش یحیی عبّاره، دمشق، وراره‎الثقافه، 1978م؛ ابن‎عدیم، عمربن احمد، زبده‎الحلب من تاریخ حلب، به کوشش سامی‎الدهان، دمشق، 1954م، 2/103-104؛ همو، بُغیه‎الطلب فی تاریخ حلب (در حاشیة زبده)؛ ابن‎قلانسی، ابویعلی حمزه، ذیل تاریخ دمشق، به کوشش آمدروز، بیروت، مطبعه‎الآباءالیسوعیین، 1908م. ص 119، 126، 130؛ صدرالدین حسینی، علی‎بن‎ابی‎الفوارس، اخبارالدوله‎السلجوقیه، به کوشش محمداقبال، لاهور، دانشگاه پنجاب، 1933م، صص 76، 78، 79.
عباس زریاب

تاریخ اسلام در مصر و شام (بخش دوازدهم) - استاد دکتر مهدی جلیلی

مصر و شام در دورۀ ایوبیان

567 تا 650 هـ . ق

 

 

صلاح الدین یوسف بن ایوب به سال 532 هجری در تکریت؛ یکی از شهرهای مشهور میان بغـداد و موصـل که پدرش نجم الدین ایوب والی آن بود، به دنیا آمد. سپس صلاح الدین با خانواده اش به موصل آمد و از عمـــادالدین زنگی فرمانروای آنجا که نجـــم الدین از پیروان مخلص او بود، زمین های زیادی به اقطاع گرفت.

نجم الدین ایوب و برادرش اسدالدین شـــیرکوه دو تن از سرداران نورالدین زنگی بودند که هنگامی که نورالدین درصدد تصرف دمشـق برآمد، او را یاری کردند. نجم الدین ایوب بعد از گشودن دمشق از جانب نورالدین والی آنجا شد و شـــیرکوه بر حمص فرمانروایی یافت. صلاح الدین زمانی در صحنۀ سیاست ظاهر شد که شـاور وزیر العاضـــد خلیفۀ فاطمی برای بازگشت دوباره به وزارت به نورالدین پناهنده شد و او گروهی را به فرمانروایی اسدالدین شیرکوه و برادرزاده اش صلاح الدین با وی فرستاد.(2)

شیرکوه پس از شاور در سال 564 هجری به وزارت رسید، اما وزارت او بیش از سه ماه نپایید و پس از او صلاح الدین ایوبی وزیر شد و عنوان الملک النـــاصر یافت. صلاح الدین پس از رسیدن به وزارت موقعیتش را بسیار دشوار دید؛ زیرا که در یک زمان هم وزارت خلیفۀ فاطمی شیعی و هم نیابت نورالدین محمود زنگی حاکم ســـنّی مذهب دمشق را به عهده داشت و ناچار هر دو را در خطبه ثنا می گفت. صلاح الدین به تقویت موقعیت خود در مصر پرداخت و در کسب محبت مردم آن دیار کوشید تا از پشتیبانی آنان بهره مند شود و خود به استقلال بر آن حکم براند.(3)

هنگامی که صلاح الدین به استقبال پدرش نجم الدین ایوب بیرون آمد، [به] وی گفت: «وزارت مصر از آن توست و ما در کار سلطنت و تدبیر امور در خدمت تو هستیم.» نجم الدین از قبول وزارت خودداری کرد. [پس] صلاح الدین ادارۀ بیت المال را بدو سـپرد و به خویشاوندانش اقطاع هایی داد.(4)

صلاح الدین درکودکی فقط یک آرزو را در دل می پرورد و آن این بود که فقیه و عالم دینی شود. چون برخلاف میل خود با عموی خویش در رفتن به مصر همراهی کرد و در آنجا دورۀ زندگانی نظامی وی آغاز شد، آرزوی سه گانه ای در دل پرورد:

اول: جانشین کردن مذهب تسنّن به جای تشیّع در مصر.

دوم: درآوردن مصر و سوریه تحت یک حکومت واحد.

سوم: جلو انداختن جهاد بر ضد صلیبی ها.

به اولین هدف در سال 567 هجری با عزل العاضد نائل آمد. همراه با مصر، برقه و حجاز هم به تصرف درآمد. مرگ نورالدین در سه سال بعد فرصتی ایجاد کرد که دومین آرزوی وی تحقق یافت. با [تحقق] دو هدف نخستین، آرزوی سوم وارد مرحلۀ امکان شد.(5)

علی رغم اینکه صلاح الدین پس از مرگ خلیفه فاطمی العاضد در سال 567 هجری درمصر صاحب نفوذ کامل گردید، از رقابت با نورالدین بیمناک بود. او دســـتور داد نام نورالدین را در خطبه پس از نام خلیفۀ عباسی ذکر کنند و به نام او سکه زد و هدایایی برایش فرستاد تا از حکومت او سرپیچی نکرده باشد.

 

2- همان، ص 105.

3- تاریخ الاسلام، ج 4، ص 105.

4- شرق نزدیک در تاریخ، ص 435.

5- تاریخ الاسلام، ج 4، ص 107.

 

صلاح الدین برادرش را به یمـــن فرستاد و او بر آنجا دست یافت و به نام خلیفۀ عباسی خطبه خواند.(1)

روزگار صلاح الدین ایوبی را در زمان به دست گرفتن امور مصر به سه دوره می توان تقسیم کرد:

اول در مصر، دوم در شام و سوم در فلسطین. دورۀ اول دورۀ دفـــاع، دورۀ دوم آمـــادگی و گردآوری نیرو، و دورۀ سوم دورۀ هجـــوم بود. همۀ کوشش صلاح الدین در این دوره های سه گانه، دفاع از این ارادۀ راستین بود که صلیبی ها را از شام بیرون راند و امپراتوری متحد اسلامی ایجاد کند تا بتواند فرنگی ها را به ساحل دریای مدیترانه و دورتر از آن براند.

در دورۀ مصری (564 تا 569 هجری) در برابر صلیبی ها و طرفداران فاطمـــیان و در برابر نورالدین حاکم دمشق که صلاح الدین به نام او بر مصر حکومت می کرد، به دفاع پرداخت. از این رو سیاست وی در این دوره مبارزه با دشمنان داخلی و تقویت قدرت سیاسی و نظامی خویش بود.

در دورۀ دوم یا دورۀ شامی (569 تا 582 هجری) که از فوت نورالدین آغاز می شود، صلاح الدین به عنوان مظهر بزرگترین حاکم اسلامی در خاور نزدیک شناخته شده، نفوذش در شام و جزیره توسعه یافت و کوشید تا نیروی اسلامی را برای جنگ با صلیبی ها گرد آورد.

دورۀ سوم یا دورۀ فلسطینی (582 تا 589 هجری) صلاح الدین تمام تلاش خود را متوجه جنگ مقدس یا صلیبی ها ساخت. همان جنگهایی که به صـــلح رملـــه انجامید و قهـرمان اسلام چند ماه پس از آن درگذشت.(2)

هنگامی که جای پای صلاح الدین در مصر محکم گردید، نورالدین حاکم دمشق از بسط نفوذ وی ترسید و به فکر برکناری اش افتاد. اما بخت با صلاح الدین یار بود و نورالدین در سال 569 هجری مرد و با آن که فرصت برای صلاح الدین مناسب بود که حکومتش را در مشرق سرزمین های اسلامی توسعه دهد، چنین نکرد و منتظر ماند؛ چرا که می ترسید مردم شام کارش را دشوار سازند، از این رو به ملک الصالح اسماعیل بن نورالدین اظهار احترام می کرد و نامش را بر سکه نقش می زد و به نام او بر منبرها خطبه می خواند. پس از مدتی معلوم شد که الملک الصالح حاضر نیست زیر نفوذ وزیران و امیران خویش بماند و نزاع او با صلاح الدین نیز بالا گرفت.(3)

صلاح الدین در سال 570 هجری به دعوت یکی از امیران دمشق وارد این شهر گردید و آنجا را به تصرف درآورد. صلاح الدین کوشید تا با ملک الصالح به تفاهم برسد و برای این منظور به او نامه ای نوشت و آمادگی خود را برای خروج از حـــماة، حمـص، و بعلبک در مقابل رسمیت یافتن حکومت خود بر دمشق و مصر اعلام کرد. الملک الصالح از قبول این پیشنهاد خودداری ورزید.

 

1- همان مرجع، ص 108.

2- تاریخ الاسلام، ج 4، ص 108.

3- همان مرجع، ص 108 و 109.

 

 

صلاح الدین چاره ای جز جنگ با او ندید و در نزدیکی حـــماة با سپاهیان الملک الصالح به جنگ پرداخت و بر آنها پیروز گردید و آنان را ناچار به پذیرش صلح کرد. با این صلح صلاح الدین دمشق و حمص و حماة را نیز زیر فرمان آورد.(1)

صلاح الدین دو سال بعد به مصر بازگشت و به تنظیم امور مصر پرداخت و برای مصون ماندن از حملۀ دشمنان به دژسازی پرداخت. او وزیر خویش بهـــاءالدین قراقوش را مأمور کرد تا دژ بلندی بر جانب غربی قلّـۀ کوه مقـطـم بسازد که به عنوان مرکز حکومت و لشکرگاه مورد استفاده قرار گیرد و در صورت شورش فاطمیان و طرفدارانشان علیه وی در داخل بتواند بدان پناه ببرد. او سپس در سال 572 حصـاری بزرگ بر گرد فسطاط، عسکر، و خرابه های قطائع کشید.(2)

صلاح الدین همواره در ایجاد وحدت میان مسلمانان می کوشید تا آن که الملک الصالح اسماعیل آخرین فرد از اتابکان دمشق که قلمرو خود را تا حلب گسترش داده بود، در سال 577 هجری درگذشت. از این پس حکومتش را در حلب و موصل گسترش داد و فرمانروای پیـــروز غرب آسیا گردید و صلیبی ها به وسیلۀ نیروهای متـحد صلاح الدین از شمال، جنوب و شـرق محصور شدند.(3)

صلاح الدین از هنگامی که زمام امور مصر را به دست گرفت، نهایت کوشش را می کرد تا صلیبی ها را از شرق بیرون براند. هنگامی که به وی خبر رسید رینـولد [Christian prince Reynald of Chatillon lord of Kerak castle    رینالد دو شاتیلون که در عربی آن را أرناط می گویند] حاکم حصـن کرک در سواحل حجاز دست به غارت زده و راه حـج را بسته و تعدادی از زائران خانۀ خدا را دستگیر کرده، به ایالت های صلیبی نشین حمله برد و در سال 579 هجری در حطــین نزدیک طبریه شکست سختی بر آنها وارد ساخت. آن گاه به تعقیبشان پرداخت و پس از اندک زمانی بر طبـــریه دست یافت. صلاح الدین پس از فراغت از فتح طبریه به حملات خود ادامه داد تا به عکا رسید و آن را محاصره کرد و گشود. سپس شهرهای نابلس، رمله، قیساریه، ارسوف، یافا و بیروت به دست وی افتاد و دژی در طرابلس و عسقلان به دست وی سقوط کرد. بدین ترتیب صلاح الدین نیروهایش را برای فتـــح بیت المقدس آماده کرد.(4)

صلاح الدین فقط مرد پیکار و قهرمان جنگاور اسلام و سنت نبود که حمایت علما و تشویق علوم دین نیز می کرد. سدها ساخت و ترعه ها کند و بسیار مدرسه و مسجد بنا کرد.(5) در قاهـــره نخستین مدرسه را که چهار شبستان داشت، در مجاورت آرامگاه شافعـی بنا کرد.(6) از آثار معماری وی که هنوز بپاست؛ قلعۀ جبـل به قاهره است که به سال 579 بنای آن و هم باروی قاهره را آغاز کرد. دو تن ازعلمای بزرگ وزارت وی داشتند: یکی قاضی فاضل و دیگر عمادالدین کاتب اصفهانی. بهاءالدین شـــداد که گزارش زندگی او را به قلم آورده، آخرین دبیر خاص وی بوده است.(7)

 

 

 

 

 

فاطمیان از میبوسرچ

شيعيان شام در زمان بني اميه دچار تضييقات هولناک بودند و در زمان عباسيان نيز آسوده نزيستند و بسياري از آنان درزندانها جان سپردند. دسته اي راه مشرق و جمعي راه مغرب را پيش گرفتند، از جمله ادريس بن عبداللّه بن حسن مثني برادر محمدبن عبداللّه بن حسن (کسي که با منصور بيعت کرد و سپس بيعت او را شکست ) بطرف مصر رفت و از ترس عباسيان در آنجا مخفي ماند و شيعيان مقيم مصر از آن جمله رئيس بريد عباسيان او را جاي امني نگه داشته و سپس به مراکش بردند و به کمک او شيعيان مراکش حکومتي بنام «ادريسيان » تشکيل شد که از 172 تا 375 ه' . ق. دوام يافت . ادريسيان خود را خليفه نميخواندند. دولتي که در ميان مسلمانان افريقا تشکيل شد و قوتي گرفت دولت فاطميان بود. اينان خود را از اين جهت فاطمي ميگفتند که منتسب به حضرت فاطمه دختر پيغمبر بودند. و همچنين آنها را عُبيدي ميخواندند زيرا موسس دولت فاطمي عبيداللّه مهدي نام داشت . همان هنگام که دولت شيعي آل بويه در مشرق جهان اسلام تشکيل يافت دولت فاطمي هم در مغرب کشورهاي اسلامي به وجود آمد. و در موقع حمله آل بويه به بغداد شيعيان مغرب نيز به مصر حمله کردند و گروهي از شيعيان ايراني به معزالدوله ديلمي پيشنهادکردند که خلافت را از عباسيان بگيرد و به فاطميان واگذارد. معزالدوله بخاطر مصالح خود اين پيشنهاد را نپذيرفت اما باز هم نفوذ خاندان آل بويه شيعيان را روزبروز نيرومندتر ساخت ، تا جايي که خليفه عباسي ناچار شد نام پادشاه ديلمي را در خطبه ها ياد کند و جشن ها وسوگواري هاي مذهبي براي آل علي رواج يافت . فرمانروايان فاطمي ابتدا در افريقيه حکومت داشتند و مرکز آنها شهر مهديه بود و چنانکه گفته شد اينان خود را از فرزندان حسين و خانواده فاطمه دختر پيغامبر اسلام ميشمردند و بااينکه مورخان ِ طرفدار عباسيان اين نسبت را نادرست ميدانند دليل قاطعي براي رد اين نسبت نداريم . شيعيان مصر در آغاز طرفدار علي بودند اما چون علويان به ايرانيان بيشتر روي آوردند آنها نيز از طرفداري خود کاستند و تنها در هم شکستن قدرت عباسيان را هدف قرار دادند. در سال 254 ه' . ق. احمدبن طولون که مردي ترک و سني بود والي مصر شد و براي خشنودي خليفه بيش از پيش به آزار و شکنجه علويان پرداخت و آنها را صدمه زد. اما با ظهور آل بويه و ضعف عباسيان ، شيعيان مصر کم کم جان گرفتند بطوريکه هنگام ورود جوهر صقلي مملوک و سردار فاطميان به خاک مصر (سال 356 ه' . ق.) افکار عمومي مردم تسليم بود و کشور مصر به آساني به دست فاطميان افتاد. جوهر صقلي تمام آثار و شعائر عباسي را از مصر برانداخت ، شهر قاهره را بنا کرد و مولاي خود معزالدين فاطمي را به مصر آورد. دولت فاطمي چهارده نفر بودند و از 297 تا 567 ه' . ق. در مصر و افريقيه فرمان راندند که از ميان آنها ده تن مرکز حکومتشان در مصر بود. فاطميان از نظر تشکيلات فرمانروايي پيرو و نظير عباسيان بودند ولي در امور ديني با آنان مخالفت شديد ميکردند و مطيع فتواي علماي شيعي بودند. يعقوب بن کلس وزير العزيز باللّه فاطمي کتابي راجع به فقه اسماعيلي تاليف کرد. خلفاي فاطمي براي انتشار آن کتاب همه نوع جد و جهد نمودند تا آنجا که خود وزير آن را براي طلاب درس ميگفت و بزرگان در مجلس درس او حضور مي يافتند. و احکام شرعي از روي مندرجات آن کتاب صادر ميشد و مسجد عمروعاص (جامع عتيق) يکي از مراکز تدريس آن بود و براي فراگرفتن آن جايزه و انعام داده ميشد. سي وپنج تن از فقها که در مجلس درس وزير شرکت ميکردند از طرف خليفه فاطمي مقرري ماهيانه دريافت ميکردند و خليفه در نزديک جامع ازهر به آنها خانه داده بود. و هر سال در عيد فطر اين فقيهان را خلعت پوشانيده سوار بر استر به کاخ خود مي آورد تا مردم به آموختن فقه شيعي اسماعيلي تشويق شوند. خلفاي ديگر فاطمي از جمله الحاکم براي مطالعه و استنساخ کتب شيعه موسساتي داير کردند. الظاهر که در 411 ه' . ق. خليفه شدفقهاي مالکي و شافعي را از مصر بيرون کرد. خلافت فاطميان نيز مانند عباسيان داراي سه دوره است : ابتدا باکمک عربها و بربرها حکومت کردند، سپس بربرها و آنگاه ترکها در مصر فرمانروا گشتند. بربرها مردمي سخت گيرو خشن هستند که در شمال افريقا اقامت دارند و همين طور که ايرانيان در مشرق با علويان کمک کردند بربرها نيز در مغرب به ياري علويان برخاستند. بربرها مثل اعراب از چند قبيله کوچ نشين تشکيل ميشدند و مسلمانان ناچار بودند براي اداره اين قبايل سلحشور و خشن رنج فراواني را بپذيرند. اين قوم در ظرف نيم قرن دوازده مرتبه مسلمان شدند و دوباره از اسلام برگشتند و با مسلمانان به جنگ پرداختند و فقط در زمان موسي بن نصير در اواخر قرن اول هجري در ديانت اسلام ثابت ماندند و همين که مسلمانان غيرعرب براي کينه جويي از امويان برخاستند، بربرها نيز به آنها پيوستند و از سقوط بني اميه خشنود شدند اما از تاسيس يک دولت اموي در اندلس که همسايه آنها بود دلتنگ شدند و ازآنرو براي کينه جويي از بني اميه اندلس ، با فاطميان همدست گشتند. در مقابل ، امويان اندلس دوستي گروهي از بربرها را با پول خريدند و اين کشمکش ادامه يافت . اقوام بربر دين اسلام را تا اواسط افريقا انتشار دادند و بخصوص پس از آنکه در اسلام پايدار گشتند به اقوام مجاور حمله برده آنها را مسلمان ساختند. عبيداللّه مهدي نخستين خليفه فاطمي در اواخر قرن سوم هجري در افريقا قيام کرد و از همان موقع بربرها به کمک وي شتافتند و تا دير زماني با فاطميان همراهي ميکردند، بخصوص قبايل صنهاجه ، کتامه ، هواره از دوستان فداکار فاطميان شدند. عبيداللّه مهدي که در سال 297 ه' . ق. بر مسند حکمراني استقرار يافت ، ملازمان خود را از بربرها برگزيد. همين طور القائم بامر اللّه پسر او (322 ه' . ق.) و پس از وي المنصور بنصر اللّه (324 ه' . ق.) و المعزّ لدين اللّه (341 ه' . ق.) با کمک بربرها ماموران عباسي را از افريقا راندند. در زمان المعز لدين اللّه فاطميان مصر را گشودند و شهر قاهره را ساخته آن را پايتخت قرار دادند، اما العزيز باللّه فرزند المعز مانند عباسيان عده زيادي ترک وديلم استخدام کرد و آنان را به ملازمت خويش اختصاص داد و مثل آن بود که بر جان خويش از بربرها بيم دارد.اين پيش آمد سبب شد که ميان ترکها و بربرها رقابت پديد آيد تا آنکه العزيز باللّه مُرد و پسرش الحاکم بامر اللّه در سال 386 ه' . ق. به خلافت رسيد و چون به بربرهاعلاقه مند بود آنان را مجدداً پيش کشيد و مقرر گرديد ابن عمار کتامي بربري مقام وساطت (وزارت ) داشته باشد. ابن عمار طبعاً ترکان و ديلمان را راند و بربرهاي هم نژاد خود را که در زمان العزيز عقب رفته بودند دوباره به کارهاي مهم گماشت ، و به قدري درباره ملازمان غيربربر بيداد کرد که صقلبي پيشواي ترکان و ديلم قيام کرد و ابن عمار را برکنار ساخت و خودش به مقام وساطت رسيد و ترکان و ديلمان را بکارهاي مهم گماشت . در اين اثناء الحاکم بامر اللّه درصدد قتل ابن عمار برآمد و بزودي فکر خود را به انجام رسانيد و نه تنها او، بلکه بسياري از سران بربر را که ملازم پدر و جدش بودند کشت و همين اقدام او پايه حکمراني فاطميان را متزلزل کرد و ترکان ديلمان را بدون رقيب گذارد. پس از الحاکم پسرش الظاهر لاعزاز دين اللّه خليفه شد (411 ه' . ق.)او مردي عياش و ترک دوست بود، و در زمان او بربرها بيش از پيش مضمحل شدند. پس از الظاهر، المستنصر در سال 427 ه' . ق. به خلافت رسيد و چون مادرش کنيزي زنگي بود غلامان سياه را دور خود جمع کرد و از آنان هنگ مخصوص تنظيم نمود که شماره اش به هزار ميرسيد و درعين حال ترکان را نيز مينواخت و خواهي نخواهي ميان ترکان و سياهان اختلاف و زدوخورد شدت داشت ، تا آنجا که خليفه براي آرام ساختن آنان از شام کمک خواست و امير لشکر بنام بدرالجمالي ، که اصلاً ارمني بود از سوريه به مصرآمد و رجال دولت را کشت و عده اي سپاهي ارمني در مصرنگاه داشت و از آن به بعد ارمنيها بجاي بربرها سرداران سپاه گشتند و داراي قدرت و نفوذ شدند. در همان اوقات سلجوقيان بر عراق و فارس دست يافتند و حکومت آل بويه را منقرض ساختند و شيعيان شرق را سرکوب نمودند.سلجوقيان دسته اي از امرا و سرداران خود را بنام اتابکان به فرمانداري ولايات تابعه فرستادند و چنانکه گفتيم اين سرداران تدريجاً در محل فرمانروايي خود مستقل شدند و از آنجمله نورالدين زنگي که بر شام دست يافت دسته اي از سپاهيان کُرد را براي تقويت حکومت خود استخدام کرده بود. در ميان اين کردها دو مرد دلير بنام نجم الدين ايوب و برادرش اسدالدين شيرکويه بواسطه دليري و مردانگي بسيار از ساير همگنان برتر گشتند و در سراسر شام شهرت زياد يافتند. در آن هنگام (سال 555 ه' . ق.) عاضدبن يوسف فاطمي که مرد ناتوان بي اراده اي بود در مصر حکومت داشت . وزيران و بزرگان کشور از ضعف خليفه استفاده کرده دست به بيداد زدند. از طرفي با خود ميجنگيدند و از طرف ديگر به مردم ستم ميکردندو مملکت را به خرابي مي کشاندند. در ميان وزيران خليفه مردي بنام شاور بود که از همکاران خود رنج بسيار ميديد و براي انتقام و کينه جويي از مصر بشام آمد و از نورالدين زنگي کمک خواست تا رقيبان خود را از ميان بردارد. نورالدين از موقع استفاده کرده اسدالدين شيرکويه را با عده اي از مماليک به مصر فرستاد و شاور را به وزارت رساند. شاور هم متعهد شد که هرساله يک سوم درآمد مصر را براي نورالدين بفرستد. همان اوقات جنگهاي صليبي شدت داشت و نورالدين بيش از پيش در امور مصر مداخله کرده و شيرکويه را از طرف خود در مصر مستقر نمود. يوسف بن نجم الدين ايوبي مشهور است که با عموي خود به مصر آمد و بعدها يکي از حکمرانان نامي اسلام گشت . شيرکويه در سال 564 ه' . ق. در مصر مرد و پسر برادرش صلاح الدين جانشين او و نايب نورالدين زنگي شد. صلاح الدين ابتدا بنام وزارت خليفه و نيابت نورالدين در مصر حکومت ميکرد. والي چون مرد بلندهمت جاه طلبي بود ضعف خليفه را غنيمت شمرده به فکر استقلال افتاد و پس از مرگ المعاضد به نام خليفه عباسي در قاهره خطبه خواند و اسماً خلافت را از خاندان شيعي فاطمي به بني عباس منتقل ساخت و درواقع خود حکمران مستقل آن کشور شد. (از تاريخ تمدن اسلام جرجي زيدان ترجمه علي جواهرکلام ج 4 صص 276 - 286). در مورد انتساب فاطميان به خاندان رسالت سخن بسيار است . دشمنان فاطميان منکر اين بودند که سلسله فاطمي از محمدبن اسماعيل سرچشمه گرفته است و تاسيس اين اسماعيليه را به عبداللّه بن ميمون قداح (اواخر قرن دوم هجري ) نسبت ميدادند و امامان غايب و خلفاي فاطمي را از اولاد او ميدانستند. اگر عده اي از خود اسماعيليان نيز به اينکه قداح جد اين سلسله است اعتقاد نداشتند، ممکن بود اين نظر را يک اختراع ناشي از کينه جويي دانست ، پس اگرچه در تعيين ارزش نظريات مختلف ميتوان به يک سو يا سوي ديگ متمايل بود اما نميتوان به يقين رسيد. (از سخنراني استرن ترجمه دکتر نصر، مجله دانشکده ادبيات سال 9 شماره 1).

