دربارۀ موحدین

(ترجمۀ پنج صفحه از کتاب « موحدین، برپایی یک امپراتوری اسلامی» اثر آلن جی. فرامهرز)

 

پاراگراف اوّل صفحۀ 149:

شروع ترجمه از ابتدای جمله که در صفحۀ 148 مندرج است:

حتی همانند غزالی کوشید عرفان و عقلانیت را در آثار کلامی و فلسفی­اش همنوا کند، ابن­تومرت تلاش کرد بیداری مذهبی (یا: معنوی) فردی را با فرمانبرداری (= اطاعت) از قدرت دنیوی و نظم مطلق اجتماعی متحد سازد [= مقارن سازد = ملازم هم نشان دهد].

این توانایی در وحدت­ بخشیدن به وظایف (= تعهدات) دنیوی همراه با امیدها و انتظارات معنوی اساس (= پایۀ = بنیاد) قدرت انقلابی مهدی بود.

 

پاراگراف دوّم صفحۀ 149:

ابن تومرت و موحدین یک دورۀ جدید از اسلام را اعلان نمودند (= آشکار ساختند = نشان دادند)، [و] یک بیان (= توصیف) سیاسی جدید از این بیداری دینی [ارائه دادند].

در حالی که مهاجمان ترک سلجوقی خاورمیانه و مرابطون صحرایی [ساکنان صحراهای] آفریقای شمالی و اندلس زعامت (= پیشوایی) نمادین را به خلیفۀ عباسی واگذاشتند، موحدین رهبری معنوی خود را در [وجود] مهدی بن تومرت اعلان نمودند.

بر خلاف مرابطین، آل بویه، ترکان سلجوقی و شمار بسیاری از دیگر مردمان مهاجم [در] تاریخ اسلامی، قبایل موحدی صرفاً (= فقط) حکمرانان بالفعل در حال تهاجمی که از مشروعیّت خلافت دفاع می کردند، نبودند.

حرکت (جنبش = نهضت) موحدین از جملۀ نخستین (= اوّلین) تلاشهای واقعی بود [که] تنها یک تقلید نبود، بلکه همچنین بازسازی (= دوباره نویسی) و از نو طراحی نمودن دعوت محمّد پیامبر (ص) بود.

با موحدین [بود که] (= توسط موحدین بود که) سلطان [یعنی] قدرت مؤثر (= نیروی نافذ) و دین، باز هم در هم ادغام شدند (= یکی شدند = ممزوج گشتند).

موحدین، تحت هدایت (= ارشادات) اطمینان بخش [هدایت مصون از خطا = هدایت معصومانه] مهدی بن تومرت، مدّعی دستیابی (= نایل شدن) به وحدت دینی و سیاسی اسلام در این جهان شدند، یک اتحاد که (= چنان اتحادی که) غایت آمال جامعۀ مسلمان از زمان وفات حضرت محمّد (ص) بود.

برابر (= مطابق) آنچه در حدیث آمده است، دین و قدرت [دنیوی] تؤامان هستند (= با هم اند، در کنار هم اند = قرین اند).

یک مهدی در حالی که یک عصر جدید را اعلان می نمود، توانست دوباره این دو امر را تؤامان (= در کنار هم = با هم) بیاورد.

 

«دکترین (= نظریۀ) موحدین دربارۀ مهدی»

این [موضوع] توسط جمیع مسلمانان در همۀ دوران­ها پذیرفته شده است که در آخرالزمان مردی از خاندان پیامبر (ص) بدون [ضعف و] شکست ظهور خواهد کرد، همان که اسلام را نیرو (= قوت) می­بخشد و عدالت را پیروز می نماید.

مسلمانان از او تبعیت خواهند نمود، و او تسلط بر جهان اسلام (= دنیای مسلمانان) را بدست خواهد آورد (= حاصل خواهد کرد).

به دنبال او (= در پی او)، علاوه بر (= در کنار) همۀ نشانه های بعدی روز داوری (= روز قیامت)، شیطان پدیدار خواهد شد.

                                                                                              ابن خلـــدون

 

پاراگراف اوّل صفحۀ 150:

انتظار الهی (= ملکوتی) [= انتظار فرج]، انتظار عصری (= عهدی = روزگاری) از فرمانروایی آسمانی که توسط (= بوسیلۀ) خطاهای احتمالی و دوگانگی های (= تناقضات) انسانی نقصان نیافته باشد، سوخت (= مقوّم) انقلاب و [ایجاد] تغییر بود.

آن، کشمکش (= منازعه = مبارزه) برای [دستیابی] به یک ایده آل (= آرمان) بود، جامعۀ الهی، در نهایت (= سرانجام = سرآخر) با ارادۀ پروردگار متحد شده (= یکی شده)، به نحوی که مستمسکی (= دستاویزی = بهانه­ای) برای طغیان (= شورش = خروج) علیه وضعیت نامطلوب (= غیر­رضایتبخش) اقتصادی، سیاسی یا اجتماعی موجود را فراهم می آورد (= مهیّا می سازد).

«هوگ کِنِدی» در کتاب اخیرش: «دربار خلفا» شدّت حرارت (= اوج التهاب) انتظار [فرج و گشایش] الهی را که عباسیان را روی کار آورد (= بر سریر قدرت نشاند)، شرح داده است (= بیان داشته است = توصیف نموده است).

او مردان اسرارآمیز (= مرموز = رازآلود) سیاهپوشی را که جرقه های انتظار الهی (انتظار فرج، انتظار گشایش الهی) را باد می­زدند (= آتش انتظار فرج را دامن می زدند = جرقه­های انتظار را برمی­افروختند)، توصیف می کند.

این گروه کوچک انقلابیون عباسی بود که، همانند ابن تومرت در کوههای اطلس، قبایل دوردست خراسان را در کوههای پارس (= ایران)  سازماندهی کرد (= سازمان بخشید)، و قدرت (= نیروی) باشکوه امویان در دمشق را به یغما برد (= به باد غارت داد = غارت کرد).

جنبش موحدین و دیدگاه (= نظریه = عقیده) مهدی نمونۀ دیگری (= مثال، الگوی دیگری) از این ترکیب انقلاب قبیله ای و انتظار فرج و گشایش الهی بود.

 

پاراگراف دوّم صفحه 150:

 همانطور که ابن خلدون خاطرنشان نموده (= ذکر کرده = آورده)، تقریباً تمامی مسلمانان عقیدۀ مهدی [= مهدویّت] را پذیرفته اند.

با این حال (= در عین حال) اشارات غیرواضحی (= غیرصریحی = پوشیده ای = ضمنی­ای) به [نام یا موضوع] مهدی [یا: مهدویّت] در قرآن هست.

قرآن اشارات بسیاری به آخرالزمان دارد، امّا در آن [کتاب شریف] هرگز یک ارجاع (= اشارۀ) خاص (= ویژه) به مهدی یا هر [نوع] معرفی صریح (= واضح = آشکار) راجع به کسی که مهدی خواهد بود، [موجود] نیست.

در واقع (= در حقیقت)، لفظ (= واژه = اصطلاح) مهدی در قرآن حتی آشکار [هم] نیست [= مشاهده نمی شود].

ریشۀ [کلمۀ] مهدی،  [یعنی] هـ - د - ی، در قرآن، اغلب برای اشاره به هدایت (= راهنمایی) الهی [یعنی] «هدی» آمده است.

مهدی یک اسم فعل است که «هدایت شدۀ (= هدایت یافتۀ) الهی» معنی می دهد، اما چنین کلمه ای در قرآن مشاهده نمی شود.

بدون هیچ سوگیری (یا: هدایت؛ یا:اشارۀ) آشکاری از [جانب] قرآن دربارۀ مهدی، و در جهت (یا: برای) نجات (= رهایی = رستگاری) جهان در معرض خطر، ایدۀ مهدی (= اندیشۀ مهدویت) مسألۀ بسیار تفرقه انگیزی بوده است.

 

پاراگراف سوّم صفحۀ 150:

حتی در اسلام نخستین [هم] یک گوناگونی (= تنوّع) گسترده­ای از تفسیرها (= برداشت­ها) دربارۀ مهدی وجود داشت.

محمّد بن سیرین بصری (متوفی 728 میلادی) معتقد بود که (= براین عقیده بود که = بر این باور بود که) مهدی از [میان] قبایل قحطانی [= یمانی] خواهد آمد، تا یک انقلاب (= خیزش = شورش) صالح [و راستین] را رهبری کند.

دیگر محققان اوّلیه (= سایر دانشمندان [اعصار] نخستین [اسلامی]) بر این اعتقاد بودند که مهدی نگارش (= نسخۀ) پنهان (= مخفی) تورات و انجیل را در انطاکیه خواهد یافت [مکشوف خواهد ساخت].

این پندار شبهه­ناک و نسنجیده در خصوص مهدی با گذر زمان فقط تشدید می شود و ناکامی (= شکست [= باطل بودن]) آن روز خیالی (= فرضی) که بارها (= بسیار) پیشگویی شده، روی می دهد.

 

پاراگراف اوّل صفحۀ 151:

این مسأله طنزآمیز (= طعنه­آمیز = ریشخندکردنی) است که [در حالی که] در قرآن یا احادیث اثبات شده (= تأیید شده = صحیح) اشارۀ خاصی به مهدی نیامده است (= در اختیار گزارده نشده است)، ابن­تومرت از یک برداشت (= تفسیر) سختگیرانه (= سخت = خشک = جدّی) از کتاب مقدس مبین [قرآن مبین] طرفداری می کرد (= مبلغ و منادی یک برداشت سختگیرانه از قرآن مجید بود).

بنابراین، زمانی که ابن­تومرت از [نظریۀ] بازگشت به ریشه­­­های اسلام (رجعت به اصول اسلام) جانبداری می­کرد [مبلغ نظریۀ بازگشت به ریشه­های اسلام بود]، او قدرت (= اقتدار) خود را بر مفهومی (= عقیده­ای) بنیاد می نهاد که شالوده (= بن مایۀ) ضعیفی در منابع اصیل داشت.

با این حال (= با وجود این) هرگز هدف (= منظور = قصد) ابن­تومرت صرفاً تبلیغ متون اصیل نبود.

ادعایش مبنی بر [این که] او یک مدافع (= مبلغ، حامی) برای [ایدۀ] بازگشت به مبادی اسلام (= سرچشمه­ها، خاستگاههای اسلام) می­باشد، تنها یک گام در یک کلام (یا: الهیات) بسیار جاه­طلبانه تری بر پایۀ توحید، فتوح و رستگاری بود، یک خداشناسی (= کلام) که در مقام بحث و جدلی بیهوده (= بی ارزش) با فقهای مالکی مرابطون، بن مایه های (= شالوده های) ضعیفی در قرآن داشت، با این حال او همچنان به [فقهای مالکی مرابطین و دیدگاههای آنان] به دیدۀ تحقیر می نگریست (خوار می شمرد).

 

پاراگراف دوّم صفحۀ 151:

یکی از جذابیّت­های اصلی «اندیشۀ مهدویّت» (= عقیده و اعتقاد [به] مهدی)، نوید ایجاد روزگار (= دوران) نوینی از اتحاد سراسر سرزمین­های اسلامی توسط مهدی بود.

این مفهوم (= این برداشت = این نظریّه) مخصوصاً (= خاصّه = بویژه) بعد از تعرض (= تهاجم) به اسلام توسط مغولان و ترکان، و تجزیۀ دنیای اسلام به چندین دولت رقیب، جالب توجّه (= جذاب = پرجاذبه = پرکشش) بود.

همچنانکه (یا: هنگامی که) دنیای اسلام [همچون استخوان] ترک برداشت (یا: شکشتگی یافت)، مراکز قدرت تغییر مکان دادند و جنبش اسماعیلیه و سایر جنبش­های شیعی، با تمرکز روی [اندیشۀ] مهدویت، در بخشهای کلیدی جهان اسلام اهمیّت (= شهرت = اسم و رسم) سیاسی کسب کردند (= بدست آوردند)، اصطلاح «مهدی» [نیز] با همانهایی مرتبط (= مربوط) بود که ادّعای رهبری مسلمانان در آخرالزمان را داشتند.

در میانۀ اغتشاشات (= در گرماگرم ناآرامی­ها)، کتابهای پیشگویی [احتمالاً منظور نویسنده کتب ملاحم و فتن است] همانند کتاب «الجفر»، به عنوان بخشی از این انتظار آسمانی [= انتظار فرج] یک دوران محتوم و مقدّر جدید را بشارت می داد؛ یک تجدید حیات در قدرت و اتحاد اسلامی.

