مصر در دورۀ فاطمیان

  

ابوعبدالله شیعی یکی از مبلغان مذهب فاطمی در نیمۀ دوم سدۀ سوم هجری مأمـور بسط دعوت فاطمی در افریقیه شد و به سرعت دعوت فاطمیان در آنجا گسترش یافت. او توانست با غلبه بر آل رستم، اغلبـی ها، بنی مدرار و ادارسه شـمال آفریقا را به حیـطۀ قدرت فاطمیان درآورد. عبیدالله مـهدی خلیفۀ فاطـمی در سلمـیه به سر می برد. چون خبر پیشرفت دعوت فاطمیان به مقتـدر خلیفۀ عباسی (295 تا 320 هجری) رسید، دستور داد عبیدالله را دستگیر کنند. عبیدالله با زحمت توانست خود را به دیار مغـرب برساند ولی در شهـر سـجلماسـه به چنگ الیسـع بن مـدرار [از خوارج صفریه] افتاد. ابوعبدالله شیـعی در سال 296 هجری رقاده را که مقـر ابراهیم دوم اغلبـی بود، بگرفت و نفـوذ اغلبیان را برانداخت و نام خلیفۀ عباسی را از خطبه برداشت.(1)

ابوعبدالله شیعی عبیـدالله را از زندان الیـسع بن مدرار آزاد کرد. عبیـدالله و همـراهان به رقاده آمدند و در ربیـــع الآخر سال 297 هجری مردم قیـروان با او بیعت کردند.

در سال 301 هجری عبیدالله مـهدی پسرش نـــزار (؟) را با سپاهی به اسکندریه فرستاد و نیروی دریایی مرکب از دویست کشتی همراه نزار روانۀ مصـر شد. او توانست بَـرقَـه، اسـکندریه، و فـیوم را به تصرف درآورد. مقتـــدر از بغداد سپاهی به سرداری سبـکتکیـن (؟) و مونس خادم به مقابلۀ فاطمیان فرستاد. 


1- تاریخ ابن خلدون، ج 3، ص 48 تا 50.

 

سرانجام سپاه مقتدر پیروز شد و فاطمیان را از مصر به مغرب راند. در سال 302 نیروی دریایی فاطمیان اسکندریه را فتح کرد و از آنجا عازم مصـر شد. مونس خادم به مقابلۀ فاطمیان شتافت و پس از چند جنگ نیروهای فاطمی شکست خوردند.(1)

بعد از مرگ عبیدالله مهدی پسـرش نـزار با لقب القائم بامـرالله (322 تا 334 هجری) [محمّد بن عبيد الله بن الحسين القائم بأمر الله الخليفة الفاطمی الثاني]به جای او نشست. در سال 333 هجری ابویزید مخـلد بن کیداد که به مذهب خوارج صفـریه گرویده بود، در ناحیـۀ جبل اوراس خروج کرد و غالب شهرهای قلـمرو فاطمیان را به تصرف درآورد و قلـمرو قائم به شـهر مهـدیه و چند شهر مستحکم دیگر که در کنار دریا قرار داشت، منحصر گردید.(2)

بعد از مرگ قائم پسـرش المنصور (334 تا 341 هجری) [إسماعيل بن محمد بن عبيد الله الملقب بالمنصور بالله] به خلافت نشست. منصور از بیم ابویزید مدتی مرگ پدر را مخفی نگهداشت و در سال 337 هجری پس از دستگیری ابویزید خارجی به نزدیک قیـــروان شهر منصوریه را بنیان نهاد و آنجا را پایتخت خویش کرد.(3) قائم و منصور که با ابویزید در حال جنگ بودند، درصـدد فتح مصر برنیامدند.