دولت ایوبیان از حوزه نت

منابع مقاله:

تاریخ دولتهای اسلامی و خاندان حکومتگر ج 1 ، لین پل، استانلی؛


مؤسس دولت ایوبیان، صلاح الدین یوسف بن ایوب مشهور به صلاح الدین ایوبی است.شاذی پدر ایوب مردی کرد بود که در شهر دوین (در عربی) در جنوب روان متولد شد اما نویسندگان نسب نامه ی این خاندان گمان برده اند که آنها عرب هستند.

ایوب و برادرش شیرکوه در اواسط قرن ششم هجری به خدمت اتابک نور الدین محمد [زنگی ] در آمدند و پس از مدتی شیرکوه و برادرزاده اش صلاح الدین، از طرف نور الدین برای سرکوبی با شورشهائی که در مصر بروز کرده بود به آن دیار روان شدند.شیرکوه و صلاح الدین برای اولین بار در سال 559 ه (1163 م)، و برای دومین بار در سال 562 ه (1166 م) به مصر رفتند تا آنکه العاضد آخرین خلیفه ی فاطمی شیرکوه را برای جبران خدماتش به وزارت خود برگزید .پس از مرگ ناگهانی شیرکوه، صلاح الدین در سال 564 هجری وزارت را در دست گرفت و به الملک الناصر ملقب گردید.او بزودی زمام کارها را در دست گرفت و پس از مدتی العاضد را در سال 567 ه (1171 م) از خلافت خلع کرد و فرمان داد که به نام خلیفه ی عباسی المستضی ء بالله خطبه بخوانند.با وجود آنکه این تغییر عظیم با آرامش تمام انجام یافت، اما باعث شد که بین صلاح الدین و فرمانده اش یعنی اتابک نور الدین اختلافاتی بظهور رسد.

اگر نور الدین در سال 569 ه (1173 م) وفات نکرده بود، بدون تردید نبردی میان آندو بوقوع می پیوست.پس از مرگ نور الدین، صلاح الدین ایوبی ظاهرا نسبت به الملک الصالح اسماعیل بن نور الدین اظهار اطاعت کرد ولی پس از مدتی استقلال کامل خود را اعلان نمود.در دوران صلاح الدین مذهب اهل تسنن به جای تشیع که در دوران خلافت فاطمیان رسمی شده بود شایع شد و مکه و مدینه نیز که قبل از او تحت نظارت و حکومت خلفای مصر قرار داشت در این دوران همچنان در دست صلاح الدین باقی ماند.در سال 569 ه (1173 م) صلاح الدین، برادرش تورانشاه را به حکومت یمن منصوب کرد و شعبه ی ایوبیان یمن به همین ترتیب بوجود آمد (به فصل پنجم مراجعه شود) .صلاح الدین پس از آن متوجه ی سوریه شد و در سال 570 هجری وارد دمشق گردید و علیرغم وجود خاندان نور الدین زنگی، متصرفاتش را وسعت داد تا آنکه بین سالهای 570 تا 572 ه (1174 1176 م) حدود مملکت خود را تا رود فرات تثبیت کرد.صلاح الدین تا قبل از وفات الملک الصالح، پسر نور الدین زنگی در سال 579 ه (1183 م) بر حلب دست درازی نکرد .در سال 581 ه (1185 م) بر موصل مستولی شد و پادشاهان سرزمین جزیره را به اطاعت خود در آورد. اینک مملکت او که از نیل تا فرات به استثنای برخی قلعه ها که در دست صلیبیان بود وسعت داشت، فرصتی به او داد تا با صلیبیان به نبرد برخیزد.صلاح الدین در روز بیست و چهارم ربیع الآخر سال 583 ه (1187 م) در جنگ حطین واقع در غرب دریاچه ی طبریه، مسیحیان بیت المقدس را به سختی شکست داد و پس از سه ماه بیت المقدس را تصرف کرد.در این نبردها تمام قلاع صلیبیان، جز قلعه ی صور توسط صلاح الدین مفتوح شد و جنگجویان صلیب که یارای مقاومت در برابر صلاح الدین در خود نیافتند.بزودی پریشان و پراکنده شدند.

سقوط بیت المقدس، اروپائیان را به فکر آغاز جنگ سوم صلیبی انداخت.در سال ه (1195 م) پادشاه انگلستان، ریچارد اول [معروف به ریچارد شیردل ] و پادشاه فرانسه، فیلیپ اوگوست وارد سرزمین فلسطین شدند و در اثنای محاصره ی قلعه ی عکا بهم رسیدند.نبرد بین صلاح الدین و پادشاهان انگلستان و فرانسه آغاز شد و مدت یکسال و نیم دوام یافت تا آنکه در سال 588 ه (1192 م) یک معاهده ی صلح به نفع صلاح الدین بین طرفین به امضاء رسید .22

صلاح الدین ایوبی در روز بیست و هفتم صفر سال 589 هجری (چهارم مارس 1193 م) در دمشق درگذشت.پس از وفاتش، پسران و برادران و برادرزاده هایش، مملکت وسیع او را تقسیم کردند .عادل سیف الدین برادر صلاح الدین که در اروپا به نام «سافادن» معروف است توانست به تدریج بر سایر افراد خاندان مستولی شود.طبیعتا در ابتدای فوت صلاح الدین، فرزندان او به حکومت رسیدند.افضل در دمشق، و عزیز در قاهره، و ظاهر در حلب حکومت را در دست گرفتند.عادل سیف الدین در سال 592 ه (1195 م) توانست جای افضل را در دمشق اشغال کند و منصور را که پس از عزیز در قاهره به سلطنت نشسته بود در سال 596 ه (1198 م) ساقط نماید.به این ترتیب فقط شهر حلب تا سال 658 ه (1259 م) در دست پسران صلاح الدین باقی ماند.

عادل سیف الدین علی برادر صلاح الدین بین سالهای 592 تا 596 ه (1195 1199 م) به قسمت اعظم مصر و سوریه تسلط یافت و در سال 596 ه (1199 م) پسر خود اوحد ایوبی را بر حکومت میافارقین در جزیره منصوب کرد.به این ترتیب، سیف الدین بر تمام شعب دولت ایوبیان حکومت عالی یافت تا آنکه در سال 615 ه (1218 م) فوت کرد و دولت او بوسیله ی اولادش به حکومتهای مستقلی در منطقه ی مصر و دمشق و کرک و میافارقین و حصن کیفا تبدیل شد.اما ایوبیانی که در حمص و حماة و بعلبک و یمن حکم می راندند از شعبه های دیگر ایوبیان بودند.ایوبیان مصر که به کرات بر سوریه نیز دست یافتند و از خاندان عادل سیف الدین محسوب می شدند، راه را برای حکمرانی ممالیک ترک در سال 648 ه (1250 م) گشودند.توضیح آنکه:

تورانشاه در سال 647 ه (1249 م) پس از صالح نجم الدین ایوب حکومت را به دست گرفت.پس از قتل تورانشاه، شجرة الدر ازدواج کرد و با لقب سلطان به حکومت مصر دست یافت و آنگاه شجرة الدر را از فرمانروائی خلع کرد.اما سیاست روز چنین اقتضاء می کرد که یکی از افراد خاندان ایوبی را ظاهرا بر مسند فرمانروائی بنشاند.به این منظور، اشرف موسی از نوادگان ملک الکامل را که کودکی بیش نبود بر تخت فرمانروائی قرار داد تا آنکه در سال 650 ه (1252 م) او را نیز خلع کرد و حکومت ایوبیان مصر را بکلی منقرض نمود.

ایوبیان حلب و ایوبیان مصر بر سر حکومت سوریه با ایوبیان دمشق به نزاع برخاستند اما تمام آنها در سال 658 ه (1239 م) در نبرد با مغولان منهدم شدند و پس از مدتی جانشینان عادل سیف الدین نیز که در میافارقین حکم می راندند به همین سرنوشت دچار گشتند تا آنکه ممالیک مصر در سال 661 ه (1262 م) با فتح حمص، این شعبه را نیز بکلی منقرض کردند.

ایوبیان یمن نیز در سال 626 ه (1228 م) جای خود را به بنی رسول دادند و ایوبیان بعلبک در سال 642 ه (1244 م)، و ایوبیان کرک در سال 661 ه (1262 م) منقرض شدند و فقط دو حکومت ایوبی در منطقه باقی ماند: اول ایوبیان حماة که از خانواده ی صلاح الدین بودند و تا سال 742 ه (1341 م) دوام یافتند، و ابو الفداء مورخ روف نیز از این خاندان است.دوم ایوبیان حصن کیفا که در جزیره حکومت داشتند و تا سال 930 ه (1523 م) که سلیمان قانونی امپراطور عثمانی بر آنها تاخت، به حکومت خود ادامه دادند.

سلسله نسب این شعب به شرح زیر است:

48 ایوبیان مصر

569 650 هجری قمری

564 الناصر صلاح الدین یوسف (دوران حکومت قاهره)

569 الناصر صلاح الدین یوسف (دوران فرمانروائی)

589 العزیز عماد الدین عثمان

595 المنصور محمد

596 العادل اول، سیف الدین ابو بکر

615 الکامل ناصر الدین محمد

635 العادل دوم، سیف الدین ابو بکر

637 الصالح، نجم الدین ایوب

647 المعظم توران شاه

648 شجرة الدر (همسر صالح نجم الدین ایوب) 23

648 650 الاشرف مظفر الدین موسی 24ایوبیان مصر

شادی بن مروان

نجم الدین ایوب

1 صلاح الدین یوسف/4 العادل اول

2 العزیز عثمان/5 الکامل محمد

3 المنصور محمد/6 العادل دوم/7 صالح ایوب/9 شجرة الدر/المسعود یوسف (از ایوبیان یمن)

8 المعظم تورانشاه/المنصور خلیل

ایوبیان دمشق ایوبیان دمشق

589 658 هجری قمری

589 الافضل نور الدین علی

592 العادل اول، سیف الدین ابو بکر

596 615 اتحاد با مصر

615 المعظم شرف الدین عیسی

624 الناصر صلاح الدین داود

626 الاشرف مظفر الدین موسی (از ایوبیان میافارقین)

635 الصالح، عماد الدین اسماعیل

635 الکامل محمد (از ایوبیان مصر)

635 العادل دوم، سیف الدین ابو بکر (از ایوبیان مصر)

637 الصالح نجم الدین ایوب (از ایوبیان مصر)

637 الصالح عماد الدین اسماعیل (مرتبه ی دوم)

643 الصالح نجم الدین ایوب (مرتبه ی دوم)

647 المعظم تورانشاه (از ایوبیان مصر)

648 658 الناصر صلاح الدین یوسف (از ایوبیان حلب)

(سپس مغولان بر قلمرو آنان مستولی شدند) نجم الدین ایوب

صلاح الدین یوسف/2 العادل اول

1 الافضل علی

3 المعظم عیسی/5 الاشرف موسی/6 الصالح اسماعیل/7 الکامل محمد/مودود

4 الناصر داود/8 العادل دوم/9 الصالح ایوب/الجواد یونس 25

المغیث عمر 26/10 المعظم تورانشاه ایوبیان حلب

589 658 هجری قمری

589 الظاهر غیاث الدین غازی 27

613 العزیز غیاث الدین محمد

634 658 الناصر صلاح الدین یوسف 28 (از ایوبیان دمشق)

(سپس مغولان قدرت را در دست گرفتند)

الناصر صلاح الدین یوسف (صلاح الدین ایوبی)

1 الظاهر غازی

2 العزیز محمد

3 الناصر یوسف/الظاهر غازی

العزیز ایوبیان حماة

574 742 هجری قمری

574 المظفر اول، تقی الدین عمر

587 المنصور اول محمد

617 الناصر قلیچ ارسلان

626 المظفر دوم، تقی الدین محمود

642 المنصور دوم، محمد

683 698 المظفر سوم، محمد

سپس والیان ممالیک مصر از ایوبیان حماة به حکومت منصوب شدند.

710 المؤید عماد الدین اسماعیل ابو الفداء (مورخ)

733 742 الافضل ناصر الدین محمد

(سپس ممالیک مصر قدرت را کاملا در دست گرفتند)

نجم الدین ایوب

نور الدین شاهنشاه

1 المظفر اول

2 المنصور اول

3 /قلیچ ارسلان/4 المظفر دوم

5 المنصور دوم/المظفر علی

6 المظفر سوم/7 المؤید اسماعیل ابو الفداء

8 الافضل محمد ایوبیان حمص

547 661 هجری قمری

574 محمد

581 المجاهد شیرکوه

637 المنصور ابراهیم

644 661 الاشرف مظفر الدین موسی

(سپس ممالیک قدرت را در دست گرفتند)

شاذی بن مروان

اسد الدین شیرکوه

1 محمد

2 المجاهد شیرکوه

3 المنصور ابراهیم

4 الاشرف موسی ایوبیان میافارقین 29

596 658 هجری قمری

596 الاوحد نجم الدین ایوب

657 الاشرف مظفر الدین موسی

617 المظفر شهاب الدین غازی

628 استیلای موقت مغولان

642 658 الکامل ناصر الدین محمد (فتح مغول بطور نهائی)

نجم الدین ایوب

العادل سیف الدین ابو بکر

1 الاوحد ایوب/2 الاشرف موسی/3 المظفر غازی

4 الکامل محمد ایوبیان حصن کیفا

در جزیره در کنار رود شط

629 930 ه/1231 1523 م

حصن کیفا یا کیف، شهری قدیمی در جزیره 30 بین دیار بکر و جزیره ی ابن عمر است.احتمالا تاریخ تأسیس قلعه ی این منطقه به سال 800 قبل از میلاد مسیح باز می گردد.قلعه ی مزبور به جهت موقعیتش، در دوران رومیها و ساسانیان در اوائل مسیحیت، از اهمیت فوق العاده ای برخوردار بود و در دوران اسلامی نیز اهمیت خویش را همچنان حفظ کرد.در دوران ضعف عباسیان، خاندان حمدانیان و سپس کردهای مروانی و آنگاه بنی ارتق در سال 495 ه (1101 م) بر آن منطقه مستولی شدند.در ایام بنی ارتق، حصن کیفا به اعلی درجه آبادی رسید و اهمیت سیاسی فراوانی کسب کرد.

در سال 629 هجری (1232 م) الکامل محمد که از ایوبیان مصر بود بر بنی ارتق تاخت و آنان را منقرض کرد و حکومت آندیار را به پسر خود صالح نجم الدین ایوب تفویض کرد.این صالح ایوب اولین حاکم از خاندان ایوبیان حصن کیفا است.پس از صالح ایوب، در دوران پسرش تورانشاه که از سال 635 تا 648 ه (1237 1250 م) حکمرانی کرد، سلجوقیان روم [آسیای صغیر] بر شهر آمد یعنی مهم ترین مرکز این دولت مستولی شدند.در دوران موحد بن تورانشاه نیز مغولان در سال 658 ه (1259 م) متوجه جزیره شدند و این حاکم چاره ای ندید جز آنکه تحت حمایت مغولها قرار گیرد و سکه به نام هلاکوخان ضرب کند.از این وقت، دولت ایوبیان حصن کیفار و به ضعف نهاد و چون حاکم هفتم آن خاندان به نام صالح ابو بکر به سال 780 ه (1378 م) از تخت سلطنت به زیر آمد، برادرش ملک سلیمان اول به جایش نشست و با ورود تیمور به الرها (اروفه) به اطاعت او گردن نهاد و به این وسیله توانست دولت خود را حفظ کند.در نیمه ی دوم قرن نهم هجری در سال 866 ه (1461 م)، اوزون حسن آق قیونلو که در این اوقات قدرتمند شده بود بر حصن کیفا تاخت و سیزدهمین حاکم ایوبی آنجا را بقتل رسانید و مدت بیست سال بر حصن کیفا حکم راند.اما ایوبیان از اختلافات و اضطرابهائی که پس از وفات اوزون حسن پدید آمده بود استفاده بردند و قدرت خود را دوباره بدست آوردند.به این ترتیب که خلیل دوم پسر ملک سلیمان اول، با کمک کردهائی که آنها را در «سعردی» جمع آوری کرده بود بر حصن کیفا مستولی شد و شهر مزبور در این دوره مجددا آباد گردید و بناهای عظیم در آنجا بوجود آمد.

خلیل پس از مدتی به دیدار حامی خود یعنی شاه اسماعیل صفوی رفت ولی در تبریز دستگیر و زندانی شد و تا فتح تبریز بدست سلطان سلیم عثمانی نتوانست از زندان رها شود و به مملکت خود روانه گردد.در اثنای غیبت خلیل، پسر ملک سلیمان دوم به حکومت نشسته بود ولی خلیل با ورود به حصن کیفا مجددا قدرت را در دست گرفت و پس از مدتی سلیمان دوباره به حکمرانی رسید اما نتوانست حکومتی باثبات بر پا کند زیرا با برادرانش محمد و علی بر سر جانشینی پدر اختلاف بهم رسانید.در نتیجه به سال 930 ه (1523 م) حصن کیفا را به خسرو پاشا حاکم عثمانی دیار بکر تسلیم کرد.

به این ترتیب دولت ایوبیان حصن کیفا نیز منقرض شد و به قلمرو عثمانیان ضمیمه گردید.

مدت حکمرانی بسیاری از حکام این خاندان معلوم نیست و مدت فرمانروائی برخی نیز به تقریب معلوم است.بسیاری از کتب تاریخ اصولا از ذکر این خاندان غفلت ورزیده اند و برخی هم بطور بسیار مختصر در این باب ذکری به میان آورده اند.عمده مآخذ ما در تدوین اطلاعات و تحریر سلسله نسب آنها، کتاب احمد توحید بیک بوده است:

«~ Keifa Extr, des A.Tewhid,Monnaies des Eyoubites de Hisn ~»

«~ Mem du congre internat. de Numismatique etc. Bruxelles 1910 ~»

54 ایوبیان حصن کیفا

629 هجری قمری الصالح نجم الدین ایوب

636 المعظم تورانشاه

648 الموحد تقی الدین عبد الله

658 استیلای مغولان

؟ الکامل ابو بکر اول

؟ العادل مجیر الدین محمد

؟ العادل شهاب الدین غازی

؟ 780 الصالح ابو بکر دوم

780 العادل فخر الدین (یا عز الدین) سلیمان اول

؟ الاشرف شرف الدین احمد اول

836 الصالح (و سپس الکامل) صلاح الدین خلیل اول

856 الناصر

856 الکامل احمد دوم

؟ 866 العادل خلف

866 استیلای آق قیونلوها

؟ خلیل دوم

؟ سلیمان دوم

؟ خلیل دوم (مرتبه ی دوم)

؟ حسین

؟ 930 سلیمان دوم (مرتبه ی دوم)

(سپس عثمانیان بر قلمرو آنان مستولی شدند) ایوبیان حصن کیفا

الکامل محمد بن العادل اول (از ایوبیان مصر

1 الصالح ایوب

2 توران شاه

3 عبد الله

4 ابو بکر اول

5 محمد

6 غازی

7 ابو بکر دوم/8 سلیمان اول/دختر او

9 احمد اول/14 خلیل دوم/الظاهر عیسی (از بنی ارتق ماردین)

عثمان/10 خلیل اول/یحیی/محمد/15 سلیمان دوم/علی/محمد/16 حسین

11 الناصر/12 احمد دوم/13 خلف ایوبیان یمن

569 626 هجری قمری

569 المعظم شمس الدین تورانشاه

577 سیف الاسلام طغتکین احمد

593 معز الدین اسماعیل

598 الناصر ایوب

618 المظفر سلیمان

612 626 المسعود صلاح الدین یوسف

(سپس بنی رسول قدرت را بدست گرفتند)

تورانشاه مؤسس دولت ایوبیان یمن، از سال 574 تا 575 هجری در بعلبک حکومت کرد و سپس به اسکندریه رفت اما چون حکومت یمن را داشت از سوی خود حاکمی بر آن دیار گماشت.در بخش پنجم، ویژه ی کشورهای عربی، از این خاندان به تفصیل سخن خواهیم گفت.

نجم الدین ایوب

نورالدین شاهنشاه/1 تورانشاه/2 طغتکین/العادل اول

المظفر عمر/3 اسماعیل/4 ایوب/الکامل محمد

شاهنشاه/6 یوسف

5 سلیمان

ایوبیان بعلبک

574 658/1178 1259 م

بعلبک در سال 15 یا 16 هجری بدست مسلمانان فتح شد و به ترتیب توسط حکام خلافتهای امویان و عباسیان و فاطمیان اداره گردید.در ایام فاطمیان این شهر بدست رومیها [رومیان شرقی بیزانسی ها] فتح شد و پس از مدتی امیر حلب به نام صالح بن مرداس بر آن دیار مستولی گردید و آنگاه سلجوقیان و سپس بوریان، بعلبک را فتح کردند.

