تخارستان از دایره المعارف بزرگ اسلامی

تُخارِسْتان، یا طخارستان، سرزمینی کهن و نام ولایتی در خراسان بزرگ در نخستین سده‌های اسلامی، واقع در امتداد کرانه های جنوبی جیحون علیا و وسطا.
نام‌تخارستان در نخستین‌سده‌های‌اسلامی بر بخشی از سرزمین باختر باستان در نواحی خاوری بلخ اطلاق می‌شده است (فرای، «عصر...1»، 29؛ بارتولد، 18). این سرزمین از خاور به بدخشان، از شمال به کرانه‌های جنوبی رود جیحون و از جنوب به رشته‌کوههای هندوکش محدود بوده است و در برخی از ادوار تاریخی در مفهوم وسیع‌تری همۀ نواحی مرتفع وابسته به بلخ، واقع در دو کرانۀ رود جیحون را در بر می‌گرفته است و به عبارتی دیگر در برگیرندۀ استانهای فاریاب، جوزجان، بلخ، سمنگان، قندوز، تخار و بدخشان در افغانستان امروزی بوده است (نک‍‍‍‍‍‍‍ : همو، 68 66,؛ لسترنج، 426-427؛ EI2).
نام این سرزمین برگرفته از نام مردمی است که «تخار» خوانده می‌شدند. تخارها از اقوام آریایی بودند که در سدۀ 3ق‌م در نواحی کوچا و تورفان در شمال شرقی سرزمینی که بعدها ترکستان شرقی یا ترکستان چین خوانده شد، به سر می‌بردند. این

مردم به یکی از زبانهای وابسته به گروه زبانی هند و اروپایی سخن می‌گفتند (مگاورن، 110) که به زبان تخاری معروف است. هرچند این زبان شرقی‌ترین زبان شناخته شدۀ هند و اروپایی است، اما از لحاظ تقسیمات زبان‌شناسی به شاخۀ غربی یا کنتوم2 آن زبان تعلق دارد (لیووین، 52؛ فرای، «میراث...3»، 180).
زبان تخاری در میان زبانهای هند و اروپایی بیشترین شباهتهای واژگانی را با زبانهای ژرمنی و شباهتهایی هم با زبانهای هند و ایرانی، یونانی و بالتی دارد. به باور برخی از زبان‌شناسان، خاستگاهِ نخستین سخنوران زبان تخاری دشتهای پیرامونی دریای سیاه، در همسایگی مردمی با زبان ژرمنیِ آغازین بوده است که بعدها به سوی جنوب و شرق مهاجرت کرده‌اند و بر سر راه خود با یونانیان و هند و ایرانیان آمیخته‌اند و هنگامی که به آسیای مرکزی رسیده‌اند، زبانشان از زبانهای ایرانی شرقی تأثیر پذیرفته است (آدامز، 5-6).
در میانه‌های سدۀ 2ق‌م تخارها بر اثر تهاجمات هونها ناگزیر به نواحی غربی‌ترکوچ کردند. منابع چینی در شرح این رویداد از دو قوم «یوئه ـ چی» و «ووسون» نام برده‌اند که از برابر هونها گریخته، و به نواحی فرغانه رانده‌اند و اندکی پس از 160ق‌م از سیحون گذشتند و به قلمرو دولت یونانیِ باختر سرازیر شدند (بیوار، 122؛ فرای، همان، 181) و میان سالهای 140 تا 130ق‌م دولت یونانی باختر را برانداختند (گروسه، 66). استرابن از مردمی چادرنشین به نام «تخاروی4» یاد کرده است که در این تهاجم شرکت داشته‌اند (V/260). برخی از پژوهشگران ووسونها و برخی دیگر یوئه ـ چیها را برابر با تخارها دانسته‌اند (نک‍‍‍‍‍‍‍ : کریستن سن، 26؛ بیوار، فرای، همانجاها؛ گروسه، 66-67؛ گوتشمید، 108). به هر حال، با برافتادن دولت یونانی باختر، این قبایل بیابان‌گرد دولت کوشانیان را بنیاد نهادند و پس از آن، تاریخ تخاریان و زیستگاه جدیدشان، یعنی تخارستان با تاریخ این دولت درآمیخت (بهزادی، 9).
1. The Golden... 2. Centum 3. The Heritage... 4. Tokaroi
با انقراض کوشانیان به دست شاپور اول ساسانی (سل‍‍ 240-270م) قلمرو آنان و از آن میان تخارستان بر قلمرو ساسانیان افزوده شد (گیرشمن، 292). بنابر سنگ‌نوشتۀ شاپور اول ساسانی در کعبۀ زرتشت، او حکومت تخارستان را به پسرش نرسی سپرد (پیگولوسکایا، 237) و پس از آن، این سرزمین را استانداران ساسانی ملقب به «کوشانشاه» اداره می‌کردند (بیوار، 209)، تا آنکه در 360م با تهاجمات گروهی از هونها موسوم به هونهای کیداری به نواحی شرقی شاهنشاهی ساسانیان حکومت ایرانی کوشانشاهان برافتاد و این سرزمین به تصرف آنها درآمد


(همو، 212). اما دیری نپایید که در اواخر سدۀ 4م موج تازه‌ای از مهاجمان هون، معروف به هپتالی از جیحون گذشتند و کیداریها را به نواحی جنوبی‌تر راندند و نخستین پادشاهی هپتالی را در تخارستان بنیاد نهادند که از تخارستان تا مرو را شامل می‌شد (همانجا؛ مشکور، 690). پس از مرگ یزدگرد دوم ساسانی (457م) پسر مهترش هرمز (سوم) بر جای او نشست؛ اما برادر کهترش پیروز که داعیۀ پادشاهی داشت، به تخارستان نزد هپتالیان رفت و با سپاهی که از آنجا گرد آورده بود، به ری، محل اقامت هرمز سوم تاخت و پس از چیرگی بر او بر تخت شاهنشاهی ساسانیان نشست (طبری، 2/82؛ کریستن سن، 284).
پیروز پس از تسلط بر اوضاع برای تصرف تخارستان آهنگ آن سرزمین کرد، اما در جنگ شکست خورد و به اسارت هپتالیان درآمد و به ناچار متعهد گردید در برابر آزادی خویش خراجی هنگفت بپردازد و پسرش قباد را در مدت گردآوری مبلغ لازم در دربار پادشاه هپتالیان به مدت دو سال به گروگان بگذارد. پیروز در 484م با وجود همۀ ممانعتهای اطرافیانش بار دیگر به تخارستان لشکر کشید و این‌بار هم از هپتالیان شکست خورد و جان خود را از دست داد (طبری، همانجا؛ مارکوارت، 60؛ کریستن سن، 288-289؛ گیرشمن، 301).
تخارستان در دست هپتالیان باقی بود، تا آنکه در حدود سال 558م خسرو اول انوشیروان با یاری ترکان غربی آنجا را تصرف کرد و هپتالیان را به اطاعت درآورد (طبری، 2/100؛ فرای، همان، 259؛ گیرشمن، 305؛ کولسنیکف، 237). اما چیرگی ساسانیان بر تخارستان چندان نپایید، زیرا با گذر ترکان غربی از جیحون و استقرار در نواحی جنوبی آن، تخارستان به دست آنان افتاد. در اوایل سدۀ 7م که هیوئن تسیانگ زائر بودایی چینی، از تخارستان دیدار کرده است، این سرزمین همچنان در قلمرو ترکان غربی بود. به گزارش او در آن زمان تخارستان از شمال به جنوب 000‘1 لی (حدود 500 کمـ) و از شرق به غرب 000‘ 3 لی (حدود 500‘1 کمـ) وسعت داشته است و به 27 امیرنشین تقسیم می‌شد که امرای آنها فرمانبردار یک تگین (شاهزاده) ترک بودند که مقر حکومتش در قندوز بود و او را اصلاً پسر یکی از خانهای ترکهای غربی می‌دانستند و مردم آنجا غالباً پیرو آیین بودایی بودند (واترز، I/102, II/270؛ گروسه، 130). طبری هم از یک یبغو (جبغویه) به عنوان شاه تخارستان نام می‌برد که بر امرای محلی تخارستان فرمانروایی داشته است (6/446).
شهرها و نواحی تخارستان در 32ق/652م توسط سپاهیان عبدالله بن عامر بن کریز به جنگ و صلح گشوده، و بر قلمرو مسلمانان افزوده شد (همو، 4/ 309-314؛ بلاذری، 571-574). اما این چیرگی مسلمانان بر تخارستان مانند دیگر ولایات خراسان قطعی نبود؛ چون به‌سبب دوری مراکز تجمع سپاهیان عرب ــ که در کوفه و بصره متمرکز بودند ــ مردم این نواحی از هر فرصتی برای شورش سود می‌جستند. شورشهای محلی در سالهای پایانی خلافت عثمان و سراسر روزگار خلافت علی(ع) که عربها درگیر جنگهای خانگی بودند، بیش از پیش روی داد (زرین‌کوب، 26). بنابر منابع تاریخی چینی در حدود سال 35ق/655م که عربها ناچار تخارستان را تخلیه کردند، نیروهای تخارستان قدم به قدم آنان را تعقیب می‌کردند و در همین هنگام پیروز پسر یزدگرد سوم ساسانی به تخارستان آمد و به عنوان شاهنشاه ایران بر تخت نشست (گیب، 15-16)؛ تا آنکه در 47ق667م زیاد بن‌ ابیه که از جانب معاویه والی خراسان، و از فعالیتهای پیروز بیمناک بود، سپاهیانی به فرماندهی حکم بن عمرو غفاری به تخارستان گسیل داشت. حکم پس از غلبه بر نیروهای پشتیبان پیروز از جیحون گذشت و به چغانیان رسید و پیروز را به خاک چین عقب راند (همو، 16؛ EI2). اما 3 سال بعد با مرگ حکم بن عمرو همۀ سرزمینهای متصرفی و از آن میان تخارستان از دست عربها بیرون شد (گیب، همانجا).
در 51ق/671م، ربیع بن زیاد حارثی از جانب زیاد بن ‌ابیه مأمور خراسان شد. او پس‌از تصرف تخارستان از جیحون گذشت و تا چغانیان پیش راند (نک‍‍‍‍‍‍‍ : طبری، 5/286؛ گیب، 16-17) و پایگاه عربها را در خراسان تثبیت کرد؛ اما دیری نپایید که با آغاز درگیری میان قبایل عرب ساکن خراسان پایگاه آنها در خراسان متزلزل‌گشت و نیروهای‌عرب ناگزیر بار دیگر تخارستان را ترک گفتند، تا آنکه در 78ق/697م عبدالملک مروان زمام امور خراسان را به حجاج ‌بن‌ یوسف سپرد و او مهلب بن ابی صفره را به خراسان گسیل داشت (طبری، 6/ 319، 320). مهلب توانست با ایجاد موازنه میان قبایل عرب ساکن در خراسان پایگاه عربها را در آنجا تثبیت کند، اما با درگذشت او در 83ق/702م، یزیدبن مهلب پسر و جانشین او نتوانست سیاست پدر را پیش ببرد و اختلاف و درگیری میان قبایل عرب خراسان بار دیگر بالا گرفت و در همین اثنا پسر پیروز ساسانی که مدعی تاج و تخت ساسانیان بود، در تخارستان مستقر شد و فرمانروایان محلی چغانیان بادغیس به همراه هپتالیان به رهبری او اتحادیه‌ای نظامی بر ضد عربها تشکیل دادند (گیب، 23-26)؛ تا آنکه در 86ق حجاج، قتیبة بن مسلم باهلی را مأمور خراسان کرد (طبری، 6/424). قتیبه در همان سال تخارستان را گشود و امرای محلی چغانیان و نواحی پیرامونی تخارستان را به اطاعت درآورد (همو، 6/424-425).
در 90ق/ 709م نیزک طرخان، از امرای محلی تابع یبغوی تخارستان که در حوالی بادغیس سرکشی می‌کرد و در آغازِ کار قتیبه در خراسان با او سازش کرده بود و در لشکرکشیهای قتیبه به ماوراءالنهر او را همراهی می‌کرد، از پیشرفت کار قتیبه در خراسان و ماوراءالنهر بیمناک شد و از دست‌یابی دوباره به استقلال از دست رفتۀ خود ناامید شد. نیزک که در این هنگام در آملِ ماوراءالنهر همراه لشکریان قتیبه بود، از او اجازه گرفت تا به بلخ رود. او پس از رسیدن به بلخ بی‌درنگ به تخارستان رفت و علم عصیان برافراشت و با فرمانروایان محلی بلخ، طالقان. فاریاب، جوزجان و یبغوی تخارستان اتحادی نظامی بر ضد عربها تشکیل داد. قتیبه برای سرکوب نیزک، نیروهایی به فرماندهی برادرش عبدالرحمان به بلخ گسیل کرد. او پس از چیرگی بر بلخ رهسپار تخارستان شد و نیزک ناچار مناطقی را که در تصرف داشت، تخلیه کرد و متحدان او نیز چون وضع را چنین دیدند، تسلیم شدند، یا از کارزار گریختند (نک‍‍‍‍‍‍‍ : همو، 6/445-447؛ گیب، 36-38 32,). هرچند پس از این رویداد یبغوی تخارستان و فرمانروایان محلی تابع او استقلال نیم‌بند خود را از دست ندادند، اما نفوذ معنوی و سیاسی مسلمانان در تخارستان توسعه یافت (همو، 38). با این همه، یبغوی تخارستان مانند برخی از فرمانروایان محلی حوضۀ جیحون با فرستادن سفیران و نامه‌هایی به دربار چین درخواست یاری در برابر عربها داشت (همو، 66-67 59-60,).
در116ق/734م هنگامی‌که حارث بن سُریج در خراسان برضد عاملان بنی امیه سر به شورش برداشت، فرمانروایان محلی تخارستان از این شورش حمایت کردند و به او پیوستند (طبری، 7/94- 98؛ ابن اثیر، 5/183-184، 197) و هنگامی‌که ابومسلم خراسانی در شعبان 129/ مۀ 747 دعوت خود را آشکار کرد و داعیانی را به تخارستان گسیل داشت ( اخبار...، 277؛ طبری، 7/355)، مردم آنجا بدو پیوستند (دینوری، 360-361) و تخارستان در 130ق به دست ابومسلم افتاد و او عاملی از جانب خود به جای عامل اموی تخارستان در آنجا گماشت (گیب، 94).
1. »The Ŧāhirids...« 2. The Ghaznavids...
درزمان عباسیان نخست بلخ و تخارستان را حاکمانی فرستاده از عراق اداره می‌کردند (EI2)، اما در 205ق/820م سراسر سرزمینهای خلافت که در شرق عراق واقع بودند، از آن میان تخارستان به طاهربن حسین، سر دودمان طاهریان واگذار گردید و پس از آن این سرزمین در قلمرو طاهریان قرار گرفت (بازورث، «طاهریان...1»، 95)، تا آنکه در 256ق/870م یعقوب لیث صفاری تخارستان را به‌تصرف درآورد (منهاج، 1/ 198- 199؛ گردیزی، 139) و در 257ق المعتمد عباسی با فرستادن منشور و لوا حکومت او را بر تخارستان به رسمیت شناخت (طبری، 9/476؛ تاریخ سیستان، 216). اما با این حال، بر بلخ و تخارستان (در مفهوم محدود آن) خاندانی ایرانی موسوم به ابوداوودیان یا باینجوریان فرمانروایی داشتند. از این خاندان امیر ابوداوود محمد تا حدود سال 286ق/ 899م بر بلخ حکومت داشت (نک‍‍‍‍‍‍‍ : بارتولد، 58؛ بازورث، همان، 121؛ EI2, S، ذیل باینجوریان).
در 287ق در پی نبردی که میان عمرو لیث و امیر اسماعیل سامانی در بلخ درگرفت، امیر اسماعیل بر سپاهیان عمرو پیروز شد و او را به اسارت گرفت (طبری، 10/76؛ تاریخ سیستان، 256) و المعتضد عباسی در همان سال حکومت خراسان از آن میان تخارستان را به امیر اسماعیل سامانی واگذارد (ابن اثیر، 7/500-502؛ مجمل التواریخ...، 386). از این زمان تخارستان در قلمرو پادشاهی سامانیان باقی بود، تا آنکه در 383ق/993م به دنبال شورش فائق و ابوعلی سیمجور در خراسان برضد امیر سامانی، نوح‌بن منصور از سبکتگین یاری‌خواست. سبکتگین پس از فرونشاندن آن شورش در 384ق، حکومت بلخ، تخارستان، بامیان، غور و غرجستان را به‌دست آورد (بازورث، «غزنویان...2»، 44 41,) و با فروپاشی پادشاهی سامانیان در 389ق تخارستان رسماً در قلمرو غزنویان قرار گرفت (ابن اثیر، 9/ 148).
در منابع تاریخی و جغرافیایی دورۀ اسلامی از دو تخارستانِ علیا و سفلا بدون مشخص کردن جایگاه هریک یاد شده است (نک‍‍‍‍‍‍‍ : طبری، 7/ 109، 124؛ ابن خردادبه، 34؛ یعقوبی، 289-290، 292؛ یاقوت، 3/ 518). برپایۀ فهرست شهرهایی که ابن خردادبه (همانجا) برای تخارستان علیا برشمرده است، تخارستان علیا نواحی شرقی بلخ و جنوبی جیحون را در بر می‌گرفته است و از نوشتۀ یعقوبی، آنجا که از بامیان در شمار نواحی تخارستان «اولى» (اولین) یا «دنیا» (نزدیک‌ترین) یاد می‌کند، چنین پیداست که تخارستان سفلا در برگیرندۀ نواحی جنوب غربی تخارستان علیا و جنوبی بلخ بوده است (ص 289، 290).
سرزمین تخارستان دارای دو بخش کوهستانی و دشت بوده است و در دشتهای آن ترکان خَلُّخ (خُرلُخ) زندگی می‌کردند (حدودالعالم، 99). مهم‌ترین شهرهای تخارستان شهرهای خُلْم، سمنگان، بغلان، سکلکند، وروالیز، آرهَن، راوَن، سکمیشت، روب، سرای عاصم، خَشت و اندراب بود و شهر طالقان (تایقان) که شهر بلخ وسعت داشت، بزرگ‌ترین شهر و مرکز تخارستان به‌شمار می‌رفت (اصطخری، 275-276؛ ابن حوقل، 2/ 448؛ مقدسی، 49-50).
در اوایل سدۀ 5ق ترکان سلجوقی در پی چراگاه برای احشام خود با موافقت سلطان محمود غزنوی از جیحون گذشتند و وارد خراسان شدند. اما پس از استقرار در آنجا دست به کشتار و چپاول اموال مردم گشودند و تمام کوششهای سلطان محمود غزنوی و جانشین او، مسعود در بیرون راندن آنان از خراسان ناکام ماند؛ تا آنکه سرانجام در 431ق/1040م در نبردی


سرنوشت‌ساز در دندانقان که میان ترکان سلجوقی و سپاهیان سلطان مسعود درگرفت، شکست بر سپاهیان غزنوی افتاد و پس از آن، نیروهای سلجوقیان برای تسلیم نهایی شهرهای خراسان پراکنده شدند. طغرل بیک به نیشابور رفت، موسى یبغو و ابراهیم ینال رهسپار مرو شدند و چغری بیک آهنگ بلخ و تخارستان کرد (نک‍‍‍‍‍‍‍ : ظهیرالدین، 13-17؛ شبانکاره‌ای، 96-97؛ بیهقی، 843-844؛ منهاج، 1/251).
با تشکیل دولت‌سلجوقیان، تاریخ‌تخارستان با تاریخ آن دولت درآمیخت، تا آنکه در میانه‌های سدۀ6ق با تاخت و تازهای غزان در خراسان و به اسارت درآمدن سلطان سنجر در 548ق/1153م به دست آنان، قدرت سلجوقیان در خراسان رو به افول نهاد (نک‍‍‍‍‍‍‍ : همو، 1/262؛ ابن اثیر، 11/176-177) و علاءالدین حسین غوری، ملقب به جهانسوز، نواحی بامیان و تخارستان را به تصرف درآورد، آن نواحی را بر قلمرو غوریان افزود و حکومت آنجا را به برادر بزرگ‌تر خود فخرالدین مسعود واگذار کرد (منهاج، 1/384). از550ق/1155م شاخۀ آل‌شنسب یا شنسبیان از حکومت غوریان در تخارستان و بامیان بنیاد یافت که پس از حدود 60 سال حکومت در 612ق/1215م به دست خوارزمشاهیان برافتاد (لین پول، 2/632) و بر قلمرو آنان افزوده شد؛ اما چیرگی خوارزمشاهیان بر تخارستان دیری نپایید و اندکی پس از آن تاریخ، سراسر نواحی شرقی سرزمینهای اسلامی به تصرف مغولان درآمد.
چنگیزخان مغول در 617ق به هنگام محاصرۀ سمرقند سپاهیانی را برای تسخیر طالقان از شهرهای تخارستان روانه کرد، اما مدافعان شهر در برابر مغولان ایستادگی کردند، تا آنکه در 618ق چنگیزخان پس از چیرگی بر بلخ به طالقان تاخت و آنجا را به تصرف درآورد(رشیدالدین، 1/500، 519-520). آن‌گاه مغولان در پی سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه تا بامیان را دستخوش قتل و غارت ساختند و در همان سال بر بامیان (در تخارستان سفلا) دست یافتند (جوینی، 1/104-105). در منابع دورۀ مغول و روزگار پس از آن از تخارستان کمتر یاد شده است، اما امروزه ولایتی در شمال افغانستان به نام «تُخار» نام‌گذاری شده است که بخشهایی از سرزمین تخارستان تاریخی را در بر می‌گیرد.
ولایت‌نوبنیاد تخار باحدود333‘12 کمـ2 وسعت و با060‘ 753 تن جمعیت (1385ش/2006م) از شرق و جنوب شرقی به ولایت بدخشان، از غرب به ولایتهای قندوز و بغلان، از جنوب به ولایت کاپیسا، و از شمال به کشور تاجیکستان محدود است. ولایت تخار که مرکز آن شهر طالقان است، 6 ولسوالی و 5 علاقه‌داری دارد و شهرهای طالقان، چاه آب، ینگی قلعه، اشکمش و فرخار مهم‌ترین شهرهای آن به‌شمار می‌آید («فرهنگ جهانی1»؛ دولت‌آبادی، 170-174).

مآخذ: ابن اثیر، الکامل؛ ابن حوقل، محمد، صورةالارض، به کوشش کرامرس، لیدن، 1938م؛ ابن خردادبه، عبیدالله، المسالک و الممالک، به کوشش دخویه، لیدن، 1306ق/1889م؛ اخبارالدولة العباسیة، به کوشش عبدالعزیز دوری و عبدالجبار مطیبی، بیروت، 1971م؛ اصطخری، ابراهیم، مسالک الممالک، به کوشش دخویه، لیدن، 1870م؛ بارتولد، و. و.، جغرافیای تاریخی ایران، ترجمۀ حمزه سردادور، تهران، 1358ش؛ بلاذری، احمد، فتوح البلدان، به کوشش عبدالله انیس طباع و عمر انیس طباع، بیروت، 1407ق/1987م؛ بهزادی، رقیه، قومهای کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، تهران، 1373ش؛ بیهقی، ابوالفضل، تاریخ، به کوشش علی‌اکبر فیاض، مشهد، 1350ش؛ پیگولوسکایا، ن. و.، شهرهای ایران در روزگار پارتیان و ساسانیان، ترجمۀ عنایت‌الله رضا، تهران، 1367ش؛ تاریخ سیستان، به کوشش محمدتقی بهار، تهران، 1314ش؛ جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، به‌کوشش محمد قزوینی، لیدن، 1329ق/1911م؛ حدودالعالم، به‌کوشش منوچهر ستوده، تهران، 1340ش؛ دولت‌آبادی، بصیر احمد، شناسنامۀ افغانستان، تهران، 1381ش؛ دینوری، احمد، الاخبارالطوال، به‌کوشش عبدالمنعم عامر، قاهره، 1960م؛ رشیدالدین فضل‌الله، جامع التواریخ، به‌کوشش محمد روشن و مصطفى موسوی، تهران، 1373ش؛ شبانکاره‌ای، محمد، مجمع‌الانساب، به کوشش هاشم محدث، تهران، 1363ش؛ طبری، تاریخ؛ ظهیرالدین نیشابوری، سلجوق‌نامه، تهران، 1332ش؛ کولسنیکف، ا. ی.، ایران در آستانۀ یورش تازیان، ترجمۀ م. ر. یحیایی، تهران، 1357ش؛ گردیزی، عبدالحی، زین‌الاخبار، به کوشش عبدالحی حبیبی، تهران، 1347ش؛ گوتشمید، آلفرد، تاریخ ایران و ممالک همجوار آن از زمان اسکندر تا انقراض اشکانیان، ترجمۀ کیکاووس جهانداری، تهران، 1356ش؛ لین پول، استانلی، الدول الاسلامیة، ترجمۀ م. ص. فرزات، دمشق، 1394ق؛ مجمل التواریخ و القصص، به کوشش محمدتقی بهار، تهران، 1318ش؛ مشکور، محمدجواد، جغرافیای تاریخی ایران باستان، تهران، 1371ش؛ مقدسی، محمد، احسن التقاسیم، به کوشش دخویه، لیدن، 1906م؛ منهاج سراج، طبقات ناصری، به کوشش عبدالحی حبیبی، تهران، 1363ش؛ یاقوت، بلدان؛ یعقوبی، احمد، «البلدان»، همراه الاعلاق النفیسۀ ابن رسته، به کوشش دخویه، لیدن، 1891م؛ نیز:

Adams, D. Q., Tocharian Historical Phonology and Morphology, New Haven, 1988; Barthold, W. W., Turkestan Down to the Mongol Invasion, London, 1977; Bivar, A. D. H., »The History of Eastern Iran«, The Cambridge History of Iran, ed. E. Yarshater, London, 1983, vol. III)1(; Bosworth, C. E., The Ghaznavids their Empire in Afghanistan and Eastern Iran, Edinburgh, 1963; id, »The Ŧāhirids and Ԩaffārids«, The Cambridge History of Iran, ed. R. N. Frye, London, 1975, vol. IV; Christensen, A., L’Iran sous les Sassanides, Copenhagen, 1936; EI2;
EI2, S; Frye, R. N., The Golden Age of Persia, London, 1975; id, The Heritage of Persia, London, 1976; Ghirshman, R., Iran, London, 1961; Gibb, H. A. R., The Arab Conquests in Central Asia, New York, 1970; Grousset, R., L’Empire des steppes, Paris, 1948; Le Strange, G., The Lands of the Eastern Caliphate, London, 1966; Lyovin, A. V., An Introduction to the Languages of the World, New York, 1997; Markwart, J., Ērānšahr, Berlin, 1901; McGovern, W. M., The Early Empires of Central Asia, Chapel Hill, 1939; Strabo, The Geography, tr. H. L. Jones, London, 1961; Watters, Th., On Yuan Chwang’s Travels in India, ed. T. W. Rhys Davids and S. W. Bushell, London, 1973; The World Gazetteer, www.world-gazetteer.com; Zarrinkūb, A. H., »The Arab Conquest of Iran and its Aftermath«, The Cambridge History of Iran, ed. R. N. Frye, London, 1975, vol. IV.
علی کرم‌همدانی

ابوسلمه خلال از دایره المعارف بزرگ اسلامی

اَبوسَلَمة خَلّال، حفض (يا احمد: ابوهلال، 2/98) بن سليمان (يا حفض بن غياث بن سليمان: صابي، 129)، مشهور به وزير آل محمد (مق‍ رجب 132ق/750 م)، داعي بزرگ عباسي كه در براندازي خلافت اموي نقش بسيار داشت.
از جزئيات زندگي ابوسلمه، پيش از آغاز دعوت، آگاهي چنداني در دست نيست. برخي او را از موالي بني سبيع از تيرة بني همدان (بلاذري، 3/118؛ طبري، 7/418، 421؛ ابن خلكان، 2/195) و برخي ديگر، از موالي بني حارث بن كعب (جهشياري، 55؛ ابن طقطقي،‌ 153؛ العيون، الحدائق، 180 ـ 181، 191) و بعضي نيز از بني مسليه، تيره اي از بني حارث بن كعب (سمعاني، 12/261)، دانسته اند (ابن حبيب، 187؛ ابخار الدول‍ـة، 191، 238). با توجه به برخي قراين، قول اخير درست تر به نظر مي رسد. نخست آنكه در اخبار الدول‍ـة (ص 191) آمده است كه ماهان، پدر بكير، از موالي بني مسليه به شمار مي رفت و پس از او بني مسليه، بكير را نيز كه پيش از ابوسلمه عهده دار امور داعيان بود، از موالي خود محسوب مي داشتند و ابوسلمه داماد همين بكير بود (بلاذري، همانجا). ديگر اينكه محمد بن علي بن عبدالله بن عباس، در وصيت خود به ابراهيم امام، ابوسلمه را از بني مسليه خوانده است (اخبار الدول‍ـة، 238) و همين بنو مسليه بودند كه گفته اند امر دعوت، نخست در ميان ايشان پا گرفت و هم ايشان در گسترش دعوت عباسي نقش عمده داشتند (همان، 182، 192). به هر حال با توجه به آنكه همة مورخان ابوسلمه را از موالي دانسته و گفته اند كه با او به فارسي سخن مي گفته اند (نك‍ : دنبالة مقاله) و نيز اعتمادي كه عباسيان در انتخاب داعيان به ايرانيان داشتند،‌ ايراني بودن او دور نمي نمايد (قس: اقبال، 65، كه او را همداني خوانده است).
نسبت خلال كه به ابوسلمه داده اند، از ديرباز محل ترديد و پرسش بوده است. برخي گفته اند كه مردي صراف بود و دكانهايي نيز در زراره (محله اي در كوفه: ياقوت، 2/921) داشت كه در آنها سركه (=خَلّ) خريد و فروش مي شد (اخبار الدول‍ـة، 248 ـ 249، 259؛ قس: بلاذري، همانجا). برخي نيز با استناد به اينكه عرب، سازندة نيام شمشير (خِلَل السيوف) را خلال مي نامد، او را بدان پيشه منسوب كرده اند (جهشياري،‌ همانجا). ابن خلكان (2/196) با تأييد پيشة صرافي ابوسلمه بر آن است كه وي فقط در كوي سركه فروشان منزل داشت و خود بدان كار مشغول نبود (نيز نك‍ : ابوهلال، همانجا). به هر روي، ابوسلمه از توانگران كوفه بود و بعدها براي پيشرفت دعوت عباسي از بذل مال دريغ نكرد (ابن خلكان، همانجا؛ ابن طقطقي، 154؛ العيون والحدائق، 208) و نيز گفته اند (اخبار الدول‍ـة، 266) ابومسلم را ـ كه به بندگي خريده بود ـ نخست چندي در دكان خويش به كار صرافي گماشت.
چگونگي آغاز ارتباط ابوسلمه با دعوت عباسي بر اساس منابع گوناگون، مختلف است. در كتاب اخبار الدول‍ـة العباسي‍ـة (ه‍ م) كه حاوي دقيق ترين گزارشها در اين باره است، نقش ابوسلمه را در مقايسه با ساير منابع، بسيار برجسته تر مي يابيم. برپاية همان كتاب (ص 191) در زمان محمد بن علي بن عبدالله بن عباس، هنگامي كه نخستين داعيان و پيروان دعوت عباسي، شناسايي مي شدند و نامشان نوشته مي شد، ابوسلمه نيز در ميان آنان بود. آنگاه محمد بن علي، كار سرپرستي داعيان را بر عهدة بكير بن ماهان نهاد (بلاذري، 3/117) و او را گفت تا به سوي خراسان رود و از شيعيان بيعت و خمص بستاند و ابوسلمه در اين زمان همراه وي بود (اخبار الدول‍ـة، 223 ـ 224)، اما به هنگام قيام زيد بن علي در 122ق ابوسلمه در كوفه به سر مي برد (همان، 231). چون محمد بن علي را مرگ فرا رسيد، پسرش ابراهيم را به همبستگي با بكير بن ماهان و سپس ابوسلمه سفارش كرد (همان، 237 ـ 238). پس از مرگ محمد بن علي (125 ق)، ابراهيم امام (ه‍ م) كه به وصيت پدر رهبري دعوت را برعهده گرفته بود، بكير بن ماهان را به خراسان فرستاد تا خبر مرگ محمد بن علي و جانشيني وي را به نقيبان و داعيان برساند (العيون و الحدائق، 183) و كساني را نيز از ايشان براي ملاقات با ابراهيم برانگيزد. اينان نخست به كوفه آمدند و سپس همراه ابوسلمه براي ملاقات با ابراهيم به مكه رفتند (اخبار الدول‍ـة، 240 ـ 241). ابوسلمه از آنجا با ابراهيم به سوي شراة (كه جايگاه عباسيان بود: ياقوت، 3/270 ـ 271) به راه افتاد (اخبار الدول‍ـة، 242).
آنگاه ابراهيم از بكير خواست كه جامه و درفش سياه گرداند و براي ابلاغ اين شعار، به خراسان بازگردد، بكير و ابوسلمه از نزد ابراهيم به كوفه بازگشتند. گفته اند در كوفه، بكير را به سبب ديني كه بر گردن داشت، دستگير كردند، اما بعيد نيست كه علت دستگيري او بر ملاشدن فعاليتهايش بر ضد امويان باشد. به هر روي، وي ابوسلمه را 3 درفش سياه سپرد كه يكي را به مرو و ديگري را به جرجان و سومي را به ماوراءالنهر ببرد (همان، 245). ابوسلمه به خراسان رفت و از نزاعي كه ميان اعراب مضري و يماني خراسان در گرفته بود، سود جست و با پراكندن درفهشاي سياه، دعوت عباسي را گسترش داد (همان، 247 ـ 248). ابوسلمه چون پس از 4 ماه از سفر خراسان بازگشت، بكير را كه هنوز در زندان بود، با پرداخت دين او، رهانيد، اما بكير اندكي بيش زنده نماند و پيش از مرگ، ابوسلمه را به سرپرستي داعيان گماشت (همان، 248 ـ 250) و آن را به آگاهي ابراهيم نيز رسانيد. ابراهيم هم در نامه اي از ابوسلمه خواست كه رشتة كارها را در دست گيرد (طبري، 7/329؛ جهشياري،‌ همانجا). بر پاية گزارشهاي ديگر (بلاذري، 3/118؛ دينوري، 334؛ يعقوبي، 2/319)، بكير پيش از امام محمد بن علي درگذشت و اين محمد بن علي بود كه ابوسلمه را به سرپرستي امور داعيان، پس از بكير منصوب داشت.
در زمان يوسف بن عمر ثقفي (د 127ق) حاكم عراق، ابوسلمه مدتي به همراه چند تن از طرفداران آل عباس در زندان بود (اخبار الدول‍ـة، 259، نيز نك‍ : 253؛ قس: بلاذري، 3/118 ـ 119، كه زنداني بودن برخي از سرجنبانان ضداموي را تأييد مي كند، ولي نامي از ابوسلمه نمي آورد). پس از آن با ابومسلم كه با زندانيان و ديگر مخالفان در كوفه ارتباط داشت، راهي خراسن شد (اخبار الدول‍ـة، 267؛ بلاذري، 3/121). در خراسان به ديدار شيعيان رفت (دينوري، 339؛ طبري، جهشياري،‌ همانجاها) و گفت تا 130 ق خود را آمادة قيام كنند و سليمان بن كثير را به سرپرستي شيعيان خراسان گماشت (اخبار الدول‍ـة، 267) و سپس همراه ابومسلم به كوفه بازگشت و در ديار با ابراهيم (طبري، 7/421 ـ 422)، مال فراواني را كه از خراسانيان گرد آورده بودند، تسليم ابراهيم كردند. ابراهيم، پس از اين، كار نظارت بر دعوت را در ولايات مركزي و شرقي ايران به ابومسلم و ولايات عراق و جزيره و شام را به ابوسلمه سپرد (اخبار الدول‍ـة، 268 ـ 270).
ابوسلمه و ابومسلم در طول دعوت با هم در ارتباط بودند و ابوسلمه از جانب ابراهيم، دستورهايي براي ابومسلم صادر مي كرد (نك‍ : همان، 277، 306 ـ 318). در مدتي كه سپاه خراسان به فرماندهي قحطب‍ـة بن شبيب طائي عازم كوفه بود، ابوسلمه با نامه او را هدايت مي كرد (همان، 337، 351) و چون در اين زمان، ابن هبيره، امير اموي عراق، به پيكار با قحطبه بيرون شد، ابوسلمه داعيان و رسولاني نزد اعراب بدوي اطراف كوفه و بصره فرستاد و طمع ايشان را به غارت و تحصيل غنايم، بر ضد شاميان برانگيخت (همان، 355) و چون خبر يافت كه قحطبه با لشكر از فرات گذشته (0132 ق)، به محمدبن خالد قسري پيغام داد كه جامة سياه پوشد و با كسانش قيام كند و به ديگر سران قابل در كوفه نيز پيغامهاي مشابهي فرستاد (همان، 367؛ نيز: نك‍ : خليفه، 2/616؛ ابن اثير، 5/404).
محمد بن خالد قسري در كوفه بر منبر رفت و مروان را از خلافت بينداخت و مردم را به خلافت خاندان پيامبر (ص) خواند و همگان با او بيعت كردند. در اين ميان، ابوسلمه كه گويا هنوز در كوفه پنهان مي زيست (العيون و الحدائق، 191)، براي محمد بن خالد پيغام فرستاد كه بر در خزانة بيت المال مهر نهد و واقعه را به قحطبه آگهي داد (اخبار الدول‍ـة، 368 ـ 369)، اما قحطبه پيش از رسيدن به كوفه كشته شد و پسر او حسن و به روايت حميد به وصيت پدر سپاه را به كوفه، نزد ابوسلمه راهبري كرد و كار را به او سپرد (طبري، 7/415؛ العيون و الحدائق، 195؛ نيز نك‍ : خليفه، همانجا)، چون خراسانيان به كوفه رسيدند، همگان ابوسلمه را مي جستند (بلاذري، 3/138؛ طبري، 7/418) و وقتي او را مي يافتند، به احترام دستش را مي بوسيدند و هر كدام از لشكريان كه به يكديگر مي رسيدند، به فارسي مي پرسيدند: «تو ابوسلمه ديدي؟» و اگر او پاسخ مثبت مي داد، او را به سبب زيارت ابوسلمه، در بر مي گرفتند و مي بوسيدند.
ظهور ابوسلمه در كوفه به روز 10 محرم 132ق/29 اوت 749 م بود (اخبار الدول‍ـة، 374 ـ 375). صبح روز بعد ابوسلمه در لشكرگاه همگان را گرد آورد و در خطبه اي كه خواند، مردم را به پيروزي بر بني اميه مژده داد و گفت كه بر مواجب لشكريان خواهد افزود و گفته اند كه لشكريان به فارسي به او پاسخ مي دادند (همان، 375 ـ 376). آنگاه كساني را كه در كوفه و ديگر جايها به رياست دواوين گماشت (همان، 376 ـ 377). در اين ميان، ابراهيم كه مروان به او بدگمان شده بود، دستگير شد و در زندان درگذشت يا به قتل رسيد (نك‍ : ه‍ د، 2/411)، اما پيش از آن، برادر خود ابوالعباس سفاح را بر جاي خويش منصوب ساخت و خانواده اش را بدو سپرد و سفارش كرد كه نزد ابوسلمة خلال به كوفه رود (بلاذري، 3/123 ـ 124؛ طبريؤ 7/423؛ جهشياري، 56) و گفته اند كه جانشيني ابوالعباس را با نامه اي به اطلاع ابوسلمه در كوفه و ابومسلم در خراسان و قحطبه در نزديكي كوفه رساند (اخبار الدول‍ـة، 393 ـ 394؛ تاريخ الخلفاء، 577؛ نيز نك‍ : ه‍ د، ابوالعباس سفاح).
ابوالعباس، همراه با برادرش ابوجعفر منصور و ديگر اعضاي خاندان خود به سوي كوفه حركت كرد. به روايتي وي چون به نزديكي كوفه رسيد، به ابوسلمه پيغام فرستاد كه قصد دارد با همراهان به شهر وارد شود. ابوسلمه پاسخ داد كه همانجا بمانند، ولي آنان ضمن يادآوري خطر دستگيري از سوي مروان، از ابوسلمه خواستند تا اجازة ورود دهد (جهشياري، همانجا؛ العيون و الحدائق، 198). پس آنان در اوايل صفر 132 وارد كوفه شدند و ابوسلمه آنان را در محلة بني اَود جاي داد و ورود ايشان را از همگان پنهان داشت (دينوري، 358؛ طبري، همانجا: جهشياري، 56 ـ 57). ابوسلمه ـ كه اكنون بر كوفه تسلط يافته بود ـ و ديگر ياران او در كوفه، چون محمد بن خالد قسري هنوز از تصريح نام امام خودداري مي كردند (اخبار الدول‍ـة، 373، 404). در اين زمان در لشكرگاه شايع شده بود كه ابراهيم در گذشته و برادرش ابوالعباس را به جاي خويش گماشته است (العيون و الحدائق، 199)، اما هر گاه كه خراسانيان جايگاه امام را از ابوسلمه سراغ مي گرفتند، او آنان را از شتاب باز مي داشت و مي گفت كه هنگام ظهور او هنوز فرا نرسيده است (ابن حبيب، 187؛ بلاذري، 3/139؛ طبري، همانجا؛ تنوخي، 4/273).
چنين مي فرمايد كه ابوسلمه پس از دريافت خبر مرگ ابراهيم در كار خويس فرو ماند (اخبار دول‍ـة، 404) و حتي گفته اند كه او از آغاز به آل علي تمايل داشت، ولي نيت خود را پنهان مي كرد (العيون و الحدائق، 180، 181). به هر حال، تعلل ابوسلمه در نشان دادن امام عباسي موجب شد تا آنان كه منتظر شناساندن اما از سوي ابوسلمه بودند (بلاذري، همانجا)، دريابند كه او عمداً قصد پنهان كردن امام را دارد، چنانكه ابوالعباس خودد گفت كه ابوسلمه مي خواهد امر خلافت را به آل علي واگذارد (ابن حبيب، بلاذري، طبري، همانجاها). در اين ميان، ابوسلمه با برخي از وجوه كوفه مشورت كرد و قرار بر اين نهاد كه شورايي از فرزندان علي (ع) و عباس تشكيل گردد و آنان از ميان خود كسي را به خلافت برگزينند (جهشياري، 57؛ تاريخ الخلفاء، 584 العيون و الحدائق، 196)، اما سپس بيمناك از اختلاف اعضاي شورا، نامه هايي براي امام جعفر صادق (ع)، عبدالله بن حسن و عمر بن علي به حسين به مدينه فرستاد (جهشياري، همانجا؛ يعقوبي، 2/349؛ العيون و الحدائق، همانجا)؛ اما امام صادق (ع) نامة ابوسلمه را بي آنكه بخواند، سوزاند و گفت او شيعة غير ماست. عبدالله بن حسن نيز پس از مشورت با امام صادق (ع)، دعوت ابوسلمه را نپذيرفت و سرانجام عمر بن علي بن حسين نيز از آن سر باز زد (يعقوبي، جشهياري، همانجاها؛ تنوخي، 4/275 ـ 276؛ العيون و الحدائق، همانجا؛ ابن عنبه، 102).
در اين هنگام كه ابوسلمه منظر رسيدن پاسخ نامه ها بود و از نشان دادن امام خودداري مي كرد، يكي از سرداران خراسان، به نام ابوحميد سمرقندي، در محلة كنّاسه كوفه به سابق ( غلام اهدايي خراسانيان به ابراهيم امام ـ برخورد و از امام پرسيد و سابق ماجراي ورود پنهاني ابوالعابس و كسانش را به كوفه شرح داد و او را نزد ابوالعباس برد و وي در همانجا با ابوالعباس به خلافت بيعت كرد. ابوحميد پس از آن به سراغ ابو الجهم بن عطيه و ديگر سرداران خراساني رفت و ماجراي ابوالعباس بگفت. آنان پنهاني و به دور از چشم ابوسلمه، نزد ابوالعباس رفتند و با او بيعت كردند. خبر ملاقات سران سپاه خراسان با ابوالعباي كه به ابوسلمه رسيد، با شتاب نزد ابوالعباس رفت و با وي به خلافت بيعت كرد و در ذر تعلل خويش گفت كه مي خواسته كارها را سامان بخشد و آنگاه امام را ظاهر كند. وقيت ابوسلمه برخلاف ميلش با ابوالعباي بيعت مي كرد، ابوحميد او را ناسزا گفت، ولي ابوالعباي كه مي دانست، ابوسلمه از نفوذ فراواني در كوفه برخوردار است، ‌او را خاموش ساخت و حق او را عظيم شمرد (ابن حبيب،‌187 ـ 188؛ بلاذري، 3/139 ـ 140؛ يعقوبي، 2/349 ـ 350؛ قس: تنوخي، 4/274 ـ 275، كه به جاي ابو حميد، حميد بن قحطبه را نام برده است).
بر پاية گزارش طبري (7/424)، ابوالجهم پس از اطلاع از وجود ابوالعباس در كوفه، بار ديگر از ابوسلمه سراغ امام را گرفت و ابوسلمه باز ظهور او را به تعويق افكند. وجود اين قراين نشان مي دهد كه خراسانيان و كوفيان كه تاكنون بر سر براندازي امويان همداستان بودند، براي انتخاب خليفه دچار اختلاف شده بودند و اين اختلاف ناشي از تمايل كوفيان به آل علي بود. پيش تر محمد بن علي، كوفيان را شيعيان آل علي و پيمان شكن خواند بود (نك‍ : اخبار الدول‍ـة، 200، 205، 206)، چنانكه ابومسلم نيز، بعدها ابوالعباس را اندرز داد كه مقر خويش را به سبب تمايل اهل كوفه به آل علي، به جاي ديگر منتقل كند و او چنين كرد (بلاذري، 3/150). به هر حال، به روايت ابن اعثم خطبه اي كه بر مردم كوفه خواند، ضمن جلب اعتماد آنان، گفت كه ابوالعباس به خلافت تعيين شده است. آنگاه او را بياوردند و از مردم بيعت ستاندند و اين واقعه در 12 يا 13 ربيع الاول 132رخ داد (نك‍ : بلاذري، 3/141؛ يعقوبي، 2/349؛ العيون و الحدائق، 199). ابوالعباس پس از انتخاب به خلافت، بي درنگ عاملان ابوسلمه را از كوفه و ديگر جايها بدان سبب كه به ايشان اعتماد نداشت، برداشت (بلاذري، 3/143، 176). با اينهمه ابوسلمه، ظاهراً براي جلب حمايت و خشنودي ابوالعباس، عبايي را كه پيامبر (ص) منسوب بود، خريد و به ابوالعباس هديه داد (العيون و الحدائق، 208).
از جزئيات زندگي ابوسلمه در واپسين روزهاي عمر او گزارشي در دست نيست. ابوالعباس كه از قدرت و نفوذ وي مي هراسيد و نيز تمايل او را به آل علي مي دانست، در انديشة قتل او بود. گفته اند كه وي يك بار نيز پيش از اين، هنگامي كه در محلة بني اود پنهان بود،‌ درصدد برآمد كه ابوسلمه را به قتل رساند، اما سپس از آن رأي بازگشت (بلاذري، 3/139). گزارشهاي مربوط به قتل ابوسلمه سخت مغشوش است، اما دست ابوجعفر منصور، برادر خليفه، در طرح توطئة قتل او آشكار است. بيشتر گزارشهاي موجود نيز يا از قول خود وي نقل شده يا بر مبناي گفتة اوست.
بر پاية يك روايت (همو، 3/154 ـ 155؛ طبري، 7/448) منصور از سوي ابوالعباس مأمور شد تا به خراسان نزد ابوسلمه برود و از او و يارانش بيعت بستاند و ضمناً رأي او را در مورد ابوسلمه جويا شود.ابومسلم مقدم منصور را بسيار گرامي داشت و منصور تا مدتي مقصود خود را پنهان كرد، تا آنكه سرانجام اعمال ابوسلمه را بر ابومسلم برشمرد و ابومسلم نيز مزدوري را براي قتل ابوسلمه برانگيخت (همو، 7/449)؛ امّا روايات ديگري حكايت از آن دارد كه منصور پس از قتل ابوسلمه به خراسان رفته است (نك‍ : دينوري، 376؛ طبري، 7/450؛ حمزة اصفهاني، 139؛ ابن اثير، 5/458 ـ 459).
بر اساس روايت ديگر ابوالعباس خود مي خواست كه ابوسلمه را به قتل رساند، ولي يكي از كسان او خطر شورش ابومسلم را پس از قتل ابوسلمه گوشزد و توصيه كرد كه خليفه نامه اي به ابومسلم بنويسد و رأي او را در مورد ابوسلمه جويا شود (ابن حبيب، 188؛ جهشياري. 60؛ العيون و الحدائق، 212). ابوالعباس نامه اي همراه منصور به ابومسلم فرستاد بدين مضمون كه به خاطر ابومسلم از جرم ابوسلمه درگذشته است،‌ولي ابومسلم نپذيرفت و تصميم نپذيرفت و تصميم به قتل ابوسلمه گرفت و به همين منظور مردي را به نام مّرار بن انس ضبّي از مزدوران خويش به كوفه فرستاد تا ابوسلمه را به قتل رساند (ابن حبيب، همانجا؛ بلاذري، 3/156). پس از ورود او به كوفه به امر ابوالعباي ندا در دادند كه خاطر خليفه از ابوسلمه خشنوداست و او را نزد خود خوانده است (طبري، 7/449؛ جهشياري،‌ همانجا). از اين امر چنين برمي آيد كه اختلاف ميان خليفه و ابوسلمه آشكار شده و او از خليفه كناره گرفته بوده است. به هر روي، 3 شب بعد خليفه، ابوسلمه را نزد خود خواند و وي تا پاسي از شب گذشته، نزد او ماند و در بازگشت مزدور ابومسلم كه در راه كمين كرده بود، وي را به قتل رسانيد.
پساز قتل ابوسلمه گفتند كه خوارج او را كشتند (بلاذري، جهشياري، همانجاها؛ طبري، 7/450). گزارشي در دست است كه براساس آن، ابوسلمه را در كوفه لعن كردند (بلاذري، همانجا) و حتي بر مبناي يك روايت بر پاية يك روايت (الامام‍ـة و السياس‍ـة، 2/145) پيكر او را بر دارالامارة كوفه به دار كشيدند، اما با توجه به نفوذ فراوان ابوسلمه در كوفه، اين حركت عباسيان بعيد به نظر مي رسد؛ خاصه كه بر مبناي گزارش ديگري، فرداي قتل ابوسلمه، برادر خليفه بر پيكر او نماز گزارد و در هاشيمه در نزديكي كوفه، وي را به خاك سپردند (ابن اثير، 5/436). گفته اند كه قتل ابوسلمه در رجب 132 روي داد (جهشياري همانجا) و اين با روايتي مبني بر آنكه ابوسلمه 3 يا 4 ماه پس از خلافت ابوالعباس زنده بوده است، توافق دارد (بلاذري، 3/157).
از روابط ابوسلمه و ابومسلم، پس از پيروزي بر بني اميه،‌ گزارش دقيقي در دست نيست، اما گفته اند كه هرگاه ابومسلم به ابوسلمه نامه مي نوشت،‌او را «وزير آل محمد» خطاب مي كرد (همو، 3/156؛ يعقوبي، 2/352). از برخي گزارشها نيز چنين برمي آيد كه قتل ابوسلمه به وسيلة ابومسلم ناشي از يك اقدام شخصي بوده است (دينوري، 370). در قتل ابوسلمه نقش كساني چون ابوالجهم بن عطيه را نمي توان ناديده گرفت. او از داعياني بود (اخبار الدول‍ـة، 219 ـ 220؛ مقريزي،‌ النزاع، 76) كه همراه لشكر خراسان به كوفه درآمد و همو بود كه ابوالعباس را از نهانگاه بيرون آورد و با او بيعت كرد؛ نيز گفته اند كه جاسوس ابومسلم بود و اخبار كوفه را بدو مي رسانيد (بلاذري، همانجا؛ العيون و الحدائق، 219) و همو بود كه وقتي ابوسلمه را به قتل رساندند. بر در خانة خليفه،‌ ابوسلمه را به دورويي و فريبكاري متهم كرد و گفت كه همه او را لعن كنند. حتي گزارش نيز در دست است كه نشان مي دهد قتل ابومسلم بي اطلاع او صورت نگرفت (جهشياري، 77؛ ابن اثير، 5/476) و شگفت اينكه بعدها خود به دست منصور مسمو شد (جهشياري، 99؛ مقريزي، همان، 77). در سبب قتل ابوسلمه، به جز تمايلاتي كه وي به آل علي داشت،‌ بايد ترس و وحشي را نيز كه عباسيان از نفوذ و قدرت وي داشتند، در نظر گرفت؛ چنانكه بعدها، منصور او را در قدرت و نفوذ با ابومسلم مقايسه كرد (بلاذري، 3/201).
در منابع ابوسلمه را نخستين وزير عباسي خوانده اند (مثلاً نك‍ : ابوهلال، 2/98؛ ابن عبدريه، 5/113) و سبب اين امر بيشتر، شهرت ابوسلمه به لقب «وزير آل محمد» است، ولي بهيچ روي نبايد از اين لقب مفهوم شغلي را استنباط كرد كه وزيران، بعدها ا زجانب خلفا بدان مأمور بودند.
خوارزمي (ص 30) فرقه اي را به نام «خلّاليّه» به ابوسلمه نسبت مي دهد كه خود يكي از دوشاخة فرقة شيعة عباسي بودند. مقريزي (خطط، 2/253 ـ 254 ) نيز طي مطلبي مي گويد: مردي به نام هاشم در ماوراء النهر برخاست و ادعا كرد كه روح ابوسلمه به او منتقل شده و به همين سبب مردم را به سوي خويش مي خواند. گويا مقصود از هاشم، المقنّع باشد و چنانكه از مآخذ برمي آيد، او چنين ادعايي را در مورد ابومسلم داشته است. احتمالاً ميان ابوسلمه و ابومسلم در اين گزارش خلطي رخ داده است (نك‍ :گرديزي، 278 ـ 279؛ ابن اثير، 6/38 ـ 39).
مآخذ: ابن اثير، الكامل؛ ابن اعثم كوفي، احمد بن علي، الفتوح، حيدرآباد دكن، 1359ق/1975 م؛ ابن حبيب، «اسماء المغتالين» نوادر المخطوطات (المجموع‍ـة السادس‍ـة)، به كوشش عبدالسلام هارون، قاهره، 1374ق/ 1954 م؛ ابن خلكان، وفيات؛ ابن طقطقي، محمد بن علي، الفخري، بيروت، 1400ق/ 1980 م؛ ابن عبدريه، احمد بن محمد، العقد الفريد، به كوشش احمد امين و ديگران، قاهره، 1393ق/ 1973 م؛ ابن عنبه، احمد بن علي، عمدة الطالب، نجف، 1380ق/ 1961 م؛ ابوهلال عسكري، حسن بن عبدالله، الاوائل، به كوشش محمد مصري و وليد قصاب، دمشق، 1975 م؛ اخبار ا لدول‍ـة العباسي‍ـة، به كوشش عبدالعزيز دوري و عبدالجبار مطلبي، بيروت، 1971 م؛ اقبال، عباس، خاندان نوبختي، تهران، 1313 ش؛ الامام‍ـة والسياس‍ـة، منسوب به ابن قتيبه، قاهره، 1388ق/ 1969 م؛ بلاذري، احمدبن يحيي، انساب الاشراف، به كوشش عبدالعزيز دوري، بيروت، 1398ق/1978 م؛ تاريخ الخلفاء، به كوشش گرياز بنويچ، مسكو، 1967 م؛ تنوخي، محسن بن علي، الفرج بعد الشدة، به كوشش عبود شالجي، بيروت، 1398 ق/ 1978 م؛ جهشياري، محمد بن عبدوس، الوزراء و الكتاب، قاهره، 1357 ق/ 1938 م؛ حمزة اصفهاني، تاريخ سني ملوك الارض و الانبياء، برلين، 1340 ق؛ خليف‍ـة بن خياط، تاريخ، به كوشش سهيل زكار، دمشق، 1968 م؛ خوارزمي، محمد بن احمد، مفاتيح العلوم، به كوشش فان فلوتن، ليدن، 1895 م؛ دينوري، احمد بن داوود، الاخبار الطوال، به كوشش عبدالمنعم عامر، بغداد، 1379ق/ 1959 م؛ سمعاني، عبدالكريم بن محمد، الانساب،‌ حيدرآباد دكن، 1401ق/ 1981 م؛ صابي، هلال بن محسن، رسوم دارالخاف‍ـة، به كوشش ميخائيل عواد، بغداد،‌1383ق/ 1964 م؛ طبري، تاريخ؛ العيون و الحدائق، ج 3، به كوشش دخويه، ليدن، 1869 م؛ گرديزي، عبدالحيّ بن ضحاك، زين الاخبار، به كوشش عبدالحي حبيبي، تهران، 1336 ش؛ مقريزي، احمد بن علي،‌خطط، بولاق، 1270 ق؛ همو، النزاع و التخاصم فيما بين بني امي‍ـة و بني هاشم، قاهره، مكتب‍ـة الاهرام؛ ياقوت، بلدان؛‌ بعقوبي، احمد بن اسحاق، تاريخ، بيروت، 1379ق/ 1960 م.
علي بهراميان