منصور در سال 341 هجری مرد و بعد از او پسرش ابوتمیم معد ملقب به المـــعز لدین الله [معد المعز لدين الله، المعز أبو تميم معدّ بن منصور] به فرمانروایی رسید. جوهر صقلی و زیری بن مناد صنهاجی دو سردار بزرگ و لایق او، قدرت وی را بسط دادند. معـــز جوهر را با سپاهی فراوان فرستاد تا در اقصای افریقیه مناطقی را که در قلمرو فاطمیان نبود، به اطاعت آورد و او تا سواحل اقیانوس اطلس پیش رفت.(4)

وقتی المعز از کار افریقیه بیاسود، آهنگ فتـح مصر کرد که آن سرزمین از لحاظ ثروت و ثبات وضع و مـوقع جغرافیایی مورد توجه دولت فاطمی بود زیرا از آنجا می توانست بر شام و فلسطین و مکّـه و مدینه تسلط یابد و اعتبار دولتش فزونی می گرفت.

چیزی که المعز را به فتح مصـر تشویق می کرد این بود که فتنۀ خارجیان آرام شده بود و قدرت وی بر همه جا بسط یافته بود و اوضاع مصـر پس از کافـور آشفته بود و حاکم لایقی در آنجا نبود. عباسیان نیز به جنگ با روم شرقی سرگرم بودند و پروای مصر نداشتند. در مصر نیز دعوت فاطمیان گسترش یافته بود و آنان خلیفۀ فاطمی را به فتح مصـر ترغیب می کردند. یعقوب بن کلّـس که چندی وزیر کافـور بود، به افریقیه گریخته بود و ملازمت معـز اختیار کرده و ضعف و آشفتگی مصر را بعد از مرگ کافـور باز نمود و خلیفه را به فتح آن ولایت که بسیار آسان می نمود، ترغیب کرد.(5)

به سال 358 هجری جوهـر آهنگ مصر کرد. از بَـرقَه گذشت و به اسکندریه رسید و بی جنگ و مقاومت وارد شهر شد و سپاه خویش را از تعـرّض کسان منع کرد و مقـرری بسیارشان داد تا مزاحم مردم نشوند. چون خبر وصول جوهر به فسطاط رسید، جعفر بن فرات وزیر را بفرستادند تا با جوهـر صلح کند. جوهـر تعهد کرد با عقیده و دین مصـریان کاری نداشته باشد و در اصلاح ولایت بکوشد و عدل و آرامش را بسط دهد و مصر را از هجوم دیگران حفظ کند. وقتی المعـز از فتح مصر خبر یافت، سخت خرسند شد و شاعران در این باب قصیده ها گفتند.


1- همان مرجع، ص 52.

2- همان مرجع، ص 58 و 59.

3- همان، ص ....

4- تاریخ سیاسی اسلام، ج 3، ص 506.

5- همان، ص 506.

  

بدین سان نفوذ عباسیان و اخشـیدیان از مصر برافتاد و این سرزمین به قلـــمرو فاطمیان پیوست و رؤیای المعـــز و خلفای پیش از او که پیوسته آرزوی تسلط بر مصر را داشتند، تعبیر شد و مصر را پایتخت امپراتوری وسیع خویش کردند.(1)

جوهـر به بنای قاهره پرداخت و جامع الازهـــر را بنیان ریخت و به المعز نامه نوشت که کار استـقرار یافته و دعوت فاطمی در فلسطین و شام و حجاز رواج گرفته است. خلیفه فاطمی سخت خرسند شد و از منصوریه به جانب مصـر رفت و بلکین بن زیری صنهاجی را به نیابت خویش حکومت افریقیه داد و به سال 362 هجری به قاهـره رسید و در قصر خلافت مُـقام گرفت و از آن تاریخ، مصـر که تحت ولایت عباسیان بود، مرکز خلافت فاطمیان شد. انتقال پایتخت فاطمی از افریقیه به مصر نفوذ ایشان را بر آن سرزمین سست کرد. بلکین دم از استقلال زد و چندی نگذشت که نفوذ فاطمیان یکسره از افریقیه برافتاد. از پس آن که المعـــز در قاهره استقرار یافت، جوهر که چهار سال با قدرت در مصر امارت کرده بود، از کارها گوشه گرفت. تنها به سال 364 که خطـر ترکان و قرمطـیان بزرگ شد و المعـز از جلوگیریشان ناتوان ماند، بار دیگر از جوهـر کمک خواست و سالاری سپاه را به او داد. دوران اقامت المعـــز در قاهره بیش از دو سال نبود و به سال 365 هجری مرد.