 

 

پاراگراف سوّم صفحۀ 151:

علیرغم [عقیده به انتظار فرج]، هیچ مهدی­ای تا بحال [یا: هیچ گاه] در متحد ساختن کل جهان اسلام تحت فرمایروایی خود موفق نبوده است.

با این حال، همانند شرحی که پیش­تر بیان داشتیم، چندین مهدی به سرانجام والاتری نائل آمدند (= عافبت بزرگتری/ بالاتری یافتند)، [آنان] جنبشی را آغازیدند که تغییرات شگرف و وحدت را به ناحیۀ = منطقۀ = قلمرو) ایشان به ارمغان آورد.

در تمام طول مدّت تاریخ اسلام، رهبران قبایلی و دینی متعددی (= زیادی = گوناگونی) سر بر آوردند (= ظهور کردند) که ادّعای [داشتن] عنوان مهدی را می کردند (= مدّعی عنوان مهدی بودند)، [و] مبشّر دوران جدیدی از عدالت (= عدل و داد)، وحدت مسلمین و آخرالزمان بودند.

این نمودهای مسیحایی [که] در مناطق قبایلی، در تفاوتهای مکاتب فقهی دایر شده، نظریه ها و حکومتها، مشاهده می شد، با پیام مهیّج [= شورانگیز] ایشان [مبنی بر] وحدت (= یگانگی)، رستگاری، و احیای [قوانین] اسلامی، بر تغییرات و اصلاحات تأثیر می نهاد.

در اواخر قرن چهاردهم (= مقارن اواخر قرن چهاردهم)، ابن خلدون به این مهـــدیان دروغین که در دوران قرون وسطی (= در عهد سده­های میانه) ظهور کردند، اشاره می کند.

 

پاراگراف دوّم صفحۀ 152 (که در واقع نقل قول از ابن خلدون است):

مردم عادی (= عوام الناس)، [یا] تودۀ نادان، همانان که مدعی محترم شمردن مهدی اند و کسانی که در این رابطه توسط هیچ فرد [= شخص] بصیری راهنمایی نشده یا توسط هیچ شخص مطلعی (= آگاهی) کمک نشده اند، می پندارند (= تصوّر می کنند = می انگارند) که مهدی ممکن است در هر شرایط یا مکان متنوّع و متغیّری ظهور کند.

آنها معنی واقعی (یا: مفهوم حقیقی) قضیّه را نمی فهمند [= بدرستی نمی دانند ماجرا از چه قرار است؟]

آنها غالباً می انگارند که ظهور در برخی ولایات دوردست [که] بیرون از دسترس سسلسله­ها و خارج از حوزۀ اقتدار ایشان است، روی خواهد داد.

بسیاری از مردمان ضعیف العقل (= سبک مغز) به منظور حمایت از [= پشتیبانی از] یک آرمان فریبنده (= گمراه کننده) بدان مکانها [که در خارج از حوزۀ قدرت حکومتهاست] می روند که روح انسان در آن [مکانها] اغوا (= اغفال) می شود و حماقت [= نادانی = بلاهت] آنها را سوق می دهد به اینکه رسیدن به مقصود [= و کامیابی] را باور کنند.

بسیاری از آنان کشته شده اند.

 

پاراگراف سوّم صفحۀ 152:

همانند سایر مهـــدی­ها، ابن تومرت در آوردن عدالت برای همۀ اسلام [یعنی: دنیای اسلام؛ یا: مسلمانان] ناکام ماند و، من توضیح دادم که، وقایع­نگاران موافق با جنبش موحدین تلاش کردند به این مسألۀ اساسی (= بنیادی) بپردازند (= این مسأله را مورد بحث قرار دهند) [این موضوع را توجیه و رفع و رجوع کنند].

در عین حال، این مهدی­گرایی آغاز امپراتوری موحدین را موجب شد (= جرقه زد) [کلید زد].

در این معنا، ادّعای ابن تومرت مبنی بر مهدی بودن (= ادّعای مهدویّت ابن تومرت) در زمرۀ [ادعاها یا حرکات] بسیار موفق در تاریخ اسلامی بود.

قدرت پیام او چنان بود که به نظر می رسید (یا: چنین وانمود می شد که) به وسیلۀ ابن تومرت، وعدۀ فلاح (= نوید رستگاری = مژدۀ رهایی) و نوسازی (= بازآفرینی)، همراه با (= با) افسانه­هایی جدید (= حکایاتی نو) که ادّعا می کردند مهدی باید در غرب ظهور نماید، از مرکز اسلام به محیط پیرامونی­اش تغییر مکان دهد (= انتقال یابد).

 

اطاعت و عصمت

اصل (یا:عقیده؛ یا: اعتقاد) مرکزی (= محوری) نظریۀ ابن تومرت فرمانبرداری از مهدی بود (= اساسی­ترین اصل دکترین ابن تومرت اطاعت [محض] از مهدی بود.)

امام و مهدی، [یعنی] رهبر حقیقی جامعۀ مسلمین، از گناه به هر شکل آن [از تمامی اشکال گناه فارغ و] مبرّاست.

او باید معصوم، یا [یعنی] ناتوان از خطا باشد.

چرا که خطا، خطا را از بین نمی برد (= گمراهی، گمراهی را نابود نمی سازد).

بنابراین، کسی که [خود] مرتکب لغزش (= اشتباه) می شود، نمی تواند اشتباهات را از میان بردارد.

امام از فضیلت­ها حمایت (= پشتیبانی) می کند (= بر خصایل نیکو صحّه می گذارد) که [این فضایل و خصایل نیکو] شامل صداقت، نیکوکاری و هدایت یافتگی واقعی است.

(ترجمۀ احتمالی دیگری برای عبارت: and is truly guided. [او] براستی (یا: حقیقتاً) هدایت شده است.)

اینها مشخصه­های (= ویژگیهای) شخصی و الزامات  [فردی] امام معصوم بودند.

با این حال، امام به پاره ای (= برخی) رفتارها و فضایل از طرف پیروان (= تابعان = اطاعت کنندگان) خود نیز نیاز داشت، که بسیار مهم بودند؛ [از جملۀ آنها] فرمانبرداری مطلق (= اطاعت محض = متابعت بی چون و چرا) بود.

قبایل [ساکن در] کوههای اطلس نه تنها از آموزه­ها (= تعالیم) و قوانین [موضوعۀ] او پیروی می­کردند، بلکه آنها مجبور بودند دست به پاکسازی (= تصفیۀ) خود از تمامی اختلافات بزنند و در موافقت [کامل] با امام باشند.

افزون بر این، آنها بایستی جسماً (= به لحاظ جسمی) نیز به شیوۀ زندگی امام معصوم تأسی کنند، بر حرکات هر روز (= روزمرّۀ = روزانۀ) او بنگرند و به مثابه یک الگو از او تبعیّت نمایند، همانند سنّت محمّد پیامبر [صلوات الله علیه و آله]. [همچنانکه از سنّت محمّد پیامبر (ص) تبعیّت می کنند.]

به منظور موجّه جلوه دادن این موازین خشک و جدّی برای اطاعت، و سختگیری در نهی از اختلاف نظر، برای ابن تومرت اشاره و ارجاع هم مستقیم و هم غیرمستقیم به الگوی [زندگی] محمّد پیامبر، هر دو، سودمند بود؛ قیام (= خیزش) اصیل اسلام این رفتار (= عمل) متحد را در یک محیط که وفاداری قبایلی تقسیم شده بود، به اجرا درآورد.

 

پاراگراف دوّم صفحۀ 153:

توالی حوادث (= سلسلۀ وقایع) منتهی (= منجر) به این شد که قیام ابن تومرت همانند (= شبیه) [قیام] امام و مهدی وانمود شود که برای نمایش تشابه شگفت آور (=همانندی خیره کننده) با زندگانی پیامبر  با تأنی [و آگاهانه و طرح و نقشۀ قبلی] ترسیم شد؛ با یک غار شبیه به غار [حضرت] محمّد [ص] و یک هجرت از مکه (ایجلیز) به مدینه (تینملل).

به نظر می رسید که ابن تومرت و [کاتب و مرید او] البیذق فعالانه چنین مقایسه ای (= مطابقتی = قیاسی) را بین زندگی او و زندگی محمّد [ص] می پروراندند [در اذهان جا می انداختند].

امّا اختلافات بسیار اساسی، مخصوصاً در رابطه با گسترۀ (= وسعت = حدّ و اندازۀ) ادّعای مهدی وجود داشت.

[(اختلاف بسیار اساسی) یا (نکتۀ)] نخستین و بسیار شگفت آور [اینکه]، در حالی که محمّد یک پیامبر بود، ابن تومرت یک مهدی بود که آخرالزمان را می آورد [یا: یک مهدی بود؛ همان که آخرالزمان را می­آورد].

ابن تومرت خود را به مثابه عمود میانی (= ستون مرکزی = دیرک وسط) خیمه توصیف می کرد که آسمانها و زمین را حامی و نگهدار است [= آسمانها و زمین به او تکیه دارند].

در حالی که محمّد [ص] اعلام کرد که تنها یک انسان است، ابن تومرت مدّعی شد که بدون حضور و وجود شخص او به عنوان امام، [زمین] پر از آشوب (= اغتشاش و هرج و مرج) خواهد شد.

آنگاه که امام قدرت و اقتدار خود را از دست بدهد، آسمانها بر زمین سقوط خواهند کرد.

بنابراین، شخص بایستی که به مهدی اعتقاد داشته باشد، [یعنی اعتقاد به] امام با «درونی­ترین خون قلب» [او درآمیخته باشد] [یا: با خونی که در اعماق قلب اوست، به امام ایمان داشته باشد].

خون قبیله، [یعنی] عصبیّت (وفاداری = تعصب = همبستگی = انسجام قبیله­ای) وجناح گرایی (= فرقه­بازی) با آخرالزمان مرتبط نخواهند بود [در آخرالزمان این فاکتورها پذیرفته و مقبول نخواهند بود].

«اعز مایطلب» منظور و مقصود آن را [به طور] واضح و شفاف [بیان] نموده است [یا: منظور و مقصود آن را آشکار ساخته است]، این کتاب دربارۀ حقیقت اعتقاد به امام است.  

 

 

 

معرفی کتاب «گفتگوی شرق و غرب جهان اسلام»

گفت و گوی شرق و غرب جهان اسلام عنوان کتابی است که توسط دکتر بهرام امانی (عضو هیأت علمی گروه تاریخ و تمدن ملل اسلامی دانشگاه زنجان) ترجمه و در انتشارات نشر نگاه معاصر به چاپ رسیده است. این کتاب محصول گفت و گوهای دو تن از روشنفکران نومعتزلی جهان عرب یعنی حسن حنفی از مصر و محمد عابد جابری از مراکش است که در مجله الیوم السابع انجام گرفته بود و سپس در کتابی با عنوان «حوار المشرق و المغرب» به چاپ رسید. 

آنها مهمترین موضوعات و مسائل اساسی مورد بحث عصر حاضر مسلمانان را از دو دریچه شرق و غرب جهان اسلام بررسی و بیان کرده اند. البته باید توجه داشت که تمرکز اصلی آنها بر جهان عرب است و مراکش به عنوان نماینده غرب جهان اسلام و مصر به عنوان شرق جهان اسلام در نظر گرفته شده است. مسائلی که مورد بحث قرار گرفته اند عبارتند از: دور از منطق «فرقه ناجیه»، بنیادگرایی و مدرنیته، سکولاریسم و اسلام، اتحاد عرب: منطقه ای یا التقاطی، لیبرالیسم، نوآوری و سنت، ناصریه، درنگی جهت بازنگری، عرب و انقلاب فرانسه، مساله فلسطین. 

شیوه گفت و گو به این صورت است که ابتدا یکی از آنها مساله ای را مطرح کرده و سپس دیگری آن موضوع را از زاویه دید خود بررسی و تبیین می کند. نکته ای که در این مباحث وجود دارد این است که هر دو آداب گفت و گو را رعایت کرده و بدون این که یکدیگر را متهم کنند درصدد برآمده اند تا برای هر یک از موارد مذکور راه حلی بیابند. اگرچه راه حل هایی که ارائه می دهند یکسان نیست (بویژه در مساله فلسطین)، اما این می تواند نمونه ای از همکاری های روشنفکران و عالمان جهان اسلام باشد تا در مقابل هجمه هایی که به وحدت و یکپارچگی جهان اسلام صورت می گیرد، راه حل های مشخصی ارائه کنند. 

از آنجا که ایران نیز به عنوان یکی از قطب های اصلی جهان اسلام به شمار می رود و برخی از مسائلی که در این گفت و گوها بحث شده در کشور ما نیز مطرح است، شایسته است تا اندیشمندان در این زمینه ها به گفتگو پرداخته و یا با عالمان و روشنفکران دیگر سرزمین های اسلامی به مباحثه پرداخته تا به وحدت جهان اسلام که همواره مورد تأکید است، دست یابیم.