ابراهیم بن اغلب از دایره المعارف بزرگ اسلامی

اِبْراهیمِ‌بْنِ اَغْلَب، ابواسحاق ابراهیم‌بن بن اغلب بن سالم بن عَقال تمیمی (د 196ق/812 ک)، بنیان‌گذار سلسلۀ اغلبیان، نخستین خاندانی که در شمال افریقا دولتی تأسیس کردند.
ابراهیم ظاهراً تا 10 سالگی که پدرش اغلب بن سالم امیر افریقیه در جنگ با یکی از شورشیان به قتل رسید (150ق/767م) در افریقیه می‌زیست (ابن عذاری، 1/64؛ دربارۀ سن ابراهیم در این هنگام، نک‍: ابن اثیر، 6/157). پس از آن به مصر رفت. در این زمان برخی از افراد آل مهلب (ﻫ م) که از روزگار ابومسلم در خراسان، رقیب عمدۀ اغلب به‌شمار می‌رفتند، امارت آن ناحیه را در دست گرفته بودند. ابراهیم در مصر پیش از آنکه درصدد به دست آوردن میراث سیاسی و نظامی پدر برآید، به تحصیل دانش و به‌ویژه فقه پرداخت و در شمار شاگردان ممتاز لیث‌بن سعدالفقیه (د 179ق/795م) درآمد، تا آنجا که وی کنیزی ج*لاجِل نام را که سپس زیاده‌اللـه‌بن ابراهیم از او متولد شد به ابراهیم بخشید (ابن ابار، الحله، 1/93؛ قس: ابن عذاری، 1/83، که به‌طور شگفتی روایت را قلب کرده است). دانسته نیست که ابراهیم در چه تاریخی به «جُند» مصر پیوست، اما بلاذری به نقل از احمدبن ناقد مولای بنی اغلب، از ابراهیم به عنوان یکی از بزرگان سپاه مصر یاد کرده که در یکی از آشوبهای آن روزگار دست داشت. وی با چند تن از یارانش به بیت‌المال هجوم برد و پس از آنکه فقط به اندازۀ مقرری (احتمالاً عقب افتادۀ) خویش از آن برداشت، به زاب قیروان گریخت (به روایت یعقوبی، 2/414؛ از مصر اخراج شد؛ قس: EI2, III/981: حاکم مهلبی مصر او را به زاب تبعید کرد) و گفته‌اند که بر سپاه این ناحیه سروری یافت (فتوح، 233). تناقضاتی که دربارۀ تاریخ این واقعه در منابع هست، تعیین تاریخ قطعی آن را دشوار ساخته است. بلاذری در یکجا ورود ابراهیم به زاب را مقارن حکومت هرثمه‌بن اعین بر مغرب (179ق) دانسته است (همانجا)، اما این معنی بعید به نظر می‌رسد، چه اولاً گفته‌اند که وقتی هرثمه از سوی هارون‌الرشید برای سرکوب امیران گردنکش وارد مغرب شد، ابراهیم در زاب بود و برای جلب خشنودی نمایندۀ خلیفه هدایای بسیار به نزد او فرستاد تا حکومتش رسمیت یافت (ابن اثیر، 6/139؛ ابن تغری بردی، 2/89، 90). از آن گذشته بلاذری در جای دیگر (انساب، 3/137) و به تبع او طبری (8/199) از دخات فعالانۀ امیر ابراهیم در قتل ادریس ابن عبداللـه (مق‍ 175ق/791م) سخن گفته‌اند. از سوی دیگر ابن ابار بر آن است که ابراهیم در روزگار حکومت فضل‌بن روح‌بن حاتم مهلبی بر افریقیه، به زاب رفت (الحله، 1/93). ممکن است مراد ابن ابار، حکومت فضل‌بن روح بر زاب باشد که از سوی پدرش در آنجا امارت داشت. باتوجه به این نکته که ابراهیم در قتل ادریس در 175ق دست داشت، احتمال قوی هست که مقارن خروج فضل از زاب، ابراهیم به قصد بغداد (174ق) به زاب رسیده و قدرتی یافته باشد که به‌طور ضمنی از سوی دستگاه خلافت مورد تأیید واقع گشته، زیرا در واقعۀ قتل ادریس از او به عنوان عامل هارون بر منطقه یاد کرده‌اند که به دستور خلیفه مقدمات قتل ادریس را فراهم آورد. اگرچه گفته‌اند که ظهور ابن اغلب در حوادث افریقیه با خدمت او در سپاه بنی مهلب آغاز شد و به‌رغم بدسگالی فضل با ابراهیم (همانجا) در حملۀ علاءبن سعید برای سرکوب ابن‌جارود که بر فضل مهلبی شوریده بود شرکت جست (عبدالرزاق، 21)، ولی به نظر می‌رسد که او پس از ورود هرثمه به افریقیه به‌طور جدی و رسمی در صحنۀ سیاسی و نظامی ظاهر شده باشد. در آن روزگار به سبب آشوبهای مستمر در مغرب که به مرکزی برای فعالیتهای ضد عباسی خوارج بدل گشته بود، نیز کوششهای اعرابی چون فرزندان عبیده‌بن عقبه بن نافع، و تمام‌بن تمیم و سلیمان ابن حمید الغافقی و بسیاری دیگر که نیاکانشان در آغاز فتح مغرب توسط مسلمانان به آن‌ سامان پای گذارده بودند و طبعاً خود را برای حکومت سزاوارتر از والیانی که از سوی خلیفۀ بغداد منصوب می‌شدند، می‌دانستند، و همچنین به سبب گسترش نفوذ ادریسیان در مغرب که خواستار تشکیل دولت علویان بودند، نزدیک بود که این منطقۀ مهم از زیر نفوذ سیاسی بغداد خارج گردد و والیانی که پی‌درپی از سوی خلفای عباسی مأمور استقرار نفوذ خلافت در آن سرزمین می‌شدند، نه تنها توفیق چندانی نمی‌یافتند، بلکه با شورشهای بزرگی که گاه موجب قتل خود آنان می‌شد، روبه‌رو می گشتند، چنانکه فضل ابن روح‌بن حاتم امیر مهلبی افریقیه جان بر سر حکومت خویش باخت و هارون‌الرشید بلافاصله هرثمه‌بن اعین را برای فرو نشاندن آتش شرش به مغرب گسیل داشت (179ق/795م). هرثمه دو سال و نیم در آن‌ ديار ماند و در 181ق‌ از هارون‌ براي‌ ادامة كار پوزش‌ خواست‌. هارون‌ نيز برادر رضاعى‌ خود محمدبن‌ مقاتل‌ العَكى‌ را به‌ حكومت‌ افريقيه‌ گمارد (ابن‌ اثير، 6/154، ابن‌ عذاري‌، 1/80). ابن‌ مقاتل‌ در قلمرو خويش‌ دست‌ به‌ ستمگري‌ گشود و اين‌ امر باعث‌ پديدار شدن‌ نارضايتى‌ عمومى‌ و شورش‌ در افريقيه‌ شد. ظاهراً در همين‌ روزگار بود كه‌ راشد مولاي‌ ادريس‌ و سرپرست‌ ادريس‌ بن‌ ادريس‌ كه‌ كارش‌ بالا گرفته‌ بود، خواست‌ افريقيه‌ را تصرف‌ كند. ابراهيم‌ بن‌ اغلب‌ كه‌ پيش‌ از اين‌ نيز دشمنى‌ خويش‌ را با ادريسيان‌ نمايانده‌ بود، اين‌ بار دست‌ به‌ حيله‌ گشود و با فريفتن‌ ياران‌ راشد آنان‌ را به‌ قتل‌ وي‌ واداشت‌. اگرچه‌ ابن‌ مقاتل‌ در نزد خليفه‌ آن‌ كار را به‌ خود نسبت‌ داد، ولى‌ رئيس‌ ديوان‌ بريد مغرب‌ خليفه‌ را از حقيقت‌ امر آگاهانيد (ابن‌ ابار، الحلة، 1/100؛ قس‌: ابن‌ اثير، 6/174؛ ناصري‌، 1/161، دربارة تاريخ‌ مرگ‌ يا قتل‌ راشد). در 183ق‌/799م‌ نيز تمام‌ بن‌ تميم‌، حكمران‌ تونس‌، از خاندان‌ ملك‌ بن‌ زيد منات‌ كه‌ پسرعموهاي‌ اغلبيان‌ به‌شمار مى‌رفتند (ابن‌ ابار، الحلة، 1/91؛ III/982 , EI2) بر ابن‌ مقاتل‌ شوريد و پس‌ از درهم‌ شكستن‌ او قيروان‌ را تصرف‌ كرد (ابن‌ اثير، 6/154، 155). ابراهيم‌ در اين‌ ميان‌ به‌ مثابة يكى‌ از رهبران‌ بانفوذ منطقه‌، خاصه‌ با تكيه‌ بر نام‌ پدر خويش‌ كه‌ يك‌ چند در افريقيه‌ حكومت‌ داشت‌، مى‌توانست‌ از اين‌ نابسامانى‌ بهره‌ برگيرد، اما چون‌ به‌ پايداري‌ توفيق‌ احتمالى‌ خويش‌ يقين‌ نداشت‌، به‌ پشتيبانى‌ از ابن‌ مقاتل‌ برخاست‌ تا هم‌ نيروي‌ خود را به‌ شورشيان‌ بنماياند و از وقايعى‌ كه‌ ممكن‌ بود حكومت‌ او را مورد تهديد قرار دهد، جلوگيري‌ كند، و هم‌ نظر خليفه‌ را كه‌ هنوز طرفدار ابن‌ مقاتل‌ بود، به‌ خود جلب‌ كند تا مقدمه‌اي‌ باشد براي‌ كسب‌ مشروعيتى‌ از جانب‌ خلافت‌ براي‌ حكومتى‌ كه‌ انديشه‌اش‌ را در سر مى‌پرورانيد. البته‌ دور نيست‌ كه‌ وي‌ با اين‌ پشتيبانى‌ درصدد تشديد نارضايتى‌ مردم‌ از ابن‌ مقاتل‌ و متوجه‌ ساختن‌ افكار عمومى‌ به‌ خود بوده‌ باشد. از اين‌رو ابراهيم‌ بلافاصله‌ به‌ قيروان‌ تاخت‌. تمّام‌ كه‌ ياراي‌ مقاومت‌ نمى‌ديد، عقب‌ نشست‌ و ابراهيم‌ وارد شهر شد (همو، 6/155؛ صفدي‌، 5/328). وي‌ در خطبه‌اي‌ كه‌ در جامع‌ شهر خواند، خواستار بازگشت‌ ابن‌ مقاتل‌ و ادامة حكومت‌ او شد (ابن‌ عذاري‌، 1/81)، اما مردم‌ ناخشنودي‌ خود را ظاهر ساختند و بسياري‌ به‌ نزد تمّام‌ گريختند (همو، 1/82). تمّام‌ بار ديگر قصد تصرف‌ قيروان‌ كرد و براي‌ ايجاد اختلاف‌ ميان‌ ابن‌ مقاتل‌ و ابراهيم‌، طى‌ نامه‌اي‌ كه‌ به‌ ابن‌ مقاتل‌ نوشت‌، ابراهيم‌ را متهم‌ ساخت‌ كه‌ در پى‌ به‌ دست‌ آوردن‌ حكومت‌ افريقيه‌ است‌ و ابن‌ مقاتل‌ را وسيلة اين‌ كار قرار داده‌ است‌، ولى‌ ابن‌ مقاتل‌ توجهى‌ نكرد و ابراهيم‌ را به‌ پيكار او گسيل‌ داشت‌ (ابن‌ ابار، الحلة، 1/89، 90). ابراهيم‌ نيز تمّام‌ را شكست‌ داد و سپس‌ به‌ تونس‌ حمله‌ كرد (184ق‌/800م‌)، ولى‌ سرانجام‌ تمّام‌ را امان‌ داد و به‌ قيروان‌ برد (ابن‌ عذاري‌، 1/83).
شكست‌ تمّام‌ و چيرگى‌ ابن‌ مقاتل‌، مردم‌ را بيش‌ از پيش‌ ناخشنود ساخت‌، تا آنجا كه‌ ابراهيم‌ را كه‌ اينك‌ نفوذ و نيرويى‌ بزرگ‌ يافته‌ بود واداشتند تا خليفه‌ را از اين‌ معنى‌ آگاه‌ كند و خود را نامزد حكومت‌ افريقيه‌ سازد (ابن‌ اثير، 6/155؛ ابن‌ خلدون‌، 4/419). ابراهيم‌ علاوه‌ بر اين‌ كار، به‌ خليفه‌ پيشنهاد كرد كه‌ به‌ جاي‌ 000`100 ديناري‌ كه‌ هر ساله‌ از مصر براي‌ حكومت‌ افريقيه‌ مى‌رسيد 000`40 دينار پيش‌ نفرستند (ابن‌ اثير، 6/155؛ قس‌: يعقوبى‌، 2/412). هارون‌الرشيد نيز پس‌ از مشورت‌ با هرثمة بن‌ اعين‌ كه‌ ابراهيم‌ را مردي‌ با كفايت‌ و خردمند و ديندار معرفى‌ كرد، و شايد به‌ عقيدة اصطخري‌ براي‌ مقابله‌ با نفوذ روزافزون‌ ادريسيان‌ (ص‌ 47)، به‌ اين‌ پيشنهاد روي‌ خوش‌ نشان‌ داد و ابراهيم‌ را در محرم‌ 184ق‌/فورية 800م‌ به‌ حكومت‌ افريقيه‌ منصوب‌ كرد (بلاذري‌، فتوح‌، 234؛ طبري‌، 8/282؛ ابن‌ اثير، 6/155) و به‌ قولى‌ حكومت‌ را در خانوادة او موروثى‌ ساخت‌ (عبدالوهاب‌، 64). خليفه‌ سپس‌ به‌ ابن‌ مقاتل‌ نوشت‌ كه‌ رشتة كارها را به‌ دست‌ ابراهيم‌ سپارد (العيون‌، 3/302؛ ابن‌تغري‌ بردي‌، 2/110). براساس‌ روايتى‌ ديگر مردم‌ افريقيه‌ ابن‌ مقاتل‌ را بيرون‌ راندند و ابراهيم‌ را به‌ حكومت‌ برداشتند (خليفه‌‌بن‌ خياط، 2/748). به‌ اين‌ ترتيب‌ ابراهيم‌ حكومت‌ افريقيه‌ را در دست‌ گرفت‌ و ابن‌ مقاتل‌ به‌ طرابلس‌ رفت‌. وي‌ در آنجا توسط داوود قيروانى‌ كاتب‌ خود، نامه‌اي‌ از قول‌ هارون‌الرشيد جعل‌ كرد (ابن‌ ابار، الحلة، 1/94) مبنى‌ بر آنكه‌ خليفه‌ مجدداً او را به‌ حكومت‌ افريقيه‌ گمارده‌ است‌، و خود به‌ ابراهيم‌ فرمان‌ داد كه‌ به‌ زاب‌ بازگردد و طى‌ نامه‌اي‌ از سهل‌ بن‌ حاجب‌ تميمى‌ خواست‌ كه‌ به‌ نيابت‌ از او رشتة كارها را در دست‌ گيرد. ابراهيم‌ نيز در اواسط ربيع‌الاول‌ 184ق‌/آوريل‌ 800م‌ شهر را به‌ قصد زاب‌ ترك‌ گفت‌، اما اين‌ خبر هارون‌ را خشمناك‌ ساخت‌ و رسول‌ فرستاد و حكومت‌ ابراهيم‌ را بر افريقيه‌ تأييد كرد (العيون‌، 3/302، 303). ابراهيم‌ در مقام‌ حكومت‌ افريقيه‌ با دستگيري‌ بسياري‌ از مخالفان‌ و فرستادن‌ آنان‌ به‌ نزد خليفه‌ (ابن‌ اثير، 6/156) كوشيد تا آتش‌ شورشهاي‌ داخلى‌ را فرو نشاند و سلطه‌ و نفوذ خلافت‌ را در قلمرو خويش‌ گسترش‌ دهد. وي‌ در اوايل‌ حكومت‌ خويش‌، در بيرون‌ قيروان‌ شهركى‌ ساخت‌ و قصر خويش‌ را در آنجا برپاي‌ داشت‌ و آنجا را عباسيه‌ نام‌ نهاد و بسياري‌ از بردگان‌ سودانى‌ را در آنجا به‌ عنوان‌ سپاه‌ خصوصى‌ خود به‌ كار گمارد (بلاذري‌، همانجا؛ عبدالرزاق‌، 32). با اينهمه‌ دولت‌ او نيز از شورشهاي‌ مخالفان‌ در امان‌ نماند. در 186ق‌/802م‌ حمديس‌ (يا خريش‌: ابن‌ ابار، الحلة، 1/104) بن‌ عبدالرحمن‌ كندي‌ در تونس‌ بر ابراهيم‌ شوريد. ابراهيم‌ نيز سردار خود عمران‌ بن‌ مخلد يا مجالد (ابن‌ اثير، 6/156، 235؛ بلاذري‌، همانجا؛ ابن‌ خلدون‌، 4/419) را به‌ سركوب‌ او فرستاد. ابن‌ مخلد نيز حمديس‌ را درهم‌ شكست‌ و وارد تونس‌ شد. در همين‌ اوقات‌ ابراهيم‌ كه‌ از نيروي‌ روزافزون‌ ادريس‌ بن‌ ادريس‌ بيمناك‌ شده‌ بود، قصد او كرد، ولى‌ به‌ صلاحديد يارانش‌ از آن‌ عزم‌ بگشت‌. شايد هواداري‌ قبايل‌ بزرگ‌ بربر چون‌ اورية، زِنانَة، زراعه‌ و مَكناسه‌ از ادريس‌ موجب‌ شد كه‌ ابراهيم‌ از رويارويى‌ مستقيم‌ با او خودداري‌ ورزد (همو، 4/26، 27). از اين‌رو دست‌ به‌ حيله‌ گشود و بهلول‌ بن‌ عبدالواحد المَدْغَري‌ از نزديكان‌ و كارگزاران‌ ادريس‌ را با مال فریفت تا از ادریس جدا شد و به ابراهیم پیوست. این معنی باعث شد تا یاران ادریس از گرد او پراکنده شوند (ابن اثیر، 6/156). ادریس که خود را سخت در معرض تهدید می‌دید، نامه به ابراهیم نوشت و پس از یادآوری قرابتش با پیامبر اکرم(ص) از او خواست تا به اطاعتش گردن نهد یا دست از او بردارد (همانجا؛ ابن ابار، الحله، 1/55). به این ترتیب میان ابراهیم و ادریس صلح شد و از آن پس اغلبیان با وجود اصرار خلفا از مقابلۀ مستقیم با ادریسیان خودداری می‌ورزیدند و به دفع الوقت می‌گذراندند (ابن خلدون، 4/27). در آن روزگار طرابلس یکی از پرآشوب‌ترین مناطق قلمرو ابراهیم به‌شمار می‌رفت و والیان متعددی که پی‌درپی مأمور حکومت آن دیار می‌شدند در خاموش ساختن آتش این آشوبها که به نظر می‌رسد بیش‌تر ناشی از تختلافات دیرینه میان قیسیان و یمنیان و دوری از مرکز حکومت بود، توفیق چندانی به دست نمی‌آوردند. در 188 یا 189ق/804 یا 805م مردم طرابلس سفیان بن المضاء (قس: ابن خلدون، 4/420) را که برای چهارمین‌بار به حکومت آنجا منصوب شده بود، بیرون راندند و ابراهیم‌بن سفیان تمیمی را به امارت برداشتند. با اینهمه میان اعراب منطقه نیز اختلاف افتاد و کار به جدال انجامید. ابراهیم‌بن اغلب با استفاده از موقعیت، از احمدبن اسماعیل امیر مصر مدد خواست و با سپاهی که او فرستاد سرانجام شورش را سرکوب کرد، ولی سران آن را مورد عفو قرار داد (همانجا؛ ابن تغری بردی، 2/125).
بزرگ‌ترین شورشی که بر صد ابراهیم پدید آمد. از سوی عمران ابن مخلد سردار ابراهیم بود. وی در 194 یا 195ق/810 یا 811م به سبب افزایش نیرو و نفوذش، و بر اثر بی‌توجهی ابراهیم به او بهانه به دست آورد و دست به شورش زد و همراه با قریش‌بن تونسی، میان قیروان و عباسیه اردو زد. ابراهیم در عباسیه موضع گرفت و در چند جنگ کاری از پیش نبرد. خاصه که گفته‌اند گروهی از سپاهیان که مقرری خود را طلب می‌کردند نیز به عمران پیوستند (بلاذری، همانجا). این جنگ و گریز حدود یک سال دوام یافت تا خلیفه مال به نزد ابراهیم فرستاد و او با پراکندن آن در میان سپاهِ دشمن آنان را از گرد عمران پراکند و باز بر قیروان چیره شد (ابن اثیر، 6/156، 157، 235، 236؛ ابن خلدون، 4/420؛ قس: ابن ابار، الحله، 1/105). ابراهیم هنوز گرفتار پی‌آمدهای این شورش بود که طرابلس را مجدداً آشوب فرا گرفت. وی پسر خود عبداللـه را به امارت آنجا منصوب کرد (196ق)، ولی سپاه طرابلس او را در خانه‌اش به محاصره گرفت و وادار به خروج از شهر کرد. عبداللـه از طرابلس خارج شد و با بذل مال مردم را به گرد خویش فراهم آورد و با درهم شکستن شورشیان بر شهر مستولی شد، ولی چندان بر جای نماند، زیرا پدرش او را عزل کرد و سفیان‌بن المضاء را باز به حکومت آنجا گماشت. این بار بربرها سر به شورش برداشتند و سپاه دولتی را درهم شکستند و دیوارهای شهر را ویران ساختند. ابراهیم‌بن اغلب نیز مجدداً پسر خود عبداللـه را ظاهراً به صلاح‌دید و تشویق ابوسلیمان داوود کاتب که پس از ابن مقاتل به نزد ابراهیم آمده بود، با سپاه به طرابلس فرستاد (همو، اعتاب، 107). عبداللـه نیز بربرها را درهم شکست و وارد شهر شد. از آن سوی عبدالوهاب بن عبدالرحمن بن رستم برای مبارزه با اغلبیان، بربرها را گرد آورد و طرابلس را به محاصره گرفت. عبداللـه‌بن ابراهیم به مقابله برخاست، ولی چیزی نگذشت که ابراهیم‌بن اغلب درگذشت و عبداللـه به صلح گردن نهاد (ابن اثیر، 6/270؛ ابن خلدون، 4/421).
ابراهیم بن اغلب را پاره‌ای از مورخان به دانش و شعر و خوش سیرتی و شجاعت ستوده‌اند (ابن عذاری، 1/83؛ ابن ابار، الحله، 1/93) و گفته‌اند افریقیه تا آن هنگام امیری عادل‌تر و سیاستمدارتر و مهربان‌تر از ابراهیم نداشت (صفدی، 5/327) و مغربیان او را دوست می‌داشتند (ذهبی، 9/129). با اینهمه شگفت است که گفته‌اند در شورش ابن مخلد، اهالی قیروان و بسیاری از شهرهای افریقیه به مخالفت با ابراهیم پرداختند (ابن اثیر، 6/156). این معنی شاید با نشانه‌هایی از خشونت که در وقایع زندگی او دیده می‌شود، بی‌ارتباط نباشد، چنانکه وقتی تونسیان بر او شوریدند، ابن مخلد را گفت تا هیچکس را زنده نگذارد، و گفته‌اند که وی نیز 000‘10 تن از شورشیان را از دم تیغ گذراند (همانجا). این خشونتها می‌بایست بیش‌تر ناشی از بی‌اعتمادی او نسبت به وفاداری مغربیان خاصه لشکریان محلی باشد که گاه و بیگاه با والیانی که از سوی بغداد تعیین می‌شدند، به مخالفت بر می‌خاستند. این بی‌اعتمادی که بعدها شدیدتر شد، باعث گشت که ابراهیم 000‘4 تن از زنگبان سودانی را به سپاهیگری بخواند و نگهبانی خاص خویش را بدانان بسپارد و آنان را در عباسیه جای دهد (عبدالوهاب، 3/291). گذشته از این، ابراهیم در روزگار حکومت خویش به اعراب افریقیه بیش از بربرها که رفته رفته به خطری دائمی و جدی برای سلطۀ والیان عباسی بدل گشته بودند، توجه داشت و امتیازات متعددی چون اقطاع و بخششهای مالی را به اعراب اختصاص داده بود (عبدالوهاب، 3/252، به نقل از ابن ناجی). ابراهیم در حکومت خویش با آنکه به گونه‌ای نیمه مستقل فرمان می‌راند، خطبه به نام خلیفه بغداد کرده بود و در سکه‌ها علاوه بر نام خلیفه، نام خود و رئیس ضرابخانه را نیز ضرب می‌کرد و هر ساله مال به بغداد می‌فرستاد. حتی قاضی قیروان، ابوعبدالرحمن عبداللـه بن عمر ابن غانم بن شرحبیل (د 190ق/806م٩ از یاران و شاگردان مالک بن انس را به فرمان هارون‌الرشید منصوب کرده بود (ابن عیاض، 1/10؛ ابن دواداری، 6/24). ابراهیم در روزگار زمامداری خویش مساجد و مدارس و دواوین بسیار تأسیس کرد و تمدن افریقیه در عصر او شکوفا شد و علوم و ادبیات رونق گرفت (مدنی، 51). ظاهراً پس از بنای عباسیه بود که به گونۀ امیری مستقل، نمایندۀ شارلمانی پادشاه فرانسه را با شکوه بسیار به حضور پذیرفت و درخواست او را برای باز پس گرفتن بقایای پیکر یکی از قدیسان مسیحی به نام سن سیپ رین را که در افریقیه بود، اجابت کرد (ابن عامر، 119؛ مدنی، 51؛ بروکلمان، 160). از ابراهیم بن اغلب اشعاری نیز نقل شده است (ابن ابار، الحله، 1/94، 96، 97).
مآخذ: ابن ابار، محمدبن عبداللـه، اعتاب الکتاب، به کوشش صالح الاشتر، دمشق، 1961م؛ همو، الحله السیراء، به کوشش حسین مونس، قاهره، 1963م؛ ابن اثیر، علی‌بن محمد، الکامل، بیروت، 1402ق؛ ابن تغری بردی، یوسف، النجوم الزاهره، قاهره، 1348-1358ق؛ ابن خلدون، العبر؛ ابن دواداری، عبداللـه‌بن ایبک، کنزالدرر، به کوشش صلاح‌الدین منجد، قاهره، 1961م؛ ابن عامر، احمد تونس عبر التاریخ، تونس، 1373ق؛ ابن عذاری مراکشی، محمأ، البیان المغرب، به کوشش راینهارت دوزی، لیدن، 1848-1851م؛ ابن عیاض، عباض بن موسی، ترتیب المدارک و تقریب المسالک، بیروت، 1967م؛ اصطخری، ابراهیم‌بن محمد، مسالک و ممالک، به کوشش ایرج افشار، تهران، 1347ش؛ بروکلمان، کارل، تاریخ دول و ملل اسلامی، ترجمۀ هادی جزایری، تهران، 1347ش؛ بلاذری، احمدبن یحیی، انساب الاشراف، به کوشش محمدباقر بهبودی، بیروت، 1977م؛ همو، فتوح البلدان، به کوشش یان دخویه، لیدن، 1863م؛ خلیفه‌بن خیاط، تاریخ، به کوشش سهیل زکار، دمشق، 1968م؛ ذهبی، شمس‌الدین محمد، سیر اعلام النبلاء، به کوشش شعیب الارنووط، بیروت، 1401ق/1981م؛ صفدی، خلیل بن ایبک، الوافی بالوفیات، به کوشش س. دیدرینگ، ویسبادن، 1970م؛ طبری، محمدبن جریر، تاریخ، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، 1960-1968م؛ عبدالرزاق، محمود اسماعیل، الاغالبه، مصر، 1972م؛ عبدالوهاب، حسن حسنی، ورقات عن الحضاره العربیه بافریقیه، تونس، 1972م؛ العیون والحدائق، به کوشش یان دخویه، لیدن، 1869م؛ مالکی، عبداللـه‌بن محمد، ریاض النفوس، قاهره، 1951م؛ مدنی، احمد توفیق، المسلمون فی جزیره صقلیه و جنوب ایطالیا، الجزائر، 1365ق؛ ناصری، احمدبن خالد، الاستقصاء، به کوشش جعفر الناصری و محمدالناصری، دارالبیضاء، 1954م؛ یعقوبی، احمدبن ابی‌یعقوب، تاریخ، بیروت، دارصادر؛ نیز:
EI2.
صادق سجادی
 

تهامه از دایره المعارف بزرگ اسلامی

تِهامه، دشتی ساحلی و پست در امتداد دریای سرخ در غرب شبه جزیرۀ عربستان. این دشت وسیع و مستطیلی‌شکل از خلیج عقبه در جنوب اردن تا تنگۀ باب‌المندب در جنوبی‌ترین نقطـۀ یمن امتداد دارد. دشت تهامـه با بیش از 000،2 کم‍ درازا از شرق به رشته کوههای سراة (با جهت شمال غربی ـ جنوب شرقی) و از غرب به کرانه‌های دریای سرخ محدود است و پهنای آن بسته به دوری و نزدیکی کوههای سراة از دریای سرخ میان 60 تا120 کم‍ متغیر است (زکریا، 80؛ حجری‌یمانی، 1(1)/157). پهنای تهامه در نواحی شمالی اندک، و در نواحی جنوبی بیشتر است (شریف، 19).
این دشت دارای شیب ملایمی است، به نحوی که هر چه از ساحل به سمت غرب پیش رویم، بر ارتفاع اراضی آن افزوده می‌شود ( الامام…، 17). بیشتر سرزمین تهامه پوشیده از شن، و آب و هوای آن به‌ویژه در کرانه‌های دریا بسیار گرم و مرطوب است. میزان رطوبت هوا در سواحل گاهی به 90٪ و دمای هوا در تابستانها به بیش از °45 سانتی‌گراد می‌رسد؛ به همین سبب، بیشتر کاروانهای بازرگانی درگذشته شبانه از این سرزمین گذر می‌کردند. بارندگی در تهامه کم و نامنظم است و میانگین سالانۀ آن حدود 200 میلی‌متر است (کحاله، 48؛ باوزیر، 178؛ زکریا، 82؛ الموسوعة…، 1/742-743). گاهی بادهایی موسوم به سموم در این منطقه می‌وزد که باعث حرکت شنها و ایجاد گردبادهایی مهیب می‌شود (همانجا).
کوههای رضوى، ابوقبیس، حراء (جبل‌النور)، صفا، عرفات، مروه و ثبیر از جمله بلندیهای سرزمین تهامه‌اند (عرام، 396، 418-419). از کوههایی که به موازات تهامه کشیده شده است، رودها و خشک‌رودهای چندی سرچشمه می‌گیرند که بیشتر آنها در شنزارهای این سرزمین فرو می‌روند و بعضی دیگر به دریای سرخ می‌پیوندند (زکریا، 102؛ الموسوعة، 1/402-422). خاک تهامه در بعضی جاها بسیار حاصلخیز است و در آن انواع درختان خرما، موز، انار و دیگر میوه‌ها و همچنین انواع بنشن و غلات کشت می‌شود.
مردم تهامه افزون بر کشاورزی به دامداری، صید ماهی و مروارید و همچنین ساخت قایق اشتغال دارند (نک‍ : زکریا، 81، 82، 118، 131؛ مقحفی، 1/243-244؛ حجری یمانی، 1(1)/162). بقایای جانداران دریایی که به فراوانی در این سرزمین یافت می‌شود، مؤید آن است که تهامه در گذشته‌های دور بخشی از بستر دریای سرخ بوده است و با پس رفتن آب دریا سر از آب بیرون آورده است (زکریا، 80-81).
سرزمین تهامه به 3 بخش عمده تقسیم می‌شود: 1. تهامۀ حجاز به مرکزیت مکه در شمال؛ 2. تهامۀ عسیر به مرکزیت ابها در بخش میانی؛ 3. تهامۀ یمن به مرکزیت زَبید در جنوب (مونس، 206، 213؛ حمزه، 18؛ کحاله، 12-13). تهامۀ یمن نسبت به دیگر نواحی شبه‌جزیرۀ عربستان از رطوبت و گرمای بیشتر و سوزان‌تری برخوردار است (وهبه، 5؛ کحاله، 79). این بخش از تهامه براساس قبایل ساکن در آن به 4 قسمت تقسیم می‌شود. این تقسیم‌بندی از جنوب به شمال عبارت‌اند از: سرزمین بنی‌مجید به مرکزیت شقاق؛ سرزمین اشعریها به مرکزیت زبید؛ سرزمین عکها که پهناورترین و مهم‌ترین بخش تهامۀ یمن به شمار می‌رود و شهرهای مهمی چون باجل، بیت‌الفقیه و حُدیده در آن واقع‌اند؛ و سرزمین حکم بن سعد، معروف به مخلاف سلیمانی به مرکزیت شهر کهن عثر (بعکر، 323-324).
تهامه شهرها و آبادیهای بسیاری دارد که دیرینگی بعضی از آنها به روزگار باستان می‌رسد. شهرهای وَجه، مدینه و ینبع در شمال؛ مکه و جده در بخش میانی؛ جیزان (جازان)، حدیده، بیت‌الفقیه، زبید و حَیس در جنوب مهم‌ترین شهرهای این سرزمین‌اند (نقشۀ عمومی...).
بعضی از آبادیهای معروف و کهن تهامه اینها ست: جَبَله که گویند نخستین آبادی تهامه است (عرام، 408)؛ ابواء که مدفن حضرت آمنه، مادر پیامبر اکرم (ص) در آنجا ست (همو، 405، جم‍ )؛ بنی‌سعد که پیامبراکرم(ص) در کودکی مدتی در آنجا بود (همو، 410)؛ حدیبیه که صلح معروف میان پیامبر(ص) و مشرکان در آنجا منعقد شد (همانجا)؛ جحفه در نزدیکی غدیرخم (همو، 413؛ مقدسی، 77)؛ و اُمّ‌العیال که از موقوفات حضرت زهرا(ع)بوده است (عرام، 404).
چند منطقۀ دیگر نیز در شبه‌جزیرۀ عربستان و کرانه‌های
دریای سرخ به تهامه معروف‌اند، مانند تهامۀ جنوبی در کرانه‌های دریای عرب (علی، 1/170؛ زکریا، 80)، تهامۀ شرقی که جوف یا یمامه نیز خوانده می‌شود (عبدالرحمان، 1/145؛ زکریا، همانجا)، و تهامۀ حبشه (سواحل امروزی اریتره) در کرانه‌های غربی دریای سرخ (ابن خردادبه، 155؛ ابن مجاور، 83؛ هارون، 375).
نام سرزمین تهامه که غور یا سافله نیز خوانده شده است، در لغت از ریشۀ «ت ه‍ م» به معنای شدت گرما و سکون هوا گرفته شده است و در اصطلاح به زمین پست با آب و هوای ساکن اطلاق می‌شود (یاقوت، 1/902؛ ابن منظور، ذیل تهم). این واژه در متون عربی جنوبی به صورت تهمت و تهمتم به معنای «سواحل پست واقع میان کوه و دریا» آمده است و ظاهراً با واژۀ بابلی تیامتو به معنای دریا و تیهوم عبری هم‌ریشه است (علی، همانجا). منسوبان به این منطقه تهامی خوانده می‌شوند (ابن‌منظور، همانجا)؛ و از آنجا که مکه زادگاه پیامبر اسلام (ص) در تهامه واقع بود، به ایشان تهامی نیز می‌گفتند (ابن خلکان، 3/381؛ ابن عبدالمنعم، 141-142).
جغرافی‌دانان مسلمان معمولاً تهامه را جزو اقلیم دوم (همدانی، 47؛ ابن رسته، 96)، و یکی از 5 بخش تشکیل‌دهندۀ جزیرة العرب برمی‌شمردند (همدانی، 83، 85؛ ابوالفدا، 78)؛ اما ابن خردادبه تهامه را از نواحی اِتیوفیا (یکی از 4 بخش آباد زمین) دانسته است (همانجا).
پیشینۀ تاریخی: یافته‌های باستان‌شناختی دیرینگی اقامت انسان در تهامه را به هزارۀ 7ق‌م می‌رساند ( الموسوعة، 1/744). به نوشتۀ برخی از مورخان دورۀ اسلامی، عمالقه نخستین مردمانی بودند که به سبب خشکسالی در یمن، راهی تهامه شدند و در آنجا اقامت گزیدند (مسعودی، 2/161؛ ابن سعید، 1/55؛ ابن خلدون، 2/30). سپس قبایل مضر، ربیعه، ایاد و انمار ــ که همگی از فرزندان نزار بن معد بن عدنان بودند ــ در آنجا ساکن شدند (همدانی، 83؛ ابوعبید، 1/57). به استناد کتیبه‌های باستانی یمن، تهامه در آن روزگار از عدن تا شام در مسیر کاروانهای بازرگانی قرار داشت و همواره مورد توجه دولتهای کهن یمن، و صحنۀ کشمکش میان آنها بود (حداد، 1/46-47؛ ترسیسی، 46-48، 58).
از تاریخ سیاسی نواحی شمالی و میانی تهامه در پیش از اسلام آگاهی چندانی در دست نیست، اما تاریخ نواحی جنوبی این سرزمین در پیوند با تاریخ پادشاهیهای سبا (800-115ق‌م) و حمیر (115ق‌م-525م) بوده است. تهامۀ یمن در روزگار فرمانروایی این خاندانها در زمرۀ قلمرو آنان به شمار می‌رفت (نک‍ : حداد، 1/83 بب‍ ‌).
از حدود سال 400م و پس از آن لقب «فرمانروای عربهای جبال و تهامه» در سنگ‌نوشته‌های به دست آمده در یمن دیده می‌شود که مؤید چیرگی پادشاهان حمیری بر نواحی گسترده‌تری از تهامه است (همو، 1/118؛ پیوتروفسکی، 72). در 340م حبشیها تهامۀ یمن را به تصرف درآوردند؛ اما دیری نپایید که در 375م توسط حمیریان از آنجا بیرون رانده شدند (حداد، 1/115-116).
در سدۀ 6م، پس از شکسته شدن سد مأرب قبیله‌های ازد به تهامه کوچ کردند (اصمعی، 85) که نامدارترین آنها قبیلۀ معروف عکّ بود (یعقوبی، 1/204-206؛ یاقوت، 2/77). در 525 م، حبشیها بار دیگر به یمن حمله کردند و آنجا ــ از جمله تهامه ــ را حدود 50 سال در تصرف داشتند (زکریا، 47؛ حداد، 1/124-125)، تا آنکه سیف بن ذی یزن از نسل شاهان حمیری از خسرو انوشیروان پادشاه ساسانی برای بیرون راندن حبشیان از یمن یاری جست. انوشیروان سپاهی از ایرانیان همراه او به یمن فرستاد و این سپاه موفق به بیرون راندن حبشیان از یمن شد (طبری، 2/139-142).
تهامۀ یمن در آغاز حکومت ایرانیان (ابناء) بر یمن، ولایتی مستقل به شمار می‌رفت (هارون، 375) و تا ظهور اسلام تابع پادشاهان ساسانی بود (پیوتروفسکی، 80) و کارگزاری که از جانب مرزبان منطقۀ بادیه منصوب می‌شد، مأمور گردآوری خراج آنجا بود (ابن خردادبه، 128).
با توجه به آنکه پادشاهان حمیری از میانه‌های سدۀ 5‌م، جز ذونواس حمیری (حک‍ 515-525م) همگی پیرو آیین مسیح بودند، این دین در تهامه رواج داشت (شهاب، 79-81؛ علی، 2/585). اما در کنار مسیحیت، بت‌پرستی نیز در تهامه پیروان بسیار داشت. از مهم‌ترین بتهای قبایل اشعری و عک، بتی به نام سعد (کلبی، 37؛ ابن درید، 56) و بتی مسین به نام المنطبق یا المنطیق بود که معروف است پس از چیرگی مسلمانان بر تهامه و شکستن آن بت، شمشیری درون آن یافت شد که پیامبر(ص) آن را مِخذم نامید و برای خود نگهداشت (ابن حزم، 494؛ ابن‌حبیب، 318). از دیگر بتهای مردم تهامه، ذوالخلصه در تباله بود. این بت که از سنگ سفید ساخته شده بود، در رمضان 10ق توسط جریر بن عبدالله بجلی ــ که از جانب پیامبر اکرم(ص) مأمور فتح تباله بود ــ شکسته شد (کلبی، 34-36؛ ابن حبیب، 317).
در 6 ق/627م اسلام به تهامه راه یافت (سید، 41) و در 7ق گروهی از مردم قبیله‌های عک و اشعری به اسلام درآمدند و پیامبر(ص) نیز ابوموسى اشعری را به عنوان عامل خود بر بخشی از تهامه گماشت (ابن سعد، 1/348-349، 7/434؛ شجاع، 179). در 8 ق پیامبراکرم(ص) خالد بن ولید را روانۀ نواحی جنوبی تهامه کرد تا مردم و قبیله‌های ساکن آنجا را به اسلام دعوت
کند؛ اما او افراد قبیلۀ بنی جَذیمه را کشت و با این کار خشم رسول اکرم(ص) را برانگیخت. آنگاه حضرت محمد(ص)، علی‌بن ابی‌طالب (ع) را روانۀ آن سرزمین کرد تا با پرداخت خون‌بهای کشته‌شدگان و غرامت از آن مردم دلجویی کند (طبری، 3/66-68). در 10ق باذان ــ کارگزار ساسانیان در یمن ــ مسلمان شد (همو، 3/158) و تهامه مانند دیگر نواحی یمن به قلمرو مسلمانان افزوده شد. سپس پیامبراکرم(ص) باذان را به فرمانروایی سراسر یمن از جمله تهامه گماشت (همو، 3/227-228) و علی بن ابی طالب(ع) و تنی چند از صحابه را برای ترویج اسلام به آن سرزمین روانه کرد (زکریا، 49).
پس از رحلت حضرت رسول(ص) برخی از قبایل تهامه به‌ویژه عکها و گروهی از اشعریها مرتد شدند (طبری، 3/320)، اما سپاهیان اسلام به سرداری عبدالله بن ابی امیة بن مغیرۀ مخزومی و طاهر بن ابی هاله آنان را سرکوب کرد (همانجا؛ ابن حجر، 2/222؛ ابن اثیر، 3/73).
در زمان خلافت ابوبکر، تهامه بخشی از تقسیمات اداری شبه‌جزیرۀ عربستان به شمار می‌رفت که شامل تهامۀ حجاز و تهامۀ عسیر تا مخلاف (استان) صعده به مرکزیت مکه بود (مونس، 206). پس از خلفای راشدین تهامه به عنوان بخشی از یمن زیرنظر والیان اموی و سپس والیان عباسی اداره می‌شد و تا نیمۀ دوم سدۀ 2ق از آرامش نسبی برخوردار بود ( الموسوعة، 1/615-618).
به روزگار خلافت هارون‌الرشید (حک‍ 170-193ق) مردم تهامه برضد محمد بن خالد برمکی کارگزار عباسیان در یمن شوریدند و او را از آنجا بیرون راندند. هارون‌الرشید برای سرکوب شورشیان نیروهایی را به سرکردگی حماد بربری به تهامه گسیل داشت (ابومخرمه، 2/64-65). در 202ق/817م، قبیله‌های ساکن تهامه به‌ویژه قبیله‌های عک و اشعری از ضعف دستگاه خلافت عباسی که بر سر جانشینی هارون‌الرشید دچار آشفتگی بود، سود جستند و سر به شورش برداشتند. مأمون در 203ق، به توصیۀ وزیرش فضل بن سهل، یکی از نوادگان زیاد ابن ابیه به نام محمد بن عبدالله بن زیاد را به همراه سپاهی برای سرکوب شورشیان به تهامه فرستاد. محمد بن عبدالله پس از تصرف تهامه در شعبان 204، شهر زبید را به فرمان مأمون بازسازی کرد و یا به روایتی بنیاد نهاد و آنجا را مرکز حکومت خویش قرارداد (عمارۀ یمنی، 42-45) و بدین‌سان، نخستین حکومت نیمه مستقل در تهامۀ یمن تأسیس شد.
حکام بنی زیاد تا حدود سال 412ق/1021م بر تهامه حکومت داشتند، تا آنکه در آن تاریخ، بنی نجاح از بردگان حبشی دستگاه خلافت عباسی جای آنان را در تهامه گرفتند (ابی دیبع، 237). حکومت بنی نجاح در تهامه در 554 ق/1159م به دست علی بن مهدی رُعینی حمیری ــ بنیان‌گذار دولت بنی مهدی ــ بر افتاد (همو، 255).
در 569ق/1174م، تورانشـاه ایوبی ــ برادر صلاح‌الدین ایوبی و از ایوبیان مصر ــ زبید مرکز حکومت بنی مهدی را تصرف کرد و به حیات سیاسی آن خاندان پایان داد (حداد، 2/93، 95). تورانشاه در بازگشت به مصر، ابومیمون مبارک بن کامل کنانی را به حکومت تمامه گماشت (همو، 2/98). حکومت ایوبیان بر یمن نیز در 626 ق/1229م به دست نورالدین عمر بن علی رسولی منقرض شد و تهامه در قلمرو خاندان رسولیان یمن قرار گرفت (همو، 2/115-116)؛ تا آنکه در 858ق/1454م، بنی طاهر جایگزین رسولیان شدند (ابن قاسم، 2/585-586).
در دورۀ ملک مجاهد شمس‌الدین علی بن طاهر، بنیان‌گذار دولت بنی طاهر (حک‍ 858-883 ق)، مردم تهامه در سالهای 871ق و 875 ق برضد او شوریدند (همو، 2/603-604). ناآرامیهای تهامه در دورۀ ملک ظافر صلاح‌الدین عامر دوم، آخرین حاکم خاندان بنی طاهری یمن نیز ادامه داشت (همو، 2/617، 618، 620)، تا آنکه در زمان او ممالیک چَرکسی مصر بر تهامه دست یافتند. در 923ق/1517م دولت ممالیک مصر به دست سلطان سلیم عثمانی برافتاد؛ اما حکام چرکسی تهامه با سلطان عثمانی بیعت کردند و تا 945ق/1538م که سلطان سلیمان قانونی به حکومت آنان در یمن پایان داد، بر مسند خود باقی بودند (حداد، 2/193).
از تهامه بزرگان بسیاری برخاسته‌اند که نامورترین آنان عبارت‌اند از: حصین بن نضله، معروف به کاهن که در روزگار جاهلیت به بزرگ اهل تهامه شهرت داشت (ابن درید، 474؛ ابن‌عبدربه، 3/349). ابوموسى اشعری صحابی معروف و کارگزار پیامبر(ص) در بخشی از تهامه (ابومخرمه، 2/117؛ بعکر، 100-102). عیاض بن غنم اشعری از صحابۀ پیامبر(ص) (همو، 164). عبدالرحمان غافقی تهامی (د 114ق) از سرداران اموی و فاتح بخشی از جنوب فرانسۀ امروزی (همو، 203-207؛ جرافی، 88). ابوقرّه موسی بن طارق زبیدی شاگرد مالک بن انس و مؤلف نخستین مسند حدیث در تهامه (ابومخرمه، 2/259-260؛ بعکر، 325). عبدالرحمان ابن دیبع زبیدی مورخ و مؤلف قرة العیون باخبار الیمن المیمون و نیز بغیة المستفید باخبار مدینة زبید (همو، 464).
از شاعران نامدار تهامه می‌توان از ابوالحسن علی تهامی (مق‍ 416ق/1025م) (ابن خلکان، 3/378-381) و حسین بن علی قمی، معروف به ابن قم، شاعر دربار صلیحیان یمن (عمارۀ یمنی، 194-202) نام برد.

مآخذ: ابن اثیر، علی، اسدالغابة، به کوشش محمدابراهیم بنا و دیگران، قاهره، دارالشعب؛ ابن حبیب، محمد، المحبر، به کوشش ایلزه لیشتن اشتتر، حیدرآباد دکن،



1361ق/1942م؛ ابن حجـر عسقلانی، احمـد، الاصابة، قاهـره، 1328ق؛ ابن حـزم،
علی، جمهرة انساب العرب، به کوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، 1382ق/ 1962م؛ ابن خردادبه، عبیدالله، المسالک و الممالک، به کوشش دخویه، لیدن، 1306ق/1889م؛ ابن خلدون، العبر، به کوشش خلیل شحاده و سهیل زکار، بیروت، 1981م؛ ابن خلکان، وفیات؛ ابن درید، محمد، الاشتقاق، به کوشش عبدالسلام محمد هارون، بغداد، 1399ق/1979م؛ ابن دیبع، عبدالرحمان، قرة العیون باخبار الیمن المیمون، به کوشش محمد علی اکوع، صنعا، 1409ق/1988م؛ ابن رسته، احمد، الاعلاق النفیسة، به کوشش دخـویه، لیدن، 1309ق/1891م؛ ابن سعد، محمد، الطبقات الکبرى، بیروت، دارصادر؛ ابن سعید مغربی، علی، نشوة الطرب، به کوشش نصرت عبدالرحمان، عمان، 1982م؛ ابن عبدربه، احمد، العقد الفرید، به کوشش عبدالمجید ترحینی، بیروت، 1407ق/1987م؛ ابن عبدالمنعم حمیری، محمد، الروض المعطار، به کوشش احسان عباس، بیروت، 1984م؛ ابن قاسم، یحیى، غایة الامانی فی اخبار القطر الیمانی، به کوشش سعید عبدالفتاح عاشور، قاهـره، 1388ق/1968م؛ ابن مجاور، یـوسف، تاریخ المستبصر، به کـوشش ا. لوفگرن، بیروت، 1407ق/1986م؛ ابن منظور، لسان؛ ابوعبید بکری، عبدالله، معجم ما استعجم، به کوشش مصطفى سقا، بیروت، 1403ق/1983م؛ ابوالفدا، تقویم البلدان، به کوشش رنو و دوسلان، پاریس، 1840م؛ ابومخرمه، عبدالله طیب، تاریخ ثغر عدن، به کوشش ا. لوفگرن، لیدن، 1936م؛ اصمعی، عبدالملک، تاریخ العرب قبل الاسلام، به کوشش محمدحسن آل یاسین، بغداد، 1959م؛ الامام المتوکل علی‌الله اسماعیل بن القاسم، به کوشش سلوى سعد سلیمان غالبی، 1411ق/1991م؛ باوزیر، سعید عوض، معالم تاریخ الجزیرة العربیة، عدن، 1385ق/1966م؛ بعکر، عبدالرحمان، کواکب یمنیة، بیروت، 1410ق/1990م؛ پیوتروفسکی، م.ب.، الیمن قبل الاسلام، ترجمۀ محمد شعیبی، بیروت، 1987م؛ ترسیسی، عدنان، بلاد سبأ و حضارات العرب الاولى، بیروت، 1990م؛ جرافی‌یمنی، عبدالله، المقتطف من تاریخ الیمن، به کوشش زید بن علی وزیر، بیروت، 1407ق/1987م؛ حجری یمانی، محمد، مجموع بلدان الیمن و قبائلها، به کوشش اسماعیل اکوع، صنعا، 1416ق/1996م؛ حداد، محمدیحیى، تاریخ الیمن السیاسی، بیروت، 1407ق/1986م؛ حمزه، فؤاد، قلب جزیرة العرب، ریاض، 1388ق/1968م؛ زکریا، احمد وصفی، رحلتی الی الیمن، دمشق، 1406ق/1986م؛ سید، ایمن فؤاد، تاریخ المذاهب الدینیة فی بلاد الیمن، قاهره، 1408ق/1988م؛ شجاع، عبدالرحمان عبدالواحد، الیمن فی صدر الاسلام، دمشق، 1408ق/1987م؛ شریف، احمدابراهیم، «الحجاز قبیل ظهور الاسلام، الموقع الجغرافی و اهمیته»، الجزیرة العربیة فی عصر الرسول(ص) و الخلفاء الراشدین، به کوشش عبدالقادر محمود عبدالله و سامی صقار، ریاض، 1410ق/1989م؛ شهاب، حسن صالح، عدن فرضة الیمن، صنعا، 1410ق/1990م؛ طبری، تاریخ؛ عبدالرحمان، نصرت، تعلیقات بر نشوة الطرب (نک‍ : هم‍ ، ابن سعید)؛ عرام بن اصبغ، «اسماء جبال تهامة و سکانها و ما فیها من القرى»، نوادر المخطوطات، المجموعة الخامسه، به کوشش عبدالسلام هارون، قاهره، 1374ق/1955م؛ علی، جواد، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، بیروت، 1968م؛ عمارۀ یمنی، نجم‌الدین، تاریخ الیمن، به کوشش محمدعلی اکوع، صنعا، 1399ق/1979م؛ کحاله، عمررضا، جغرافیة شبه جزیرة العرب، به کوشش احمدعلی، قاهره، 1384ق/1964م؛ کلبی، هشام، الاصنام، به کوشش احمد زکی‌ پاشا، قاهره، 1332ق/1914م؛ مسعودی، علی، مروج الذهب، به کوشش شارل پلا، بیروت، 1966م؛ مقحفـی، ابراهیم احمـد، معجم البلدان و القبائل الیمنیة، بیروت، 1422ق/2002م؛ مقدسی، محمد، احسن التقاسیم، به کوشش دخویه، لیدن، 1906م؛ الموسوعة الیمنیة، به کوشش احمد جابر عفیف، صنعا، 1423ق/2003م؛ مونس، حسیـن، اطلس تاریخ الاسـلام، قاهـره، 1407ق/1987م؛ نقشۀ عمومی خاورمیانه، گیتاشناسی، تهران، 1382ش؛ وهبه، حافظ، جزیرة العرب فی القرن العشرین، قاهره، 1387ق/1967م؛ هارون، عبدالسلام، مقدمه بر « اسماء جبال تهامة…» (نک‍ : هم‍ ، عرام)؛ همدانی، حسن، صفة جزیرة العرب، به کوشش محمد اکوع، صنعا، 1403ق/1983م؛ یاقوت، بلدان؛ یعقوبی، احمد، تاریخ، بیروت، 1379ق/1960م. ستار عودی