العـــزیز (خلافت 365 تا 386 هجری) [العزيز بالله نزار بن معد بن إسماعيل] پنجمین خلیفۀ فاطمـی اولین کسی بود که شروع به حکومت در قاهـره کرد. او یعقوب بن کلّـس وزیر پدر را همچنان به وزارت باقی گذاشت. مردم مکه و مدینه در موسم حج به نام پدرش المعـز خطبه می خواندند نه به نام او. العـزیز سپاهی به حجاز روانه کرد و گفت: مکه و مدینه را در محاصره گیرند و مردم را در تنگنا قرار دهند تا به نام او خطبه بخوانند.(2) در دورۀ فرمانروایی العزیز قدرت فاطمیان به اوج خود رسید و قلمـــرو وی از دریای سـرخ تا اقیانوس اطلس وسعت یافت. تبلیغ زیرکانۀ فاطمیان و نیروی دریایی قوی آنان در شرق مدیترانه در این امر تأثیر داشت.(3) این وضع تهدید عظیمی برای خلافت بغداد که وی با آن رقابت داشت، ایجاد کرد. عزیز به توانایی خود برای نابود کردن خلافت بغداد چنان مطمئن بود که به قاهـره قصـری بساخت و دو میلیون دینار خرج آن کرد تا وقتی بغداد را گرفت و بر رقیبان عباسی دست یافت در آنجا اقامتشان دهد.(4)

ظاهـراً العزیز لایق ترین فرد این سلسله بود. وی نسبت به رعایای مسیحی خود چنان تسامحی پیش گرفت که آنها قبل از آن هرگز از آن برخوردار نبودند. در این امر بی شبهه وی تحت تأثیـر وزیر مسیحی خویش بود و زوجۀ رومی خود، که خواهر دو تن بطـــریق ملکائی و مادر جانشین خویش الحـــاکم بود.(5)

العزیز پایتخت خود را با قصـرها و مسجدها زینت داد و آن را با پل ها و قناتهایی غنی نمود و جامع الازهر را که در آغاز برای تعلیم فقه شیعه به وجود آمده بود، به صورت مرکز علمی بزرگی درآورد که همۀ علوم اسلامی در آن تدریس می شد. العزیز خود شاعر و دوستدار علم بود و میل داشت دانشمندان را جلب کند. از شاعران معاصر او ابوحامد انطاکی را می توان نام برد که سالیان دراز در مصر اقامت داشت و در مدح المعـــز و العـــزیز قصایدی دارد. دیگر علمای این دوره عبارتند از: علی بن رضوان که در طب، فلسفه و منطق شهره بود و در این سه رشته کتابهای بسیار نوشت. حسن بن ابراهیم زولاق نیز در رشتۀ تاریخ شهرت یافت و در تاریخ دوران فاطمی مرجعی معتبر است. ابوالحسن شابشتی [ابوالحسن علی بن محمد شابشتی] نیز از فاضلان آن دوره بود که عزیز کتابخانۀ خویش را به او سپرده بود و ندیم و جلیس خلیفه بود.(1)

ضعف فاطمیان بعد از عزیز آغاز شد. او نخستین خلیفۀ فاطمی بود که به روش خطرناک عباسیان سـپاه مزدور از ترک و سودان گرفت و نافرمانی اینان و کشاکش های دمادم که با هم و هم با نگهبانان بربر داشتند، از جمله عواملی بود که مایۀ سقوط نهایی دولت شد و سرانجام سپاهیان چرکس و ترک و غلامان همدستشان قدرت از دولت گرفتند و دولت دیگر بنیاد نهادند.(2)

پس از العـزیز برای پسرش ابوعلی منصور با عنوان الحـاکم بامرالله (خلافت 386 تا 411 هجری) که یازده و نیم ساله بود، بیعت گرفتند. تا سال 390 هجری برجـــوان خادم به نیابت از الحاکم امور را قبضه کرد و خلیفه در کاری دخالت نداشت. از آن پس اختیار به دست الحاکم افتاد و او در کار مذهب تعصبی سخت به کار برد و یهودیان و مسیحیان و مسلمانان غیرشیعه را آزار کرد.