در سال 533 ه (1138 م) اتابک عماد الدین زنگی آن شهر را فتح کرد و نجم الدین ایوب پدر صلاح الدین را به حکومت آنجا گماشت.نجم الدین ایوب پس از وفات عماد الدین زنگی در سال 541 ه (1146 م) نتوانست قدرت خود را در آنجا حفظ کند و شهر بدست انر وزیر محمد بوری افتاد تا آنکه نور الدین محمود زنگی دوباره بر آنجا مستولی شد و پس از او صلاح الدین ایوبی در سال 570 ه (1174 م) این شهر را تصرف کرد و حکومت آنجا را به یکی از امرایش به نام محمد بن مقدم تفویض نمود و پس از عصیان محمد بن مقدم، در سال 574 ه (1178 م) حکومت آندیار را به برادرش تورانشاه داد و از این هنگام حکومت ایوبیان بعلبک تأسیس شد .

تورانشاه پس از یکسال به فرمان صلاح الدین، حکومت اسکندرونه را در دست گرفت و حکومت بعلبک به عز الدین فرخشاه برادرزاده ی صلاح الدین داده شد و تا هنگام مرگ در سال 578 ه (1182 م) در آنجا باقی ماند.پس از مرگ فرخشاه، صلاح الدین پسرش امجد بهرام شاه را به حکومت بعلبک منصوب کرد و بهرام شاه تا سال 627 ه (1129 م) یعنی مدت پنجاه سال بر آنجا حکم راند تا آنکه در سال 627 هجری صالح اسماعیل برادر الاشرف موسی (از ایوبیان میافارقین) حکومت بعلبک را منقرض کرد و حکومتی به نام الاشرف موسی در آنجا تأسیس نمود و پس از مرگ الاشرف در سال 653 ه (1237 م) آنجا را به تصرف کامل خود در آورد.اما صالح نجم الدین ایوب پسر الکامل محمد (از ایوبیان مصر) در سال 644 ه (1246 م) با قوه ی قهریه بر او فائق آمد و حاکمی از طرف خود بر آنجا گماشت.حکام بعلبک حتی پس از وفات صالح ایوب در سال 647 ه (1249 م) بر آن منطقه حکم راندند تا آنکه این سلسله از ایوبیان نیز در اثر حمله ی مغول به سال 658 ه (1259 م) منقرض شدند.

روایات مورخین در باب این دولت، گوناگون است اما در کتاب زیر معلومات جامعی در خصوص این دولت یافتیم:

«~ Baalbak in lslamischer Zeit, BERLIN 1922: Max Sobernheim ~»ایوبیان بعلبک

نجم الدین ایوب

533 541 هجری قمری

1 المعظم تورانشاه/نور الدین شاهنشاه/العادل اول ابو بکر

2 عز الدین فرخ شاه (575 578) /4 الاشرف موسی (627 635) /5 الصالح اسماعیل (635 644)

3 الامجد بهرامشاه (578 627) ایوبیان کرک

584 661 ه/1188 1262 م

کرک که در شرق دریای لوط 31 واقع است، همراه با قلعه ی شوبک [در دوران جنگهای صلیبی در عهد نور الدین زنگی و اوائل حکومت صلاح الدین ] در دست فرانسویان بود.پس از واقعه ی حطین در سال 583 ه (1187 م) (که در غرب دریاچه ی طبریه واقع شد) و طی آن کنت رینولد حاکم معروف کرک که نزد اعراب به ارناط معروف است بوسیله ی صلاح الدین ایوبی اسیر و کشته شد، صلاح الدین برادرش عادل اول را به سال 584 ه (1188 م) به فتح کرک فرمان داد و حکومت آنجا را به او تفویض کرد.به این ترتیب، کرک نیز مانند بعلبک یکی از ایالات مخصوص ایوبیان شد و سلسله ی ایوبیان این منطقه به ایوبیان کرک معروف شدند.حکومت کرک در اولاد عادل اول برادر صلاح الدین ادامه یافت و چون خود عادل در سال 592 ه (1195 م) به حکومت دمشق منصوب شد، پسر بزرگش به نام المعظم عیسی جای او را در کرک اشغال کرد و پس از مرگ پدر به حکومت دمشق رسید و حکومت کرک را (بنابر روایتی در سال 615 هجری) به فرزندش الناصر داود تفویض کرد.اما ابو الفداء گوید: «داود از سال 624 تا 626 ه (1226 1228 م) بر دمشق حکومت کرد و چون از حکومت عزل گردید عمویش الملک الکامل، حکومت کرک و توابع آنرا در عوض دمشق به او داد» .

خلاصه آنکه پس از کشمکشهای فراوانی که بین پسرانش در گرفت.و نیز بروز مشکلات متعدد از حکومت معزول گردید و با سختی و رنج در سال 656 ه (1258 م) بین اعراب درگذشت.در سال 658 هجری مغیث عمر پسر عادل دوم حکومت کرک را بدست گرفت و تا مدتی با آسودگی و آرامش حکومت کرد اما بزودی به علت فعالیتها و حرکات ممالیک به سوی سوریه، نظام امور دچار اختلال شد و از آن روی که مردی بسیار دسیسه گر بود، سلطان بایبرس بندقداری در سال 661 ه (1262 م) او را به قاهره فرا خواند و امر کرد تا به زندانش انداختند.از آن پس کرک و توابع آن بطور قطع جزء حکومت مصر شد.

از تاریخ زندگانی مغیث عمر اطلاعات صحیحی در دست نیست.برخی گویند که او در همان سال که به قاهره فرا خوانده شد به فرمان بایبرس مقتول گردید و فرزندش به نام الملک العزیز یکی از مناطق سرزمین مصر را به اقطاع گرفت.نجم الدین ایوب

1 العادل اول (584 592)

2 المعظم عیسی (592 615؟) /الکامل محمد از ایوبیان مصر

3 الناصر داود (615 یا 626 647 متوفای 656) /العادل دوم، ابو بکر

الامجد محسن/الظاهر شاذی/المقدم علی [عیسی ] /4 المغیث فتح الدین عمر (648 661)

العزیز

ایوبیان از دایره المعارف بزرگ اسلامی

اَيّوبيان‌، سلسلة بزرگى‌ از حاكمان‌ ايرانى‌نژاد كرد كه‌ چندي‌ بر مصر، شام‌، جزيره‌ و يمن‌ حكم‌ راندند. اين‌ سلسله‌ منسوب‌ به‌ ايوب‌ بن‌ شادي‌، پدر صلاح‌الدين‌ ايوبى‌ است‌. حكمرانان‌ ايوبى‌، به‌ سبب‌ نقش‌ مهمى‌ كه‌ در تاريخ‌ منطقه‌، به‌ ويژه‌ در انقراض‌ فاطميان‌ و ايجاد حكومتى‌ واحد در مصر و شام‌ و جنگهاي‌ صليبى‌ ايفا كردند و نيز به‌ سبب‌ اهتمامى‌ كه‌ به‌ توسعة فرهنگ‌ دينى‌ نشان‌ دادند، تأثيري‌ قابل‌ توجه‌ در تاريخ‌ و تمدن‌ اسلامى‌ برجاي‌ گذاردند.
حكومت‌ ايوبيان‌ با آغاز حكمرانى‌ صلاح‌الدين‌ ايوبى‌ بنيان‌گذار اين‌ سلسله‌ در مصر، به‌ دنبال‌ مرگ‌ عاضد آخرين‌ خليفة فاطمى‌ در 567ق‌/1172م‌ آغاز شد و با مرگ‌ تورانشاه‌ بن‌ ايوب‌ آخرين‌ حكمران‌ ايوبى‌ مصر در 648ق‌/1250م‌ كه‌ سرآغاز حكمرانى‌ مماليك‌ به‌ شمار مى‌رود، خاتمه‌ يافت‌؛ اگرچه‌ برخى‌ اعضاي‌ خاندان‌ ايوبى‌ پس‌ از اين‌ تاريخ‌ نيز در مناطقى‌ از شام‌ هنوز حكم‌ مى‌راندند.
ايوبيان‌ اصلاً از كردان‌ روّاديه‌ بودند كه‌ در دوين‌ واقع‌ در شمال‌ آذربايجان‌ سكنى‌ داشتند. شادي‌ جد صلاح‌الدين‌، روزگاري‌ از اين‌ منطقه‌ به‌ عراق‌ مهاجرت‌ كرد (ابن‌ خلكان‌، 7/139-140؛ عبدالباسط، 51)، اما روايتهايى‌ دربارة تبار عربى‌ داشتن‌ ايوبيان‌ و يا انتساب‌ آنان‌ به‌ بنى‌ اميه‌ نيز وجود دارد و ادعا و انكار هر دو، از جانب‌ خود ايوبيان‌ مطرح‌ شده‌ است‌ (مثلاً نك: ابن‌ خلكان‌، 7/141؛ ابن‌ واصل‌، 1/4)، ولى‌ با شواهد تاريخى‌ سازگار نيست‌ (نك: مينورسكى‌، 123, 114-116, 130 -128 ، كه‌ اين‌ احتمال‌ را منتفى‌ ندانسته‌ كه‌ طايفة كرد رواديه‌ بازماندگان‌ يك‌ سردار عرب‌ به‌ نام‌ روّاد ازدي‌ باشند كه‌ زمانى‌ حاكم‌ تبريز بوده‌ است‌). به‌ هر حال‌، آشفتگى‌ بخش‌ اعظم‌ سرزمينهاي‌ اسلامى‌ در سدة 6ق‌، خاصه‌ سرزمينهايى‌ كه‌ در معرض‌ يورش‌ صليبيان‌ بود و نيز ضعف‌ مفرط خلافت‌ فاطميان‌ در مصر، اوضاع‌ را براي‌ ظهور قدرتى‌ كه‌ كارها را سامان‌ دهد و در برابر فرنگان‌ بايستد، مساعد مى‌ساخت‌. در چنين‌ احوالى‌ زنگيان‌ سر برآوردند و نورالدين‌ محمود زنگى‌ با فتح‌ بسياري‌ از متصرفات‌ صليبيان‌، بر آن‌ شد تا نيروي‌ واحدي‌ در مصر وشام‌ براي‌ مقابله‌ با تهاجم‌ آنان‌ ايجاد كند؛ اما مشكل‌ اساسى‌ براي‌ تحقق‌ اين‌ هدف‌، وجود دولت‌ فاطمى‌ بود كه‌ بنابر مصالح‌ خود، نمى‌خواست‌ و نمى‌توانست‌ با صليبيان‌ وارد نبردي‌ واقعى‌ شود؛ در حالى‌ كه‌ صليبيان‌ همواره‌ انديشة تسخير مصر را در سر مى‌پروراندند و بخش‌ مهمى‌ از تلاشهاي‌ نورالدين‌ صرف‌ خنثى‌ كردن‌ كوششهاي‌ اينان‌ براي‌ سيطره‌ بر مصر مى‌گرديد (نك: ه د، آل‌ زنگى‌). همين‌ امر مهم‌ترين‌ سبب‌ ظهور ايوبيان‌ در صحنة تاريخ‌ مصر به‌ شمار مى‌رود.
در حقيقت‌ نخستين‌ بار دو شخصيت‌ برجسته‌ از خاندان‌ ايوبى‌، يعنى‌ ايوب‌ بن‌ شادي‌ و برادرش‌ اسدالدين‌ شيركوه‌ كه‌ در پى‌ بروز حوادثى‌، از عراق‌ به‌ شام‌ آمده‌، و نزد نورالدين‌ زنگى‌ اهميت‌ و اعتباري‌ يافته‌ بودند (نك: ابن‌ واصل‌، 1/7-10؛ ابن‌ خلكان‌، 7/141-143)، به‌ عنوان‌ مردانى‌ دلير و سردارانى‌ آزموده‌ در جنگهاي‌ شام‌ و مصر ظاهر شدند؛ چنانكه‌ در 558ق‌/1163م‌ به‌ دنبال‌ كشمكشهايى‌ كه‌ بر سر وزارت‌ مصر درگرفته‌ بود، شاور وزير فاطمى‌ به‌ شام‌ گريخت‌ و ضرغام‌ بر جاي‌ وي‌ نشست‌. يك‌ سال‌ بعد كه‌ صليبيان‌ به‌ مصر تاختند، نورالدين‌ به‌ تشويق‌ شاور، لشكري‌ به‌ فرماندهى‌ اسدالدين‌ شير كوه‌ به‌ آن‌ ديار فرستاد تا ضمن‌ دفع‌ فرنگان‌، شاور را نيز به‌ وزارت‌ بنشاند. اين‌ سرآغاز حملاتى‌ بود كه‌ تا 5 سال‌ بعد چند بار تكرار شد و هر بار شيركوه‌ را بيش‌ از پيش‌ بر اوضاع‌ مسلط گردانيد تا سرانجام‌ صليبيان‌ را از مصر راند و خود در آنجا مستقر شد و در 564ق‌/1169م‌ وزارت‌ عاضد فاطمى‌ را در دست‌ گرفت‌. در تمامى‌ اين‌ حملات‌، صلاح‌الدين‌ يوسف‌ بن‌ ايوب‌ برادرزادة شيركوه‌ نيز حضور داشت‌ كه‌ گرچه‌ با اكراه‌ اين‌ مأموريت‌ را پذيرفته‌ بود، ولى‌ هرگز پاي‌ پس‌ نكشيد و در نشان‌ دادن‌ شايستگيهاي‌ خود كوتاهى‌ نكرد. شيركوه‌ دو ماه‌ پس‌ از آغاز وزارتش‌ درگذشت‌ و بر سر جانشينى‌ وي‌ ميان‌ امراي‌ سپاه‌ نورالدين‌ اختلاف‌ افتاد و با اينكه‌ امراي‌ سالخورده‌ و موجهى‌ در سپاه‌ دمشق‌ بودند، اما عاضد فاطمى‌ فرمان‌ وزارت‌ را به‌ نام‌ صلاح‌الدين‌ نوشت‌. جمعى‌ از سران‌ سپاه‌ كه‌ تن‌ به‌ اطاعت‌ از صلاح‌الدين‌ نمى‌دادند، مصر را ترك‌ كردند و به‌ دمشق‌ بازگشتند. دربارة اين‌ انتخاب‌ گفته‌اند كه‌ عاضد مى‌پنداشت‌ صلاح‌الدين‌ به‌ سبب‌ جوانى‌ و بى‌ تجربگى‌، به‌ استقلال‌ خويش‌ و مخالفت‌ با خليفه‌ نخواهد انديشيد (ابن‌ اثير، الكامل‌، 11/324-326، 335-342، التاريخ‌...، 119-121، 132، 137-142؛ ابن‌ خلكان‌، 2/480؛ ابن‌ ظافر، 114-116؛ ابن‌ واصل‌، 1/137-143، 148-152، 155-174؛ ابوشامه‌، 1/152-164، 171؛ ابن‌ عبري‌، 213).
از اين‌ تاريخ‌ تا مرگ‌ عاضد در 567ق‌/1172م‌، صلاح‌الدين‌ كه‌ از يك‌ طرف‌ وزير خليفة شيعى‌ِ فاطمى‌ و از طرف‌ ديگر نمايندة حاكم‌ سنى‌ مذهب‌ دمشق‌ بود، كوشيد تا ضمن‌ كاستن‌ از قدرت‌ خليفه‌ و استقلال‌ در امور، قدرت‌ را در اختيار گيرد و زمينه‌هاي‌ خلع‌ فاطميان‌ را فراهم‌ سازد. اين‌ كار، چند روز پيش‌ از مرگ‌ عاضد انجام‌ شد و صلاح‌الدين‌ بى‌آنكه‌ با مشكلى‌ روبه‌رو گردد، خطبه‌ به‌ نام‌ خليفة عباسى‌ كرد و دولت‌ فاطمى‌ را برانداخت‌ (ابن‌ واصل‌، 1/200-221؛ ابن‌ اثير، الكامل‌، 11/368-370؛ مقريزي‌، اتعاظ...، 3/308- 331؛ ابن‌ شداد، النوادر...، 44- 45). با آنكه‌ صلاح‌الدين‌ رسماً تابع‌ نورالدين‌ بود و خطبه‌ و سكه‌ را نيز به‌ نام‌ او كرده‌ بود، ولى‌ به‌ استقلال‌، عمل‌ مى‌كرد و بدين‌سبب‌، آن‌ دو نسبت‌ به‌ يكديگر بدگمان‌ بودند. نورالدين‌ در 569ق‌/1174م‌ در حالى‌ چشم‌ از جهان‌ فرو بست‌ كه‌ مهياي‌ لشكركشى‌ به‌ مصر و عزل‌ صلاح‌الدين‌ بود (ابن‌ اثير، همان‌، 11/371-372، 392-393، 402؛ ابن‌ واصل‌، 1/221- 258). پيش‌ از آن‌، صلاح‌الدين‌ برادر خود تورانشاه‌ را با سپاهى‌ به‌ يمن‌ فرستاد تا اگر مصر را از دست‌ دهد، پايگاه‌ ديگري‌ در اختيار داشته‌ باشد و علاوه‌ بر آن‌، حاميان‌ حكومت‌ فاطمى‌ در يمن‌ را نيز سركوب‌ كند. شاخة دولت‌ ايوبيان‌ در يمن‌، از همين‌ زمان‌ تأسيس‌ شد و تا 626ق‌/1229م‌ دوام‌ يافت‌ (محمد بن‌ حاتم‌، 151-160، 147؛ ابن‌ شداد، همان‌، 46؛ ابوشامه‌، 1/219).
پس‌ از مرگ‌ نورالدين‌ زنگى‌، بازماندگانش‌ به‌ جان‌ِ هم‌ افتادند و صليبيان‌ هم‌ با استفاده‌ از فرصت‌ درصدد تسخير مناطقى‌ در سواحل‌ شام‌ برآمدند (ابن‌ اثير، التاريخ‌، 175، الكامل‌، 11/408؛ ابوالفدا، 5/77- 78؛ استيونسن‌، .(213 صلاح‌الدين‌ كه‌ نخست‌ خطبه‌ و سكه‌ به‌ نام‌ اسماعيل‌ پسر نورالدين‌ كرده‌ بود و دفاع‌ از قلمرو او را وظيفة خود مى‌شمرد (بنداري‌، 1/168-169)، چون‌ ضعف‌ او و كشمكشهاي‌ شام‌ را ديد، عزم‌ آن‌ ديار كرد و دمشق‌ را گرفت‌ (ابن‌ شداد، همان‌، 50؛ ابن‌ اثير، همان‌، 11/415-416؛ ابوالفدا، 5/76)؛ پس‌ ازآن‌، به‌ تدريج‌ بر اكثر مناطق‌ مهم‌ شام‌ و جزيره‌ تسلط يافت‌ و هر چند كه‌ در تسخير حلب‌ و موصل‌ با دشواريهايى‌ روبه‌رو گرديد، ولى‌ توانست‌ حاكميتى‌ يكپارچه‌ به‌ مركزيت‌ دمشق‌ در برابر صليبيان‌ ايجاد كند. اگرچه‌ وي‌ سرانجام‌ حلب‌ را تصرف‌ كرد، اما دربارة موصل‌ به‌ مصالحه‌ تن‌ در داد كه‌ نتيجه‌اش‌ ضرب‌ سكه‌ و خواندن‌ خطبه‌ به‌ نام‌ وي‌ در آنجا بود (ابن‌ اثير، همان‌، 11/417، 418، 421-422، جم؛ ابن‌ عبري‌، 216، 218-221؛ ابوالفدا، 5/87 -90، 92-93).
مهم‌ترين‌ مشغلة صلاح‌الدين‌، پيكار با صليبيان‌ و راندن‌ آنها از سرزمينهاي‌ اسلامى‌ بود و در اين‌ كار دقيقه‌اي‌ فروگذار نكرد و توانست‌ بخش‌ مهمى‌ از متصرفات‌ آنها را بازپس‌ گيرد و به‌ ويژه‌ قدس‌ را از چنگ‌ فرنگان‌ بيرون‌ آرد. صلاح‌الدين‌ در طول‌ فرمانروايى‌ خود، بارها هدف‌ حملات‌ ناگهانى‌ فداييان‌ اسماعيلى‌ واقع‌ شد و بدين‌سبب‌، به‌ قلع‌ و قمع‌ آنان‌ همت‌ گماشت‌، ولى‌ بروز حوادثى‌ او را از پى‌گيري‌ اين‌ كار مانع‌ آمد (ابن‌ اثير، همان‌، 11/434، 536، 538، 546، 12/85؛ بنداري‌، 1/180- 181؛ محمدعلى‌، 99- 105؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، 6/31 بب؛ ابوالفدا، 5/95-110).
پس‌ از مرگ‌ صلاح‌الدين‌ (589ق‌/1193م‌)، قلمرو دولت‌ ايوبى‌ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ وي‌ خود طرح‌ريزي‌ كرده‌ بود، ميان‌ فرزندان‌ و برادرش‌ سيف‌الدين‌عادل‌تقسيم‌گرديد،افضل‌فرزندارشدو جانشين‌صلاح‌الدين‌، حاكم‌ شام‌ شد، فرزند ديگرش‌ عزيز حكومت‌ مصر را، و ظاهر حكومت‌ حلب‌ را در دست‌ گرفت‌، و عادل‌ در جزيره‌ استقرار يافت‌ (ابن‌ اثير، همان‌، 12/97؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، 6/103؛ ابن‌ واصل‌، 3/3-4؛ ابوالفدا، 5/114). اما ديري‌ نپاييد كه‌ ميان‌ آنان‌ اختلاف‌ افتاد و كار به‌ جايى‌ رسيد كه‌ حكومت‌ دمشق‌ از دست‌ افضل‌ خارج‌ شد و با مرگ‌ عزيز حاكم‌ مصر هم‌ وضع‌ اين‌ ديار آشفته‌تر گرديد (ابن‌ اثير، همان‌، 12/121، 140؛ حموي‌، 7-11؛ ابوالفدا، 5/120، 124؛ ابن‌ فرات‌، 4(2)/144). سيف‌الدين‌عادل‌ كه‌ به‌حاشية قلمروصلاح‌الدين‌ رانده‌ شده‌ بود، با حضور بموقع‌ و مؤثر خود در اختلافات‌ ميان‌ جانشينان‌ صلاح‌الدين‌، به‌ تدريج‌ و با درايت‌ خاص‌، حكومت‌ دمشق‌ و مصر را از آن‌ِ خود ساخت‌ و بدين‌سان‌ وحدتى‌ در قلمرو ايوبى‌ ايجاد كرد (ابن‌ واصل‌، 3/108-109، 116-120، 123-129؛ ابن‌ فرات‌، 4(2)/172- 175، 193- 198، 201-206؛ مقريزي‌، السلوك‌، 1(1)/150-152، 154- 162).
دوران‌ حكمرانى‌ عادل‌ بيشتر در صلح‌ و آرامش‌ سپري‌ شد و طرفين‌ جنگهاي‌ صليبى‌ هيچ‌يك‌ علاقه‌اي‌ به‌ برهم‌ زدن‌ وضع‌ موجود و برافروختن‌ آتش‌ جنگ‌ نداشتند (ابن‌ واصل‌، 3/161-162؛ رانسيمان‌، 3/125-127). وي‌ در زمان‌ حياتش‌ قلمرو ايوبى‌ را ميان‌ فرزندان‌ خود تقسيم‌ كرد و مصر را به‌ كامل‌، دمشق‌ را به‌ معظم‌، و جزيره‌ را به‌ اشرف‌ سپرد و خود به‌ نظارت‌ بر كار ايشان‌ بسنده‌ كرد (ابن‌ تغري‌ بردي‌، 6/163).
پس‌ از مرگ‌ عادل‌ (615ق‌/1218م‌) جانشين‌ وي‌ كامل‌ به‌ دفع‌ حملة پنجم‌ صليبيها در مصر مشغول‌ بود و همين‌ امر موجب‌ اتحاد او با ساير وارثان‌ خاندان‌ ايوبى‌ شد (ابن‌ واصل‌، 3/258، 4/15-20، 32-33، جم؛ ابوالفدا، 6/18، 26؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، 6/238-244؛ رانسيمان‌، 3/182-204)؛ اما پس‌ از دفع‌ صليبيان‌، به‌ تدريج‌ اتحاد و يكپارچگى‌ آنان‌ خلل‌ پذيرفت‌، چنانكه‌ برخى‌ اعضاي‌ خاندان‌ ايوبى‌، تصميم‌ به‌ گسترش‌ قلمرو خويش‌ گرفتند و آتش‌ جنگهاي‌ داخلى‌ را شعله‌ور ساختند و حتى‌ براي‌ دفع‌ يكديگر با نيروهاي‌ بيگانة صليبى‌ و نيز با خوارزمشاهيان‌ كه‌ خود خطري‌ جدي‌ براي‌ حاكميت‌ ايوبيان‌ به‌ شمار مى‌رفتند، همداستان‌ مى‌شدند و كار بدانجا كشيد كه‌ بدون‌ جنگ‌ و خونريزي‌ بيت‌المقدس‌ تسليم‌ صليبيان‌ شد و خوارزمشاهيان‌ و سلاجقة آسياي‌ صغير هم‌ بخشهايى‌ از قلمرو آنان‌ را تسخير كردند (ابن‌ واصل‌، 4/127، 137-142، جم؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، 6/272؛ رانسيمان‌، 3/220- 225؛ باركر، 111-119).
با اينهمه‌، كامل‌ بيش‌ از بقية حاكمان‌ ايوبى‌ پايداري‌ نشان‌ داد، چنانكه‌ پس‌ از مرگ‌ معظم‌ در 624ق‌ (ابن‌ واصل‌، 4/208)، فرزندش‌ ناصر داوود، در برابر محاصرة كامل‌ ايوبى‌ تاب‌ نياورد و دمشق‌ را تسليم‌ وي‌ كرد (همو، 4/224- 225، 252، 256؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، 6/233). اشرف‌ ايوبى‌ كه‌ دمشق‌ بدو سپرده‌ شده‌ بود، در 635ق‌ به‌ خيال‌ حمله‌ به‌ مصر و بركنار كردن‌ كامل‌ افتاد، ولى‌ اجل‌ امان‌ نداد و برادرش‌ صالح‌ اسماعيل‌ كه‌ مى‌خواست‌ نيت‌ او را عملى‌ كند، با واكنش‌ كامل‌ روبه‌رو شد و از حكومت‌ دمشق‌ عزل‌ گرديد، اما كامل‌ نيز خود در همان‌ سال‌ درگذشت‌ و نسل‌ دوم‌ ايوبيان‌ منقرض‌ شد (ابن‌ واصل‌، 5/136؛ ابن‌تغري‌ بردي‌، 6/233-234، 299، 303).
پس‌ از كامل‌، فرزندش‌ عادل‌ صغير به‌ جاي‌ او نشست‌، اما برادر و عمويش‌ صالح‌ ايوب‌ و صالح‌ اسماعيل‌، او را بر كنار كردند و سپس‌ ايوب‌ در مصر، و اسماعيل‌ در دمشق‌ به‌ حكومت‌ نشست‌ (ابن‌ واصل‌، 5/174- 175، 202- 205، 211؛ مقريزي‌، همان‌، 1(2)/267، 294- 297؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، 6/303-312، 315)؛ در پى‌ آن‌، شام‌ دچار پريشانى‌ گشت‌ و هر يك‌ از مدعيان‌ ايوبى‌ با صليبيان‌ و خوارزمشاهيان‌ برضد ديگري‌ همداستان‌ شدند و نزاع‌ چنان‌ بالا گرفت‌ كه‌ بار ديگر بيت‌ المقدس‌ كه‌ پيش‌تر توسط ناصر داوود تصرف‌ شده‌ بود، به‌ وسيلة صالح‌ اسماعيل‌، بدون‌ جنگ‌ تسليم‌ صليبيان‌ گرديد و سپس‌ خوارزمشاهيان‌ آن‌ را تسخير كردند (ابن‌ واصل‌، 5/219-221، 228-253، جم؛ عاشور، 96-104؛ مقريزي‌، السلوك‌، 1(2)/303- 305، 314، 315، 317؛ رانسيمان‌، 3/268- 271).
صالح‌ ايوب‌ فرزند كامل‌ با تصرف‌ دمشق‌ مدتى‌ اوضاع‌ را آرام‌ كرد و حتى‌ بيت‌المقدس‌ را گرفت‌ و دولتى‌ يكپارچه‌ در مصر و شام‌ پديد آورد (ابن‌ واصل‌، 5/348-351؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، 6/323-324)، اما تصرف‌ قدس‌ به‌ دست‌ مسلمانان‌، هجوم‌ صليبيها به‌ مصر را به‌ دنبال‌ داشت‌ (همو، 6/329-331؛ رانسيمان‌، 3/253 بب). صالح‌ ايوب‌ در اثناي‌ همين‌ جنگ‌ كه‌ به‌ جنگ‌ هفتم‌ صليبى‌ معروف‌ است‌، در 647ق‌/1249م‌ درگذشت‌. همسر او شجرة الدر با مخفى‌ نگهداشتن‌ مرگ‌ وي‌، فرزندش‌ تورانشاه‌ را از حصن‌ كيفا به‌ مصر فراخواند و بر تخت‌ نشاند. تورانشاه‌ جوان‌، صليبيان‌ را به‌ سختى‌ شكست‌ داد، اما خود در 648ق‌ به‌ قتل‌ رسيد و مرگ‌ او سرآغاز حكمرانى‌ مماليك‌، و پايان‌ دولت‌ ايوبى‌ محسوب‌ مى‌شود (ابن‌ تغري‌ بردي‌، 6/361-364، 372).
بدون‌ شك‌، اختلافات‌ و بروز جنگهاي‌ پى‌ در پى‌ ميان‌ اميران‌ و حكمرانان‌ ايوبى‌ پس‌ از صلاح‌الدين‌، موجب‌ كاهش‌ اقتدار ايشان‌ شد. اتخاذ تدابير نادرست‌ چون‌ هم‌ پيمان‌ شدن‌ با صليبيان‌ بيگانه‌ و در خطر قرار دادن‌ جان‌ و مال‌ مسلمانان‌، سبب‌ شد كه‌ ايوبيان‌ پايه‌هاي‌ مشروعيت‌ خود و پشتوانة افكار عمومى‌ را از دست‌ بدهند و حكمرانان‌ متأخر ايوبى‌ نيز نه‌ تنها از فرصتهاي‌ مناسب‌ براي‌ سامان‌ بخشيدن‌ به‌ امور سود نجستند، بلكه‌ ظاهراً دشمنى‌ ديرين‌ با صليبيان‌، با گذشت‌ زمان‌ به‌ دوستى‌ و اتحاد بدل‌ شد.
ايوبيان‌ با آنكه‌ برجاي‌ فاطميان‌ نشستند، اما در شيوة ادارة حكومت‌ و تأسيس‌ نهادهاي‌ دولتى‌ بيش‌ از آنكه‌ تحت‌ تأثير فاطميان‌ باشند، از سلاجقه‌ و اتابكان‌ پيروي‌ كردند و خود واسطة انتقال‌ِ ساختار اداري‌ و اجرايى‌ سلاجقه‌ و اتابكان‌ به‌ دولت‌ مماليك‌ شدند (محمدحسين‌، 121- 122؛ نيز نك: ه د، استاد الدار، اقطاع‌).
ايوبيان‌ با آنكه‌ مدتى‌ طولانى‌ از دوران‌ حكمرانى‌ خود را صرف‌ جنگهاي‌ داخلى‌ و خارجى‌ كردند، از پرداختن‌ به‌ فرهنگ‌ و گسترش‌ آن‌ غافل‌ نبودند: دانشمندان‌، ادبا و اهل‌ فضل‌ را بس‌ گرامى‌ مى‌داشتند و بعضى‌ از آنها را در دستگاه‌ دولت‌ به‌ خدمت‌ مى‌گرفتند، همچون‌ قاضى‌ عبدالرحيم‌ بيسانى‌، معروف‌ به‌ قاضى‌ فاضل‌ كه‌ وزير صلاح‌الدين‌ بود (شكيل‌، 323-342)، عمادالدين‌ اصفهانى‌ كه‌ ديوان‌ رسائل‌ را برعهده‌ داشت‌ (ابن‌ تغري‌ بردي‌، 6/73-74) و ضياءالدين‌ ابن‌ اثير جزري‌ كه‌ وزارت‌ افضل‌ ايوبى‌ را در دست‌ داشت‌. به‌ علاوه‌، بسياري‌ از افراد خاندان‌ ايوبى‌، همچون‌ ابوالفدا صاحب‌ كتاب‌ المختصر فى‌ اخبار البشر و تقويم‌ البلدان‌، خود اهل‌ دانش‌ بودند و انجمنهاي‌ علمى‌ داشتند (همو، 6/228-229، 236؛ ابن‌ خلكان‌، 3/251، 419-420؛ سبكى‌، 4/329؛ عاشور، 117-119).
ايوبيان‌ همچنين‌ به‌ تأسيس‌ مدارس‌ و مراكز تعليم‌ و تربيت‌ اهتمام‌ خاص‌ داشتند و در سراسر شام‌ و مصر مدارس‌ مشهور و بزرگ‌ با اوقافى‌ ارزشمند ايجاد كردند كه‌ غالباً به‌ نام‌ خود آنها مشهور است‌ (ابن‌ شداد، الاعلاق‌...، 228، 237، 239، 241، 249، 253؛ مقريزي‌، الخطط، 4/193، اتعاظ، 3/316-320؛ بدوي‌، 5 -9، 30، 31، 32، 37، 38؛ عاشور، 119-125). صلاح‌الدين‌ ايوبى‌ همچنين‌ خانقاههايى‌ براي‌ صوفيه‌ ساخت‌ و از گسترش‌ فرهنگ‌ تصوف‌ در زمان‌ خود حمايت‌ مى‌كرد (مقريزي‌، الخطط، 3/273؛ عاشور، 117).
مآخذ: ابن‌ اثير، التاريخ‌ الباهر، به‌ كوشش‌ عبدالقادر احمد طليمات‌، قاهره‌، 1963م‌؛ همو، الكامل‌؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، النجوم‌؛ ابن‌ خلكان‌، وفيات‌؛ ابن‌ شداد، محمد، الاعلاق‌ الخطيرة، به‌ كوشش‌ سامى‌ دهان‌، دمشق‌، 1956م‌؛ همو، النوادر السلطانية، به‌ كوشش‌ جمال‌الدين‌ شيال‌، قاهره‌، 1964م‌؛ ابن‌ ظافر، على‌، اخبار الدول‌ المنقطعة، به‌ كوشش‌ آندره‌ فره‌، قاهره‌، 1972م‌؛ ابن‌ عبري‌، غريغوريوس‌، تاريخ‌ مختصر الدول‌، بيروت‌، 1958م‌؛ ابن‌ فرات‌، محمد، تاريخ‌، به‌ كوشش‌ حسن‌ محمدشماع‌، بصره‌، 1389ق‌/ 1969م‌؛ ابن‌ واصل‌، محمد، مفرج‌ الكروب‌، ج‌ 1-4، به‌ كوشش‌ جمال‌الدين‌ شيال‌ و ديگران‌، قاهره‌، 1960م‌، ج‌ 5، به‌ كوشش‌ حسين‌ محمد ربيع‌، قاهره‌، 1975م‌؛ ابوشامه‌، عبدالرحمان‌، الذيل‌ على‌ الروضتين‌ (تراجم‌ رجال‌)، قاهره‌، 1287ق‌؛ ابوالفدا، المختصر فى‌ اخبار البشر، بيروت‌، 1380ق‌/1960م‌؛ باركر، ارنست‌، الحروب‌ الصليبية، ترجمة سيد باز عرشى‌، بيروت‌، 1967م‌؛ بدوي‌، احمد احمد، الحياة العقلية فى‌ الحروب‌ الصليبية، قاهره‌، 1972م‌؛ بنداري‌، فتح‌، سنا البرق‌ الشامى‌، به‌ كوشش‌ رمضان‌ ششن‌، بيروت‌، 1971م‌؛ حموي‌، محمد، التاريخ‌ المنصوري‌، به‌ كوشش‌ عدنان‌ درويش‌، دمشق‌، 1982م‌؛ رانسيمان‌، استيون‌، تاريخ‌ جنگهاي‌ صليبى‌، ترجمة منوچهر كاشف‌، تهران‌، 1351ش‌؛ سبكى‌، تقى‌الدين‌، طبقات‌ الشافعية الكبري‌، بيروت‌، دارالمعرفه‌؛ شكيل‌، هاديه‌ دجانى‌، القاضى‌ الفاضل‌ عبدالرحيم‌ البيسانى‌ العسقلانى‌، بيروت‌، 1993م‌؛ عاشور، سعيد عبدالفتاح‌، مصر و الشام‌ فى‌ عصر الايوبيين‌ و المماليك‌، بيروت‌، 1972م‌؛ عبدالباسط ملطى‌، نزهة الاساطين‌، قاهره‌، 1407ق‌/1987م‌؛ محمدحسين‌، محسن‌، الجيش‌ الايوبى‌ فى‌ عهد صلاح‌الدين‌، بغداد، مؤسسة الرساله‌؛ محمدعلى‌، وفا، قيام‌ الدولة الايوبية فى‌ مصر و الشام‌، قاهره‌، 1407ق‌/1987م‌؛ مقريزي‌، احمد، اتعاظ الحنفاء، به‌ كوشش‌ محمد حلمى‌ محمداحمد، قاهره‌، 1393ق‌/ 1973م‌؛ همو، الخطط، بولاق‌، 1274ق‌/1857م‌؛ همو، السلوك‌، به‌ كوشش‌ محمدمصطفى‌ زياده‌، قاهره‌، 1956م‌؛ نيز:
Minorsky, V., Studies in Caucasian History, London, 1953; Stevenson, W.B., The Crusaders in the East, Cambridge, 1968.
مسعود حبيبى‌مظاهري‌