تعلیم و تربیت از دایره المعارف بزرگ اسلامی

تَعْلیمْ وَ تَرْبیَت، آموزاندن دانش و پروردن جسم و جان شاگرد و رساندن وی به مرتبۀ متعالی‌تر. البته این تعریف بسیار کلی و به همان اندازه ناکارآمد است؛ زیرا چیستی دانشی که باید آموخته شود و تعیین مراتب فروتر و فراتر به چگونگی نگرش انسان به خود و جهان اطراف بستگی دارد.
I. در ایران باستان
بر اساس منابع تاریخ روایی ایران، آموزش و پرورش قدمتی همچند بشریت دارد. آورده‌اند که نخستین آموزۀ اورمزد به مشی و مشیانه (اولین نمونه‌های انسان) آن بود که «... اندیشۀ نیک و گفتار نیک و کردار نیک داشته باشید و دیوان را ستایش نکنید» (بندهش، فصل 15، بند 6؛ قس: دینکرد، کتاب 7، فصل 1، بند 9)، این دو، کشاورزی و دعاهای متبرک ساختن محصول و دور کردن دیوان را از هدیش (ایزد نگاهبان اقامتگاههای روستایی)، و آهنگری و درودگری را نیز از ایزدان دیگر آموختند (همان، بندهای 11-14؛ قس بندهش، فصل 15، بندهای 13-16: دربارۀ شناخت آتش، جامه پوشیدن، غذا پختن و خانه ساختن؛ نیز قس: فردوسی، 1/22؛ بلعمی، 128).
در منابع دورۀ اسلامی غالباً از مشی و مشیانه یاد نشده (جز در مواردی نادر، مثلاً نک‍ : حمزه، تاریخ...، 22)، و آموزش این حرفه‌ها به روزگار پادشاهی هوشنگ منسوب شده است. در این
میان دربارۀ آموزانندۀ کشاورزی به مردمان اختلافی قابل توجه به چشم می‌خورد که به قولی هوشنگ و به روایتی برادرش ویگرد بوده است (منابع این دو را در شمار پیامبران آورده‌اند، مثلاً نک‍ : همان، 26؛ مجمل...، 23). به روایت دینکرد، ویگرد بنیان‌گذار کشاورزی، و هوشنگ پایه‌گذار قانون فرمانروایی (دَهیُوبَدیه) بود (کتاب 8، فصل 13، بند 5، نیز کتاب 7، فصل اول، بندهای 16-17، کتاب 5، فصل4، بند 2). بیرونی نیز در الآثار الباقیه هنگام یادکرد بن‌‌مایۀ جشن تیرگان و خرم روز به همین نکات اشاره دارد (ص220-221، 225؛ قس ثعالبی، 6-7؛ نیز نک‍ : مقدسی، 3/138؛ کریستن‌سن، 193، حاشیۀ 73). آورده‌اند که مردمان بیرون آوردن آهن و مواد معدنی دیگر، بریدن درختان و خانه ساختن، کندن جوی و کاریز و آب رسانی، شکار، جامه ساختن از پوست حیوانات و... را نیز در همین روزگار آموختند (طبری، تاریخ، 1/168-169؛ حمزه، همانجا؛ بلعمی، 128-129؛ فردوسی، 1/29-30؛ ثعالبی، 5؛ ابوعلی مسکویه، 1/5؛ مجمل، 33، 39؛ مقدسی، همانجا).
آورده‌اند که تهمورث دیوبند، 7 گونه خط را که اهریمن بدکار نهان داشته بود، آشکار کرد (مینوی خرد، فصل 26، بندهای 21، 92؛ دربارۀ 7 خط ایرانیان، نک‍ : حمزه، التنبیه...، 21-22؛ ابن ندیم، 13-14؛ نیز مسعودی، 19؛ یاقوت، بلدان، ذیل ریشهر؛ برای تفصیل، نک‍ : تفضلی، «دبیره...1»، جم‍ ). به روایت فردوسی، دیوان به رسم زنهارخواهی، 30 گونه خط را به تهمورث آموختند (1/37؛ نیز نک‍ : اشارات بسیار کوتاه طبری، همان، 1/172؛ بلعمی، 129؛ ابوعلی مسکویه، 1/6 ؛ ثعالبی، 10، که گویند: تهمورث نخستین کسی بود که به خط فارسی یا پهلوی نوشت؛ نیز مجمل، 33). در روایتی دیگرگون، بوذاسپ(بودا) در روزگار تهمورث خط فارسی را آورد (خوارزمی، 36). ابن ندیم نیز آورده است که نخستین فرا گیرندۀ این فن، به قولی گیومرث، به روایتی ضحاک و به قولی دیگر جمشید بود که به ابلیس فرمان داد تا هر چه پنهان است آشکار کند، سپس ابلیس هنر نوشتن را به وی آموخت (ص12؛ نیز قس: اشارات بیرونی، همان، 220-221؛ طبری، همان، 1/169؛ نیز مقدسی، همانجا، به دبیری و خط نوشتن در روزگار هوشنگ). در روایتی افسانه‌وار که حمزۀ اصفهانی ( تاریخ،151-153) و ابن ندیم (ص 240-241) به تفصیل از کتاب اختلاف الزیجات ابومعشر نقل کرده‌اند و بیرونی (همان، 24) نیز بدان اشاره دارد، دربارۀ نجوم در روزگار تهمورث و نیز نه فقط نوشتن که از «تألیف و استنساخ آثار علمی» سخن به میان آمده است (برای مقایسۀ این داستان و افسانه‌ای در سنت کهن بابلی، نک‍ : ویندیشمان، 208-209).
منابع تاریخ روایی پیدایش برخی صنایع و حرفه‌ها و به‌ویژه اهلی کردن حیوانات و دامپروری، ساخت سلاح و آموزش آن به مردم را نیز به تهمورث نسبت داده‌اند (طبری، همان، 1/172؛ خوارزمی، 99؛ فردوسی، 1/35-36؛ ثعالبی، 8؛ بلعمی، همانجا؛ مجمل، 39).
دربارۀ آموزه‌های جمشید صرف نظر از اختلافهایی که پیش‌تر ذکر شد، منابع کم‌و‌بیش با هم توافق دارند؛ جز آنکه بلعمی نکاتی بیش از طبری، و فردوسی و ثعالبی نیز چیزهایی بیش از این دو را یاد کرده‌اند (طبری، همان، 1/175؛ بلعمی،130؛ نیز فردوسی، 1/37-40؛ ثعالبی، 11-13؛ نیز نک‍ : ابن ندیم، 238؛ مقدسی 3/106، 140؛ بیرونی، همان، 216).
چنان که گفته شد، گرچه در باب نخستین کسانی که حرفه‌ها و صنایع نخستین را فراگرفته و به مردمان آموخته‌اند، اختلافها و تشتتهایی در منابع تاریخ روایی ایران به چشم می‌خورد، اما بی‌گمان این منابع در دو نکتۀ اساسی هم‌داستانند: یکی اینکه سرچشمۀ این آموزه‌ها ایزدی است؛ بدین معنی که این نخستین آموزگاران، به نوبۀ خود این حرفه‌ها و دانسته‌ها را از اورمزد یا از یکی از ایزدان فراگرفته‌اند. آنان یا همچون مشی و مشیانه آفریدگانی مشمول عنایت ویژه‌اند یا به سان هوشنگ و ویگرد خود پیامبرند. در منابع دورۀ اسلامی هم برخی پیامبران، همچون ادریس، نقش واسطۀ میان خدا و این انسانهای نخستین را بر عهده دارند (مقایسه شود با داستان مشهوری که بر اساس آن به خواست خدا، قابیل به خاک سپردن برادرش هابیل را از کلاغی آموخت). نکتـۀ دیگر آنکـه همۀ این منـابع آموزه‌هـای دینـی ـ اخلاقی را نخستین و مهم‌ترین آموخته‌های بشر می‌دانند (مانند اندیشۀ نیک و گفتار نیک و کردار نیک، ستایش‌نکردن دیوان یا پرهیز از دروغ و ناراستی، نیایش ایزدان، متبرک ساختن حاصل دسترنج و جز آن). چنان که خواهد آمد، آموزشهای دینی و اخلاقی، در سراسر دورۀ پیش از اسلام مقدم بر همۀ شئون تعلیمی بود و ناگفته پیدا ست که با ظهور اسلام، این آموزه‌ها نه تنها در ایران، که در سراسر جهان اسلام، اهمیتی دوچندان یافت.
1. »Dabireh…«
روزگار هخامنشیان: شمار منابعی که به ترسیم سیمایی کلی از اهداف، شیوه‌ها و سنتهای تعلیم و تربیت ایرانی در این روزگار کمک می‌کند، انگشت‌شمار، و این اندک نیز عمدتاً مبتنی بر گزارشهای نگارندگان یونانی است. در دو لوحۀ ایلامی مربوط به بیست و سومین سال پادشاهی داریوش اول (499ق‌م) ــ که از نادر شواهد مرتبط با خواندن و نوشتن ایرانیان در این روزگار به شمار می‌رود ــ به «پسران ایرانی که به رونویسی متن مشغول بوده‌اند» اشاره شده است (هالوک، 871, 1137). این متن صورت‌جلسۀ تقسیم حبوبات به 29 و شراب به 16 بخش


است. احتمالاً این پسران به آموختن خط میخی ایرانی مشغول بوده‌اند که تنها شمار اندکی از کاتبان آن را می‌دانستند و کاربرد آن نیز غالباً نگارش کتیبه‌های شرح پیروزی پادشاهان بوده است. ایرانیان چنان که مشهور است، در دستگاه دولتی خود دبیران بیگانه را به کار می‌گرفتند که بیشتر به آرامی می‌نوشتند و داندامایف بر آن است که در روزگار هخامنشیان بیشتر شهروندان بلندپایۀ ایرانی خواندن و نوشتن نمی‌دانسته‌اند و نوشتن در آموزش و پرورش استاندارد ایرانی نقش چندانی نداشته است (ص 178).
مطالب چند کتیبه و لوحۀ کم‌و‌بیش مرتبط با این موضوع و اشارات نویسندگان یونانی در این باب حاکی از آن است که در این روزگار، هدف نظام آموزش و پرورش ایرانی، تربیت مردانی نیرومند، دلاور و پایبند به اصول اخلاقی (و از همه مهم‌تر راست‌گویی) بوده است (برای نمونه: کنت، 139-140 : کتیبۀ داریوش در نقش رستم). به گفتۀ هرودت (سدۀ 5 ق‌‌م)، داشتن پسران بیشتر ــ پس از دلاوری در نبرد ــ مهم‌ترین نشانۀ مردانگی هر ایرانی به شمار می‌آمد. پسران تا 5 سالگی تنها نزد مادران خود بودند و پدر آنها را نمی‌دید تا اگر کودک در این سالها بمیرد، از این پیشامد اندوهگین نشود. سپس از 5 تا 20 سالگی به پرورش آنها می‌پرداختند و تنها 3 چیز به آنان می‌آموختند: سواری، تیراندازی و کمان‌داری، و راست‌گویی (هرودت، کتاب I، بند 136). در کتاب آلکیبیادس منسوب به افلاطون نیز، توصیفی ستایش‌آمیز از آموزش و پرورش ایرانی و برتـری آن بر شیوۀ تعلیم آتنی آمده است (کتاب I، بندهای 120-123).
گزارش گزنفن (سدۀ 4ق‌م) از چگونگی تربیت کورش، گرچه دست‌کم 200 سال دیرتر تنظیم شده است، اما می‌تواند تصویری از اهداف و شیوه‌های تعلیم و تربیت در ایران دورۀ هخامنشی به‌دست دهد و اگر آنچه در قالب مکالمات میان کورش و پدرش دربارۀ شیوه‌های کهن‌تر تعلیم و تربیت آمده است، قلم‌فرسایی به شمار نیاید، می‌توان گفت که نکاتی دربارۀ تعلیم و تربیت روزگاران پیش‌تر را نیز دربر دارد (کتاب I، فصل 2، بندهای 2-16 ، فصل 3، بندهای 15-18، فصل 5، بند 1، فصل 6، بندهای 12, 27-33؛ دربارۀ تعلیم و تربیت در مصر و بین‌النهرین تحت تسلط هخامنشیان، نک‍ : اُپنهایم، 204-209؛ داندامایف، 179).
روزگار اشکانیان و ساسانیان: ایران‌شناسان به‌رغم آنکه تاکنون دربارۀ آموزش و پرورش در روزگار اشکانیان هیچ سند معتبری به‌دست نیامده است، به شباهت نظام آموزش و پرورش آن روزگار و دورۀ ساسانی رأی داده‌اند. دربارۀ تعلیم و تربیت دورۀ ساسانی نیز اغلب اطلاعات به آموزش اشراف‌زادگان، روحانیون و نیز دبیران مربوط می‌شود (دربارۀ اختصاص داشتن یا نداشتن آموزش به اشراف زادگان، نک‍ : ادامۀ مقاله). به نظر کریستن‌سن بی‌گمان بیشتر کشاورزان بی‌سواد بوده‌اند. دهگانان گویا عموماً مختصر سوادی داشته‌اند، بسیاری از بازرگانان شهرها دست‌کم خواندن و نوشتن و شمار می‌دانسته‌اند، اما عامۀ مردم از حیث ادب و سواد بضاعتی نداشته‌اند (کریستن‌سن، 416؛ تفضلی، «آموزش...1»، 179). جهانگرد چینی، هیوئن تسیانگ (ح 629م) گوید: ایرانیان به فکر دانش نیستند و فقط به پیشۀ خود اشتغال می‌ورزند (نک‍ : بیل، II/278).
تفضلی (همانجا) بر آن است که گزارش فردوسی (5/495-496) دربارۀ به فرهنگیان سپرده شدن «داراب فرزند هما» گرچه بـه ظاهر به آخـرین سالهای دورۀ هخامنشـی مربوط می‌شود، در واقع نمایندۀ چهارچوب تعلیم و تربیت عصر ساسانی است. نخست آموزه‌های مذهبی یعنی خواندن اوستا و تفسیر آن زَند، سپس سواری، تیراندازی و نیزه‌اندازی و چوگان‌بازی (نیز ثعالبی، 394).
1. »Education…«
رسالۀ پهلوی خسرو قبادان و ریدگی را می‌توان آیینۀ تمام‌نمای آموزش و پرورش اشراف‌زادگان و فرزندان خانواده‌های طبقات نسبتاً بالای جامعه در پایان روزگار ساسانیان دانست. این رساله متن مکالمه‌ای میان انوشیروان و جوانی است که در کودکی پدر خود را از دست داده، و از آن پس، پادشاه از خانوادۀ وی حمایت کرده است. در منابع دیگر از جمله شاهنامۀ فردوسی و تاریخ طبری نیز به توجه پادشاه ایران به تعلیم و تربیت بزرگ‌زادگانی که یتیم شده بودند، اشاره شده است (مثلاً فردوسی، 6/222). انوشیروان این جوان را، پس از پایان دورۀ تعلیمات، می‌آزماید و از چند و چون آموخته‌هایش می‌پرسد. در این رساله، افزون بر تأکید بر اهمیت جنگاوری و ورزیدگی جسمانی و تعلیمات متناسب با آن (نک‍ : بندهای 11 و 12) ــ که در آموزش و پرورش روزگار هخامنشی نیز اهمیتی بسزا داشت‌ــ و آموزشهای دینی (بند 9)، به عنوان مهم‌ترین رکن تعلیم و تربیت دورۀ ساسانی، به این موارد نیز اشاره شده است: دبیری، خوب‌نویسی، تند‌نویسی، باریک دانشی، کامکار انگشتی و فرزانه سخنی (بند 10)، نواختن ساز، چکامه سرایی و رقصیدن (بند 13)، ستاره‌شناسی (در واقع اخترماری یا احکام نجوم؛ بند 14)، شطرنج و نرد باختن (بند 15)، آگاهی از نیک‌ترین خوردنیها و نوشیدنیها (بندهای21-58) و جز آن (نیز نک‍ : فردوسی، 6/214، 217، 222، 227، 368-370: اشاره به اهمیت ورزیدگی جسمانی و رزم‌آوری و البته دبیری).
عمومیت آموزش: داستان مشهور «انوشیروان و کفشگر» که فردوسی در ضمن نبردهای انوشیروان و روم بدان اشاره دارد

(7/435-438)، برخی پژوهشگران معاصر را بر آن داشته که بر اختصاص تعلیم‌و‌تربیت به طبقات عالی اجتماع در این دوره رأی دهند. حتى در قالب یک افسانه نیز بسیار ساده‌انگارانه خواهد بود اگر فرض کنیم که کفشگر تنها برای آنکه فرزندش فن دبیری به معنی خواندن و نوشتن و حساب کردن را بیاموزد، می‌خواسته چنین پول گزافی صرف کند؛ زیرا بی‌گمان مردی چنین دارا، برای رسیدگی به امور مالی خود، یا باید خود اینها را می‌دانسته است، یا دبیرانی زبردست در این امور را به کار می‌گرفته است. از پاسخ شاه می‌توان دریافت که خواستۀ کفشگر ورود پسرش به طبقۀ دبیران و از آن مهم‌تر راه یافتن به جمع دبیران دربار بوده است (هر چند چنان‌که از منابع برمی‌آید، حتى راه یافتن به طبقه‌ای بالاتر در شرایطی ویژه و البته دشوار، ناممکن نبوده است) و چنین می‌نماید که به فرهنگستان فرستادن فرزندان دست کم برای بازرگانان (یا مردم طبقۀ مرفه و نه اشرافی) کاری آسان و همچون دورۀ هخامنشی، نیاز مردم عادی به نیروی کار فرزندان، تنها عامل بازدارندۀ آنان از تحصیل بوده است. حتى ابیات پرشماری از خود شاهنامه را می‌توان شاهد گرفت که در این روزگار نه تنها منعی برای تحصیل عموم نبوده، بلکه در اندرزهای منسوب به برخی پادشاهان ساسانی، توصیه‌هایی مؤکد در این باره آمده است (فردوسی، 6/214، 222، 7/190، به‌ویژه 7/294: دربارۀ برتری فرهنگ بر اصالت خانوادگی).
در متون پهلوی نیز نه‌تنها مردم عادی از رفتن به فرهنگستان/دبیرستان/هیربدستان منع نشده‌اند، بلکه تحصیل (دست‌کم در امور مذهبی و حتى برای افراد گنگ) در شمار وظایف آمده است (مثلاً نک‍ : چیدۀ اندرز...، بندهای 8، 33، 41،42؛ نیز نک‍ : تفضلی، 188-189؛ اندرز انوشه‌روان آذرباد...، بندهای 13، 58؛ نیز بهار، 319، 324؛ قس: اندرز دانا...، بند 40).
تعلیم و تربیت دختران: به گمان کریستن‌سن، منابع تاریخی دربارۀ تعلیم‌و‌تربیت دختران چیزی به دست نمی‌دهد. بارتولمه حدس می‌زند که تعلیم آنان بیشتر مربوط به اصول خانه‌داری بوده است (نک‍ : «زن...1»، 8). «بغ نسک» از آموزش خانه‌داری برای زنان بحث می‌کند (دینکرد، کتاب 9، فصل 67، فقرۀ 9). اما زنان خانواده‌های ممتاز گاه عمیقاً در برخی موضوعات علمی به تحصیل می‌پرداختند. به روایت ماتیکان هزار دادستان 5 (یا 3) زن که بر سر راه یکی از قاضیان به دادگاه نشسته بودند، از وی دربارۀ مسئله‌ای حقوقی (چگونگی تعهد دو شریک در قبال بازپرداخت پولی که وام گرفته‌اند) پرسیدند و چندان شرایط را پیچیده کردند که سرانجام قاضی از پاسخ گفتن بازماند. آن‌گاه

یکی از زنان گفت: ای استاد تردید مکن و صادقانه بگو: نمی‌دانم. به علاوه ما خود جواب آن را در شرحی که مگوگان اندرزبذ نوشته است، خواهیم یافت (ماتیکان هزار دادستان2، فصل 40، بند 57، سطرهای 2-12؛ بارتولمه، همان، 9 ، «دربارۀ حقوق...3»، IV/35؛ کریستن‌سن، 418). گذشته از این در شواهـدی که پیش‌تر آمـد ــ به‌ویژه در اندرزهـای آذرباد ــ بر فرستادن زنان برای تحصیل (دست‌کم تحصیل در مقدمات دین) تأکید شده است.
البته عمومیت تحصیل بدین معنی نبود که هر کس می‌توانسته است هر چیز بخواهد فراگیرد، زیرا به‌ویژه در مورد سطوح بالاتر آموزشهای مذهبـی حتماً شایستگی دینی و اخلاقی دانش‌آموز (و نه اصالت یا ثروت خانوادگی) در نظر گرفته می‌شد. به گفتۀ بیرونی، زردشتیان تنها به کسانی که به ایمان و دین‌داری وی مطمئن و شیوۀ وی نزد آنان ستوده باشد، اجازه می‌دهند که از محتوای اوستا آگاه گردد، و این کار تنها هنگامی برای آن فرد ممکن می‌شود که گواهی کتبی داشته باشد مبنی بر اینکه بزرگان دین چنین اجازه‌ای به وی داده‌اند (ساقطات آثار الباقیه، به نقل فوک، 76). این محدودیت به‌ویژه دربارۀ آموزگاران و آموزندگان زَند بیش‌تر به چشم می‌خورد، زیرا برخی زند را که تفسیر اوستا ست، به میل خود تحریف می‌کردند که زندیگ نام یافتند (نک‍ : مسعـودی، 275؛ در دورۀ اسلامـی نیز زندیق ــ صورت معرب این واژه ــ به منحرفان از دین مبین اطلاق می‌شد). در اندرزنامه‌‌های پهلوی نیز گهگاه به شایستگی دانش‌آموز برای آموختن چیزها اشاره شده است. از جمله در بخش دوم دربارۀ پنج خیم آسرونان (5 خصلت روحانیان) آمده است که آنچه از آموزگار خود آموخته‌ای به «ارزندگان» (افراد شایسته) بیاموزان (بند 10)
1. Die Frau... 2. The Book of … 3. Zum sassanidischen…
سنین آموزش: چنان که گفته‌ شد، هرودت دورۀ آموزش عمومی ایرانی را از 5 تا 20 سالگی یاد کرده است. آورده‌اند که چون بهرام به 5 سالگی (فردوسی: 7 سالگی) رسید، از منذر خواست تا او را به فرهنگیان بسپارد و چون به 12 سالگی رسید، در دانشها نیازی به آموزگار نداشت و آنان را بازگرداند، اما آموزگارانِ سواری و تیراندازی را نزد خود نگاه داشت (طبری، تاریخ، 2/69-70؛ ابوعلی مسکویه، 1/78-79؛ فردوسی، 6/370: «سه شش‌سال» که شاید «دو شش سال» صحیح‌تر باشد؛ قس: بلعمی، 929-930؛ نیز ثعالبی، 541). برزویه پزشک نامدار روزگار ساسانیان نیز آورده است که «چون سال عمر به 7 رسید، مرا بر خواندن علم طب تحریض نمودند» (نک‍ : کلیله...، 44 ؛ نیز کریستن‌سن، 413-414؛ تفضلی، «آموزش»، 179). در