سپس از سال 396 تا 401 هجری روشی ملایم در پیش گرفت زیرا در این سالها مصر در خطر هجوم بود و شخصی ابورَکوة نام به دعوی نسب امویان اندلس با سپاهی از مردم افریقیه سوی مصـر تاخت که می گفت: ولایت مصـر حق امویان است. حاکم در رفع وی زحمتها داشت که عاقبت ابورکوة شکست خورد و بر دروازۀ قاهـــره آویخته شد. همچنین در این سال کمبود آب نیل مردم را به زحمت داشت و حاکم که رنج و فاقـۀ مردم را می دید، ناچار بود رفتار خشن خود را تعدیل کند.(3)

حسن بن عمّـــار زعیم کتامه تدبیر دولت الحاکم را به دست داشت و برجـوان خادم کفیل و کارگزار او بود. میان موالی و کتامیـان در دولت همواره همچشـمی و منازعت بود و این امر غالباً به قتـــال می انجامید.

از سال 401 هجری تا آخر خلافت، رفتار الحـاکم نمونۀ تلـون و آشفتگی بود. در اواخر دوران خلافت، حاکم بسیاری از دولتـمردان را کشت و بسیاری از سـطوت او گریختند. بعضی نیز امان خواستند و برایشان امان نامه نوشته شد. به دوران وی مذهب دروزیان پدید آمد که الحاکم را خـــدا می گفتند و معتقد بودند او غایب شده و هر وقت بخواهد مجـدداً ظاهر خواهد شد. این قضیه میان خلیفۀ فاطمی و سنّیان نزاعی پدید آورد که به قتل وی منجـر شد.(4)

الحـاکم کلیساهای بسیار و از جمله کلیسای قیامت [یا قمامه] را ویران کرد. دستور ویرانی کلیسای قیامت را ابن عبـــدون [أبونصر بن عبدون النصرانيّ الملقّب بالكافي] دبیر مسیحی حاکم صادر کرده بود و همین قضیّه یکی از عواملی بود که جنگهای صلیبی را پدید آورد.


1- تاریخ سیاسی اسلام، ج 3، ص 509.

2- تاریخ عرب، ص 789.

3- تاریخ سیاسی اسلام، ج 3، ص

4- تاریخ سیاسی اسلام، ج 3، ص 510.

 

او [یعنی الحاکم بامرالله فاطمی] مسیحیان و یهودیان را وادار کرد جامۀ سیاه پوشند و جز بر الاغ سوار نشوند و چون به حمام می روند مسیحیان صلیب و یهودیان خلـخال به پای داشته باشند.(1)

به دوران الحـاکم دارالـــحکمه در قاهـره تأسیس شد که بسیاری از قاریان، فقیهان، منجمان، نحـویان و لغـویان در آنجا به درس و بحث اشتغال داشتند. کتابخانۀ بزرگی ضمیمۀ آن بود که دارالعـلم نام داشت و کتابهای بسیار از مؤلفات مصریان و دیگر کشورهای اسلامی در آنجا فراهم آمده بود.(2)

دربار وی به وجود ابن یونس بزرگترین منجمی که مصـر پرورده است و ابن هیثم فیزیکدان برجسته و عالم بزرگ مبحث نور در دورۀ اسلامی درخشید. جداول نجومی ابن یونس که نام مخـدوم وی را همراه دارد، جداولی ...  را که در آن هنگام رایج بود، از طریق رصدهای تازه تصحیح نمود. ابن یونس [نوشته که ابن هیثم درست است] که در کوشش خویش برای منظم کردن طغـیان سالانۀ رود نیل شکست خورد، برای فرار از خشم خلیفه به دیوانگی تظاهر کرد.(3)

پس از الحـاکم پسرش ابوهاشم ملقب به الظاهر لاعزاز دین الله (411 تا 427 هجری) به خلافت رسید که عمه اش ست الملک تا سال 415 هجری زمام امـور را به دست داشت. الظاهـر با ذمّیان مدارا می کرد و در دوران وی مذهب آزاد بود. 