این مطلب عینا از آدرس ذیل استفاده شده است:

http://tarikhnameh.persianblog.ir/post/211/

پولس رسول یا پل حواری از سایت واژه یاب (لغتنامه دهخدا)

پل قدیس . [ پ ُ ل ِ ق ِدْ دی ] (اِخ ) سن پل . بولس . پاولوس . پولس . یکی ازحواریون است که در سال دوم میلادی به طرسوس متولد شده است . پدر او از یهود بود و اسم اصلی پاولوس (شائول ) است . تربیت او در قدس شریف بود و در اول امر با دین ترسائی خصومت میورزید بعد در راه دمشق معجزه ای دید و به دین عیسی گروید و یکی از بزرگان دعاة مذهب مسیح شد. یکی از سرداران روم را در «پافوس » یعنی «باف »موسوم به «سرجیوس پاولوس » به دین عیسی دعوت کرد و او بپذیرفت و بدین جهت سرجیوس را نسبت بدو کرده پاولوس خواندند سن پل در قبرس و آناطولی و یونان و سالونیک و اَطنه و سائر شهرها علناً به دعوت انجیل پرداخت و در سال 58م . که به موطن خویش قدس شریف بازگشت یهودیان با او مخالفت آغازیدند و حاکم فلسطین موسوم به «فلیکس » او را دو سال در قیصریه محبوس ساخت و پس از آن وی را به روم فرستاد و در آنجا او را تبرئه کردندو هم به شهر روم مردمان را به دین مسیح دعوت کرد. سپس به مشرق بازگشت و کرت دیگر در سال 62 یا 64 م . به روم شد و در آن وقت عیسویان در روم بسیار بودند و نِرون امپراطور روم او را خواست و از وی مؤاخذه کرد و او جوابهای درشت گفت از این رو در سال 66 با پطروس حواری (یعنی سن پیر) به امر نرون مقتول گشت و جسد او را در راه «اوسمَیه » به خاک سپردند و بعدها مسیحیان استخوانهای وی را به کلیسای سن پیر نقل دادند. ذکران او را در بیست ونهم حزیران گیرند. چهارده خطبه از او در دست است و در کتاب اعمال رسولان انجیل ترجمه ٔ حال وی آمده است . (قاموس الاعلام ترکی ). در کتاب قاموس مقدس آمده است : در لغت بمعنی کوچک میباشد و او را درزبان عبرانی شاؤل میگفتند و او حواری ممتاز قبایل بود. (روم 11:13). اول ذکری که از این اسم داریم در «1 ع 13:9» میباشد. بعضی بر آنند که سبب تسمیه و تبدیل شاؤل به پولس که اسم رومانی است مطابق رسم یهودیانی بود که در دول خارجه میبودند و یا اینکه بواسطه ٔ احترام سرجیوس پولس که دوست او و یکی از جدیدالایمانان سلف بود که در آیه ٔ 7 مذکور است این اسم را بر خودقبول نمود امکان دارد که در طفولیت به همین دو اسم خطاب شده معروف بوده است . و او در شهر طرسوس قلیقیه متولد گشت و امتیاز رعیتی روم را ارثاً از پدر یافت والدینش از سبط بن یامین بودند که او را بر حسب رسوم و قواعد یهود تربیت کردند و همچو عبریی از عبریان نشو و نما کرد فی 3:5. شهر طرسوس از حیث علم و تربیت بسیار معروف و مشهور بود و پولس همواره در علم و آداب و معرفت و تربیت ترقی می کرد تا در موقع مناسب والدینش او را به اورشلیم فرستادند تا در خدمت غمالائیل که از مشاهیر علمای آن زمان بود تعلیم و تحصیلات خود را کامل نمایند لکن معلوم نیست که در زمان ظهور مسیح دراورشلیم بود یا نه . احتمال میرود که بعد از مراجعتش به طرسوس بر حسب رسم عمومی یهود که میگفتند «آنکه پسر خود را صنعت مفیدی نیاموزد ویرا بدزدی داشته است »صنعت خیمه دوزی آموخت . (1 ع 18:3 و20:34،2 تسلو3:8).چون سی سال از سنش گذشته بود در میان قوم یهود مشار بالبنان و شخصی نافذالامر گشته از تعلیمات غمالائیل فواید بسیار یافته در شریعت و علوم دینیه مهارت تام و تمامی بهم رسانیده برحسب قواعد فریسیان تن به ریاضات شاقه سپرده عالمی مرتاض و حافظ قوی و متعصب دین یهود و دشمن تلخ و سخت دین مسیحی گردید. (1 ع 8:3 و24:9 - 11). در این حال بر حسب مسطورات کتاب اعمال (اع 9:و 26): مسیح در راه دمشق بدو مکشوف گشته اعجازاً هدایت یافته تابع دین مسیح شده مسیح برای او عمده ٔ مقصد گردید (اع 26:15 اقر15:8) و دل و جان و اندیشه و قوت و قدرت خود را تماماً به مسیح سپرده من بعد چه درحیات و چه در ممات غلام عیسی مسیح بود و تمام قوا و غیرت و مجاهدات و اندیشه ٔ خود را وقف محافظت و انتشار انجیل مسیح نمود. خصوصاً در میان قبایل چنان مینماید که افکار او در خصوص روح دین پاک و عالی مسیح چه در عبادت و چه در اثر اعمالش دارای اهمیت مخصوص بود ضدّیت او به رسوم و قواعد عبادت و دین یهود وی را درهر جا مورد کینه و دشمنی اهالی وطن خود کرد و بالاخره بواسطه ٔ شکایت اهالی وطن بدین وسایل بر وی شکایت آورده بتوسط رومیان در قیصریه محبوس گردید و چون مدت دو سال بر این برآمد وی را از قیصریه برای استنطاق به رومیه فرستادند زیرا که خود خواهش نمود که در حضورامپراطور حاضر شود. حکایاتی که نویسندگان کلیسای سلف در خصوص پولس ذکر میکنند چندان محل اطمینان نیست ولی در قرنهای اوّل رأی ذیل محل قبول عامه بود یعنی که در پولس خطائی نیافتند و در آخر دو سال که تقصیری بر او ثابت نتوانستند کرد پاکدامنی وی ظاهر شده از حبس مستخلص گردید، بعد از آن دوباره به رومیه مراجعت کرد و نرون ثانیاً او را حبس کرده مقتول گردانید. چنان مینماید که پولس در تمام علومی که در آن وقت در میان یهود متداول و معروف بود مسلط بوده و از مهارت و تسلطی که در زبان یونانی داشته است معلوم میشود که از نوشتجات یونانیان نیز بی اطلاع نبوده با فیلسوفان ایشان مباحثات بسیار کرده از شعرای آنها مثل اریتس (اع 17:28) و میندر (اقر 15:33و 1) پای مندیز (تیط 1:13) اقتباس میکند اما نمیتوان گفت که کلیةً در علوم ایشان عالم بوده . از رسوم مؤثره ٔ سجیه و طبیعت او قصد عام و عالم گیر و روحانیت دین مسیح و آثار مطهره وشرف بخشای بر قلوب مؤمنین بخوبی معلوم میگردد دین مسیح و اثر مطهر آن آتش محبت و خیال نجات بخشی تمامی مردم را از خود ناجی اقتباس نمود. (کل 1:12) چنان مینماید که بسیاری از حواریان و سایر معلمان بیشتر به اصول دین یهود و قوانین و رسوم و آدابی که در آن تربیت یافته بودند متوجه بوده اعتنا مینمودند یعنی آنهارا اصل و مسیحی گری را چون فرع میدانستند که بر تنه ٔقدیم پیوسته شود یعنی که وجود و حیات شاخهای نو بسته بوجود و حیات تنه است لکن پولس یکی از آنهائی بود که از این کوتاه نظری صرف نظر کرده دین مسیح را در روشنائی حقیقی اش چون مذهب عام و عالم گیر تصور مینماید. دیگران بر آن بودند که کسی که بخواهد بدین تازه متدین شود باید اول یهودی شود و یوغ اطاعت شریعت موسی رابر خود گیرد لکن پولس بر آن بود که این دیوار حایلی که اسباب نفاق یهود و قبایل است از میان بردارد و بنماید که تمام ایشان در مسیح یکی هستند و نتیجه ٔ تمام اعمال او همین بود و به هیچ وجه از پیروی این مقصودعظیم دست نکشید و از تنبیه پطرس که نظرش به زمان بود باز نایستاد و حیات خود را در مقابل تعصب هموطنان خود در خطر گذاشت و فی الحقیقة به همین واسطه بود که مدت پنجسال در اورشلیم و قیصریه و رومیه محبوس شد.

خلاصه ٔ تاریخ سرگذشت پولس :

ایمان آوردن پولس (اع 9:) سال 37 م . سکونتش در عربستان 37-40 م . سفر اولش به اورشلیم . (غلا1:18). سکونتش در طرسوس . (اع 9:23-30). و مسافرتش در انطاکیه . (اع 11:28) 40 م . سفر دومش به اورشلیم با بارنابا از زمان قحطی و آوردن اعانه از برای فقرا (اع 11:30) 44 م . سفر اولش برای بشارت در اطراف با بارناباو مرقس در قیرس و انطاکیه پیسیدیه و ایقونیه و لستره و دریه و مراجعتش به انطاکیه . (اع 13:و14:) 25-41 م . انجمن شدن حواریان در اورشلیم . دشمنی میان یهود و قبایل در کلیسا. سفر سیمش به اورشلیم با بارنابا و تیطس و اصلاح خصومت و موافقت یهود و مؤمنین قبایل . مراجعت پولس به انطاکیه . مباحثه با پطرس و بارنابا در انطاکیه و جدائی موقتی بارنابا (اع 15:21-30). سفر ثانی پولس برای بشارت از انطاکیه به آسیای کوچک و قلیقیه و لیکاونیه و غلاطیه و تراوس و شهرهای یونان یعنی فیلپی و تسالونکی و بیریه و اطینا و قرنتس (اع 15:30-18:ا).و در این سفر بود که به بشارت دادن در اروپاشروع کرد 51 م . توقفش یکسال ونیم در قرنتس و تصنیف دو رساله ٔ تسالونیکیان 52-53 م . سفر چهارمش به اورشلیم و چندی توقف در انطاکیه (اع 18:11-33). بعد سفر سیمش از غلاطیه و فریجیه در پائیز برای بشارت (اع 19:1). توقفش مدت سه سال در افسس و تصنیف رساله ٔ غلاطیان (اع 20:1) در سال 56 یا 57 م . و رفتنش به مقدونیه و قرنتس و کریت که در کتاب اعمال مسطور نیست . تصنیف رساله ٔ اوّل به تیمونیوس و مراجعتش به افسس . و تصنیف رساله ٔ اول به قرنتیان در بهار سال 57:54-57 م . مفارقتش از افسس در تابستان و رفتنش به مقدونیه و تصنیف رساله ٔ دوم به قرنتیان و رساله ای به تیطس سال 57 م . توقفش سه ماه در قرنتس و تصنیف رساله ای برومیان در سال 58 م . سفر پنجمش به اورشلیم در بهار و گرفتار شدن وفرستادنش به قیصریه در سال 58م . (1ع 20:3-21:11). سفر پنجمش به اورشلیم ، (1ع 20:3-21:15) محبوسیش در قیصریه . اجرای حکم بر او در حضور فیلکس ، فستوس و اغریپاس و شروع تصنیف انجیل لوقا و کتاب اعمال حواریان (1ع 21:17-26:32) 58-60 م . سفرش به روم در پائیز و شکستن کشتی در نزدیکی ملیطه و پیش رفتنش به روم (1ع 27:1-28:16) در بهار سال 60-61 م . اسیری اولش در رومیة(اع 28:30) و تصنیف رساله ای به قلسیان و افسسیان و فیلییان و فیلمون 61-63 م .

حریق رومیه در تابستان و اذیت مسیحیان در سلطنت نرون و شهادت پولس بزعم آنانی که میگویند پولس یکدفعه در روم محبوس شد. تصنیف رساله ٔ دوم تیموتیوس سال 64 م . اشخاصی که گویند پولس دفعه ٔ ثانی اسیر و دستگیر شد معتقدند بر اینکه از اسیری اولش در سال 63 آزاد شده پس از آن محتمل است که در اسپانیا روم (15:24 و 28) و افسس ومقدونیه .

1 تیمو 1:3 و کریت تیط 1:5 و آسیای صغیر.