رسالۀ خسرو قبادان و ریدگی تنها از «به هنگام به مدرسه فرستاده شدن و فرهنگ آموختن» یاد شده است(بند 8). اما چنین می‌نماید که از دیرباز 15 سالگی سن رشد به شمار می‌آمده، و آموزش دینی در این سن به پایان می‌رسیده است (نک‍ : چیدۀ اندرز، بندهای 1، 34). در رسالۀ اندرز خوبی کنم به شما کودکان نیز آمده است: «چون سن شما به 20 سال رسد [و چون به] پیش دانایان و هیربدان و دستوران برسید و از شما سخن به دانایی پرسند، هرگاه شما پاسخ کردن ندانید، مردم به شما نگرند و شما بر زمین» (بند 41).
شایسته است که به اهمیت چند موضوع در تعلیم و تربیت ایران باستان ــ که عموماً در پژوهشهای نوین بدانها توجه خاصی نشده است ــ اشاره کرد. با نگاهی اجمالی به منابع می‌توان دریافت که مهارت در بازیهای نیازمند قدرت بدنی به‌ویژه چوگان، و نیز دو بازی شطرنج و نرد چندان اهمیت داشته که در اغلب شواهدی که پیش از این یاد شد، به نام این بازیها تصریح شده است. از جملۀ آنها ست: رسالۀ خسرو قبادان و ریدگی (بندهای 12 و 15)؛ کارنامۀ اردشیر بابکان(بخش 1، بند 28 و 30) و روایت فردوسی از آموزش داراب و بهرام گور(5/496، 6/369-370). مهارت در چوگان گاه تا آنجا اهمیت می‌یابد که خود نشانه‌ای از اشراف‌زادگی است. مثلاً اردشیر که می‌پنداشت فرزندش شاپور را در شکم مادر کشته است، چون شنید که موبد موبدان با دوراندیشی از کشتن مادر باردار سر باز زده است، فرمان داد تا صد کودک همسال و از جمله شاپور، چوگان بازند و آن‌گاه از میان آنها، شاپور را بدین نشانه شناخت که از همه چیره‌دست‌تر بود (همو، 6/201-202). در روایتی شبیه به این، اردشیر که نمی‌دانست شاپور پنهانی زن خواسته و فرزندی دارد، نوۀ خود هرمزد را بر سر این بازی شناخت ( کارنامه، بخش 13).
در داستان مشهور رسیدن شطرنج به ایران نیز آمده است که پادشاه هند این بازی را به سان معمایی به نزد انوشیروان فرستاد تا اگر دانشمندان دربار وی نتوانند بر رموز آن آشنا شوند، از ایرانیان باژی سترگ ستاند، اما بزرگمهر بر آن دست یافت و در برابر آن نرد را اختراع کرد و به دربار هند فرستاد و چون دانشمندان هندی نتوانستند شیوۀ این بازی را کشف کنند، همان باژ را به ایران دادند ( گزارش شطرنج...، سراسر اثر؛ نیز فردوسی، 7/304-319).
دیگر معیار مهم در تعلیم و تربیت ایران باستان، سخنوری، هوشمندی، و هنرنمایی در مناظرات و محاضرات علمی و ادبی و توانایی در پاسخ به پرسشها و حل چیستانها بوده است (نک‍ : خسرو قبادان، بند 10؛ روایات پهلوی ، فصل 62، بند 16؛ و از همه مهم‌تر ماتیکان یوشت ‌فریان، سراسر کتاب؛ برای بحث بیشتر دربارۀ این سنت و ادامۀ آن در دورۀ اسلامی، نک‍ : ادامۀ مقاله؛ دربارۀ نهادهای آموزشی ایران باستان نک‍ : ه‍ د، جندی‌شاپور، بیمارستان و مرکز علمی).
II. در دورۀ اسلامی
هر آیینی برای آنکه عناوینی چون دین، آیین و نحله‌ بر آن قابل اطلاق باشد، ناگزیر از ارائۀ برخی آموزه‌ها ست. بی‌گمان اسلام نیز به عنوان یکی از ادیان بزرگ الاهی از این قاعده مستثنى نبوده است. کلام خداوند که در قالب قرآن مجید بر پیامبر گرامی اسلام نازل شد و گفتار، رفتار و کردار ایشان به عنوان دو سرچشمۀ غنی آموزه‌های اسلام، مورد پذیرش همۀ مسلمانان بود و منابع دیگری نیز همچون احادیث ائمۀ معصومین(ع) نزد شیعیان و سیرۀ خلفای راشدین نزد اهل تسنن مدّ نظر قرار می‌گرفت. بر این اساس، از دیدگاه علمای اسلام، هدف از آنچه که اصطلاحاً تربیت اسلامی نامیده می‌شود، آن است که متعلم از گرویدن به رذایل نهی شود و به مبانی و احکام شرع خو بگیرد و خود را به زیور فضایلی که در آموزه‌های دینی بر آن تأکید شده است، بیاراید. بدیهی است که با چنین دیدگاهی، آشنایی با سرچشمه‌های معرفت دینی ( قرآن و سنت) محور اصلی تعلیم و تربیت بود و مواد آموزشی نیز، به عنوان مهم‌ترین ابزار تربیتی، علاوه بر علوم دینی، مقدماتی را که برای آموختن این علوم لازم بود، و پیش از همه، توانایی خواندن و نوشتن خط در بر می‌گرفت.
بی‌گمان این نکته که نخستین آیات نازل شده بر پیامبر(ص)، ناظر بر خواندن و تعلیم بود، همواره مدّ نظر مسلمانان بود: «بخوان به نام پروردگارت که آفریننده است ... بخوان که پروردگارت بخشنده‌ترین است. همان که به قلم انسان را دانایی بخشید» (علق/96/3-5). و همچنین است سوگند خداوند به قلم و آنچه می‌نویسد (قلم/68/1). در برابر این پرسش قرآن که «آیا دانایان با نادانان برابرند» (زمر/39/9)، شهید ثانی پاسخی از متن قرآن می‌آورد: «بگو که آلوده و پالوده با یکدیگر برابر نیستند» (مائده/5/100). با جست‌ و جویی مختصر در آیات قرآن می‌توان به اشاراتی دربارۀ هدف نهایی تربیت اسلامی نیز دست یافت: «از بندگان خدای، تنها دانشوران از خدای می‌ترسند» (فاطر/35/28؛ نیز نک‍ : استناد ماوردی، 87، به همین آیه). «تأویل آن (آیات متشابه قرآن) را جز خداوند و راسخین در علم (دانشمندان) نمی‌داند»؛ «آنان گویند که [قرآن را] باور می‌داریم» (آل عمران/3/7)؛ «چون آیات قرآن بر بهره‌مندان از علم خوانده شود، گریستن آغاز می‌کنند و خواندن قرآن بر خشوع آنان می‌افزاید» (‌اسراء/17/107-109). «چنین دانشورانی به مقامی می‌رسند که خداوند هنگام گواه گرفتن بر یگانگی خود، نام آنان را در کنار نام خود و فرشتگان یاد می‌کند» (آل‌عمران/3/16). «دانشوری که چنین نباشد علم را چون باری بر دوش می‌کشد، بی‌آنکه بهرۀ واقعی از آن برده باشد» (جمعه/62/5، پارۀ دوم: «کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ اَسْفاراً»).
در احادیث نبوی نیز اندرزهای بسیار دربارۀ علم اندوزی به چشم می‌خورد، از جمله آنکه «دانش بجویید حتى اگر در چین (کنایه از دوردست‌ترین نقاط جهان) باشد» و «دانش‌جویی بر هر فرد مسلمان ضروری است» («اُطلبوا العِلْم وَلو بِالصین » و «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ عَلی کُلِّ مُسْلِمٍ»، گاه این دو جمله در یک حدیث از پی هم آمده‌اند (نک‍ : ابو حنیفه، شم‍ 41؛ ابن ماجه، شم‍ 220؛ تستری، ذیل تفسیر آیۀ 122 سورۀ توبه؛ جصاص، 3/206؛ ابویعلى، شم‍ 2722، 2835، 3926؛ خطیب، « الرحلة...»، شم‍ 1-3، که با این دو حدیث آغاز می‌شود؛ ابن عبدالبر، شم‍ 9-27؛ هیثمی، 1/119-120؛ کلینی، 1/30، کتاب فضل العلم، باب فرض العلم، شم‍‌ 1؛ شهید ثانی، 99). یا آنکه اگر کسی در طلب علم بکوشد و بدان دست یابد، خداوند دو بهره نصیب وی می‌کند، اما [حتى] اگر نتواند بدان دست یابد، یک بهره پاداش می‌گیرد. دانشوری که دانش خود را کریمانه تعلیم می‌دهد، یکی از دو گروهی است که شایسته ‌است به آنان رشک برند (همانجاها).
تنها در 3 مورد اعمال انسان پس از مرگ نیز برای وی ثواب در پی خواهد داشت: صدقۀ جاریه (ساختن تأسیساتی چون پل، مسجد و بیمارستان)؛ دانشی که سودی از آن رسد (مانند تألیف آثار علمی یا پروردن شاگرد)؛ و پروردن فرزندی صالح که او را دعای خیر کند (فخرالدین، ذیل تفسیر آیۀ 31 سورۀ بقره؛ شهید ثانی، 51). ابن ماجه حدیثی از پیامبر(ص) نقل می‌کند که بر اساس آن دنیا و آنچه در آن است، ملعون‌اند، مگر آنان که به یاد خداوند و اولیای او باشند و آموزگاران و آموزندگان (نک‍ : شم‍ 4102: « الدنیا ملعونة ملعون ما فیها الا ذکر اللّٰه وما والاه او عالماً او متعلماً»؛ نیز ابوالیث، تفسیر آیۀ 64 سورۀ عنکبوت). نیز آورده‌اند که پیامبر اکرم(ص) فدیۀ یکی از مشرکان با سواد اسیر شده در غزوۀ بدر را سواد آموزی به 10 تن مسلمان قرار داد (برای روایات متفاوتی که ذکر شده است، نک‍ : ابن هشام، 2/298، 303، 306، 314-316؛ ابن سعد، 2/22، 26).
از علی(ع) نقل کرده‌اند که خداوند از نادانان برای آموختن پیمان نگرفت، مگر آنکه پیش‌تر، از دانایان برای آموزاندن پیمان گرفت (ماوردی، 91: «ما اخذ الله العهد على اهل الجهل ان یتعلموا حتى اخذ العهد على اهل العلم ان یعلموا»). در حدیثی دیگر منسوب به ایشان آمده است که «روز خود را در حالی آغاز کن که آموزگار، آموزش‌گیر، شنونده یا دوستار [علم] باشی و پنجمین مباش که نابود خواهی گشت» (همو، 47: «اَغْدُ عالماً او متعلِّماً او مستمعاً او محباً و لا تکن الخامس فتهلک»؛ در منابع دیگر، حدیثی بسیار نزدیک به این سخن از پیامبر (ص) نقل شده است، مثلاً نک‍ : طبرانی، «المعجم الاوسط»، شم‍ 5328، «المعجم الصغیر»، شم‍ 787، «المعجم الکبیر»، شم‍ 8665؛ ابن بطه، شم‍ 217، نیز شم‍ 218؛ فخرالدین، ذیل تفسیر آیۀ 31 سورۀ بقره: «کُن عالماً ...»؛ نیز قس: وکیع، شم‍ 504-508؛ ابن‌شداد، 1/6، 28؛ ابن ابی شیبه، 6/188؛ دارمی، شم‍ 254، 346، 348: به صورت «اغد عالماً او متعلِّماً او مستمعاً ، ولا تکنِ الرابِع فتهلک» و جز آن).
ماوردی از برخی علما نقل می‌کند که اگر بهره‌گیری (استفاده) از محضر استاد برای دانشجو نافله (فزون بر فرض) باشد، تدریس (افاده) بر استاد فرض است (ص 91). او به برخی فواید تدریس برای مدرس نیز اشاره می‌کند، از جمله آنکه گفته‌اند: تدریس موجب فزونی علم و محکم شدن محفوظات است. نیز خلیل بن احمد گفته است که «تعلیم خود را پژوهش و بازنگری (دراسة) در علم خویش بینگار و مناظرۀ دانشجو را هشداری بر آنچه نمی‌دانی» (نک‍ : ص 91-92؛ دربارۀ چند حدیث نبوی دربارۀ اهمیت علم آموزی، نک‍ : فخرالدین، جم‍ ، به‌ ویژه ذیل تفسیر آیۀ 31 سورۀ بقره؛ برای دیگر احادیث نبوی، احادیث ائمۀ معصومین (ع) و حتى نقل قول از بزرگان صدر اسلامی چون سلمان فارسی و فرزانگانی چون لقمان، و نیز کتب آسمانی زبور، تورات و انجیل، نک‍ : ابن ابی شیبه، 6/187 بب‍ ؛ دارمی، جم‍ ، به‌ویژه کتاب اول (مقدمه)، از «باب فی ذهاب العلم» تا «باب التوبیخ لمن یطلب العلم لغیر الله»؛ شهید ثانی، 99 بب‍ ؛ کلینی، 1/30 بب‍ ).
در فرهنگ اسلامی هدف و نیت در تعلیم و تعلم همچون اعمال دیگر نقشی مهم دارد. در حدیث نبوی آمده است: آن که علم را برای برتری جویی بر نادانان و مجادله با دانشمندان، یا برای جلب توجه مردمان و هدیه گرفتن از امرا بیاموزد، در آتش جای گیرد (روایات دیگری با مضامین مشابه در دست است). در بسیاری از کتب حدیث بابی ویژه در نکوهش کسانی که علم را جز برای [نزدیکی به] خداوند فرا می‌گیرند، آمده است (نک‍ : دارمی، شم‍ 261، 375؛ ابن ماجه، شم‍ 250، 254-256؛ ابن عدی، 7/216؛ خطیب، «الجامع...»، شم‍ 13-38، به ویژه 21-23، «الفقیه...»، شم‍‌ 804-806؛ ماوردی، 51؛ ابن عساکر، 52/302، نیز 41/286؛ ابن حجر، شم‍ 3093، 3124).
اهمیت آموزش در نزد فقهای مسلمان تا بدانجا بود که در بسیاری موارد عملی را که در حالت عادی روا شمرده نمی‌شد، اگر به نیت آموزاندن بود، جایز می‌شمردند. از جمله آنکه به نظر فقها جایگاه امام نباید فرازتر از جایگاه مأمومین باشد، یا به قول ابوحنیفه این فرازی نباید بیش از بلندای قامت امام باشد، مگر آنکه غرض تعلیم نماز به مأمومین باشد که در آن‌ صورت نماز مأمومین درست خواهد بود (طوسی، 1/563؛ علامۀ حلی، تذکرة...، 1/134).
از میان مشهورترین مسائل مستحدثۀ فقهی نیز باید به جواز تشریح جسد (به‌ویژه جسد فرد مسلمان) برای آموزش پزشکی (که در حالت عادی فقها بر حرمتش متفق‌القول‌اند) اشاره کرد که بسیاری از فقها البته با شرایط و تأکیدات خاص بدان رأی داده‌اند (برای آراء برخی فقهای شیعه، نک‍ : خمینی، 2/557؛ نیز خویی، 2/309: مشروط بر آنکه زندگی مسلمانی به این آموزش بستگی داشته باشد؛ صانعی، 103: اگر این کار موجب پیشرفت علمی و عزت اسلامی شود؛ نیز روحانی، 116؛ برای دیدگاه فقهای اهل تسنن، نک‍ : فتاوی...، 7/356، 8/301: زیرا در آن مصلحتـی است مهم‌تر از حفظ حرمت جسد انسان؛ ابحاث...، 2/7 بب‍ ، به‌ویژه: 2/67: برای استادان و دانشجویان پزشکی جایز است به شرط آنکه یگانه راه آموزش پزشکی باشد؛ مجلة مجمع...، 4، مقالۀ «انتفاع الانسان باعضاء جسم انسان آخر حیاً او میتاً»: هنگامی که راهی ضروری برای تعلیم و اتقان در پیشۀ پزشکی باشد جایز است؛ نیز نک‍ : بطوش، 344؛ قس: عثیمین، ذیل «حکم تشریح الجثث»، که بر حرمت تشریح حتى به قصد تعلیم پزشکی رأی داده است).
مواد درسی: همۀ دانشوران مسلمان از هر فرقه و آیینی، در کرامت و فضیلت تعلیم و تعلم با یکدیگر هم‌داستان بودند، اما دربارۀ مصداق علمی که خدا، پیامبر(ص) و جانشینان وی همگان را به سوی آن می‌خواندند، اختلاف‌نظرها بس چشمگیر بود. به طور مثال غزالی پس از نقل حدیث «طلب العلم فریضة على کل مسلم» گفته است: مردمان («الناس»، اما در کیمیای سعادت: علما) خلاف کرده‌اند که این چه علم است. و از این نظر به بیش از 20 فرقه تقسیم شده‌اند و هر یک آن علمی را فریضه شمرده‌اند که خود بدان مشغول‌اند. متکلمان گویند که این علم کلام است، زیرا معرفت خدای تعالى بدین حاصل آید؛ فقها آن را علم فقه دانسته‌اند، زیرا جدا کنندۀ حلال و حرام است؛ محدثان آن را کتاب و سنت دانسته‌اند، چه اصل علم شرع این است؛ و صوفیان آن را علم احوال دل شمرده‌اند و ]از این‌رو[ هر گروه علم خویش را تعظیم همی کنند ( کیمیا...، 122-123، احیاء...، باب دوم از «کتاب العلم»).
تأکید دانشوران مسلمان (به ویژه محدثان و فقها) به تحصیل «علوم مفید» (مثلاً خطیب، همان، شم‍ 803؛ ماوردی، 88) در عمل چندان کارگشا نبود، زیرا گرچه در فرهنگ اسلامی علم مفید، علمی بود که سعادت دنیوی و اخروی را در پی داشته باشد (مثلاً نک‍ : غزالی، کیمیا، 128: «علم سودمند آن بود که وی (جوینده) را حقارت دنیا معلوم کند و خطر کار آخرت به وی نماید، و جهل و حماقت کسانی که ایشان روی به دنیا آورده‌اند و از آخرت اعراض کرده‌اند، آشکارا کند و آفت کبر و حسد و ریا و بخل و عجب و حرص و شره و حب دنیا بشناسد و علاج آن بداند»).
از دیدگاه خود غزالی اگر فرضاً کسی چاشتگاه مسلمان یا بالغ شود، تنها دانستن معنی کلمۀ «لااله الاالله محمد رسول الله» بر او واجب می‌شود و آن هم نه به دلیل، بلکه تنها باید بداند که او را خدایی است بدین صفت. سپس دو نوع علم بر او واجب شود، یکی به دل تعلق دارد و دیگری به اعمال جوارح که این یک خود دو گونه است: آنچه باید کرد و آنچه باید فروگذاشت. با این اوصاف چون هنگام نماز پیشین آید، علم طهارت و علم نماز پیشین بر وی واجب می‌گردد و چون هنگام نماز شام (مغرب) رسد، آنگاه علم نماز شام واجب شود: که بداند 3 رکعت است و پیش از این واجب نشود و چون به ماه رمضان رسد، علم روزۀ رمضان واجب شود ... «و همچنین هر پیشه را علمی است تا اگر حَجّام بود، مثلاً باید بداند که چه چیز شاید از آدمی ببرد و چه دندان شاید که بکَند و تا چه غایت شاید که در داروی جراحتها ارتکاب کند و امثال این»، واجبات از این نوع بر حسب شغل متفاوت می‌شود و مثلاً بزاز لازم نیست واجبات شغل حَجّام را بداند. و همچنین است علم به آنچه نباید کرد، مانند پوشیدن جامۀ دیبا، خوردن گوشت خوک، مخالطت و نگریستن در زنان نامحرم. علوم واجب متعلق به دل نیز خود دو جنس است: یکی به احوال دل تعلق دارد، «مانند علم به حرام بودن کبر و حسد و گمان بد بردن و امثال این»، و دیگر به اعتقادات تعلق دارد، «آن بود که اگر در اعتقاد وی شکی پدید آید، بر وی واجب بود که آن شک از دل ببرد: هر گاه که آن شک در اعتقادی باشد که واجب بود در اصل خویش، یا در اعتقادی که شک در آن روا نبود». عوام پیوسته در معرض این خطر گرفتارند که کاری برایشان پیش آید و از سر نادانی به حرام افتند، اگر این امر از جملۀ مواردی باشد که برای بسیاری رخ می‌دهد، آن‌گاه شرع او را به سبب بی‌اطلاعی معذور نخواهد داشت، مگر آنکه در موردی از بی‌دانشی به خطا افتد که به ندرت رخ می‌دهد ( احیاء، همان باب، نیز کیمیا، 123-126).
در واقع در نگاه غزالی آموختن نیاز در به جای آوردن وظایف شرعی و نیز شغلی تنها عاملی است که می‌تواند آموختن علمی را بر انسان واجب سازد. ناگفته پیدا ست که باز هم در تعیین مصادیق علوم مفید، مضر و بی‌فایده و بی‌ضرر، و نیز دربارۀ تفسیر واژۀ نیاز باز هم اختلاف نظر پیش می‌آمد. گرچه در اغلب علومی که آموختن یا آموزاندن آن حرام شمرده می‌شد، کم و بیش اتفاق نظر وجود داشت، مانند تعلیم غنا، تعلیم تورات و انجیل، تعلیم و تعلم سحر، و تعلم کهانه (مثلاً نک‍ : علامۀ حلی، تذکرة، 1/465، 581-582، قواعد...، 2/8-9؛ شهید اول،92). اما استنباط نادرست بسیاری از مسلمانان از «پرداختن به علوم مفید» موجب شد که بسیاری از علوم که فواید آن دست‌کم برای عوام چندان آشکار نبود، مغفول ماند و چه بسا مذموم تلقی شود (نک‍ : غزالی، احیاء، همان باب، به تفصیل دربارۀ تمایز علوم محمود و مذموم و اقسام و احکام آن سخن گفته است).
ابوریحان بیرونی در تقابلی آشکار با این استنباط نادرست، بر آن بود که خادم دانش نباید میان شاخه‌های علم جدایی قائل شود، بلکه باید بداند که دانش به طور مطلق، چه ذاتاً و چه نسبت به آگاهیهایی که دربارۀ آن به دست می‌آید، پدیده‌ای شریف و نیکو ست و جوینده را لذتی ابدی و پیوسته عطا می‌کند («سیر سهمی...»، گ 85 ب، سطرهای 4-6). وی پیوسته کسانی را که با دانشوران دشمنی می‌ورزند و در مورد پژوهشهای علمی تنها به این نکته که «در آن چه سود است؟!» توجه دارند، به باد استهزاء می‌گیرد؛ زیرا آنان از برتری آدمیان بر دیگر جانوران آگاهی ندارند و نمی‌دانند که این برتری تنها به دانش است که جز بِدان، بر ایشان حجت نگیرند، و اینکه علم به خودی خود خواستنی است، و شادی راستین جز از آن فراهم نشود، و اگر آن نباشد، بسا آنچه به آن دست می‌یابند، بدی باشد و آنچه از آن دوری گزیده‌اند، نیکی!. ابوریحان با استناد به بخشی از آیۀ شریفۀ 191 سورۀ آل عمران («...یتَفَکرُونَ فی خَلْقِ السَّمٰواتِ وَالْاَرْضِ رَبَّنَا ما خَلَقْتَ هَذا باطِلًا...») و آیاتی دیگر و آوردن شواهد متعدد، نیاز انسان به علم آموزی را بسیار فراتر از آن می‌داند که بسیاری از هم‌روزگارانش می‌پنداشته‌اند (تحدید...،23 بب‍‌ ).
اما از سوی دیگر رواج دیدگاههای دانش‌ستیزانه در سرزمینهای اسلامی که به‌ویژه پس از سرنگونی آل بویه و تسلط سلجوقیان بر دستگاه خلافت شدت یافت و در قالب مدارس نظامیه شکلی منظم به خود گرفت، موجب شد که پرداختن به فراگیری بسیاری از علوم (به ویژه علوم دقیقه) کاری ناپسند شمرده شود. در نامه‌ای منسوب به ابن ثوابه، نویسندۀ نامدار سدۀ 3ق، نگارنده در پاسخ به دوستی که او را به خواندن هندسه تشویق کرده بود، از خداوند می‌خواهد که او را از شرّ هندسه ایمن دارد (نک‍ : ابوحیان، مثالب...،157-163) که حتى اگر آن را مجعول بدانیم (نک‍ : ه‍ د، 3/196-197)، دست‌کم نشانۀ آن است که این دیدگاه در میان عامۀ مردم و حتى برخی محافل خاص رواج داشته است.
غزالی پیشوای بزرگ شافعی و مدرس نامدار نظامیه که آثارش سالها در این مدارس تدریس می‌شد، بر آن بود که پرداختن به هندسه گرچه ذهن را نیرومند می‌سازد، اما از آنجا که از مقدمات علوم اوائل است، کار آموزندگان آن به فساد می‌کشد ( فاتحة...، 56). به نظر وی یکی از آفات مهم آموختن ریاضیات آن است که آشکاریِ براهین در این دانشها، مردمان را به فیلسوفان ــ که اساس کارشان چنین علومی است ــ علاقه‌مند می‌کند و این علاقه موجب می‌شود که مردم در کفر این فیلسوفان نیز از آنان پیروی کنند و کافر شوند. وی زمانی پرداختن به پزشکی را ضروری می‌دانست، اما سرانجام به این نتیجه رسید که نه تنها از حساب و نجوم و نحو و علم جدل و خلاف، که از طب نیز جز تکبر نیفزاید! ( احیاء، 1/27، المنقذ...، 112-113، کیمیا، 708). ابن جوزی، فقیه حنبلی بغدادی، حتى رفتن به چنین مدارسی را نیز مخاطره آمیز، و دانش‌پژوهی را از تلبیسهای ابلیس دانست (صید...، 411، 475، تلبیس...، 96-97). این دیدگاههای دانش‌ستیزانه که با برخورداری از حمایت خلفای بی‌کفایت بغداد و حامیان سلجوقی آنان (در این باره، نک‍ : غزالی، المنقذ، 155-157) سرانجام، روزگار دانش دوستی را در جهان اسلام به سرآورد.
با توجه به آنچه گفته شد، ناگفته پیدا ست که آموزش قرآن جزء تفکیک‌ناپذیر تعلیمات عمومی و ابتدایی به شمار می‌رفت. حدیث مشهور برترین (یا بهترین) شما کسی است که قرآن بیاموزد و بیاموزاند («افضلکم/خیرکم من تعلم القرآن و علَّمه») نه فقط در آثار حدیثی، که در اکثر آثار مربوط به تعلیم و تربیت یا فضیلت علم و جز آن تکرار شده است (مثلاً ابن سحنون، 351؛ قابسی، 281). اما چنین می‌نماید که کتابت همواره به همۀ کودکان آموزش داده نمی‌شده است. ابن سحنون حدیثی نقل می‌کند که بر اساس آن یکی از 3 کاری که مردم را از آن چاره نیست، اجیر کردن معلم برای تعلیم فرزندانشان است، چه اگر چنین نبود، همۀ مردمان امی می‌بودند (ص 352). همو از پدرش سحنون نقل می‌کند که لازم است کودکان قرآن خواندن، نمازگزاردن و بالطبع وضوساختن را بیاموزند و به‌ویژه هنگام نماز به پیروی از خلفای راشدین قنوت را به هیچ‌روی رها نکنند. کودکان را باید از 7 سالگی به نمازگزاردن فرمان داد و کودکان 10 ساله و بالاتر را در صورت نماز نخواندن تنبیه بدنی کرد. از نظر ابن سحنون، آموزش خط و کتابت، حساب، شعر و ادب عربی و نحو، اگر بر معلم شرط نشده باشد، به تصمیم او بستگی خواهد داشت (نک‍ : ص 358، 360).
آموزش پزشکی که اتفاقاً به عنوان علم الابدان در کنار علم ـ الادیان از آن یاد شده بود، در حد رفع نیازهای جامعه، و آموزش ریاضیات، البته تا آنجا که در علم فرائض و محاسبۀ سهم الارث ورّاث به کار آید، در مدارس اسلامی رواج داشت. مثلاً ابوالعلاء بهشتی (ه‍ ‌م) در بارۀ محتویات رسالۀ جبر خود که بعدها به الرسالة البهشتیة شهرت یافت، چنین گفته است: «این رساله مشتمل است بر کمترین چیزی از مباحث جبر و مقابله که فقیه را از دانستن آن چاره نیست». او در این رسالۀ آموزشی تنها به حل معادلات درجۀ اول خطی توجه دارد و بر آن است که چون مسائل ارث و اقرار تنها به مسائل جبری از نوع مفردات منجر می‌شوند، نیازی به ذکر مقترنات نیست (گ 90ب، 108آ)؛ در حالی که راه حل این گونه مسائل در کهن‌ترین کتاب جبر یعنی جبر و مقابلۀ خوارزمی آمده است.
شیوه‌های تعلیم و تدریس:
1. حلقه‌های درس: پیامبر(ص) نخستین کسی بود که در میان مسلمانان حلقۀ علم آموزی تشکیل داد. معمول آن بود که استاد کنار یکی از ستونهای مسجد رو به قبله می‌نشست و به آن تکیه می‌داد و چه بسا استادی با شاگردانش سالها گرد ستونی خاص حلقه می‌زد (نک‍ : یاقوت، ادبا، ذیل ابراهیم بن محمد نفطویه و احمد بن ابراهیم بن ابی عاصم). به گفتۀ ماوردی، مالک بن انس در چنین شرایطی، استاد در تشکیل حلقه گرد آن ستون بر دیگران رجحان می‌داد (ص 182).
2. روایت: روایت شعر، داستانهای پهلوانی، و زندگانی سیاسی پادشاهان نامدار، در میان اعراب سنتی دیرپای بود. هر یک از شاعران نامی عرب روزگار جاهلی راویانی داشتند که شعر آنان را از بر می‌کرد و بر دیگران می‌خواند و برخی از این راویان خود شاعرانی پرآوازه بودند (غنیمه، 234). مفسران در تفسیر چند آیه از قرآن کریم که در آن مشرکان آیات قرآن را «اساطیر الاولین» خوانده‌اند، به ماجرایی اشاره می‌کنند که بر اساس آن نضر بن حارث بن کلده که در حیره با فرهنگ فارسی و داستانهای پهلوانی ایرانی آشنا شده بود، چون به مکه بازگشت، هر بار که پیامبر (ص) در مجلسی آیه‌ای از قرآن بر می خواند، و سخن از امتهای گذشته می‌کرد، او در گوشه‌ای دیگر مردم را ندا می‌داد که بیایید سخنانی دلنشین‌تر برای شما بازگویم، آنگاه داستان رستم و اسفندیار را حکایت می کرد (نک‍ : طبری، تفسیر، 18/182). از این رو اعراب صدر اسلام به خوبی با سنت روایت آشنایی داشتند و چون دعوت پیامبر(ص) مواد مناسبی برای روایت فراهم می‌کرد، به زودی این شیوه به عنوان مهم‌ترین روش تدریس رواج یافت. اما فزونی روایت احادیث جعلی موجب نگرانی بزرگان دین شده بود؛ تا آنکه زهری برای روایت حدیث شرایطی تعیین کرد (نک‍ : ه‍‌ ‌د، روایت). این شیوۀ روایت بعدها به علوم لغت و ادب نیز راه یافت، اما در دانشمندان میان علوم طبیعی و دقیقه، تنها داروشناسی (آن‌هم غالباً در سنت اندلسی خود)، و به شیوه‌ای ناقص به این روش پایبندی نشان دادند. در سنت داروشناسی اندلسی غالباً مشخصات داروها با ذکر نام صاحب سخن ذکر می‌شد، اما اگر خود شخص این سخن را از کسی دیگر نقل می‌کرد، معمول نبود که سلسلۀ روایت ذکر شود (نک‍ : ه‍ ‌د، داروشناسی). البته دانشمندانی چون رازی و ابوریحان بیرونی (ه‍‌‍ م‌م)، کم و بیش در همۀ آثار خود حتى نسبت به داروشناسان اندلسی پایبندی بیش‌تری به ذکر سلسلۀ اسناد نشان دادند.
3. سماع: پیش از آنکه ایرانیان و در رأس آنان برمکیان فن کاغذسازی را از چینیها فرا گیرند و نخستین کارخانۀ کاغذسازی سرزمینهای اسلامی را تأسیس کنند، این کالا بهایی بس گران داشت (نک‍ : ه‍‌ ‌د، برمکیان). از این‌رو کار تدوین و نویسندگی که سخت به این کالا وابسته بود، رواج چندانی نداشت و در این روزگار روایت علم تنها مبتنی بر سماع (شنیدن روایت از استاد) بود. نوشتن سخنان استاد از لوازم سماع به شمار نمی‌رفت، اما مستحب می‌نمود (برای تفصیل، نک‍ : ه‍ ‌د، سماع).
4. املاء: املاء شیوه‌ای بود که پس از رواج کاغذ در سرزمینهای اسلامی اندک اندک و مطابق معمول نخست در محافل روایت حدیث مرسوم گردید. در املاء بر خلاف سماع، مُمْلی (استاد املاءکننـده) به ضبط کلمات توسط شاگردان و مستمعان ــ که ممکن بود از خـواص یا عوام باشنـد ــ توجهی ویژه داشت. مملی می‌کوشید کوتاه‌ترین و محکم‌ترین سلسلۀ سند را برای هر حدیث یاد کند و گاه به سبب کثرت مستمعان لازم می‌آمد دستیارانی موسوم به مستملی سخن مملی را تکرار کنند. انتخاب مستملی به برخی شرایط سنی و علمی بستگی داشت. سنت املاء به تدریج به محافل آموزشی دیگر به‌ویژه در موضوعات کلامی، اعتقادی و ادبی راه یافت و از گرد آمدن یادداشتهای فراهم آمده از سخنرانی استادان، آثاری پدید آمد که غالباً با عنوان عمومی «اَمالی» و گاه «مجالس» مشهورند.
برخی از کهن‌ترین مجموعه‌های امالی بدین قرار است: الامالی فی آثار الصحابة عبدالرزاق بن همام صنعانی (د 211ق)؛ الامالی والقراءة نوشتۀ ابومحمد حسن بن علی بن عفان کوفی عامری (د 270ق)؛ امالی یا مجالس ابوبکر محمد بن سلیمان بن حارث واسطی مشهور به باغندی (د 283ق) که برخی این اثر را به فرزندش محمد بن محمد سلیمان نسبت داده‌اند (نک‍ : ه‍ ‌د، 11/218)؛ مجالس ابوالعباس احمد بن یحیى ثعلب (د 291ق)؛ امالی ابوبکر یموت بن مزرع عبدی (د 304ق)؛ و امالی ابو عبدالله محمد بن عباس یزیدی (د 310ق). از میان آخرین آثار قابل یادآوری از این دست باید به الامالی الخمیسیۀ یحیى (المرشد بالله) بن الحسین (الموفق) بن اسماعیل بن زید الحسنی (د 499ق) اشاره کرد که قاضی محیی‌الدین محمد بن احمد القرشی العبشمی (د 610ق) با عنوان ترتیب الامالی الخمیسیة به گردآوری و تنظیم مجدد آن همت گماشته است. اما از جمله مشهورترین آثار از این دست که از نظر فصاحت و بلاغت در زبان عربی نیز زبانزد همگان است، باید به غرر الفوائد و درر القلائد مشهور به الامالی سید مرتضى علم الهدى (355-436ق) اشاره کرد که در 80 مجلس به موضوعاتی دربارۀ علم تفسیر، حدیث، تاریخ، ادب و لغت می‌پردازد (طارمی راد، «الامالی، یا غرر...»، 313-314). دیگر اثر مشهور تألیف‌شده بدین شیوۀ ادبی، الامالی ابوعلی اسماعیل بن قاسم قالی بغداد (288-356ق) دربارۀ لغت و ادب عربی است (همو، «الامالی»، 312-313). از میان آثار مشهور به «مجالس» نیز مجالس ثعلب بسیار مشهور است. البته بسیاری از آثار این شیوۀ تألیف، تنها به همان نام خاص خود مشهورند، بی‌آنکه امالی یا مجالس نامیده شوند (برای توضیح بیشتر، نک‍ : ه‍ ‌د، 10/132-135).
5. قرائت: در این شیوه دانشجویان کتابهایی را اصطلاحاً «بر استاد می‌خواندند» (قرا علی...). این کتابها گاه (خصوصاً در مورد استادان معتبر و صاحب تألیف)، نوشتۀ خود استاد و گاه آثار آموزشی استادان دیگر بود. با رواج شیوۀ قرائت از یک سو و نیز بسته شدن باب اجتهاد در میان برخی فرق اهل سنت (که در اواخر دورۀ عباسی در میان همۀ آنان پذیرفته شد)، اندک‌اندک گرایشی خاص به نگارش آثاری ویژۀ آموزش در میان دانشمندان دورۀ اسلامی پدید آورد که از مهم‌ترین علل تنزل سطح کیفی آموزش در تمدن اسلامی بود. در این روزگار بیشتر مؤلفان به جای پرداختن به آثار اصیل، کوشیدند آثار گذشتگان را «به گمان خود» به شیوه‌ای آسان فهم و قابل حفظ کردن درآورند. طبعاً در این گونه آثار که غالباً منظوم بود، دو مشکل اساسی حفظ وزن شعر و نیز افراط در تلخیص، فهم این متون را دشوار می‌ساختند. اما با کمال تأسف استادان به جای بهره‌گیری از متون اصلی کوشیدند این نقیصه را با نوشتن شرح و در مراتب پست‌تر با نوشتن برخی حواشی جبران کنند. این شیوه کم و بیش در سراسر سرزمینهای اسلامی و در همۀ رشته‌ها پیگیری می‌شد. آنچه ابن ابی صادق (ه‍ ‌م) در پایان شرح خود بر مسائل حنین آورده است، نه تنها گواهی است بر تأثیر این سبک در افت چشمگیر سطح کیفی آموزش پزشکی، که حاکی از آن است که این آفت پیش‌تر محافل علمی مشهور قبلی را نیز از رونق انداخته بوده است. به گفتۀ ابن ابی صادق مردمان پیشین تا بر تمامی اجزاء دانش پزشکی اطلاع نمی‌یافتند، راضی نمی‌شدند، اما پس از آنکه همتها در این کار قاصر شد، تنها به مطالعۀ خلاصه‌ای که اسکندرانیها از 16 کتاب جالینوس فراهم آورده بودند (جوامع الاسکندرانیین) بسنده کردند. اما چون همت متأخرین از این نیز کمتر شد، بزرگان، جویندگان پزشکی را به خواندن کتبی از اصول طب سفارش می‌کردندکه عبارت بودند از: مسائل حنین، فصول بقراط و یکی از دوکناش جامع درمان که بهترین آنها کناش ابن سرابیون است (حاجی‌خلیفه، 2/1092-1093).
به عنوان نمونۀ دیگر در آموزش ریاضیات می‌توان به کتاب مشهور ابن بنای مراکشی موسوم به تلخیص اعمال الحساب اشاره کرد که مؤلف در آن همۀ آنچه را که به گمان خود از اعمال حساب لازم بوده، در کتابی بس فشرده گرد آورده است. اما فهم این کتاب چندان دشوار بود که خود وی نخستین شرح را با عنوان رفع الحجاب عن وجوه اعمال الحساب بر آن نوشت (عنوان این شرح بهترین گواه برای اثبات پیچیدگی ناشی از ایجاز مخل کتاب اصلی است). سپس شاگردش عبدالعزیز علی ابن داوود الهواری شرحی بر آن نوشت و پس از آن بسیاری از حاسبان نامدار غرب جهان اسلام شرحهای مکرری بر این کتاب نوشتند و حتى ابن هیدور اثری با عنوان تقیید على رفع الحجاب نگاشت (نک‍ : داک، 2/501-502). درست در همین روزگار و در شرق جهان اسلام، بهترین کتاب حساب عملی دورۀ اسلامی، یعنی مفتاح الحساب غیاث‌الدین جمشید کاشانی ــ که به لحاظ توضیحات دقیق مؤلف، حتى برای اهداف آموزشی نیز بسیار مناسب می‌نمود ــ تنها به لحاظ مفصل بودن در برنامۀ درسی دانشجویان جایی نداشت.
6. تقسیم دانشجویان به طبقات: در این شیوه عموماً دانشجویان به 3 طبقۀ نوآموزان و تازه‌واردان، طبقۀ وسطا یا متوسطه، و طبقۀ عالی (مشتمل بر دانشجویان ممتاز و در آستانۀ پایان تحصیل) تقسیم می‌شدند (برای نمونه‌ای از اشارات به این تقسیم‌بندی، نک‍ : سبکی، 6/253). جالب آنکه این شیوۀ تقسیم‌بندی البته با تفاوتهایی حتى در دارالفنون تهران نیز اعمال می‌شد. در 1324ق، اندکی پس از صدور فرمان مشروطه، برنامه و آیین‌نامه‌ای برای شعبۀ طب دارالفنون نوشته شد که بر اساس آن مقرر شد شاگردان پس از گذراندن 2 سال در «طبقۀ تهیه» و یک سال در «طبقۀ وسطا» وارد دورۀ 4 سالۀ «مدرسۀ عالی» طب شوند (محبوبی، 41، 261). اصطلاح «سال تهیه» هنوز هم در آموزش نظامی/ انتظامی بر دوره‌ای اطلاق می‌شود که عموماً مشتمل بر آموزشهای جسمانی است و آموزش‌گیرنده پس از موفقیت در آن می‌تواند به عنوان «دانشجوی سال اول» به تحصیل دروس نظامی/ انتظامی بپردازد (تحقیقات میدانی مؤلف).
شیوه‌ها یا وسایل تحصیل:
1. حفظ: «روایت با سماع» به عنوان روش آموزش و حفظ به عنوان شیوۀ یادگیری در واقع لازم و ملزوم یکدیگرند و شواهد مربوط به آشنایی اعراب با سنت روایت را در اینجا نیز می‌توان یاد کرد.
سخت‌یابی و گرانی نوشت‌افزار و رواج سنت انتقال سینه به سینۀ داستانها در میان همۀ اقوام از دلایل مهم روی آوردن دانشجویان روزگاران کهن به حفظ مطالب بود. گذشته از اینها، سرفراز بیرون آمدن از مجالس محاضره ــ که به‌ویژه در میان ایرانیـان از اهمیتـی بسـزا برخـوردار بـود ــ بی‌یاری گنجینۀ ارزشمندی از محفوظات ناممکن می‌نمود. اما از روزگار پیامبر(ص) انگیزۀ دیگری به انگیزه‌های پیشین استفاده از شیوۀ حفظ افزوده شد. با نزول قرآن مجید و تأکید پیوستۀ پیامبر(ص) به از بر داشتن قرآن و فضایلی که برای «حملة القرآن» برشمرده می‌شد (از جملۀ آنها ست: «حملة القرآن عرفاء اهلِ الجنة [یوم القیامة]» یا «اشراف امتی حملة القرآن واصحاب اللیل»؛ نک‍ : دارمی، شم‍ 3458؛ بیهقی، شم‍ 2589، نیز 3100؛ طبرانی، «المعجم الکبیر»، شم‍ 2831، نیز 12494)، شمار بسیاری از مسلمانـان ــ از هر سن و قشـری و هر کس در حد توان خود ــ به حفظ سوره‌ای کوچک تا سراسر قرآن همت گماشتند.
موضوع حفظ قرآن حتى 3 قرن پس از کتابت قرآن و 2 قرن پس از رواج کاغذ در سرزمینهای اسلامی چندان از اهمیت و اعتبار برخوردار بود که ابوبکر محمد بن حسین بن عبدالله آجری بغدادی کتابی به نام اخلاق حملة القرآن نگاشت. در ادامۀ همین سنت آثار دیگری چون التبیان فی آداب حملة القرآن ابوزکریا محیی‌الدین یحیی بن شرف نووی (د 676 ق)، تذکرة الحفاظ ذهبی (د 748ق) و ذیلهایی که ابوالمحاسن محمد بن علی بن حسن بن حمزۀ حسینی شافعی (د 765ق) و تقی‌الدین محمد ابن فهد مکی (د 871 ق) بر آن نوشتند، طبقات الحفاظ جلال‌الدین سیوطی (د 911ق) و در سدۀ اخیر فتح الکریم المنان فی آداب حملة القرآن علی بن محمد حسن مشهور به ضباع مصری (د 1376ق) به رشتۀ تحریر درآمدند. سنت حفظ قرآن حتى امروزه و با وجود نرم‌افزارهای پرشماری که به یک اشاره هر واژه‌ای را در قرآن می‌یابند و تفاسیر و ترجمه‌های مختلف آن را نیز در برابر جوینده می‌نهند، همچنان با قوّت در سراسر جهان اسلام پیگیری می‌شود. احادیث نیز اندک اندک در زمرۀ مطالبی قرار گرفتند که ازبر داشتن آنها ارجی کمتر از حمل قرآن نداشت. شکل‌گیری علم حدیث نیز در این زمینه تأثیری بسزا داشت، زیرا محدث ناچار از حفظ احادیث متعدد بود تا بتواند با مقایسۀ آنها سره و ناسره را از یکدیگر متمایز سازد. گذشته از این در دورۀ اسلامی هماهنگ با این شیوۀ تحصیل، آثار متعددی با ساختاری مناسب برای ازبر داشتن (و طبعاً غالباً منظوم و گاه منثور اما مسجع و موزون) نگاشته شد که با عناوینی کلی مانند ارجوزه، یا منظومه و جز آن شهرت می‌یافت.
2. درایه (فهم): برخی پژوهندگان که پنداشته‌اند شیوۀ حفظ، آفتی برای فهم مطالب توسط دانشجویان مسلمان بوده است، اما آیات متعددی که مسلمانان را به تعقل و تفکر در طبیعت، نظام هستی و جز آن فرامی‌خواند، ما را به این نتیجه می‌رساند که در نظام تعلیم و تربیت اسلامی که بر پایۀ فرهنگ قرآن بنا شده بود، حفظ صورت مطالب کفایت نمی‌کرد و به همین سبب بسیاری از بزرگان و صاحب‌نظران تعلیم و تربیت به تیزفهمی و قوۀ استنتاج دانشجویان بهای بسیار می‌داده‌اند (برای تفصیل بیشتر، نک‍ : غنیمه، 253-258)
3. پرسش و پاسخ و مناقشه: پرسش و پاسخ و نیز مناقشه بر سر پاسخهای ارائه شده (البته با رعایت احترام استاد) همواره یکی از مهم‌ترین شیوه‌های علم آموزی بوده است. اهمیت این شیوه در علم آموزی تا بدانجا ست که حتى در آثار آموزشی (یا به تعبیری سنت مکتوب آموزش) نیز راه یافته است. سنت نگارش آثار آموزشی (به‌ویژه آثار پندآموز) به شیوۀ پرسش و پاسخ در ایران باستان نیز ریشه‌ای عمیق داشت و از مشهورترین این آثار که البته روایت نهایی آن به سدۀ 3ق باز می‌گردد، باید به مینوی خرد، رسالۀ خسروقبادان و ریدگی و ... اشاره کرد. این روش در آموزش علوم دقیقه نیز به کار می‌رفته است که مشهورترین اثر در این زمینه التفهیم (ه‍ ‌م) ابوریحان بیرونی است. روش مناقشه نیز بازتاب ویژه‌ای در آثار مکتوب داشته است. بدین صورت که مؤلف گاه پس از ذکر نظر خود جواب معارضان فرضی را به شیوه‌ای مانند این پاسخ می‌داد: «و ان قیل .... قُلتُ ...). این شیوه به‌ویژه در ردیه‌ها و دیگر آثار احتجاجی (که اصولاً محور آنها مناقشه‌ است) و نیز آثار فقهی رواج بسیار داشته است.
در قرآن مجید بر پرسش در هنگام ندانستن تأکید شده است (نحل/16/43: «... فَسْئَلُوا اَهْلَ الذِّکرِ اِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»). در احادیث منسوب به پیامبر(ص) نیز دانش به گنجینه‌هایی تشبیه شده است که کلیدش پرسش است. بنا بر این روایات در پرسیدن 3 (در برخی روایات 4) اجر است: اجر خواهنده (پرسنده)، آموزگار یا گوینده و شنونده (و در برخی روایات: اجر دوستار اینان؛ نک‍ : ابوطالب مکی، ذیل باب ذکر وصف العلم از فصل (کتاب) العلم و تفضیله؛ ماوردی، 81؛ خطیب، «الفقیه»، شم‍ 685، 686؛ قس: دارمی، شم‍ 558؛ ابن عبدالبر، شم‍ 406-407). خلیل‌بن احمد حتى مناظرۀ (درواقع مناقشه و بحث) شاگرد با استاد را برای آگاهی استاد از ضعفهایش مفید می‌شمارد («اجعل مناظرة المتعلم تنبیها على ما لیس عندک»، نک‍ : ماوردی، 91-92).
ماوردی آورده است که برخی دانشجویان در پیروی از آموزگار خود غلو و به تقلید بسنده می‌کنند تا جایی که هر چه او می‌گوید، برایشان حجت است و به احتجاج و پرسش نمی‌پردازند و اگر بعدها کسی در رد آنچه آنان از استاد شنیده‌اند، استدلالی درست آورد، پاسخشان این است که فساد این استدلال از آنجا پیدا ست که شیخ ما چیزی دربارۀ آن نگفت! اما بی‌اعتمادی و بسیار پرسیدن از استاد نیز شایسته نیست و بهتر آنکه دانشجو در اعتقاد به آموزگارش میانه‌رو (معتدل الرأی و متوسط الاعتقاد) باشد (نک‍ : ص 80).
امتناع استاد از پاسخ در حالی که می‌داند (کتمان علم) یا گزافه‌گویی و داستان‌سرایی در حالی که پاسخ را نمی‌داند، هر دو از نکوهیده‌ترین کارها بود. بنا بر نص قرآن مجید خداوند با دانشوران عهد کرده است که علم (آنچه را در کتاب الله آمده است) بر دیگران روشن سازند و از آنان پوشیده ندارند، چه، اگر چنین کنند خداوند و فرشتگان او را لعن خواهند کرد (آل عمران/3/187؛ بقره/2/159). از پیامبر (ص) روایت کرده‌اند هر که هنگامی که از آنچه می‌داند، از وی بپرسند و او پاسخ ندهد و پوشیده دارد، در روز رستاخیز بر دهانش لگامی از آتش خواهند زند (ابن شداد، 1/33؛ طیالسی، شم‍ 2648؛ ابن ابی شیبه، 6/232؛ احمد بن حنبل، شم‍ 7255، 7602، 7704، 8177، 8284، 10017، 10082، 10192؛ ابن ماجه، شم‍ 257-262؛ ابوداوود، شم‍ 3173؛ حاکم، شم‍ 315-318؛ کتاب جامع بیان العلم و فضله ابن‌عبدالبر با ذکر اسناد این حدیث آغاز می‌شود). به نظر ماوردی، از آداب علما آن است که در آموختن آنچه در آن زبردست‌اند، بخل نورزند و از یاد دادن آنچه می‌دانند، خودداری نکنند (ص90).
در سنت نبوی، هرکس در پاسخ به پرسشی، از روی بی‌دانشی فتوا دهد، گمراه باشد و گمراه کند («من سئل فافتى بغیر علم فقد ضل و اضل»)؛ ماوردی در نکوهش دانشمندی که از گفتن «نمی‌دانم» در موضوعی که نمی‌داند سر باز زند، به قول ابن‌عباس و نیز «حکماء» استناد جسته است (ص 85-86: «اذا ترک العالم قول لا ادری اصیبت مقاتله» و «هلک من ترک لا ادری»).
4. مناظره، مباحثه، مذاکره و محاضره: این شیوه همچنان که از معانی واژه‌هایش پیدا ست، بیشتر میان افراد صاحب‌نظر و اساتید رخ می‌داده است (نمونه‌ای از کاربرد مناظره در معنی مناقشه میان شاگرد و استاد پیش‌تر ذکر شد)؛ اما چه بسیار بزرگانی که از مجالس مناظره و محاضره بهرۀ بسیار می‌بردند و بر دانش آنها افزوده می‌شد. پیش‌تر دربارۀ اهمیت سرفرازی در مجالس محاضره که به نوعی پیشی‌گرفتن بر دیگری در حاضر جوابی و نغز سخنی و جز آن بود، سخن به میان آمد. در ایران باستان مجالس مناظره و محاضرۀ نوشیروان که با حضور بزرگمهر و دیگر بزرگان دربار برگذار می‌شد، از شهرت بسیار برخوردار بود که شرح آنها به تفصیل در مجالس هفت‌گانۀ نوشیروان آمده است (فردوسی، 7/176-217). فردوسی دربارۀ بهره‌وری حکیمی فرزانه چون بزرگمهر از مجالس مناظره چنین آورده است (7/197): «همی دانش آموخت و اندرگذشت/ وزان فیلسوفان سرش برگذشت».
سنت برگذاری مجالس مناظره و مباحثۀ علمی و فلسفی در دورۀ خلیفگان عباسی نیز به همت دولتمردان بلندپایۀ ایرانی، به ویژه برمکیان که خود مشربی فلسفی داشتند، رواج یافت. در روایتی که به سال 171ق باز می‌گردد، یحیی بن خالد برمکی بر آن می‌شود که مناظره‌ای علمی میان بختیشوع بن جورجیس
(د 185ق) که از جندی‌شاپور برای درمان هارون فرا خوانده شده بود و پزشکان حاضر در دربار چون ابوقریش عیسى، عبدالله طیفوری و داوود ابن سرابیون برگذار کند، اما آنان از این کار سر باز زدند و ابوقریش گفت که در میان ما کسی نیست که یارای چنین کاری داشته باشد، چه او، و پدرش و امثال او (یعنی جندی‌شاپوریان) همگی از فلاسفه و در بحث زبردست هستند. بختیشوع پس از سربلندی در آزمایش هارون، بر پزشکان دیگر برتری یافت و از آن پس تا هنگام مرگ پزشک مخصوص خلیفه بود (ابن ابی اصیبعه، 1/126، 130-131؛ قفطی، 144-145: گردهمایی تنی چند از پزشکان و ریاضی‌دانان در قصر عیسی بن علی و بحث دربارۀ یک مسئلۀ پزشکی؛ جاحظ، الحیوان، 4/364: مباحثه در حضور مأمون).
با تسلط کامل آل بویه بر دستگاه خلافت در نیمۀ دوم سدۀ 4ق، سیاست تساهل و تسامح در برابر آراء مختلف بر رونق این گونه محافل افزود و برخی امرا و دولتمردان بلندپایۀ این دستگاه حکومت از این نیز فراتر رفتند و قصر خود را به مکانی برای برگذاری این گونه مجالس تبدیل کردند. در این روزگار مجالس مباحثه از چنان اعتباری برخوردار بود که دانشمندی برجسته چون ابوالوفا بوزجانی در 360ق «نقیب مجلس و مرتب» (به اصطلاح امروزی: رئیس جلسۀ) بزرگان دربار عزالدوله بختیار بود (ابوحیان، مثالب، 137-139). کتاب الامتاع و المؤانسۀ ابوحیان توحیدی در واقع گزارشی از 40 شب هم‌نشینی و مباحثۀ ابوحیان توحیدی با ابن سعدان وزیر است که به درخواست ابوالوفا بوزجانی به رشتۀ تحریر درآمد و اتفاقاً موضوع برخی مباحث این جلسات، خود مباحثات و مناظراتی میان افراد دیگر است (ابوحیان، الامتاع...، 1/3-11، 19،52، 2/1، 3/154، 162، 207، 222؛ نیز نک‍ : ه‍ ‌د، 5/413، 12/728). اما گزارش وی از محفل علمی ابوسلیمان سجستانی که در قالب کتاب المقابسات گرد آمده است، اهمیتی به مراتب بیشتر دارد (نک‍ : ه‍ ‌د، 5/415؛ دربارۀ این محفل، نک‍ : ه‍ ‌د، 5/566-568). اما غزالی نه تنها مناظره را مفید ندانسته، بلکه باب چهارم از «کتاب العلم» احیاء علوم الدین را به آفات مناظره و جدل و شرایط اباحت آن اختصاص داده، و تصور شباهت مجالس مناظره به جلسات مشاورۀ صحابه و «مفاوضات سلف» را از تلبیسات ابلیس برشمرده است.
5. رحله (سفرهای علمی): یکی از مهم‌ترین معیارهای تعیین مرتبۀ علمی هر دانشور مسلمان شمار اساتید بلندپایه‌ای بود که وی در روزگار دانشجویی از محضر آنان بهره گرفته بود. ناگفته پیدا ست که هیچ‌گاه همۀ استادان برجستۀ یک علم در یک شهر گرد نمی‌آمدند. در نتیجه رسم این بود که هیچ دانشوری بزرگ شمرده نمی‌شد، مگر آنکه برای کسب محضر دانشمندان نقاط مختلف بار سفر بندد و به شهرهای مختلف برود. حتى گاه برخی دانشوران برجسته تنها برای دستیابی به نسخه‌ای از یک کتاب (که به نوعی روایت مکتوب درس استادی برجسته بود)، سختی سفرهای بس دور دست را بر خود هموار می‌ساختند. به عنوان مثال کمال‌الدین فارسی در مقدمۀ تنقیح المناظر چنین آورده است: «چون خدای تعالى مرا در جوانی با همۀ کوتاه دستی و گمراهی و سستی اسباب کوشش و نیرومندی موانع، توفیق ارزانی داشت که همت بر طلب علم مصروف دارم، به سرزمینهای گوناگون رخت می‌کشیدم و در پی یافتن بزرگان بودم تا از روشنی ایشان کسب نور کنم، و چنین بود تا توفیق رفیق من شد و به محضر قطب‌الدین شیرازی درآمدم و او با لطف خویش دست مرا گرفت و پیوسته مرا به جست و جوی دانش انگیخت... . پس پرسیدم که راه تحقیق در این امر (نورشناسی)، با در نظر گرفتن اینکه مباحث مربوط به آن در کتابهای هیئت کافی نیست، چیست؟ حضرتش گفت که در کودکی در بعضی از کتابخانه‌های فارس کتابی در مناظر منسوب به ابن هیثم در دو جلد بزرگ دیده‌ام و شاید آنچه در پی آن می‌گردی در آن باشد، و بر من است که گرچه در ثریا باشد، آن را به دست آورم. پس سخت خواستار رسیدن به مراد شدم و در آن حین نسخۀ کتاب به خط ابن هیثم از شهر دوردستی به دست افتاد، مرا خواست و کتاب را به من داد» (1/2-5). حنین بن اسحاق نیز در رسالة الى علی بن یحیى به شرح سفرهای دور و دراز خود برای گردآوری نسخ خطی اشاره کرده است و بنوموسى هم در مقدمۀ تحریر مخروطات به تفصیل دربارۀ چند سفر علمی برای گردآوری نسخۀ خطی سخن گفته‌اند (بنوموسى، 631 بب‍ ).
اهمیت سفرهای علمی به‌ویژه از نظر محدثان چندان بود که برخی از آنان آثاری مستقل در این باب نوشتند، همچون الرحلة فی طلب الحدیث خطیب بغدادی؛ یا دست‌کم بابی هرچند مختصر از آثار خود را غالباً با عنوان «باب الرحلة (خروج) فی طلب العلم» به این موضوع اختصاص دادند و حتى برخی از آنان از منظر فقهی و حقوقی دربارۀ برخی مسائل و عوارض جنبی آن مانند گرفتار آمدن در دام بلا یا به خطر افتادن جان و اقدام به سفر در شرایطی که این مشکلات پیش‌بینی می‌شود، به بحث پرداختند( مانند دارمی، شم‍ 573-582؛ ابن عبدالبر، شم‍ 419-431؛ خطیب، «الجامع»، شم‍ 1690-1761: دربارۀ آداب، شرایط و موانع سفر علمی؛ ابن حجر، شم‍ 3155-3156).
ابن خلدون در فصل 41 (در چاپهای ناقص مبتنی بر چاپ مصر: فصل 34) از باب ششم مقدمۀ خود در توضیح اهمیت و سودمندی سفرهای علمی برای بهره‌وری از محضر اساتید [در قیاس با مطالعۀ آثار تعلیمی همان استادان] آورده است: حضور در مجلس درس استاد موجب می‌شود که ملکۀ آن علم به شیوه‌ای راسخ‌تر در ذهن آدمی جای گیرد و هر چه شمار استادان بیشتر باشد، این استحکام و رسوخ بیشتر خواهد بود. چه بسا تفاوت اصطلاحات به کار رفته در تعلیم متعلم را به اشتباه افکند و وی جز با حضور بر سر مجلس درس آن استاد از این اشتباه بیرون نیاید. در نتیجه دیدار با دانشمندان و مشایخ از نظر بازشناختن اصطلاحات برای متعلم بسیار سودمند است. چون در این دیدارها اختلاف شیوه‌های آنان را در دانش می‌بیند و در نتیجه دانش را از اصطلاحات آنان مجرد و منتزع می‌گرداند و درمی‌یابد که این واژگان شیوه‌هایی برای آموزش و رسیدن به دانش است [و نه خود دانش] و در عین حال ملکات وی نیز به واسطۀ حضور در مجالس درس عالمان و دیدن مشایخ گوناگون تقویت می‌شود.
مکانهای تحصیل:
1 ـ 2. مکتب‌خانه‌های ویژۀ آموزش کتابت و آموزشگاههای قرآن: به نظر می‌رسد که مکتب‌خانه‌های ویژۀ آموزش کتابت به کودکان آشکارا از آموزشگاههای قرآن جدا بوده‌اند. این معنی را می‌توان از تأکید بسیاری از مؤلفان آثار حسبه دریافت که آموزش خط به کودکان در مساجد را جایز نشمرده‌اند و گفته‌اند که پیامبر(ص) فرمودند مسجد را از کودکان و دیوانگان منزه کنند. چه، به گمان این مؤلفان اینان دیوارهای مسجد را سیاه می‌نمایند و ممکن است آنجا را نجس کنند (شیزری، 98، ابن‌اخوه، 221؛ ابن عبدون، 214-215؛ دربارۀ جایگاه آموزگاران خط یا معلم کُتّاب، نک‍ : بند 3 در ادامۀ مقاله). در سده‌های بعد حتى مکانهایی بود که در آنها تنها قرآن (دارالقرآن)، یا فقط حدیث (دار الحدیث) و گاه هر دو از پی هم تدریس می‌شد. نعیمی در 3 فصل متفاوت از دارالقرآنها، دارالحدیثها، و دارالقرآن و حدیثها یاد کرده است (1/7-95). در وقف‌نامۀ «جامع الخیرات» نیز از وقف یک دارالحدیث بحث شده است (ص73-75).
3. الف ـ آموزشهای خصوصی در کاخها و سرای دولتمردان: عموماً این گونه معلمان را مربی یا مؤدب می‌نامیدند. جاحظ 3 ضرب‌المثل رایج در میان اعراب را چنین یاد می‌کند: «کودن‌تر از آموزگار کودکان» «احمَقُ من معلم کتّاب». با آموزگاران، چوپانان و آنان که بسیار با زنان نشینند، مشورت مکنید «لا تستشیـروا معلماً ولا راعـی غَنمٍ ولا کثیـر القعود مـع النساء»، و حماقت در این 3 گروه یافت می‌شود: دوزندگان، آموزگاران و بافندگان «الحُمق فی الحاکة و المعلمین و الغزّالین»، سپس می‌افزاید: معلمان نزد من دو گروه‌اند: نخست مردانی که از تعلیم فرزندان عامۀ مردم به آموزش بزرگ‌زادگان می‌رسند و دیگر گروهی که از این پایه به مرتبۀ آموزگاری شاهزادگان درمی‌آیند. و چگونه ممکن است کسانی چون علی بن حمزۀ کسایی و محمد بن مستنیر مشهور به قطرب و امثال آنان را احمق نامید. پس این امثال تنها شایستۀ آموزگاران کودکان در روستاها ست، چه، در هر گروهی سفله یافت می‌شود. سپس وی از دانشمندان فاضل و نامداری یاد می‌کند که مؤدب یا مربی بزرگ‌زادگان بودند ( البیان...، باب ذکر معلمین، 1/140؛ نیز ابوبکر خوارزمی، 146، 148، که پس از یادکرد ضرب‌المثل نخست، این را افزوده است: «عهده عهد معلم، و عهد مومسة» که اشاره به بی‌تعهدی معلمان دارد).
همچنان که جاحظ تأکید کرده است، مؤدبان و مربیان فرزندان خلفا و پادشاهان جایگاهی بس والا داشتند. به خلافت یا پادشاهی رسیدن شاگردان این مؤدبان، نفوذ آنان را در دستگاه حکومت به نحوی چشمگیر افزایش می‌داد و اگر ایشان خود نیز مرد سیاست بودند، از قدرت و شوکتی همپای خلیفه و چه بسا فراتر از او برخوردار می‌شدند. برخی از اینان چون خاندان برمکی به سرنوشتی شوم دچار شدند و برخی دیگر چون ابن ابی عامر المنصور و خاندانش سرانجام ولی‌نعمتان خود یعنی خلفای اموی اندلس را بازیچۀ‌ دست خویش قرار داده بودند (نک‍ : ه‍ ‌د، اندلس).
3. ب ـ آموزش خصوصی شاهزادگان در سرزمینی دیگر: یکی از شیوه‌های مرسوم در ایران باستان، پرورش شاهزادگان (به‌خصوص آن که می‌بایست جانشین شاه می‌شد) زیر نظر نجیب‌زاده‌ای در سرزمینی دوردست بود. در تاریخ روایی ایران آمده است که کیکاووس فرزند خود سیاوش را برای تربیت به سیستان نزد رستم فرستاد (فردوسی، 2/207). در این میان داستان پرورش بهرام گور فرزند یزدگرد نزد خاندان منذر بن نعمان، پادشاه حیره، از شهرت بسیار برخوردار است و طبری و فردوسی به تفصیل بدان پرداخته‌اند. به گزارش این دو، یزدگرد مدتی مدید در جست و جوی خاندانی بود که شایستگی پرورش شاه بعدی را داشته باشد. سرانجام این افتخار به منذر رسید. وی هنگام برشمردن شایستگیهای خود برای تصدی این کار، به نکات اساسی آموزش ایران باستان (جنگاوری و مهارتهای بدنی) و نیز زبردستی در هندسه و ستاره‌شمری (احکام نجوم) اشاره می‌کند (همو، 6/366): سواریم و گردیم و اسپ افگنیم/کسی را که دانا بود نشکنیم؛ ستاره‌شمر نیست چُن ما کسی/که از هندسه بهره دارد بسی؛ پر از مهر شاهست ما را روان/ به زیر اندرون تازی اسپان دمان. در ادامۀ داستان، منذر 3 موبد را برای آموزش دبیری، شکار با باز و یوز، و [سواری] و تیراندازی و چوگان بازی به کار می‌گیرد (همو، 6/368-369). آیین سپردن شاهزادگان به نجبایی دور از تخت‌گاه، در دورۀ اسلامی نیز رواج داشت. پادشاهان سلجوقی، به این «سرپرستانِ شاهزادگان»، لقب اتابک (=پدرِ امیر) می‌دادند. این اتابکان همواره نزد پادشاهی که تربیت کرده‌ بودند، از اعتبار و نفوذی والا برخوردار بودند و با زوال قدرت سلاجقه حکومتی مستقل بنیاد کردند (نک‍ : ه‍‍ ‌د، اتابک، نیز اتابکان آذربایجان).
4. مسجد (ه‍‍ م).
5. خانه‌های دانشوران: رفتن شاگرد به منزل استاد برای درس گرفتن یکی از رسوم کهنی بود که حتى امروزه نیز به‌ویژه در میان محصلان دروس حوزوی رواج دارد. جوزجانی، همدم ابن‌سینا آورده است که من به منزل شیخ می‌رفتم و مجسطی را بر او می‌خواندم و او نیز بر من منطق [شفاء] را املاء می‌کرد (ابن ابی اصیبعه، 2/4؛ برای نمونه‌های دیگر، نک‍ : شلبی، 66-71)
6. مدرسه (ه‍ ‌م).
7. کتاب‌فروشیها و وراقیها: مراکز فروش و استنساخ و صحافی کتاب در شهرهای اسلامی، راسته‌ها و کویهای مخصوص داشت و در بعضی شهرهای بزرگ مانند بغداد، نیشابور، بخارا، دمشق و قرطبه، مناطق وسیعی را به خود اختصاص داده بود. این راسته‌ها و کویها در بسیاری از ادوار، نوعی مرکز فرهنگی و آموزشی نیز به شمار می‌رفت و طالبان علم در این نقاط می‌توانستند استادان و نویسندگان برجسته را ملاقات کنند و از آنان بهره‌مند شوند.
8. آستانه‌ها و بقعه‌ها: آستان متبرک امامان شیعه همواره از مراکز آموزشی مهم شیعیان به شمار می‌رفته است. در این میان آستان قدس رضوی (ه‍ ‌م) با در اختیار داشتن موقوفات بسیار در سراسر کشور، و داشتن کتابخانه‌ای غنی از دست‌نوشته‌های اسلامی که بسیاری از آنها را نادر شاه افشار بر آن کتابخانه وقف کرده است، بی‌شک همواره از مراکز مهم آموزشی محسوب می‌شده است. این آستان دارالشفایی نیز داشته که گویا در آن پزشکی نیز تدریس می‌شده است (نک‍ : ه‍ ‌د، آستان قدس رضوی). آستانۀ حضرت معصومه (ه‍ ‌م) در قم و مدارسی که در طول تاریخ منضم به آن بوده است، نیز از جمله مهم‌ترین مراکز آموزشی شیعیان جهان به شمار می‌رود. آستانۀ حضرت عبدالعظیم در شهر ری (چسبیده به تهران)، آستان حضرت شاه‌چراغ در شیراز از دیگر مراکز آموزشی جهان شیعه در ایران به شمار می‌روند. اما بزرگ‌ترین مرکز آموزشی جهان شیعه بی‌گمان در نجف اشرف و در جوار مزار امیرالمؤمنین علی (ع) جای دارد (کتابخانۀ حیدری وابسته به این آستانه از قدمت و شهرتی کم‌نظیر برخوردار است). مزار بزرگانی چون شیخ صفی‌الدین اردبیلی (ه‍ م) و دیگر عالمان و بزرگان علم، ادب و دین نیز از جایگاههایی بوده است که تدریس در آنها غالباً استمرار داشته است. نعیمی دمشقی فصلی از کتاب خود را با عنوان «الترب» به آرامگا‌ههایی که به مکان تدریس تبدیل شده بودند، اختصاص داده است(2/175-232). در برخی از این موارد، صاحبان این آرامگا‌هها در زمان حیات اوقافی بر معلمان و متعلمان این مقابر خصوصی اختصاص داده‌اند تا مجالس درس بر سر مزار آنان پیوسته برگذار گردد (همو، 2/175-176).
9. رباطها: رباطها در دورۀ اسلامی یکی از مکانهای مهم آموزش بوده‌اند. این نقش چندان بود که ابن ساعی (ه‍ ‌م) کتابی به نام اخبار الربط و المدارس‌ نگاشت(حاجی خلیفه، 1/27). در سلسلۀ سندی جالب که در بند آغازین کتاب العلم زهیر بن حرب معروف به ابن شداد نسایی آمده است، ابوالحسن علی بن محمد ابن عبد الکریم جزری در رمضان 614 در رباط برادر خود در موصل، احادیث مندرج در این کتاب را که از استاد خود فرا گرفته بود [برای شاگرد یا شاگردانی] روایت کرده است.
مصطفى جواد در نقدی بر کتاب تربیت اسلامی احمد شلبی ضمن تأکید بر نقش مهم رباطها در تاریخ تعلیم و تربیت، بر آن است که «رباط همان است که در روزگار ابن جبیر به آنها خانقاه ــ و بسیار کمتر ــ خانگاهها می‌گفتند» (ص 352-353). هر چند در موارد متعدد واژۀ رباط به جای خانقاه و به عنوان محل تجمع صوفیان به کار رفته باشد (از جمله این عبارت ابن‌فوطی در حوادث الجامعة دربارۀ شهاب‌الدین سهروردی که اتفاقاً مصطفى جواد آن کتاب را تصحیح کرده است: «و ولی عدة ربط للصوفیة»، ذیل حوادث 633ق)، اما هرگز نمی‌توان این حکم را تعمیم داد (نک‍ : ه‍ ‌د، خانقاه). سید رکن‌الدین محمد حسینی یزدی در وقف‌نامه‌ای بسیار مفصل موسوم به «جامع الخیرات»، هنگام برشمردن موقوفات از مساجد، مدارس، خانقاهها و رباطها در کنار هم، اما به صورتی کاملاً مجزا یاد می‌کند. از همین وقف‌نامه به خوبی می‌توان دریافت که خانقاهها و رباطها نیز در امور آموزشی جایگاهی ویژه داشته‌اند (ص 73-78، جم‍ ). نعیمی دمشقی نیز در الدارس فی تاریخ المدارس از چند رباط و شمار بسیار بیشتری خانقاه در دو فصل مجزا (الخوانق و الرباطات) یاد کرده است (2/109-153).
10. خانقاه:‌ (ه‍ م؛ نیز برای برخی نکات دربارۀ نقش آنها، نک‍ : بند پیشین).
گذشته از این شلبی به «تالارهای ادبی» (الصالونات الادبیة) و «بیابان» (بادیه) نیز به عنوان مکانهای آموزش اشاره کرده است(ص 71-101). اما تالارهای ادبی یا همان مکانهای مناظره و محاضره محلهای خاصی نبوده‌اند، چه، از شواهدی که خود او نیز یاد کرده، می‌توان دریافت که این محفلها همواره در خانه‌های دانشمندان، دولتمردان و در بارگاه پادشاهان، خلفا و امرا برگذار می‌شده است. دربارۀ بیابان نیز باید گفت در شواهدی که وی یاد کرده است، غالباً این اعراب بادیه بودند که برای آموزاندن عربی فصیح به شهرها می‌رفتند.
گواهی‌نامه‌های علمی: چنان که گفته شد، زهری برای سامان دادن به امر روایت شرایطی برای روایت حدیث تعیین کرد. در واقع همچنان که انتظار می‌رفت در دورۀ اسلامی نخستین شهادت‌نامه‌های علمی موسوم به اجازه (ه‍ ‌م) در علم حدیث پدید آمدند. بعدها این واژه در رشته‌های دیگر نیز به کار رفت. اما گواهی‌نامه‌های حرفه‌ای به‌ویژه در رشتۀ پزشکی که با جان آدمیان سر و کار داشت، بی‌گمان سابقۀ بیشتری داشت. در دینکرد از آزمودن پزشکان، شرایط پزشک و چگونگی کیفر پزشک‌نمایان (آنان که بی‌جواز پزشکی کنند) سخن به میان آمده است. از فصل 7 وندیداد (بندهای 36-40) نیز می‌توان دریافت که برای دست زدن به جراحی، احراز شرایطی ویژه (افزون بر شرایط حرفۀ پزشکی) لازم بوده است. پزشک باید پیش از «درمان مزداپرستان با کارد» نخست 3 دیوپرست را جراحی می‌کرد. اگر هر سه درمان می‌شدند، آن‌گاه می‌توانست «هرگونه که خواهد» (با کارد یا بدون کارد) به درمان مزداپرستان بپردازد. اما اگر پیش از احراز این شرط مزداپرستی را جراحی کند و بیمار بمیرد، پزشک باید کشته شود (اشه، آموزه...، 22-39). در دورۀ اسلامی نیز آثار متعددی در زمینۀ آزمودن پزشکان نوشته شد که از جملۀ آنها می‌توان به محنة الاطباء ابن ماسویه و کیف ینبغی ان یمتحن الطبیب رهاوی اشاره کرد. زکریا طیفوری هنگام لشکرکشی افشین علیه بابک (220ق)، سرپزشک اردوگاه بود و به فرمان او، به شیوه‌ای جالب مدعیان داروشناسی را آزمود و برای آنان‌ که از آزمون سربلند بیرون آمدند، جواز کار صادر کرد (ابن ابی اصیبعه، 1/157؛ قفطی، 187-189؛ ابن عبری، 244).
منابع درآمد نهادهای آموزشی و علمی: بی‌گمان هدایا و حمایتهای فرمانروایان، وجوهات شرعی و بخششها و کمکها و صدقات گروههای دیگر همواره در تأمین مقطعی هزینه‌های آموزگاران، شاگردان و مراکز آموزشی و گاه بنیان‌گذاری این مؤسسات نقش قابل توجهی داشته است. اما تردیدی نیست که وقف (ه‍ ‌م) مهم‌ترین منبع تأمین این هزینه‌ها بوده است. وقف ساختمان برای مدرسه و بخشهای جانبی آن (مانند خوابگاه استادان و دانشجویان، کتابخانه و احیاناً دار الشفا، داروخانه و جز آن)، و نیز وقف کتاب و وسایل مورد نیاز یک جایگاه آموزشی در دورۀ اسلامی رواج بسیار داشت. فقها به هنگام بحث دربارۀ اموال وقفی غالباً چند مسئله را به این مبحث اختصاص داده‌اند؛ از جمله آنکه اگر کتبی که بر مدرسه‌ای وقف بوده است، یافت شود، در حالی که آن مدرسه مدتها پیش از میان رفته و اثرش ناپدید شده باشد؛ چه این وقف بر کتاب ثبت شده باشد و چه تنها مهر مدرسه‌ای را برخود داشته باشد که وقفی بودن کتب آن مشهور بوده است حکم مالکیت کتب چه خواهد بود و مسائلی دیگر از این قبیل. بی‌گمان «وقف‌نامۀ» ربع رشیدی (ه‍‌ ‌م) یکی از مشهورترین وقف‌نامه‌هایی است که به تفصیل دربارۀ هزینه‌های آموزشی در آن سخن به میان آمده. اما با نگاهی مختصر به وقف‌نامه‌ها می‌توان دریافت که توجه به امر آموزش در مساجد، مدارس و گاه رباطها و خانقاهها، یکی از محورهای اصلی اغلب وقف‌نامه‌ها بوده است.
وقف‌نامۀ «جامع الخیرات» سید رکن‌الدین محمد حسینی یزدی یکی از وقف‌نامه‌هایی است که در آن با موشکافی بسیار، به همۀ جزئیات مربوط به هزینه‌های آموزشی و مسائل جنبی آن توجه شده است. در این وقف‌نامه، واقف ضمن وقف چندین مسجد، مدرسه، خانقاه و رباط در شهرهای مختلف (اصفهان، کاشان و یزد)، زمینهای کشاورزی و قناتها و منابع درآمد دیگری را نیز برای تأمین هزینه‌های مختلف آنها وقف کرده است. از نکات جالب مذکور در این وقف‌نامه آن است که مثلاً از وقف مدرسه‌ای شامل بر 3 بقعه: دارالحدیث، دارالکتب و دارالادویه، داخل شهر اصفهان، و از مدرسه‌ای دیگر که آن را دارالشفا قرار داده ‌است داخل شهر یزد یاد می‌کند (ص 73-75). مدرسۀ دیگری نیز دارالسیاده نامیده شده است (غالباً در این گونه مدارس همۀ دست‌اندرکاران و شاگردان از سادات بودند). یکی از مدارس وقفی در بیرون شهر یزد، 2 بقعۀ اضافی دارد: یکی دارالکتب و دیگری بیت الادویه. مقرری استادان، دانشجویان، امام جماعت مدرسه، کتاب‌دار، داروخانه‌دار و فراش، دربان و آشپز مشخص شده است که از درآمد موقوفات دیگر پرداخت می‌شود. اما پرداخت این وجوه مشروط بر آن است که اینان همۀ وظایفی را که در وقف‌نامه به دقت ذکر شده است، به جای آورند. هزینه‌های جاری مربوط به تعمیرات این ساختمانها و از آن جالب‌تر هزینه‌های مربوط به جشنها و سوگواریهای مذهبی در این مدارس فراموش نشده است (همو، 80-101).
در «وقف‌نامۀ سه دیه کاشان» که در 703ق برای تأمین مصارف مختلف دارالسیادۀ این شهر تنظیم شده، تأکید شده است که برای بقعۀ این دارالسیاده معلمی از سادات برای تعلیم اطفال سادات انتخاب، و از محل عواید آن 3 روستا سالانه 100 دینار رایج به وی و برای 20 کودک فقیر از سادات که در این مدرسه به تعلم قرآن و شرایع اسلام مشغولند، هر یک 30 دینار و در مجموع 600 دینار در سال پرداخت گردد (ص 123-124). در وقف‌نامه‌ای دیگر واقف ضمن وقف عوایدی بر مدرس و طلبه، شرط کرده است که «مدرس هر 6 ماه طلبه را امتحان کند و عزل و نصب طلبه متعلق به رأی شریف مدرس باشد» (شهشهانی،31-32).
«کارنامـۀ اوقاف» تاج‌الـدین نسایـی ــ کـه غالب آن هجونامۀ صاحب اوقافی است که نامش نیامده ــ به خوبی می‌تواند علت نابودی بسیاری از مراکز آموزشی دورۀ اسلامی را نشان دهد. وی در این اثر منظوم اشاره می‌کند که صاحب جدید اوقاف پس از به سامان رساندن کار اوقاف خواف و نیشابور، ساختمانهایی را که رو به ویرانی می‌رفتند، تعمیر کرد. مدارس بار دیگر رونق گرفت و مساجد رنگ و بویی گرفتند و اهل علم با خاطری آسـوده به تعلیم و تعلم پرداختند: «... در مدارس ائمه بنشستند/ در به تحصیل علم دربستند». اما بعدها گزندهای بسیار به اوقاف رسید. از جمله بسیاری در حساب وقف و از جمله مدرسه تصرفات کرده و شاگردان دروغین برای آن ذکر کرده بودند (ص 16-18). و سرانجام آورده است: «وقف را این چنین کسان خوردند/تانگویی مدرسان خوردند؛ با چنین قوم هر که مدرسه کرد/ دیو در اندرونش وسوسه کرد؛/.... چکنی ملک وقف بر ظالم/ بر خدایست روزی عالم». سپس حکایتی دیگر نقل می‌کند که بر اساس آن فردی به نام خواجه مجدالدین می‌خواست برای آنکه یادگاری از وی در دین بماند، مدرسه‌ای ساخت و بخشی از عواید خود را نیز برای مخارج آن در نظر گرفت، اما دخالتهای صاحب اوقاف موجب شد وی این مدرسه را به کاروان‌سرا تبدیل کند، زیرا تا هنگامی که چنین فردی صاحب اوقاف است، وقف کردن خلاف دین باشد (ص19-20).
عمومیت تعلیم: در دورۀ اسلامی بحث دربارۀ امکان تحصیل برای اقشار مختلف جامعه محلی از اعراب نداشت. اصولاً سنت حسنۀ وقف برای پرداخت برخی هزینه‌های آموزشی، خود دلیلی واضح بود برای اثبات این نکته که بسیاری از محصلان از خانواده‌هایی بودند که نمی‌توانستند هزینۀ تحصیل فرزندان خود را بپردازند. در عوض فراهم بودن (یا نبودن) امکان تحصیل برای دختران در دورۀ اسلامی از اهمیتی ویژه برخوردار است. از رسالۀ ابن سحنون می‌توان دریافت که دختران نیز چونان پسران به مکتب‌خانه‌ها راه داشته‌اند، زیرا در آن از جدا نشاندن دختران و پسران سخن به میان آمده است و یک بار دیگر نیز تأکید شده است که بر معلم مکروه است که دختران را آموزش دهد و آنان را با پسران بیامیزد، زیرا برای آنان فساد را در پی دارد (ص 360، 362). همو ضمن تأکید بر رعایت عدل میان کودکان، از پیامبر اکرم(ص) نقل می‌کند که اگر «مؤدبی» بر 3 کودک از این امت گمارده شود و به آنان به یکسان آموزش ندهد، فقیر با غنی و غنی با فقیر، روز رستاخیز با خائنان محشور خواهد شد (ص 353؛ دربارۀ تعلیم و تربیت به شیوۀ نوین در کشورهای اسلامی، نک‍ : ه‍ د، دانشگاه و مراکز آموزش عالی، نیز دارالفنون).
مآخذ: ابحاث هیئة کبار العلماء بالمملکة العربیة السعودیة، عربستان سعودی، 1425ق؛ ابن ابی اصیبعه، احمد، عیون الانباء، به کوشش آوگوست مولر، قاهره، 1299ق؛ ابن ابی شیبه، عبدالله، المصنف، بیروت، دارالفکر؛ ابن اخوه، محمد، «معالم القربة فی طلب الحسبة»، نسخۀ دیجیتال وبگاه الاسلام (مل‍‍ )؛ ابن بطۀ عکبری،
عبیدالله، «الابانة الکبـرى»، نسخۀ دیجیتال وبگـاه جامع الحدیث (مل‍ )؛ ابن جوزی،

عبدالرحمان، تلبیس ابلیس، به کوشش سید جمیلی، بیروت، دارالکتاب العربی؛ همو، صید الخاطر، به کوشش محمد عبدالرحمان عوض، بیروت، دارالکتاب العربی؛ ابن حجر عسقلانی، احمد، « المطالب العالیة»، نسخۀ دیجیتال وبگاه جامع الحدیث (مل‍ ‌)؛ ابن خلدون، مقدمه، به کوشش علی عبدالواحد وافی، قاهره، 1384-1388ق/1965-1968م؛ ابن سحنون، محمد، آداب المعلمین، به کوشش احمد فؤاد اهوانی (نک‍ : هم‍ ،‍ اهوانی)؛ ابن سعد، محمد، الطبقات الکبرى، بیروت، دار صادر؛ ابن شداد نسایی، زهیر، کتاب العلم، بیروت؛ ابن عبدالبر، یوسف، «جامع بیان العلم وفضله»، نسخۀ دیجیتال وبگاه جامع الحدیث (مل‍ )؛ ابن‌عبدون، محمد، «رسالۀ بی‌نامی دربارۀ حسبة»، به کوشش لوی پرووانسال (نک‍ : مل‍‍ ، لوی پرووانسال)؛ ابن عبری، غریغوریوس، تاریخ مختصر الدول، به کوشش انطون صالحانی، بیروت، 1890م؛ ابن عدی، عبدالله، الکامل، به کوشش سهیل زکار، بیروت، 1409ق /1988م؛ ابن عساکر، علی، تاریخ مدینة دمشق،به کوشش علی شیری، بیروت، 1419ق/1998م؛ ابن فوطی، عبدالرزاق، الحوادث الجامعة، به کوشش مصطفى جواد، بغداد، 1351ق؛ ابن ماجه، محمد، «سنن»، نسخۀ دیجیتال وبگاه الاسلام (مل‍ )؛ ابن ندیم، الفهرست، به کوشش فلوگل، لایپزیگ، 1871-1872م؛ ابن هشام، عبدالملک، السیرة النبویة، به کوشش مصطفى سقا و دیگران، بیروت، داراحیاء التراث العربی؛ ابوبکر خوارزمی، محمد‏، الامثال المولدة، به کوشش محمد حسین اعرجی، ابوظبی، 1424ق/2003م؛ ابوحنیفه، نعمان، عوالی، گزیدۀ شمس‌الدین یوسف بن خلیل بن عبدالله دمشقی، به کوشش خالد عواد، دمشق، 1422ق/2001م؛ ابوحیان توحیدی، علی، الامتاع و المؤانسة، به کوشش احمد امین و احمد زین، قاهره، 1939-1944م؛ همو، مثالب الوزیرین، به کوشش ابراهیم کیلانی، دمشق، 1961م؛ ابوداوود سجستانی، سلیمان، «سنن»، نسخۀ دیجیتال وبگاه الاسلام (مل‍ ‌)؛ ابوطالب مکی، «قوت القلوب»، نسخۀ دیجیتال وبگاه الوراق (مل‍‌ )؛ ابوالعلاء بهشتی، محمد، الرسالة البهشتیة، نسخۀ خطی كتابخانۀ شمارۀ يك مجلس شورای اسلامی، شم‍ (2)7367؛ ابوعلی مسکویه، احمد، تجارب الامم، به کوشش ابوالقاسم امامی، تهران، 1366ش/1987م؛ ابولیث سمرقندی، نصر، «بحرالعلوم»، نسخۀ دیجیتال وبگاه التفاسیر (مل‍ ‌)؛ ابویعلى موصلی، احمد، «مسند»، نسخۀ دیجیتال وبگاه جامع الحدیث (مل‍ )؛ احمد بن حنبل، «مسند»، نسخۀ دیجیتال وبگاه الاسلام (مل‍ )؛ اشه، رهام، آذرباد مهرسپندان پرتو نو بر زندگی و برخی از کارهایش، تهران، 1381ش؛ همو، آموزۀ پزشکی مغان، پاریس، 2000م؛ اندرز انوشه روان آذرباد مارسپندان، ترجمۀ سعید عریان (نک‍ : هم‍ ، متون پهلوی)؛ همان، ترجمۀ یحیى ماهیار نوابی (نک‍ : هم‍ ، ماهیار نوابی، «اندرز آذربد مارسپندان»)؛ همان، ترجمۀ اردشیر آذرگشسب (نک‍ : هم‍ ، اندرزنامه‌های پهلوی)؛ همان، ترجمۀ رهام اشه (نک‍ : هم‍ ، اشه، آذرباد...)؛ همان، ترجمه و نظم محمد تقی بهار (نک‍ : هم‍ ، بهار)؛ اندرز اوشنر دانا، ترجمۀ ابراهیم میرزای ناظر، تهران، 1373ش؛ اندرز خوبی کنم به شما کودکان، ترجمۀ کتایون مزداپور (نک‍ : هم‍ ، مزداپور)؛ اندرز دانا به پسر خویش (روایت پازند اندرز انوشه روان آذرباد مارسپندان)، ترجمۀ رهام اشه (نک‍ : هم‍ ، اشه، آذرباد...)؛ اندرزنامه‌های پهلوی، ترجمۀ اردشیر آذرگشسب، تهران، 1346ش؛ اهوانی، احمد فؤاد، التربیة فی الاسلام او التعلیم فی رأی القابسی، قاهره، 1955م؛ بطوش، امین محمد سلام، «الحکم الشرعی لاستقطاع الاعضاء و زرعها تبرعا او بیعا »، مجلة البحوث الاسلامیة، 1418ق، شم‍‌ 353؛ بلعمی، محمد، تاریخ، به کوشش محمد تقی بهار و محمد پروین گنابادی، تهران، 1341ش؛ بندهش، ترجمۀ مهرداد بهار، تهران، 1369ش؛ بنوموسى، تحریر مخروطات، به‌کوشش تومر (نک‍ : مل‍ ، آپولونیوس)؛ بهار، محمدتقی، «نظم اندرزهای آذرباذ مارسفندان از پهلوی به پارسی»، مهر، تهران، 1331ش، شم‍ 2؛ بیرونی، ابوریحان، الآثار الباقیة، به کوشش ادوارد زاخاو، لایپزیگ، 1906م؛ همو، تحدید نهایات الاماکن، به کوشش بولگاکوف (شمارۀ ویژۀ مجلة معهد مخطوطات العربیة)، قاهره، 1962م؛ همو، «سیر سهمی السعادة و الغیب» (نک‍ : مل‍،، حداد)؛ بیهقی، احمد، «شعب الایمان»، نسخۀ دیجیتال وبگاه جامع الحدیث (مل‍ ‌)؛ تاج الدین نسایی، «کارنامۀ اوقاف» (منظوم)، به کوشش ایرج افشار، فرهنگ ایران زمین، ج8، تهران، 1339ش؛ تستـری، سهل، «تفسیر»، نسخۀ
دیجیتال وبگاه التفاسیر (مل‍ ‌)؛ تفضلـی، احمد، تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، به

1. Islamic…
کوشش ژاله آموزگار، تهران، 1376ش؛ ثعالبی، عبدالملک، غرر اخبار ملوک الفرس و سیرهم، به کوشش زُتنبرگ، پاریس، 1900م؛ جاحظ، عمرو، الحیوان، به کوشش عبدالسلام محمدهارون، قاهره، 1388ق/1969م ؛ همو، البیان و التبیین، به کوشش علی ابوملحم، بیروت، 2002م؛ جصاص، احمد، احکام القرآن، به کوشش عبدالسلام محمد علی شاهین، بیروت، 1415ق/1994م؛ جواد، مصطفى، «نقدی بر کتاب تاریخ آموزش در اسلام»، ترجمۀ محمدحسین ساکت، همراه تاریخ آموزش در اسلام از آغاز تا فروپاشی ایوبیان در مصر، تهران، 1381ش؛ چیدۀ اندرز پوریوتکیشان، ترجمۀ سعید عریان (نک‍ : هم‍ ، متون پهلوی)؛ همان، ترجمۀ یحیى ماهیار نوابی (نک‍ : هم‍ ، ماهیار نوابی، «گزیدۀ اندرز پوریوتکیشان»)؛ حاجی‌خلیفه، کشف؛ حاکم نیشابوری، محمد، «المستدرک»، نسخۀ دیجیتال وبگاه جامع الحدیث (مل‍ ‌)؛ حسینی یزدی، محمد، «جامع الخیرات» (وقف‌نامه)، فرهنگ ایران زمین، ج9، تهران، 1340ش؛ حمزۀ اصفهانی، تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیاء، بیروت، دارمکتبة الحیاة؛ همو، التنبیه على حدوث التصحیف، به کوشش محمداسعد طلس، دمشق، 1388ق/1968م؛ خسرو قبادان و ریدگی، ترجمۀ سعید عریان (نک‍ : هم‍‌ ، متون پهلوی)؛ خطیب بغدادی، احمد، «الجامع لاخلاق الراوی و آداب السامع»، نسخۀ دیجیتال وبگاه جامع الحدیث (مل‍ ‌)؛ همو، «الرحلة فی طلب الحدیث»، همان؛ همو، «الفقیه و المتفقه»، همان؛ خمینی، روح الله، تحریر الوسیلة، تهران، 1403ق/1983م؛ خوارزمی، محمد، مفاتیح العلوم، به کوشش فان فلوتن، لیدن، 1895م؛ خویی، ابوالقاسم، المسائل الشرعیة ( استفتائات)، قم، 1421ق/2000م؛ دارمی، عبدالله، سنن، نسخۀ دیجیتال وبگاه وزارت اوقاف مصر1 (مل‍ ‌)؛ داک؛ دربارۀ پنج خیم آسرونان، ترجمۀ سعید عریان (نک‍ : هم‍ ، متون پهلوی)؛ دینکرد، روایت پهلوی، ترجمۀ مهشید میرفخرایی، تهران، 1367ش؛ روحانی، محمد صادق، المسائل المستحدثة، قم، 1412ق؛ سبکی، عبدالوهاب، طبقات الشافعیة الکبرى، قاهره، 1323ق؛ شلبی، احمد، التربیة الاسلامیة، قاهره، 1982م؛ شهشهانی، حسین، «خلاصه‌ای از وقف‌نامۀ مسجد میرعماد و فرمانهای سلاطین که در آن باقی مانده است»، فرهنگ ایران‌زمین، ج 5، تهران، 1336ش؛ شهید اول، محمد، اللمعة الدمشقیة، قم، 1411ق؛ شهید ثانی، زین‌الدین، منیة المرید، به کوشش رضا مختاری، قم، 1409ق/1368ش؛ شیزری، عبدالرحمان، « نهایة الرتبة الظریفة فی طلب الحسبة الشریفة»، نسخۀ دیجیتال وبگاه الاسلام (مل‍ ‌)؛ صانعی، یوسف، استفتائات پزشکی، قم، 1377ش؛ طارمی‌راد، حسن، «الامالی»، «الامالی یا غرر الفوائد و درر القلائد»، فرهنگ آثار ایرانی اسلامی، ج1، تهران، 1385ش؛ طبرانی، سلیمان، «المعجم الاوسط»، نسخۀ دیجیتال وبگاه جامع الحدیث (مل‍ ‌)؛ همو، «المعجم الصغیر»، همان؛ همو، « المعجم الکبیر»، نسخۀ دیجیتال وبگاه اهل الحدیث (مل‍ ‌)؛ طبری، تاریخ؛ همو، تفسیر (جامع البیان)، بیروت، 1420ق/2000م؛ طوسی، محمد، الخلاف، قم، 1407ق؛ طیالسی، سلیمان، «مسند»، نسخۀ دیجیتال وبگاه جامع الحدیث (مل‍ ‌)؛ عثیمین، محمد، «دروس» (متن پیاده‌سازی شده)، نسخۀ دیجیتال وبگاه الشبکة الاسلامیة (مل‍ ‌)؛ علامۀ حلی، حسن، تذکرة الفقها، تهران؛ همو، قواعد الاحکام، قم، 1418ق؛غزالی، محمد، احیاء علوم الدین، بیروت، 1406ق؛ همو، فاتحة العلوم، قاهره، 1322ق؛ همو، کیمیای سعادت، به کوشش احمد آرام، تهران، 1319ش؛ همو، المنقذ من الضلال، قاهره، 1394ق؛ غنیمه، عبدالرحیم، تاریخ دانشگاههای بزرگ اسلامی، ترجمۀ نورالله کسایی، تهران، 1372ش؛ «فتاوی دارالافتاء المصریة»، نسخۀ دیجیتال وبگاه وزارت اوقاف مصر (مل‍ ‌)؛ فخرالدین رازی، «تفسیر الکبیر و مفاتیح الغیب»، نسخۀ دیجیتال وبگاه التفاسیر (مل‍ )؛ فردوسی، شاهنامه، به کوشش خالقی مطلق، تهران، 1386ش؛ قابسی، علی، الرسالة المفصلة لاحوال المعلمین و احکام المعلمین و المتعلمین، به کوشش احمد فؤاد اهوانی (نک‍ : هم‍ ‍،‍ اهوانی)؛ قرآن مجید؛ قفطی، علی، تاریخ الحکماء، اختصار زوزنی، به کوشش یولیوس لیپرت، لایپزیگ،1903م؛ کارنامۀ اردشیر بابکان، ترجمۀ احمد کسروی، تهران، 1342ش؛ همان، ترجمۀ صادق هـدایت (نک‍ هم‍ ، هـدایت)؛ همـان، ترجمۀ بهرام فـره‌وشی، تهران، 1354ش؛ همـان،
ترجمۀ قاسم هاشمی نژاد، تهران، 1369ش؛ همان، ترجمۀ محمد جواد مشکور،تهران،