بعد از مرگ الظاهـر، پسرش ابوتمیم معـد ملقّب به المستنصربالله (خلافت از سال 427 تا 478 هجری) به جای او به خلافت نشست و شصت سال در این مقام باقی بود. دوران وی از همۀ خلفا درازتـر بود. در این مدت طولانی مصر به جز مدتی کوتاه آرامش و رفاه نداشت و از آن پس حوادثی بزرگ روی داد که مایۀ ضعف خلافت فاطمـی شد.

به دوران اول خلافت المستنصر شام، فلسطین، حجـاز، سیسیل، شمال آفریقا، یمـن، موصـل و حتی بغـداد در مدت کوتاهی زیر نفـوذ فاطمیان بود، ولی به تدریج نفوذشان سستی گرفت. در نیمۀ دوم سدۀ پنجـم و در اواخر دورۀ خلافت المستنصر، افریقیه، سیسیل و حجـاز از اطاعت فاطمیان خارج شد. با وجود ضعف دولت و حوادث سخت، در دورۀ اول خلافت المستنصر، مصر رفاه و امنـی داشت. ناصر خسرو که به سال 439 هجری به مصر رفته بود، از ثروت و ابهت دربار فاطمی و رفاه مردم قاهره وصفی دقیق آورده است، اما این رفاه نمـــاند و قحطی و کم آبی نیل و وبایی سخت در همـۀ نواحی اسلام از مصر تا سمـــرقند که هشت سال (از سال 446 تا 454 هجری) دوام داشت، پی آمدهای سوئی بجای گذاشت.(4)

شورش ترکان و سیاهان که مستنصر آنان را وارد ارتش کرد، موجب درگیری و اختلاف ارتش و درباریان شد و حتّـی کار به جایی کشید که در بعضی از شهرها به نام القـائم بامرالله خلیفۀ عباسی خطبه خواندند. در نیمۀ دوم سدۀ پنجم سلجوقیان رمله، بیت المقدس و دمشق را به تصرف درآوردند و به نام المقتدی خلیفۀ عباسی خطبه خوانده شد.(5)

در سال 469 هجری اتسز از دمشق به مصر لشکر برد و آنجا را در محاصره گرفت. بدرالجمالی سپاهی از عرب و غیرعرب گرد آورد و به مقابلۀ او شتافت. اتسز شکست خورد و به دمشق بازگشت.

بعد از المستنصر در جانشینی او میان دو پسرش ابوالقاسم احمـــد و نزار اختلاف افتاد.


1- تاریخ اسلام، ص 245.

2- همان، ص 510.

3- شرق نزدیک در تاریخ، ص 432.

4- همان مرجع، ص 154 و 155.

5- تاریخ ابن خلدون، ج 3، ص 91 تا 93.

 

مردم مصر با ابوالقاسم که شش سال داشت، بیعت کردند و او را المستعلی بالله (487 تا 495 هجری) [أبو القاسم المستعلي بالله أحمد بن معد بن الظاهر بن علي بن منصور] لقب دادند. نزار برادر بزرگتر از بیعت خودداری کرد و اسماعیلیه ایران او را به خلافت پذیرفتند و این امر باعث انشعاب اسماعیلیان گردید.

در این اوقات جنگهای صلیبی آغاز شده بود. صلیبیان که از کشورهای مختلف اروپا جمع شده بودند، به عنـوان جهاد بر قلمـرو مسلمانان حمله بردند. مسلمانان در آغاز اهمیتی به آن ندادند. امیـــرالجیوش مصر مشغول زد و خورد با سلجوقیان و جلوگیری از گسترش آنان بود و در سال 491 هجری بیت المقدس را از ارتقی های سلجوقی پس گرفت، ولی یک سال بعد گودفروآ دبوین آنجا را متصرف شد و هفتادهزار نفر از ساکنین شهر را کشت.(1)

بعد از المستعلی پسرش منصور ملقب به الآمـر (خلافت 495 تا 524 هجری) که پنج ساله بود، به خلافت نشست. [أبو علي منصور بن أحمد ملقب الآمر بأحكام الله]

در دوران وی جنگ با صلیبی ها ادامه یافت و رقابت وزراء و سرداران سپاه ادامه یافت تا اینکه خلیفۀ فاطمی به وسیلۀ فدائیان اسماعیلی کشته شد.