2 تیمو 1:5 و نیکاپولس تیط 3:12 سفر کرد. در این صورت تصنیف رساله به تیموتیوس و تیطس در این اثنا بوده سال 63-67 م . و بعد تقریباً تنها و بی رفیق معاون تازه شهادت خود را با خوشنودی منتظر بود.

این سفرهای مختلفه که اکثر آنها را پولس پیاده طی کرد با مکتوبات الهامی کتاب اعمال رسولان و بیانات مؤثره ٔ زحمات خود پولس فی نفسه که در 2 قر 11:23-25 و غیره مسطور است باید با نقشه مطابق کرده و خوانده شود. و چون بنظر آوریم ولایاتی را که از آنها عبور کرده بشارت داد و اشخاصی را که ایمان آوردند و کلیسائی را که بر پا کرد و زحمات و خطرها و امتحاناتی را که متحمل شد و معجزاتی که از دست وی صادر شد و الهاماتی که یافت و خطبه ها و نوشته های او که در آنها دین مسیح را توضیح نموده از جمله سایر ادیان محافظت میکند و محسنات زایدالوصفی راکه خدا بتوسط او بعمل آورد و دلیری و عمر و شهادت او را ملاحظه نمائیم می بینیم که فی الحقیقة یکی از اشخاص بی نظیر است . سجیه ٔ پولس در نامه هایش بطور کمال مصور است و چنانکه کرسس توم میگوید «در دهان مردم در تمام جهان هنوز زنده است که بتوسط او نه تنها مریدان او بلکه تمام مؤمنین تا امروز هم تمام مقدساتی که هنوز از عدم بوجود نیامده اند تا بازآمدن مسیح برکت یافته و خواهند یافت در آنها می بینم که قوّه تبدیل ، ترفیع و توفیق شخصی را که اولاً مایه ٔ فتنه و اغتشاش میشد و تندمزاج بود چگونه تبدیل یافته نمونه و سرمشق فضایل انسانیت و سجیه ٔ مسیحیت گردانیده است و با وجود جرأت و ثبات باملاحظه و مؤدب و نجیب و بشاش و وطن پرست بوده صرف نظر از لذات خود کرده در تمام تصورات و تأثیرات خود بی نظیر بود». (قاموس مقدس ص 228، 230،231، 232، 233).



ترجمه متن مدخل «عربستان پیش از اسلام» (از دایره المعارف اسلام)


لفظ (یا واژه یا اصطلاح) «عربستان» به صورتهای گوناگون (= به اشکال مختلف) در هر دو زمانۀ امروزی (= مدرن) و کهن برای اشاره به قلمرو پهناوری (= وسیعی = گسترده ای) به کار برده می شود که از سرحدات (= مرزهای = حدود) هلال خصیب (= هلال حاصلخیز) در سوریۀ شمالی تا نقطۀ پایانی (= سر = نوک = دماغۀ) شبه جزیرۀ عربستان و از مرزهای (= کناره های = لبه های) فرات تا نواحی حاصلخیز ماوراء اردن امتداد یافته بود (= کشیده شده بود).

در عهد باستان (= کهن)، این عبارت (= اصطلاح = واژۀ) مبهم (= گنگ)، «عربستان» به اقامتگاه­های (= منازل = مساکن) تیره هایی از کسانی که به زبان سامی جنوبی تکلم (= صحبت) می کردند،  و روی هم رفته (= در مجموع) تحت عنوان «عرب» نامیده می شدند، اشاره داشت.

برای تکلم کنندگان به زبان عبری [= عبرانی] و آرامی، [از] اصطلاح «عرب» از نظر لغوی (= معنایی = معناشناختی) تصور صحرا یا بیابان برهوت (عَـرابه)  [به ذهن] بار می شد. (= از نظر معنایی با شنیدن واژه عرب، تصور صحرا یا بیابان برهوت به ذهن متبادر می شد [= بار می شد])؛ از زمانی که عربها [با آنان] رویاروی (= مواجه) شدند، در ابتدا (= ابتدائا) ساکنان بدوی (= چادرنشین = صحراگرد) و نیمه بدوی بودند [که] به سفرهای تجاری دور و دراز، دامپروری، یا فراهم آوردن یگانهای (= گروههای) سوار برای ارتش های امپراتوری روی آوردند (= پرداختند).

نتیجه اینکه متون کهن اشاره دارند به اینکه عربستان و ساکنان آن، [یعنی] اعراب (=عربها)، هر دو در محدودۀ اصطلاحات جغرافیایی، هویت قومی (=مشخصه های قومی)، و زبانی که به کار می بردند (= زبانی که بدان تکلم می کردند)، بی ثبات (= متلون = متغیر = نامتعادل) و گنگ (= نادقیق) بودند.

سندهای متنی (= شواهد کتبی) محدود (= ناچیز، اندک، قلیل، کم) که بجهت استفاده در دسترس اند (= موجودند، در اختیارند)، می نمایانند (= نشان می دهند) که بسیاری از عربهای شمالی به زبان [های] آرامی و عبری تکلم می کردند (= از این زبانها استفاده می نمودند، این زبانها را به کار می بردند)، [ترجمۀ من: همانطور که تیره هایی از اعراب زمان پیش از اسلام چنین می کردند] (ترجمۀ استاد: بعلاوۀ انواعی از عربی، در زمانهای پیش از اسلام.)

با این حال، بعد از برپایی (= خیزش) اسلام، زبان عربستان شمالغرب، یعنی ناحیۀ حجاز، زبان غالب (= مسلط) اعراب شد، و آن هم در کنار (= همراه) با گویش های (= لهجه های) محلی همریشه (= هم خانواده = مرتبط = خویشاوند) خود جلو رفت، [و] عربی را که امروز می شناسیم (یا: شناخته می شود)، شکل داد.

جغرافیا و اکولوژی (= بوم شناسی) طبیعی شبه جزیرۀ عربستان، هم فرهنگ و هم تاریخ عربستان را تحت تأثیر قرار داده است (بر هر دو تأثیر گذاشته است.)

عربستان در قسمت شمالی توسط یک صحرا (= بیابان) [پوشیده از] شن نرم [که همان صحرای] نفود است، محدود می شد، بعلاوه [همانطور که؟] یک بیابان در جنوب [دارد] [که نام آن هم] ربع الخالی [است]؛ به اصطلاح رُبع خالی = یک چهارم تهی. (به «یک چهارم تهی» معروف است.)

هر دوی دریای سرخ در غرب و خلیج [همیشه فارس] در شرق حدود ورودی به چند بندرگاه طبیعی هستند.

در آنجا (یعنی: در عربستان) جریان آب دائمی وجود ندارد و تنها واحه های پراکنده [= آبادی های کوچک پخش و پلا در بیابان] در مناطق مرکزی (= داخلی) مشاهده می شوند.

جغرافیادانان کهن اصطلاح (= عبارت) «ناتورا مالیگنا = بدخیم طبیعی؟» را برای [نامیدن سرزمین] عربستان به کار می بردند، و حتی زمانی که [اصطلاح] «عربیا فلیکس = عربستان خوشبخت = عربستان سعید» [برای نامیدن] جنوب عربستان به کار می رود، قصد (= منظور) آنها طعنه و ریشخند و تعریض است.

متوسط (= میانگین = معدل) بارش باران کمتر از سه اینج در هر سال است، و بیشترین مقدار آن بارشها در تنها خلال یک دورۀ چهار یا پنج روزه است.

به دلیل چشم انداز نامطبوع (یا: مهیب و ترسناک) و اقلیم (= آب و هوای) خشن، در بسیاری از مقاطع تاریخ عربستان، آن (یعنی شرایط آب و هوایی خشن و نامطبوع) از تهاجم [های] موفق جلوگیری کرده است.

با این حال چنین شرایط [آب و هوایی] خشنی، پناهگاهی برای فراریان تحت تعقیب [= مورد آزار و شکنجه قرار گرفته] فراهم آورده بود و نیز [موقعیتی برای] آنهایی که در جستجوی فرصت های اقتصادی [حاصل از] تجارت در مسافت دور و دراز هستند [= کسانی که فرصتهای اقتصادی حاصل از تجارت در مسافات بعید را می جویند.]

تجارت ادامه داشت (= پیوسته و مداوم بود) چرا که عربستان خانه [مرکز، محل] اهلی کردن شتر [نژاد] آسیای غربی بود، شتر یک کوهانه، و اختراع (= ابتکار عربها) در اوایل هزارۀ اوّل میلادی این بود که [توسط آنها] بر شتر عربی شمالی پالان زده شد [= شتر زیر جهاز رفت = شتر را زین که نمی شود کرد، پالان هم که مال درازگوش است، اما در اینجا برای فهم مطلب این جور آوردیم.]، که شترها را قادر ساخت در سواره نظام جنگی به کار برده شوند همانطور که [(:بعلاوۀ)] در حمل و نقل کالاهای تجاری [به کار گرفته شدند.]

 

تاریخ

دانش تاریخی از عربستان به مورخ یونانی، هرودوت، به یکسری متون اندک اکدی، و کتاب مقدس، برمی گردد، اما اسناد (= گزارشات) دقیق (= معتبر = صحیح) تاریخی فقط از دوره استیلای رومیان بر منطقۀ مدیترانه شرقی بدست می آیند.

بسیاری از مواد افسانه ای تأثیر داشت بر نوشتار تاریخ اولیه (= پیشین) عربستان تأثیر داشت، به ویژه افسانه های کتاب مقدس، که «عمالقه» را به عنوان اولین عربها به شمار می آورد.

این افسانه ها توسط خود عربها اقتباس شده است، که خود را به سربازان بنی اسرائیلی پیوند می دادند [منسوب می کردند] که عمالقه را نابود کرده بودند و در [سرزمین] حجاز به جای آنها مستقر شده بودند (= جایگزین آنان شده بودند.)

راینهارت دوزی و دیوید ساموئل مارگلیوث یک قرائت (= تفسیر) عرفی از افسانه های کتاب مقدس [ی] را به دقت شرح داده اند (= به تفصیل شرح داده اند) تا عربستان را موطن اولیه (= اصلی) سامی ها (= نژاد سامی، یهودیان منظور نظر است) و عربی را زبان سامی اصلی (= اولیه) بسازند.

مطابق (= بر حسب، طبق) این نظریه که به اصطلاح تئوری (= نظریۀ) خشک شدن عربستان هست، عربستان را در [ایام] پیش از تاریخ باشکوه و سرسبز نشان می داد [در نظر می گرفت] که بعدها خشک شده و ساکنان سامی نژادش به طرف حوضۀ (استاد: سواحل) مدیترانه [از شبه جزیره] بیرون رفته بودند.

در حالی که اکتشافات زمین شناسانۀ مدرن (= امروزی) در عربستان اثبات کرده که دگرگونی (= تغییر) در آب و هوای شبه جزیره از خیلی مرطوب به سمت خشک بوده است، هیچ سند و مدرک وشاهدی وجود ندارد که هر نوع تئوری را [دربارۀ این] که «عربستان موطن اصلی سامی نژادان بوده» یا «همۀ زبانهای سامی از عربی مشتق شده اند»، اثبات کند.

مطابق یک گزارش که آمیخته ای از شواهد مکتوب و افسانه است، عربستان پایتخت موقت نبونیدوس (نبونید) (556 تا 539 قبل از میلاد)، آخرین پادشاه بابل بوده است.

در سال سوم حکومتش، او (یعنی نبونید آخرین پادشاه بابل) به حجاز حمله برد و تا یثرب (مدینه) [پیش رفت]، و به شهرهای کاروانی [کاروان رو؟] مشهور عربستان در یک چهارم شمالغربی مسلط شد (= چیره گشت).

بعضی از محققین (= دانشمندان) انگیزه (= محرک) او را اقتصادی می دانند (یا: معتقدند که ...)، در حالی که دیگران تاریخ گرایی (= تاریخی بودن) کل داستان را (= تمام واقعه را) به عنوان بخشی از یک اختراع میدراش (= کتاب تفسیر تورات) یهودی رد می کنند.

مابین مهمترین مردمان عربستان شمالغربی (= شمالغرب عربستان) پیش از اسلام، نبطیان بودند، که تا زمان ورود امپراتوری روم در مدیترانۀ شرقی (= شرق مدیترانه) حضور داشتند، از حوالی (= حدود) دمشق تا حجاز بر تجارت نواحی [= منطقه ای] مسلط شدند.

آنها چوپانانی خانه بدوش (= شبانانی چادرنشین و ایلیاتی) بوده اند که در منطقۀ مرکزی (و حیاتی) حوالی پترا مستقر شده­­­­­­اند (= جای گرفته­اند).

نبطی ها در تجارتشان از طریق نواحی ماوراء اردن رفت و آمد (= تردد) می کردند، از طریق گذر از وادی عرابه به غزه و العریش (رینوکولورا).