یک یادداشت در مورد شاور و ضرغام و صلاح الدین یوسف ایوبی

صلاح الدين ايوبي، يوسف ابن ايوب، لقبش، الملك الناصر و اصلا اهالي كردستان ايران بود. پدرش نجم الدين و جدش شاذي نام داشت نجم الدين ايوب بعد از درگذشت پدر شاذي بن مروان كه از كردهاي ارمنستان بود به موصل كوچ كرد و به خدمت سلطان محمد سلجوقي در آمد. او از سوي سلطان به حكومت قلعه تكريت منصوب گرديد. پس صلاح الدين از پدر و مادري كرد و در سرزمين كردستان عراق (تكريت) به دنيا آمده است .
نجم الدين پدر صلاح الدين بعدا در 532 ه.ق به خدمت اتابك عماد الدين زنگي پيوست و حكومت بعلبك يافت (534 ه.ق) بعد از مرگ زنگي نجم الدين تحت فرمان امير دمشق در آمد (541 ه.ق) و برادرش اسدالدين شير كوه در خدمت نورالدين محمود زنگي مي‌ماند و شهر حمص واقع در غرب سوريه به اقطاع (هديه) به او واگذار شد و سپس در خاندان او موروثي گرديد. پس از آنكه شير كوه از جانب نورالدين زنگي به سپهسالاري لشكر برگزيده شد، همراه با برادرزاده‌اش صلاح الدين جهت سركوبي امراي مصر همچون ضرغام و ياري رساندن به مشاور وزير عاضد آخرين خليفه فاطمي عازم آن ديار گرديد. (558 ه.ق) پس از چندي مابين شاور و شيركوه اختلاف بوجود آمد. و سرانجام شاور به امر العاضد خليفه فاطمي و به دست صلاح الدين ايوبي به قتل رسيد . پس از قتل شاور، اسدالدين شيركوه (عموي صلاح الدين) به جايش به مسند وزارت خليفه فاطمي نشست و اساس سلطنت ايوبي مصر را بنا گذاشت. پس از آن برادرزاده‌اش صلاح الدين كه جواني مبارز و مردم دار بود، بنا به پيشنهاد فرستاده مخصوص نورالدين زنگي و موافقت خليفه فاطمي العاضد الدين الله (567 ه.ق) خود را فرمانرواي بلامنازع مصر خواند و با ولي نعمت خود سلطان نورالدين زنگي نيز بناي ناسازگاري گذاشت. پس از كشمكشهاي فراوان، با مرگ نورالدين زنگي، صلاح الدين خود را سلطان مصر خواند. او با قدرت فراوان تمام موانع و مشكلات را از سر راه خود برداشت. با مرگ الملك صالح زنگي شهرهاي بزرگ اسلامي اطراف مصر را تصرف نمود و به سرعت بر تمام مصر، شام، ليبي، حضرموت، تونس، الجزاير، يمن و عدن تسلط يافت. و دولت مقتدر ايوبي را در مصر تشكيل داد و آنگاه جنگهاي خود را با سلاطين صليبي ساكن بيت المقدس آغاز نمود. صلاح الدين مردي خردمند، مقتدر و با مردم رئوف و مهربان و با اسراي جنگي رحيم و با گذشت و با دشمنان بسيار سخت گير بود. صلاح الدين قدرتهاي صليبي را شكست داد و بيت المقدس را از آنها باز پس گرفت. هر چند اين پيروزيها ديري نپاييد اما دلاوريهاي او در اين ماجرا قدرتهاي وحشتناك صليبيان را تضعيف كرد و ماجراجوييهاي آنان را تعديل بخشيد .
وفات صلاح الدين: صلاح الدين ايوبي پس از بيست و شش سال سلطنت مطلقه، در حاليكه 57 سال از عمرش مي‌گذشت بر اثر بيماري و تب شديد در نيمه شب چهارشنبه 27 صفر سال 589 ه.ق (فوريه 1193) درگذشت. صلاح الدين يگانه قهرمان و بزرگترين فاتح جنگهاي مسلمانان بر ضد صليبيون بود كه نام او لرزه بر تن تمام شواليه‌ها و قهرمانان جنگهاي صليبي مي‌انداخت. آرامگاه وي اينك در دمشق و در مقبره‌اي خارج از مسجد جامع اموي قرار دارد .

بخشی از وقایع جنگهای صلیبی در زمان فاطمیان و نقش شاور و ضرغام از حوزه نت

اسماعیلیان مصر (فاطمیان) در معرض تهاجم

با آزاد سازی رها یا ادسا به عنوان امیرنشین صلیبی توسط عمادالدین زنکی - اتابک موصل - در سال 539ه/1144م. و ادامه یافتن جهاد ضد صلیبی از سوی فرزندش نورالدین، توجه صلیبی ها به سمت جنوب معطوف شد. از سوی دیگر، نورالدین برای آزاد سازی سایر شهرهای اشغال شده، به ضرورت یک پارچگی جغرافیایی شام از دمشق تا حلب فکر می کرد. در بخش دیگر جغرافیای اسلامی یعنی مصر هم طلائع بن رزیک وزیر ضد صلیبی فاطمیان تنها راه رهایی از خطر صلیبی ها را اتحاد دمشق و قاهره می دانست و با این دیدگاه، مکاتبات خود را با نورالدین زنکی آغاز کرد، (114) هر چند نورالدین نپذیرفت.