در فاصلۀ سالهای 524 تا 555 هجری سه تن از خلفای فاطمی به نامهای الحـــافظ [لدین الله] (خلافت 524 تا 544 هجری) و الظافـــر [بدین الله] (خلافت از سال 544 تا 549 هجری) و الفائـــز [بدین الله] (خلافت از 549 تا 555 هجری) بر مصر فرمانروایی کردند. در این دوره جنگ و نزاع داخلی و اختلاف میان خلفاء و وزراء ادامه یافت و حتـی الحـــافظ مدتی به وسیلۀ وزیر خود زندانی شد و خلافت فاطمی در سراشیبی سقوط افتاد.

آخرین خلیفۀ فاطمی العاضـــد (خلافت از 555 تا 567 هجری) بود [العاضد لدين الله أبو محمد عبد الله بن يوسف ابن الحافظ لدین الله] که چون خردسـال بود، الملک الصالح وزیر او به ادارۀ امور پرداخت. در این اوقات اتابکان آق سنقری که از سلجوقیان بودند، از موصل به شام نفوذ کردند و چون مباشـــر جنگ با صلیبی ها بودند، نیروهای فراوانی زیردست داشتند. خانوادۀ کـــردی به نام پسران شادی در این دستگاه بالا آمده بودند. بدین طریق دولت ضعیف فاطمی همسایه ای پیدا کرده بود نیرومند و خطـــرناک. در دربار فاطمی دو امیـــر شاور [شاوربن مجیر سعدی] و ضرغام [ضرغام بن عامر لخمی] بر سر وزارت با هم رقابت داشتند. شاور به دولت همسایه متوسل شد و وعدۀ خراج سالانه ای داد. پادشاه آق سنقری که از ضعف مصر آگاه شد و منتظر چنین روزی بود، سردار خود شـــیرکوه پسر شـادی را با لشکری به مصر فرستاد. شاور را به کرسی وزارت نشاندند و به انتظار وعـدۀ پول برگشتند. ولی شـاور خلف وعده کرد. پس شـــیرکوه به مطالبه به مصر آمد و اسکندریه را تصرف کرد. شـاور با وعده های مالی فرنگی های صلیبی را به یاری خود آورد و شـــیرکوه را در اسکندریه به محاصره گرفت. کار به صلح انجامیـــد و شیرکوه با گرفتن پولی به شام بازگشت.

سپس میان شاور و فرنگی ها به هم خورد و کار به جنگ و سوختن شهـر قدیم مصر کشید. شاور آنها را با پولی متقاعد کرد تا بازگشتند. ولی پادشاه آق سنقری از این فرصت استفاده کرد یا مردم و خلیفه به او متوسل شدند. به هر حال شـــیرکوه را دوباره با لشـکر گران به مصر فرستاد و خلیفۀ فاطمی با احترام فاتح را پذیرفت و وزارت را به او تفویض کرد.

چند روز بعد کردها شاور را گرفتند و طولی نکشید که شـــیرکوه مرد. خلیفه برادرزادۀ او؛ صـــلاح الدین یوسف را به جای او وزارت داد. [الملك الناصر صلاح الدين يوسف بن أيوب بن شادى بن مروان]

سپاهیان خلیفه بر صلاح الدین شوریدند و او آنها را نابود کرد و خلیفه را در قصر، محدود و در حقیقت محبوس کرد.


1- تاریخ اسلام، ص 247. تاریخ ابن خلدون، ج 3، ص 95.

  

پس از چندی او [یعنی العاضد] را خلع و خلیفۀ عباسی المستضیء بالله را به خلافت اعلام کرد. مقارن آن حال العاضـــد نیز در سال 567 هجری مرد و خاندان خلفای فاطمی به او منقرض گردید.(1)


1- تاریخ الاسلام، ج 4، ص 104 تا 105.