همچنین شواهدی وجود داشت که آنها برای حمل کالاها به بصری برای توزیع [آنها] در دمشق و [مناطق] دورتر از مسیرهای (= راههای) داخلی وادی سرحان استفاه می کردند.

ثروت و نفوذ نبطی­ها رومی ها را در سال 26 قبل از میلاد به یک هجوم ناموفق به عربستان کشاند.

تحت رهبری بخشدار امپراتور آگوستوس در مصر، آیلیوس گالوس. [آیلیوس گالوس از جانب امپراتور آگوست استانداری مصر را بر عهده داشت = از جانب امپراتور استاندار نظامی مصر بود.]

نبطی­ها تا سال 106 میلادی قادر بوده اند (= توانایی این را داشتند) که در برابر استیلای رومی­ها مقاومت کنند؛ یعنی سالی که عربستان نبطی یک استان رومی شد.

در تواریخ بعدی، نام «نبطی­ها» شناخته می شد با آبیاری و کشاورزی؛ چرا که (= به این دلیل که) نبطی­ها به واسطۀ توسعه (= گسترش) فن آوری های آبی (تکنولوژی هیدرولیک) در منطقه اعتبار داشتند (به واسطۀ این مشخصه شناخته می شدند.)

در عربستان مدرن (= امروزی) «نبطی» به شعری بومی (= محلی) در سبکی کهن اشاره دارد.

تاریخ نگاران امروزی­تر نبطی­ها را در شمار عربها قرار می دهند، اما تصویر بسیار پیچیده و روشنگری از مشکلات (= مسائل) هویت قومی در دوران پیش از اسلام وجود دارد.

نبطی­ها هلنی­دوست (= طرفدار هلنی­ها = طرفدار تمدّن هلنی) بودند و از هنر و فرهنگ یونانی استفاده می کردند [همچنان که] آره تاس سوّم بعد از سال 82 پیش از میلاد سکه­هایی با نقش (= خطوط = علایم) یونانی منتشر کرد (= رواج داد = شایع نمود = انتشار داد).

آنها در داخل شبه جزیرۀ عربستان از یک شکل (یا: قالب) [خاص] از عربی برای تجارت استفاده می کردند، و با یک [نوع] خط آرامی اصلاح شده می نوشتند که بر توسعۀ خط الفبایی عرب شمالی تأثیر گذاشت.

آنها (یعنی نبطی­ها) به عنوان یک پل ارتباطی فرهنگی مابین داخله عربستان (= عربستان داخلی) و رومی [های] هلنی شدۀ مدیترانه ای [رومی های یونانی­مآب شده ای که از آب و هوا یا فرهنگ مدیترانه ای نیز تأثیر پذیرفته بودند یا در حوضۀ مدیترانه می زیستند] عمل می کردند، و بسته به اینکه چه کسی گزارش می کرده، آنها توانستند یک چهرۀ متفاوت برای مردمان گوناگون، یونانی، آرامی، یا عربی ارائه نمایند.

یهودیان از زمان کتاب مقدس (از زمان حضرت موسی (ع)) ساکنان عربستان بوده اند، اما نابودی (= انهدام = تخریب) هیکل (= معبد) در اورشلیم در سال 70 میلادی، شمار بیشتری (= زیادتری) [از یهودیان را] به عربستان فرستاد.

در حوالی همین زمان بود که پل حواری [پولس رسول] بعد از گرویدن به مسیحیت در عربستان روزگار می گذرانید؛ احتمالا برای اینکه [افرادی را به دین خود درآورد = جذب کند/ با نوکیشان یارگیری کند]، همانطور که آن فریسی دیگر (فریسیان یک فرقه از یهودیان بودند)، یعنی ربّی آکیبا، در جنگ دوّم رومی­ها در سال 132 میلادی به عربستان رفت تا پشتیبانی برای سیمون بارکوچبا کسب کند.

بعضی از یهودیان جوامع مستقلی (= غیروابسته ای) را در عربستان تشکیل دادند، همانند روحانیون (= کشیش­های تحت محاصره) (اقلیت کوچکی از کشیشان)، که خودشان را به صورت ایزوله (= مجزا) نگه می داشتند، به این منظور که از آلوده شدن (یا: انحراف، یا: اختلاط) آیین ها (یا: مناسک) مذهبی­شان اجتناب کرده باشند، تا اینکه در صورت بازسازی شدن معبد سلیمان، تحت [تعلمیات کتاب لاویان] برای از سرگرفتن (= از نو آغاز کردن) وظایفشان آماده باشند.

با این حال، به نظر می رسد بسیاری دیگر به این جوامع موجود که از یهودیان و غیریهودیان تشکیل شده و در امتداد مسیرهای تجارت از حجاز تا یمن گسترده شده بود، پیوسته بوده باشند.

برجسته ترین (یا: مشهورترین) این زیستگاهها شهر یثرب بود، که در هر زبان آرامی و عربی به عنوان (یا: با نام) مدینه شناخته شده است.

 

ادیان

اندک زمانی پیش از ولادت حضرت محمّد (ص) در سال 570 میلادی، مکه و حوالی آن (= مناطق پیرامونی آن) در حجاز، برای اعتلای تاریخی خود سربرداشته بود (= به پا خاسته بود).

تا اندازه­ای، این دیدگاه با در نظر گرفتن گذشته­ها (= با نگاه به گذشته) و از برتری آگاهی از اینکه اسلام از آنجا آمده، [ایجاد شده] است، اما همچنین تا اندازه­ای این هم هست که به دلیل غلبۀ (= استیلای) قبایل مکی به نظر می رسد [آنان] قادر بوده اند برخی نیروهای سیاسی و اقتصادی را بر سر منطقه انباشته سازند (= گرد آورند).

قبیلۀ قریش، همان که نام او احتمالاً «گاوماهی/ یا: کلب البحر (سگ ماهی؟)» معنی می دهد، احتمالا گروهی از عربها بودند که مشغول تجارت در دریای سرخ بودند و و با فروپاشی قدرت رومیان درآن دریا، [تجارت مذکور] در داخل کشور (= داخل شبه جزیره) به راه افتاده بود (= با زوال اقتدار رومی­ها در آن دریا، آن را به داخل شبه جزیرۀ خود منتقل کردند).

فرمانروایی آنان هر دو جنبۀ اقتصادی و تئوکراسی (= حکومت دینی) را شامل می شد (در هر دو جنبه حاکمیت داشتند).

عبادتگاه اصلی ایشان کعبه در مکه بود؛ یکی از چندین همانند کعبه در عربستان آن روز.

آنها عبادت (= پرستش) بسیاری از خدایان محلی عربی را که وارد مکه می شدند، اداره می کردند (= مدیریت می کردند)، چنانکه شرک (= چند خدایی) تحت نظر قریش یک نوع آیین دینی ائتلافی شد (= نمونه ای از آیین ائتلافی شد).

بیان دقیق این مطلب که منشأ و خاستگاه شرک اعراب کجا بوده، دشوار است [صحبت کردن در مورد زادگاه شرک اعراب با هر دقتی دشوار است]، چرا که (= به این دلیل که) تقریباً همه آنچه که [دربارۀ این موضوع] شناخته شده (= می دانیم)، از طریق منابع و مآخذ متخاصم اسلامی بدست آمده اند (= از منابع اسلامی که با شرک در تخاصم و دشمنی­اند، عاید شده­اند).

الله به عنوان یک خدای آفریننده (= رب النوع یا الهۀ خالق) و خدای بالاتر (خدای بلندپایه) عبادت می­شد، اما به نظر می­رسید آیین هر روزۀ (= کیش روزانه = دین متداول) به وسیلۀ (یا: توسط) [پرستش] چندین رب النوع (= معبود) ستاره مانند (= الهۀ اختر)، آباء و اجداد، و ارواح ساکن زمین همانند جن غالب بوده است.

به نظر می رسد قربانی کردن حیوان برای دلجویی کردن (= خشنود ساختن = فرونشاندن خشم) بیش از سیصد معبود (= الهه = رب النوع) که بوسیلۀ مورخان اولیه (= نخستین) مسلمان نام برده شده اند (= معرفی شده اند)، به کار می رفت (= استفاده می شد).

طواف کعبه و سایر موارد آیینی نیز یک عمل متداول (= معمول = مرسوم) بود، که اغلب در طول (= در طیّ) ماههای مقدس (= حرام) حـــج در محل­های (= مکانهای) مذهبی به جای آورده می شد.

تنها اندکی از طبیعت (= ماهیت = چیستی = مشرب = خصلت) خداشناسانه یا معنوی چندخدایی (= شرک) پیش از اسلامی در عربستان شناخته شده است (= دانسته شده است)، و نقد مسلمانان از دورۀ پیش از اسلام، آن را همانند (= به عنوان) [چیزی] عاری از هر گونه مشخصه های نجات بخشی اش به تصویر می­کشد.

از اسناد (= مدارک = آثار = براهین) ناکافی (= اندک) در دسترس [به دست می آید که]  دین (= یعنی آیین مشرکان) وفاداربودن به خانواده، عشیره و قبیله را ترویج می نمود، یک احساس که عربها به دورۀ اسلامی منتقل ساختند، در حالی که اسلام به عنوان یک واحد فوق قبیله ای که تمامی اعراب را تحت یک تبار (= نسب) مشترک واحد متحد می کرد، توصیف می شد (= متمایز بود).

در حالی که مسیحیت از یک دورۀ پیشین در عربستان حضور داشت، و اسنادی از ارتباطات سیاسی و ابعاد [تعامل] مسیحیان عرب با هم­مذهبان خودشان در کشورهایی که آنها را احاطه کرده بودند، موجود است، تنها اندکی از عقاید مسیحیان عرب (یا: مسیحیت عربی) و اعمالشان [از طرقی] غیر از طریق منابع اسلامی دانسته شده است.

شواهد (= اسناد = مدارک) قرآنی خاطرنشان می سازند که (= بیان می دارند که)؛ با آنکه حد کاملی (= گسترۀ کاملی) از روایات (= حکایات) انجیل ارائه نشده اند، قرآن، بویژه (= بخصوص) انجیل لوقا را به طور کاملاً دقیق و با نزدیکترین قرائت ارائه می دارد.

محققان متأخر (= معاصر = اخیر) در این حوزه با اندیشه ها (= عقاید = تصورات) پیشین­تر که قرآن تنها یک شکل نامتعارف (بدعت گذارانه) از مسیحیت ترسیم کرده است، و [و در آن] به یک خط فکری مسیحیت پیش از اسلام اشاره شده، ولو اینکه (= اگرچه) از میان بدعت های مسیحیت شناسانه گوناگون روز مشتق (= منفک) شده است،  چالش دارند.

همچنان که از بررسی (= ارزیابی، برآورد) تاریخ عربستان در بالا ملاحظه (= مشاهده) شد، دین در میان اعراب پیش از اسلام به برتری جویی های (= جاه طلبی های) سیاسی چندین قدرت خارجی (= بیگانه، اجنبی) که می خواستند بر عربستان مسلط شوند (= استیلا یابند)، بسیار وابسته بود (= سخت گره خورده بود = شدیدا بسته شده بود).

مقارن (= به هنگام = در زمان) برپایی (= خیزش) اسلام، گرویدن (= تغییر کیش دادن) به یکی از انواع (= اقسام = گونه های) یهودیت یا مسیحیت در عربستان تنها به معنی انتخاب یک دین نبود، بلکه همچنین یک دستور کار (= برنامۀ کار) سیاسی و اجتماعی بود که بوسیلۀ یک قدرت (= نیروی) بیگانه غلبه یافته بود (= یک برنامۀ سیاسی – اجتماعی غالب بود که توسط قدرتی خارجی غالب شده بود).

 

عربستان بین دو امپراتوری

در (= در طول = در طی = به هنگام) اواسط قرن سوّم میلادی، رقابت مذهبی و سیاسی مابین امپراتوری روم و امپراتوری پارسی جدید ساسانی در عربستان؛ به عنوان یکی از مراکز (= محورهای) درگیری (= منازعه) تشدید می شد (= دامن زده می شد = زیادتر می شد).

هر دو طرف آهنگ آن داشتند (= قصد داشتند) از طریق نوکیشی (= درآوردن اعراب به کیش خود) [بر عربستان] تسلط سیاسی و اقتصادی یابند.

برای رومی­ها، آن به معنای مسیحیت بود، و گاه (= گاهی اوقات) در حدود (= در حول و حوش) سال 213 میلادی، اوریژن (= اوریجن از متألهین و دانشوران و آباء مسیحی اولیه) به منظور درآوردن [مردمان] آن ناحیه به راست دینی (= درست آیینی) مذهبی و سیاسی از عربستان، احتمالاً از پترا، دیدن کرد.