طلائع بن رزیک در سال 552ه/1157م. با دو مرحله لشکرکشی به اردن و تحمیل ضربات سنگین بر صلیبی ها، به قاهره بازگشت. (115) حملات دوباره او در سال بعد، صلیبی ها را به تقاضای آتش بس واداشت. (116) «شاوربن مجیر سعدی » که دشمن خاندان ابن زریک بود، وزارت مصر را عهده دار شد و از آن جا که «امر مصر فی وزارته فی ادبار»، (117) «ضرغام بن عامر لخمی » رقیب او قدرت را به دست گرفت و شاور مجبور شد از نورالدین کمک بخواهد. (118) در همین ایام، آموری کنت یافا و عسقلان به عنوان جانشین بالدوین سوم پادشاه بیت المقدس شد و چون بیش از دیگر پادشاهان صلیبی اهمیت بازرگانی مصر را می دانست، (119) در شوال 558/سپتامبر 1163. به آن سرزمین حمله کرد، اما مقاومت ضرغام باعث شد که او بدون دست یابی به نتیجه، باز گردد. (120)

اگرچه پادشاه صلیبی در این تهاجم از فاطمیان شکست خورد، اما به نکات مهمی از جمله ضعف دولت اسماعیلی مصر به علت نزاع و خصومت وزیران، ضعف روحیه نظامی گری بین سپاهیان، ثروت طبیعی مصر و امکان جذب مسیحیان قبطی در آن سرزمین پی برد، که همه آن ها از عوامل تحریک کننده آموری برای حمله مجدد به مصر بود. شاور به نورالدین قول داده بود که در صورت پشتیبانی از او، اولا: ثلث خراج مصر را به اتابک زنکی بدهد; ثانیا: حقوق سپاهیان نورالدین را پرداخت کند; ثانیا: سیادت و سروری نورالدین بر مصر را بپذیرد. (121) نورالدین زنکی که سلطه بر مصر را ضروری می دانست، سپاهی را به فرماندهی «اسدالدین شیرکوه » (122) به مصر فرستاد و با قتل ضرغام، مصر را در اختیار رقیبش شاور قرار داد. (123) شاور از همان ابتدا پیمان خود با نورالدین و شیرکوه را نقض کرده و از دادن خراج به دولت زنکی خودداری نمود (124) و با صلیبی ها وارد مذاکره شد. (125) وی به صلیبی ها اطمینان داد که در صورت اعزام نیرو به مصر، علاوه بر پرداخت بیست و هفت هزار دینار، علوفه اسب های شهسواران مهمان نواز را تامین خواهد کرد. (126) مقریزی معتقد است نورالدین محمود زنکی از آغاز نسبت به پیمان داری «شاور» تردید داشت. (127) صلیبی ها که وحدت مصر و شام را برای خود خطرناک می دانستند، و به گفته ابن واصل «انهم قد خافوا خوفا شدیدا اذا ما تحقق ذلک و ایقنوا بالهلاک، و ان بلادهم تستاصل »، (128) تقاضای شاور را پذیرفتند و سپاه شیرکوه را که در «بلبیس » (129) اردو زده بود محاصره کردند. این محاصره با ترک مصر از سوی دو سپاه صلیبی و شیرکوه بدون درگیری پایان یافت. (130)

رانسیمان با استناد به اقوال «ویلیام صوری »، «ابن اثیر» و «ابوشامه » در این باره چنین گفته است: «دو سپاه مسلمان و مسیحی در دو مسیر جداگانه موازی از شبه جزیره سینا گذشته و مصر را به شاور واگذار نمودند. شیرکوه آخرین فرد از سپاه خود بود که از مصر پا بیرون نهاد. آن گاه که به قصد بدرود نزد فرنگان آمده بود یکی از تازه واردان باختری از او پرسید که مگر از امکان خیانت بیمناک نیست و شیرکوه با سرفرازی پاسخ داد که در چنین صورتی سربازانش همه به کین خواهی برخواهند خاست و آن مرد فرنگی در جواب گفت حال درمی یابد که چرا صلیبیان برای او این همه قدر و منزلت قائلند.» اما اتابک زنکی و فرمانده نظامی او شیرکوه نمی توانست دل از مصر ببرد. موقعیت استراتژیکی مصر، حاصل خیزی آن سرزمین و نگاه تعصب آمیز به شیعیان فاطمی، به علاوه ضرورت یکپارچگی جغرافیای نیل تا فرات و لزوم گوش مالی شاور که به او خیانت کرده بود، ذهن نورالدین را مشغول نموده بود; بنابراین، طبیعی بود که وی به مصر لشکرکشی کند. (131) در حمله او در سال 563ه/1167م. شاور مجددا از آموری کمک خواست. پادشاه صلیبی بیت المقدس همه نجبا را فرا خواند و به آن ها گفت: «اگر نورالدین که بر همه سوریه اسلامی فرمانروایی می کند مصر را تصرف کند، همه سرزمین های فرنگی از دو سو در محاصره قرار خواهند گرفت و به زودی سوریه فرنگی سقوط خواهد کرد; پس باید هر چه زودتر به کمک شاور شتافت و مصر را نجات داد». (132)

سپاه آموری به سوی مصر حرکت کرد و در قاهره و در کرانه شرقی رودخانه نیل از جانب شاور مورد استقبال قرار گرفت. (133) پیشنهاد شاور به صلیبی ها پرداخت چهارصدهزار دینار در دو قسط بود، مشروط بر آن که وی زودتر از سپاه زنکی مصر را ترک نکند. (134) آموری برای اطمینان خاطر از این پیمان، «هوگ » صاحب قیساریه را به همراه فرمانده سوران معبد به نزد العاضد خلیفه خردسال فاطمی فرستاد تا رضایت او را نیز جلب کند. (135)

رانسیمان با استناد به تاریخ نگاران پیش و معاصر جنگ ها (136) وقایع این نبرد را شرح داده است. (137)

شیرکوه نیز تن به مصالحه و آتش بس داد. تاریخ نگاران مسلمان و مسیحی معاصر جنگ ها مفاد آتش بس را با دو برداشت ارائه داده اند; ابن اثیر به عنوان نماینده تاریخ نگاری مدرسه اسلامی نوشته است: در این معاهده شیرکوه باید پنجاه هزار دینار به علاوه مناطق اشغالی را بگیرد و صلیبی ها بدون هیچ عایدی به شام بازگردند. (138) ویلیام صوری تاریخ نگار مدرسه صلیبی بر بقای اسکندریه در دست آموری، مبادله اسیران جنگی و ترک مصر توسط سپاه شیرکوه تاکید دارد. (139)

به نظر می رسد آن که بر اصل صلح نامه تاکید می کند ابوشامه است. او معتقد است خروج دو سپاه زنکی و صلیبی از مصر، مبادله اسیران و عدم تعقیب آن دسته از مردم اسکندریه که صلاح الدین و عمویش را کمک کردند از سوی شاور، از مفاد اصلی صلح نامه است. (140) البته صلیبی ها به هنگام ترک مصر و بنا به تقاضای شاور، شحنگی و نگهبانی دروازه های قاهره را در دست نیروهای خود نگه داشتند. (141) به این ترتیب، پایتخت فاطمیان تحت الحمایه صلیبی ها درآمد.

آموری بعد از بازگشت به بیت المقدس تصمیم گرفت ابتدا همراهی دولت هم کیش خود بیزانس را جلب نموده و سپس به مصر لشکرکشی کند. ازدواج سیاسی او با «ماری کومنن » - برادرزاده امپراتور بیزانس (142) - زمینه ساز این وحدت شد. (143) اما به نظر می رسید امپراتور بیزانس در ازای مشارکت در جنگ علیه فاطمیان مصر، علاوه بر غنائم، حاکمیت بعضی از مناطق را مطالبه کرده است. (144) آموری که این زیاده روی امپراتور را توقع نداشت، ویلیام صوری تاریخ نگار دربار خود را به بیزانس فرستاد تا پیمانی منطقی ببندد. (145) در همین زمان که نماینده آموری در بیزانس بود، پادشاه صلیبی با اصرار شوالیه ها به مصر حمله نمود و در طلیعه دومین ماه سال 564ه/نوامبر 1168. «بلبیس » و سپس قاهره را محاصره کرد. (146) صلیبی ها بلبیس را که در درست فرزند شاور بود سراسر به خون کشیدند. (147) زمانی که قاهره در محاصره صلیبی ها بود به نگاه خبر رسید که العاضد خلیفه فاطمی که تاکنون تحریکی نشان نداده بود، از نورالدین و شیرکوه کمک خواسته و نامه ای بدین عبارت برای او فرستاده است: «واغوثاه! واغوثا! واغوثا! الحق دین الاسلام! ادرک امة محمد علیه السلام! یا نورالدین! یا نورالدین! یا نورالدین!» (148)

نورالدین اهمیت مصر را درک می کرد و معتقد بود اگر دشمن بر سرزمین مصر استیلا یابد بر سایر سرزمین های اسلامی نیز مستولی خواهد شد (149) ; لذا شیرکوه را با سپاهی بزرگ روانه مصر کرد. ورود این سپاه که به گفته مورخان مسلمان به منزله فتح جدید مصر بود (150) عقب نشینی سپاه صلیبی از مصر را درپی داشت. (151)

با فرمان خلیفه فاطمی، شاور که عامل اصلی حملات دشمنان به مصر بود، کشته شد (152) و اسدالدین شیرکوه نیز که با لقب «المک المنصور امیرالجیوش » جانشین او شده و لباس وزارت را پوشیده بود پس از دو ماه و اندی مرد (153) و برادرزاده اش صلاح الدین وزیر فاطمیان شد. (154) آموری پس از این مرحله متوجه شد که غلبه بر مصر جز با همراهی دولت بیزانس امکان پذیر نیست. ولت بیزانس هم به مصر چشم طمع داشت و بر این اساس با ارسال نیروی دریایی خود به جنگ موافقت نموده و در اواخر سال 563ه/1169م. ناوگان بزرگی را به فرماندهی کنتوس تفانوس (155) آماده نمود. سپاه مشترک صلیبی - بیزانس در ابتدای سال 565ه/1169م. دمیاط (156) را محاصره کرد، (157) اما پس از پنجاه روز محاصره و با دادن تلفات سنگین دست از محاصره دمیاط برداشته و به فلسطین بازگشت. ابن اثیر را در قالب مثال چنین توصیف می کند: «خرجت النعامة تطلب قرنین رجعت بلا اذنین ». (158) با پایان جنگ، دمیاط دشمن صلیبی چشم از مصر و قلمرو فاطمیان برداشت و از این پس نقش فاطمیان در جنگ صلیبی خاتمه پذیرفت.

بخشی از معرفی ابن هیثم از دایره المعارف بزرگ اسلامی

اِبْنِ هِیْثَم، ابوعلی حسن (محمد؟) بن حسن (حسین؟) بن هیثم بصری، ریاضی‌دان برجسته و بزرگ‌ترین فیزیک‌دان و نورذشناس مسلمان سدۀ 4ق/10م که در آثار لاتینی سده‌های میانه به آونتان یا آوناتهان و بیشتر به آلهازن نامبردار است.
زندگی و آثار: به رغم شهرت عظیم ابن هیثم، اطلاعات مبسوطی دربارۀ دورانهای مختلف زندگی، خاصه تحصیلات و استادان او در دست نیست. آنچه در این‌باره می‌دانیم، غالباً روایاتی است که حدود 3 قرن پس از او، قفطی (د 646ق/1248م) از یوسف فاسی (د 624ق/1227م) نقل کرده (ص 167) و گاه با آنچه اندکی دیرتر، ابن ابی اصیبعه (د 668ق/1270م) با تفصیل بیشتر و با استناد به نوشتۀ خود ابن هیثم آورده و نیز روایات بیهقی و شهر زوری، متناقض است.
ابن هیثم اصلاً از بصره برخاست (قفطی، 165؛ ابن ابی اصیبعه، 2/90) و باتوجه به آنکه در 417ق/1026م و در 63 سالگی رساله‌ای نوشت که ابن ابی اصیبعه آن را به خط خود او دیده بوده (2/91)، می‌بایست در 354ق زاده شده باشد. به روایت همو، ابن هیثم چنانکه خود اشاره کرده، پس از مشاهدۀ اختلاف مردم در راههای وصول به حقیقت، به بررسی آراء و عقاید گوناگون برای یافتن راهی مطمئن به سوی حق پرداخته و چون طرفی بر نبسته، سرانجام به این اعتقاد گرویده که جز از طریق دانشی که عنصرش امور حسی و صورتش امور عقلی باشد ــ یعنی طبیعیات و الهیات و منطق ــ نمی‌توان به حق دست یافت (2/91-92). چنین می‌نماید که وی از این پس، به تحصیل علوم طبیعی و فلسفی همت گماشت، اگرچه به مراتب تحصیلی خود هیچ اشاره‌ای نکرده است.
به روایت شیخ علم‌الدین قیصر بن ابی‌القاسم مهندس، ابن هیثم در بصره ــ که در آن سالها زیر فرمان آل بویۀ عراق بود ــ شغلی دیوانی داشت که از آن به وزارت بصره تعبیر شده است و چون پرداختن به علم را از آن کار دوست‌تر می‌دانست، سرانجام تظاهر به جنون کرد تا وی را عزل کردند و وی سپس به مصر رفت (همو، 2/90). به گفتۀ قفطی (ص 166، 167) سفر ابن هیثم به مصر به تشویق و وعدۀ الحاکم فاطمی فرمانروای مصر روی داد و البته بعید نیست که ابن هیثم اصلاً به امید اجرای طرح خود برای تنظیم آب نیل و برخورداری از کرم الحاکم آن تمهید را اندیشیده باشد. چه، به روایت همو، خلیفۀ فاطمی پس از اطلاع از این طرح، مالی برای ابن هیثم به آن دیار رسید، خلیفه خود به استقبال او بیرون شد و دانشمند را گرامی داشت. ابن هیثم اندکی بعد در رأس گروهی از مهندسان به بررسی نیل و مجرای آن در بخش مرتفع جنوب مصر پرداخت، اما با مشاهدۀ آثار و ابنیه‌ای که مصریان براساس طرحهای دقیق هندسی ساخته بودند، دریافت که اگر اجرای طرحی که او در اندیشه داشت، ممکن بود، این مصریان فرهیختۀ دانا به هندسه و ریاضیات، البته پیش‌تر به آن دست می‌زدند.
بررسی چگونگی مرتفعات اسوان که نیل از آن می‌گذرد، نیز این نتیجه‌گیری را تأیید کرد. از این‌رو نزد خلیفه به ناکامی خود اعتراف کرد. ظاهراً خلیفه واکنش تندی از خود نشان نداد، اما چنین می‌نماید که از این ناکامی چندان خشمناک شده بود که ابن هیثم را به جای آنکه در جایی چون دارالحکمۀ قاهره، در کنار کسانی مانند ابن یونس منجم به کار بگمارد، به شغلی دیوانی گماشت. ابن هیثم با آنکه از بیم این فرمانروای خونریز، به این شغل گردن نهاد، ولی برای رهایی از آن چاره در این دید که باز تظاهر به جنون کند. از این‌رو خلیفه اموال او را مصادره کرد و کسی را به قیمومتش گماشت و در خانه‌اش محبوس کرد. چون الحاکم درگذشت (411ق/1020م)، ابن هیثم نیز از تظاهر به جنون دست برداشت و آزاد شد و اموالش را باز پس گرفت. وی نزدیک الازهر قاهره مقام گزید و بقیۀ عمر را به تدریس و تألیف سپری کرد و از طریق استنساخ کتاب روزی خود را به دست می‌آورد (ابن ابی اصیبعه، 2/91).
بیهقی بر آن است که ابن هیثم رساله‌ای دربارۀ تنظیم آب نیل نوشت و به مصر رفت، اما الحاکم از همان آغاز ورود او، پس از بررسی طرح مذکور، آن را کم فایده و پرهزینه خواند و با ابن هیثم درشتی کرد. ابن هیثم از بیم خلیفه شبانه به شام گریخت و به خدمت یکی از امرای آن دیار درآمد به رغم بخششهای این امیر به مختصری قناعت کرد و یکسره به کارهای علمی پرداخت (ص 78)، اما شهرزوری (2/30) پس از تکرار سخن بیهقی، به نقل روایت دیگری می‌پردازد که بر پایۀ آن، ابن هیثم نخست در شام می‌زیسته و از آنجا به مصر رفته است. از سوی دیگر به نظر نمی‌رسد که ابن هیثم همۀ عمر را پس از مرگ الحاکم در قاهره مانده باشد. چه، از پاسخی که به یک سؤال هندسی در 418ق در بغداد داده (ابن ابی اصیبعه، 2/97)، معلوم می‌شود که لااقل در آن سال در بغداد بوده، ولی دوباره به مصر بازگشته، زیرا قاضی ابوزید عبدالرحمن بن عیسی او را در 430ق/1039م در آن دیار دیده بوده است (صاعد اندلسی، 60).
از تاریخ درگذشت ابن هیثم اطلاعی در دست نیست. غالب نویسندگان مرگ او را در حدود سال 430ق یا پس از آن در قاهره دانسته‌اند (مثلاً: عبن عبری، 183). قفطی (ص 167) یادآوری کرده که رساله‌ای به خط او دیده شده که تاریخ 432ق بر آن کتابت شده بوده است. به گفتۀ بیهقی (ص 80) چون به سختی بیمار شد و دانست که عمرش به سر آمده، خود روی به کعبه خوابید و ذکر حق گفت و درگذشت.
ابن هیثم به روزگاری برآمد که اوج شکوفایی علوم در تمدن اسلامی به شمار است. وی از میراث علمی عظیمی که از تمدنهای کهن‌تر به جهان اسلام راه یافته و به دست دانشمندان برجسته‌ای شرح و بسط داده شده بود، بهره‌ها برد.
ابن هیثم را باید پیشرو دانشمندان اهل تجربه و آزمایش به معنای دقیق آن خواند. زیرا وی در نظریات علمی خود، به‌ویژه در بررسیهای نورشناسی و مسألۀ اِبصار، به درستی از استقراء و تمثیل و قیاس سود می‌جست. چنانکه گفته‌اند، در به کارگیری روش استقراء علمی، گذشته از تقدم زمانی بر فرانسیس بیکن، دیدگاهی وسیع‌تر و عمیق‌تر از او نیز داشته است (نظیف‌بک، 1/31-33). وی علاوه بر ریاضیات و نورشناسی، در فنونی چون کلام، مابعدالطبیعه، منطق، اخلاق، ادب و موسیقی ماهر بود و خاصه در قوانین نظری و امور کلی پزشکی دستی قوی داشت، ولی به طبابت نپرداخت (ابن ابی اصیبعه، 2/90، 92، 93). بیهقی او را بطلمیوس ثانی لقب داده و از زهد دینداری او یاد کرده است (ص 77، 79؛ نیز نک‍ : ابن ابی اصیبعه، 2/90).
از میان شاگردان ابن هیثم، در طول سالهایی که به تدریس اشتغال داشت، فقط دو تن را می‌شناسیم: ابوالوفاء مبشر بن فاتک، دانشمند مشهور مصری که نزد ابن هیثم به تحصیل ریاضی پرداخت (همو، 2/98-99) و یکی از بزرگان سمنان به نام سرخاب (سهراب) که 3 سال نزد او شاگردی کرد و استاد هر ماه 100 دینار از او می‌گرفت، اما چون درس به انجام رسید، ابن هیثم همۀ آنچه را که گرفته بود، به سرخاب باز پس داد و یادآور شد که مراد او از این کار، آزمایش خلوص شاگرد در دانش‌اندوزی بوده است (بیهقی، 78-79).
ابن هیثم به زبان عربی مسلط بود و خطی خوش داشت (ابن ابی اصیبعه، 2/90). کتابهایی که وی استنساخ می‌کرد، گذشته از خط خوش، از دقت علمی بسیار نیز برخوردار بود و طالبان این کتابها مبالغ زیادی در ازای آن می‌پرداختند (قفطی، همانجا).