 

 


ضمیمه یک:

[دربارۀ ابن عبدون مسیحی: اليهود والنصارى في عهد الدولة العبيدي الفاطمية: من الأمور البارزة في عهد العبيديين (الفاطميين) أنهم قربوا إليهم أهل الكتاب من النصارى واليهود!! ففي زمن المعزاستعان بكثير من الأطباء اليهود، وترقي بعضهم في المناصب، حتى صار أحدهم وهو يعقوب بن كلس وزيرًا للعزيز بن المعز، وإليه يرجع الفضل في وضع قواعد الدولة ونظمها .وتزوج العزيز من مسيحية، أصبح لها نفوذ عظيم على العزيز، فقد حملته على العطف على بني ملتها فاحتفل بأعيادهم ومواسمهم الدينية وأصبح بدواوين الدولة عدد كبير من كتابهم، واستأثروا بمعظم السلطات عين العزيز منشا بن إبراهيم الفرار اليهودي واليًا على بلاد الشام .في سنة 393 أمر الحاكم بأمر الله أن يرتدي أهل الذمة  أزياء خاصة، وبعدها بثلاث سنوات أمر بهدم بعض الكنائس في القاهرة، ومن العجيب أنه في ذات الوقت قلد الوزارة منصور بن عبدون النصراني، «الذي أشار على الخليفة العبيدي (الفاطمي) الحاكم بهدم كنيسة القيامة أو القبرالمقدس، فأصدر مرسومًا بهدمها. وكان لهدم هذه الكنيسة الأثر الأكبر في إثارة حمية الصليبيين للاستيلاء على بيت المقدس.» واستمر هذا الاضطهاد حتى اضطر كثير من كتاب النصارى أن يدخلوا في الإسلام، وهاجر بعضهم إلى بلاد الدولة الرومانية الشرقية والحبشة والنوبة. وفى سنة 411 قرر الحاكم أن يرفع عنهم هذا الاضطهاد، ثم جاء الظاهر فعطف على أهل الذمة.. وفي أوائل عهد المستنصر بالله العبيدي )الفاطمي) ارتفع شأن أبي سعد إبراهيم ابن سهل التستري اليهودي، لأن والدة ذلك الخليفة كانت من قَبْل أَمَة في بيته، فلما ولي ابنها المستنصر الخلافة قربت التستري وولته ديوانها، وتحيز التستري لليهود، فتقلدوا في أيامه كثيرًا من مناصب الدولة ولكنه قتل سنة 439 هـ. ق. از اینترنت.]

 

ضمیمه دو:   

[أبو محمد الحسن بن إبراهيم بن زولاق الليثي (306 تا 387 هـ. ق) مولاهم المصري، كان فاضلا في التاريخ، وله فيه مصنف جيد، وله كتاب في خطط مصر استقصى فيه، وكتاب «أخبار قضاة مصر» جعله ذيلا على كتاب أبي عمر محمد بن يوسف بن يعقوب الكندي الذي ألفه في أخبار قضاة مصر، وانتهى فيه إلى سنة 246 هـ، فكمله ابن زولاق المذكور، وابتدأ بذكر القاضي بكار بن قتيبة، وختمه بذكر محمد بن النعمان، وتكلم على أحواله إلى رجب سنة 386 هـ؛ وكان جده الحسن بن علي من العلماء المشاهير. كانت وفاته يوم الثلاثاء الخامس والعشرين من ذي القعدة سنة سبع وثمانين وثلثمائة.]