در سال 244 میلادی مارکوس ژولیوس فیلیپوس، که با نام فیلیپ عرب مشهور شد، بر تخت امپراتوری روم جلوس کرد، و دلایل (= شواهد، مدارک) محکمی وجود دارند که [اثبات می کنند] او یک مسیحی بوده است.

سلف او، گوردیانوس سوّم، دوّمین امپراتور ساسانی، شاپور اوّل (حکومت از 241 تا 272 میلادی) را شکست داد و با وجود اینکه او به صلح با پارسیان (= ایرانیان) خاتمه داد، تلاش برای تسلط بر عربستان را دوام بخشید.

ایرانیان، که دین رسمی­شان زرتشتی غیرتبلیغی بود، مسیحیان نسطوری و مبلغان (= مأموران) یهودی را به عنوان عوامل (= کارگزاران = جاسوسان = مأموران مخفی) خود به کار می گرفتند.

دانسته ها (= دانش ما) از تاریخ عربستان از قرن چهارم تا آغاز قرن ششم بدلیل فقدان منابع مکتوب  ناچیز است.

تا اندازه ای، این موضوع به سبب انهدام (= نابودی) مراکز شهری در عربستان است.

با آنکه عربستان در طول این دوره اهمیت سوق الجیشی نه کمی برای دو امپراتوری داشت (= کمی نداشت)، ایجاد دول حائل لحمی در طرف ساسانی و غسانی در طرف رومی (بیزانس) برای هر دو امپراتوری ابزارهای غیرمستقیمی برای کنترل جریان کالا و عبور و مرور (= تردّد = آمد و شد) به داخل مناطق معین (= مقرّر = مورد مصالحه) فراهم آورده بود.

چون دول حائل منبع اصلی [تأمین هنگ] شترسواران بودند (= سواره نظام شترسوار)، بعضی محققین متذکر شده اند (= به این نکته توجه کرده اند) که پروسۀ (= فرایند) بدوی سازی که با انهدام مناطق شهری در این دوره مرتبط بود، برای پرورش و فروش اشتران بسیار مفیدتر شد.

غسانی­هاو لخمی­ها [حمایت­های] دولتهای حامی­شان را با (= بوسیلۀ) درگیرشدن در جنگ­ها (= وارد شدن در پیکارها) بازتاب می دادند [= منعکس می کردند]، تا آنگاه که (= تا زمانی که) رم و ایران به ظاهر (= ظاهراً) صلح می کردند.

در قرن ششم میلادی منازعات (= کشمکش­ها = درگیری­ها) دوباره بروز کرد (= رخ نمود = پدیدار شد = سر برآورد)، این بار از طریق کارگزاری مورد حمایت ایرانی [یعنی] دولت یهودی در یمن [که] تحت [فرمان = حکومت] یوسف ذونواس بود و متحد مونوفیزیت­های بیزانسی، یعنی پادشاهی اکسوم.

زمانی که ذونواس کوشید نجران را به [حیطۀ] کنترل خود برگرداند [نجران را دوباره به منطقه یا حوزۀ تحت امر خود بازگرداند]، با مقاومت مبلغان مسلح مسیحی مواجه شد، همانها که او مغلوبشان ساخت [= شکستشان داد].

با پشتیبانی دریایی بیزانس (= روم شرقی)، اکسوم­ها (= پادشاهی اکسوم) به عربستان هجوم برد [عربستان را مورد تاخت و تاز قرار داد]، ذونواس مغلوب شد (= شکست خورد)، و یک دولت نیابتی از طرف پادشاه حبشه (= تحت حاکمیت حبشی­ها) [در یمن] تأسیس شد.

فرمانروای آن دولت، ابرهه، سد مأرب را بازسازی کرد و یک کلیسای جامع در صنعا بر پای داشت (= بنا نمود)، و کوشید بر مکه مسلط شود (= مکه را مسخّر خویش سازد).

شکست او، عرفاً [= مطابق رسوم = به طور سنتی؟] در سال 570 میلادی [بوده است]. و [این واقعه] [که] در سورۀ 105 قرآن درج شده است، با حملۀ فرمانروای (= حکمران) ساسانی به یمن توأم شد.

خسرو اوّل انوشیروان (حکومت از 531 تا 579 میلادی)، حبشی ها را از یمن تاراند (= بیرون ریخت = راند).

مناطق (= نواحی، بخش، قسمت) جنوبی عربستان تا برپایی (= برپا خاستن) اسلام تحت کنترل ایرانیان باقی ماند.

 

 

 

بنورستم

بنو رستم يكي از دولت­هاي خارجي مسلك مي­باشد كه در سال 144ه.ق در مغرب ميانه (الجزاير كنوني) به مركزيت " تاهرت" حكومت تشكيل دادند. بنيانگذار اين دولت مردي ايراني به نام "عبد الرحمن بن رستم" بود و حكومت آنها تقريبا 150 سال طول كشيد.

   كلمه «خوارج» به معني «شورشيان» مي­باشد. اين واژه از خروج به معناي سركشي و طغيان گرفته شده است. [1]پيدايش اين فرقه در واقع در جنگ صفين و در روزهاي پاياني اين جنگ بوده است. شهيد مطهري (ره) قائل است: چون در دوره خلفا (ابوبكر، عمر و عثمان )به امر تربيت اسلامي توجه جدي نشد؛ لذا اين طبقه متنسك و جاهل در بين مسلمانان پيدا شدند. و در واقع بروز و نمود آنها در جنگ صفين بوده است. ايشان مي­نويسد: «در دوره خلفا با كمال تاسف بيشتر توجهات به سوي فتوحات معطوف شد، غافل از اينكه به موزات باز كردن دروازهاي اسلام به روي افراد ديگر و رو آوردن آنها به اسلام ،... مي­بايست فرهنگ و ثقافت اسلامي هم تعليم داده شود و افراد دقيقا با روح اسلام آشنا شوند ...».[2]

  حضرت علي (ع) در توصيف خوارج مي­فرمايد:

«جُفاة طغام، و عبيد اقزام جمعوا من كل اوب تلقطوا من كل شوب، ممن ينبغي ان يفقه و يودب و يعلم و يدرب ... .»[3]

 

   شهيد مطهري در ترجمه اين عبارت مي­نويسد: «مردمي خشن فاقد انديشه عالي و احساسات لطيف، مردمی پست، برده صفت، اوباش كه از هرگوشه­اي جمع شده­اند و از هرناحيه­اي فراهم آمده­اند. اينها كساني هستند كه بايد اول تعليمات ببينند، آداب اسلامي به آنها تعليم داده شود. در فرهنگ و ثقافت اسلامي خبرويت ( آگاهي كافي ) پيدا كنند ....»[4]

   حضرت علي (ع) در جنگ نهروان 4000 نفر از آنها را كشت اما تفكر خارجي در جامعه اسلامي باقي ماند و آنها تبديل به يكي از فرقه­هاي اسلامي شدند. هنگامي كه حضرت علي (ع) به شهادت رسيد، بازماندگان خوارج فرصتي يافتند تا از نو به تبليغ و ترويج فكر خود بپردازند. آنان در سراسر حكومت امويان و نيمي از حكومت عباسيان موجب نگراني خلفا بودند. سرانجام در قرن دوم هجري سر دسته فرقه­اي از خوارج به نام "عبد الرحمن بن رستم" كه از سرزمين­هاي جنوب شرقي ايران برخاسته بود، توانست در مغرب اسلامي در شهر تاهرت براي مدت 150سال دولتي به نام دولت "رستميان" تاسيس كند.[5]   

 

سرزمين مغرب:

   اكثر مورخان و دانشمندان جغرافيا سرزمين مغرب را به سه بخش بزرگ و اصلي تقسيم مي­كنند:

1-    "مغرب ادني" كه از طرابلس به سمت مغرب امتداد دارد و شامل تونس امروزي و بخشي از مناطق شرقي الجزاير است.

2-    "مغرب اوسط" اين بخش شامل ديگر سرزمين­هاي جمهوري الجزاير است و تا رود "ملويه " را در بر مي­گيرد.

3-    "مغرب اقصي" كه تقريبا شامل  زمين كشور مغرب (مراكش) امروزي است.[6]

   همان گونه كه بيان شد شهر تاهرت در مغرب ادني مركز حكومت رستميان بوده است. مقدسي مي­نويسد: "تاهرت شهري است در اقليم مغرب، اولين استان بعد از مصر، برقه، افريقه و سپس تاهرت و سپس سجلماسه مي­باشد.[7] اين شهر در سال 150هجري توسط عبد الرحمان بن رستم ساخته شد. [8]

 

ظهور خوارج درمغرب:

   در دوره حكومت منصور عباسي (137- 158 ه.ق) خوارج در عرصه حيات سياسي در مغرب ظاهر شدند. آنان در اين  سرزمين در پي فرصت بودند و مي­كوشيدند آنجا را تصاحب كنند. خوارج موفق شدند برخي از قبايل بربر را به خود جذب كنند و حكومت­هايي تاسيس كنند. مغرب در اين زمان شاهد ظهور دو حكومت بامرام (مسلك ) خارجي در ميان بربرها بود، كه استقلال نسبتا كاملي داشتند.[9]

   نخستين آنها حكومت بني مدرار يا بني واصول در سجلماسه (جنوب مغرب الا قصي) بود كه مذهب "صفريه " داشت. اين حكومت سال 140ه.ق آغاز شد و140 سال طول كشيد.

   حكومت دوم حكومت اباضي مذهب "بنو رستم" بود. اباضي منسوب به "عبدالله بن اباض مري" و جزء متعصب­ترين گروه­هاي خوارج بودند.[10]

   اباضي­ها به نفوذ خود در بلاد مغرب ادامه دادند به گونه­اي كه هم اكنون نيز در قسمت­هايي از ليبي و الجزاير و تونس پيراوني دارند.[11]

 

 تمايل بربرها به مذهب خوارج:

   برخي از نويسندگان ظلم و ستم حاكمان به بربرها را، علت اصلي تمايل آنها به مذهب خوارج (مذهبي كه در پرتو تعا ليم آن به راحتي مي­توانستند بر عليه حاكمان اقدام كنند ) مي­دانند.

   دكتر "محمد اسماعيل" مي­نويسد: «از آنجا كه بربرها مورد ستم خلفا و عمال آنها بودند و خوارج قيام عليه خلفا را لازم مي­دانستند، بربرها در مذهب خوارج، توجيه خوبي براي شورش مي­ديدند.»[12]

   به گفته "الفرد بل " دعوت خوارج با مزاج بربرها كه خواهان استقلال بودند سازگار بود. بزودي آنها فهميدند كه نمي­توانند برضد خلفا انقلاب كنند مگر اينكه واقعا به عقيده خوارج ايمان بياورند و همين كار را هم كردند.[13]

 

عبدالرحمن بن رستم موسس سلسله بنو رستم

   تقريبا همه منابع اذعان دارند كه عبدالرحمن بن رستم ايراني بوده است. عده­اي قائلند نسب او به "شاپور ذوالاكتاف" که از شاهان ساساني است، مي­رسد.[14] و برخي نسب او را به "رستم" فرمانده سپاه ايراني در قادسيه و يا "انوشيروان" مي­رسانند.[15] كه البته اين نسب نامه­ها از اعتبار چنداني برخوردار نيستند.