تهران، 1369ش؛ کریستن‌سن، آرتور، نمونه‌های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه‌ای ایرانیان، ترجمه ژاله آموزگار و احمد تفضلی، تهران، 1368ش؛ کلیله و دمنه، ترجمۀ کهن فارسی نصر الله منشی، به کوشش مجتبى مینوی، تهران، 1343ش؛ کلینی، محمد، الاصول من الکافی، تهران، 1363ش؛ کمال‌الدین فارسی، محمد، تنقیح المناظر، حیدرآباد دکن، 1347-1348ق؛ گزارش شطرنج و نهش نیواردشیر، ترجمۀ سعید عریان (نک‍ : هم‍ ، متون پهلوی)؛ ماتیکان یوشت فریان، ترجمۀ محمود جعفری، تهران، 1365ش؛ ماوردی، علی، ادب الدنیا و الدین، به کوشش محمد کریم راجح‏، بیروت، 1421ق؛ ماهیار نوابی، یحیى «اندرز آذربد مارسپندان»، متن پهلوی با ترجمۀ فارسی، نشریۀ دانشکدۀ ادبیات تبریز، س 11، شم‍ زمستان؛ همو، «چند متن کوچک پهلوی»، همان، س 12، شم‍ تابستان؛ همو، «گزیدۀ اندرز پوریوتکیشان»، متن پهلوی و ترجمۀ فارسی، همان، شم‍‌ زمستان؛ همو، «یادگار بزرگمهر، متن پهلوی و ترجمۀ فارسی»، نشریۀ دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تبریز، س 11، شم‍ پاییز؛ متون پهلوی، ترجمۀ سعید عریان، تهران، 1371ش؛ مجلة مجمع الفقه الاسلامی، جدّه، 1408ق؛ مجمل التواریخ و القصص، به کوشش سیف الدین نجم آبادی و زیگفرید وبر، نیکارهوزن، 1378ش/2000م؛ محبوبی اردکانی،حسین، تاریخ تحول دانشگاه تهران و مؤسسات عالی آموزشی ایران، تهران، 1350ش؛ مزداپور، کتایون، «اندرز کودکان»، چیستا، تهران، 1368ش، س 6، شم‍ 7-8؛ مسعودی، علی، التنبیه و الاشراف، به کوشش دخویه، لیدن، 1893م؛ مقدسی، مطهر، البدء و التاریخ، به کوشش کلمان هوار، پاریس، 1903م؛ مینوی خرد، ترجمۀ احمد تفضلی، تهران، 1354ش؛ نعیمی، عبدالقادر، الدارس فی تاریخ المدارس، به کوشش ابراهیم شمس‌الدین، بیروت، 1410ق/1990م؛ واژه‌ای چند (یک چند واژه) از آذرباد مارسپندان، ترجمۀ سعید عریان (نک‍ : هم‍ ، متون پهلوی)؛ همان، ترجمۀ یحیى ماهیار نوابی (نک‍ : هم‍‌ ، ماهیار نوابی، «چند متن کوچک پهلوی»)؛ همان، ترجمۀ رهام اشه (نک‍ : هم‍ ، اشه، آذرباد...)؛ «وقف‌نامۀ سه دیه کاشان»، فرهنگ ایران زمین، ج4، تهران، 1335ش؛ وکیع بن جراح، الزهد، نسخۀ دیجیتال وبگاه جامع الحدیث (مل‍ )؛ وندیداد؛ هدایت، صادق، زند وهومن یشت و کارنامۀ اردشیر پاپکان، تهران، 1332ش؛ هیثمی، علی، مجمع الزوائد، بیروت، 1408ق/1988م؛ یاقوت، ادبا؛ همو، بلدان؛ تحقیقات میدانی مؤلف؛ نیز:

Ahl-ol-ħadī , www.ahlalhdeeth. com; Apollonius, Conics Books V to VII, The Translation of the Lost Greek Original in the Version of Banu Musa, ed. and tr. G.J. Toomer, New York, 1990; Bartholomae, Ch., Die Frau im sassanidischen Recht, Heidelberg, 1924; id, Zum sassanidischen Recht, Sitzungsberichte der Heidelberger Akademie der Wissenschaften, Heidelberg, 1922, vol. IV; Beal, S., Buddhist Records of the Western World, London, 1906; The Book of A Thousand Judgments, tr. N. Garsoïan, Costa Mesa etc. 1997; Christensen, A., L’Iran sous les Sassanides, Copenhagen, 1944; Dandamayev, M. A. , »Education: I.In the Achaemenid Period«, Iranica ; Fück, J., »Sechs Ergänzungen zu Sachaus Ausgabe von al-Bīrūnis Chronologie Orientalischer Völker«, Documenta Islamica Inedita, Berlin, 1952; Haddad, F. I. et al., »Al-Biruni's Treatise on Astrological Lots«, Zeitschrift für Geschichte der Arabisch-Islamischen Wissenschaften, Frankfurt, 1984, vol. I; Hallock, R. T., Persepolis Fortification Tablets, Chicago, 1969; Herodotus, The History, tr. A. D. Godley, Cambridge etc., 1946; AL-Islam, www . al-islam.com; Islamic Council, www. Islamic council.com; Jāmiª-ol-ħadī , www. Sonnhonline.com; Kent, R.G., Old Persian Grammar, Texts, Lexicon, New Haven, 1953; Levi-Provençal, E., »Le Traité d’ibn Abdun«, JA, 1934, vol. CCXXIV; Oppenheim, A. L., Ancient Mesopotamia : Portrait of a Dead Civilization, Chicago, 1977; Plato, Charmides, Alcibiades, Hipparchus, The Lovers, Theages, Minos, Epinomis, tr. W. R. M. Lamb, Cambridge etc., 1964; Aš-šabakat-ol-islāmia, www.islamweb. net; At-Tafāsīr, www.altafāsir.com; Tafazzoli, A., »Dabireh,Dabiri«, »Education«: II. In the Partian and Sasanian Periods«, Iranica ; Al-Warrāq, www. alwaraq. net; Windischmann, F. H. H., Zoroastrische Studien: Abhandlungen zur Mythologie und Sagengeschichte des alten Iran, ed. F. Spiegel , Berlin, 1863; Xenophon, Cyropaedia, tr. W. Mille
r, London etc. 1914.
یونس کرامتی

بحریه یک از اینسایکلوپدیا اسلامیکا

بحریه (1) ، نیروی دریایی . واژه ای است عربی ، مشتق از بحر (دریا) به معنای منسوب به دریا، که مفهوم اصطلاحی نظامی خود را ظاهراً در دوره های بعد از زمان حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه وآله وسلّم کسب کرده است . اعراب عموماً برای افادة مفهوم دریاداری کلمة «المِلاحه » و برای قوای بحریه کلمة «اُسطول » را که ریشة یونانی دارد، به کار برده اند.

نویسندگان خاورمیانه ، در قرون وسطی ، از بحریه جداگانه سخن نگفته اند ولی اشارات مسلمانان ، رومیان شرقی ، تاریخنویسان جنوب و غرب اروپا ، جغرافیدانان و جهانگردان به فعالیتهای دریانوردی و آنچه در این باره از پاپیروسهای عربی و اسناد جنیزه ] : مجموعه ای از کتب و اسناد عبری پیدا شده در قاهره [ به دست آمده است ، دربارة اعتلا و اضمحلال نیروی دریایی مسلمانان اطلاعات معتنابهی در اختیار ما می گذارد.

نیاز مسلمانان به نیروی دریایی از آن رو بود که هم می بایست از سرزمینهای عربی حوزة مدیترانه ] به تعبیر آن روز دریای روم [ (از کیلیکیه و سوریه در شرق تا کرانة خاوری اسپانیا در غرب ) و خطوط کشتیرانی خود دفاع می کردند، و هم به عملیات تهاجمی بر ضد دشمنان مسیحی در مدیترانه دست می زدند. تا پیدایش ناوگان مهاجم ایتالیا و آمدن صلیبیان ، قدرت دریایی مسلمانان و رومیان شرقی عاملی عمده در تاریخ نیروی دریایی مدیترانه در قرون وسطی بود.

بحریه در صدر اسلام . عربستان که بر سر راه بازرگانی هند و غرب قرار داشت ، در سراسر تاریخ ، مسکن اقوامی مانند فنیقیان ، حمیریان و سَبائیان بود که با دریاداری آشنا بودند. در دریای عمان ، میان آفریقای شرقی و هندوستان و در دریای سرخ ، میان خلیجهای عدن و بصره پیوسته کشتیهای تجاری رفت و آمد می کردند. همانطور که در قرآن کریم (قریش : 1-2) آمده است ، قبیلة قریش کوچ تابستانی و زمستانی داشتند. چه بسا در کوچ سهمی از تجارت دریایی می بردند. مردم مکّه که در دورة جاهلیت به وسیلة کاروان تجارت می کردند، به دریاداری علاقه ای نشان نمی دادند، و اساساً در بخش کوچکی از شبه جزیره لوازم کشتی سازی به دست می آمد. با این حال ، دریاسالاران جنوب و شرق عربستان می توانستند خود را به سرزمینهای هندوستان ، چین و آفریقای شرقی برسانند.

اگر چه در مآخذ، خبری از عزیمت حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه وآله وسلّم به سفر دریایی نقل نشده ، در قرآن کریم و احادیث ، به دریا جایگاهی بس وسیع داده شده است ؛ بیش از چهل آیه دربارة دریا وجود دارد و در احادیث نیز موضوع آمادگی ذهنی برای لشکرکشیها و غزوات دریایی مطرح شده است . احادیثی که یک غزوة دریایی را با ده نبرد برّی (ابن ماجه ، «کتاب الجهاد»، باب 10؛ دارمی ، «کتاب الجهاد»، باب 29) و یک شهید دریا را با دو شهید صحرا برابر می داند (ابن ماجه ، همانجا)، در حقیقت مسلمانان را به جهاد در دریا تشویق می کند.

در تاریخ اسلام ، نخستین بار در مهاجرت به حبشه از دریا استفاده شد. اولین رویداد مهمی که می توان آن را سرآغاز تاریخ دریانوردی اسلام دانست ، حادثه ای است که حدود هفت ماه پس از فتح مکه روی داد. چون در ربیع الاول سال نهم هجری در بندر شعیبه از بنادر مکه ، گروهی راهزن سیاهپوست دیده شدند که سوار کشتی بودند، رسول خدا صلّی اللّه علیه وآله وسلّم سیصد تن سپاهی به فرماندهی عَلقَمة بن مُجَزِّز المُدْلِجی برای مقابله با آنان فرستاد (سریّة الانصار)، و سیاهان مجبور به عقب نشینی شدند. این تنها نبرد دریایی است که در زمان حیات حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه وآله وسلّم گزارش شده است (حمیدالله ، ج 1، ص 295-296).

در نتیجة فتوحاتی که در زمان خلیفة دوم به تحقّق پیوست ، بخش عظیمی از سواحل شرقی دریای مدیترانه به تصرف مسلمانان درآمد. چون این نواحی در برابر خطرهای دریایی بی دفاع بود، مسلمانان را به طور جدی به فکر تهیة نیروی دریایی انداخت . بعلاوه ، در آن ایام ، بخش عظیم ثروت شام و مصر به تجارت متکی بود. حکام این دو سرزمین ، برای حفظ آنها از نظر نظامی و دوام تجاری دریای مدیترانه ، بزودی به اهمیّت قوای بحریه پی بردند. ازینرو از کارگاههای کشتی سازی سواحل مصر و شام استفاده کردند و کارگران مورد نیاز را نیز از میان دریانوردان این نواحی تأمین کردند.

پس از حملة روم شرقی به اسکندریه و فتح آن بندر در 24/645، معاویة بن ابی سفیان دریافت که بدون نیروی دریایی نمی توان با آن دولت جنگید. به همین سبب طی نامه ای به خلیفة دوم ، اجازة حملة دریایی خواست ، ولی خلیفه با خواستة او مخالفت کرد. اما خلیفة سوم ، در 27/648، با حمله به قبرس موافقت کرد و به معاویه اجازة حرب داد. در 28/649، تعداد زیادی کشتی از اسکندریه و عکّا به آب افتاد و مسلمانان ، به مسالمت ، قبرس را گشودند. پس از آن ، جزیرة اَرواد (سیزیکوس ) ، در سواحل شام ، به دست مسلمانان افتاد. در 32/652، ناوگانی مرکب از دویست کشتی از شام به جزیرة سیسیل (صِقِلِیَهْ) رفت و در همان سال به رودِس حمله کرد. در لپیتوس ، پادگانی مرکب از 000 ، 12 تن استقرار داده شد.

مسلمانان پس از پیروزی در قبرس ، به تهیّة مقدمات فتح استانبول پرداختند؛ و الوار و آهنی که در لبنان فراهم می آمد، به کشتی سازیِ کهنِ اسکندریه حمل شد و آن محل دوباره رونق گرفت . قوای بحریة اسلام به فرماندهی عبدالله بن سعد * ، به نظر برخی مورخان در نزدیکیهای اسکندریه و به نظر بعضی در حوالی شهرستان فنیقیة اَنطالیه ، با قوای بحریة روم شرقی که مرکب از پانصد کشتی بود، روبرو شد و این نیروی دریایی را، که قسطنطین پسر هرقل فرماندهی می کرد، شکست داد. این نبرد که به سبب کثرت کشتیها، در تاریخ اسلام «ذات الصَّواری » (صواری = دکلهای کشتی ) خوانده شده ، اولین پیروزی بزرگ مسلمانان در نبرد دریایی است (34/655). با این پیروزی ، حاکمیت روم شرقی در مدیترانة شرقی به پایان رسید (لوئیس ، ص 91-92؛ حتّی ، ج 1، ص 253).

دورة امویان و دولتهای اسلامی پس از آن . چون معاویه به خلافت رسید، به امور دریایی اهمیت بیشتری داد. در 49، استادان کشتی سازی را گرد آورد و فرمان داد کشتی سازی عکّا را بازسازی کنند. پیش از آن تنها در مصر کشتی سازی وجود داشت . در زمان معاویه ، قوای بحریة اسلام به 700 ، 1 فروند کشتی رسید و جزایر رودس و ارواد در 53/673 فتح شد. مسلمانان به کرت (اقریطش ) و سیسیل یورش بردند و محاصرة استانبول در 55/675 آغاز شد و هفت سال طول کشید. چون سپاه اسلام خود را در برابر سلاحی به نام «آتش یونانی » مجهّز نکرده بود، در 60/680، با از دست دادن کشتیهای خود مجبور به عقب نشینی شد. ازینرو نیروهای روم شرقی دوباره به دریای مدیترانه آمدند. در فاصلة 74-81/693-700، مسلمانان ، به طور قطع ، برآفریقای شمالی چیره شدند. موسی بن نُصیر * ، والی آفریقا، شهر تونس و کشتی سازی آن را بنا کرد و یکصد کشتی جنگی ساخت . این نیرو در 85/704 به نیروی دریایی اموی پیوست . بدین ترتیب ، پس از مصر و شام ، سومین مرکز قدرت دریایی در دریای مدیترانه پدید آمد. موسی بن نصیر در 91/710 ساردنی را گرفت و به نیروی همان قوای بحری ، فتح آفریقای شمالی و اندلس تکمیل شد. در 98/717، در زمان خلافت سلیمان بن عبدالملک ، قوای بحریة اسلام ، به نوشتة منابع روم شرقی با 800 ، 1 کشتی ، از راه خشکی و دریا استانبول را محاصره کرد، اما رومیان شرقی محاصرة مسلمانان را خنثی کردند (کتّانی ، ج 1، ص 373؛ لوئیس ، ص 102-104)

در زمان خلفای اموی ، پس از سلیمان بن عبدالملک ، به قوای بحریه توجه نشد. رومیان شرقی در 118/736 و سالهای بعد، دو لشکرکشی بزرگ به مصر کردند و چون عباسیان مانند امویان به سیاست حفظ دریای مدیترانه اهمیت ندادند، روم شرقی از 135/752 به بعد، برتری در دریای مدیترانه را به دست آورد.

در فاصلة 135ـ212، قوای بحریة اسلام دورة فترت خود را می گذراند. در این امر موجباتی چون فروگذاری سیاست حفظ دریای مدیترانه که تا دورة هارون الرشید (حک : 170-193) ادامه داشت و همچنین تأسیس حکومت اموی اندلس مؤثر بود. با اینهمه ، قوای بحریة مسلمانان با مارسی ، ایتالیا، ناربونه (اربونه )، قبرس و کرت به جنگ پرداخت . در نبرد دریایی که در نزدیکی خلیج انطالیّه درگرفت ، فرمانده نیروی دریایی روم شرقی اسیر شد. بعلاوه ، عباسیان در پی تسلط بر اندلس برآمدند و یک بار نیز قوای بحری آنان تا باجه * ، در شبه جزیرة ایبری ، پیش رفت .

در 172، ادریسیان * در فاس ودر 184، اغلبیان * در تونس اعلام استقلال کردند. این دو دولت نیز صاحب نیروی دریایی شدند. نیروی دریایی امویان اندلس به جزایر بالئار (میورقه * )، کرس و سواحل قلمرو حکومت کارولنژین در مدیترانه حمله برد و در 199/815 با نیروی دریایی کارولنژین نبرد دریایی کرد. نیروی دریایی اغلبی نیز به پلوپونز (مورئا / موره )، ساردنی و سیسیل حمله کرد و در 212/827 ساردنی را متصرف شد. در فاصلة 186-213/802-828 نیروی دریایی کارولنژین با انواع حمله ، هجومهای اغلبیان را پاسخ داد.

در این میان ، در دریای مدیترانه دو رویداد به سود مسلمانان به وقوع پیوست ؛ در 198/814، قوای بحریه ای قریب به 000 ، 10 تن که از اندلس اعزام شده بودند، اسکندریه را تصرف و در 212/827 جزیرة کرت را که متعلق به روم شرقی بود، فتح کردند. بنی اغلب نیز در 289/902 فتح سیسیل را به پایان برد. در نتیجة فتح این دو جزیرة مهم ، مسلمانان در دریای مدیترانه برتری یافتند و از آن پس به مدت یک قرن و نیم بر دریای اژه تسلط یافتند و نیروی دریایی بیزانس را به حالت غیر فعال درآوردند. از سیسیل نیز، در طول دو قرن و نیم ، به ایتالیا، جزایر یونان غربی ، ساردنی و جزایر کرس حملاتی کردند و بعضی از شهرهای مهم جنوب ایتالیا را به تصرف درآوردند. عبدالرحمان دوم ، امیر اموی اندلس ، در 233/848 جزیرة میورقه را فتح کرد و بنی اغلب در 220/835 بر جزیرة قوصره و در 255/869 بر جزیرة مالت حاکم شدند و آتش یونانی را که مؤثرترین سلاح روم شرقی بود، به کار بردند. در 228/843، نیروی دریایی سیسیل ، شهر مسینا را تصرف کرد. در پالرمو (بَلَرم * ) و مسینا کارخانه های کشتی سازی تأسیس یافت . چون مسلمانان کرت و اوترانتو را هم فتح کردند، ونیز و رم در برابر حملات مسلمانان بیدفاع ماندند. مردم کرت حتی مدتی سلانیک (سالونیک ) را هم در تصرف داشتند.

با تأسیس حکومت فاطمی در 297/909، در دریای مدیترانه تحولی مهم پدید آمد که توازن قوا را برهم زد. بدینسان ، در دریای مدیترانه که تا آن زمان قلمرو نیروهای سُنّی بود، نیروی دریایی متخاصمی پا به عرصه گذاشت . فاطمیان علاوه برآنکه بنی اغلب را از میان بردند، با امویان اندلس و دیگر نیروهای مسلمان به رقابت برخاستند. در 305/917 سیسیل را گشودند؛ سپس مانند بنی اغلب ، در 306-323/918-935، به شهرهای دریایی ایتالیا لشکرکشی کردند. فرمانده فاطمیان ، جوهرالقائد، در 346-348/957-959، مغرب را فتح کرد و به حکومت اموی در آن سرزمین پایان داد. فقط سِبته در شمال غربی آفریقا در دست حکومت اموی اندلس باقی ماند.

برتری مسلمانان در دریای مدیترانه ادامه داشت که روم شرقی بار دیگر به وضع خود سامان داد و با استفاده از عقد اتحاد با حکومت اموی اندلس ، بر قدرت خود افزود؛ در فاصلة 349-358/960-969، کرت ، قبرس ، طرسوس ، جَبَلَه ، لاذقیه و انطاکیّه را تصرّف کرد و به برتری مسلمانان در مدیترانة شرقی و خاورمیانه پایان داد. تنها پس از تسلط فاطمیان برمصر بود که در 358/969، در مدیترانة شرقی توازن نسبی برقرار شد. در 364/975 فاطمیان بیروت را پس گرفتند و بنادر مدیترانة شرقی در خارج انطاکیه به حاکمیت فاطمیان درآمد. این شهرها همچنان به عنوان شهرهایی با نیروی دریایی قدرتمند به حیات خود ادامه دادند. فاطمیان کشتیهای بسیار مجهّزی ساختند. در 388/998، نیروی دریایی آنها در مقابل شهر صور نیروی دریایی روم شرقی را شکست داد. مدیترانة شرقی تحت نظارت فاطمیان و روم شرقی باقی ماند؛ و اما در غرب ، نیروی دریایی فاطمیان در سیسیل در 388/998 نیروی دریایی روم شرقی را شکست داد. از این به بعد، دریانوردان اسلام که در سیسیل مستقر بودند به اعماق ایتالیا حمله کردند و در دریای تیرنه به تعرض پرداختند. در 416/1025، رومیان شرقی بار دیگر با فاطمیان سیسیل به نبرد برخاستند. مسلمانان سیسیل در 422/1031، ایلیریا و در 423/1032 جزایر یونان را غارت کردند.

پس از استقرار فاطمیان در شرق ، نیروی دریایی امویان اندلس نیز ناتوان شد. در این زمان شهرهای ونیز، پیزا، جنووا، ناپل و آمالفی هر کدام قوای بحری جداگانه ای داشت . مردم ونیز تا اوایل قرن پنجم /یازدهم ، تا حدودی به روم شرقی وابسته بودند. در فاصلة 434-493/1043-1100 نیروی دریایی مسلمانان و روم شرقی بر نیروی دریایی شهرهای اروپای غربی ، بخصوص شهرهای ایتالیا، غلبه کردند. در حدود 493/1100، اروپاییان بر سواحل کرس ، ساردنی ، سیسیل ، ایتالیای جنوبی ، فلسطین و شام مسلط شدند. حاکمیت اروپا که از این سالها در دریای مدیترانه آغاز شده بود، در خارج از حاکمیت عثمانی که در قرن دهم / شانزدهم به وجود آمد، تا امروز ادامه یافته است . از میان عواملی که مسلمانان و روم شرقی را در این حاکمیت به مقام دوم تنزّل داد، می توان کشمکشهای داخلی جهان اسلام ، شکست روم شرقی در ملازگرد * و نزاعهای درونی اندلس را برشمرد. زیرا در آن ایام سرزمینهای خارج از متصرّفات اروپای غربی در مدیترانه و دریای سیاه تحت تأثیر مهاجمان خارجی بودند. در دریای مدیترانه ، در طول قرون وسطی ، دولتهای مقتدری با قوای بحری نیرومند چون نورمانهای سیسیل ، ونیز، جنووا، پیزا، ناپل و آمالفی به وجود آمدند و به دنبال آنها، فرانسه ، انگلستان ، دانمارک ، اسپانیا، پرتغال و هلند به عرصه رسیدند. و از آن پس ، مردم اروپای غربی ، برخلاف گذشته ، سرزمینهای اسلامی سواحل دریای مدیترانه را تهدید کردند و تجارت دریای مدیترانه را به دست گرفتند.

با این حال ، نیروی دریایی مسلمانان در مدیترانه کاملاً از میان نرفت . تا جایی که می دانیم ، مرابطون * ، موحّدین * ، بنی حفص و ملوک الطوایف مستقر در اندلس نیروی دریایی داشته اند. بعلاوه ،فاطمیان مصر، اگر چه نه به نیرومندی گذشته ، همچنان دارای نیروی دریایی نسبتاً مهمّی بودند. در دریای سرخ نیز ناوگان کوچکی داشتند که به یاری آن مدّتی مدید حجاز و یمن را زیرنظر گرفته بودند. آنان علاوه بر قاهره ، در شهرهای ساحلی دریای مدیترانه ، مانند دِمیاط * ، رشید، اسکندریه ، بیروت ، طرابلس ، صور، عکّا و عَسقَلان * ، کشتی سازی داشتند. برای شهرهای بندری و نیروی دریایی ، دیوانهای (ادارات ) جداگانه اختصاص داده بودند. دیوان بنادر، «دیوان الثغور» و دیوان قوای بحریّه ، «دیوان الجهاد» یا «دیوان العمائر» گفته می شد. هزینة این دیوانها از بودجة دولت تأمین می شد. نخستین بار فاطمیان ساختن کشتی دارای «حمّال » (تیرته کشتی ) را رواج دادند و بعد از آنان ، ساختن کشتی همواره از تیرته آن آغاز می شد. در اواخر دورة فاطمیان ، علاوه بر نجّار، آهنگر و عایق کار (بندکش ) که در کشتی سازیها کار می کردند، حدود 000 ، 10 تن ملوان نیز در دیوان نام نویسی شده بودند. صلیبیان در برابر این نیرو، در 503/1110 حیفا و بیروت و در 549/1154، پس از محاصرة طولانی ، شهر عسقلان را بدشواری تصرف کردند. در اواخر دورة فاطمیان ، این نیروی بحری کاملاً ضعیف شد و به حدود ده کشتی جنگی تقلیل یافت ؛ و به همین سبب ، نیروی دریایی که از فاطمیان به صلاح الدین ایوبی (حک : 564-589) رسید بسیار ناتوان بود.

صلاح الدین که جانشین فاطمیان شده بود، برای مبارزه با ناوگان مسیحیان ، از طرفی مواجب ملوانان خود را افزایش داد، و از طرف دیگر، پایگاههای دریایی مصر را تقویت کرد و اداره ای مخصوص ناوگان ، به نام «دیوان الاسطول » ترتیب داد که بسیاری از منابع درآمد مصر به آن کمک می رساندند. در 574/ 1178، ناوگان او هشتاد فروند کشتی داشت که شصت فروند آن جنگی (بادبانی و پارویی ) و بیست فروند دیگر مخصوص حمل و نقل بود. صلاح الدین ایوبی ، با کشتیهایی که در مصر ساخته می شد، اِیْله و جزیرة مقابل آن و همچنین حجاز و یمن را تصرّف کرد و در 577/1181، ناوگانی متشکل از دو هزار و پانصد تن را که به یاری صلیبیان آمده بود، شکست داد. در 579/1183 یک ناوگان ایوبی به فرماندهی حسام الدین لؤلؤ، فعالیت نظامی رنو دو شاتیون را در دریای سرخ خنثی ، و دشمن را مغلوب کرد. در فتح فلسطین در 583/1187 نیز همین ناوگان امنیت دریایی را تأمین می کرد. نیروی دریایی ایوبی در 585/ 1189، حدود 100 تا 150 کشتی جنگی داشت که معلوم نیست چه تعدادی از آنها پس از تصرف عکّا در 587/1191، به دست فرنگیان مهاجم افتاد. با مرگ صلاح الدین و درگیری آشوبهای داخلی ، قوای بحریه اهمیت خود را از دست داد و مانند دورة جنگهای پنجم و هفتم صلیبی ، تنها به نیروی موقت دریایی اکتفا شد. حتی دیگر به افراد قوای بحریه به دیدة تحقیر می نگریستند.

اواخر دورة ایوبیان و سالهای اول ممالیک ، سالهای سیر قهقرایی قوای بحری بود. دیوان الاسطول برچیده شد؛ «اسطولی » (عضو قوای بحریه ) بودن که در گذشته مایة افتخار بود، در این دوره بتدریج عیب شمرده شد. این وضع در دورة ممالیک تا جلوس الملک الظاهر بیبرس (658/1260) ادامه داشت . بیبرس کوشید که برای قوای بحری اعتبار کسب کند؛ در 668/1270، به قبرس لشکرکشی دریایی کرد اما توفیقی نیافت . فرمانروایان بعدی به اندازة او به قوای بحری اهمیت ندادند. با این حال ، نیروی دریایی ممالیک در بازپس گرفتن بنادر دریای مدیترانة شرقی ، و فتح عکّا در 690/1291 و بیرون راندن صلیبیان از ارواد، آخرین نقطة بازمانده در دست آنان ، نقش عمده داشت . این نیرو در سالهای 827-829/1424-1426، قبرس را که صلیبیان در آن پایگاه گرفته بودند، فتح کرد. در لشکرکشی دیگری ، لیماسول مسترد و پس از آن لفقوشه (نیکوزیا) تصرف شد. نیروی دریایی ممالیک در دریای سرخ و دریای هند نیز فعالیتهایی کرد. چون اقدامات جسورانة پرتغالیان در دریای سرخ استقرار دائمی ناوگانی را در این منطقه ایجاب می کرد، قانصوه غوری * در 921/1515، پنجاه کشتی جنگی از نوع غُراب ( رجوع کنید به ادامة مقاله ) به سلمان رئیس ، دریانورد عثمانی ، واگذاشت و آنها را وارد دریای سرخ کرد.

با اینهمه ، ایوبیان و همچنین ممالیک قادر به ایجاد بحریه ای نشدند که در مدیترانه با قوای صلیبیان برابری کند. بنادر مصر و مدیترانة شرقی پیوسته در برابر هجومهای دریایی دشمن بیدفاع بود. به همین سبب ، سلاطین قدرتمندی چون صلاح الدین ایوبی و بیبرس اول قلعه هایی را که در شهرهای ساحلی فلسطین و شام ساخته شده بود، خراب کردند تا به دست دشمن نیفتد.

نظر ممالیک دربارة نیروی دریایی کاملاً نامساعد بود، حتی بیبرس اول از این قاعده مستثنی نبوده است . کمبود چوب و فلزات نیز تا حد زیادی در ضعف نیروی دریایی ممالیک مؤثر بود. اما کمیابی یا فقدان مواد خام ، هر چند مشکلات بسیاری برای کشتی سازی فراهم می آورد، در مقایسه با بیزاری ممالیک از دریا، در درجة دوم اهمیت قرار داشت . در حقیقت ممالیک فاقد نیروی دریایی دائمی بودند و هرگاه ناوگان کوچکی تدارک دیده می شد، فقط برای انتقام گیری از عملی بسیار مخرّب و موهن از طرف دزدان دریایی فرانک بود. هنگامی که ناوگان کوچک جدیدی فراهم می شد، ناوگان پیشین مدتها قبل از بین رفته بود. در چنین اوضاعی حفظ خدمه ای شایسته در نیروی دریایی محال بود. بنابراین ، عجیب نیست که فرانکها هر وقت اراده می کردند به سواحل مسلمانان حمله می بردند و از معرکه سالم به در می رفتند. به مرور زمان ، نه تنها براثر انحطاط عمومی کشور، بلکه بیشتر به سبب رواج استعمال سلاحهای آتشین در جنگ دریایی ، قدرت دریایی ممالیک ناچیزتر شد.

افول پیوستة قدرت دریایی اسلام ، مسلمانان را برآن داشت که بندرها و استحکامات ساحلی سوریه و فلسطین را خراب کنند. در نتیجة جنگهای صلیبی ، مسلمانان بتدریج دریافتند که جز این چاره ای ندارند. تخریب به دست ایوبیان آغاز شد ولی عمدتاً ممالیک به آن ادامه دادند. هنگامی که ممالیک به قدرت رسیدند، استحکامات سواحل سوریه و فلسطین را یکی پس از دیگری از بین بردند. از حدود نیمة قرن هفتم /سیزدهم و تا 722/1322 که ایاس نزدیک اسکندرون فتح شد، بسیاری از بنادر آن را خراب کردند. از قلعه های ساحلی بیشمار هیچ باقی نماند. شهرهای بندری سواحل شام و فلسطین بشدت از رونق افتاد. بخشی که از جنوب صیدا تا العریش امتداد داشت ؛ یعنی به طور کلی سواحل فلسطین ، عسقلان ، ارسوف * ، قیصریّه * و خلاصه عثلیث * ، بیش از همه ویران و تاراج شد و تا آغاز قرن سیزدهم /نوزدهم به صورت ویرانه باقی ماند.

سلسله های مرابطون و موحّدین نیز با مسیحیان در دریا رویارویی نظامی داشتند. موحدین بر مغرب ، افریقیه ، اندلس و جزایر بالئار تسلط یافتند. عبدالمؤمن موحدی ، اولین سلطان موحدین که لقب امیرالمؤمنین گرفته بود، پس از تصرف سرزمینهایی که در مغرب وسطی به دست بنی حماد مانده بود، تونس و مناطق ساحلی آن را از اشغال نورمانها خارج کرد و آنها را در دریا هم شکست داد (555/1160). وی ، مهدیه را باز پس گرفت و با پیروزیهای متعدد، سرزمین خود را تا قیروان گسترش داد. به نوشتة ابن خلدون ، موحدین قوای بحری خود را به کاملترین صورت موجود در آن زمان درآورده بودند.

عالم مسیحیت که بیت المقدس را از دست داده بود، به تشویق پاپ متوجه اسپانیا شد، و پس از شکست خوردن نیروی موحدین در اندلس ، جزیره های مدیترانة غربی به تصرف مسیحیان درآمد. در زمان سلطان ابوالحسن مَرینی از بنی مرین (731-749/1331-1348) نیروی دریایی مسلمانان با نیروی دریایی مسیحیان متعادل بود، اما بعدها این تعادل به زیان مسلمانان به هم خورد. با این حال ، ابن خلدون (متوفی 808/1406) می گوید که در زمان او هنوز در مغرب دایرة نیروی دریایی وجود داشته است .

تشکیلات و سازمان . تشکیلات و سازمان فرماندهی بحریه متأثر از سیاست و عملیات سوق الجیشی خلیفه بود. در آغاز قرن دوم ، سازمان نیروی دریایی شامل چندین ناحیة خاص دریانوردی و نیز ناوگانهای متمایز و خودمختار بود. نواحی خاص نیروی دریایی با بنادر سوق الجیشی (

رجوع کنید به ثغور * ) و کشتیهای جنگی در اختیار فرماندهانی بود که از جانب خلیفه منصوب می شدند و مسئول نظارت بر ساختن و تجهیز کشتیها و امنیت آنها در پایگاههای زمستانی و انتخاب همة کارکنان کشتی و گردآوری و تجزیه و تحلیل اطلاعات دریایی و صدور دستورهای عملیاتی بودند. با زوال خلافت ، تدارکات تشکیلاتی و مسئولیت عملیاتی بحریه در دست حکومتهای فعّالی باقی ماند که قدرتشان در ایالات ساحلی متمرکز بود، خواه مانند فاطمیان مستقل ، خواه همچون اغلبیان ، طولونیان * ، اخشیدیان * و ایوبیان از سلسله های محلی باشند.

مسلمانان کارگاههای کشتی سازی را «دارالصناعة » نامیدند. این کلمه که به صورت «ترسانه * » وارد زبان ترکی شده بود، به صورت « darsena »، « arsenale »، « arsenal » به زبانهای غربی انتقال یافت ؛ همانطور که «امیرالماء» به معنی فرمانده نیروی دریایی نیز به صورت « amiral » به زبانهای اروپایی راه یافته است . دارالصناعه شامل پایگاههای عملیاتی ، کارخانه های کشتی سازی ، زرّادخانه های نیروی دریایی و مراکز نیروی انسانی برای استخدام ملوانان و افراد جنگی بود. تعداد و میزان فعالیت این دستگاهها به درجة علاقة هریک از حکومتها به نیروی دریایی بستگی داشت . این حکومتها با گرفتن مالیاتی که به هزینة نیروی دریایی تخصیص می یافت و با تهیة مواد خام برای ساخت و نگهداری کشتیهای جنگی ، و نیز با استخدام نیروی انسانی لازم ، آن دستگاهها را فعال نگه می داشتند. ناوگان مسلمانان شامل تعداد بسیاری کشتی جنگی و تقویتی بود. در واقع ، «نیروی دریایی مسلمانان نه تنها نامهای گوناگونی برای یک نوع کشتی داشت ، بلکه دارای نام واحد برای کشتیهای گوناگون نیز بود» (فهمی ، ص 137)

در جهان اسلام که دریاهای داخلی و رودخانه های مساعدی داشت ، تعداد زیادی کارگاه کشتی سازی تأسیس شد. بعضی از اینها عبارت بودند از کارگاههای : اُبُلّه * و سیراف در خلیج بصره ؛ تونس در افریقیه ؛ اشبیلیه * و دانیه * در اسپانیا؛ سوس در فاس ؛ پالرمو و مسینا در سیسیل ؛ عکّا، صور و بیروت در شام ؛ روضه * و فسطاط * (دارالصناعة مصر یا عامره )، مَقس ، اسکندریه و دمیاط در مصر. در این کارگاهها علاوه بر کشتیهای جنگی در ابعاد مختلف ، کشتیهای باری و مسافری هم ساخته می شد. مخصوصاً کارگاههای مصر در کنار ساخت کشتیهای نیروی دریایی ، کشتیهایی به نام «النّیلیّه » نیز می ساختند که روی رود نیل بار می برد یا در جشنها به کار می رفت . علاوه بر نیل ، که رفت و آمدی متراکمتر از دریای سرخ داشت ، در رودهای دجله و فرات نیز کشتیها در آمد و رفت بودند.

نامها و ویژگیهای بعضی کشتیها که در نیروی دریایی اسلامی وجود داشت چنین بود: 1) شینی ، شینیّه (شونه )، کشتیهای جنگی دراز با 140 پارو؛ در این کشتی که غراب هم خوانده می شد، برجهایی برای دفاع تعبیه شده بود و منجنیق و عراده حمل می شد؛ آب و آزوقه ای که در انبارهای آن جای می گرفت ، برای اقامت طولانی بر روی آب کافی بود. 2) حَرّاقه ، کشتی صد پارویی بود که برای آتش زدن کشتیهای دشمن ، مواد آتش زا مانند نفت حمل می کرد. بعلاوه ، در مراسم جشن ، با این کشتیها نمایشهایی ترتیب می دادند. 3) طَریده ، به بزرگی کشتیهای حامل اسب عثمانیان بود؛ درهای مخصوصی برای سوار و پیاده شدن اسبها داشت ، دارای اتاقک بود و برای حمل و نقل به کار می رفت ؛ قادر بود چهل اسب و زین و یراق آنها را حمل کند. 4 و 5) حَمّاله و اَعْراری ، کشتیهای حامل ارزاق و اشیا بودند. 6) حربیّه ، نوع کوچکتر شینیه ، کشتی سبک و سریع السیر قوای بحری فاطمیان و مردم اندلس بود. این کشتیها در کارخانة روضة مصر ساخته می شدند. آنها را مسطّح و شَلَندی هم می گفتند. 7) بُطْسه ، کشتیهایی بودند که طبقه های گوناگون داشتند و مخصوصاً برای حمل سرباز به کار می رفتند؛ این نوع کشتی که تعداد بادبانهای آن بر چهل بالغ می شد، حدود هفتصد سرباز حمل می کرد. بعلاوه ، کشتیهای کوچکی هم وجود داشت که می توانست به آبهای خیلی کم عمق برود و عموماً برای حمل آب ] آشامیدنی [ به کار می رفت و بَرقوس نامیده می شد.

در این کشتیها به عنوان آلات و ابزارهای جنگی وسایلی بود که می توان از آن میان ، زره ، کلاهخود، سپرهای فلزّی و چرمی ، نیزه ، تیر، انواع کمان ، قلاب ، چنگال آهنی ، منجنیق و عراده را برشمرد. گذشته از اینها، در قسمتهای فوقانی تیرکهای کشتی ، در قسمتی که «تابوت » خوانده می شد، سنگهایی قرار داشت که در اثنای جنگ به سوی دشمن پرتاب می شد و همچنین ظرفهایی پر از نفت بود. برای کاستن از قدرت حرکت دشمن ، گرد صابون و برای ایجاد رعب و وحشت ، حیواناتی چون مار و عقرب نگهداری می کردند.

در رأس اسطول (ناوگان ) رئیس الاسطول (فرمانده ناوگان ) جای داشت که از میان قُوّاد (افسران عالیرتبة نیروی دریایی ) انتخاب می شد، ولی نگهداری سلاحها و هدایت نبرد دریایی به عهدة «قائدالنّواتیه » بود. کارکنان کشتیهای جنگی عبارت بودند از: «نواتیه » (نوتی = ملوان )، «قذّاف » (پاروزن )، ذَووالصِّناعه والمِهَن (صنعتگران و کارگران ) و همچنین رزمندگان مانند «نَفّاطون » (نفت اندازان و سربازان نیروی دریایی ). نبرد شامل پرتاب گلوله های قابل اشتعال و سپس کوبیدن کشتی به کنار کشتی خصم ، ورود به آن و نبرد تن به تن سربازان نیروی دریایی بود. از این سربازان در حملات زمینی نیز استفاده می کردند.

دورة سلجوقیان و امارات آناطولی . مهمترین نتیجة کشمکشهای جدید مسلمانان و مسیحیان در نیمة اول قرن هشتم /چهاردهم ، فعالیتهای دریانوردی است که «غازیان » دریایی ترک بدان تحقق بخشیدند و همین فعالیتها هستة اصلی قوای بحریة آیندة عثمانی را پدید آورد.

حکومتهای ساحل نشین ترک که در فاصلة سالهای 473ـ 490/ 1080-1097 با قوای بحریه و کارگاههای کشتی سازی خود در دریاهای اژه و مرمره ظاهر شده بودند، به چنان قدرتی رسیدند که ، ولو به مدت کوتاهی ، روم شرقی را به طور جدی تهدید کردند. همزمان با آغاز ترک نشین شدن که پس از پیروزی ملازگرد در 463/1071 در نواحی آناطولی پیش آمد، فاتحان این سرزمین که از سه جانب در احاطة دریا بود، احساس کردند که برای تأمین آیندة حکومتهای خود نیازمند توجه به دریاها هستند. مخصوصاً شاه سلیمان بن قُتُلْمُش (متوفی 479) با تصرف اِزنیق و حوالی آن که در دست رومیان شرقی بود، پای ترکان را به سواحل مرمره باز کرد و ازنیق را پایتخت قرار داد.

در این اثنا چَغابیگ از امرای سلجوقی ، ازمیر * و حومة آن را فتح کرد و در آنجا اولین کارگاه کشتی سازی و قوای بحریة ترک را به وجود آورد و بتدریج قدرتی کسب کرد و آشکارا به تهدید روم شرقی برخاست . چند سال پس از برکناری چغابیگ از صحنة تاریخ ، جنگهای صلیبی که منظور از آن برانداختن ترکان آناطولی و از این طریق برانداختن اسلام بود آغاز شد و این امر ترکان را ناگزیر کرد که به قسمتهای داخلی آناطولی عقب نشینی کنند. این وضع موجب شد که پایتخت از ازنیق به قونیه منتقل شود و بعلاوه ، امور دریایی ترکان را نیز با قریب یک قرن وقفه روبرو ساخت .

در زمان سلاطین سلجوقی روم ، از جمله غیاث الدین کیخسرو اول (حک : 588-592)، عزّالدین کیکاووس (حک : 607-616) و مخصوصاً علاءالدین کیقباد (حک : 616-634)، دریانوردی ترکان بار دیگر پیشرفت کرد. در سازمان حکومتی سلجوقیان که به اهمیت دریا پی برده بودند، امرای بحریه مقامی بزرگ داشتند، زیرا در قرن هفتم /سیزدهم ، مأموریت امیرالسواحل در نظر رجال دولتی بسیار مهم بود.

دورة عثمانی . از بدو تأسیس دولت عثمانی تا زمان بایزید اول (حک : 792-805)، دریای مرمره و بخشی از ساحل اژه درون مرزهای آن دولت قرار داشت . برای رفتن به روم ایلی ، از وسایط نقلیة امیرنشین قره سی که در ساحل شبه جزیرة قاپی داغی استقرار داشت ، استفاده می شد. در نخستین سالهای سلطنت بایزید، هنگامی که او با تصرّف امیرنشینهای ساروخان ، آیدین و منتشا، در اراضی سواحل غربی آسیای صغیر، به مدیترانه رسید، نیاز به وجود ناوگان احساس می شد. حکومت عثمانی از ناوگان امیرنشینهای اشغال شده استفاده کرد و، در ضمن ، زرّادخانه ای در گالیپولی (گلیبولی * ) تأسیس ، و فعالیتهای دریایی در اژه را آغاز کرد. آنگاه گالیپولی به سنجق (استان ) تبدیل شد و به صورت مقرّ امیرالبحر دولت عثمانی درآمد. بعدها چندین سنجق دیگر به آن افزوده شد و ایالت قپودان پاشا به وجود آمد. نه تنها در گالیپولی ، در سواحل دریای مرمره و اژه و بعضی نقاط ساحلی دریای سیاه نیز کشتی ساخته می شد و فعالیت دریایی پیشرفت داشت .

در نبردی که در 819/1416 با ونیزیان درگرفت ، نیروی عثمانی شکست خورد و چالی بیگ ، قپودان پاشای عثمانی ، به قتل رسید. در این میان به نیروی دریایی ونیز هم خسارت زیادی وارد آمد. سال بعد، به وساطت امپراتوری روم شرقی صلح برقرار شد. پس از آن ، نیروی دریایی عثمانی روی به پیشرفت نهاد؛ نخست بعضی از جزایر ساحلی دریای اژه را، که جزو مستعمرات جنوواییها بود، به زیر نفوذ خود درآورد؛ سپس در 860/1456، بندرگاه اِنِز و جزیره های امبروس (ایمروز) ، تاسوس ، ساموتراس (ساموتراکی )، لمنوس (لمنی ) و در 866/1462، لسبوس را تصرّف کرد. اندکی پس از این تاریخ ، سلسله نبردهای سنگینی با ونیز درگرفت . جزیرة اوبیا ، که پایگاه مهم ونیزیان بود، در 875/1470، و جزایر ایونی در آخرین سالهای سلطنت محمدثانی ، تصرّف شد.

با دست اندازی ونیز به قبرس در 894/1489، شهرهای غرب آناطولی و در نتیجه راههای تجاری دریای مدیترانه با تهدید آن سرزمین روبرو شد. بایزید دوم ، با توجه به وضع ممتازی که ونیز در مدیترانة شرقی داشت ، دریافت که باید قوای بحریة عثمانی را تجدید سازمان کند، لذا در 900/1495، بزرگترین دریانورد آن روزگار، کمال رئیس را به خدمت درآورد. اقدام کمال رئیس که در مدت کوتاهی نیروی دریایی ترک را تا حد تصرّف پایگاههای دریایی ونیز تجهیز کرده بود، و همچنین ادراک عمیق سوق الجیشی او در این جنگها، در تاریخ دریانوردی ترک راه دریازنی را در آن دوره هموار ساخت . کار دریازنی در حکومت عثمانی مشابه حملات نیروی زمینی بود که کاملاً تحت نظارت و بررسی دولت بود و جنبة غیرقانونی نداشت .

در زمان حکومت سلیم اول (حک : 918-926)، پسر بایزید دوم ، کارخانة کشتی سازی در خلیج تأسیس یافت که یکی از بزرگترین کارخانه های کشتی سازی اروپا شد. تعداد دهانه های کارخانة خلیج در 928/1522 به 144 رسید.

دولت عثمانی قدرت نمایی خود را در دریاها آغاز کرده بود که خیرالدین (بارباروس * )، بیگ الجزایر به خدمت آن درآمد. مهارت او دولت عثمانی را به کمال قدرت دریایی رسانید. جنگهای او عبارت اند از: جنگ تونس ، میورقه ، پولیا ، کورفو (کورفوز) و ونیز؛ جنگهای دریای مدیترانه و دریای اژه و مخصوصاً دو جنگ نیس و پروزه * . او پس از پیروزی در نبرد پروزه (4 جمادی الاولی 945/ 2 سپتامبر 1538) بر مدیترانه تسلط یافت .

در این دوره در دولت عثمانی ، جغرافیا نویسی دریانوردی هم پیشرفت کرد. پیری رئیس (متوفی 961) کتاب بحریه را که همانند راهنمایی برای دریانوردان بود، تألیف کرد. بعلاوه ، یک نقشة جهان نما باقی گذاشت که اطلاعاتی دربارة اقیانوس اطلس در برداشت و بعضی از مناطق آمریکا را، که در آن زمان هنوز ناشناخته بود، و همچنین بعضی جزایر را نشان می داد. صیدی معلی (متوفی 969)، رئیس قپودان هند نیز، که یکی از اخلاف او بود سفر پرماجرای خود و سیاحت در خشکیها را در کتاب مرآت الممالک بیان کرد؛ وی همچنین کتابهایی در جغرافیا، ریاضی ، فنّ دریانوردی و کتاب ارزشمندی به نام المحیط نیز دربارة دریای هند تألیف کرده است .

در زمان سلیم دوم (حک : 974-982/1566-1574) پسر و جانشین سلیمان قانونی نیز هنوز نیروی دریایی ترک بر دریای مدیترانه تسلّط داشت . این حاکمیت به صورتی درآمده بود که دولتها و ملّتهای مسیحی دریای مدیترانه شکست ناپذیر بودن ترکان را در دریا، مخصوصاً پس از فتح قبرس ، پذیرفته بودند. منتها همانطور که فتح قبرس موجب نابودی افراد بیشماری شد، شکست آینه بختی * (لپانتو) (979/1571) هم به نابودی نیروی دریایی عثمانی انجامید. با وجود این ، با اختیار روش «اوجاقْلِق » (که به موجب آن به منطقة مشخصی مسئولیت داده می شد تا برای زرّادخانه ای یکی از مصالح کشتی سازی را تهیّه کند؛ چنانکه جزیرة تاسوس مجبور بود برای کارگاههای کشتی سازی لمنوس چوب کاج تهیه کند رجوع کنید به اوزون چارشیلی ، 1948، بویژه حاشیة ص 449)، در مدتی کوتاه ، یعنی پنج ماه ، ناوگانی جدید ایجاد و سبب شد که ونیزیها مجبور به صلح شوند.

در اواخر قرن دهم /شانزدهم ، ناوگان عثمانی بر اثر انتصاب نابجای عده ای قپودان پاشا (فرمانده نیروی دریایی ) که هیچگونه تجربة دریانوردی نداشتند، ضعیف شد. از آغاز قرن یازدهم /هفدهم ، ناوگان ونیزیها به جای کشتیهای پارویی از کشتیهای جنگی بادبانی استفاده کرد، در صورتی که نیروی دریایی عثمانی همچنان به کشتیهای پارویی مجهّز بود. به همین جهت ، و همچنین به دلیل آنکه خدمة کشتی از روی اجبار به خدمت گرفته شده بودند و علاقه ای به دریانوردی نداشتند، نیروی دریایی عثمانی توفیق چندانی نیافت و جزایر تندوس (بوزجه آطه ) و لمنوس به دست دشمن افتاد.

در اولین سالهای سلطنت محمّد چهارم (حک : 1058ـ 1099) مقدمات استفاده از کشتیهای جنگی بادبانی ـ پارویی (قالیون ) فراهم شد و سرانجام در 1093/1682 این نوع کشتیها استخوان بندی نیروی دریایی را تشکیل داد. حتی در مدتی کوتاه ، برتری تعداد کشتی در مدیترانه ، که قریب نیم قرن در انحصار ونیزیان بود، از آنان گرفته شد. در پناه قالیون ، که در دریانوردی مقام اول را به دست آورده بود، نیروی دریایی عثمانی تا 1184/1770، به مدت هشتاد سال ، دوباره حاکمیت مدیترانه را به دست گرفت .

طی نیمة دوم قرن دوازدهم /هجدهم ، با ونیزیها که ناوگانشان رو به ضعف نهاده بود، نبردی در نگرفت . در آن هنگام ناوگان فرانسوی و انگلیسی فعالیت دریایی عمده را در مغرب مدیترانه انجام دادند. در جنگ روس و عثمانی (1182/1768)، ناوگان روسیه که به دست انگلیسیها در بالتیک تقویت شده بود، وارد مدیترانه شد و در 1184/1770 ناوگان عثمانی را در بندرگاه چشمه عملاً نابود کرد.

پس از پیمان صلح کوچُک قینارجِه در 1188/1774، به امور دریایی اولویت داده شد و در کارخانة کشتی سازی مدرسة مهندسی تأسیس شد که استادان آن از متخصصان اروپایی بودند. در زمان سلطنت سلیم سوم (حک : 1203-1222)، بر اثر مجاهدتهای کوچوک حسین پاشا، به تجهیز ناوگان با روشهای جدید اهمیت بسیار داده شد. مدرسة مهندسی دریایی توسعه یافت و مدرسة مهندسی نظامی تأسیس شد. در زمان سلطنت محمود ثانی (حک : 1223-1255)، به نیروی دریایی بی توجهی نشد ولی برخی علل داخلی و خارجی از پیشرفت آن جلوگیری کرد. با اینهمه ، در مدرسة مهندسی دریایی به فرماندهان و مهندسان نیروی دریایی تعلیم داده می شد. در نتیجة شورش پلوپونز و براثر کمک رسانی انگلیس و فرانسه و روسیه به شورشیان ، ناوگان عثمانی در 1243/1827 در خلیج ناوارینو درهم شکست . باوجود این شکست ، فعالیت دریایی متوقف نشد و در 1244/1828، یک پژوهشگاه علوم دریایی در هیبه لی آدا (هکبه لی آطه ) افتتاح شد. بعد از فاجعة ناوارینو، دورة کشتیهای بخاری آغاز شد. دولت عثمانی در 1242/1827 اولین کشتی بخاری را از انگلستان خریداری کرد. با امضای قرارداد تجاری با دولت ایالات متحدة امریکا دورة جدیدی در تاریخ ترک آغاز شد. این مناسبات از 1246 تا 1255/1830 تا 1839 ادامه داشت . با استفاده از فنون کشتی سازی ایالات متحدة آمریکا، ساخت کشتیهای جدید، با نام «کار امریکا»، آغاز شد. مهندسان امریکایی نخستین کشتیهای بخاری را نیز در این ایام ساختند.

در زمان سلطنت عبدالعزیز (حک : 1277-1293) ناوگان عثمانی به قدرت رسید؛ و آن نتیجة اهمیتی بود که سلطان به نیروی دریایی و زمینی می داد. لیکن در زمان عبدالحمید دوم (حک : 1293-1327)، بر اثر بیمبالاتی حاکم بر امور، به ناوگان بی توجهی شد و در نتیجه کشور عثمانی که در سه قاره سواحل ممتد داشت ، از لحاظ ارضی صدمة شدید خورد.