 

ضمیمه سه:

[دربارۀ ابن یونس: اِبْنِ یونُس، ابوالحسن علی بن ابی سعید عبدالرحمن بن احمد ابن یونس صدفی (د 399ق/1009م)، ریاضی‌دان و منجم. وی در مصر متولد شد، اما از تاریخ ولادت و جزئیات زندگی او اطلاع دقیقی در دست نیست. پدرش عبدالرحمن بن احمد از علمای حدیث و از مشاهیر علم تاریخ بوده است (قفطی، 230؛ زوتر، 85). ابن یونس شاهد فتح مصر توسط فاطمیان و بنای شهر قاهره در 359ق بود (کینگ، 574). وی شعر نیز می‌سرود (ابن خلکان، 3/105؛ ذهبی، 17/110 (. مهم‌ترین اثر ابن یونس الزیج الکبیر الحاکمی بود که آن را در دوران خلافت العزیز باللـه (حک‍ 365-386ق) شروع کرده و در زمان حکومت پسرش الحاکم بامراللـه (386-411ق) به پایان رسانده است (کینگ، همانجا). این اثر با اینکه فقط بخشی از آن به دست ما رسیده است، یکی از مهم‌ترین منابع نجومی به شمکار می‌رود. در این اثر ابن یونس دربارۀ رصدهایی که توسط پیشینیان انجام یافته، تحقیق کرده و بیشتر آنها را تصحیح نموده و اختلاف آنها را با رصدهای زمان خود نشان داده است. از دایرة المعارف بزرگ اسلامی.] 

[درباره اتسز: در اواخر قرن پنجم هجری با توجه به توسعه طلبی سلجوقیان، سلطه فاطمیان در شام رو به سستی گرایید و جز مناطق محدودی از ساحل مدیترانه در جنوب شام در اختیار آن ها نماند. سلجوقیان نیز همانند فاطمیان قصد داشتند حوزه فرمانروایی رقیب را شهر به شهر تسخیر کنند. اتسزبن اوق  که فلسطین و سپس دمشق را تصرف کرده بود، در سال 470ه/1077م. قصد مصر کرد، اما بدر الجمالی وزیر مقتدر فاطمی او را شکست داد.  پس از مرگ ملکشاه سلجوقی، اکثر مناطق شام تحت نفوذ تتش فرزند الب ارسلان قرار داشت و او نیز فلسطین را به «ارتق» سپرد. در زمان درگیری صلیبیان در آسیای صغیر و شمال شام، فاطمیان از فرصت درگیری سلجوقیان با صلیبی ها استفاده کرده و فلسطین را از بنوارتق باز پس گرفتند. از این پس که مقارن نفوذ صلیبی ها به مناطق مرکزی و جنوبی شام است، نقش اسماعیلیان فاطمی در جنگ صلیب آشکار می شود. از حوزه نت. 

ملکشاه پیش از سلطنت، یکی از امیران ترک‌تبار خود به‌نام اَتْسِز بن اُوَق خوارزمی را با سپاهی برای تصرف شام و فلسطین که قلمرو فاطمیان مصر بود، فرستاد. اتسز فقط دمشق را توانست تصرف کند. از این‌رو، ملکشاه در 470ق/1077م، برادر خود، تاج‌الدوله تتش را با سپاهی روانۀ شام کرد و بدو اختیار داد تا هر شهری را که می‌گشاید در قلمرو حکومت‌ خود درآورد، و از مسلم بن قریش عقیلی، امیر موصل نیز خواست تا تتش را یاری کند. تتش با سپاهی مرکب از عربهای بنی کلاب و ترکها، نخست حلب را محاصره کرد، اما عربهای بنی کلاب به تحریک سابق بن محمود، امیر حلب، دست از محاصره کشیدند و مسلم بن قریش نیز به موصل بازگشت و تتش در تصرف حلب ناکام ماند.
از سوی دیگر بدرالجمالی، وزیر و سپهسالار فاطمیان، دمشق را در محاصره گرفت. اتسز از تتش یاری خواست و وعده داد در صورت عقب راندن فاطمیان، شهر را در اختیار او خواهد گذاشت. تتش روی به دمشق نهاد و مصریان که تاب رویارویی با او را نداشتند، محاصره را رها کردند و گریختند. با وجود آنکه اتسز شهر را به تتش تسلیم کرد (471 یا 472ق)، تتش او را گرفت و کشت و به این ترتیب، سلسلۀ سلجوقیان شام را بنیاد نهاد. از دایره المعارف بزرگ اسلامی ذیل کلمه تتش.]