   عبدالرحمن از شاگردان ابوعبيده در بصره بود. او همراه با هياتي كه سلمة بن سعيد [16]به بصره، مركز شعاع اباضيه فرستاد و  به عنوان "حملة العلم" معروف بودند، به مغرب بازگشتند.[17]

   عبدالرحمن بن رستم اولين امام (خليفه ) بنو رستم است كه در واقع نام دولت بنو رستم (رستميان ) از نام او گرفته شده است.[18]

   در منابع آمده است: «عبدالرحمن در نهايت صلاح و زهد بود و به معرفت و علم مشهور بود» .[19] و تاليفاتي مانند تفسير قران، ديوان خطبه­ها و نامه­ها را به او نسبت داده­اند.[20] دوره حكومت عبدالرحمن بن رستم دوره آرامش و صلح سلسله بنو رستم بوده است. در اين دوره از اختلافات سياسي و مذهبي (برخلاف دوره هاي بعد ) خبري نيست. سياست دوره عبدالرحمن بر مساوات و تسامح بود. اين سياست موجب ثبات و استقرار حكومت شد... . [21]

   لذا عبدالرحمن به كارهاي عمراني از جمله حفر قنوات، اقدامات عمراني شهري، ساخت كاروانسرا و محل­هاي تجاري و... پرداخت.[22]

   عبدالرحمن بن رستم سال 171ه.ق فوت كرد و پسرش عبدالوهاب جانشين او شد.[23]

 

عبدالوهاب بن عبدالرحمن بن رستم

   "عبدالوهاب" دومين حاكم سلسله بنو رستم نيز در علوم شريعت اسلامي و فقه اباضي تبحر داشت. وي علاوه بر رسيدگي به شئون حكومت به مطالعه و تدريس نيز اشتغال داشت.[24] از دوره عبدالوهاب است كه درگيري­هاي داخلي در دولت بنو رستم ظهور مي­كند. در منابع، علت اين امر را كنار گذاشته شدن سياست مساوات و تسامحي مي­دانند كه عبدالرحمن به آن ملتزم بود.[25]

   در زمان عبدالوهاب اولين اختلاف بين اباضي­ها با ظهور "يزيد بن فندين يفرني" آغاز شد. كار به درگيري و قتل و خونريزي انجاميد. تا اينكه سرانجام يزيد بن فندين كشته شد.[26] درگيري­هاي قبايلي و روز فتنه­ها همواره در دوره عبدالوهاب ادامه يافت. سرانجام عبدالوهاب در سال 280 يا290 ه.ق جاي خويش را به فرزندش "افلح بن عبدالوهاب" سپرد.[27]

 

افلح بن عبدالوهاب:

   افلح بن عبدالوهاب، به شجاعت، زيركي، عدالت و حب علم وصف كرده­اند.[28] حكومت او 50 يا 60سال طول كشيد. وي سرانجام در سال 240ه.ق وفات يافت. مهمترين حادثه در دوره حكومت او گسترش قيام "خلف بن سمح" مي­باشد.[29] خلف در طرابلس ادعاي امامت اباضيه نمود و جمعي به او پيوستند. هر چند قيام او توسط افلح سركوب شد، ولي اين موضوع اختلاف بين اباضيه را بيشتر كرد. به گونه­اي كه طرفداران خلف بن سمح را فرقه "نكاريه " مي­ناميدند.[30]

 

 ابي بكر بن افلح و جانشينانش

   "ابوبكر بن افلح" در سال 240ه.ق پس از فوت پدرش، علي رغم اعتراض فقهاي مذهب، به قدرت رسيد. وي به پادشاهي و عيش و لذات دنيوي روي آورد. و امور را به دست دامادش ابن عرفه سپرد، مدتي بعد بين آنها اختلاف شد و ابي بكر، ابن عرفه را كشت.[31]

   حكومت ابي بكر بن افلح دو سال بيشتر طول نكشيد. فتنه­هاي داخلي مي­رفت كه امر حكومت را به طور كلي از دست بنو رستم خارج كند، اما با قدرت­ گيري "ابي يقظان بن افلح" روند سقوط  بنو رستم مدتي به تاخير افتاد.[32] سپس "ابو حاتم يوسف بن محمد بن افلح" درسال281 ه.ق جانشين پدرش شد. حكومت او يك سال بيشتر طول نكشيد و بعد از او عمويش "يعقوب بن افلح" به حكومت رسيد.[33]

   آخرین حاكم سلسله بنو رستم، يقظان بن ابي يقظان بود. در اين زمان اعتبار خليفه كاملا از بين رفته بود، سرانجام اين دولت توسط " ابو عبدالله شيعي" (ازداعيان فاطمي مغرب ) در سال  296 ه.ق از بين رفت.[34] در واقع اختلافات (قبيله­اي، مذهبي و خانوادگي) عامل اصلي سقوط اين دولت خارجي مسلك بوده است.

 

جنبه تمدني حكومت بنورستم:

   از جنبه تمدني دولت بنو رستم دولتي موفق محسوب مي­شود. در اين زمان "تاهرت" از جهت علوم و عمران پيشرفته بود. در تاهرت علمايي چون "عبدالرحمن بن عبدالله بن محمد تميمي تاهرتي" (فقيه سني ) و پسرش "قاسم بن عبدالرحمن" و فرزند قاسم  "احمد بن قاسم " ظهور كردند. همچنين اديب شاعر "احمد بن فتح تاهرتي" و فقيه متكلم "عبدالله بن الملطي تاهرتي" و  علماي ديگري چون "محمود بن بكر تاهرتي"، "يهود بن قريش"، "ابن صغير مالكي"، "بكر بن حماد" و... ظهور كردند.[35]

 

[1]. مسعود،جبران؛ الرائد، ذيل كلمات خوارج و خروج.

[2]. مطهري. مرتضي؛ جاذبه و دافعه علي (ع)، تهران، صدرا، بي تا، ص 159.

[3]. همان، ص160 و نهج البلاغه، خطبه 238، البته اين خطبه در شان حكمين و مذمت اهل شام مي­باشد شهيد مطهري اين جملات را منطبق بر تفكرات خوارج مي­داند.

[4]. همان.

[5]. شهيدي، سيد جعفر؛ تاريخ تحليلي اسلام، تهران، علمي وفرهنگي، 1383، چاپ دوم، ص166

[6]. نعنعي، عبدالمجيد؛ دولت امويان دراندلس، مترجم محمد سپهري، قم، پژوهشكده حوزه ودانشگاه، چاپ دوم ، 1380، ص19.

[7]. مقدسي،محمد بن احمد؛ احسن التقاسيم في معرفة الا قاليم ، بي جا، مكتبه مدبولي، 1411، چاپ سوم ، ص216.

[8]. طقوش، محمد سهيل؛ دولت عباسيان، ترجمه حجت ا... جودكي، قم، پژوهشكده حوزه ودانشگاه، چاپ اول،1380، ص66.

[9]. همان.

[10]. همان.

[11]. جعفري، يعقوب؛ خوار ج در تاريخ، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1371، چاپ اول، ص153.

[12]. محمود، اسماعيل؛ الخوارج في المغرب الاسلامي، بيروت، دارالعوده، 1976، ص34.

[13]. جعفري، يعقوب؛ پيشين، ص161-160به نقل از الفرق الاسلاميه في الشمال الافريقي ص147.

[14]. حموي، ياقوت؛ معجم البلدان، بيروت، دارصادر، 1995 ،ج2،ص8 .

[15]. محمود، اسماعيل؛ پيشين ص108.

[16]. اولين كسي كه مذهب اباضي رابه افر يقا برد.

[17]. محمود، اسماعيل؛ پيشين، ص108.

[18]. همان، ص112.

[19]. ا لدراجي، بوزياني؛ دول الخوارج و العلويين، الجزاير، دارالكتاب العربي، 2002 م، چاپ اول، ج1، ص67.

[20]. همان.

[21]. محمود، اسماعيل؛ پيشين، ص116.

[22]. همان، ص113.

[23]. الدراجي، بوزياني؛ پيشن، ص67.

[24]. همان.

[25]. اسماعيل، محمود؛ پيشين، ص116.

[26]. الدراجي، بوزياني؛ پيشين، ص69.

[27]. همان ص72-70.

[28]. زركلي، خيرالدين؛ الاعلام، بيروت، دارالعلم للملابين، 1989م، چاپ 8، 2/5.

[29]. الدراجي،بوزياني، پيشين، ص72.

[30]. جعفري، يعقوب؛ پيشين، ص166، به نقل از الاباضيه في مو كب التا ريخ، ص216.

[31]. الدراجي، بوزياني؛ پيشين، ص73.

[32]. همان.

[33]. زركلي، خيرالدين؛ پيشين، ج1، ص247.

[34]. الدراجي، البوزياني؛ پيشين، ص77.

[35]. هما ن، ص78-79.

رأي ابن خلدون في الحضارة

أطلق ابن خلدون علی الحضارة اسم (دورة العمران)، ... فهو یعتبر البداوة أصل العمران، والحضارة غایة العمران، فالبداوة هي المرحلة الأولی من حیاة کل جماعة إنسانیة، والبـدو برأیه أقرب إلی الخیر من أهل الحضر، والتطور الاجتماعي الحضاري عند ابن خلدون یبدأ عند أهل البداوة و یتطور هؤلاء حتی یصیروا حضراً، والبداوة تشمل أهل البادیة (الرعاة) والفلاحین و هم أهل الزراعة، وأن الحضارة في تطورها تمر بأدوار قد تکون ثلاثة أدوار أو أربعة أو ستة، لکن الحضارة مهما بلغت من التطور والرقي فإنها تعود إلی التلاشي والهبوط، و یسمي أدوار الحضارة أدوار شرف، فالتاریخ والحضارة عند دورة متصلة و صـــراع دائم علی الملک والرئاسة، و أنها إذا خرجت من شعب انتقلت إلی شعب آخر من أهل العصبیة.


ابن خلدون حضارت [تمدن = شهرآئینی] را یکی از مراحل زندگانی جامعه می داند که مرحلۀ بداوت – بیابانگردی – آن را به کمال می رساند. زیرا «حضارت، غایت بداوت» است. بنابراین «هر گاه احوال معیشت بادیه نشینان توسعه یابد و در توانگری و رفاه به مرحله ای برتر از میزان نیازمندی برسند، آن وقت وضع نوین، آنان را به آرامش و سکونت گزیدن وا می دارد و برای بدست آوردن میزان بیشتر از حد ضرورت و نیاز، با یکدیگر همکاری می کنند و در راه افزایش خوراکیها و پوشیدنی های گوناگون می کوشند و به بهترکردن و ظرافت توجه می کنند و درصدد توسعۀ خانه ها و بنیان گذاری شهرهای کوچک و بزرگ برمی آیند، سپس رسوم و عادات توانگری و آرامش زندگی آنان فزونی می یابد و آنگاه شیوه های تجمّل خواهی در همه چیز به حدّ ترقی و کمال می رسد، مانند تهیه کردن خوراکهای متنوع لذت بخش و نیکوکردن آشپزخانه ها و قصرهای بلند و باشکوه که با بنیانی استوار و منظره ای دلربا آنها را پی می افکنند. در صنایع راه کمال را می پیمایند... و به نهایت درجۀ ترقی می رسانند، چنان که کاخها و خانه ها را بدان سان بنیان می نهند که دارای آب روان باشد و دیوارهای آنها را بلند می سازند و در زیبایی و ظرافت آنها مبالغه می کنند و در بهترکردن کلیۀ وسایل معاش و زندگانی از پوشیدنی تا رختخواب و ظروف و اثاثیۀ خانه می کوشند. این گروه شهرنشیانند: اهالی شهرها و پایتختها. از اینان دسته ای برای کسب معاش خود به صنایع می پردازند و گروهی بازرگانی پیشه می کنند.


حرفه ها و مشاغل شهرنشینان نسبت به مشاغل چادرنشینان بارورتر و به رفاه مقرون تر است. زیرا عادات و رسوم زندگی آنان از حدّ ضرورت درمی گذرد و امور معاش ایشان به تناسب وسایلی که در دسترس دارند، ترقی می کند. بنابراین روشن شد که تشکیل زندگانی اقوام و ملل بیابانگرد و شهرنشین به طور یکسان بر وفق امور طبیعی است و هر کدام بر حسب ضرورت به شیوه ای می گرایند که اجتناب ناپذیر است.» او در ادامه می گوید: «زندگانی بادیه نشینی کهن تر و پیشتر از زندگانی شهرنشینی است و بادیه نشینی اصل عمران و اجتماع است و اساس تشکیل شهرها...»

بدین ترتیب حضارت و بداوت همدیگر را کامل می کنند. حضارت به معنای تأسیس شهرها و شهرکها، و استقرار است که حکومت و مدیریت و مکاسب زندگانی، و صنایع و علوم، و وسایل رفاه و آسایش در آن پدید می آید. از دیدگاه ابن خلدون «حضارت، غایت عمران است.» و «پایان عمر، و نشانۀ تباهی آن.»


از صفحات 31 و 32 کتاب «تمدّن اسلامی در عصر امویان» نوشتۀ استاد محقق جناب آقای دکتر محمّـــد سپهری با اضافات.