سازمان بحریة عثمانی . سازمان و اعضای نیروی دریایی عثمانی ابتدا به دو دسته تقسیم شده بود: دستة اول «صنعتکار»ها که ارکان اصلی کارخانة کشتی سازی بودند؛ دستة دوم «گدیْکلی »ها (درجه داران ) که افراد کارخانه نامیده می شدند. اینان قپودانها (ناخدایان )، رئیسها، بندکشها، خمپاره اندازها و نجّارها بودند. سربازان جنگجو هم جزو این دسته بودند و «عزب * » خوانده می شدند. پارو زنان کشتیها هم مزدورانی بودند از مردم عادی ، متهمان و اسیران مسیحی . در مواقع جنگ ، جنگجویان را از میان ینی چریان * و سربازان زرهی برمی گزیدند. در زمان سلطان سلیم ، در این اصول پاره ای اصلاحات صورت گرفت . سربازانی که از شهرستانهای ساحلی یا نزدیک به ساحل جمع آوری می شدند، در نیروی دریایی خدمت می کردند. در زمان سلیمان قانونی ، ایالتی به عنوان «قپودان پاشا» یا جزایر بحرسفید تشکیل شد که مرکز آن سنجق گلیبولی بود. این ایالت وسیع شهرهای گلیبولی ، آغریبوز، اینه بختی ، مِدِلْلی ، صغاجق ، قوجه ایلی ، قارلی ایلی در مورئا و میستره و بعدها قبرس را دربرداشت . به هنگام جنگ ، از این ایالت 000 ، 4-500 ، 4 سرباز جمع آوری می شد که همگی در دفتر قپودان دریا ثبت نام می شدند. این سربازان ، که نیروی دریایی دولت را تشکیل می دادند، به کشتیهای مخصوص کارخانه کشتی سازی اختصاص داشتند. علاوه براینان ، کارکنانِ حدود 25 کشتی بیگی (فرمانداری ) و دیگر کشتیهای جنگی ، نفرات ناوگان را به وجود می آوردند. کشتیهای بیگی را به هنگام جنگ ، سنجق بیگی (فرماندار)های ایالت قپودان پاشا تأمین و همچنین تجهیز و اداره می کردند. بعضی کشتیها را دولت می داد و کارکنان آنها را بیگها فراهم می کردند. سربازان این کشتیها را «لَوَند» * می گفتند. بعلاوه ، کشتیهای دریازنان نیز سومین ، اما در واقع اولین ، نیروی مهم دریایی دولت بودند. کشتیهای بیگی ، به هنگام صلح تجارت می کردند؛ و پیوستنشان به جنگ نیز برای آنها نوعی امکان تجاری و امتیاز فراهم می آورد.

در 1093/1682، با ورود قالیون ها، نوعی کشتیهای عرشه بلند، به صف مقدم کشتیهای جنگی ، گروه جدیدی پیدا شد که افراد آن «قالیونچی » نامیده می شدند.

در دورة کشتیهای پارویی ، اقسام عمدة کشتیهای عثمانی عبارت بود از: قادرغه ، قلیته و فرقته . کشتیهای شراعی عمده به ترتیبِ بزرگتر تا کوچکتر، عبارت بودند از: «قورْوِت »، «فِرْقَتَین » و دو نوع کشتی به نام «ایکی آنْبارلی قاپاق » و «اوچ آنْبارلی ». کارکنان کشتیهای جنگی (قالیونچی ) شامل «آیْلاقچی »ها (ملوانان موقت )، «مارینار»ها (اسیران جنگی )، «غابیار »ها (مأموران بادبانها)، صنعتکارها (نقاشان ، درودگران ، آهنگران و بطانه گیرها) و «سُوده غَبو »ها توپچیان می شد.

دربارة افسران نیروی دریایی عثمانی شایان ذکر است که ابتدا هریک از کشتیها، تحت ادارة یک رئیس بود و فرماندهی این کشتیها را سنجق بیگیِ گلیبولی داشت . بعدها به جای کلمة «رئیس »، کلمة «قپودان » (کاپیتان که از زبان ایتالیایی گرفته شده بود) به کار رفت و به فرمانده نیروی دریایی که درجة فرماندار داشت ، لقب «قپودان دریا» دادند. با وارد شدن بارباروس به خدمت دولت ، کاپیتانهایی که عنوان بیگلربیگی داشتند به نام «قپودان پاشا» خوانده شدند. قپودان پاشاها هنگام صلح در کارخانه های کشتی سازی به امور نیروی دریایی می پرداختند و در مواقع جنگ وظیفة فرماندهی نیروی دریایی را به عهده می گرفتند. بعد از قپودان پاشا، فرماندهی ناوگانها و دسته های دریانوردان با بیگلربیگی و سنجق بیگی بود. پس از قپودان پاشا، در دارالصناعة (کارگاه کشتی سازی ) استانبول ، «تَرسانه کدخداسی » و «ترسانه اِمینی » و پس از آن افسران رتبة دوم و سوم قرار داشتند.

در زمان عبدالحمید اول (1187-1203) رتبة لوندی الغا شد و از زمان محمد چهارم عنوانهایی که در طول زمان به طور غیر رسمی استعمال شده بود، رسمیّت یافت . ازینرو عنوانهایی که بعد از قپودان پاشا به ترتیب مقام به کار می رفت ، عبارت بود از: پاترونه ، ریاله ، قپودانه که همه قپودانهای سنجق بودند. این اصطلاحات از ایتالیایی و اسپانیایی گرفته شده اند. بسیاری از اصطلاحات قوای بحریة ترک که از دیرباز به کار می رود، از ملل لاتینی چون ونیزیها، جنوواییها و اسپانیاییها گرفته شده است ، اما بیشتر آنها معنی اصلی خود را از دست داده اند. گذشته از این ، سازمان قپودان پاشایی سازمانی مختصّ ترکان است و در این باب ملت دیگری حتی روم شرقی تأثیر نداشته است .

در دورة تنظیمات * که فرمان آن اندکی پس از جلوس عبدالمجید صادر شد، تشکیلات بحریه نیز مشمول فعالیتهای آن تحول قرار گرفت . در 20 ذیقعدة 1255 اولین مجلس بحریه تشکیل یافت . مجلس بحریه که به نامهای شورای بحری ، شورای عالی بحری ، مجلس رؤسا، مجلس بحریه و مجلس ترسانة عامره خوانده می شد، از یک رئیس (ناخدا)، یک مفتی که وظیفة مشاور حقوقی را انجام می داد، چهار عضو، یک منشی و یک ثبّات تشکیل شده بود. مجلس نخستین بحریه ، بدون آنکه در زمینة اصلاح امور بحریه از خود فعالیتی نشان دهد، دو سال بعد از تأسیس برچیده شد. در ربیع الاول 1261 مجلس دائمی بحریه تأسیس یافت . با تأسیس این مجلس ، در دورة تنظیمات ، امور بحریه به صورتی آگاهانه تر و منظّم تر بررسی شد. شرح وظایف و نحوة کار این مجلس شبیه مجلس اول بحریه بود، ولی به سبب توسعة امور بحریه ، تعداد ادارات وابسته به این مجلس افزوده شد.

تأسیس مجلس بحریه در دورة تنظیمات بی تردید در رأس اقدامات اصلاحی امور بحریه قرار دارد. دومین حادثة مهم آن دوره تأسیس نظارت بحریه به جای مؤسسه قپودان پاشایی بود (1284). در 1298 مناصب وزیر و فرمانده نیروی دریایی در یکدیگر ادغام و به مقامی در ردیف مقام «مُشیر» محول شد. این ترتیب تا پایان دورة حکومت عثمانی ادامه داشت .

بحریه (در ایران ) رجوع کنید به دریانوردی ؛ دریایی ، نیروی

منابع : علاوه بر قرآن ؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ ، چاپ تُرنبرگ ، لیدن 1851-1876، ج 3، ص 47، 58-59، 246؛ ابن ایاس ، بدائع الزهور فی وقائع الدهور ، قاهره 1383/1963، ج 2، ص 54، 59، 63، ج 3، ص 141، ج 4، ص 103، ص 163-164، 183-185، 191، 212، 215-216، 238، 243، 246، 276، 366، 466، ج 5، ص 81 ؛ ابن تغری بردی ، التبر ، ص 47 ، همو، حوادث ، ص 96-97، 115، 129، 255، 301، 341، 346-347، 470؛ همو، المنهل ، ج 2، گ 56ر؛ همو، النجوم الزاهرة فی ملوک مصر و القاهرة ، چاپ پوپر، برکلی 1908-1936، ج 5، ص 199، ج 6، ص 402، 590 به بعد، 607-608، 615، ج 7، ص 122 به بعد، 134، 208، 210، 486-487، 492، 548، 725، قاهره 1348ـ ، ج 6، ص 38، 369، ج 7، ص 157، 226؛ ابن حجر عسقلانی ، نسخه خطی موزة بریتانیا، ش 2321 . Add ، گ 361پ ـ364 پ ؛ همو، انباء ، نسخة خطی موزة بریتانیا، ش 7321 . Add ، گ 362؛ همو، الدررالکامنة ، ج 4، ص 438-439؛ ابن خلدون ، تاریخ ابن خلدون ، المسمی بکتاب العبر ؛ ابن سعد، الطبقات الکبری ، چاپ احسان عباس ، بیروت 1388/1968، ج 1، ص 208، ج 2، ص 163؛ ابن شاهین ، زبدة ، ص 139-140، 142؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق ، عمان ، ] بی تا. [ ج 1، ص 190؛ ابن فرات ، تاریخ الدول والملوک ، ج 9، ص 265؛ ابن قتیبه ، الامامة والسیاسة ، چاپ طه محمد زینی ، قاهره 1387/1967، ج 2، ص 57؛ ابن کثیر، البدایة ، ج 14، ص 315، 320؛ ابن ماجه ، سنن ابن ماجة ، استانبول 1401/1981؛ ابن مَمّاتی ، قوانین الدواوین ، ص 339-340؛ ابن هشام ، السیرة النبویة ، چاپ مصطفی سقا، قاهره 1375/1955، ج 1، ص 321-332، ج 4، ص 289؛ اسماعیل بن علی ابوالفداء، کتاب المختصر ، ج 4، ص 6؛ عبدالعلیم انور، الملاحة و العلوم البحار عندالعرب ، کویت 1979، ص 22؛ باش وکالت آرشیوی ، مهمه دفترلری ، ش 112، 120-121، 126؛ احمدبن یحیی بلاذری ، فتوح البلدان ، چاپ رضوان محمد رضوان ، قاهره 1932، ص 124، 159-164، 244-245، چاپ مصطفی فایده ،

آنکارا 1987، ص 169، 183، 337-339؛ معلم جودت ، تصنیف (اسناد مربوط به بحریه )؛ احمد جودت پاشا، تاریخ ، استانبول 1309، ج 1، ص 152ـ157؛ مصطفی بن عبدالله حاجی خلیفه ، تحفة الکبار فی اسفارالبحار ، استانبول 1728، 1914، جاهای متعدد؛ خط همایون ؛ عبدالله بن عبدالرحمن دارمی ، سنن الدارمی ، استانبول 1401/1981؛ دنیز مکتبی تاریخچه سی ؛ محمد عزت رامز پاشازاده ، خریطة قپودان دریا ، استانبول 1258؛ حبیب زیّات ، «معجم المراکب والسّفن فی الاسلام »، المشرق ، ش 43 (1949)، ص 321ـ363؛ جرجی زیدان ، مدینة اسلامیة ، ج 1، ص 184ـ192؛ سیدعبدالعزیز سالم و احمد مختار عبادی ، تاریخ البحریة الاسلامیة فی المغرب والاندلس ، بیروت 1969، ص 67ـ94، 114ـ118، 238ـ302؛ همو، تاریخ البحریة الاسلامیه فی مصر والشام ، بیروت 1981، ص 40، 44ـ56، 88، 296، 309؛ محمدبن عبدالرحمن سخاوی ، التبرالمسبوک فی ذیل السلوک ، ص 61 به بعد، 87 به بعد؛ عبدالکریم بن محمد سمعانی ، ادب الاملاء والاستملاء ، بیروت 1981، ص 18؛ عبدالرحمن بن ابی بکر سیوطی ، حسن المحاضرة ، ج 2، ص 234؛ محمد شکری ، اسفار بحریّة عثمانیّه ، استانبول 1306، ص 142ـ146؛ صالح بن یحیی ، تاریخ بیروت ، ص 31، 33-36، 38، 101ـ102، 181، 238؛ صفوت ، «1205 ده دونانمه مز»، تاریخ عثمانی انجمنی مجموعه سی ، ج 4، ش 22 (1329)، ص 1370ـ1377؛ همو، «عثمانلی بحراحمر فیلوسی نین سوماترا سفری اوزرینه وثیقه لر»، تاریخ عثمانی انجمنی مجموعه سی ، ج 4، ش 24 (1329)، ص 102 و بعد؛ محمدبن جریر طبری ، تاریخ الرسل والملوک ، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم ، قاهره 1939، ج 3، ص 218، 338ـ342؛ علی محمد فهمی ، «البحریة الاسلامیه فی شرق البحرالمتوسط »، در تاریخ البحریة المصریه ، قاهره 1973، ص 269، 275ـ276، 281ـ321، 340ـ355، 403ـ410؛ محمدبن ابی الخطاب قُرَشی ، جمهرة اشعارالعرب فی الجاهلیة والاسلام ، چاپ علی فائور، بیروت 1406/1986، ج 1، ص 421؛ احمدبن علی قلقشندی ، صبح الاعشی فی صناعة الانشاء ، قاهره 1910ـ1920، ج 3، ص 568 ـ 569، 596 ـ 597؛ همو، ضوءالصبح ، ص 295؛ محمد عبدالحی بن عبدالکبیر کتانی ، التراتیب الاداریة ، رباط 1346ـ1349، ج 1، ص 368ـ372؛ عمر رضا کحّاله ، دراسات اجتماعیة فی العصورالاسلامیه ، دمشق 1973، ص 5 ـ20؛ ا.ر. لوئیس ، القُوی البحریه والتجاریه فی حوض البحرالمتوسط ، ترجمة احمد محمد عیسی ، قاهره 1960، ص 88-90، 157-170، 225-316؛ آدم متز، الحضارة الاسلامیة فی القرن الرابع الهجری ، نقله الی العربیة محمد عبدالهادی ابوریده ، قاهره 1360/1941، ج 2، ص 331-341، 361-379؛ علی بن حسین مسعودی ، مروج الذهب و معادن الجوهر ، چاپ باربیه دمینار و پاوه دکورتل ، پاریس 1861-1877؛ مفضل بن ابی الفضائل ، النهج السدید ، در Patrologia Orientalis ، ج 14، ص 628-629؛ احمدبن علی مقریزی ، کتاب السلوک لمعرفة دول الملوک ، چاپ محمد مصطفی زیادة ، قاهره 1939-1958، ج 1، ص 56، 77، 80، 102، 203، 354، 451، 615، 875، 922، 928، ج 2، ص 33؛ همو، کتاب المواعظ والاعتبار فی ذکرالخطط و الا´ثار ، بولاق 1270، ج 1، ص 214، 222، ج 2، ص 178-181؛ سلیمان نطقی ، قاموس بحری ، استانبول 1917؛

هزار فن حسین افندی ، تلخیص البیان فی قوانین آل عثمان ، کتابخانة ملی فرانسه ، مجموعة قدیم ، ش 40، باب 8 (فتوکپی در: دانشگاه استانبول ، کتابخانة دانشکدة ادبیات ، قفسة کتابهای سمینار تاریخ )؛

Abdدlhak Adnan Ad â var, Osmanl i Tدrklerinde I lim, Istanbul 1982, 65-83; R.C.Anderson, Naval wars in the Levant, Princeton 1952; Oktay Aslanapa. "Tدrk Denizcilig § i ve Sµuklu Tersہneleri", TK , no.146 (1974),71; David Ayalon, Gunpowder and firearms in the Mamluk Kingdom, London 1956, 77-82 (دربارة نبردهای دریایی ممالیک و پرتغالیها) ; idem, "Memlدklدler ve Deniz Kuvvetleri: I slہm A ª lemi ile H â ristiyan Avrupa Aras â ndaki Mدcadelenin Bir Safhas â ", tr. Salih عzbaran, TD , no. 25 (1971), 39-51; idem, The Wa ¦ fid i ¦ ya in the Mamluk Kingdoms, in Islamic culture, xxv, 1951, 89-104; H.A. von Burski, Kemal-Re'is: ein Beitrag zur Geschichte der tدrkischen Flotte, Bonn 1928; Afif Bدyدktug § rul, Osmanl i Deniz Harp Tarihi , Istanbul 1970-1975, Ë - Ë v; Abidin Daver, Tدrk Denizcilig § i, Istanbul [n.d.] (Varog § lu Yay â nevi), passim; EI 1 , s.v. "Riyala" (by J.Deny); EI 2 , Supp. s.v. "Bah ¤ riyya" (by A.S.Ehrenkreutz); Nihat Engin, "Osmanl â larda I lk Denizcilik Hareketleri ve Tuna Donanmas â n â n Kurulmas â " (M.A. thesis 1984), Mغ Sosyal Bilimler Enstitدsد, Giri í ; A.M. Fahmy, Muslim naval organization in the Eastern Mediterranean, from

the seventh to the tenth century A.D ., 1966; Ali I hsan Gencer, Bahriye'de Yap i lan Islahat Hareketleri ve Bahriye Nezہreti'nin Kurulu í u (1789-1867), Istanbul 1985; idem , Tدrk Denizcilik Tarihi Ara í t i rmalar i , Istanbul 1986; H ¤ a ¦ djdj ¦ â Khal ¦ â fa, Tuh ¤ fat al-kibar f i ¦ asfa ¦ r al-bih ¤ a ¦ r, English translation of chaps. 1-4 by J. Mitchell, History of the Maritime Wars of the Turks, London 1831; Muhammed Ham ª â dullah, Hz. Peygamber'in Sava í lar i ve Sava í Meydanlar i , tr. Salih Tug § , Istanbul 1981, 253-255; idem, I slہm Peygamberi, tr. Salih Tug § , I stanbul 1980, Ë ,

368, 473; Hasan I brہhim Hasan, I slہm Tarihi, tr. Ismail Yig § it, Istanbul 1985-1986, Ë v, 221-223; Philip K. Hitti, Siyہsi ve Kدltدrel I slہm Tarihi, tr. Salih Tug § , Istanbul 1980-1981, Ë v, 1131-1132; I A, s. vv. "´e í me" (by M.

C. ì ehabeddin Tekindag § ), "Hasan Pa í a" (by I . H. Uzun µ ar ¤ â í l ¤ â ), "K â br â s" (by Besim Darkot), "Mezemorta Hدseyin Pa í a" by Cengiz Orhonlu), "Teke-Og § ullar â "

(by M. C. ì ehabeddin Tekindag § ); Mدcteba I lgدrel, "Tدrklerin Bat â Anadolu Sahil Gدvenlig § ine Verdikleri عnem", TKA Prof. Dr. I smail Ercدment Kuran'a Armag § an, Ankara 1989, 111-125; Halil I nalc â k, "The Rise of the Turcoman maritime principalities in Anatolia, Byzantium and Crusades", in Byzantinische Forschungen, Ë x, Amsterdam 1985, 179-216; I brahim Kafesog § lu , Sultan Melik í ah Devrinde Bدyدk Selµuklu I mparatorlug § u, Istanbul 1953, 76-77; R.Kahane and A. Tietze. The Lingua Franca in the Levant, Urbana 1958; H.Y. Kissling, "I kinci Sultan Bayezid'in Deniz Politikas â دzerine Dد í دnceler", TK , no. 84 (1969), 20 f.: Akdes Nimet Kurat, ´aka Bey, Ankara 1966; Fevzi Kurtog § lu, 1768-1774 Tدrk-Rus Harbinde Akdeniz Harekہt i ve Cezayirli Gazi Hasan Pa í a, Istanbul 1942; idem, Gelibolu ve Yخresi Tarihi, Istanbul 1939; idem, Tدrklerin deniz muharebeleri, Istanbul 1935-1940; Fevzi Kurtog § lu, Ali Haydar Alpagut, Tدrklerin Deniz Harp Sanat i na Hizmetleri, Istanbul 1936; Marsigli, Osmanl i I mparatorlug § unun Asker i ª Vaziyeti, passim; V.Mirmir og § lu, Fatihin Donanmas i § ve Deniz Sava í lar i , Istanbul 1946; Wolfgang Mدller-Wiener, "Zur Geschichte des Tersa ¦ ne-i A ¦ mire in Istanbul", in Turcica , â x (Robert Anhegger, Festschrift Armag § an â ), Paris 1977, 253-273; Seyyid Sدleyman Nedv ª â , "The Arab navigation", al-`I lm , v Ë Ë (1987), 5-13; Cengiz Orhonlu, "Hint Kaptanl â g â § ve

Pir ª â Reis", TTK Belleten , no. 134 (1970), 235; idem, "Turgut Reis ve Korsika Bask â n â ", BTTD , xv (1968), 70f. Ramazan ì e í en, Salہhaddرn Devrinde Eyyأbرler Devleti, Istanbul 1983, 40, 70-71, 78, 162-163, 165-167; Ali Sevim, Anadolu'nun Fethi, Ankara 1987, 96-97; Sir Adolphus Slade, Records of travel in Turkey, Greece,

etc., London 1833; ì ahabettin Tekindag § , "Haliµ Tersہnesinde I n í ہ Edilen I lk Osmanl â Donanmas â ve Cafer Kapudہn â n Arizas â ", BTTD , Ë Ë v , (1968), 66-71; idem, "Sدvey í 'te Tدrkler ve Selman Reis'in Arizas â ", BTTD , Ë x (1968), 77-78f.; ì erafettin Turan., "Rodos'un Zapt â ndan Malta Muhasaras â na", in Kanun i ª Armag § an i , Ankara 1970, 47-117; Ubicini, Lettrers sur la Turquie, letter 20; I. H. Uzunµar â í l â , Osmanl i Devleti Tes ¤ kilat i § na Medhal, Ankara 1941, 125-126, 434-436, Istanbul 1941, 463-465; idem, Osmanl i devletinin merkez ve bahriye te í kilہt i , Ankara 1948, 389-546; idem, Osmanl i tarihi,

I and II, Ankara 1949-1954; P. Wittek, Das Fدrstentum Mentesche, Istanbul 1934, index (s. v. "Korsaren");

idem, Mente í e Beylig § i, tr. O. ì aik Gخkyay, Ankara 1986, 29-80; Zetterstإen, ed., Beitrجge zur Geschichte der



Mamlukensultane, 56; M. M. Ziada, "The Mamluk conquest of Cyprus in the fifteenth century", in Bulletin of the Faculty of Arts, University of Egypt, Ë (1933), 90-104, Ë Ë (1934), 37-57, یادداشتهای کتابشناختی این مقاله نیز رجوع کنید به

/ ا. ح . اوزون چارشیلی ؛ ع .ا. گَنْجَر

تلخیص از ( د.ا.د. ترک ) و ( د. اسلام )/

ریاله از اینسایکلوپدیا اسلامیکا

 

رياله ، عنوان افسر ارشد نيروى دريايى عثمانى، ناخداى كشتى سلطنتى. اين كلمه از واژۀ ايتاليايى رئاله ، به معناى كشتى سلطنتى، گرفته شده است. در دورۀ عثمانى به كشتي‌اى كه به هنگام نبرد، افراد خاندان سلطنتى در آن استقرار داشتند نيز «رئاله همايون» گفته مي‌شد ] رجوع کنید به اوزون چارشيلى ، ص 434؛ پاكالين ، ج 3، ص 50[. اولياء چلبى (رجوع کنید به ج 8، ص 446) اين كلمه را ارياله ضبط كرده است.

درجۀ رياله و برخى درجه‌هاى مشابه آن، ابتدا براى اشاره به افسران نيروى دريايى اروپاييان به كار مي‌رفت (براى نمونه رجوع کنید به همان، ج 8، ص 446)، سپس در آغاز به صورت غيررسمى در دورۀ سلطان محمد چهارم (حك : 1058ـ1099) در ميان دريانوردان عثمانى معمول شد و در زمان سلطان عبدالحميد اول (حك : 1187ـ1203)، در نيروى دريايى عثمانى رسميت يافت.

دربارۀ سلسله مراتب فرماندهان عالى نيروى دريايى عثمانى اطلاعات مفصّلى در دست است. قپودان پاشا، سالار دريا و رئيس نيروى دريايى بود كه در برخى دوره‌ها رتبه‌اى همپاى وزير داشت ] رجوع کنید به اوزجان ، ج 1، ص 421؛ يدى ايلدز ، ج 1، ص 506[ و فرماندهان ديگر تحت امر وى بودند.

تا پيش از دوره سليم سوم ]حك : 1203ـ 1222[، اميرالبحرهايى كه لقب‌بيگ داشتند و كشتيهاى آنها نيز همنام القابشان بود عبارت بودند از: باشتارده ، قپودانه، پاطرونا ، ليمان رئيسى (رئيس بندر استانبول، تنها وى لقب بيگ نداشت) و رياله. اين القاب با توجه به نوع كشتى و افرادى كه در آن استقرار داشتند، به فرماندهان داده مي‌شد. در كشتى رياله، خاندان شاهى جاى مي‌گرفتند و هر چند كه فرمانده آن از نظر سلسله مراتب فرماندهى در رتبه پنجم قرار داشت، به هنگام نبرد، كشتى رياله پيشاپيش كشتيهاى ديگر حركت مي‌كرد.

در زمان سلطان سليم سوم، هنگامى كه سلسله مراتب فرماندهان نيروى دريايى مجددآ سامان يافت و تا حدى نو شد، سه درجۀ اميرالبحرى به وجود آمد كه باز هم زير فرمان قپودان‌پاشا قرار داشتند و عزل و نصب آنها به دست او صورت مي‌گرفت. صاحبان اين سه درجه و نيز خود قپودان‌پاشا حق داشتند عصا يا چوب‌دستى، كه دگنك خوانده مي‌شد، در دست گيرند. اين عصا، كه به تقليد از ونيزيان مورد استفاده قرار مي‌گرفت، با صدف تزيين مي‌شد و رنگهاى گوناگون داشت و به دارندۀ آن صاحب گنك مي‌گفتند. سه منصب جديد عبارت بود از: 1) قپودانه‌بيگ، كه با منصب بسيار جديد رئيس شوراى بحريه معادل بود. مقررى وى ماهيانه 4500 غُروش بود، عصايى سبز رنگ در دست مي‌گرفت و اجازه داشت پرچمى سه گوش، پايين پرچم قپودان‌پاشا، بر دكل اصلى كشتى خود نصب كند. 2) پطرونه‌بيگ، كه 3500 غروش حقوق دريافت مي‌كرد، چوب‌دستى آبى داشت و پرچمى بر دكل سينه/ پيش‌دكل كشتى نصب مي‌كرد. 3) رياله‌بيگ، 3000 غروش مقررى داشت، عصايش آبى بود و پرچمى بر عقب كشتى نصب مي‌كرد] رجوع کنید به اوزون چارشيلى، ص 433ـ435؛ يدى ايلدز، همانجا[. به نظر مي‌رسد در هر زمان، تنها يك افسر در نيروى دريايى وجود داشت كه داراى درجه‌هاى مذكور بود. مشخص نيست كه چگونه لقب رياله در ميان تركان، تا حد كاربرد براى كشتىِ دون‌پايه‌ترين اميرالبحرها تنزل يافت. مارسيليى (رجوع کنید به ج 1، ص 146) از شخصى با عنوان رياله نام برده كه درجه‌اى بالاتر از گارديان‌باشى (مافوق ناخداى كشتى) داشته است.

تاريخ دقيق كاربرد واژه‌هاى جديد به‌جاى درجه‌هاى سابق در نيروى دريايى دانسته نيست، اما در پايان دورۀ عثمانى، درجه‌ها به طور چشمگيرى به هم ريخت و رياله جاى خود را به ميرآفاى ، ميرميران، لوا فريق و حتى بِرِنجي‌فريق (فريق اول) داد. در مصر دوره خَديوان، مدتى يك رياله‌پاشا فرمانده نيروى دريايى بود.

منابع : اولياء چلبى، اوليا چلبى سياحتنامه سى، استانبول، جلد1 (1314)، جلد 8 (1928) ؛

Luigi Ferdinando Marsigli, Stato Militare dell' Imperio ottomanno, (L'Etat Militaire de L'Empire Ottoman). Graz, 1972; AbdÏlkadir Úzcan, "Ottoman Military Establishment", in "History of the ottoman State, Society and civilizaton, Ed. E. I­hsanog«lu. I­stanbul, 2001; Mehmet zaki pakalin, Osmanli tarih deyimleri ve terimleri sozlugu, Istanbul, 1971; Ismail Hakki Uzunµaríili, Osmanli Devletirnin Merkez ve Bahriye Teíkila¦ti, Ankara, 1988 Bahaeddin Yediyildiz, "Ottoman Society" in "History of the Ottoman state, society and civilization, Ed. E. I­hsanoglu, I­stanbul, 2001.



/ جى. دنى ، تلخيص از د. اسلام /

تاریخ انتشار اینترنتی:



28/03/1388

 

بالطه چی از اینسایکلوپدیا اسلامیکا

بالْطه جی ، محمدپاشا ، تَبَردار (1071ـ1124) صدراعظم عثمانی دورة سلطان احمد سوم * . در عثمانجق (مرزیفون ) تولّد یافت و، چون از خانواده ای مسلمان بود، در پرتو «انتساب » توانست به خدمت بیرونی قصر سلطان درآید. شغل دیوانی خود را از منشیگری آغاز کرد و، با لطف و حمایت حبشی علی آغا و سایر «بیرون آغا(سی )»ها، در 1099 به درجة «خلیفه » رسید و سپس به خدمت والده سلطان ، خدیجة تَرخان ، درآمد. سپس شاهزاده احمد (بعدها احمد سوم ) او را وارد دستة «بالطه جیان سرای عتیق » کرد، که در آنجا به جهت ویژگیهای موسیقایی صدایش ، به مؤذن خوش آواز (گوزلجه مؤذن ) شهرت یافت . هنگامی که حبشی علی ، در 1107 رئیس خواجگانِ حرم «دارالسعاده آغاسی » سلطان مصطفای دوم * شد، بالطه جی منشی خصوصی حامی خود گردید و ازینرو در زمرة نزدیکان سلطان و شاهزاده احمد پذیرفته شد. بالطه جی ، هنگام جلوس احمد در 10 ربیع الثانی 1115، با 9 سال تجربة خدمت حضوری و سفر به همة نقاط قلمرو حکومت عثمانی ، به مقام میرآخوری * ارتقا یافت . اما انتصابش به «تحصیلداریِ» حلب او را از خدمت دربار دور کرد. در 8 رجب 1116، صدراعظم قلایلی قوز احمدپاشا او را با منصب قپودان پاشایی * به مقام وزیری ارتقا داد. بالطه جی در 27 شعبان 1116 صدراعظم شد، و لذا می بایست جایگاه خود را در برابر جمع رقیبان به رهبری علی پاشا چورلیلی * و ابراهیم پاشا نوشهری * حفظ کند. محمدپاشا، با سوءاستفاده از وحشت مدام سلطان از شورش و خلع شدن ، این تصوّر را در او پدپد آورد که وجودش در دربار ضروری است . وی با دسیسه چینی و متهم کردن ناروای حسین پاشا نشانجی به تهیة مقدمات شورش و، در پی آن ، تبعید او به جزیرة استانکوی ، موفق شد خود را از مباشرت او در مسائل مالی خلاص کند. سلطان تا دیر زمانی ندیم قدیمی خود را، به رغم بیکفایتی آشکارش در مسائل مالی ، تحمل کرد.

سرانجام ، سلطان تصمیم گرفت علی پاشا چورلیلی ، دوست صمیمی معتمد خودرا که سیاستمداری شایسته نیز بود،جایگزین بالطه جی کند (19 محرم 1118). صدراعظم پیشین ، با انتصاب به سمت بیگلربیگی * ارزروم ، محترمانه تبعید و در 1119 به سقز * (خیوس ) منتقل شد. پس از آن ، به سمت بیگلربیگی به حلب رفت که در آنجا نابی * شاعر به خدمتش پیوست .

در 14 جمادی الا´خره 1122، احمد سوم تصمیم گرفت باردیگر دوست قدیم خود را به وزارت برگزیند. بالطه جی در واقع ، تا 3 شعبان در استانبول برسرکار بود. در این هنگام ، یک «گروه هوادار جنگ » که هدفش به راه انداختن جنگی تازه با روسیه بود، تشکیل شد که بر سایر جریانات تفوّق یافت . کارل دوازدهم ، پادشاه سوئد، ملقب به «دمیرباش * » (آهنین سر)، که از 1121/1709 به قلمرو عثمانی پناه برده بود، در دسیسه ها مشارکت داشت . همپیمان عثمانی او، خان کریمه ، دولت گرای ( رجوع کنید به خانهای کریمه * ) دوم (دورة دوم حک : 1120ـ1125) بود که در 1122/1710 به استانبول آمد تا هدفهایی را که از جنگ با پطر کبیر، تزار روس ، داشت عملی سازد.

در 28 رمضان 1122/8 نوامبر 1710، مجمع «مشورت عظیمه » در قصر سلطان تشکیل یافت و به روسها اعلان جنگ داده شد. فرماندهی سپاه به صدراعظم جدید محوّل شد. عملیات جنگی معروف به پروت در بهار 1123/1711 آغاز یافت . تزار به روش سیاسی نتوانست از اقدام عثمانیها جلوگیری کند و دو لشکر، پس از راه پیمایی به جانب یکدیگر، در 12 جمادی الا´خره / 18 ژوئیه در بُغدان * (مُلداوی ) نزدیک خان تپه سی (استانیلِستی ) در ساحل رود پروت ، در سراشیبی جاده ای از یاش * (یاسی ) با یکدیگر برخورد کردند. هیچکس در لشکر روسیه نمی دانست که بالطه جی نزدیک شده است . عثمانیان ، که بسیاری از تاتارها و قزاقها و سپاهیان لهستان آنها را تقویت می کردند، مجموعاً 000 ، 120 تن با 400 تفنگ ، و سخت مجهّز بودند. لشکر روسیه ، با 000 ، 40 پیاده و 000 ، 14 اسب و 122 تفنگ ، سه هفته بود که دچار فقدان غذا و علوفه بود. نیروی کمکی و تجهیزاتی که شاهزادة بغدان ، دمتریوس کانتمیر (1673ـ1723)، به موجب معاهده ای سرّی ، ناظر به جنگ روس و عثمانی ، متعهد اعزام آن شده بود، گسیل نشد، زیرا محصولات زراعی در نتیجة خشکسالی و حملة ملخها از میان رفته بود. در 5 جمادی الا´خره 1123/11 ژوئیة 1711، لشکر بالطه جی روسها را کاملاً محاصره کرد و آمادة حملة عمومی با توپخانه شد. پطر، که همراه لشکرش بود، دریافت که نیروهایش نابود خواهند شد و عجولانه تصمیم به درخواست صلح و متارکة جنگ گرفت . این تصمیمِ او را نه تنها صدراعظمش ، پترشافیروف بلکه همسرش کاترین نیز تأیید کردند. احتمالاً مداخلة این بانو منشأ آن افسانه های تاریخی شده است حاکی از این که صدراعظم فاسد و رشوه خوار عثمانی بسادگی تسلیم پیشنهادهای روسها شد و همچنین در این ماجرا ملکه جواهرات خویش را به شخص بالطه جی تقدیم و از او دلرباییها کرد. به هر حال ، بالطه جی ، پیشنهادهای روسیه را آسان پذیرفت . وی پیش از آن با عقب نشینی روسها از آزوف (آزاق )، تخریب استحکامات جدیدالتأسیس آنان در تاگانروگ و کمنی زتون و در امتداد سواحل دنیپر، تعطیل سفارت دایمی روسیه در باب عالی ، تخلیة قلمرو لهستان و ضمانت روسها برای عدم مداخله در مسائل آن کشور قانع و راضی شده بود. تمام زندانیهای عثمانی می بایست آزاد می شدند و به شاه سوئد اجازه و ایمنی عبور داده می شد. سپاهیان روس ، در ازاء عقب نشینی داوطلبانه ، از نظر غذا تأمین می شدند. در 6 جمادی الا´خره 1123/12 ژوئیه 1711، به رغم اعتراضات دولت گرای خان دوم و نمایندة کارل دوازدهم و ژنرال لهستانی ، پونیاتوفسکی ، معاهدة صلح با شتاب بسته شد. ظاهراً پیروزی خلاف انتظار بالطه جی او را از خود بیخود کرده بود. به هر حال ، گویا معلوم شده بود که ینی چریها برای جنگ در این سرزمین و در ایران انگیزة لازم را نداشتند و سپاهیان همواره از تحمل خسارات جنگی متمادی ناراضی بودند. وانگهی ، چه بسا بی اعتمادی صدراعظم نسبت به گروه فشار سیاسی پیرامون پادشاه سوئد در بِنْدِر * او را به تسلیم شدن به شرایط ، پیش از آنکه آنان بتوانند مداخله کنند، سوق داده باشد.

اخبار پیروزی و صلح ابتدا در استانبول بخوبی پذیرفته شد؛ امّا چون صدراعظم بازگشت خود را به پایتخت ، به عذر طولانی شدن مذاکرات با روسها برای تکمیل عهدنامه ، به تأخیر انداخت ، سلطان به وی بد گمان شد. در واقع ، فقدان نتایج مستقیم مثبت صلح سبب ناخشنودی عمومی از مشی سیاسی صدراعظم شد. گروه مخالف روسیه ، زیر لوای «علمای برجسته »، توانستند بر دوستداران صلح فایق آیند. پس از ورود سپاه به ادرنه ، به فرمانده کل ، بالطه جی ، فرمان داده شد مُهر وزارت را تحویل دهد. او در زندان بستانجی باشی بازداشت و حکم صورت برداری از داراییها و پول نقد او صادر شد. خود او به جزایر مِدِلْلی (لِسبوس ) و بعدها به لِمْنی تبعید شد و هنگام اقامتش در آنجا از مصادرة داراییش آگاهی یافت . احتمالاً والده سلطان برای نجات جان او وساطت کرد، امّا دو معاون اصلی او در دیوان ، یعنی مباشر او، عثمان آغا و منشی او، عمرافندی ، محکوم به مرگ شدند. بالطه جی در پی بیماری کوتاهی در 1124 در لمنی درگذشت . برخی از مورّخان عثمانی او را خائن بزرگ اسلام و دولت عثمانی دانسته اند و برخی دیگر از او به عنوان فرماندة پیروز و موفّق ترک ستایش کرده اند. به نظر می رسد که او پروردة نمونه وار فرهنگ دربار عثمانی و، به گفتة کورات ، بیشترْ اهل قلم و از اشراف عثمانی بود تا سیاستمدار و جنگجویی ترک .

منابع : احمد رفیق (آلتین آی )، بالطه جی محمدپاشا و بیوک پطرو 1711ـ1911 ، استانبول 1327؛ همو، ممالک عثمانیه ده دمیر باش شارل ، استانبول 1332 , I=) â (TOEM, Kدlliyyat ؛ عطا، تاریخ عطا ، استانبول 1291ـ1293، ج 2، ص 146ـ149؛





M. Munir Aktepe, "Baltaci Mehmed pa í a'nin 1711 Prut Seferi ile ilgili emirleri", in TED , I, Istanbul 1970,

131-170 (با تصحیحاتی از کــورات ، 1951ـ1953) ; A. K. An â t, Baltac i Mehmet Pa í a ve Birinici Katerina , Istanbul 1946

(اثـــری غیــرپـژوهـشـی ) ; Ar í iv K â lavuzu, 1-pl. V.10

ان ،18 اوت 1711) لط (نسخة عکسی و خلاصة یادداشت بالطه جی محمد به والده س ; D. Cantemir , The history of the growth and decay of the Othman Empire , London 1734-1735, II, 442-445n., 450-453; I A, s. v. "Baltac â Mehmed Pa í a" (by Akdes Nimet Kurat)

شامل فهرست مفصلی ازمنابع و مواد؛مالة مزبورمبنای مالة حاضرراتشکیل می دهد ; A.N. Kurat, ed. The despatches of Sir Robert Sutton, Ambassador in Constantinople (1710-1714) , London 1953 (= Camden Soc., 3rd Series, 78); idem, Ekler I (documents), Istanbul 1943; idem, ed., "Ha ª zine-i b ª â ru ª n ka ª tibi Ahmed b. Mahmud'un 1123-1711 Prut seferine ait defteri (=

ms. Preuss. Stsb. Or. Abt. 1209)", in TED , IV, Ankara 1966 ، 261-426; idem, XII. Karl'in Tدrkiye'de kal i í i ve

bu s i ralarda Osmanl i I mparatorlug § u , Istanbul 1943;

idem, Prut seferi ve Bar i í i 1123 (1711 ), Ankara 1951-1953 (= Ankara غn. Dil Tarih ve Cog § rafya Fak. Y. 8-9), رساله ای صریح دربارة این موضوع ; idem, "Der Pruthfeldzug und der Pruthfrieden von 1711", in Jahrb. f. d. Gesch. Osteuropas , X (1962), 13-66; Kurat and K.V. Zetterstإen eds., Tدrkische Urkunden , Uppsala 1938 (docs. V. VI. VII); Sila ¦ h ¤ da ¦ r Fin ¤ dikli Meh ¤ med A gh a, Nus ¤ retna ¦ me , ed. I. Parmaks â zog § lu, Istanbul 1966-1969, II (index); S`O , IV, 208ff.; B. H. Sumner, Peter the Great and the Ottoman Empire , Oxford 1949, 37-43; W. Theyls, Gedenkschriften betreffende het Leeven van Karel de XII... geduurende sijn verblijf in het Ottomannische gebied... , Leiden 1721, I, 6-29 (Fr. tr., Mإmoire pour servir ب l'histoire de Charles XII , Leiden 1722); Voltaire, Remarques d'un seigneur polonais (= St. Poniatowski) sur l'histoire de Charles XII, roi de Suةde , The Hague 1741.

) / د. اسلام / گروت

ترسانه از اینسایکلوپدیا اسلامیکا

ترسانه ، واژه ای ترکی به معنای کارگاه کشتی سازی ، زرادخانة نیروی دریایی . ظاهراً این واژه از کلمة جنووایی ترسانه گرفته شده است . در عهد عثمانی این اصطلاح بویژه به زرادخانة سلطنتی عثمانی ، ترسانة عامره ، در سمت شرقی شاخ زرین ، در غَلَطه * (گالاتا) مقابل استانبول ، اطلاق می شد.

کارگاه کشتی سازی در غلطه اولین تأسیسات نیروی دریایی عثمانی نبود. احتمالاً سلاطین از زمان تسخیر مجدد گلیبولی * در 779/1377، ناوگانی در این شهر باقی گذارده بودند. در دهة 792/1390 این شهر پایگاهی برای حملة ناوگان بایزید اول * به سواحل و جزایر دریای اژه بود و همچنان تا توسعة زرادخانة غلطه در دهة دوم قرن دهم / شانزدهم ، جایگاه خود را به عنوان بزرگترین کارگاه کشتی سازی عثمانی حفظ کرد. اسنادِ این قرن همچنین حاکی از وجود زرادخانه های کوچک نیروی دریایی در ازنکمید/ ازمیت / نیکومدیا و سینوپ / سینوب است . معذلک ، هر چند سینوپ محل معمول برای ساخت کشتیهای جنگی بود، به نظر می رسد که امکاناتی برای انبار کردن تجهیزات نداشته و از صنعتگران یا مدیران دائمی برخوردار نبوده است .

محمد دوم * ، پس از غلبه بر غلطه در 857/1453، صاحب تأسیسات نیروی دریایی جنووا شد و زرادخانة عثمانی را احتمالاً در محل «وِتوس تِرسانة » جنووا، در شاخ زرین ، بنا نهاد. طرحهای سلیم اول * برای بزرگ کردن ناوگان ، به توسعه عمدة زرادخانه طی آخرین سالهای حکومتش منجر گردید، که در نخستین سالهای حکومتِ جانشین وی نیز ادامه یافت . به نظر می رسد که در همین زمان و تا 964/ 1557، غلطه با 123 کارگاه ، بزرگترین کارگاه کشتی سازی نیروی دریایی عثمانی جانشین گلیبولی گردیده بوده است . نقشة 932/ 1526 پیری رئیس * ، زرادخانه را به شکلی نشان می دهد که موازی با کنارة شرقی شاخ زرین ، از عَزَب قاپیسی تا حدود خاص کوی ، امتداد یافته است و بجز کارگاهها دارای یک انبار پارو، دفاترِ اداریِ (دیوانخانه ) دریاسالار (قپودان پاشا * )، یک مخزن مهمات و باغ زرادخانه بوده است . محمدپاشا صوقُلْلی * ، در طول مدت تصدی دریاسالاری بین 953 و 956/ 1546 و 1549، برای انبار کردن تجهیزات کشتیها، پشت هر کارگاه انباری ساخت و به منظور مخفی کردن آن از خشکی ، اطراف منطقه را دیوار کشید.

از اواخر قرن یازدهم / هفدهم تقریباً تمام ناوگانهای جنگی عثمانی متشکل از گالیهای پارویی بود. چون ساخت این کشتیها از عهدة هر کشتی ساز ماهری برمی آمد، دولت عثمانی غالباً دستور می داد بدنة کشتیها را در نواحی ساحلی و رودخانه ای ، خصوصاً اطراف کرانه های دریای سیاه و نزدیک رودخانة سقاریه بسازند و فقط برای تجهیز آنها به بادبان و توپخانه به غلطه یا گلیبولی آورده می شدند. این کار با ورود گالیون به عنوان کشتی جنگی استاندارد در اواخر قرن یازدهم / هفدهم و با وجود کشتیهای بخار و زره پوشهای آهنین در قرن سیزدهم / قرن نوزدهم ، دیگر میسر نبود. ساخت گالیون در انحصار زرادخانه ها قرار گرفت . در 1184/ 1770، تخریب شدن ناوگان عثمانی به دست روسها در چشمه * ، عیوب کشتیهای جنگی عثمانی را برملا ساخت و سبب شد که دریادار، جزائرلی غازی حسن پاشا * ، اصلاحات نیروی دریایی را به عهده

بگیرد. تأسیس مدرسة مهندسی (مهندس خانة بحریة همایون ) در زرادخانة غلطه در 1190/ 1776 و معرفی روشهای جدید ساخت کشتی تحت نظارت مهندسان فرانسوی ، لوروا و دوره ، از جمله این اصلاحات بود. فاستر رودز امریکایی نخستین کشتی بخار را در 1254/ 1838 در زرادخانة غلطه ساخت . هنوز زرادخانه ای در همین محل وجود دارد که به ساخت و تعمیر کشتی می پردازد.



/ ک . ایمبر ( د. اسلام ) /

پاساروویتز از دایره المعارف بزرگ اسلامی

پاسارُویتْز1 (ترکی: پاسارُفْچا)، شهری کوچک در جمهوری صربستان و مونتنگرو. نام این شهر که در زبان صربی پاژارواچ خوانده می‌شود، از واژۀ صربی ـ کرواتی «پاژار» به معنای آتش برگرفته شده است و در زبان صربی «شهرآتش» معنا می‌دهد(«پاژارواچ2»؛ EI2). این شهر در °44و´63 عرض شمالی و °21و ´19طول شرقی در 70کیلومتری جنوب شرقی بلگراد و در نزدیکی ملتقای رودخانه‌های موراویا و دانوب واقع است(لاموش، 135؛ «پازارواچ»؛ «دائرة المعارف...3»).
پاسارویتز شهری کوچک با حدود 42هزار تن جمعیت(1382ش/2003م)است که به رغم برخورداری از اهمیت اقتصادی، شهرت آن بیشتر مربوط به انعقاد پیمانی معروف به پیمان صلح پاسارویتز است که در 1130ق/1718م به روزگار سلطان احمد سوم(سل‍ 1115-1143ق/1703-1730م)میان امپراتوری عثمانی از یک سو دولتهای اتریش و جمهوری ونیز، از سوی دیگر منعقد شد(لاموش، همانجا؛ نیز نک‍: هامرپورگشتال، VII/232-236؛ «پاسارویتز...4»). این پیمان نامه پایان‌بخش جنگهای چندین سالۀ عثمانی با دولتهای اتریش و جمهوری ونیز بود که از 1126تا1130ق/1714تا1718م به طور انجامید. عثمانیان نخست در جبهه‌های جنگ با جمهوری ونیز در یونان و کرت به پیروزیهایی دست یافتند، اما در 1716م در پتراوردین5 از نیروهای اتریشی به فرماندهی پرنس اوژن دوساووا شکست خوردند و به این پیمان صلح تن در دادند(«پاسارویتز»).
نخستین گفت‌وگوهای صلح در اواخر سال 1717م آغازشد، ولی گفت‌وگوهای قطعی که طرفهای درگیر در آن شرکت کردند، در رجب 1130/ژوئن1718 آغاز گردید و در شعبان 1130/ژوئیۀ 1718پایان یافت. فرستادگان انگلستان و ایالات متحدۀ آمریکا هم به عنوان ناظر و میانجی در این مذاکرات حاضر بودند(لاموش، همانجا). براساس این پیمان که یکی از زیان‌بارترین پیمانها در تاریخ دولت عثمانی بود، دولت عثمانی نواحی تِمسِوار، افلاق کوچک(افلاق غربی)، و یک باریکه از صربستان ـ در جنوب دانوب از تیمورک تا دریناـ که بلگراد را نیز شامل می‌شد، به اتریش واگذار کرد. اما برپایۀ مفاد همین پیمان جمهوری ونیز تمام مستملکات خود در شبه جزیرۀ پلوپونز و جزیرۀ کرت و دیگر جزایر واقع در دریای مدیترانه از کرت تا سواحل آناتولی را از دست داد و فقط جزایر ایونی و سواحل دالماسی را نگه داشت(«پاسارویتز»؛ لاموش، همانجا).
در اواخر شعبان1130/ژوئیۀ 1718 و در همان محل پیمان‌نامۀ بازرگانی و کشتی‌رانی میان دولتهای عثمانی و اتریش به امضا رسید که به موجب آن حقوق کاپیتولاسیون برای شهروندان دولتهای بیگانه در قلمرو عثمانی به رسمیت شناخته می‌شد و به موجب مفاد یکی از بندهای آن بازرگانان ایرانی اجازه می‌یافتند که از خاک عثمانی برای دادوستد با شهرهای تابع دولت اتریش گذر کنند(هامر پورگشتال، VII/236؛ لاموش، 136؛ میلر، 10؛ لویس، 45).
شهر پاسارویتز تا جنگ جهانی اول، در صلح و امنیت روبه گسترش نهاد. به گونه‌ای که در اوایل سدۀ 20م یکی از شهرهای مهم صربستان به شمار می‌رفت. این شهر پس از پایان جنگ جهانی اول و تشکیل پادشاهی یوگسلاوی، در شمار شهرهای این کشور قرار گرفت(EI2)و پس از فروپاشی فدراسیون یوگسلاوی در قلمرو جمهوری صربستان و مونتنگرو باقی ماند.
مآخذ: لاموش، لئون، تاریخ ترکیه، ترجمۀ سعید نفیسی، تهران، 1316ش؛ نیز:
EI2; Enciclopedia Italiana, Rome; Hammer-Purgstall, J., Geschichte des osmanischen Reiches, Graz, 1965; Lewis, B., The Emergence of Modern Turkey, London, 1979; Miller, W., The Ottoman Empire and its Successors 1801-1927, London, 1966; »Passarowitz, Treaty of«, Fact Monster, www.factmonster.com/ce6/history/A0837796.htm1; »Pozarevac«, World History, www. Worldhistory.com/wiki/p/pozarevac.htm.
پرویز امین


پیری محمدپاشا از دایره المعارف بزرگ اسلامی

پیریْ‌مُحَمَّدْ‌پاشا (د939ق/1532م)، دولتمرد عثمانی و صدر اعظم سلطان سليم اول و پسرش سليمان قانونی. تاريخ تـولد او روشن نيست. وی در قره‌مان (لارنده) يا آماسيه
متولد شد و همان‌جا پرورش يافت (ثريا،2/43؛‌ هامرپورگشتال، تاريخ...،‌2/955). برخی مآخذ از او با لقب «پير» نيز ياد کرده‌اند (اوزون چارشيلی، II/544، حاشيۀ 2؛ پچوی، 1/ 79؛ عثمان زاده، 22-23). وی نسب خود را از طـريق جمال الدين آق‌سرايی به ابوبكـر خليفۀ اول می‌رساند(ثريا، عثمان‌زاده، همانجاها) و به سبب انتساب به همين جمال‌الدين به جمالی نيز معروف ‌است‌ (عطايی، 102؛ مجدی، 324). پدرش محمد جلال‌الديـن پسر احمد چلبی ونيای مادری‌اش مـولانا‌‌حمزة‌الديـ‌ن‌ لارنده‌ای‌‌قره‌مانی است (اوزون‌چارشيلی،II/544 ) و به اين سبب، او را قره‌‌‌مانی هم خوانده‌اند (پچوی، همانجا).
پيری محمد در شهر آماسيه از عالـمان زمـان خود كسب علـم كرد و پس از اتمام تحصيل، در شهرهای صوفيه، سيلوری، غَلطه (گالاتا)، بر مسند قضا نشست، و همچنين توليت «عمارت عامرۀ» سلطان محمد دوم فاتح در استانبول را نيز بر عهده داشت (ثريا، مجدی، اوزون چارشيلی، همانجاها). وی در زمان بايزيد دوم عثمانی، دفتردار خزانۀ عامره شد (اوزون چارشيلی، همانجا) و در زمان سلطان سليم نيز سمت «باش دفتردار» ــ مسئـول كل امـور مالی (نک‍ : ه‍ د، باب دفترداری) ــ را بر عهـده گرفت وبا همين عنوان در جنگ چالدران همراه سليم بود (عثمان زاده، همانجا؛ هامر‌پور‌گشتال، دولت...،4/134-135). چون سليم به چالدران رسيد، برخی اميران عثمانی خواهان استقرار و استراحت لشكر در آنجا بودند، لیكن پيری محمد پاشا با توجه به وجود عناصر شيعه در ميان سپاه عثمانی و احتمال پيوستن شبانۀ آنها به لشكر ايران پيشنهاد كرد كه بدون اتلاف وقت به حمله بپردازند (همانجا). سليم اين نظر را پذيرفت و به همين سبب، گفتـه‌اند كه پيری پاشا هميشـه مورد توجـه سليم بـود (اوزون ‌ـ چارشيلی، همانجا).
پس از پيروزی سليم در چالدران (برای تفصيل، نك‍: روملو، 143 بب‍ ؛ هامر پورگشتال، همان، 4/134-140)، محمد‌پاشا همراه با دوقه‌كين‌زاده‌احمد ــ صدر اعظم ــ و ادريس بدليسی (ه‍ م) برای تصرف تبريز و فراهم آوردن مقدمات ورود و پذيرايی از سليم، به اين شهر رفتند (منجم‌باشی، 3/455). سلطان سليم پس از 8 روز اقامت در تبريز (هامرپورگشتال، همان، 4/140-141؛ پارسا دوست، 487) ناچار به بازگشت شد. چون به نخجوان رسيد،
مصطفى پاشا را كه سبب ناخشنودی ينی‌چريان از ادامۀ جنگ می‌دانست، از مقام خود عزل (هامرپورگشتال، همان، 4/142)، و پيرمحمد پاشا را به جای او به وزير سومی منصوب كرد (فريدون بك، 1/464؛ هامرپورگشتال، همانجا) و او را برای تدارك آزوقه و مهمات برای تجديد پيكار با ايرانيان، به شهر بايبورد فرستاد (همانجا). محمد پاشا از آنجا به شهر آماسيه رفت و در همان‌جا به تدارك ساز و برگ پرداخت. ينی‌‌‌چريها كه با ادامۀ‌جنگ مخالف بودند،ناخشنودی خود را با حمله بــه‌اقامتـگاه پيــری پاشـا و حليمـی ــ معلـم سلطان ــ و دوقه‌کین‌زاده نشان دادند (سعد‌الدين، 2/287؛ منجم باشی، 3/457؛ هامرپورگشتال، همان، 4/144).
سليم كه دوقه‌كين‌زاده احمد را محرك اين شورش می‌دانست، بی‌درنگ او را به قتل رساند (همانجاها؛ اوزون چارشيلی، II/270؛ صولاق زاده، 373) و ساير محركان اين واقعه، يعنی آغای ينی‌چری و قاضی عسكر را با مرگ كيفر داد (سعدالدين، 2/ 298؛ منجم‌باشی، همانجا؛ صولاق‌زاده، 377) و حتى پيری‌پاشا نيز مورد بی‌مهری قرار‌گرفت؛ اما بعد از مدتی و در آستانۀ لشكركشی سليم به مصر، پیری پاشا فراخوانده شد و قائم مقامی و محافظت از پايتخت، يعنی شهر استانبول برعهدۀ اوگذاشته شد (سعدالدين، 2/377؛ صولاق‌زاده، 412؛ شمعدانی‌زاده، 497؛‌‌اوزون چارشيلی، II/283).
هنگام بازگشت سليم از مصر و در پی اعدام يونس پاشا، صدراعظم، پيری پاشا به شام احضار گرديد و به جای صدراعظم مقتول به صدارت برگزيده شد (ثريا، 2/43؛ عثمان زاده، 23؛ هامرپورگشتال، همان، 4/ 239-240). سليم سپس به استانبول بازگشت و پیری پاشا را با عده‌ای از سواران قاپی قولی، روم ايلی، آناتولی و عربستان برای جلوگیری از حملات ايرانيان و حراست از مرزها در منطقۀ ديار بكر و ساحل فرات باقی گذاشت (سعدالدين، 2/383؛ صولاق زاده، 413؛ هامر پورگشتال، همان، 4/246). محمدپاشا مدتی در منطقه توقف كرد و چون حمله و حركتی از جانب ايران ديده نشد، بعد از فتح چند قلعه (اوزون‌چارشيلی، II/296) در 925ق/ 1519م به نزد سليم بازگشت (سعدالدين، همانجا).  پيری‌پاشا مدت 3 سال تا درگذشت سليم (8 شوال 926ق/21 سپتامبر 1520م) در مقام صدارت باقی ماند؛ پس از درگذشت سليم، وليعهدش سليمان را كه بعدها به قانونی ملقب شد، برتخت نشاند و خود تا929ق/1523م صدارت او را برعهده گرفت (هامرپورگشتال، همان، 4/250-251؛ اوزون چارشيلی، II/302؛ پچوی، 1/ 79). سرانجام در بازگشت سلطان سليم از فتح جزيرۀ رودس (همانجا)، پيری محمد با سعايت دشمنانش از جمله احمد پاشا كه به مقام او چشم دوخته بود، از صدارت معزول و بازنشسته شد و ابراهيم پاشا (ه‍ م)كه مورد توجه سلطان بود، به جای او به صدارت انتخاب شد (ثريا، نیز پچوی، همانجاها؛ طيارزاده،2/15).
پيری پاشا پس از كناره‌گيری به مزرعه‌اش واقع در سيلوری رفت (اوزون چارشيلی، II/545). وی نزد سلطان عثمانی از‌احترام فوق‌العاده‌ای برخوردار بود و به همين سبب، صدر اعظم ابراهیم پاشا بر او رشك می‌ورزيد و سرانجام به تحريك همو و به دست پسر خود محمد افندی كه قاضی ادرنه بود، در 939ق مسموم شد و در‌گذشت و در سيلوری در جوار مسجدی كه خودش ساخته بود، به خاك سپرده شد(عثمان زاده، اوزون ـ چارشيلی، همانجاها؛ عطايی، 103).
پيری ‌پاشا وزيری مدبر،‌كاردان، تاريخ‌شناس(شمعدانی‌زاده، 508)، اديب و مردم نواز بود (مجدی، 325) و توانست نزدیک 6 سال دولت عثمانی را با درایت و کیاست اداره کند و حتى از خشونتهای سلیم بکاهد. به پیشنهاد او و پذیرفتن سلیم، کارگاه کشتی‌سازی در استانبول تأسیس شد که موجبات تقویت نیروی دریایی عثمانی و ایجاد ناوگانی جدید را فراهم ساخت (شمعدانی‌زاده، 496-497؛ هامرپورگشتال، همان، 4/152؛ نیز شاپولیو، 151؛ اوزون چارشیلی، II/298). وی سلیم و سلیمان را به تصرف بلگراد تشویق کرد و 50 فروند‌کشتی کوچک و مهمات لازم را از طریق رودخانۀ دانوب به آنجا فرستاد (همو، II/311). پیری محمد همچنین مقدمات تصرف جزیرۀ رودس را نیز فراهم آورد (همو، II/312-313؛ شاپولیو، 153).
پیری محمدپاشا شعر نیز می‌سرود و رمزی تخلص می‌کرد (عثمان‌زاده، همانجا). وی پیرو طریقت مولویه بود («دائرة‌المعارف...1»، VII/310). از پیری محمد آثار نیک بسیاری برجای مانده است که از آن جمله‌اند: مسجد، مدرسه و خانقاه در
استانبول در محله‌ای که به نام او محلۀ پیری پاشا نامیده می‌شود؛ مسجد و مدرسه و عمارت در سیلوری؛ همچنین مکتب، زاویه و نظایر آن در آق‌سرای از توابع قونیه (مجدی، همانجا؛ اوزون چارشیلی، II/545).