الحاکم بامرالله فاطمی از میبوسرچ

(ال' ... ابو) منصوربن العزيزبن المعزبن المنصوربن القاسم بن المهدي ، صاحب مصر، مکني به ابوعلي . وي در حيات پدر به ماه شعبان 383 ه' . ق. ولايت يافت و بروز مرگ پدر مستقل گرديد. او مردي بخشنده و خون ريزي بي باک بود و بسياري از رجال دولت خويش را بازداشت کردو بکشت و روشي سخت شگفت داشت ، هر زمان احکامي صادر ميکرد و مردم را به اجراي آنها ملزم ميکرد ازجمله به سال 395 بفرمود تا لعن صحابه را بر ديوارهاي مساجد و مقابر و طرق نويسند و به ولاة کشور مصر نوشت که صحابه را لعن کنند، آنگاه به سال 397 مردم را از آن بازداشت و پس از اندکي دستور داد کساني را که بر صحابه لعنت کنند بزنند و ادب کنند و رسوا گردانند. ديگر اينکه بسال 395 بفرمود تا هر کجا سگي يابند بکشند. ديگر اينکه فروش آب جو و ملوخيا و باقلاي مصري و ترتيزک وماهي بي قشر را منع کرد و بر فروشندگان آن سخت گرفت تا آنجا که گروهي از آنان را تازيانه زد و در کوچه هابگردانيد و آنگاه گردن زد. ديگر بسال 402 از فروش مويز (کم يا بسيار) و از هر نوع که باشد نهي کرد و بازرگانان را اجازت نداد که آن را به مصر وارد کنند و سپس مويز بسيار گرد کرده بسوخت و گويند تاواني آن پانصد دينار بود. و در اين سال فروش انگور را منع کرد و گواهان به جيزة فرستاد تا بسياري درخت مو بريده و گاو بر آن راندند و کوزه هاي عسل که در انبار آنجا بود و به پنجهزار ميرسيد گرد کرده بشکستند و در نيل سرنگون کردند. هم در اين سال ترسايان و جهودان را که خيبري نبودند فرمان داد تادستار سياه بر سر گذارند و ترسايان را گفت که زناري بدرازي يک ذراع و وزن پنج رطل به گردن آويزند و جهودان را فرمود که غل هاي چوبين به وزن زنار ترسايان به گردن کنند و بر مراکب محلاة سوار نشوند بلکه رکب آنان چوبين باشد، و مسلمانان را بخدمت نگيرند و بر خري که کرايه دهنده آن مسلمان بوَد و کشتيي که راننده آن مسلمان باشد سوار نشوند و ترسايان آنگاه که به حمام روند صليب بگردن کنند و جهودان زنگ آويزند تا از مسلمانان شناخته شوند. آنگاه گرمابه هاي جهودان و ترسايان را از مسلمانان جدا ساخت و بر بالاي گرمابه ترسايان صليب و ازآن جهودان صورت غل کشيد و اين بسال 408بود. و در اين سال بفرمود تا کنيسه اي را که قمامة نام داشت ، و کنيسه هاي ديگر را ويران ساختند و آنچه درآنها بود به مسلمانان بخشيد و گروهي از ترسايان پي درپي به اسلام گرويدند و مردم را از بوسيدن زمين به احترام وي و دعا و صلوات که در خطبه ها بر او ميفرستادند بازداشت و بجاي آن سلام بر اميرالمومنين (ع ) را مقرر داشت . و بسال 404 بفرمود تا کسي به تنجيم مشغول نشود و در صناعت نجوم سخن نراند و بفرمود تا ستاره شناسان را تبعيد کنند. پس همه آنان را به محضر قاضي مالک بن سعيد بياوردند و او ايشان را توبه داد و از تبعيدشان چشم پوشيد و با نوازندگان نيز چنين کرد. و در شعبان اين سال زنان را از رفتن به کوچه ها در شب و روز بازداشت و کفشگران را گفت تا موزه براي زنان ندوزند و صورت نسوان را از گرمابه ها محو کرد و زنان تا هنگام حکومت فرزند وي ظاهر بر اين حال بودند، و بر اين مدت هفت سال و هفت ماه برآمد و در شعبان سال 411 گروهي از ترسايان که مسلماني گرفته بودند به کيش خود بازگشتند و حاکم بفرمود تا کنيسه هاي آنان مرمت کرده آنچه از متاع آن گرفته بودند بازپس دادند. بالجمله اينها شمه اي از احوال اوست و شرح تمام آن بدرازا کشد.
ابوالحسن علي معروف به ابن يونس منجم ، زيجي را که به زيج حاکمي معروف شده است براي او بساخت و آن زيج کبير و مبسوط است . ابن خلکان گويد: اين داستان را از خطّ حافظ ابوطاهر احمدبن محمد سلفي رحمه اللّه تعالي نقل ميکنم : روزي حاکم در مجلس خويش نشسته بودو اعيان دولت در آنجا حاضر بودند، يکي از حاضرين اين آيه از کتاب خداي بخواند: فلا و ربک لايومنون حتي يحکموک فيما شجر بينهم ثم لايجدوا في انفسهم حرجاً مماقضيت و يسلموا تسليماً (قرآن 4/65)، و در آن حال که ميخواند به حاکم اشارت ميکرد، چون از خواندن بپرداخت ديگري که ابن مشجر نام داشت و مردي پارسا بود برخواند: يا ايها الناس ضرب مثل فاستمعوا له ان الذين تدعون من دون اللّه لن يخلقوا ذباباً ولو اجتمعوا له و ان يسلبهم الذباب شيئاً لايستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب ماقدروا اللّه حق قدره ان اللّه لقوي ّ عزيز. (قرآن 22/73 - 74). چون از خواندن بپرداخت چهره الحاکم بگرديد آنگاه بفرمود تا ابن مشجر را يکصد دينار بدادند وآن ديگري را چيزي نفرستاد. آنگاه يکي از اصحاب ابن مشجر وي را گفت تو خوي حاکم را ميداني بيم آن ميرود که کينه وي بر تو بجنبد و تو را کيفر دهد، مصلحت آنست که خويشتن از او پوشيده داري ، ابن مشجر آهنگ حج کرد و به کشتي نشست و در دريا غرق شد، آن رفيق وي را در خواب ديد و حال او پرسيد، گفت مگسان کوتاهي نکرده و ما را بر در بهشت رساندند (اشاره به کلمه ذباب در آيه شريفه است ) و اين به برکت نيت نيکوي وي بود. حاکم جامع بزرگ قاهره را که پدر وي بناي آن آغاز کرده بود ادامه داد و فرزند او آنرا کامل کرد و در بيرون مصر جامع راشدة را بنا نهاد و آغاز عمارت آن به روز دوشنبه ، هفدهم ربيعالاول بسال 393 بود و توليت بناي آن حافظ ابومحمد عبدالغني بن سعيد داشت و محراب را ابوالحسن علي بن يونس منجم راست کرد، حاکم مساجدي چند در قاهره [ ن ل : قرافة ] برپاي کرد و قرآنها و آلات نقره و پرده ها و حصيرهاي سامانيّه گرانبها بدانها فرستاد و او بيشتر اعمال خويش نقض ميکرد. ولادت او به شب پنجشنبه بيست وسوم ربيعالاول سال 375 در قاهره بود. وي تنهائي را دوست داشت و مايل بود تنها بر چارپا نشيند و چنان افتاد که شب دوشنبه بيست وهفتم شوال سال 411 به بيرون مصر شد و شب را همه بگرديد و نزد قبر فقاعي بامداد کرد آنگاه به شرقي حلوان رفت و دو تن «رکابي » با او بود. پس يک تن از آن دو با نه تن عرب سويدي بازگشتند، آنگاه رکابي ديگر بازآمد و گفت الحاکم را نزديک گور فقاعي و «مقصبه » بجا گذاشتم ، مردم تا روز پنجشنبه سلخ آن ماه در انتظار بازگشت او بودند و چون نيامد روز يکشنبه دوم ذوالقعده مظفر صاحب المظلة و خطباي صقلبي و نسيم (متولي الستر) و ابن تشتکين ترکي (صاحب الرّمح ) و گروهي اولياي کتامي و ترکان بدنبال وي بيرون شدند و به ديرالقصر و جائي که سلوان نام دارد رسيدند، آنگاه مردمان قصد کوه کردند و در آن هنگام چشم آنان بر خر اشهب الحاکم که قمر نام داشت و برقله کوه بود افتاد و بر دو دست آن نشان ضرب شمشير بود و زين و لجام بر خود داشت . آن گروه اثر پاي حيوان و آنکه از پيش او و کسي که از پي وي رفته بود گرفته برفتند تا به برکه اي که در شرقي حلوان است رسيدند و جامه هاي حاکم را که هفت جبه بود بدانجا بيافتند که نشان کارد در آن بود و آن را به قصر قاهره آوردند ودانستند که وي کشته شده است ، لکن گروهي از دوستان اوکه درباره وي بگزافه سخن گويند پندارند که الحاکم زنده است و باز خواهد آمد و به غيبت وي سوگند خورند ولي اين پنداري نابخردانه است . گويند خواهر الحاکم کسي را فرستاد تا او را از پا درآورد و شرح اين داستان بدرازا انجامد. (وفيات الاعيان ابن خلکان ج 2 صص 249-251).
ابن اثير گويد: چون عزيز باللّه اسماعيلي بسال 386 وفات يافت فرزند يازده ساله وي بنام حاکم بامر اللّه به تخت نشست ، ارجوان خادم سراي عزيز باللّه براي حاکم بيعت گرفت و حسن بن عمار شيخ کتامة بر امور مسلط شد و به لقب امين الدولة ملقب گرديد و اين نخستين لقب در دربار علوي مصر بود. دوستان حسن امين الدولة بدو پيشنهاد کردند تا حاکم را بکشد و ميگفتند بوجود کسي که ما را به بندگي بگيرد احتياجي نيست . او خطر حاکم را کوچک پنداشت و قتل او را نپذيرفت . و طائفه کتامة را بر کشور مصر مسلط کرد، و ايشان بر اموال و نواميس مردم دست يازيدند. در اين مدت حاکم در قصري ميزيست و ارجوان خادم او را نگهباني ميکرد. پس ارجوان با شکر خادم عضدالدوله ديلمي که در اين هنگام در مصر بود سازش کرد و به منجوتکين حاکم دمشق نامه نوشت و از مظالم ابن عمار (امين الدوله ) شکايت کرد. منجوتکين مجهز شد و از دمشق به سوي مصر حرکت کرد، چون خبر به ابن عماررسيد به تجهيز سپاه پرداخت و چنين وانمود که منجوتکين بر حاکم ياغي شده است ، پس لشکري به سرداري ابوتميم سليمان بن جعفربن فلاح کتامي به جنگ او فرستاد، لشکر مصر در عسقلان با منجوتکين تلاقي کرد و منجوتکين شکست يافت و دوهزار تن از ياران او کشته و منجوتکين را اسير کرده به مصر آوردند. ابن عمار براي جلب رضايت مردم مشرق او را نکشت ، و ابوتميم کتامي مذکور را بر شام گماشت . وي برادر خود علي را در دمشق عامل کرد و خودبه طبريه رهسپار گرديد. مردم از پذيرفتن او امتناع کردند، ابوتميم به ايشان نامه اي مبتني بر تهديد نوشت . ايشان ترسيده و پوزش خواستند و گناه را به سفهاء قوم نسبت داده کس به نزد علي فرستادند. علي به ايشان اعتناء نکرد و با لشکريان وارد دمشق شد و آن شهر را بسوخت و غارت کرد و مردم را بکشت و به لشکرگاه خويش بازگشت . پس ابوتميم بدانجا شد و زندانيان را آزاد و به مردم احسان کرد و برادر را بر طرابلس گماشت و لشکر ابن الصمصامة کتامي را از آنجا دور کرد، ابن الصمصامة بنزد ارجوان شد و با وي همدست شد تا دوري بني کتامةو ابوتميم کتامي را از مصر غنيمت شمرده کار ابن عمار (امين الدوله ) را بسازند. پس مشارقه را گرد آورد و ايشان را به قيام بر ضد امين الدوله تشويق کرد، ابن عمار بر اين معني مطلع و مستعد کارزار شد، و چون خواست ارجوان و شکر را دستگير کند، فتنه بپا خاست و مشارقه بر ابن عمار و کتاميان حمله کردند. ابن عمار پنهان شد. ارجوان حاکم را بيرون آورد و بر تخت نشانيد و از نو براي او بيعت گرفت و به مردم دمشق نامه نوشت ، ايشان خزائن ابوتميم سليمان کتامي را غارت کردند و او فرار کرد و کتاميان را بکشتند و فتنه در دمشق بالا گرفت و احداث مسلط شدند. ارجوان ابن عمار را آزاد کرد و اقطاع وي بدو بازداد وليکن درب سراي او ببست . دراين هنگام مردم صور قيام کردند و ملاّحي را که معروف به علاقة بود به حکومت گماشتند، و مفرج بن دغفل بن جراح نيز خروج کرد و برملة نشست و فساد آغاز کرد. و نيزدر اين هنگام دوقس صاحب روم به قلعه افاميه نزول کرد. ارجوان لشکر ابن صمصامة را به رملة برد و والي آنجا اطاعت کرد و وي بر ابوتميم سليمان کتامي دست يافت و او را دستگير کرد و سپس لشکري بسرداري ابوعبداللّه حسين بن ناصرالدولةبن حمدان به صور فرستاد. و ابوعبداللّه از جانب دريا و خشکي بدانجا حمله برد. علاقه ملاح به روم متوسل گرديد، دولت روم چند کشتي به مساعدت او فرستاد ولي در اين جنگ روميان شکست يافتند. ابوعبداللّه صور را بگرفت و غارت کرد و علاقه را اسير کرد و به مصر فرستاد، در آنجا پوست وي را کندند و بدار کردند واين نخستين پيروزي ارجوان بود، پس لشکر ابن صمصامة را به سوي مفرج بن دغفل فرستاد، مفرج از پيزيديه فرارکرد و کس فرستاد و امان خواست و پس از آن لشکر را براي جنگ با روميان فرستاد، و چون لشکر به دمشق رسيد مردم از او [ ابن الصمصامة ] اطاعت کردند، پس به سران احداث انعام و اکرام کرد و گفت که هر مغربي که تعدي ورزد خون وي هدر بود، پس مردم مطمئن شدند. آنگاه لشکر را بسوي افاميه برد و با روميان مصاف داد ليکن شکست يافت و جز بشارت اخشيدي و پانصد تن از ياران وي بقيه بگريختند، لشکر روم لشکرگاه مسلمانان را غارت کرد، دوقس و فرزند وي در ميان چند غلام بزير رايت خود ايستاده نظارة ميکردند. يکي از کردان از اطرافيان بشارت اخشيدي بنام احمدبن ضحاک به دوقس حمله برد، وي بخيال آنکه کرد پناه آورده هيچ نجنبيد، احمد کرد خشتي که در دست داشت بدو انداخت و دوقس کشته شد. مسلمانان بازگشتند و روميان مغلوب را تا دروازه انطاکيه تعقيب کردند و عده اي بسيار بکشتند، و ابن الصمصامة به ظاهر دمشق بازگشت و چون زمستان بود مردم وي را به داخل شهر دعوت کردند نپذيرفت و در «بيت لهيا» بنشست ، و با مردم دمشق نيکويي ها پيوست و سران احداث را بنواخت ، و ايشان را اطعام کرد و چند روز براي آنان و همراهان ايشان خوان بگسترد و بفرمود همه روز پس از صرف غذا براي شست وشوي دست به آبدارخانه بزرگي که جهت اين کار اختصاص داده بود بروند، و چون مدتي بدين منوال بگذشت ، روزي دستور داد تا چون سران احداث به آبدارخانه درآيند درها ببندند و همه را از دم شمشير بگذرانندو در اين روز سه هزار تن را بدين شيوه بقتل رسانيد وسپس وارد دمشق شد و به تماشاي شهر رفت ، مردم به تضرع و زاري پرداختند و او بر ايشان ببخشود و اشراف و بزرگان را گرد آورد و سران احداث را در برابر ايشان بقتل رسانيد و اشراف را به مصر تبعيد کرد و اموال آنان بگرفت . سپس ابن صمصامة به بيماري بواسير و شدّت ضربان مبتلا شد و درگذشت و پس از او فرزند وي محمد به ولايت نشست ، و ولايت او نه ماه بطول انجاميد. پس از اين واقعه ارجوان قرارداد متارکه ده ساله با بسيل پادشاه روم منعقد کرد و کارها بدست ارجوان ميرفت ، پس لشکري به طرابلس غرب و برقه فرستاد و آن شهرها بگشود و انساي صقلبي را به ولايت بگماشت . و ارجوان به حاکم باللّه خدمتهاي بسيار کرد، ليکن حاکم از مقام او بهراسيد و او را به سال 389 بکشت . ارجوان خصي و سفيدپوست بود و وزيري بنام فهدبن ابراهيم داشت و او مسيحي بود. حاکم پس از قتل ارجوان فهد را به وزارت گماشت و حسين بن جوهر را به مقام ارجوان نصب کرد و او را قائدالقُوّاد لقب داد. حاکم پس از مدتي حسين بن عمار سابقالذکر را بکشت و سپس حسين بن جوهر را بقتل رسانيد و مدتها وزراي خود را يک بيک ميکشت .سپس لشکري به سرداري يارخ تکين به حلب فرستاد و آنجارا محاصره کرد (کامل ابن اثير ج 9 صص 48 - 51 و 64)، و نيز حاکم فلفل را بر طرابلس گماشت .
قيام ابورکوة: ابن اثير گويد: بسال 397 حاکم بر ابورکوة دست يافت . نام ابورکوة وليد بود و از آن روي وي را ابورکوة کنيت دادند که رکوه صوفيانه همواره همراه ميداشت . وي از نواده هشام بن عبدالملک بن مروان بود، و مويد هشام بن حاکم اموي صاحب اندلس جد اوست . چون منصوربن ابي عامر بر مويد اموي غالب شد افراد خانواده او را که لايق پادشاهي بودند بقتل رسانيد، برخي از ايشان که ابورکوة از زمره ايشان بود فرار کردند، او در اين هنگام بيش از بيست سال داشت ، پس به سوي مصر رفت و حديث نوشت و آنگاه به مکه و يمن شد و به مصر بازگشت ،پس براي قائم دعوت آغاز کرد و بنوقرة و جز آنان از او تبعيّت کردند، و سبب آن بود که حاکم فاطمي در اين هنگام در قتل بي گناهان و قُوّاد و اشراف اسراف ميکرد، و عده اي بي شمار در زندان مي داشت و اموال ايشان ميگرفت . و مخصوصاً بني قرة را آزار بسيار ميداد، و اعيان ايشان در زندانهاي او بودند. ميان بني قرة و بني زنانة جنگها و خونريزيها بود ولي در اين هنگام با هم متفق گشتند تا شرّ حاکم را از خود دفع کنند. پس ابورکوة نزد بني قرة شد و مکتب خانه اي جهت آموختن خواندن و نوشتن به کودکان باز کرد و اندک اندک به امامت مسجد بني قرة منصوب شد و شروع به دعوت کرد و او را اجابت کردند و بر او گرد آمدند. ابورکوة مي گفت : در کتابهاي کهن آمده است که من مالک مصر شوم . پس والي برقة خبر او به حاکم فاطمي بنوشت ، حاکم نوشت که ايشان را بخود واگذار. ابورکوة قدرت يافت و به برقة روي آورد با بني قرة و بني زنانة چنين قرار داد که ثلث غنائم از آن او و دو ثلث ديگر از آن بني قرة و بني زنانة باشد، والي برقة براي دفاع از برقة بيرون آمد ولي استقامت نتوانست و شکست يافته بگريخت ، ابورکوة بر برقة دست يافت ، و عدالت پيشه ساخت ، سپس حاکم لشکري به سرداري ينال الطويل جهت دستگيري او فرستاد و در ذات الحمام [که ميان آن و برقة يک مفازه بي آب و علف بود] تلاقي فريقين روي داد و ينال و عده اي بسيار از لشکريان وي اسير شدند. مردم مصر از اين شکست حاکم خشنود شدند و به ابورکوة نامه نوشته او را به حمله مصر دعوت کردند. حاکم از عسکر شام استمداد کرد و ابورکوة را بشکست و اسير کرد و بکشت . (کامل ابن اثير ج 9 صص 82-84). حمداللّه مستوفي گويد: ابوعلي منصوربن عزيزبن معزبن منصوربن قائم بن مهدي بر جاي پدر بنشست و خود را به ظاهر عادل و خداترس نمودي بر خري نشستي و بي کوکبه و طنطنه در بازار گشتي ، و گفتي چون موسي (ع ) در کوه طور با خداي تعالي مناجات ميکنم و در امر به معروف و نهي از منکر مبالغه کردي تا حدي که جهت دفع خمر خوردن بسياري درخت رز ببريد، و حکم کرد که اِسکاف موزه زنان ندوزند، و زنان قطعاً از خانه بيرون نيايند و هفت سال بر اين منوال بود، و اما در خفيه هر فسق و فجور و ظلم و تعدي که از اتباع وي بر خلايق رفتي بازخواست نکردي تا روزي تمثالي بر صورت زني رقعه اي بر دست گرفته بر ممر اوراست کردند [ و آن ] به فحش حاکم و آباء و اجداد اومضمون بود، برنجيد، بفرمود تا مصر را غارت کردند و بسوزاند، قرب يک نيمه مصر بدين سبب خراب شد، عادت ديگر چنان داشت که رقعه ها نوشتي و سرمهرکرده روز بار برافشاندي . مضمون رقعه آنکه حامل را چندين چيز دهند،يا، چنين عقوبت کنند. هر کس همچنان به مهر پيش اميربازبردي مضمون حکم به امضاء رسانيدي . قاضي احمد دامغاني در کتاب استظهار آورده است که حاکم جمعي را از مصر بفرستاد و علوي مدني را بفريفت تا در خانه او به شب نقب مي زدند، تا روضه رسول اللّه (ص ) و مي خواستند که ابوبکر و عمر رضي اللّه عنهما را از روضه حضرت رسول بيرون آورند، در آن روزها در مدينه گردي و تاريکي و بادو صاعقه اي عظيم پيدا شد، همه خلق بترسيدند و در توبه و انابت کوشيدند، و در حرم رسول (ص ) گريختند، ساکن نمي شد، علوي مدني اين حال با حاکم مدينه بگفت ، حاکم مدينه آن جماعت را بگرفت و سياست کرد، و آن هوا خوش شد. و اين حال از کرامات ابوبکر و عمر است بعد چهارصد سال . هم در اين سال خواهر خود سيب الملک را به ابن دوليس امير لشکر متهم گردانيد، و خواست هر دو را از دست برگيرد، ايشان واقف شدند پيش از آنکه ايشان راشام خوار آيد، او را چاشت خورانيدند و دو غلام را بر قصد او گماشتند. حاکم علم نجوم نيکو ميدانست ، در طالع خود ديده بود که اگر از فلان شب بگذرد عمر او زيادت از هشتاد باشد، چون شب وعده رسيد مادرش نمي گذاشت که بيرون رود تا صبحگاه بماند، مجال قرار نداشت بيرون رفت . غلامان در کمين بودند او را بکشتند، و سرش پيش خواهر ببردند و بازآوردند و اين حال در سنه احدي عشرو اربعمائة [411] بود. مدت ملکش بيست وپنج سال بود. (تاريخ گزيده چ براون ج 1 ص 512 و 513). و رجوع به نزهةالقلوب ج 3 ص 13 و 14 شود. و نيز حمداللّه مستوفي گويد: در سنه تسع و تسعين و ثلاثمائة [399] ولايت شام از تصرف حاکم بن عزيز اسماعيلي بيرون رفت و در تصرف بني کلاب آمد. حاکم فاطمي از مصر پيش بهاءالدوله ديلم ، و ابن ابي الشوک ، و قرواس بن مقلد عقيلي ، و صاحب موصلي ، و علي بن مويد، و منصوربن حسين ، و حسن بن السماک الحقامي ، که امراء بزرگ بودند مکتوبات نوشت و دعوت بواطنه کرد و تحف فرستاد، دعوتش پذيرفت ، قرواش مقلد در موصل خطبه با نام او کرد. قاضي ابوجعفر سمناني آنجا بود، با صاحب موصل گفت : اگر شاعري ازبهر تو مدحي ميگويد به اضعاف آن تحفه با او اکرام ميکني ، چرا بدين محقر تحفه ، ناانديشيده خطبه با نام اسماعيليان کردي و خود را بدنام دو جهان گردانيدي ؟ قرواس مقلد از اين نصيحت متنبه شد و آنچه حاکم اسماعيلي پيش او فرستاده بود تمامت با قاضي بخشيد و خطبه با نام خلفاء بني عباس کرد. ابوجعفر اين سخن با آن تحفه بخدمت قادر خليفه رسانيد، قادر آن تحفه به دارالخلافه بسوخت ، و به اضعاف آن در حق قاضي اکرام کرد. چون ديگران ديدند که قرواس مقلد چه کرد از آن انديشه رجوع کردند. و کار خلافت قادر از سر طراوت گرفت . (تاريخ گزيده چ براون ج 1 ص 352 و 353). براي اطلاع از خصومت ميان مقلدبن قرواش و دربار خلافت بغداد رجوع به ابن اثير سنوات 391 و 397 شود.
حاکم بسيار علم دوست و طالب آباداني بود. قفطي پس از تصريح بدين موضوع گويد: چون از علوّمقام علم_ي حس_ن بن حس_ن بن هيث_م مهن_دس بص_ري ب_ه حاکم خبر رسيد، و شنيد که گفته است : «اگر به مصر بودم کاري ميکردم که استفاده از رود نيل به هنگام فزوني آب و کمي آن يکسان باشد»، حاکم هدايائي به وي فرستاد و او را احضار کرد. وي چون به قاهره نزديک شد حاکم تا ديه نزديک قاهره او را استقبال کرد و مقدم او گرامي داشت و با چند مهندس وي را روانه نيل اعلي کرد تااصلاحاتي انجام دهد. رجوع به اخبارالحکماء قفطي ص 166شود. و هم قفطي گويد: علي بن عبدالرحمن منجم مصري زيج کبير را بنام او نوشته است . (تاريخ الحکماء ص 230). و رجوع به همان کتاب ص 178 و 438 شود. ابن اثير در حوادث سال 402 گويد: در اين سال در بغداد صورت مجلسي تهيه شده متضمن قدح و اشکال بر نسب خاندان علويان خلفاء مصر، در اين صورت مجلس سيدين ، مرتضي و برادرش رضي و ابن البطحاوي علوي و ابن ازرق موسوي و ابويعلي زکي عمربن محمد از قضاة و دانشمندان ، و ابن اکفاني و ابن خرزي و ابوالعباس ابيوردي و ابوحامد اسفرايني و کشفلي و قدوري و صيمري و ابوعبداللّه بن بيضاوي و ابوالفضل نسوي و ابوعبداللّه بن نعمان فقيه شيعه و جز ايشان در آن امضاء کرده بودند. (تاريخ کامل ج 9 ص 98). و رجوع به معجم الادباء ج 1 ص 288 و ج 2 ص 405 و 426 و ج 3 ص 7 و ج 5 ص 179 و 426 و 438 و ج 6 ص 407 و تاريخ گزيده ص 352 و تتمه صوان الحکمة ص 78 و الجماهر بيروني ص 158 و عيون الانباء ج 2 ص 86 و 89 و 90 و 91 و 101 و مجمل التواريخ و القصص ص 397 و 458 و قاموس الاعلام ترکي شود.