شعر مشهور یزید بن معاویه که گواه کفر اوست

لعبتْ هاشم بالملك فلا

خبرٌ جاء ولا وحيٌ نزل

 ليت أشياخي ببدرٍ شهدوا

جزع الخزرج من وقع الأسل

 لأهلّوا واستهلّوا فرحاً

ولقالوا يا يزيد لا تشل

 فجزيناهم ببدرٍ مثلها

وأقمنا مثل بدرٍ فاعتدل

 لستُ من خندف إن لم أنتقم

من بني أحمد ما كان فعل


ضمیمه:

خليفة المسلمين يتمثل بابيات ابن الزبعرى: روى ابن أعثم والخوارزمي وابن كثير وغيرهم، أن خليفة المسلمين يزيد جعل يتمثل بابيات ابن الزبعرى. 1 - ليت أشياخى ببدر شهدوا * جزع الخزرج من وقع الاسل 2 - لاهلوا واستهلوا فرحا * ثم قالوا يا يزيد لا تشل 3 - قد قتلنا القرم من ساداتهم * وعدلنا ميل بدر فاعتدل قال ابن أعثم: ثم زاد فيها هذا البيت من نفسه: 4 - لست من عتبة ان لم انتقم * من بني أحمد ما كان فعل وفي تذكرة خواص الامة: " المشهور عن يزيد في جميع الروايات أنه لما حضر الرأس بين يديه جمع أهل الشام وجعل ينكت عليه بالخيزران ويقول أبيات ابن الزبعرى: ليت أشياخي ببدر شهدوا * وقعة الخزرج من وقع الاسل قد قتلنا القرن من ساداتهم * وعدلنا ميل بدر فاعتدل وقال: قال الشعبى وزاد عليها يزيد فقال: 5 - لعبت هاشم بالملك فلا * خبر جاء ولا وحي نزل لست من خندف ان لم انتقم * من بني أحمد ما كان فعل " 1 1) ان ابيات ابن الزبعرى وردت في سيرة ابن هشام 3 / 97، وشرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد ؟ / 382. وورد في ما تمثل به يزيد في فتوح ابن اعثم 5 / 241 بعد البيت الثاني. حين ألقت بقباء بركها * واستحر القتل في عبد الاشل وهذا من أبيات ابن الزبعرى وكذلك ورد في تاريخ ابن كثير 8 / 192. وورد في مقتل الخوارزمي 2 / 58 قبل البيت الاول. يا غراب البين ما شئت فقل * انما تندب أمرا قد فعل كل ملك ونعيم زائل * وبنات الدهر يلعبن بكل وجاء فيه أيضا وفى اللهوف ص 69 بعد البيت الرابع: لعبت هاشم بالملك فلا * خبر جاء ولا وحى نزل وفى نسختنا من مثير الاحزان ص 80 سقط البيت الرابع وفى تاريخ ابن كثير 8 / 204، رواها عن تاريخ ابن عساكر عن ريا حاضنة يزيد واكتفى بذكر البيت الاول واكتفى أبو الفرج في مقاتل الطالبيين ص 120 - >

ضمیمه از این سایت است:

http://lib.eshia.ir/15256/3/161

یازوری از ویکی پدیا موسوعه الحره

الحسن بن علي بن عبد الرحمن أبو محمد اليازوري: ولد في يازور واليها نسبته. كان أبوه من أهل يازور ومن ذوي اليسر وقاضياً فيها، فلما مات خلفه ابنه أبو محمد، ثم ولي القضاء في الرملة فأخذ يكرم العلماء ويحسن اليهم ويجالسهم كما ولي عمارة المسجد الأقصى في القدس عام 417 هـ. ولما عزل عن القضاء، ربما لأنه كان ينقد احكام قاضي القضاة في مصر، جاء إلى مصر ومعه احمال من التفاح أهداها إلى كبار رجال الدولة. وبفضل أحد هؤلاء الكبار تمكن من الوصول إلى خدمة أم الخليفة المستنصر بالله.

فعمل في ديوانها في سنة 439 هـ: 1047 م ثم أخذ يتقدم في وظائف هذا الديوان إلى أن عين في منصب قاضي القضاة مضافاً إليه «داعي الدعاة ـ منصب الدعوة للمذهب الشافعي» وكان ذلك سنة 441 هـ: 1040م. The Shafi' Sect?! You must be joking!They were Ismaili

ثم أخذ نفوذ اليازوري يزداد لدى ام الخليفة فعينت ابنه «محمد بن الحسن» نائباً لوظائف والده، كما عينت ابناً آخر له على قضاء الشام.

وفي 7 من المحرم سنة 442 هـ: أول حزيران 1050م تولى الفلسطيني الحسن أبو محمد اليازوري أمر الوزارة بالإضافة إلى وظائفه السابقة: قاضي القضاة وداعي الدعاة والنظر في ديوان ام المستنصر. وقد تلقب بألقاب كثيرة لم يسبق إليها. فهو: الناصر للدين، غياث المسلمين، الوزير الأجل، الأوحد، المكين، سيد الوزراء، تاج الأصفياء، قاضي القضاة وداعي الدعاة، علم المجد، خليل أمير المؤمنين.

وبذلك زاد نفوذه زيادة كبيرة لم تكن لوزير قبله حتى أنّ اسمه قرن باسم الخليفة على السكة «العُملة».

وقبل أن يتولى اليازوري الوزارة كانت قد حصلت في مصر مشاحنات بين عدة وزراء قبضوا على زمام الأمور بالتوالي (427 ـ 442 هـ: 1036 ـ 1050م). وفي مدتهم خسرت البلاد شمالي أفريقية، كما خرجت عليهم الولايات السورية. ولما تولى اليازوري الوزارة بذل قصارى جهده في معالجة الاخطار التي كانت تتهدد البلاد وأهمها خطر المجاعة التي كان يصحبها غالباً الوباء والبؤس العام وما يتبع ذلك من الفوضى والجرائم. ووجد اليازوري في اهراء الغلال ما أبعد ذلك الخطر مدة حياته. فكثرت الغلال في الأسواق وهبطت أسعارها مما أوجب الثناء عليه، حتى قيل انه بلغ ثمن عشرة أرطال من الخبز درهم واحد. كما وضع حداً للفتن التي كانت تقوم بين الجند وغيرهم، ولثورات البدو وللفوضى والنزاع بين الزعماء.

واليازوري هو الذي دبر فتنة «أبي الحارى البساسيري» وأثاره على العباسيين وكان من أثر هذا التدخل ان انتصر البساسيري، فكان انتصاره هذه مقدمة لدخول الفاطميين بغداد، والدعاء في مساجدها لخليفتهم، ـ المستنصر، وقد نقش اسمه على الدنانير والدراهم بعد أن ازيل عنها اسم الخليفة العباسي.

وقد بلغ خراج الدولة الفاطمية في عهد وزارة اليازوري 000/000/2 دينار في السنة.

وفي عهده أخذ المغرب يتعرب وذلك على أثر نزوح «بني هلال» و«بني سُلَيْم». وغيرهم من القبائل العربية، بتدبير من أبي محمد الحسن اليازوري واليك البيان:

لما خرج القرمطي الحسن بن أحمد المعروف بالاعصم أو الاعظم من «الحسا» إلى الشام قاصداً الفاطميين خرج معه جماعات من بني سُلَيْم ومن جاورهم من بني عمومتهم من بني هلال.

وبعد أن هزم الخليفة الفاطمي «العزيز بالله» الاعصم أمر بنقل اتباعه من بني هلال وسليم من الشام إلى الصعيد في مصر.

ولما أخذ «البربر» في المغرب يسعون للانفصال عن الفاطميين أرسل اليازوري ضدهم قبائل عربية معظمها من بني سُلَيْم وهلال عرفت حملتهم باسم «الغزوة الهلالية»، وقدر عدد الغزاة بأكثر من خمسين ألف نسمة.

حدثت مصادمات عنيفة بين بني هلال وغيرهم من القبائل العربية من جهة وبين قبائل «زناتة» من البربر من جهة أخرى خلدتها قصة بني هلال التي وصفت لنا البطل «أبا زيد الهلالي» وعدوه «خليفة الزناتي». وقد جسمها مؤلفوها وكبروها بما اضافوه إليها الشيء الكثير من خيالهم.

نجحت الدولة الفاطمية بهؤلاء العرب في القضاء على نفوذ أعدائها، ويعتبر هذا الغزو العربي للمغرب حدثاً هاماً في تاريخه لما ترتب عليه من تغيير عنصري بحيث تحول الجزء الأكبر من أهله إلى عرب.

ومن الثورات البدوية التي اطفأها الوزير اليازوري في مصر ثورة قبيلة «بني قرة» وهي من بطون هلال وقيس، كانت تنزل نواحي الإسكندرية وغيرها. وبعد أن قضى على ثوراتهم أحل اليازوري مكانهم قبيلة «سنبس» التي كانت في فلسطين.

لقد تقدمت الصناعة العربية من الصياغة والحياكة والتطريز والتصوير تقدماً كبيراً في العهد الفاطمي، وقد زين الخلفاء والوزراء قصورهم بالكثير من هذه المصنوعات.

فقد كان الوزير اليازوري ذواقة للصور والرسوم وحريصاً على أن يقتنيها، وعلى أن يجمل بها أثاثه وأدواته مهما كلفه ذلك من ثمن. وقيل انه كان لليازوري «مِضْرَب» يتألف من مجموعة رسوم فنية، كلفه ثلاثين ألف دينار، واشتغل في صنعه مائة وخمسون فناناً مدة تسع سنوات حتى أتموه. وكان ارتفاع أعمدته مائة وعشرين قدماص واتساع محيطه الف قدم تقريباً. وقد نقشت على أحد جوانبه صور جميع حيوانات العالم.

وكان اليازوري يقرب اليه المصورين والرسامين ويجالسهم ويشترك في مناقشاتهم الفنية. والقصة التالية التي رواها المقريزي في خططه تبين مدى الاحتفاء بفن التصوير في العصر الفاطمي في عهد هذا الوزير الفلسطيني:

تطور النقاش بين الرسامين الشهيرين ابن عزيز والقصير إلى تنافس، في أحد مجالسهم الوزير اليازوري. فتحدى ابن عزيز زميله انه في استطاعته أن يرسم راقصة على سطح جدار بحيث تبدو لمن ينظر إليها كأنها خارجة منه ورد القصير على تحدي زميله بأنه يستطيع بدوره أن يرسم الراقصة كأنها دخلة فيه.

وطلب الوزير من الرسامين المتنافسين أن ينفذ كل منهما تحديه، وفعلاً أتما كلاهما العمل، وكشفا عن صورتيهما، وكم كانت دهشة الشاهدين حين وجدوا ان كلاً منهما قد نفذ وعده بكل دقة. فرسم أحدهما صورة الراقصة بثياب بيضاء على أرضية سوداء فبدت كأنها خارجة من الحائط، ورسم الآخر الراقصة بثياب حمراء على ارضية صفراء فبدت كأنها داخلة فيه: أي أنّ الرسامين قد استغلا تأثير الألوان في خداع النظر.

بقي الوزير اليازوري في منصبه حتى أمر المستنصر بالقبض عليه بوشاية اتهمه فيها أعداؤه بأنه يرسل السلاجقة ويدعوهم لغزو مصر. امر الخليفة بقطع رأسه وكان ذلك في 22 صفر من عام 450 هـ: 1058م وبذلك انتهى أمره.

وبعد قتله رجعت الحالة في مصر إلى ما كانت عليه من الفوضى والنزاع بين الوزراء، والفتن والقلاقل بين الجند وغيرهم. فاختلت الأحوال وتزعزعت اركان الحكومة حتى تعاقب نحو 40 وزارة في مدة تسع سنوات.

قال المقريزي: «فلما قتل الوزير أبو محمد لم تر الدولة صلاحاً. ولا استقام لها أمر، وتناقضت على امورها، ولم يستقر لها وزير تحمد طريقته، ولا يُرضى تدبيره، وكثرت السعاية فيها، فما هو إلاّ أن يستخدم الوزير حتى يجعلون سُوْقَتهم ويوقعوا به الظن، حتى ينصر ولم تطل مدته».

وقد صنف المؤرخون في سيرة «اليازوري» كتباً اشهرها «السيرة اليازورية» التي لم تصلنا.

وعرفنا من أولاد اليازوري «محمد أبو الحسن» عرف بعلمه الوافر وذكائه الممتاز مع نزاهة وعفة، عمل في وظائف الدولة في الشام. وبعد مقتل والده اضحى فقيراً، ولا نعلم ماذا جرى له بعد ذلك. وفي قول آخر انه قتل مع أبيه عام 450 هـ.

غسان تيم

یازوری

اليازوري (... - 450 ه‍ =... - 1058 م) الحسن بن علي بن عبد الرحمن، أبو محمد اليازوري: وزير، من الدهاة.

ولد في يازور (من قرى الرملة بفلسطين) وإليها نسبته. وسكن الرملة، وولي الحكم فيها. واتصل بالمستنصر الفاطمي (صاحب مصر) فاستوزره سنة 442 وجعله قاضي القضاة، ولقب بسيد الوزراء. وهو الذي دبر فتنة البساسيري وأثاره على العباسيين. واستمر في الوزارة إلى أن قبض عليه المستنصر بوشاية وقتله.

ولمعاصرنا عمر الصالح البرغوثي كتاب (الوزير اليازوري - ط) في سيرته (2).