مآخذ: پارسا‌دوست، منوچهر، شاه اسماعیل اول، تهران، 1375ش؛ پچوی، ابراهیم، تاریخ، استانبول، 1283ق؛ ثریا، محمد، سجل عثمانی (تذکرۀ مشاهیر‌عثمانیه)، استانبول، 1311ق؛ روملو، حسن، احسن التواریخ، به کوشش چ. ن. سدن، تهران، 1347ش؛ سعدالدین، محمد، تاج التواریخ، استانبول، 1280ق؛ شمعدانی‌زاده، سلیمان، مری‌التواریخ، استانبول، 1338ق؛ صولاق‌زاده، محمد، تاریخ، استانبول، 1297ق؛ طیارزاده، احمد‌‌عطا، تاریخ، استانبول، 1293ق؛ عثمان‌زاده، تائب ‌احمد، حدیقة‌الوزراء، فرایبورگ، 1969م؛ عطایی، عطاء‌الله، حدائق الحقائق فی تکملة الشقائق، به کوشش عبدالقادر اوزجان، استانبول، 1989م؛ فریدون بک، احمد، منشآت السلاطین، استانبول، 1274ق؛ مجدی محمد افندی، حدائق الشقائق (ذیل الشقائق النعمانیة)، به‌کوشش عبدالقادر اوزجان،استانبول،1989م؛ منجم‌باشی، احمد



دده،‌ صحائف‌الاخبار، ترجمۀ احمد ندیم، استانبول، ‌1285ق/ 1868م؛هامرپورگشتال،

یوزف، تاریخ امپراتوری عثمانی، ترجمۀ زکی علی‌آبادی، به کوشش جمشید کیانفر، تهران، 1367ش؛ همو، دولت عثمانیه تاریخی، ترجمۀ محمد عطا، استانبول، 1330ق؛ نیز:

Ԫapolyo, E. B., Osmanlı sultanları tarihi, Istanbul 1961; Türk dili ve edebiyatı ansiklopedisi, Istanbul, 1976; Uzunçarԫılı, İ. H., Osmanlı tarihi, Ankara, 1983.
علی‌اکبر دیانت

پیاله پاشا از دایره المعارف بزرگ اسلامی

پیاله پاشا، عبدالرحمان (د 986ق/ 1578م)، دولتمرد و دریاسالار (قَپودان دریا) معروف عثمانی به روزگار سلیمان قانونی، سلیم دوم و مرادسوم. وی احتمالاً در916ق/1510م و یا در921ق/ 1515م(«دائرةالمعارف...1»، XXVII/44)، در شهر تولنه از شهرهای مجارستان زاده شد(EI2, VIII/316). پدرش کفش‌دوزی از اهالی کرواسی بود (هامر پورگشتال، 6/192).
پیاله از غلامان اسکندر چلبی بود که بعد از اعدام اسکندر، او را همراه با چند تن دیگر به فرمان سلیمان قانونی به دربار آوردند (اوزون چارشیلی، II/354، حاشیۀ 2). وی در اندرون تربیت یافت و نخست به مرتبۀ «مابین‌چی» (قپوچی، حاجب) و سپس با عنوان «سنجاق بیگی» به امارت رسید و مدتی بعد به بیگلربیگی ارتقا یافت و پس از درگذشت قپودان سنان پاشا، برادر صدراعظم رستم پاشا، با عنوان «قپودان دریا» به سرداری ناوگان دریایی دولت عثمانی برگزیده شد (هامر پورگشتال، 6/111؛ اوزون چارشیلی، II/383).
پیاله پاشا با همکاری دریانوردان باتجربه‌ای مانند تورقود و صالح رئیس به تقویت نیروی دریایی عثمانی پرداخت و بر اعتبار و اهمیت آن افزود (همانجا؛ احمد راسم، 1/264-265). وی مورد توجه سلطان سلیمان قرار گرفت و با ازدواج با نوۀ سلیمان، دختر سلیم، به دامادی دربار عثمانی مفتخر شد (هامر پورگشتال، 6/100). در پی درخواست کمک هانری دوم پادشاه فرانسه از سلطان سلیمان، به دستور سلطان (همو، 6/121) پیاله پاشا در مدیترانۀ غربی شهر رچیو را تصرف، و اهالی آنجا را اسیر کرد. همچنین بنادر وهران (اوران)، تلمسان، بنزرت در ساحل شمالی تونس، سیودادِلا از شهرهای جزیرۀ مینورکا2 (میورقه) و سورانتو را به تصرف درآورد (همانجا؛ اوزون چارشیلی، II/387) و با موفقیت به استانبول بازگشت.
در همین زمان، یعنی در 966ق/ 1559م، دولتهای مسیحی که در تدارک حمله به طرابلس و جزیرۀ جربه، واقع در غرب طرابلس و شرق تونس بودند، به منظور جلوگیری از پیشرفت نیروی دریایی عثمانی، اتحادیه‌ای مرکب از اسپانیا، پاپ، دولت‌شهرهای ایتالیا شامل جنوا، فلورانس، سیسیل و ناپل تشکیل دادند و نیرویی مرکب از 200 فروند کشتی به سرفرماندهی دریاسالار آندره آدوریان، و همکاری دریاسالاران دیگر ازجمله ژنرال دون‌آلواروی اسپانیایی تجهیز کردند و به جانب طرابلس غرب بادبان برافراشتند (هامر پورگشتال، 6/121-122؛ نیز اوزون چارشیلی، همانجا). نیروی متفق به جزیرۀ جربه حمله کردند، اما این نبرد که در تاریخ عثمانی به جنگ جربه شهرت دارد، با پیروزی عثمانی و اسارت دون آلوارو پایان


یافت. پیاله پاشا با پیروزی به استانبول بازگشت و مورد استقبال سلطان قرار گرفت (برای آگاهی بیشتر، نک‍‍ : هامر پورگشتال، 6/122-124؛ نیز اوزون چارشیلی، II/387-388؛ سامح، 55-56؛ مانتران، 155). پیروزی پیاله پاشا در جنگ جربه و تصرف طرابلس غرب، تسلط اسلام را در مدیترانۀ مرکزی تثبیت کرد (کین‌راس، 260).
با این‌همه، اسپانیاییها که جزیرۀ جربه و تسلط خود بر طرابلس غرب را از دست داده بودند، جزیرۀ بسیار کوچک پیگون دوولز1 را تصرف کردند و با تقویت نیروهای متفق در جزیرۀ مالت امنیت رفت و آمد سفاین عثمانی را برهم زدند. ازجمله کشتی حامل کالا به‌مقصد دربار عثمانی در نزدیکی زانطا (زانت2) و کفالونیه (سفالونیا3) از جانب دزدان دریایی که مورد حمایت متفقین بودند، غارت شد (هامر پورگشتال، 6/126؛ اوزون چارشیلی، II/389). از این‌رو، تصرف جزیرۀ مالت برای تأمین امنیت قلمروعثمانی درشمال افریقا اجتناب‌ناپذیر می‌نمود (همانجاها) و سلطان فرمان تسخیرآنجا را صادرکرد. دراین‌تصمیم اصرارمهرماه سلطان دخترمؤمن و پرهیزگار سلیمان قانونی ــ که جهاد برضدکفار را بزرگ‌ترین وظیفۀمسلمانان می‌دانست ــ نیز مؤثر بوده است (هامر پورگشتال، 6/127).
در پی صدور فرمان سلطان، نیروی عثمانی به فرماندهی مصطفى قیزیل احمدلو که وزیر پنجم بود و پیاله پاشا در رأس نیروی دریایی به سوی مالت به حرکت درآمد. سپاه عثمانی در
این جنگ موفقیتی کسب نکرد و دریاسالار تورقود نیز کشته شد(همانجا؛ اوزون‌چارشیلی،II/389-390؛ کین‌راس، 255- 259).
از اقدامات دیگر پیاله پاشا، تصرف جزیرۀ ساقز4 در 973ق/ 1566م، و افزودن آن به قلمرو عثمانی است (هامر پورگشتال، 6/191-192؛ اوزون چارشیلی، II/436؛ اولیا چلبی، IX/113) که پس ازاین‌پیروزی به‌وزارت ــ وزیر قبّه که در معیت صدراعظم بود ــ ارتقا یافت و علی پاشا مؤذن‌زاده به جای او به فرماندهی نیروی دریایی منصوب شد (هامر پورگشتال، 6/192).
پیاله پاشا به عنوان یک دریانورد باتجربه در جریان لشکرکشی عثمانی به جزیرۀ قبرس هم شرکت داشت. در این تاریخ (978ق/1570م)، قبرس تحت حاکمیت دولت‌شهر ونیز بود که با عثمانیان قرارداد صلح داشتند (پچوی، 1/486). مزاحمت قبرسیها یا به عبارت دیگر ونیزیها برای کشتیهای بازرگانی عثمانی و نیز کشتیهای حجاج، موجب خشم دولتمردان عثمانی شد و آنان پادشاه را به اقدام تشویق کردند، چنان‌که لالاقره مصطفى پاشا و پیاله پاشا نیز برای تجدید اشتهار رو به افول خـود بـه طرفـداری از لشکـرکشی به قبـرس برخاستنـد (هامـرـ

پورگشتال، 6/243). از سوی دیگر سلیم دوم از همان دوران ولیعهدی به جزیرۀ قبرس تعلق خاطر ویژه‌ای داشت و می‌خواست
آنجا را تصرف کند، اما وجود عهدنامۀ صلح مانع این امر بود. سرانجام با صدور فتوای ابوالسعود (ه‍ م) مبنی بر مجاز بودن نقض عهد در صورتی که منافع مسلمانان ایجاب نماید، اندیشۀ لشکرکشی به قبرس تحقق یافت (برای متن فتوا، نک‍‍ : پچوی، 1/486-487؛ هامر پورگشتال، 6/244). سپاه زمینی عثمانی به فرماندهی لالامصطفى پاشا و نیروی دریایی با دریاسالاری پیاله پاشا و با همکاری مؤذن‌زاده، قپودان دریا، و بیگلربیگیهای آناتولی، مرعش و قرامان، لشکرکشی را آغاز کردند (پچوی، 1/487- 488؛ هامر پورگشتال، 6/252) و موفق شدند جزیرۀ قبرس را تصرف کنند. حاکمیت دولت عثمانی بر این جزیره با عقد قـرارداد صلح، از جانب و نیز به ‌رسمیت شناخته شد (کین ـ ‌راس، 281-282، نیز برای آگاهی بیشتر، نک‍‍ : 273-283؛ پچوی، 1/486- 489؛هامرپورگشتال،6/252 بب‍ ؛سرهنگ، 112-113).
پیاله پاشا پس از درگذشت در جوار مسجدی که خود ساخته بود، در محلۀ قاسم پاشا به خاک سپرده شد (IA, IX/569). وی دریانوردی شجاع و آگاه به امور نظامی بود؛ در مدت فرماندهی موفق شد که 67 جزیرۀ کوچک و بزرگ را در دریای مدیترانه (سواحل اسپانیا، ایتالیا و فرانسه) تصرف، و به قلمرو عثمانی ضمیمه کند. او همچنین مردی نیکوکار و خیّر بود، چنان‌که آثار بسیاری از او چون مسجد، مدرسه، مکتب، تکیه، چشمه و حمام در استانبول و جاهای دیگر به یادگار مانده است (اینالجیک، 53؛ دربارۀ مسجد پیاله پاشا، نک‍‍ : مارتینی، III/131-171).

مآخذ: احمدراسم، عثمانلی تاریخی، استانبول، 1326-1328ق؛ اینالجیک، خلیل و م. طیب گوک بیلگین، استانبول و فتح آن، ترجمۀ علی کاتبی، تهران، 1373ش؛ پچوی، ابراهیم، تاریخ، استانبول، 1283ق؛ سامح، عزیز، الاتراک العثمانیون فی افریقیا الشمالیة، ترجمۀ عبدالسلام ادهم، بیروت، 1389ق/ 1969م؛ سرهنگ، اسماعیل، تاریخ الدولة العثمانیة، بیروت، دارالفکر؛ کین راس، پ. ب.، قرون عثمانی، ترجمۀ پروانه ستاری، تهران، 1373ش؛ هامر پورگشتال، یوزف، دولت عثمانیه تاریخی، ترجمۀ محمد عطا، استانبول، 1330ق؛ نیز:

EI2; Evliya Çelebi, Seyahatname, Istanbul, 1935; IA; Mantran, R., Histoire de l'empire ottoman, Lille, 1989; Martiny, von Günter, »Die Piyale Pasha Moschee«, Ars Islamica, New York, 1936, vol. III; Türk ansiklopedisi, Ankara, 1978; Uzunçarԫılı, İ. H., Osmanlı tarihi, Ankara, 1983.
علی اکبر دیانت

پچوی از دایره المعارف بزرگ اسلامی

پِچَوی، ابراهیم(982- ح1060ق/1574-1650م)، منسوب به ناحیۀ پچوی در مجارستان، مورخ و دیوان‌سالار دستگاه امپراتوری عثمانی. شرح احوال پچوی که به سبب اشارات و تصریحات خود وی تقریباً روشن است، تاکنون به قلم چند نفر نوشته شده که از جملۀ آنها می‌توان به بابینگر(ص192-195؛ نیز نک‍: EI2, VIII/291) و مقاله‌های کامل و مشروح کرلیتز(ص252-260) و توران(نک‍: IA, IX/543-545) اشاره کرد.
موطن اصلی پچوی که خود از آن با شور و اشتیاق یاد کرده(1/436-437)، روستا یا شهرکی به نام فونفکیرشن1 واقع در جنوب غربی مجارستان است(نک‍: ه‍ د، پچوی). نیای بزرگ ابراهیم، قره‌داوود، ظاهراً مردی ترکمن، و سلاح‌دار سلطان محمد دوم عثمانی بود. چون سلطان محمد ناحیۀ بوسنی را فتح کرد، قره‌داوود پاداشی بزرگ یافت و خود و پسرانش ـ که یکی از آنها پدر ابراهیم بود ـ به حکومت بوسنی و دیگر نواحی در قلمرو عثمانی منصوب شدند(پچوی، 1/87؛ کرلیتز، 253). نام پدر ابراهیم روشن نیست؛ اما چنان‌که خود پچوی از اموال و ثروت نیایش گزارش می‌دهد(1/102بب‍(، وی آن‌قدر شهرت و نفوذ داشت که با یکی از خاندانهای مشهور و پرنفوذ بوسنی موسوم به صوکوللی ـ سوکولویچ= شاهین اوغلی ـ وصلت کرد و ابراهیم از همین ازدواج به وجود آمد(کرلیتز، 254).
ابراهیم در 14 سالگی پدر خود را از دست داد و از آن پس زیر حمایت و سرپرستی دایی‌اش، فرهاد پاشا، حاکم شهرِ «بود2» درآمد. ابراهیم مدتی پس از قتل او، به همراه خانوادۀ مادرش به بوسنی بازگشت و به خویشاوند مادری دیگرش، لاله محمدپاشا حاکم آناتولی ـ که بعدها به مقام صدراعظمی عثمانی رسید‌ ـ پیوست(EI2; IA, IX/543، همانجا). او همواره خود را مدیون این دو می‌دانست و در اثر خود از آنان به خوبی و با افتخار یاد کرده است(2/319-321، 433). وی تا هنگام مرگ لاله محمدپاشا به مدت 15 سال در خدمت وکنار او بود و از همین راه وارد کارهای دیوانی و دولتی شد(نک‍: EI2، نیز IA، همانجاها).
پچوی در مشاغل مختلفی خدمت کرد و حوادث بسیاری را به چشم دید؛ از جمله در 1002ق/1594م وقتی نیروهای نظامی اتریش شهر و قلعۀ گران(استرگن) را محاصره کرده بودند، او آنجا مقام داشت و خود یکی از کسانی بود که در مذاکره تسلیم قلعه شرکت کرد(2/178-179، 182؛ بابینگر، 192).
ابراهیم مأموریتهای متعددی از سوی لاله محمدپاشا یافت و به سفرهای چندی فرستاده شد. در 1007ق/1598م در محاصرۀ نظامی چند ناحیه شرکت داشت و تا دورۀ صدراعظمی محمدپاشا، درویش پاشا و کویوجومراد پاشا، مصدر خدمات مهمی چون حکومت، حل‌وفصل و مشاغل کشوری و لشکری شد. وی سپس از کارها کناره گرفت و به زادگاه خود رفت(IA, IX/543-544).
ابراهیم در 1027ق/1618م دوباره به استانبول بازگشت و وارد مشاغل دولتی و دیوانی شد و تا 1055ق/1645م در مشاغل مختلف مانند حکومت(بیگلربیگی)رقه، دفترداری صدراعظم، ریاست دیوان سلطان و دفترداری دیار بکر و بوسنی به فعالیت پرداخت(همان، IX/544؛ پچوی، 2/384-386، 391، 394، 403، جم‍(. وی ظاهراً از همین تاریخ به نگارش اثر خود مشغول شد(IA، همانجا). پچوی در زادگاه خود درگذشت و در همان‌جا هم دفن گردید؛ ولی از سال مرگ دقیق او اطلاعی در دست نیست.
از پچوی تنها یک کتاب در دست است و آن تاریخی است که گویا در چند سال بازنشستگی خود نگاشته است. تاریخ پچوی در دو جلد تصنیف شده، و شامل وقایع دوران فرمانروایی سلطان سلیمان قانونی تا پایان دورۀ سلطان مراد چهارم(1032-1050ق/1623-1640م)است که در واقع حوادث ایام 7 سلطان عثمانی را در برمی‌گیرد و از منابع معتبر به شمار می‌آید(نک‍: بروسه‌لی، 3/23-33). تاریخ پچوی از این جهت اهمیت دارد که مؤلف در بسیاری از وقایع حضور داشته، و خود از عوامل مؤثر در جریان برخی از آنها به شمار می‌رفته است؛ به همین دلیل، مورد استفادۀ محققان و نویسندگان تاریخ عثمانی، همچون هامرپورگشتال(مثلاً نک‍: IV/4-6, 599-600, V/665-666, IX/196) قرار گرفته است(نیز نک‍: شندلینگر، 176-186، که به نقد این کتاب و استفادۀ هامرپورگشتال از آن پرداخته است).
پچوی در ذکر حوادثی که خود در آنها حضور نداشته است، چنان‌که با فروتنی در مقدمۀ کتاب یاد کرده، از آثار مورخان و نویسندگان پیش از خود، همچون جلال‌زاده نشانی مصطفیٰ‌بک، جلال‌زاده صالح افندی، رمضان‌زاده، عالی‌افندی، حسن‌بک‌زاده افندی، حدیدی و کاتب محمدافندی استفاده کرده است(1/2-3). به علاوه، از وزیران و امیران لشکری، و نیز از مورخان مجار، هلتای3 و ایشتوانفی4 با واسطۀ مترجم اطلاعات بسیار کسب و درج کرده است(EI2, VIII/291).
اختصاص بخشهایی مهم از این کتاب به تاریخ اروپایی شرقی بر اهمیت اثر پچوی افزوده است؛ زیرا کمتر کسی در میان مورخان اسلامی به تاریخ اروپا توجه نشان داده است. از این‌رو، تاریخ پچوی نه تنها برای مورخان تاریخ دورۀ عثمانی، بلکه برای بخشی از تاریخ تاریک اروپای سده‌های 16 و 17م نیز منبع مورد اعتمادی به شمار می‌رود(لویس، 52).
یکی از خصوصیات مهم این اثر، کاربرد فراوان زبان فارسی در آن است. افزون بر آنکه تقریباً تمامی عنوانهای فصول کتاب به فارسی است ـ که گویای انس مؤلف با زبان فارسی است ـ هرگاه با موضوعی درگیری عاطفی پیدا می‌کرده، از شعر فارسی شاهد آورده است(مثلاً نک‍: 2/384، ماجرای قتل سلطان عثمانی، نیز 395).
با اینکه تاریخ پچوی تاکنون 3بار به چاپ رسیده است(استانبول، 1283ق، به کوشش مراد اوراز، استانبول، 1968م، با حروف لاتین؛ و استانبول، 1980م، به کوشش درین و چابوک)، هنوز جای چاپی منقح و انتقادی همراه با توضیحات و سنجش اطلاعات متن آن خالی است.
مآخذ: بروسه‌لی، محمدطاهر، عثمانلی مؤلفلری، استانبول، 1342ق/1924م؛ پچوی، ابراهیم، تاریخ، استانبول، 1283ق/1866م؛ نیز:
Babinger, F., Die Geschichtsschreiber der Osmanen und ihre Werke, Leipzig, 1927; EI2; Hammer-Purgstall, J., Geschichte des osmanischen Reiches, Graz, 1963; IA; Kraelitz, F. V., »Der osmanische Historiker Ibrâhîm Pečewi«, Der Islam, Strassburg, 1918, vol. VIII; Lewis, B., The Emergence of Modern Turkey, London, 1968; Schaendlinger, A. C., »Die Probleme der Redaktionen der Chronik des Ibrāhim Pečevi«, Wiener Zeitschrift für die Kunde des Morgenlandes, ed. H. W. Duda, Wien, 1972, vols. LXIII-LXIV.
منوچهر پزشک

آقچه از دایره المعارف بزرگ اسلامی

آقچه، سکة نقره‎ای، پول، نقدینه، ثروت و توسّعاً هر نوع مسکوک و به مفهوم خاص، نام سکة رایج در امپراتوری عثمانی. این واژه از دو کلمة ترکی «آق» (سفید) و «چه» (علامت نسبت یا تصغیر) ترکیب یافته و معنی لغوی آن مایل به سفید یا سکّة سفید است (سامی، 44). این کلمه به صورتهایِ اقچه، اخچه و اغچه نیز ضبط شده است (دُر، 85). مصریها آن را «اَقشاء» و در یمن «بَقْچَه» که مخفّف «بِراَقچه» است (عزّاوی، 141) می‎خوانند که احتمالاً ترکیبی از «بیر» (یک) و اقچه است، اما به عربی فصیح به آن مُقَطَّعه گویند (حسینی، 1/109). برخی آن را واژه‎ای مغولی می‎دانند که در زمان ایلخانان مصطلح بوده است (پاکالین، 1/34) اروپایان از آن به صورت آسپر مأخوذ از آسپرون یاد می‎کنند (دایره‎المعارف اسلام).
آقچه در قلمروِ سلجوقیان ایران و روم و امیرنشینهای آسیای صغیر رایج بوده و در بیشتر این ایالات ضرب می‎شده است (غالب، 112 به بعد)، چنانکه راوندی از انعام 000‘1 آقچه‎ای نام برده است (ص 300). عثمانیها واحدِ قیاسیِ درهم و دینار را که در دولتها قبل و حتی معاصر آنها معمول بود، نپذیرفتند و خود به ضرب سکه اقدام کردند. سکة نقره‎ای را که برای اولین‎بار ضرب شد «آقچه» نامیدند و برای تشخیص آن از دیگر نفوذ آن را «آقچة عثمانی» خواندند که بعدها به «عثمانی» معروف شد (اسلام آنسیکلوپدیسی)؛ و آن را «شاهی» نیز می‎نامند (عزّاوی، 141).
نخستین آقچة عثمانی در 729ق/1329م در زمان حکومت اورخان در شهر بورْسه ضرب شده كه در يك روي آن ،لااٍلهِ اٍلَّا اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله» و در روی دیگرش «اورخان خَلَّدَاللهُ مُلْکَهُ» منقوش بود. تعداد کمی از این سکه‎ها تاکنون باقی مانده است (جودت، 1/254 به بعد).
سکه‎های اولیه تاریخ ضرب نداشت و اولین‎بار در زمان یلدیرم بایزید، حَکِّ تاریخ ضرب بر روی سکه‎ها معمول گردید (همانجا). اولین آقچه که شکل آن شبیه دِرهم سلجوقیان بود، 6 قیراط، یعنی 4/1 مثقال، وزن داشت و عیار آن 90٪ نقره و ربع درهم شرعی بود (سعدالدین، 1/40). وزن و عیار آقچه تا زمان سلطان محمدفاتح ثابت بود، ولی سپس به تدریج قوس نزولی پیمود، چنانکه وزن آن در 848ق/1444م به 5 قیراط و در سکه‎هایی که در شهرهای اَدِرْنه، بورسه، آیا سلوغ (آیا صلوغ) و دیگر جایها ضرب می‎شد، به 2/1 4 تنزل کرد (پاکالین، I/34). این کاهش تدریجی در وزن و عیار آقچه همچنان ادامه داشت تا سرانجام در سدة 11ق/17م وزن آن به یک قیراط و عیارش به 50٪ تنزل کرد. از همین‎رو، به مفاهیمی چون زییوف آقچه (آقچة قلب)، آقچة جعلی، آقچة سرخ، آقچة میخانه و آقچة خال خال برخورد می‎کنیم که هریک از آنها درجه و اعتبار و ارزش آقچه را نشان می‎دهد (همانجا). در نیمة دوم سدة 9ق/15م به 000‘30 آقچه و در میانه‎های سدة 10ق/16م به 000‘20 آقچه و بعداً به 000‘40 آقچه «یک کیسه» گفته می‎شد. این مقدار در سدة 12ق/18م به 000‘80 رسید و بعدها فقط به 500 قروش یک کیسه گفته می‎شد. نتیجة این کاهشهایِ پی در پی آن شد که آقچه‎ای که در زمان سلطان‎محمد دوم 40 واحد آن معادل یک سکة زر بود، بعدها به 50، 60، 100 و حتی بیشتر تنزّل کرد (نوری، 96).
در تقسیمات اجا و اضعاف پول اصول زیر رعایت می‎شده است: یک قروش برابر 40 پارا، یک پارا برابر 3 آقچه و یک آقچه برابر 3 پول. از سدة 9ق/15م به بعد آقچه به‎طور عام به پول رایج اطلاق می‎شد و نامها و اصطلاحاتی که به کار می‎رفت، بیانگر این معنی بود، مانندِ آقچة عوارض، آقچة لله یورگچ (سکه‎ای که یورگَچ وزیر سلطان‎مراددوم ضرب کرد)، کیسة آقچه (کیسه‎های مختلف‎الشّکل از چرم، پشم و ابریشم که از آنها برای نگهداری پول استفاده می‎شد)، تختة آقچه (تخته‎ای که صرّافان و تحویلداران، پول را بر روی آن شمارش می‎کردند)، آقچة رایج و آقچة جعلی.
تا زمان سلطان‎سلیمان دوم واحد قیاس آقچه در تمام معاملات مرسوم و با عنوان آقچة عثمانی مورد استعمال بود. اجزای آن از مس به نام «مانقر» (مانقیر) و اضعاف آن سکه‎های زر بود. همچنین «محمّدیّات» نیز یکی از اشعاف آقچه بود که در زمان سلطان‎محمد فاتح ضرب می‎شد (عزاوی، 143). پس از اصلاحات پولی سلیمان دوم در 1099ق/1688م، استعمال آقچه ممنوع شد و به جای آن واحد قیاسیِ قروش انتخاب گردید.

مآخذ: اسلام آنسیکلوپدیسی؛ جودت، احمدپاشا، تاریخ، استانبول، مطبعة عثمانیه، 1309ق؛ حسینی مازندرانی، موسی، العقدالمنیر فی تحقق مایتعلق بالدرهم والدنانیر، نجف، 1361ق؛ دایره‎المعارف اسلام؛ راوندی، محمدبن علی، راحه‎الصدور، به کوشش محمداقبال، لیدن، 1921م، ص 490؛ سامی، قاموس ترکی، در سعادت، مطبعة اقدام، 1317ق، استانبول؛ سعدالدین، خواجه‎محمّد، تاج‎التّواریخ، استانبول، طبع خانة عامره، 1279ق؛ عزّاوی، عباس، تاریخ‎النقودالعراقیه، بغداد، 1377ق؛ غالب، اسماعیل، تقویم مسکوکات سلجوقی، استانبول، مطبعة قسطنطنیه، 1309ق؛ نخجوانی، محمدبن هندوشاه، دستورالکاتب، مسکو، 1964م، صص 315، 333، 373؛ نوری، مصطفی، نتایج‎الوقوعات، آنکارا، انجمن تاریخ ترک، 1961م، ص 97؛ نیز:

Doerfer, Gerhard, Türkische und Mongolische Elemenie in neupersischer, Wiesbaden, 1963; Pakalin, Mehmet Zeki, Osmanli Tarih Deyimleri ve Terimleri Sözlüğü, M.E.B. 1946.
علی‎اکبر دیانت

پرتو پاشا از سایت اینسایکلوپدیا اسلامیکا

پرتوپاشا ، نام دو تن از صاحب منصبان عثمانی .

1) پرتو محمدپاشا ، دریاسالار و وزیر عثمانی که نخست در حرم سلطنتی خدمت می کرد و به رتبة قاپوجی باشی ( رجوع کنید به قاپوچی ) رسید؛ سپس در دستة ینی چری * منصب آغایی یافت . وی در 962 به مقام وزیری ارتقا یافت و در 968 به وزیر سومی رسید و در 972 به وزیر دومی و عاقبت به فرماندهی (سرداری ) نیروی دریایی عثمانی تحت فرمان قپودان پاشا مؤذّن زاده علی پاشا منصوب شد. در نبرد لپانتو شرکت داشت ، او چندی بعد مغضوب شد و در استانبول درگذشت و در مقبرة شخصی خود، در قبرستان ایّوب ، به خاک سپرده شد.

منابع : محمد ثریا، سجل عثمانی ، استانبول 1308ـ 1315؛

J. von Hammer, in Geschichte des osmanischen Reiches , III, 382,438.

/ ف . بابینگر ( د. اسلام ) /

2) پرتو محمد سعیدپاشا ، «ناظر امور ملکیه » (وزیر کشور) و شاعر عهد عثمانی . چون خانوادة او از حجاز به آناطولی و از آنجا به کریمه و سرانجام به استانبول کوچ کرده بودند ( رجوع کنید به اینال ، ص 1312)، محمد سعید اهل کریمه شناخته شده است . در 1200، در روستای دمیرجیلر از توابع داریجه متولد شد. همچون پدرش ، ابراهیم افندی ، به علوم دینی علاقه مند شد و پس از تمام کردن مکتب استانبول ، از محمد عطاءالله افندی ، اجازه گرفت ، ولی در 1219 وارد «قلم دیوان همایونی » (سازمان مرکزی حکومتی ) شد. در آنجا احمد افندی ، «کیسه دار» (مسئول امور مالی ) دربار، طبق رسوم اداری ، به او تخلّص «پرتو» داد. پرتوافندی بعد از دیوان همایونی ، به بخش مکاتبات ادارة صدارت منتقل شد و در آنجا از حمایت غالب افندی «رئیس الکُتّاب » (سرپرست منشیان ) برخوردار گردید. غالب افندی ، که در پرورش او سهم زیادی داشت ، هنگامی که در 1223/ 1808 برای صلح با روسیه به یاش /یاسی و در اواخر 1226/ 1811 به بخارست رفت ، پرتوافندی را که از جمله «خواجگان دیوان همایونی » (اعضای مجلس ادارة مملکت ) محسوب می شد، با خود برد. پرتوافندی پس از معاهدة بخارست ، به مقام ریاست دفتر ترفیع یافت (برای گزارش صدراعظم و خط همایونی پادشاه در این باره رجوع کنید به اوزون چارشیلی ، ص 57 و بعد). او در محرم 1240 به مقام رئیس الکُتّابی رسید.

پرتوافندی در دورة حساسی به ریاست رسیده بود؛ زیرا از طرفی قیام موره / مورئا ادامه داشت و از طرف دیگر دولتهای انگلستان ، فرانسه و روسیه برای ایجاد دولت یونانیِ مستقلی ، به باب عالی فشار می آوردند.

پرتوافندی عهدنامة آق کرمان را، که بتازگی امضا شده بود، به «استخوانی در گلوی مردم » تعبیر کرد و صورت جلسة مورخ 24 شعبان 1241/ 4 آوریل 1826 امضا شده بین سه کشور را «کاغذی باطله » خواند و گفت که بیگانگان حق مداخله در امور داخلی عثمانی را ندارند (قس لطفی ، ج 1، ص 79 و بعد، ص 90 و بعد). پرتو پاشا، عامل اصلی در ردّ یادداشتهای پیشنهادی رسمی سفرای دولتهای انگلیس و روس و فرانسه بود، و در رأس کسانی قرار داشت که به دلیل تجاوز روسها به مرزهای کشور، خواستار شروع جنگ با متجاوزان بودند، تا آنجا که به فرمان سلطان محمود دوم ، مأمور نوشتن ردّیه ای بر پیشنهاد مشهور کچه جی زاده عزت ملاّ شد. در این پیشنهاد، صلح با روسها خواسته شده بود. عاکف افندی نیز که در آن دوره «بیلیک چی » (رئیس دیوان همایون ) بود، اضافات لازم را به نامة پرتوپاشا افزود ( رجوع کنید به همان ، ج 1، ص 402ـ409؛ عطا، ج 3، ص 267ـ275).

پرتو پاشا با اقدام روسها در تابستان 1245/1829، برای برقراری صلح نیز مخالفت کرد (باش وکالت آرشیوی ، ش 42727) و در شورای عمومی که به امر محمود دوم تشکیل شده بود، مذاکرة با روسها را، به دلیل این که صلح بیش از نُه ماه دوام نخواهد آورد، نپذیرفت (لطفی ، ج 2، ص 86). چون شورای عمومی تصمیم گرفت که برای صلح با روسیه چاره اندیشی شود، پرتوپاشا، به وساطت سفیران انگلستان ، فرانسه و پروس ، کوشید تا با شرایطی مطلوب با روسها صلح شود (باش وکالت آرشیوی ، ش 43146، 43159، 43180).

بیگانگان ، به سبب انعقاد عهدنامة مورخ 15 ربیع الاول 1245/ 14 سپتامبر 1829، به پرتوافندی تبریک گفتند، ولی محمود دوم معتقد بود که شرایط عهدنامه سنگین است و امیدوار بود که این شرایط را انگلستان و فرانسه تعدیل کنند و از رئیس الکُتّاب خود خواست که در این راه تلاش کند. هر چند که روسیه در قرارداد پطرزبورگ (3 ذیقعدة 1245/ 26 آوریل 1830) از ده میلیون سکة طلای خسارت جنگی ، دو میلیون آن را تخفیف داد، اما نه تنها عهدنامة ادرنه تعدیل نشد بلکه دولت عثمانی در برابر عهدنامة مورخ 8 شعبان 1245/ 3 فوریة 1830 لندن ، که به امضای سه کشور رسیده بود و بر اساس آن دولت مستقل یونان تأسیس می شد، تسلیم گردید. محمود دوم از این واقعه بسیار متأثر شد و در اوایل ذیقعدة 1245 پرتو را از مقام رئیس الکُتّابی عزل کرد. با این حال ، پرتوافندی برای مدتی مأمور خدمت در «مجلس خاصه » (مجلس وزیران ) شد. او در اوایل محرم 1246، به همراهی رشیدبیگ (مصطفی رشید پاشا)، از معاونان دفتر صدارت ، به قاهره رفت تا نظر محمدعلی پاشا، والی مصر، را به همکاری در سرکوب شورش گرید (گریت / کرت رجوع کنید به اقریطش * ) جلب کند و از او بخواهد که در پرداخت خسارت جنگی به روسیه ، مشارکت نماید؛ و همچنین بر مقرری سالیانة مصر ــ که به حکومت عثمانی می پرداخت ــ بیفزاید. چون ، در مقابل ، محمدعلی پاشا اصرار داشت که ادارة ناحیة گرید به او واگذار شود، پرتوپاشا با خواست وی موافقت کرد به شرطی که 000 ، 20 کیسه آقچه (سکه نقره ) برای «جیب همایونی » (شخص سلطان ) و 000 ، 5 کیسه برای هزینه های سپاه ــ به عنوان مابه التفاوت افزایش قسطهای مقرری سالیانة مصر ــ به استانبول بفرستد و سال بعد نیز این مبلغ را به مقدار مناسب افزایش دهد.

سلطان محمود دوم ، برای قدردانی از خدمات پرتوافندی در مأموریت مصر، شمشیر جواهرنشانی به او بخشید و مدتی بعد نیز وی را معاون اول صدراعظم کرد. عاقبت در 23 ذیقعدة 1251، پرتوافندی با رتبة وزارت و مشیری ، و به شرط استفاده نکردن از عنوان «پاشا» که مخصوص «ارباب سیف » (سران لشکری ) بود «ناظر امور ملکیه » شد. اما چون عاکف افندی در بهار همان سال از مقام خود عزل ، و به جای او احمد خلوصی ، قائم مقام اسبق صدارت ، با عنوان پاشایی خود «ناظرامور خارجیه » (وزیر خارجه ) شده بود، پرتوافندی نیز به گرفتن عنوان پاشایی مفتخر گردید (لطفی ، ج 5، ص 48). عزت و موقعیت پرتوپاشا در نزد سلطان محمود دوم از یک طرف و معروفیت او به عنوان وزیری با نفوذ در سیاستهای کلی دولت از طرف دیگر موجب شهرت او در بین مردم به عنوان «پادشاه بی تاج » شد، و این موضوع موجب تحریک رقبای او، بویژه رئیس الکتّاب سابق ، عاکف افندی ، گردید. پرتوپاشا از همان موقعی که رئیس الکتّاب بود، به مخالفت با روسیه ، که قصد انقراض دولت عثمانی را داشت ، و به عنوان دولتمردی که در مقابل روسیه به انگلستان اعتماد می کرد، مشهور شده بود. به نظر عاکف افندی و دیگر مخالفانش ، هدف پرتو پاشا جلب منافع شخصی بود و برای اغفال دولت ، ترفندی انگلیسی زده بود. از طرف دیگر، شایع بود که داماد او، وصّاف افندی رئیس منشیان دربار، مرتکب اعمال خلاف و رشوه خواری شده است ؛ و این موضوع به مخالفان پرتوپاشا امکان داده بود که او را از جهات دیگر نیز تخطئه کنند. هنگامی نیز که محمود دوم در بهار 1253/ آوریل 1837 مشغول سیر و سفر در بلغارستان بود، شایع شد که در استانبول ، وزیر کشور و اطرافیانش مشغول توطئه اند (قس پوژولا ، ج 1، ص 227 و بعد).

بدین ترتیب ، چند روز پس از مراجعت سلطان ، وصاف افندی را به بهانه ای از استانبول دور کردند. عاکف افندی به تلاش خود ادامه داد و با فرستادن «عریضه »هایی حاکی از این که پرتوپاشا مسئول مصائب دولت است ، به عزل او اکتفا نکرد و خواستار حکم تبعید وی شد (برای عریضة مورخ جمادی الا´خرة 1253 رجوع کنید به لطفی ، ج 5، ص 156ـ 159؛ برای دومی که بی تاریخ است رجوع کنید به محرّراتِ خصوصیّة عاکف پاشا ، ص 26ـ31). بدین ترتیب ، پرتوپاشا در 11 جمادی الا´خرة 1253 عزل و به ادرنه تبعید شد.

عاکف پاشا، وزیر کشور، در ادامة دشمنی خود با پرتو پاشا تقویم وقایع را که شامل موجبات عزل پرتوپاشا بود، شخصاً نوشت و برای شرح این واقعه از دیدگاه شخصی ، ضمیمه ای به نام تبصره نیز بر آن افزود. عاکف پاشا به این هم اکتفانکرد و برای نابودی رقیب خود، عریضه های مکرر به دربار فرستاد ( رجوع کنید به قاینار، ص 31 و بعد). در نتیجه ، با اجازة محمود دوم ، نامه ای محرمانه از دربار خطاب به امین پاشا، والی ادرنه ، نوشته شد که عاکف پاشا آن را به ادرنه فرستاد (همان ، ص 35). در پی آن ، امین پاشا شبی پرتوپاشا را به سرای حکومتی دعوت کرد، و در همانجا به دستور وی او را خفه کردند (اواخر شعبان 1253/ اواخر تشرین ثانی 1837). در تقویم وقایع ، مورخ 5 رمضان 1253، اعلان شد که پرتوپاشا بر اثر عود بیماری ناگهانی درگذشته است .

پرتوپاشا، به عنوان یک دولتمرد، پایبند به اصول دولتی بود؛ ازینرو سفیران بیگانه و دیگران او را رئیس گروه محافظه کاران می شناختند. اما، با در نظر گرفتن این که پرتوپاشا همیشه حامی اصلاحات محمود دوم بود، و بویژه او بود که مصطفی رشیدپاشا، برجسته ترین چهرة دورة تنظیمات * ، را تحت حمایت خود پرورش داد، باید پذیرفت که این شناخت ، برگرفته از سیاست پرتوپاشا در جهت جلوگیری از مداخلة بیگانگان در مسائل داخلی عثمانی بوده است .

پرتوپاشا، «سلطان الشعرا»ی زمان خود محسوب می شد. دیوان او سه سال بعد از مرگش (1256) در بولاق و استانبول به چاپ رسید. به قولی ، رساله ای نیز به نام قوری قفا (جمجمه ) در بیان وقایع دوران تبعیدش در ادرنه نوشته بوده است (اینال ، ص 1323)، که اثری از آن در دست نیست .

پرتوپاشا در زندگی شخصی ، به عنوان معلم تربیتی و انسانی جوانمرد و درویش مشرب شناخته شده بود. او در

محل خانقاه سلیمیّه در اُسکدار/ اشقودره ، حجره هایی برای درویشان ، محل اطعام ، کتابخانه و از این قبیل بنا نهاد. این خانقاه در 13 شعبان 1251 طی مراسمی ، در حضور محمود دوم ، افتتاح شده بود. کتابخانة این خانقاه بعدها، به کتابخانة ملت انتقال یافت .

منابع : باش وکالت آرشیوی ، خط همایون وثیقه لری ؛ محمد ثریا، سجل عثمانی ، استانبول 1308ـ 1315، ج 2، ص 38؛ عبدالرحمان شرف ، تاریخ دولت عثمانیه ، استانبول 1312، ج 2، ص 470؛ بروسه لی محمد طاهربیگ ، عثمانلی مؤلفلری ، استانبول 1333ـ1342، ج 2، ص 114؛ عطا، تاریخ ؛ فطین داود، تذکرة خاتمة الاشعار ، استانبول 1271، ص 24 و بعد؛ رشاد قاینار، مصطفی رشیدپاشا و تنظیمات ؛ کامل پاشا، تاریخ سیاسی ، استانبول 1325، ص 111، 113، 115ـ116، 161؛ احمد لطفی ، تاریخ ؛

E. Driault and M. L'hإritier, Histoire diplomatique de la Grةce , Paris 1925, I, 361-364, 369, 371-378, 386-393, 406

v.d. 421 v.d., 434-448, II, 10; E. J. W. Gibb, A history of Ottoman poetry , London 1905, IV, 332-335; I bnدlemin Mahmud Kemہl I nal, Son As ° i r Tدrk Sa ª irleri ; N. Iorga , Geschichte des osmanischen Reiches , Gotha 1913, v. 324, 326, 356, 372, 378, 384, 417; Jouannin and van Gaver, Turquie , Paris 1840, 431f.; G. Noradounghian, Recueil d'actes internatinaux de l'Empire Ottoman , Paris 1900, II, 144-160; M. B. Poujoulat, Voyage en l'Asie Mineure , Paris 1841; G. Rosen, Geschichte der Tدrkei , von dem siege der Reform im Jahre 1826 bis zum pariser Tractat vom Jahre 1856 , Leipzig 1866-1867, pt.I, 38f., 136, 255ff., 261; I hsan Sungu, Mahmud II.'un I zzet Molla ve asہkir-i mansأre hakk i nda bir hatt i (Tarih ves ª â kalar â , 1941, I, no3), 162-183; ì erہfeddin Turan, "1829 Edirne andla í mas â ", Ankara غniversitesi Dil ve Tarih- Cog § rafya Fakدltesi Dergisi , IX, no 1-2 (1951), 111-151; I.H. Uzunµar â í l â , Osmanl i devletinin merkez ve bahriye teskilہt i .

/ شرف الدین توران ، با اندکی تلخیص از ( د. ا. ترک ) /

نیروی دریایی عثمانی در سده 16 میلادی

نیروی دریایی عثمانی پس از سده 9ق/15م بر اساس الگوی ونیزی ها و جنوائی ها بوجود آمد و در آن از اصطلاحات ایتالیایی و یا معادل آنها استفاده شد[1]. این نیرو که «ترسانه اوجاقلری»[2] خوانده می شد، از دوبخش تجهیز و تدارکات به نام «ترسانه خلقی» و گروه جنگی به نام «صنف حرب» تشکیل می شد[3]. ترسانه در میان عثمانی ها به سازمان ساخت و تجهیز کشتی ها اطلاق می گردید[4]. مهم ترین بخش ترسانه خلقی، عزب ها بودند و مناصبی همچون امین ترسانه(ترسانه امینی)، کاتب ترسانه، کاتب زندان و کاتب لیمان(لیمان کاتبی) در این بخش فعالیت داشتند[5]. صنف حرب نیز از «لوند»[6] ها و فورسه ها(فورسه لر) که در اواخر سده 10ق/16م، آیلاق چی و پس از آن قالیونجو خوانده شدند، تشکیل می شد[7].

هر دو بخش نیروی دریایی، تحت فرماندهی «قپودان پاشا»[8] که «دریا بیگ» نیز خوانده می شد، قرار داشت[9]. پس از قرن 10ق/16م همه ی فرماندهان کشتی ها را «رئیس» می خواندند و واژه ی قپودان(کاپیتان)، تنها در مورد فرماندهان ناوگان های کوچک به کار می رفت[10]. لازم به ذکر است که در نامه های تاریخی نگاشته شده در عصر عثمانی، قپودان پاشا را با اصطلاح «قپودان دریا» نیز ذکر کرده اند[11].



[1] ووسینیچ، وین، تاریخ امپراتوری عثمانی ، ص35؛ شاو، ج1،ص232.

[2] اوجاقهای ترسانه

[3] شوکت، محمود، عثمانلی تشکیلات و قیافت عسکریه سی ، ج1،ص15.

[4]Bostan,İdris, osmanlı bahriye teşkilati, s 1,dipnot 2.

[5] شوکت، محمود، عثمانلی تشکیلات و قیافت عسکریه سی ، ج1،همانجا.

[6] گروه مزدوری که نامشان از کلمه لوانیتو ایتالیایی گرفته شده است (شاو، ج1،ص234).

[7] شوکت، محمود، عثمانلی تشکیلات و قیافت عسکریه سی ، ج1،ص15؛ شاو، ج1،همانجا.

[8] برگرفته از واژه کاپیتانو(capitano) ایتالیایی (شاو، ج1،ص233).

[9] شوکت، محمود، عثمانلی تشکیلات و قیافت عسکریه سی ، ج1،همانجا؛ شاو، ج1،همانجا.

[10] شاو، استانفورد.ج، تاریخ امپراتوری عثمانی و ترکیه جدید ، ج1،ص234.

[11] سیواسی، مصطفی بن ابی بکر، ریاض الکتباء و حیاض الادباء ، صص270،281.

 

از این آدرس: http://divansalari.blogfa.com/post-25.aspx

 

دولت عثمانى و امتيازدهى به اروپايى ها (كاپيتولاسيون)

(رويكردى نو به علل فروپاشى دولت عثمانى)

 

دكترقيس جواد عزاوى1 / على غلامى دهقى

چكيده

اين نوشتار ترجمه بخشى از مقدمه و فصل نخست از كتاب الدولة العثمانية، قراءة جديدة لعوامل الانحطاط نوشته دكتر قيس جواد عزاوى است،2 وى دكترى خود را با رتبه عالى در حوزه ى مطالعات عثمانى از دانشگاه سوربن فرانسه، در سال 1993م، دريافت كرده است. او سردبير نشريه دراسات شرفيه است و تاكنون از وى چندين كتاب و مقاله در زمينه مطالعات دولت عثمانى چاپ و منتشر شده است. نويسنده در اين نوشتار پس از اشاره كوتاه به دو ديدگاه در خصوص علل فروپاشى دولت عثمانى كه يكى علل انحطاط را در درون امپراطورى عثمانى و ديگرى در برون آن جستوجو مى كند، با رويكردى نو علل فروپاشى پايانى ترين امپراطورى دنياى اسلام را بررسى كرده است.

نويسنده پس از اشاره به پيامدهاى درگيرى ميان ينى چرى ها و سلاطين عثمانى، يكى از عوامل ضعف دولت عثمانى را امتيازدهى به دولت هاى اروپايى دانسته و با مطالعه شرايط تصويب معاهده هاى آن دولت با اروپاييان و ويژگى ها و نتايج و پيامدهاى اين امتيازدهى، و ارائه اسناد و مدارك تاريخى، فرضيه خود را اثبات كرده است. وى معتقد است كه اين معاهده ها و امتيازدهى ها تماماً به سود دولت هاى اروپايى بود و دولت عثمانى در برابر اين امتيازدهى به هيچ امتيازى دست نمى يافت.

 

مقدمه

نوشتار حاضر، يكى از عوامل اساسىِ فروپاشى و انحطاط دولت عثمانى را بررسى مى كند. البته محققان با دليل توجه به تأثيرگذارى عوامل ديگر، اين عامل را به رغم اهميت، ارزش و تأثير مداومش بر واقعيت جهان عربى اسلامى، به طور شايسته، بررسى و مطالعه نكرده اند. پژوهشگران اين بخش از تاريخ دولت عثمانى به دو دسته تقسيم مى شوند:

دسته نخست، بر اين باورند كه سلطنت عثمانى به سبب مغرور شدن در استبداد سلطنتى، از دست دادن توازن دولت، ضعف امكانات تحول سياسى و اقتصادى و وخيم تر شدن اوضاع به سبب پيدايش رشوه و فساد در دستگاه ادارى، در ميان جهان دگرگون شده دولت هاى ملّى جديد، دچار عقب ماندگى شد و توجيهات لازم براى استمرار خلافت دينى در آن پنهان ماند، به طورى كه آخرين تلاش هابراى نجات آن، كه از آن به انقلاب مشروطه سال 1908م ياد مى شود، سودى نبخشيد.

دسته دوّم، كه از دولت عثمانى دفاع مى كنند، ضعف دولت را به عوامل بيگانه كه اساس آن ها صهيونيستى، فراماسونرى و امپرياليستى است، نسبت مى دهند; چيزى كه بعدها مثلث شيطانى نام گرفت، مثلثى كه از ديد اين دسته از پژوهشگران، هميشه در كمين جهان اسلامى نشسته بود.

ما در برابر دو ديدگاه نسبت به پايانى ترين امپراطورى اسلامى كه عصر جديد با آن آشناست، قرار داريم. اين دو ديدگاه با عرضه آثار فراوانى به بازار فرهنگ تاريخى، از فرضيه هاى خويش دفاع مى كنند، به طورى كه به صورت شگفت آورى بهترين بحث هاى علمى را معين نموده و بيشتر مطالعات تاريخى در رها شدن از چارچوب اسارت اين دو نظريه، توفيقى نيافته اند. مطالعات و بررسى هاى مستشرقان در باره تاريخ ما مسلمانان، بيشتر مواقع، در رهنمون ساختن بر فرضيه هايى كه به شكل علمى و اكادميك ظهور يافته اند، به دليل بهره مند بودن از منابع موثق و نوشتار روش مند، به ما كمك كرده اند. امّا همين مستشرقان با زيركى، طفره رفته و تا توانسته اند از هر آن چه به اهميت نقش بيگانگان در تضعيف دولت عثمانى و فروپاشى آن مربوط بوده، دورى جسته اند، بلكه در مقابل، استمرار عقب ماندگى و زوال آن را به كندى حركت امپراطورى در ملحق شدن به ارّابه تمدن غربى و گرفتن ابزار و ايدئولوژى آن، نسبت داده اند. از اين رو، مستشرقان با تحسين و رضايت از دولت ملّى گراى تركيه كه آتاتورك مؤسس آن بود، سخن مى گويند، با اين كه از بحران هاى آن در زمينه هاى هويتى، عقب ماندگى و وابستگى، پس از گذشت نيم قرن از زمان ملحق شدن به غرب، آگاهى دارند.

محتواى اين نوشتار فقط به بررسى دو ديدگاه متعارضِ ياد شده اختصاص ندارد و در تلاش بنياد نهادن روش مناقشه آميز و جدلى نيست، زيرا ما همساز كردن مواضع آن دو ديدگاه خشنود نيستيم. البته اعتبار و استحكام برخى ادلّه هر يك از آن دو را انكار نمى كنيم، امّا مراقب افراط و زياده روى در پذيرش برخى عوامل، بدون توجه به عوامل ديگر هستيم. عوامل زيادى در انحطاط و فروپاشى دولت عثمانى مؤثر بوده و هر يك تا اندازه اى در اين مسئله، نقش داشته اند. بنابراين، شايسته است به سهم هر يك در بررسى و مطالعه، توجه شود، در حالى كه مى بينيم برخى از آن ها به حاشيه رانده شده و هر دو دسته ياد شده خود را به تجاهل زده اند. از اين رو، ما با بازخوانى اين حادثه تاريخى و مقايسه تأثير هر يك از عوامل، به بررسى و مطالعه آن ها مى پردازيم.