ابورکوه از دایره المعارف بزرگ اسلامی

اَبو رَكوه، وليد بن هشام بن عبدالملك (مقـ 27 جمادي الآخر 397ق/ 20 مارس 1007م)، رهبر قيامي بر ضد الحاكم خليفة فاطمي مصر. او خود مدعي بود كه از امير زادگان اموي و از فرزندان عبدالرحمن الداخل ـ نخستين فرمانرواي اموي اندلس - است (ابن خلدون، 4(1)/120). برخي از مورخان نيز گويا اين نسب را پديرفته اند (ابن قلانسي، 64؛ ابن اثير، 9/197؛ ابن تغري بردي، 4/179، 215).
اندكي پس از آغاز خلافت هشام المؤيد، خليفة خردسال اموي در اندلس، المنصور محمد بن ابي عامر حاجب بر او چيره شد و رشتة كارها را در دست گرفت و به تعقيب امويان پرداخت. ابور كوه از جمله كساني بو دكه از اندلس به قيروان گريخت (ابن اثير، 9/197 ـ 198؛ ابن خلدون، همانجا) و چون به هنگام فرار تنها مشك آبي با خود داشت، يا همواره چون صوفيان مشك آبي براي وضو، با خود برمي داشت، ابوركوه لقب يافت (ابن قلانسي، همانجا؛ ابن اثير، 9/197؛ مقري، 2/658). او نخست يك چند در قيروان به معلمي پرداخت، سپس در طلب حديث به مصر كه چند سالي بيشتر از استقرار فاطميان در آنجا نمي گذشت، رفت. آنگاه مدتي را در مكه و يمن و شام گذراند و مردم را به اطاعت «قائم» بني اميه فرا مي خواند (ابن اثير،9/198؛ ابن خلدون، همانجا). چون به مصر بازگشت در برقه مقام گزيد و معلمي كودكان و امامت نماز بني قره پرداخت (ابن خلدون، 4(1)/121).
به روايت ابن كثير (11/337) ابوركوه در آنجا زهد و پرهيزكاري نشان داد و چنين نماياند كه از غيب خبر ميدهد و چون همه به سوي وي گرويدند، نسب خود را آشكار كرد و مردم را به اطاعت از خود خواند. به گفتة مقري (2/658 ـ 659) او مدعي شد كه مسلم‍ـة بن عبدالملك پيشگو، به خلافت او بشارت داده و شعري از او نشان داد كه در وصف ابوركوه سروده شده بود.
در آغاز بني قره دعوت او را پذيرفتند و پس از آن، قبايل ديگر در اطراف برقه به او پيوستند (ابن اثير، ابن خلدون، همانجاها؛ ابن عذاري، 1/257). الحاكم كه به وسيلة يكي از واليان خود از شورش ابوركوه آگاهي يافته بود، نخست بدان اهميتي نداد. ابوركوه نيروي خويش را گرد آورد و برقه را تسخير كرد و بر غنايم بسياري دست يافت (ابن اثير، ابن خلدون، همانجاها). الحاكم كه خطر ابوركوه را دريافته بود، لشكري به فرماندهي اينال الطويل براي سركوب شورش او فرستاد، اما اينال شكست خورد و كشته شد (ابن اثير، 9/199؛ ابن خلدون، 4 (1)/121 ـ 122). ابوركوه در برقه به نام خويش خطبه خواند و سكّه زد (ابن جوزي، 7/233؛ ابن كثير، همانجا). وي كه به قدرت خويش غره شده و كارش بالا گرفته بود، درصدد حمله به مصر برآمد. او حتي دسته هاي نظامي براي حمله به اطراف مصر مي فرستاد و گفته اند كه برخي از امراي مصر كه از ستمكاري الحاكم به تنگ آمده بودند، ابوركوه را براي حمله به مصر تشويق كردند (همانجا). به روايت ديگر، الحاكم برخي از رجال خود را برانگيخت تا به ابوركوه نامه بنگارند و از او براي حمله به مصر دعوت كنند (ابن عذاري، 1/258). الحاكم كه از اهمال خود در موارد ابوركوه سخت پشيمان بود، اين بار لشكر مجهزي را با نيرويي كه از شام خواسته بود، به فرماندهي فضل بن عبدالله، به مقابلة ابوركوه فرستاد (ابن اثير، 9/200؛ ابن تغري بردي، 4/216).
به گفتة اين كثير (همانجا) فضل بن عبدالله در آغاز از سرداران ابوركوه بود كه الحاكم با دادن مال او را به خود متمايل ساخت (قس: ابن خلدون، 4 (1)/121، كه نام سردار الحاكم را فضل بن صالح نوشته است). به هر روي، وي نخست با برخي سران لشكر ابوركوه ارتباط برقرار كرد و يكي از آنان به نام ماضي بن مقرب را فريفت تا او را از اخبار ابوركوه آگاه سازد (ابن اثير، همانجا؛ ابن خلدون، 4 (1)/122). در نخستين پيكار، فرمانده سپاه مصر كه از كثرت سپاه ابوركوه بيمناك شده بود، به اردوگاه خود عقب نشست. در اين زمان بني قره با عربهاي سپاه فضل تماس گرفتند و همداستان شدند كه از سپاه فضل جدا شوند و به آنان بپيوندند، اما فضل توسط ماضي بن مقرب، از اين توطئه آگاه شد و آن را بي اثر كرد. در اين ميان، ابوركوه سپاه ديگري را كه الحاكم فرستاده بود، بي اطلاع فضل درهم شكست و خود به سبخه رفت و در آنجا موضع گرفت. خبر اين شكست مردم مصر را بيمناك كرد و قيمتها افزايش يافت (ابن اثير، 9/200 ـ 201؛ مقريزي، 2/286). فضل پس از اطلاع از واقعه، به تعقيب ابوركوه پرداخت و در جنگي كه درگرفت، به ناگاه شكست در سپاه ابوركوه افتاد (ابن اثير، 9/201 ـ 202؛ ابن خلدون، همانجا). در اين هنگام، بني قره با نيرنگ ماضي بن مقرب از ابوركوه جدا شدند و او به قلعة جبل در نوبه رفت و خود را فرستادة الحاكم خواند، اما فضل فرستاده اي به سوي حاكم نوبه گسيل داشت و ابوركوه را طلب كرد و او نيز ابوركوه را تسليم فضل كرد (ابن اثير، 9/202؛ ابن خلدون، همانجا). فضل با ابوركوه به مهرباني بسيار رفتار كرد و او را با خود به قاهره برد. در آنجا به دستور الحاكم وي را در شهر گردانيدند و به قتلگاه بردند. به روايت ابن اثير او پيش از رسيدن به آنجا در گذشت و سرش را جدا كردند و پيكرش را به دار كشيدند (9/203). برخي نيز به صراحت از قتل او ياد كرده اند (ابن تغري بردي، 4/179).
مآخذ: ابن اثير، الكامل، ابن تغري بردي، النجوم، ابن جوزي، عبدالرحمن بن علي، المنتظم حيدرآباد دكن، 1358ق؛ ابن خلدون، العبر؛ ابن عذاري، محمد، البيان المغرب، به كوشش لوي پرووانسال و كولن، ليدن. 19448م؛ ابن قلانسي. حمزة بن اسد، ذيل تاريخ دمشق، به كوش ف. آمدرز، بيروت، 1980م؛ ابن كثير، البداي‍ـة؛ مقري، احمد بن محمد، نفح الطيب، به كوشش احسان عباس، بيروت، 1388ق/1968م؛ مقريزي، احمد بن علي، الخطط، بولاق. 1270ق.
بخش تاريخ

برجوان خادم از اینسایکلوپدیا اسلامیکا

بَرجَوان، ابوالفتوح، غلامی که در خلافت الحاکم مدتی حکمران مصر بود. او در دربار العزیز پرورش یافته و در همانجا به منصب پیشکاری خلیفه نایل آمده بود (مقریزی ، ج 2، ص 3؛ ابن تغری بردی ، ج 4، ص 48؛ ابن خلکان ، 1842ـ1871، ج 2، ص 201). برجوان از خواجگان و صاحب لقب «استاذ» بود. اصل و نسب او بروشنی معلوم نیست. ابن خلکان او را سیاه پوست و ابن قلانسی سفید پوست دانسته است. مقریزی می گوید که او از صقالبه (اسلاوها) و یا از اهل صقلیه (سیسیل ) است، صورتهای «صَقْلَبی» و «صِقِلّی» هر دو در نسخ خطی خطط آمده است (دوساسی ، ج 1، ص 130).

برجوان از جانب العزیز به عنوان پیشکارِ ولیعهد جوان منصوب شد و پس از درگذشت العزیز در رمضان 386، ولیعهد را با لقب الحاکم رسماً به خلافت نشاند. در آغاز تنها وظیفة وی سرپرستی خلیفة جوان بود. «واسطه * » یعنی ابن عمّار کُتامی، سردار لشکر و افواج بربرها، قدرت حکومتی را عملاً در دست داشت که یقیناً برای خلیفة جوان و پیشکار او رنج آور و ناخوشایند بود، و ریاست و زبردستی بربرها بدون شک باعث تحریک کینه در ترکان و دیگر شرقیان سپاه و شاید هم خود مصریان به طور عموم می شد. سرانجام برجوان شریک سرنوشت شرقیان شد و در همین سال به مَنْگُوتَکین، حاکم ترک دمشق، نامه نوشت و از او دعوت کرد که با سپاه به نجات مصر و شخص خلیفه از ظلم و جور بربرها بشتابد. منگوتکین، به یاری جماعاتی از ترکان و دیلمان و سیاهان و اعراب محلی روانة مصر شد؛ ولی در نزدیکی عَسْقَلان از لشکر بربر، که ابن عمار به فرماندهی سلیمان بن جعفر بن فلاح گسیل داشته بود، شکست خورد، برجوان موقتاً مجبور به اطاعت از ابن عمار شد، ولی اندکی بعد توانست با برخورداری از حمایت جَیْش بن صَمصَامه، که سرداری بربرنژاد ولی ناراضی بود، بار دیگر به مقابله با ابن عمار برخیزد و این بار موفق شود. ابن عمار در رویارویی با برجوان شکست خورد و ناگزیر پنهان شد و برجوان در مقام «واسطه» و رئیس واقعی دولت به جای او نشست (28 رمضان 387). برجوان با بربرهای مغلوب در مصر با گذشت و ملایمت رفتار کرد، ولی دیگر قدرت آنان برای همیشه در هم شکسته شده بود. حاکم بربری دمشق معزول گردید و افواج کُتامیِ سپاه، قتل عام شدند. پس از آن، شام چندی دچار هرج و مرج گردید که با تلاش بسیار برجوان رفع شد. اعراب یاغی در فلسطین و صور سرکوب شدند و حملات زمینی و دریایی روم شرقی دفع شد.

مذاکرات سیاسی به عقد قرارداد صلح ده ساله ای بین روم شرقی و دولت فاطمی انجامید. در مغرب ، برجوان، برقه و طرابلس را تسخیر کرد و هر دو شهر به فرمان خواجگان درآمد، اما این فتح دوامی نیافت.

برجوان، که بر اثر پیروزیها مغرور شده بود، با خلیفه نیز رفتار تحکم آمیزی اختیار کرد، بطوریکه ، طبق بعضی از منابع ، حتی اسب سواری و نیز مقدار صِلات و عطایای او را محدود ساخت (نویری ، ابن عبری ). نویری این داستان پرمعنا را نقل می کند که برجوان عادت داشت الحاکم * را «وَزَغه » (مارمولک ) بخواند. این نام بر الحاکم سخت گران آمد و هنگامیکه برجوان رااحضار می کرد تا به قتل برساند، پیام او این بود، «به برجوان بگویید که مارمولک کوچک اژدهایی بزرگ شده است و اکنون او را طلب می کند.» آتش خشم الحاکم را غلام خواجة دیگری به نام ابوالفضل رَیدان صقلبی دامن می زد. او به خلیفه هشدار می داد که برجوان به راه کافور * می رود و می خواهد با خلیفه آن کند که کافور با آل اِخْشید کرد. به دستور خلیفه ، برجوان به یک ضربت خنجرِ ریدان ، در شب بیست و هفتم ربیع الا´خر 390، به قتل رسید (ابن صیرفی که روز قتل را ذکر نمی کند؛ ابن خلکان ؛ مقریزی ؛ ابن مُیَسَّر، که اشتباهاً «سبعین » را «تسعین » خوانده است ؛ ابن قلانسی ، و به تقلید او، ابن اثیر، سال واقعه را 389 ذکر می کند.)

قتل برجوان خشم تودة مردم و نیز ترکها را، که لابد از تجدید سلطه و حکومت بربرها بیمناک بودند، برانگیخت . ولی خلیفه ، از بالای دروازة قصر خود، در مقابل جمعیت مسلح ، ظاهر شد، به دفاع از عمل خود پرداخت و برجوان را به توطئه برضد خود متهم کرد و گناه را از جوانی و بی تجربگی خود دانست . نامه هایی با همین مضمون نیز فرستاده شد. در رسالة دروزی حمزه ، موسوم به السیرة المستقیمة ، عبارت جالب توجهی وجود دارد که در آن ، اعدام برجوان به فرمان خلیفة جوان ، آن هم بدون بیم از خشم سپاهیان ، عملی سخت جسورانه تلقی شده است که هنوز هیچ نشده از صفات و خصوصیات خارق العاده و شگفتی که برای الحاکم بر شمرده اند خبر می دهد ( مقتبس ، ج 5، ص 306).

گویند که برجوان مردی با ذوق و سلیقه و دوستدار لذتهای دنیوی بوده است . منزل او محفل شاعران و نوازندگان بود. چون وفات یافت ، لباسهای گوناگون و کتابخانه و اسطبلها و خدم و حشمی از او باقی ماند که موجب حیرت معاصران او شد. در قاهره خیابانی به اسم او نامگذاری شده بود.

منابع : ابن اثیر، الکامل فی التاریخ ، چاپ تورنبرگ ، لیدن 1851ـ1876، ج 9، فهرست ؛ ابن تغری بردی ، النجوم الزاهرة فی ملوک مصر و القاهرة ، قاهره 1348ـ 1358، ج 4، فهرست ؛ ابن خلدون ،کتاب العبر و دیوان المبتدا والخبر، بولاق 1284، ج 4، ص 57؛ ابن خلکان ، وفیاتِ الاعیان و انبا ابناءالزمان ، چاپ ووستنفلد، گوتینگن 1835ـ1850، ج 1، ص 110؛ ابن صیرفی ، الاشارة الی من نال الوزارة ، ص 27ـ 28؛ ابن قلانسی ، ذیل تاریخ دمشق ، ص 44ـ

56، 59؛ ابن میسَّر، اخبار مصر، ص 51، 53ـ54؛ یحیی بن سعیدانطاکی ، ذیل التاریخ ، چاپ شیخو، ص 180، چاپ کراچکوفسکی و واسیلیف ، ص 453ـ462؛ محمد عبدالله عنان ، الحاکم بامرالله ،قاهره ] بی تا. [ ، ص 44ـ49؛ احمد بن علی مقریزی ، الخطط ، ج 2،ص 3ـ4، 285؛

I. Hrbek, "Die Slawen im Dienste der Fa ¦ timiden", Aro, XXI, (1953), 575-576; Inb `Ibr ¦  , Chronographia, Eng.tr., 180, 182; Ibn Khallika ¦ n, Kita ¦ b Wafaya ¦ t al-A`ya ¦ n, tr.Baron MacGuckin de Slane, Paris 1842-1871, I, 253; S. Lane- Poole, History of Egypt in the Middle Ages, 124-125; Silvestre de Sacy, Chrestomathie arabe , I, paris 1826, 52 ff. and 94 ff. of the translation; idem, Exposإ de la religion des Druzes, I, Paris 1838, cclxxxIv - ccxcv; Severus b. al-Mukaffa`, Patriarchs ,  , 121; G. Wiet, L' ـgypte arabe, 197-199.

/ لویس ( د. اسلام ) /

تاریخ اسلام در مصر و شام (بخش یازدهم) - استاد دکتر مهدی جلیلی

مصر در دورۀ فاطمیان

  

ابوعبدالله شیعی یکی از مبلغان مذهب فاطمی در نیمۀ دوم سدۀ سوم هجری مأمـور بسط دعوت فاطمی در افریقیه شد و به سرعت دعوت فاطمیان در آنجا گسترش یافت. او توانست با غلبه بر آل رستم، اغلبـی ها، بنی مدرار و ادارسه شـمال آفریقا را به حیـطۀ قدرت فاطمیان درآورد. عبیدالله مـهدی خلیفۀ فاطـمی در سلمـیه به سر می برد. چون خبر پیشرفت دعوت فاطمیان به مقتـدر خلیفۀ عباسی (295 تا 320 هجری) رسید، دستور داد عبیدالله را دستگیر کنند. عبیدالله با زحمت توانست خود را به دیار مغـرب برساند ولی در شهـر سـجلماسـه به چنگ الیسـع بن مـدرار [از خوارج صفریه] افتاد. ابوعبدالله شیـعی در سال 296 هجری رقاده را که مقـر ابراهیم دوم اغلبـی بود، بگرفت و نفـوذ اغلبیان را برانداخت و نام خلیفۀ عباسی را از خطبه برداشت.(1)

ابوعبدالله شیعی عبیـدالله را از زندان الیـسع بن مدرار آزاد کرد. عبیـدالله و همـراهان به رقاده آمدند و در ربیـــع الآخر سال 297 هجری مردم قیـروان با او بیعت کردند.

در سال 301 هجری عبیدالله مـهدی پسرش نـــزار (؟) را با سپاهی به اسکندریه فرستاد و نیروی دریایی مرکب از دویست کشتی همراه نزار روانۀ مصـر شد. او توانست بَـرقَـه، اسـکندریه، و فـیوم را به تصرف درآورد. مقتـــدر از بغداد سپاهی به سرداری سبـکتکیـن (؟) و مونس خادم به مقابلۀ فاطمیان فرستاد. 


1- تاریخ ابن خلدون، ج 3، ص 48 تا 50.

 

سرانجام سپاه مقتدر پیروز شد و فاطمیان را از مصر به مغرب راند. در سال 302 نیروی دریایی فاطمیان اسکندریه را فتح کرد و از آنجا عازم مصـر شد. مونس خادم به مقابلۀ فاطمیان شتافت و پس از چند جنگ نیروهای فاطمی شکست خوردند.(1)

بعد از مرگ عبیدالله مهدی پسـرش نـزار با لقب القائم بامـرالله (322 تا 334 هجری) [محمّد بن عبيد الله بن الحسين القائم بأمر الله الخليفة الفاطمی الثاني]به جای او نشست. در سال 333 هجری ابویزید مخـلد بن کیداد که به مذهب خوارج صفـریه گرویده بود، در ناحیـۀ جبل اوراس خروج کرد و غالب شهرهای قلـمرو فاطمیان را به تصرف درآورد و قلـمرو قائم به شـهر مهـدیه و چند شهر مستحکم دیگر که در کنار دریا قرار داشت، منحصر گردید.(2)

بعد از مرگ قائم پسـرش المنصور (334 تا 341 هجری) [إسماعيل بن محمد بن عبيد الله الملقب بالمنصور بالله] به خلافت نشست. منصور از بیم ابویزید مدتی مرگ پدر را مخفی نگهداشت و در سال 337 هجری پس از دستگیری ابویزید خارجی به نزدیک قیـــروان شهر منصوریه را بنیان نهاد و آنجا را پایتخت خویش کرد.(3) قائم و منصور که با ابویزید در حال جنگ بودند، درصـدد فتح مصر برنیامدند.

منصور در سال 341 هجری مرد و بعد از او پسرش ابوتمیم معد ملقب به المـــعز لدین الله [معد المعز لدين الله، المعز أبو تميم معدّ بن منصور] به فرمانروایی رسید. جوهر صقلی و زیری بن مناد صنهاجی دو سردار بزرگ و لایق او، قدرت وی را بسط دادند. معـــز جوهر را با سپاهی فراوان فرستاد تا در اقصای افریقیه مناطقی را که در قلمرو فاطمیان نبود، به اطاعت آورد و او تا سواحل اقیانوس اطلس پیش رفت.(4)

وقتی المعز از کار افریقیه بیاسود، آهنگ فتـح مصر کرد که آن سرزمین از لحاظ ثروت و ثبات وضع و مـوقع جغرافیایی مورد توجه دولت فاطمی بود زیرا از آنجا می توانست بر شام و فلسطین و مکّـه و مدینه تسلط یابد و اعتبار دولتش فزونی می گرفت.

چیزی که المعز را به فتح مصـر تشویق می کرد این بود که فتنۀ خارجیان آرام شده بود و قدرت وی بر همه جا بسط یافته بود و اوضاع مصـر پس از کافـور آشفته بود و حاکم لایقی در آنجا نبود. عباسیان نیز به جنگ با روم شرقی سرگرم بودند و پروای مصر نداشتند. در مصر نیز دعوت فاطمیان گسترش یافته بود و آنان خلیفۀ فاطمی را به فتح مصـر ترغیب می کردند. یعقوب بن کلّـس که چندی وزیر کافـور بود، به افریقیه گریخته بود و ملازمت معـز اختیار کرده و ضعف و آشفتگی مصر را بعد از مرگ کافـور باز نمود و خلیفه را به فتح آن ولایت که بسیار آسان می نمود، ترغیب کرد.(5)

به سال 358 هجری جوهـر آهنگ مصر کرد. از بَـرقَه گذشت و به اسکندریه رسید و بی جنگ و مقاومت وارد شهر شد و سپاه خویش را از تعـرّض کسان منع کرد و مقـرری بسیارشان داد تا مزاحم مردم نشوند. چون خبر وصول جوهر به فسطاط رسید، جعفر بن فرات وزیر را بفرستادند تا با جوهـر صلح کند. جوهـر تعهد کرد با عقیده و دین مصـریان کاری نداشته باشد و در اصلاح ولایت بکوشد و عدل و آرامش را بسط دهد و مصر را از هجوم دیگران حفظ کند. وقتی المعـز از فتح مصر خبر یافت، سخت خرسند شد و شاعران در این باب قصیده ها گفتند.


1- همان مرجع، ص 52.

2- همان مرجع، ص 58 و 59.

3- همان، ص ....

4- تاریخ سیاسی اسلام، ج 3، ص 506.

5- همان، ص 506.

  

بدین سان نفوذ عباسیان و اخشـیدیان از مصر برافتاد و این سرزمین به قلـــمرو فاطمیان پیوست و رؤیای المعـــز و خلفای پیش از او که پیوسته آرزوی تسلط بر مصر را داشتند، تعبیر شد و مصر را پایتخت امپراتوری وسیع خویش کردند.(1)

جوهـر به بنای قاهره پرداخت و جامع الازهـــر را بنیان ریخت و به المعز نامه نوشت که کار استـقرار یافته و دعوت فاطمی در فلسطین و شام و حجاز رواج گرفته است. خلیفه فاطمی سخت خرسند شد و از منصوریه به جانب مصـر رفت و بلکین بن زیری صنهاجی را به نیابت خویش حکومت افریقیه داد و به سال 362 هجری به قاهـره رسید و در قصر خلافت مُـقام گرفت و از آن تاریخ، مصـر که تحت ولایت عباسیان بود، مرکز خلافت فاطمیان شد. انتقال پایتخت فاطمی از افریقیه به مصر نفوذ ایشان را بر آن سرزمین سست کرد. بلکین دم از استقلال زد و چندی نگذشت که نفوذ فاطمیان یکسره از افریقیه برافتاد. از پس آن که المعـــز در قاهره استقرار یافت، جوهر که چهار سال با قدرت در مصر امارت کرده بود، از کارها گوشه گرفت. تنها به سال 364 که خطـر ترکان و قرمطـیان بزرگ شد و المعـز از جلوگیریشان ناتوان ماند، بار دیگر از جوهـر کمک خواست و سالاری سپاه را به او داد. دوران اقامت المعـــز در قاهره بیش از دو سال نبود و به سال 365 هجری مرد.

العـــزیز (خلافت 365 تا 386 هجری) [العزيز بالله نزار بن معد بن إسماعيل] پنجمین خلیفۀ فاطمـی اولین کسی بود که شروع به حکومت در قاهـره کرد. او یعقوب بن کلّـس وزیر پدر را همچنان به وزارت باقی گذاشت. مردم مکه و مدینه در موسم حج به نام پدرش المعـز خطبه می خواندند نه به نام او. العـزیز سپاهی به حجاز روانه کرد و گفت: مکه و مدینه را در محاصره گیرند و مردم را در تنگنا قرار دهند تا به نام او خطبه بخوانند.(2) در دورۀ فرمانروایی العزیز قدرت فاطمیان به اوج خود رسید و قلمـــرو وی از دریای سـرخ تا اقیانوس اطلس وسعت یافت. تبلیغ زیرکانۀ فاطمیان و نیروی دریایی قوی آنان در شرق مدیترانه در این امر تأثیر داشت.(3) این وضع تهدید عظیمی برای خلافت بغداد که وی با آن رقابت داشت، ایجاد کرد. عزیز به توانایی خود برای نابود کردن خلافت بغداد چنان مطمئن بود که به قاهـره قصـری بساخت و دو میلیون دینار خرج آن کرد تا وقتی بغداد را گرفت و بر رقیبان عباسی دست یافت در آنجا اقامتشان دهد.(4)

ظاهـراً العزیز لایق ترین فرد این سلسله بود. وی نسبت به رعایای مسیحی خود چنان تسامحی پیش گرفت که آنها قبل از آن هرگز از آن برخوردار نبودند. در این امر بی شبهه وی تحت تأثیـر وزیر مسیحی خویش بود و زوجۀ رومی خود، که خواهر دو تن بطـــریق ملکائی و مادر جانشین خویش الحـــاکم بود.(5)

العزیز پایتخت خود را با قصـرها و مسجدها زینت داد و آن را با پل ها و قناتهایی غنی نمود و جامع الازهر را که در آغاز برای تعلیم فقه شیعه به وجود آمده بود، به صورت مرکز علمی بزرگی درآورد که همۀ علوم اسلامی در آن تدریس می شد. العزیز خود شاعر و دوستدار علم بود و میل داشت دانشمندان را جلب کند. از شاعران معاصر او ابوحامد انطاکی را می توان نام برد که سالیان دراز در مصر اقامت داشت و در مدح المعـــز و العـــزیز قصایدی دارد. دیگر علمای این دوره عبارتند از: علی بن رضوان که در طب، فلسفه و منطق شهره بود و در این سه رشته کتابهای بسیار نوشت. حسن بن ابراهیم زولاق نیز در رشتۀ تاریخ شهرت یافت و در تاریخ دوران فاطمی مرجعی معتبر است. ابوالحسن شابشتی [ابوالحسن علی بن محمد شابشتی] نیز از فاضلان آن دوره بود که عزیز کتابخانۀ خویش را به او سپرده بود و ندیم و جلیس خلیفه بود.(1)

ضعف فاطمیان بعد از عزیز آغاز شد. او نخستین خلیفۀ فاطمی بود که به روش خطرناک عباسیان سـپاه مزدور از ترک و سودان گرفت و نافرمانی اینان و کشاکش های دمادم که با هم و هم با نگهبانان بربر داشتند، از جمله عواملی بود که مایۀ سقوط نهایی دولت شد و سرانجام سپاهیان چرکس و ترک و غلامان همدستشان قدرت از دولت گرفتند و دولت دیگر بنیاد نهادند.(2)

پس از العـزیز برای پسرش ابوعلی منصور با عنوان الحـاکم بامرالله (خلافت 386 تا 411 هجری) که یازده و نیم ساله بود، بیعت گرفتند. تا سال 390 هجری برجـــوان خادم به نیابت از الحاکم امور را قبضه کرد و خلیفه در کاری دخالت نداشت. از آن پس اختیار به دست الحاکم افتاد و او در کار مذهب تعصبی سخت به کار برد و یهودیان و مسیحیان و مسلمانان غیرشیعه را آزار کرد.

سپس از سال 396 تا 401 هجری روشی ملایم در پیش گرفت زیرا در این سالها مصر در خطر هجوم بود و شخصی ابورَکوة نام به دعوی نسب امویان اندلس با سپاهی از مردم افریقیه سوی مصـر تاخت که می گفت: ولایت مصـر حق امویان است. حاکم در رفع وی زحمتها داشت که عاقبت ابورکوة شکست خورد و بر دروازۀ قاهـــره آویخته شد. همچنین در این سال کمبود آب نیل مردم را به زحمت داشت و حاکم که رنج و فاقـۀ مردم را می دید، ناچار بود رفتار خشن خود را تعدیل کند.(3)

حسن بن عمّـــار زعیم کتامه تدبیر دولت الحاکم را به دست داشت و برجـوان خادم کفیل و کارگزار او بود. میان موالی و کتامیـان در دولت همواره همچشـمی و منازعت بود و این امر غالباً به قتـــال می انجامید.

از سال 401 هجری تا آخر خلافت، رفتار الحـاکم نمونۀ تلـون و آشفتگی بود. در اواخر دوران خلافت، حاکم بسیاری از دولتـمردان را کشت و بسیاری از سـطوت او گریختند. بعضی نیز امان خواستند و برایشان امان نامه نوشته شد. به دوران وی مذهب دروزیان پدید آمد که الحاکم را خـــدا می گفتند و معتقد بودند او غایب شده و هر وقت بخواهد مجـدداً ظاهر خواهد شد. این قضیه میان خلیفۀ فاطمی و سنّیان نزاعی پدید آورد که به قتل وی منجـر شد.(4)

الحـاکم کلیساهای بسیار و از جمله کلیسای قیامت [یا قمامه] را ویران کرد. دستور ویرانی کلیسای قیامت را ابن عبـــدون [أبونصر بن عبدون النصرانيّ الملقّب بالكافي] دبیر مسیحی حاکم صادر کرده بود و همین قضیّه یکی از عواملی بود که جنگهای صلیبی را پدید آورد.


1- تاریخ سیاسی اسلام، ج 3، ص 509.

2- تاریخ عرب، ص 789.

3- تاریخ سیاسی اسلام، ج 3، ص

4- تاریخ سیاسی اسلام، ج 3، ص 510.

 

او [یعنی الحاکم بامرالله فاطمی] مسیحیان و یهودیان را وادار کرد جامۀ سیاه پوشند و جز بر الاغ سوار نشوند و چون به حمام می روند مسیحیان صلیب و یهودیان خلـخال به پای داشته باشند.(1)

به دوران الحـاکم دارالـــحکمه در قاهـره تأسیس شد که بسیاری از قاریان، فقیهان، منجمان، نحـویان و لغـویان در آنجا به درس و بحث اشتغال داشتند. کتابخانۀ بزرگی ضمیمۀ آن بود که دارالعـلم نام داشت و کتابهای بسیار از مؤلفات مصریان و دیگر کشورهای اسلامی در آنجا فراهم آمده بود.(2)

دربار وی به وجود ابن یونس بزرگترین منجمی که مصـر پرورده است و ابن هیثم فیزیکدان برجسته و عالم بزرگ مبحث نور در دورۀ اسلامی درخشید. جداول نجومی ابن یونس که نام مخـدوم وی را همراه دارد، جداولی ...  را که در آن هنگام رایج بود، از طریق رصدهای تازه تصحیح نمود. ابن یونس [نوشته که ابن هیثم درست است] که در کوشش خویش برای منظم کردن طغـیان سالانۀ رود نیل شکست خورد، برای فرار از خشم خلیفه به دیوانگی تظاهر کرد.(3)

پس از الحـاکم پسرش ابوهاشم ملقب به الظاهر لاعزاز دین الله (411 تا 427 هجری) به خلافت رسید که عمه اش ست الملک تا سال 415 هجری زمام امـور را به دست داشت. الظاهـر با ذمّیان مدارا می کرد و در دوران وی مذهب آزاد بود. 

بعد از مرگ الظاهـر، پسرش ابوتمیم معـد ملقّب به المستنصربالله (خلافت از سال 427 تا 478 هجری) به جای او به خلافت نشست و شصت سال در این مقام باقی بود. دوران وی از همۀ خلفا درازتـر بود. در این مدت طولانی مصر به جز مدتی کوتاه آرامش و رفاه نداشت و از آن پس حوادثی بزرگ روی داد که مایۀ ضعف خلافت فاطمـی شد.

به دوران اول خلافت المستنصر شام، فلسطین، حجـاز، سیسیل، شمال آفریقا، یمـن، موصـل و حتی بغـداد در مدت کوتاهی زیر نفـوذ فاطمیان بود، ولی به تدریج نفوذشان سستی گرفت. در نیمۀ دوم سدۀ پنجـم و در اواخر دورۀ خلافت المستنصر، افریقیه، سیسیل و حجـاز از اطاعت فاطمیان خارج شد. با وجود ضعف دولت و حوادث سخت، در دورۀ اول خلافت المستنصر، مصر رفاه و امنـی داشت. ناصر خسرو که به سال 439 هجری به مصر رفته بود، از ثروت و ابهت دربار فاطمی و رفاه مردم قاهره وصفی دقیق آورده است، اما این رفاه نمـــاند و قحطی و کم آبی نیل و وبایی سخت در همـۀ نواحی اسلام از مصر تا سمـــرقند که هشت سال (از سال 446 تا 454 هجری) دوام داشت، پی آمدهای سوئی بجای گذاشت.(4)

شورش ترکان و سیاهان که مستنصر آنان را وارد ارتش کرد، موجب درگیری و اختلاف ارتش و درباریان شد و حتّـی کار به جایی کشید که در بعضی از شهرها به نام القـائم بامرالله خلیفۀ عباسی خطبه خواندند. در نیمۀ دوم سدۀ پنجم سلجوقیان رمله، بیت المقدس و دمشق را به تصرف درآوردند و به نام المقتدی خلیفۀ عباسی خطبه خوانده شد.(5)

در سال 469 هجری اتسز از دمشق به مصر لشکر برد و آنجا را در محاصره گرفت. بدرالجمالی سپاهی از عرب و غیرعرب گرد آورد و به مقابلۀ او شتافت. اتسز شکست خورد و به دمشق بازگشت.

بعد از المستنصر در جانشینی او میان دو پسرش ابوالقاسم احمـــد و نزار اختلاف افتاد.


1- تاریخ اسلام، ص 245.

2- همان، ص 510.

3- شرق نزدیک در تاریخ، ص 432.

4- همان مرجع، ص 154 و 155.

5- تاریخ ابن خلدون، ج 3، ص 91 تا 93.

 

مردم مصر با ابوالقاسم که شش سال داشت، بیعت کردند و او را المستعلی بالله (487 تا 495 هجری) [أبو القاسم المستعلي بالله أحمد بن معد بن الظاهر بن علي بن منصور] لقب دادند. نزار برادر بزرگتر از بیعت خودداری کرد و اسماعیلیه ایران او را به خلافت پذیرفتند و این امر باعث انشعاب اسماعیلیان گردید.

در این اوقات جنگهای صلیبی آغاز شده بود. صلیبیان که از کشورهای مختلف اروپا جمع شده بودند، به عنـوان جهاد بر قلمـرو مسلمانان حمله بردند. مسلمانان در آغاز اهمیتی به آن ندادند. امیـــرالجیوش مصر مشغول زد و خورد با سلجوقیان و جلوگیری از گسترش آنان بود و در سال 491 هجری بیت المقدس را از ارتقی های سلجوقی پس گرفت، ولی یک سال بعد گودفروآ دبوین آنجا را متصرف شد و هفتادهزار نفر از ساکنین شهر را کشت.(1)

بعد از المستعلی پسرش منصور ملقب به الآمـر (خلافت 495 تا 524 هجری) که پنج ساله بود، به خلافت نشست. [أبو علي منصور بن أحمد ملقب الآمر بأحكام الله]

در دوران وی جنگ با صلیبی ها ادامه یافت و رقابت وزراء و سرداران سپاه ادامه یافت تا اینکه خلیفۀ فاطمی به وسیلۀ فدائیان اسماعیلی کشته شد.

در فاصلۀ سالهای 524 تا 555 هجری سه تن از خلفای فاطمی به نامهای الحـــافظ [لدین الله] (خلافت 524 تا 544 هجری) و الظافـــر [بدین الله] (خلافت از سال 544 تا 549 هجری) و الفائـــز [بدین الله] (خلافت از 549 تا 555 هجری) بر مصر فرمانروایی کردند. در این دوره جنگ و نزاع داخلی و اختلاف میان خلفاء و وزراء ادامه یافت و حتـی الحـــافظ مدتی به وسیلۀ وزیر خود زندانی شد و خلافت فاطمی در سراشیبی سقوط افتاد.

آخرین خلیفۀ فاطمی العاضـــد (خلافت از 555 تا 567 هجری) بود [العاضد لدين الله أبو محمد عبد الله بن يوسف ابن الحافظ لدین الله] که چون خردسـال بود، الملک الصالح وزیر او به ادارۀ امور پرداخت. در این اوقات اتابکان آق سنقری که از سلجوقیان بودند، از موصل به شام نفوذ کردند و چون مباشـــر جنگ با صلیبی ها بودند، نیروهای فراوانی زیردست داشتند. خانوادۀ کـــردی به نام پسران شادی در این دستگاه بالا آمده بودند. بدین طریق دولت ضعیف فاطمی همسایه ای پیدا کرده بود نیرومند و خطـــرناک. در دربار فاطمی دو امیـــر شاور [شاوربن مجیر سعدی] و ضرغام [ضرغام بن عامر لخمی] بر سر وزارت با هم رقابت داشتند. شاور به دولت همسایه متوسل شد و وعدۀ خراج سالانه ای داد. پادشاه آق سنقری که از ضعف مصر آگاه شد و منتظر چنین روزی بود، سردار خود شـــیرکوه پسر شـادی را با لشکری به مصر فرستاد. شاور را به کرسی وزارت نشاندند و به انتظار وعـدۀ پول برگشتند. ولی شـاور خلف وعده کرد. پس شـــیرکوه به مطالبه به مصر آمد و اسکندریه را تصرف کرد. شـاور با وعده های مالی فرنگی های صلیبی را به یاری خود آورد و شـــیرکوه را در اسکندریه به محاصره گرفت. کار به صلح انجامیـــد و شیرکوه با گرفتن پولی به شام بازگشت.

سپس میان شاور و فرنگی ها به هم خورد و کار به جنگ و سوختن شهـر قدیم مصر کشید. شاور آنها را با پولی متقاعد کرد تا بازگشتند. ولی پادشاه آق سنقری از این فرصت استفاده کرد یا مردم و خلیفه به او متوسل شدند. به هر حال شـــیرکوه را دوباره با لشـکر گران به مصر فرستاد و خلیفۀ فاطمی با احترام فاتح را پذیرفت و وزارت را به او تفویض کرد.

چند روز بعد کردها شاور را گرفتند و طولی نکشید که شـــیرکوه مرد. خلیفه برادرزادۀ او؛ صـــلاح الدین یوسف را به جای او وزارت داد. [الملك الناصر صلاح الدين يوسف بن أيوب بن شادى بن مروان]

سپاهیان خلیفه بر صلاح الدین شوریدند و او آنها را نابود کرد و خلیفه را در قصر، محدود و در حقیقت محبوس کرد.


1- تاریخ اسلام، ص 247. تاریخ ابن خلدون، ج 3، ص 95.

  

پس از چندی او [یعنی العاضد] را خلع و خلیفۀ عباسی المستضیء بالله را به خلافت اعلام کرد. مقارن آن حال العاضـــد نیز در سال 567 هجری مرد و خاندان خلفای فاطمی به او منقرض گردید.(1)


1- تاریخ الاسلام، ج 4، ص 104 تا 105.

 

 


ضمیمه یک:

[دربارۀ ابن عبدون مسیحی: اليهود والنصارى في عهد الدولة العبيدي الفاطمية: من الأمور البارزة في عهد العبيديين (الفاطميين) أنهم قربوا إليهم أهل الكتاب من النصارى واليهود!! ففي زمن المعزاستعان بكثير من الأطباء اليهود، وترقي بعضهم في المناصب، حتى صار أحدهم وهو يعقوب بن كلس وزيرًا للعزيز بن المعز، وإليه يرجع الفضل في وضع قواعد الدولة ونظمها .وتزوج العزيز من مسيحية، أصبح لها نفوذ عظيم على العزيز، فقد حملته على العطف على بني ملتها فاحتفل بأعيادهم ومواسمهم الدينية وأصبح بدواوين الدولة عدد كبير من كتابهم، واستأثروا بمعظم السلطات عين العزيز منشا بن إبراهيم الفرار اليهودي واليًا على بلاد الشام .في سنة 393 أمر الحاكم بأمر الله أن يرتدي أهل الذمة  أزياء خاصة، وبعدها بثلاث سنوات أمر بهدم بعض الكنائس في القاهرة، ومن العجيب أنه في ذات الوقت قلد الوزارة منصور بن عبدون النصراني، «الذي أشار على الخليفة العبيدي (الفاطمي) الحاكم بهدم كنيسة القيامة أو القبرالمقدس، فأصدر مرسومًا بهدمها. وكان لهدم هذه الكنيسة الأثر الأكبر في إثارة حمية الصليبيين للاستيلاء على بيت المقدس.» واستمر هذا الاضطهاد حتى اضطر كثير من كتاب النصارى أن يدخلوا في الإسلام، وهاجر بعضهم إلى بلاد الدولة الرومانية الشرقية والحبشة والنوبة. وفى سنة 411 قرر الحاكم أن يرفع عنهم هذا الاضطهاد، ثم جاء الظاهر فعطف على أهل الذمة.. وفي أوائل عهد المستنصر بالله العبيدي )الفاطمي) ارتفع شأن أبي سعد إبراهيم ابن سهل التستري اليهودي، لأن والدة ذلك الخليفة كانت من قَبْل أَمَة في بيته، فلما ولي ابنها المستنصر الخلافة قربت التستري وولته ديوانها، وتحيز التستري لليهود، فتقلدوا في أيامه كثيرًا من مناصب الدولة ولكنه قتل سنة 439 هـ. ق. از اینترنت.]

 

ضمیمه دو:   

[أبو محمد الحسن بن إبراهيم بن زولاق الليثي (306 تا 387 هـ. ق) مولاهم المصري، كان فاضلا في التاريخ، وله فيه مصنف جيد، وله كتاب في خطط مصر استقصى فيه، وكتاب «أخبار قضاة مصر» جعله ذيلا على كتاب أبي عمر محمد بن يوسف بن يعقوب الكندي الذي ألفه في أخبار قضاة مصر، وانتهى فيه إلى سنة 246 هـ، فكمله ابن زولاق المذكور، وابتدأ بذكر القاضي بكار بن قتيبة، وختمه بذكر محمد بن النعمان، وتكلم على أحواله إلى رجب سنة 386 هـ؛ وكان جده الحسن بن علي من العلماء المشاهير. كانت وفاته يوم الثلاثاء الخامس والعشرين من ذي القعدة سنة سبع وثمانين وثلثمائة.]

 

ضمیمه سه:

[دربارۀ ابن یونس: اِبْنِ یونُس، ابوالحسن علی بن ابی سعید عبدالرحمن بن احمد ابن یونس صدفی (د 399ق/1009م)، ریاضی‌دان و منجم. وی در مصر متولد شد، اما از تاریخ ولادت و جزئیات زندگی او اطلاع دقیقی در دست نیست. پدرش عبدالرحمن بن احمد از علمای حدیث و از مشاهیر علم تاریخ بوده است (قفطی، 230؛ زوتر، 85). ابن یونس شاهد فتح مصر توسط فاطمیان و بنای شهر قاهره در 359ق بود (کینگ، 574). وی شعر نیز می‌سرود (ابن خلکان، 3/105؛ ذهبی، 17/110 (. مهم‌ترین اثر ابن یونس الزیج الکبیر الحاکمی بود که آن را در دوران خلافت العزیز باللـه (حک‍ 365-386ق) شروع کرده و در زمان حکومت پسرش الحاکم بامراللـه (386-411ق) به پایان رسانده است (کینگ، همانجا). این اثر با اینکه فقط بخشی از آن به دست ما رسیده است، یکی از مهم‌ترین منابع نجومی به شمکار می‌رود. در این اثر ابن یونس دربارۀ رصدهایی که توسط پیشینیان انجام یافته، تحقیق کرده و بیشتر آنها را تصحیح نموده و اختلاف آنها را با رصدهای زمان خود نشان داده است. از دایرة المعارف بزرگ اسلامی.] 

[درباره اتسز: در اواخر قرن پنجم هجری با توجه به توسعه طلبی سلجوقیان، سلطه فاطمیان در شام رو به سستی گرایید و جز مناطق محدودی از ساحل مدیترانه در جنوب شام در اختیار آن ها نماند. سلجوقیان نیز همانند فاطمیان قصد داشتند حوزه فرمانروایی رقیب را شهر به شهر تسخیر کنند. اتسزبن اوق  که فلسطین و سپس دمشق را تصرف کرده بود، در سال 470ه/1077م. قصد مصر کرد، اما بدر الجمالی وزیر مقتدر فاطمی او را شکست داد.  پس از مرگ ملکشاه سلجوقی، اکثر مناطق شام تحت نفوذ تتش فرزند الب ارسلان قرار داشت و او نیز فلسطین را به «ارتق» سپرد. در زمان درگیری صلیبیان در آسیای صغیر و شمال شام، فاطمیان از فرصت درگیری سلجوقیان با صلیبی ها استفاده کرده و فلسطین را از بنوارتق باز پس گرفتند. از این پس که مقارن نفوذ صلیبی ها به مناطق مرکزی و جنوبی شام است، نقش اسماعیلیان فاطمی در جنگ صلیب آشکار می شود. از حوزه نت. 

ملکشاه پیش از سلطنت، یکی از امیران ترک‌تبار خود به‌نام اَتْسِز بن اُوَق خوارزمی را با سپاهی برای تصرف شام و فلسطین که قلمرو فاطمیان مصر بود، فرستاد. اتسز فقط دمشق را توانست تصرف کند. از این‌رو، ملکشاه در 470ق/1077م، برادر خود، تاج‌الدوله تتش را با سپاهی روانۀ شام کرد و بدو اختیار داد تا هر شهری را که می‌گشاید در قلمرو حکومت‌ خود درآورد، و از مسلم بن قریش عقیلی، امیر موصل نیز خواست تا تتش را یاری کند. تتش با سپاهی مرکب از عربهای بنی کلاب و ترکها، نخست حلب را محاصره کرد، اما عربهای بنی کلاب به تحریک سابق بن محمود، امیر حلب، دست از محاصره کشیدند و مسلم بن قریش نیز به موصل بازگشت و تتش در تصرف حلب ناکام ماند.
از سوی دیگر بدرالجمالی، وزیر و سپهسالار فاطمیان، دمشق را در محاصره گرفت. اتسز از تتش یاری خواست و وعده داد در صورت عقب راندن فاطمیان، شهر را در اختیار او خواهد گذاشت. تتش روی به دمشق نهاد و مصریان که تاب رویارویی با او را نداشتند، محاصره را رها کردند و گریختند. با وجود آنکه اتسز شهر را به تتش تسلیم کرد (471 یا 472ق)، تتش او را گرفت و کشت و به این ترتیب، سلسلۀ سلجوقیان شام را بنیاد نهاد. از دایره المعارف بزرگ اسلامی ذیل کلمه تتش.]