انجام اين كار، مستلزم اهتمام فراوان و صرف زمان بسيارى است كه بخش زيادى از آن، براى كشف ابعاد مسئله و بازبينى تركيب حادثه و ارزيابى آن، ضمن ساختار حوادث تاريخى و تأثير و تأثّر هر كدام نسبت به ديگر عوامل فروپاشى دولت عثمانى، به آگاهى و تحقيق در منابع و اسناد عربى و غير عربى اختصاص مى يابد. بازخوانى اين حادثه، مشروط بر اين است كه از تاريخى بودن و از چارچوب سياسى و شرايط اجتماعى اش جدا نگردد، بلكه با آن به صورت جزئى از يك مجموعه كامل برخورد شود.

به زودى خواننده محترم، نتايج اين تلاش را با بهره گيرى از چارچوب گرايش هاى مختلف، به همراه پذيرش ديدگاه انتقادى و تحليلى در تعامل با منابع، خواهد ديد. مطالعه انتقادى برخى حوادث تاريخى، مسئله جديدى نيست، با اين حال، اين نوع بررسى ها، نه به دلايل سياسى يا ايدئولوژيكى، بلكه به دليل روش تاريخى، ضرورى است. بنابراين، ناچاريم تاريخ جديدمان و عوامل تجزيه اى كه منطقه با آن روبه روست و علل بدبختى و عقب ماندگى سياسى و اجتماعى آن را بازبينى و ارزيابى كنيم. بازنگرى روش مند و انتقادى، بيش از حدّ ضرورت يافته است، زيرا براى فهم ژرف تر آن، جنبه حياتى دارد تا نيروى دفاع مطلوب براى گذر از اين تمدن خفّت بارى كه با آن روبه رو هستيم، تحقق يابد.

امروز مسائل نويدبخش فراوانى براى خوش بينى به چشم مى خورد، زيرا در دوره اخير، مطالعات درباره دولت عثمانى رونق يافته و نشريات در مورد تاريخ عثمانى، در شرق و غرب كشورهاى عربى، بلكه در تمام جهان اسلام و غرب، سرازير شده اند. تاريخ عثمانى كه روزى با اوصاف پيچيده، بغرنج، متناقض، مشكل و... ياد مى شد، امروز ميدان و زمينه اى براى تجارب نظرى است كه مبتنى بر روش هاى فراوان با مواضع فكرى گوناگون مى باشد. تمام اين مطالعات و بررسى ها اهميت و ضرورت دارند، زيرا هر يك در نهايت، جانبى از جوانبى را كه تا ديروز پيچيده به نظر مى رسيد، كشف مى كنند و راز و رمزهايى از تاريخ جديد عربى اسلامى جديد ما را مى گشايند تا بدانيم در چه زمينه فكرى ايستاده ايم و اين امر در اولويت نخستِ گام هاى بعدى ما قرار دارد.

 

داده هاى نخستين

برخى پژوهشگران تاريخ عثمانى، آغاز ضعف اين امپراطورى را به كشمكش خونينى كه ميان ينى چرى ه3 و سلاطين عثمانى به وقوع پيوست، ربط مى دهند،4امّا ما بر اين باوريم كه اين كشمكش در پى عوامل ديگر پديد آمد و با اين كه در خطّ مقدم ضعف دولت عثمانى قرار داشت امّا خود ضعف نبود و اشاره كردن به اين عامل، بدون بحث از پيامدهاى آن، چيزى جز فرار از تحليل نيست. اين عامل، يكى از عوامل داخلى ضعف دولت عثمانى بود كه از نظر اهميت، در درجه يكسانى اگر نگوييم بيشتر - نسبت به عوامل خارجى قرار دارد. هيچ كس درباره اين كشمكش، بررسى و تحقيقى به ما ارائه نكرده است، بلكه همه، فقط به مرحله اى كه منجر به شكست ينى چرى ها در برابر امپراطورى روس و ناچار شدن سلاطين عثمانى به تأسيس ارتش جديد شد، بسنده كرده اند; پديده اى كه اين كشمكش خونين را شعله ور ساخت و آن را به درگيرى ميان ارتش جديد و ينى چرى ها مبدّل كرد. امّا ما به بر اين باوريم كه مسئله فراتر از اين بود، زيرا زد و خورد با ينى چرى ها در آغاز و پيش از پيدايش ارتش جديد، كشمكش با قدرت سلطنت بود و به رغم اين كه اين كشمكش، نبرد سخت و ويران گرى بود، مورخان به مقدار اهميتش به آن توجه نكرده اند. بررسى پيامدهاى اين نزاع، حقايق و واقعيت هاى نويى را در نگارش تاريخ عثمانى براى ما كشف مى كند. زمانى كه ما رويدادها و داده هاى خود را بر اساس تسلسل تاريخى گردآورى كرديم در برابر زيان هايى كه نبردهاى ينى چرى ها با قدرت سياسى در سطح رهبرى و جايگاه دولت عثمانى و مؤسسات آن به وجود آورد، شگفت زده شديم. اين بررسى ها اهميت پژوهش را در مورد چنين موضوعى براى ما بيشتر آشكار ساخت. بنابراين، ما اين معلومات يا داده هاى نخستين را در اختيار محققان قرار مى دهيم تا اين بحث را ادامه دهند و ما اطمينان داريم كه اين موضوع، مدخل ضرورى براى بررسى هاى گسترده تر خواهد شد.

كشمكش، براى نخستين بار، در دوران سلطان بايزيد دوّم (1481-1512م) هنگامى آغاز شد كه ينى چرى ها بر ضدّ صدر اعظم ]يعنى نخست وزير [فرمانى محمد پاشا شورش كرده، او را كشتند و پسر سلطان كركود را جانشين پدرش قرار دادند. اين كشمكش داخلى بيش از سه قرن (1512 - 1836 م) و در طول حكمرانى 23 نفر از سلاطين عثمانى، از بايزيد دوّم تا محمودخان دوّم، ادامه يافت.

نزاع و درگيرى ديرين ميان نهاد ينى چرى - كه از حمايت مؤسسه هاى دينى برخوردار بود - و سلطه سياسى، نه تنها دولت را تضعيف كرد، بلكه آن را از فتوحات نيز بازداشت و داخل مرزهاى خود محدود نمود. از اين رو دولت عثمانى، در همان زمان، از فاتح سرزمين ها به مدافع ناتوانى كه از اقتدار نيروى نظامى خود نيز در هراس بود، تغيير يافت، بهويژه زمانى وضع وخيم تر شد كه مداخله ينى چرى ها در قدرت به حدّى رسيد كه وزيران و سلاطين را هم زمان عزل و نصب مى كردند. آن ها سلطان بايزيد دوّم را عزل و پسرش سليم (1513 - 1520 م) را به جاى او منصوب كردند، و سلطان سليم را نيز از ادامه پيروزى بر دولت صفوى باز داشته و وى را در سال 1514 م با زور به استانبول بازگرداندند. آنان بر ضدّ سلطان سليمان قانونى (1520 - 1566 م) شورش و قصر صدر اعظم ابراهيم پاشا را غارت كردند. ينى چرى ها به كاروان سلطان سليم دوّم (1566 - 1574 م) تعرض كرده و حركت كاروان را به سوى قصر، مشروط به جبران خسارت مالى نمودند و سلطان نيز به رغم ميل خويش، آن را پرداخت كرد. آن ها هم چنين سلطان مراد سوّم (1574 - 1595 م) را به مبارزه طلبيدند و الباش، دفتردار و رئيس بيگ ها، محمد پاشا بلكر روملى، مسئول امور مالى امپراطورى را كشتند و سلطان عثمان دوّم (1618 - 1622 م) را عزل كرده و سپس به قتل رساندند. در دوران حكومت سلطان مراد چهارم (1622 - 1640 م)، صدر اعظم حسن پاشا را به قتل رساندند، همان گونه كه سلطان ابراهيم اوّل (1640 - 1648 م) را عزل كرده و پس از آن كشتند. در زمان سلطان سليمان دوّم (1687 - 1691 م) صدر اعظم سياوش پاشا را كشتند و اخيراً سلطان سليم سوّم (1789 - 1807 م) را عزل و سلطان مصطفى چهارم (1807 - 1808 م) را به سلطنت نصب كردند، سپس بر او خشمگين شده و وى را نيز پس از عزل، كشتند.

اين كشمكش تمام ميدان سياست دولت عثمانى را در خون فرو برد به حدّى كه ديگر قادر نبود به فراتر از استمرار تهديد داخلىِ كشنده، نگاهى بيفكند. سلاطين و وزيران ]نه تنها [مشغول دفع اين تهديد درونى شده و از تهديدهاى خارجى دور ماندند، بلكه در اين زمينه اهمال كردند، به طورى كه بزرگ ترين دل مشغولى هشت تن از سلاطين عثمانى5، از احمد سوّم (1703 - 1730 م) تا سلطان محمود دوّم (1785 - 1839 م)، صرف راه هايى براى ايجاد اصلاحات نظامى شد كه يكى از اهداف آن، تضعيف و لغو ينى چرى ها بود. آنان براى رسيدن به اين هدف از هر حيله و امكاناتى بهره جستند، بلكه در نهايت براى خود جايز دانستند - و در اين جا يك اشتباه استراتژيكى در كمين بود - كه از عامل خارجى نيز كمك بجويند، به اين گونه كه كارشناسان اروپايى را جذب كرده و كمك ها و پيشنهادهاى آنان را براى ضربه زدن به ينى چرى ها پذيرفتند.

ساير محققان تاريخ عثمانى اين مقدار به كشمكش سلاطين عثمانى با ينى چرى ها اهميت نداده، امّا بر نتيجه آن كه پناه بردن سلاطين به «اصلاح طلبى» است، اعتماد مى كنند. اينان ميان اصلاحات آغاز شده در زمان سلطان احمد سوّم (1703 - 1730 م) و كمك طلبيدن از كارشناسان اروپايى براى تنظيم ارتش جديد و آغاز دخالت بيگانه در امور داخلىِ امپراطورى عثمانى كه هر روز بيشتر مى شد و در زوال آن شتاب مى كرد، ارتباط برقرار مى كنند.

امّا در اين جا ديدگاه هاى ديگرى درباره تعيين عوامل ضعف امپراطورى عثمانى وجود دارد. برخى بر اين باورند كه «مسلمانان در قرن نهم هجرى عقب نماندند، جز اين كه در جنبه هاى تمدنى و فرهنگى مسير عادى را مى پيمودند، هر چند در قدرت نظامى يا اقتصادى آن ها آشفتگى هايى پديد آمد، امّا منجر به فاجعه نشد. اگر پيشرفت سريع اروپا نبود هيچ گاه به فاجعه تبديل نمى شد... امّا اروپاييان با گام هاى سريعى كه از تجديد حيات دينى (پروتستانيزم)، علمى (با برخوردارى از دانش اسلامى و سنّتى) و اقتصادى (با توجّه به اكتشافات جغرافيايى در شرق و غرب) بهره مى گرفت، پيشرفت كردند و هنگامى كه از توان علمى، اقتصادى و سياسى خود مطمئن شدند، تهاجم به شرق، بلكه تمام جهان را آغاز كردند و به سيادت و برترى رسيدند».6

ما با اين كه با اين تحليل موافق هستيم، امّا افزون بر اين بايد نكته اى را يادآورى كنيم كه توان دولت هاى اروپايى، ضعف دولت عثمانى را آشكار ساخت و چون طبيعى است كه دولت نيرومند اجازه قوى تر شدن يا توسعه را به دولت ضعيف نمى دهد، اين دولت ها، دولت عثمانى را، از هر گونه تحوّلى كه آن ها را از مداخله مستقيم كنار نگه مى داشت يا بيرون از روش تحولات اروپايى بود، تحت فشار قرار دادند. با اين كه اين فشارها چند قرن پيش از اين، لوازم وابستگى دولت عثمانى را به همراه داشت اما، چنان كه برخى گفته اند، استمرار سلطنت عثمانى تا جنگ جهانى اوّل به علّت زيركى سلاطين عثمانى نبود، بلكه احتمالا اين استمرار به دليل متحد نبودن دشمنان عثمانى در چگونگى تقسيم دارايى هاى آن دولت بود.

شايسته نيست در اين جا نسبت به عواقب ناگوار ناشى از جنگ هاى ميان دولت عثمانى و صفوى، كه هر دو دولت مسلمان بودند، در زمانى كه دشمنان بر آن ها هجوم آورده بودند، تجاهل كنيم. ]سيد جمال الدين[ افغانى 7 در اين زمينه ديدگاه انتقادى نسبت به شيوه هاى هم پيمانى و كشمكش ميان دو دولت دارد. وى مى گويد: «وقتى افغان ها در روزگار شاه سلطان حسين بر اصفهان غلبه كردند، عثمانى ها با روس ها براى تقسيم شهرهاى ايران متحد شدند... آن ها ايرانيان را آشكارا به جنگ فراخواندند، در حالى كه عباس ميرزا و لشكريانش در برابر ارتش روس ها مقاومت كرده و آن ها را از شهرهايشان بيرون مى كردند، توانشان سست و درونشان ضعيف شد و روس ها به سبب همين تهاجم، بيشتر شهرهاى آذربايجان را تصرف كردند. اگر عثمانى ها در آن زمان به عقل خود رجوع مى كردند، مى فهميدند كه ضعف ايرانى ها و توان مند شدن روس ها منجر به سست شدن اركان سلطنت تركى خواهد شد».8 دولت صفويه نيز وضعيتى بهتر از عثمانى نداشت، چه اين كه در سال 1602 م، در حالى كه دولت عثمانى سرگرم جنگ بر ضدّ اتريش و سركوب شورش ها در شبه جزيره آناتولى بود، شاه عباس از فرصت بهره برد و به ارمنستان حمله كرد و دولت عثمانى ناچار شد در دو جبهه، عليه ايران و اتريش، بجنگد. جنگ ايرانيان بر ضدّ دولت عثمانى، به دليل شورش هاى پى در پى كه در آسياى صغير عليه آن ها رخ مى داد و نيز به دليل نافرمانى جنبلاط كُرد در سوريه و فخرالدين المعنى، امير دروزى، در لبنان، بسيار سخت بود.9

در اين كه عوامل ياد شده، سهم بسيارى در سست كردن دولت عثمانى و عقب ماندگى آن داشته اند، ترديدى نيست و اگر بخواهيم، مى توانيم مجموعه اى از عوامل ديگر را كه برخى به يادكرد آن ها اهميت داده اند، به آن ها بيفزاييم، امّا ما مى خواهيم ديدگان را به عاملى متوجه سازيم كه پيوسته و تا به امروز، در نظر و عمل در جهان اسلام تأثير داشته و زمينه هاى تفرقه و پراكندگى، سستى و افول و جنگ فكر و واقعيت را فراهم آورده و ما را از هر آن چه به راه درست مى رساند، دور مى سازند.

 

قانون امتيازات ويژه بيگانگان

هنگامى كه ابن خلدون، همچون عمر اشخاص براى دولت، زندگى طبيعى قرار مى داد، فراموش نكرد كه عمرِ دولت را با طبيعت پادشاهى مرتبط سازد، آن جا كه مى گويد: «وقتى ويژگى هاى پادشاهى، از قبيل بى همتايى در مجد و عظمت، و حصول ناز و نعمت و آسايش استحكام يافت، دولت رو به پيرى خواهد نهاد».10 اگر از حكمت نظر ابن خلدون درباره آن چه در دولت عثمانى رخ داد، استدلال كنيم، به اين نتيجه مى رسيم كه اين دولت به اوج عظمت و قدرت در دوران سلطان سليمان قانونى (1495 - 1566 م) رسيد و پس از آن، سير قهقرايى و واماندگى يا آن گونه كه محمد فريد بك ناميده است، انحطاط را آغاز كرد. وى ]انحطاط عثمانى را[ به عوامل زير نسبت مى دهد:

]1[- فراوانى ثروت به سبب فتوحات زياد كه موجبات افتخار در مصرف و زياده روى در غرور و خودپسندى و تجمل گرايى را فراهم آورد;

]2[- تغيير و تحوّلى كه در رهبرى ينى چرى ها پديد آمد، چه اين كه ]سلطان سليمان[ قانونى، سنت ]ديرينه[ عثمانى را كه در تمام نبردها فرماندهى سپاه ينى چرى را بر عهده مستقيم سلطان مى گذاشت، متوقف كرد و از آن زمان، سلاطين از بيرون رفتن از قصرهاى خويش براى فرماندهى ارتش، شانه خالى كردند.

]3[- سلطان سليمان قانونى، اداره امور دولت را به صدر اعظم واگذار كرد، به طورى كه سنتى در اداره امپراطورى عثمانى شد و آثار منفى زيادى به دنبال داشت. ]يكى از آثار منفى آن، اين بود كه[ سلاطين را بركنار از آن چه در دولت مى گذشت، به جز شنيدن بدگوئى ها و سخن چينى ها، قرار داد.11

ما اگرچه با محمد فريد بك در متمركز كردن عوامل در موارد ياد شده موافق هستيم، فقط به عامل مهمّ ديگرى اشاره مى كنيم كه وى از آن غافل شده و در اهميت، دست كمى از بقيه عوامل ندارد، و آن پديد آمدن رويداد نويى است كه بعدها قانون امتيازات ويژه بيگانگان نام گرفت. با توجه به عواقب ناگوارى كه اين قانون براى امپراطورى داشت همان گونه كه به زودى خواهيم ديد نگارنده، با هدف روشن كردن عوامل، پى آمدها و نتايج اين قانون، اين نوشتار را به بررسى آن اختصاص داده است. و چه دردناك است كه اين قانون از آخرين اقدامات سليمان قانونى بود، و چه حكمت شگفت آورى كه به دنبال اوج مجد و عظمت دوران سليمان قانونى، به طور مستقيم، انحطاط آغاز شد.

شرايط تصويب قانون امتيازات

به دنبال پيمانى كه سلطان سليمان قانونى با جانشين پادشاه فرانسه و مادر فرانسواى اوّل بست، عمل به قانون امتيازات بيگانه در سال 1536م آغاز شد. اين پيمان در شرايط بسيار ويژه اى تصويب شد، در حالى كه فرانسواى اوّل با شارل كوين (شارل پنجم)، پادشاه اتريش، اسپانيا، هلند و آلمان كه فرانسه را از تمام جهات محاصره كرده بود، روبه رو بود، پادشاه فرانسه در اين جنگ شكست خورد و پس از اسارت، در يكى از قصرهاى مادريد زندانى شد. در اين زمان، لويز سافوا، كنت جون فرانجيبانى را نزد سلطان سليمان قانونى فرستاد و از او آزادى پسرش را درخواست كرد. اين در حالى بود كه شارل كوين، زندانى خود، فرانسواى اوّل را، براى رهايى از اسارت، به امضاى پيمان مادريد در چهاردهم كانون دوّم (ژانويه) سال 1526م با شرايط دور از انصاف، مجبور كرد.

فرانسه علاقه مند بود كه سلطان عثمانى در جنگ با مجارستان، براى نجات فرانسه از محاصره، مداخله كند. اين كار، به خودى خود رخ داد، چه اين كه سلطان عثمانى مجارستان را در 13 تشرين دوّم (نوامبر) سال 1526م فتح كرد و مرزهاى آن به اتريش و چكسلواكى ]سابق[ رسيد و دولت عثمانى، براى نخستين بار، ميان دولت هاى اروپاى مركزى ]ميانه [وارد شد.12 اين رويداد، «اين امكان را براى فرانسه فراهم آورد كه در قرن شانزدهم به عنوان دولتى ملّى ]نژادى[ ظاهر شود. حمايت ناوگان ترك ها در غرب درياى مديترانه از جناح جنوبى فرانسه عليه هر گونه يورشى كه دشمنانش در تدارك آن بودند، اين امكان را براى پادشاهان فرانسه فراهم كرد كه نيروهاى خود را در شمال متمركز كنند و امنيت مرزهاى ملّى فرانسه را تأمين نمايند».13 اگر دولت ملّى فرانسه امروز وجود دارد، اين امتياز به مسلمانانى باز مى گردد كه در حمايت از فرانسوى ها جنگيدند و از تجزيه آن جلوگيرى كردند و اين فرصت را براى وجود ملّى آن ها فراهم ساختند.

اين پيمان، پس از ده سال پيمان سياسى و نظامى عثمانى - فرانسه و پس از حمايت خستگى ناپذير عثمانى از آن كشور در دو جبهه اروپاى مركزى كه خود سلطان آن را بر عهده گرفت و درياى مديترانه كه وظيفه آن را بر عهده خيرالدين بارباروس قرار داد، در برابر عمليات توسعه طلبانه شارل كوين (پنچم)، به بخشش جديد سلطانى مزيّن شد. امّا به جاى اين كه سلطان، در برابر خدماتى كه به فرانسه تقديم كرده بود، به امتيازاتى از سوى آن كشور دست يابد، برعكس شد و از نو، طبق معاهده اى كه سفير فرانسه در آستانه ]استانبول[، مسيو جان دى لافين، با فرمانده ارشد سپاه سلطان سليمان قانونى در شباط (فوريه) 1536 م منعقد كرد و از آن زمان قانون امتيازات بيگانه نام گرفت، ]سلطان [امتيازات تجارى كه آثار سياسى و قانونى بزرگى داشت، به آن كشور اعطا كرد.

مشهور است كه در آن زمان، امتياز دادن به بيگانگان، عمل مذمومى نبود و از سلطه عثمانى نمى كاست، بلكه قانون امتيازدهى نيز مسئله جديدى نبود و از همان دوران بيزانس، البته در سطح محدودترى، معمول بود. هنگامى كه قسطنطنيه به دست محمد فاتح سقوط كرد، او، با هدف تشويق تجارت خارجى با اروپا و به طور كلّى با شرق14، امتيازات تجارى را كه ونيز و جنوا در دوران بيزانس به آن دست يافته بودند، تأييد كرد، همان گونه كه به ديگر شهرهاى ايتاليا نيز اجازه بهره بردارى از آن ها را داد. اين بخشش هاى سلطانى به تدريج، پيچيده و متحول شد، به طورى كه به شرايطى تغيير يافت كه سلطنت را از درون و بيرون به زنجير كشيد. از اين رو، تلاش ما اين است كه ويژگى بندهاى اين امتيازها ]موادّ معاهده ها[ و انگيزه ها و پيامدهاى اعطاى آن ها را بررسى كنيم.

 

ويژگى بندهاى امتيازهاى ويژه بيگانگان] كاپيتولاسيون[15

اين پيمان دربردارنده شانزده بند است و بندهاى 4، 5، 6 و 7 بيشترين اجحاف را در حقّ عثمانى ها روا داشته اند. اين پيمان براى فرانسه منافع تجارى، سياسى و قضايى را فراهم ساخت كه هيچ دولت اروپايى خواب آن را هم نمى ديد.

بند چهارم تصريح مى كند كه «شكايت هاى مدنى كه ترك ها يا مأموران دريافتِ ماليات يا ديگر رعاياى اعلا حضرت سلطان ]عثمانى[ بر ضدّ بازرگانان يا ديگر رعاياى فرانسوى اقامه يا حكمى عليه آن ها صادر مى كنند، مادامى كه همراه با سندى به خطّ مدعى عليه يا مدرك رسمىِ صادره از قاضى قانونى يا كنسول فرانسوى نباشد، مسموع نيست. و در صورت وجود اسناد و مدارك، باز هم دعاوى يا گواهى پيش از آن، جز با حضور مترجم كنسول فرانسه، مسموع نيست».

بند پنجم تصريح مى كند كه «قضات شرع يا ديگر مأموران حكومت عثمانى، مجاز نيستند كه هيچ نوع ادعاى جنايى يا حكمى را بر اساس شكايت ترك ها يا مأموران ماليات يا هر فرد ديگرى از رعاياى دولت عثمانى بر ضدّ بازرگانان رعاياى فرانسوى بشنوند، بلكه بر قاضى يا هر مأمور ديگرى كه شكايت نزد او مى رود، لازم است كه متهمان را به حضور دربار عثمانى، محلّ اقامت رسمى صدر اعظم، فراخواند».

امّا بند ششم يادآورى مى كند كه «محاكمه بازرگانان فرانسوى و كارمندان و كاركنان آن ها، در امورى كه به مسائل دينى اختصاص دارد يا امور مربوط به شهردار (السنجق بيك) يا رئيس نيروى انتظامى (الصوباشى) يا ديگر مأموران، جز در حضور دربار عثمانى، جايز نيست».

و در نهايت، بند هفتم به فرانسوى ها اجازه چپاول عثمانى ها را مى دهد و مى گويد: «اگر يك يا چند تن از رعاياى فرانسه با يكى از عثمانى ها قراردادى بست يا كالايى از او خريد و يا وامى دريافت كرد و پيش از آن كه به تعهدات خود عمل كند، از مملكت عثمانى خارج شد، كنسول فرانسه يا نزديكان فرد خارج شده و يا هيچ فرد فرانسوى ديگرى، به هيچ وجه، مسئول نيستند، هم چنين پادشاه فرانسه نيز ملزم به هيچ چيزى نخواهد بود».16

روشن است كه اين عبارت ها به طور قانونى به واگذارى سلطه عثمانى بر سرزمين هايش، دلالت دارد، بدون اين كه از معامله به مثل، بر اساس همانندى در ارتباط، سخنى به ميان آيد. افزون بر بندهايى از معاهده كه گذشت، فرانسواى اوّل شرط كرد كه پاپ روم، پادشاه انگلستان و اسكاتلند نيز در صورت تمايل، حقّ اشتراك در منافع اين معاهده داشته باشند.

اعتبار اين پيمان ادامه داشت تا اين كه پسر فرانسواى اوّل (هنرى دوّم) با افزودن معاهده جديدى با سلطان سليمان قانونى در سال 1553 م كه مربوط به جنگ دريايى بود، اقدام به تقويت آن كرد. خطرناك تر از همه آن چه گذشت اين بود كه سلطان سنت جديدى را بنا نهاد كه امكان زيارت بيت المقدس و ديدار با راهبان و كشيشان را براى سفير فرانسه، مسيو جبريل درامون، فراهم كرد و تمام كاتوليك هاى مقيم سرزمين هاى دولت عثمانى را تحت حمايت فرانسه قرار داد.17همين طور پيمان هايى كه در دوران سلطان سليمان ميان دو دولت منعقد شده بود، بار ديگر با شارل نهم، پادشاه فرانسه در سال 1569 م تجديد شد و سلطان سليم امتيازهاى كنسولى را تأييد كرد و امتيازهاى ديگرى به آن افزود كه مهمّ ترين آن ها معاف شدن هر فرانسوى از پرداخت ماليات شخصى و ملزم شدن كشتى هاى عثمانى در كمك رسانى به كشتى هاى به گل نشسته فرانسوى در سواحل دولت عثمانى و محافظت از انسان ها و كالاهاى موجود در آن ها بود. با اين اقدام، فرانسه پادشاه تجارى در درياى مديترانه و تمام شهرهاى تابع دولت عثمانى شد و زير سايه اين پيمان ها، هيئت هاى دينى كاتوليكى فراوانى را براى آموزش كودكان و تربيت آن ها بر]مبناى[ دوست داشتن فرانسه، به تمام شهرهاى دولت عثمانى كه مسيحيان در آن ها اقامت داشتند، بهويژه شهرهاى شام، اعزام كرد.18 اين كار، به شكل قانونى و رسمى، پايه هاى نخستين قيموميت فرانسه را بر مسيحيان سرزمين هاى شام بنياد نهاد; قيموميتى كه دولت عثمانى را در آن زمان بيچاره كرد و هنوز آثار آن تا به امروز نمايان است.

امّا ساير دولت هاى اروپايى و بهويژه انگلستان، از لحاظ نظرى در بهره مندى از قانون امتيازهاى بيگانه عقب ماندند، اگر چه در مرحله عمل، كشتى هايشان، زير نام پرچم فرانسه، وارد سواحل عثمانى مى شدند و اين كار امكان استفاده را از آن چه فرانسه بهره مند بود، براى آن ها نيز فراهم كرد. با وجود اين، «انگلستان در سال 1579 م به معاهده امتيازهاى پيوست، همان گونه كه هلند در سال 1612 م به آن ملحق شد و ديگر دولت هاى اروپايى نيز از آن پيروى كردند».19

 

انگيزه هاى اعطاى امتيازها ]به بيگانگان[

سياست خارجى دولت عثمانى در خيال پردازى هاى غير عملى فراوانى به سر مى برد و همين امر علّت مهمّى در حمايت ها و پيمان هاى آن در طول دو دهه از تاريخ خود بود. زمانى كه دولت عثمانى با دشمنى به رياست شارل كوين روبه رو بود، مارتين لوتر ظهور كرد كه وحدت اروپاى كاتوليك را از هم پاشيد و مذهب خود را به سرعت فوق العاده اى منتشر كرد و بسيارى از دولت هاى اروپايى، مذهب جديد را پذيرفتند. لوتر از درون اروپا، با يك جنگ دينى، به مذهب كاتوليك هجوم برد و با شارل كوين جنگيد و بر ضدّ قدرت پاپ شورش كرد و اين زمينه مناسبى براى فتوحاتى كه عثمانى ها در اروپاى مركزى آغاز كرده بودند، فراهم ساخته بود. از طرفى سلطنت ]عثمانى[ مى خواست از اين جنگ مذهبى كه ميان كاتوليك ها و پروتستان ها بر پا شده بود، بهره بردارى كند. از اين رو تلاش كرد روابط ويژه اى با پروتستان ها، كه نشانه همانندى ميان پروتستانيزم و اسلام بود، برقرار كند.20 از سوى ديگر، از پيمان با فرانسه، سند رسمى را به كار گرفت كه به صورت قانونى به او اجازه مى داد براى جنگ با شارل كوين مداخله نظامى كند، حتّى عمليات تجديد معاهده امتيازهاىِ داده شده به انگلستان در سال 1583 م بر اساس بى طرفى آن كشور يا هم پيمانى با آن، در صورت امكان، بر ضدّ اتريش از بين رفته بود. امّا ميل و رغبت سلطنت، مسئله اى بود و واقعيات اروپا كه اتفاق مى افتاد، مسئله اى ديگر. هم پيمانان اروپايى در انديشه منافع و وحدت دينى خود بودند و به طور هم زمان، از توسعه اسلامى نگران بودند. ]به همين سبب [وقتى پاپ براى رويارويى با اسلام در اروپا فراخوان عمومى داد همه، به رغم اختلاف هايى كه داشتند، در يك جبهه گرد هم آمدند.

توجيهى كه برخى مورخان درباره اعطاى امتيازها از سوى سليمان قانونى به فرانسه، بريتانيا و هلند ارائه مى دهند مبنى بر اين كه او مى خواست اين كشورها را در طول جنگشان بر ضدّ پاپ روم و هابسبورگ اتريش، پشتيبانى كند،21 در صورتى قابل پذيرش است كه با برخى حوادث تاريخى ديگر در تعارض نباشد، زيرا پادشاه فرانسه - همان گونه كه قبلا اشاره كرديم - در پايان معاهده افزود كه پاپ و پادشاه انگلستان نيز بتوانند از اين پيمان بهره مند شوند، پس چگونه بر ضدّ پاپ مى جنگد در حالى كه در همان زمان امتيازهايى را كه با موافقت سلطان به آن دست يافته است، به او مى بخشد!! از سوى ديگر، نمى توان از تلاش پاپ براى وحدت مسيحيان غفلت ورزيد كه هر يك از شارل پنجم و فرانسواى اوّل را براى اتّحاد دوباره اروپا بر ضدّ اسلام، تحت فشار قرار داد تا براى جنگشان با يكديگر حدّى قرار دهند.22 شكست آرزوى سلطان، هنگامى كه مى ديد هم پيمانان مشركش ] يعنى اروپائيان[، پس از آن كه به منافع خود دست يافته اند، به معاهدات خويش با او بى اعتنايى مى كنند23، بسيار بزرگ بود، زيرا پاپ پيمان فرانسه را با عثمانى رسوايى بزرگ در اروپاى مسيحى به شمار آورد.

در ادامه بحث از توجيهات درباره اعطاى امتيازها، يكى از پژوهشگران بر اين اعتقاد است كه دولت عثمانى با دادن امتيازها به فرانسه سود برد، «زيرا اين روابط محكم و استوار با فرانسه، به زودى در امور اروپاى غربى، بهويژه در ايتاليا، تأثير فوق العاده اى مى گذاشت، همان گونه كه امتيازدهى به فرانسه را مى توان به عنوان تلاشى براى تشويق فرانسه در مشاركت نكردن در عمليات دريايى مسيحى كه شارل پنجم بر ضدّ دولت عثمانى در درياى مديترانه رهبرى مى كرد، دانست».24

ترديدى نيست كه دولت عثمانى، به دلايل زياد، علاقه شديدى در انجام نقش سياسى و نظامى مهمّ در عرصه اروپا داشت، امّا دادن امتيازها به نظر ما، به دليل حفظ بى طرفى فرانسه در عمليات دريايى نبود; زيرا فرانسه پيش از تصويب امتيازها و پس از آن نيز، از محاصره محكمى كه شارل كوين بر او تحميل كرده بود، رنج مى برد و پس از يارى خواستن فرانسه از سليمان قانونى، وى در رأس سپاه بزرگى در سال 1526 م، براى شكستن محاصره فرانسه، به مجارستان حمله كرد و دو شهر بودا و پست25 را اشغال نمود. در اين نبردها پادشاه مجارستان كشته شد و تلاش هاى دشمنان كه فرانسه را محاصره كرده بودند، ناكام ماند. پيمان نظامى ميان سلطنت عثمانى و فرانسه ده سال پيش از پيمان امتيازها بود و بنا بر درخواست كمك به فرانسه منعقد شد نه بالعكس. عثمانى ها در حالى از جنوب فرانسه دفاع مى كردند كه ناوگان شان در درياى مديترانه توان خود را به نمايش گذاشته بود. افزون براين، عثمانى ها در سال 1537 م، زمانى كه نيروهاى فرانسوى از راه خشكى از شمال به ايتاليا هجوم برده بودند، در حمله دريايى فرانسه به جنوب ايتاليا، به آن كشور كمك كردند. در سال 1543 م فرانسواى اوّل بار ديگر براى درخواست كمك به سلطان عثمانى رو آورد تا هجوم ايتاليا را بر جنوب فرانسه دفع كند. مورخ فرانسوى، جون بيرنجر كه كارشناس تاريخ امپراطورى هابسبورگ است، اعتراف مى كند كه سليمان قانونى در مصرف مبلغ يك ميليون دوكه براى مسلّح ساختن ناوگان خيرالدين بارباروس كه وظيفه دفاع از جنوب فرانسه بر عهده او بود، ترديد نداشت. همان گونه كه اين مورخ افزوده است، ديده بان هاى غربى شگفت زده شده بودند، زيرا درآمد و عايدات امپراطورى عثمانى به وى اين اجازه را مى داد كه دويست كشتى بادبانى را مسلّح كند، در حالى كه فرانسواى اوّل به سختى توان مسلّح كردن بيش از بيست كشتى را هم داشت.26

ما اين واقعيت هاى شناخته شده تاريخى را ارائه مى دهيم تا نادرستى ادعاهاى بيگانگان را كه براى ارائه صورت تحريف شده اى از تاريخ اسلامى ما، واقعيات تاريخى را درهم مى پيچند ]و پنهان كارى مى كنند[ اثبات كنيم; آنان به جاى اعتراف به شايستگى و برترى مسلمانان بر فرانسه، واقعيت تاريخى را تماماً بر عكس توجيه مى كنند.

در پايان اين قسمت از بحث، ارزيابى مورخ ترك، يلماز اوزتونا را يادآور مى شويم كه مى گويد: «معاهده امتيازها، قرارداد مناسبى براى رشد و توسعه نظامى و اقتصادى فرانسه بود و جلوگيرى از تحقق آن لقمه چرب و نرمى براى آلمان و اسپانيا به شمار مى رفت. هم چنين ديوان همايونى برخى امتيازهاى تجارى را كه موجب تقويت فرانسه مى شد، به آن كشور اعطا كرد. اين امتيازها ويژگى هايى داشتند كه سلطان براى ديگر دولت ها در نظر نگرفته بود».27 ما معتقديم اين ارزيابى به واقعيت تاريخى نزديك تر است، چون شواهد تاريخى آن را تأييد مى كند. در نامه پسر فرانسواى اوّل، هنرى دوّم پادشاه فرانسه، به سلطان سليمان قانونى آمده است كه «فرانسه ديگر اميدى به كمك از هيچ جايى جز حضرت سلطانِ جهان ندارد، چون حضرت سلطان جهان قبلا نيز چندين بار كمك هاى خود را براى ما فرستاده است. اگر با مقدارى پول نقد و كالا ما را مساعدت كند، فرانسه تاابد مديون شما خواهد بود و كرم و سخاوت تركى، شهرت جهانى خواهد يافت. امثال اين كمك ها براى سلطان جهان هيچ چيز نيست».28 هم چنين پادشاه فرانسه اعتراف مى كند كه سلطان عثمانى در كمك به كشور او، در جايى كه اميدى جز ادامه كمك نبوده، پيشى گرفته است. و اين، دليل براين است كه تمام امتيازهاى اعطا شده، واقعاً براى رشد و توسعه فرانسه بوده است. امّا اين جا سؤالى مى ماند كه اگر اين مطلب در ارتباط با فرانسه صحيح باشد پس چگونه سلطان موافقت مى كند كه انگلستان و پاپ هم در صورت تمايل بتوانند از امتيازها بهره مند شوند، در حالى كه خودش در جنگ سرنوشت سازى با آن ها، به ويژه پاپ كه با شارل پنجم همكارى مى كند، قرار دارد؟ آيا او مى خواهد كه دشمنانش رشد كنند تا از گسترش سرزمين هاى اسلامى در اروپا جلوگيرى كنند؟ اين ها سؤال هايى است كه هنوز بى جواب مانده اند.

 

نتايج و پيامدهاى امتيازدهى به بيگانگان

همان طور كه ديديم، كسى كه تاريخ عثمانى را مى خواند نمى تواند توجيه قابل قبولى براى دفاع از سلطنت، در برابر دادن تمام اين امتيازها به دولت هاى اروپايى بدون درخواست مانند آن از آن ها، بيابد، حتى استاد رشيد رضا در توجيه اين مسئله متحير است. او تأكيد مى كند كه ]اوّلا[ «دولت عثمانى در دادن امتيازها به اجانب كه بر خلاف قوانين مقدس بين المللى بود، ناچار نبود، چون در آن زمان در عنفوان حكومت و قدرتى قرار داشت كه از هيچ تهديدى نگرانى نداشت. و ثانياً، دولت هاى مسيحى يك صدا از عثمانى اين امتيازها را درخواست نكردند و با گردآورى نيرو و برخورد زورگويانه او را تهديد ننمودند. اگر او اين عطا را نمى كرد آن ها نمى توانستند با زور بگيرند. پس سلاطين عثمانى اين اقدام را با اكراه انجام ندادند، بلكه با طيب خاطر و رضايتشان اين عمل تحقق يافت».29

آزادى مطلق تجارت دريايى براى فرانسه و ديگر دولت هاى اروپايى كه پرچم فرانسه را بالا مى بردند، امكانات باور نكردنى را، بدون رقابت يا پرداخت عوارض گمركى، براى كشتى هاى آن ها در سواحل عثمانى فراهم كرد كه انواع كالاها را از سرزمين هاى عثمانى يا به سوى آن ها نقل و انتقال مى دادند، افزون بر اين ها، امتيازهاى جديدى نيز از جهت قيموميت بر مسيحيان كاتوليك، ارمنى، پروتستان و ارتودوكس به دست آورده بودند، حتى كنسولگرى هاى اروپايى، مسيحيان ساكن سرزمين هاى عثمانى را از ديگر ساكنان متمايز مى ساختند تا از دو حقّ بهره مند شوند: يكى، حقّ عضويت و وابستگى به نظام ملّت هاى عثمانى و ديگرى، حقّ تحت الحمايگى ]يعنى قيموميت[ اروپايى. اين همه، صرف نظر از منافع مدارس تبليغ مسيحيت و هيئت هاى اعزامى بود كه راه هاى تكامل تربيتى، علمى و رفاه ]مادّى[ را كه مسلمانان در منطقه تحت سلطه خود خوابش را هم نمى ديدند، در اختيار آنان قرار داده بود. هم زمان با اين كار، سرپرستى ساكنان مسيحى عثمانى از سلطان به اروپاييان منتقل شد، زيرا امتيازها شامل آن ها هم مى شد، از اين رو صاحب امتياز شدند و با آن ها رفتار ويژه اى در زمينه قضاوت و اقتصاد صورت مى گرفت. نيروهاى ]انتظامى[ عثمانى حقّ بررسى محل سكونت هيچ يك از بيگانگان را بدون اجازه كنسول اروپايى و آگاهىِ دربار عثمانى، نداشتند. و نيز حقّ نداشتند از بازرگانان، صنعت گران و بانك هاى بيگانگان، مالياتى دريافت كنند. اين مسئله، در ميان عناصر غير ترك ]يعنى اقليت ها[ ساكن در سلطنت عثمانى نيز بازتابى داشت، زيرا اين ها براى رسيدن به آزادى يا تحت الحمايگى، گرايش هاى نژادى به اروپا پيدا كردند. مصيبت بارتر از همه اين ها، اين بود كه غرب گرايى، به علّت انتشار آموزش هاى اروپايى، نخبگان عثمانى را هم كه مسلمان بودند و دم از اسلام مى زدند، فراگرفت.

پس از آن كه فرانسه از معاهداتش برگشت و با شارل كوين صلح نمود، روابط عثمانى با او تيره شد. به دنبال آن، سفير فرانسه در استانبول پس از ترك كارش در سال 1559 م با آرزوى مرگ سلطان نوشت: «آرزو دارم كه به زودى بميرد، چون من معتقدم كه پس از مرگ او، دست يابى به منافع فرانسه از سوى سلاطين عثمانى، بيشتر از آن چه تاكنون بر آن دست يافته ايم، امكان پذير خواهد شد».30پس از مرگ سليمان قانونى دولت عثمانى در عمل، ضعيف شد و نقش سياسى و نظامى آن درون اروپا كاهش يافت و براى اروپاييان شرايط مناسب تر و سودمندترى، به واسطه تجارتشان با ممالك عثمانى، فراهم شد. اروپا از اين ضعفى كه گريبان گير سلاطين آل عثمان شده بود، بهره بردارى كرد تا هر آن چه را كه شرايط براى رسيدن به امتيازها فراهم ساخته بود، براى آنان آشكار كند، بلكه دولت عثمانى از خارج به طور مستقيم، و در داخل; درون خانه اش، از سوى ساكنان عثمانى كه تحت قيمومت بيگانگان قرار گرفته بودند و منافع اقتصادى شان با آن ها گره خورده بود، تهديد شد.

خشنودى دولت هاى اروپايى از اين كه قانون امتيازهاىِ ويژه بيگانگان را حقّى از حقوق طبيعى خود مى دانستند، فرانسه را بر آن داشت تا سربازان خود را براى كمك به ونيز كه سلطان مراد چهارم (1624 - 1640 م) با آن مى جنگيد، اعزام كند، همان طور كه سفيرش را به همراه ناوگان جنگى دريايى، براى تهديد دولت عثمانى و درخواست تجديد امتيازها اعزام كرد. امّا صدر اعظم در آن زمان، كه هميشه ثبات سياسى خود را حفظ كرده بود، به سفير گزارش داد كه «اين معاهده ها اضطرارى و واجب الاجرا نيستند، زيرا صرف عطاى سلطانى بوده اند». اين اقدام صدر اعظم باعث شد كه فرانسه دست از تهديداتش بردارد و براى به دست آرودن موافقت دوباره سلطان براى تجديد قانون امتيازها در سال 1673 م دست به حيله بزند. اين حيله، وضعيت را بدتر كرد و دولت عثمانى به جاى اين كه از حوادث گذشته پند بگيرد، سلطان محمد چهارم (1648 - 1687م) دستور داد حقّ حمايت از بيت المقدس را به فرانسه واگذار كنند.

قانون امتيازها پى درپى تجديد شد و در هر بار، قيد جديدى بر ضدّ سلطنت عثمانى بر آن افزوده شد. در تجديد نظرى كه در سال 1740 م صورت گرفت، سلطنت عثمانى امتيازهاى تجارى جديدى به سود فرانسه بر آن افزود، امّا اين امتيازها هنگام اشغال مصر از سوى ناپلئون بناپارت با تهديد جدّى روبه رو شد و سلطنت، عمل به آن را متوقف كرد. ناپلئون، براى حفظ روابطش با عثمانى، در زمان مناسب از مصر بازگشت و آن زمانى بود كه عقب نشينى فرانسه از مصر با تجديد دوباره امتيازها روبه رو گرديد. اين كار در تشرين اوّل ]يعنى اكتبر[ 1801 م عملى شد و طبق عادت، سلطان عثمانى با كرمى كه به آن عادت كرده بود، امتياز جديدى را بر آن افزود كه آزادى تجارت و كشتيرانى فرانسه را در درياى سياه فراهم مى كرد.

نتايج اين امتيازدهى به بيگانگان براى سلطنت بسيار ناگوار بود. مورخ يونانى، ديمترى كيتسيكس، در كتابش امپراطورى عثمانى سؤال مى كند كه آيا قانون امتيازهاى تجارى كه عثمانى ها به اروپايى ها بخشيدند، سبب اصلى استعمار اقتصادى اروپا نسبت به امپراطورى عثمانى بود؟ و براى اين كه به اين سؤال پاسخ دهد، به نخستين امتيازهايى كه عثمانى ها در سال 1554 م به ونيز دادند، باز مى گردد و ميان آن و امتيازهايى كه خود ونيز در دوران بيزانس بر آن دست يافته بود، ارتباط برقرار مى كند و به دنبال آن، نتيجه مى گيرد كه دولت عثمانى، عادت هاى بيزانسى را در اين زمينه پذيرفت و در نهايت، به اين نتيجه مى رسد كه امتيازها، اقتصاد امپراطورى را با از بين بردن نظام مالياتى عثمانى كه بر حمايت تجارت محلّى بر ضدّ رقابت بيگانه استوار بود، نابود كرد،31 بلكه اين امتيازها مانع اقدام سلطنت براى اجراى برنامه هاى اصلاحى و دريافت موارد مالى جديد، براى روبه رو شدن با هزينه هاى ادارى و حكومتى شد. از اين رو، مادامى كه اروپاييان در برابر قدرت عثمانى سر فرود نمى آوردند، معاهده هاى امتيازدهى به بيگانگان به مثابه اسناد ذلّت و خوارى عثمانيان گرديدند. آن ها گويا حكومتى درون حكومت عثمانى تشكيل داده بودند.32

هم چنين براى زنجير كردن سلطنت به قانون امتيازها در زمينه اى ديگر، سفيران دولت هاى اروپايى در استانبول، در تصميمات سياسى، اقتصادى و نظامى نيز شريك دولت تلقى مى شدند. فرانسه پس از اشغال الجزاير در سال 1830 م، به بهانه حمايت از مسيحيان دروز، نيروهايش را در لبنان در سال 1860 م مستقر كرد و ساير دولت هاى اروپايى نيز او را در اين اقدام تأييد كردند. فرانسه با اين رفتارها مى خواست به دولت عثمانى بفهماند كه در هر مسئله مربوط به مسيحيان، كه دولت عثمانى خودش حقوقى را براى حمايت از آن ها به اروپاييان داده است، مداخله خواهد كرد.

هم زمان، روابط عثمانى با اروپا به سبب پيچيدگى و به هم پيوستگى قانون امتيازهاى ويژه، كه عمل به آن، موجب تعهّد و امتيازدهى عثمانى شده بود و كنفرانس هاى بين المللى آن را تحميل مى كردند، پيچيده شد. لايحه برلين در سال 1876 م كه روسيه، اتريش، فرانسه و ايتاليا آن را تصويب كرده بودند، فشار بر دولت عثمانى را براى تعيين مجلسى بين المللى به منظور نظارت بر اوضاع مسيحيان ساكن در سلطنت، در پى داشت. به دنبال آن، كنفرانس لندن در سال 1877م، از يكى ديگر از سلاطين عثمانى خواست كه زمينه را براى نظارت سفيران دولت هاى اروپايى بر احوال مسيحيان در امپراطورى عثمانى و حفظ منافع آن ها، در آستانه فراهم كند. امّا دربار عثمانى براى حفظ آبروى خود، اين درخواست را ردّ كرد. از اين رو، روسيه اعلان جنگ با عثمانى كرد و نيروهايش به امپراطورى عثمانى حمله كردند و تا نزديكى پنجاه كيلومترى آستانه، پايتخت خلافت بزرگ، آمدند.33 مسئله، جز پس از انعقاد پيمان ]صلح[ سن استفانو در آذر (مارس) 1878م، فيصله نيافت; پيمانى كه استقلال مونته نگرو، رومانى و صربستان ضميمه شده به آن را تصويب كرد. معاهده ها و عقب نشينى هاى بزرگ به دنبال هم آمدند. در معاهده برلين، در سال 1878 م، سلطان عثمانى استقلال بلغارستان را تأييد كرد.

دولت عثمانى در دوران پيمان با متفقان، در سال 1912 م درخواست كرد كه قانون امتيازهاى بيگانه الغا شود. مادّه ششم، هفتم و هشتم از بخش سرّى معاهده اوشى ميان دولت عثمانى و ايتاليا، در باره طرابلس غرب، به عبارت زير تصريح دارد كه «حكومت ايتاليا با الغاى امتيازهاى بيگانگان و نظام ها و مؤسسه هاى تابع آن، موافق است، و اين در صورتى است كه ديگر دولت هاى ]اروپايى[ نيز با آن موافق باشند.34 دولت عثمانى اين درخواست را بار ديگر در سال 1914 م تكرار كرد. امّا فضاى جنگ بر اروپا سايه افكنده بود، از اين رو، فرصت مناسبى براى انور پاشا، وزير جنگ بود تا از وضعيت عمومى آماده در اروپا بهره ببرد و دربار عثمانى را به صدور تصميم الغاى امتيازهاى بيگانگان، وادار كند. دربار عثمانى فوراً نامه اى را، در ايلول (سپتامبر) همان سال، به سفيران اروپايى مقيم استانبول فرستاد و به آن ها اعلام كرد كه امپراطورى عثمانى تصميم دارد اعتبار امتيازها را از يكم تشرين اوّل (اكتبر) سال 1914 م باطل كند، امّا سفيران به شدّت بر اين تصميم اعتراض كردند و اعتراض خود را به دربار عثمانى اعلام كردند. با وجود اين، سلطنت عثمانى به اقدامات خود ادامه داد و با «افزايش عوارض گمركى كه طبق امتيازهاى بيگانگان تعيين مى شد و الغاى نقش پست بيگانگان كه در دست آلمانى ها بود، تن دادن بيگانگان را به قوانين عثمانى در امپراطورى، تصويب كرد، همان گونه كه محاكمه آن ها در برابر محاكم عثمانى را نيز تصويب نمود. انور پاشا فرمان بستن هر دو تنگه را به روى كشتى هاى بيگانه صادر كرد، زيرا علاقه مند بود كه مانع مداخله دولت هاى متفقين شود».35

با توجه به تصميمى كه امپراطورى عثمانى گرفت كه از روز 29 تشرين اوّل (اكتبر) 1914 م، در جنگ، در كنار آلمان و اتريش قرار گيرد، اين دو دولت، به دور از ديگر دولت هاى اروپايى، به صورت تاكتيكى با اين تصميم موافقت كردند. امّا ايالات متحده امريكا از جانب خود، تأييد تصميم عثمانى را ردّ كرد و چنين پنداشت كه قانون امتيازها «قانون مستقل عثمانى نيست، بلكه حاصل موافقت نامه هاى بين المللى و پيمان هاى ديپلماسى در زمينه هاى مختلف است».36

هم چنين عمل به قانون امتيازهاى بيگانه ادامه يافت و در عمل، الغا نشد مگر پس از پيمان لوزان در سال 1923 م، پس از آن كه براى دولت هاى اروپايى تأكيد كرد كه ديگر سلطنت و خلافت اسلامى باز نخواهد گشت و تركيه به رهبرى آتاتورك به زودى به طور كلّى به اروپا خواهد پيوست و اسلام را كنار خواهد نهاد و اين چيزى است كه اتفاق افتاد.


1 . دانشجوى دوره دكترى تاريخ اسلام.

2 . كتاب شناسى اين اثر عبارت است از: قيس جواد العزاوى، «الدولة العثمانية، قراءة جديدة لعوامل الانحطاط»، (چاپ اول: بيروت، دار العلوم العربيه، 1414ق/ 1994م) (مترجم)

3 . ينى چرى (Yeni - ceri) كه در عربى = انكشاريه و در تركى = قشون جديد است، در ارتش قديم عثمانى به سربازانى گفته مى شد كه از فرزندان مسيحيان ممالك مفتوحه تشكيل و تحت تعليم سخت قرار داده مى شدند. ينى چرى ها بعدها قدرت فراوان يافتند و در عزل و نصب سلاطين مؤثّر شدند. در قرن 17م بيشتر عضويت اين قشون ارثى بود و فرزند مسيحى بودن ضرورتى نداشت. سلطان محمود دوّم با قتل عامى ايشان را بر انداخت. غلامحسين مصاحب (به سرپرستى)، دايرة المعارف فارسى، ج2 (بخش دوّم)، ص 3365. (مترجم).

4 . عبد العزيز شناوى، الدولة العثمانية دولة اسلامية مفترى عليها.

5 . مورخى به نام زياده در مقدمه كتاب محمود افندى با عنوان «التنظيمات الجديده فى الدولة العثمانيه» (طرابلس: جروس برس، 1985) ص 9، تنها به ذكر شش تن از سلاطين بسنده كرده و ما نمى دانيم چرا از سلطان مصطفى چهارم كه او را عزل كرده و كشتند و نيز سلطان محمود دوّم كه در نهايت در سال 1826م ينى چرى ها را نابود كرد و با ايجاد نيروهاى نظامى جديد به سبك اروپايى اصلاحات را آغاز كرد، ياد نكرده است.

6 . رضوان سيد، الاسلام المعاصر، نظرات فى الحاضر و المستقبل، ص 207.

7 . نويسنده كتاب، سيد جمال را افغانى معرفى كرده است، امّا به اعتقاد ما سيد جمال الدين اسدآبادى، ايرانى بوده است. (مترجم)

8 . على شلش، سلسلة الاعمال المجهوله، جمال الدين الافغانى، ص 95.

9 . محمد كمال دسوقى، الدولة العثمانيه و المسألة الشرقيه، ص 90.

10 . عبد الرحمن بن خلدون، تاريخ ابن خلدون، ص 140.

11 . محمد فريد بك محامى، تاريخ الدولة العليه العثمانيه، ص 252.

12 . احمد عبد الرحيم مصطفى، فى اصول التاريخ العثمانى، ص 94.

13 . يلماز اوزتونا، تاريخ الدولة العثمانيه، ج 1، ص 269 270.

14 . رك: احمد عبد الرحيم مصطفى، همان، ص 132.

15 . كاپيتولاسيون: وضع ناشى از قراردادهايى كه دول زورمند و استعمارگر، خاصّه در قرن 19 م، بر دول ضعيف تحميل مى كردند و به موجب آن قراردادها، اتباع دولت هاى استعمارى، پس از ورود به قلمرو دولت ناتوان، تحت حاكميت محاكم دول متبوع خود باقى مى ماندند و محاكم كشور ضعيف حقّ محاكمه آن ها را نداشتند. اين گونه قراردادها را معمولا دولت هاى اروپايى بر دولت هاى آسيايى و افريقايى تحميل مى كردند و بهانه آن ها اين بود كه محاكم و سازمان هاى دول آسيايى و افريقايى قادر به اجراى عدالت و دفاع از حقوق اتباع آن ها نيستند. غلامحسين مصاحب، دايرة المعارف فارسى، همان، ج 2 (بخش اول)، ص 2112. (مترجم).

16 . محمد فريدبك، همان، ص 225 226.

17 . همان، ص 242.

18 . همان، ص 254 255.

[19] . Robert Mantran, Historie de La Turquie, p 33.

[20] . Karat Kemal. H, tHE Ottoman state and its place in World History , PP7- 8.

21 . رك: احمد عبد الرحيم مصطفى، همان، ص 94، هم چنين رك: سيار جميل، العثمانيون و تكون العرب الحديث، ص 272 273.

[22] . Michel Lesure, "Les relations Franco - Ottomanws a L'epreuve des guerrs de religion " en: L'Empire ottoman, La Repyblique de Turquie et La France, p 37.

[23]. Stanford Whaw, Histoire Ottoman et de La Turquie, tome 1, p140.

24 . يوسف على رابح ثقفى، «معاهدة الامتيازات العثمانية الفرنسية لعام 941 ق / 1535 م»، مجلة كلية الشريعة و الدراسات الاسلامية، مكة المكرمة، سال 6، ش 2 - 6.

25 . بوداپست پايتخت امروزى مجارستان از تركيب دو شهر بودا و پست در سال 1873 م تشكيل شد.(مترجم)

[26]. Jwan Berenger, Histoir de L'Empire des Habsburg 1273 - 1918, p 210.

27 . يلماز اوزتونا، همان، ص 300.

28 . همان، ص 313.

29 . رشيدرضا، «امتيازات الاجانب فى الدولة العثمانية كانت اختيارية»، المنار، ش 42، م 1، ص841.

[30]. Stanford Shaw, op. cit, p140.

[31] . Dimitri Kitsikes, L'Empire Ottoman , pp. 114- 122.

32 . عبد العزيز شناوى، همان، ج 1، ص 750 - 751.

33 . محمد فريد بك، همان، ص 639.

34 . (ابوخلدون) ساطع الحصرى، البلاد العربية و الدولة العثمانية، ص 189.

35 . احمد عبد الرحيم مصطفى، همان، ص 288.

[36]. Huwits, The Middle East and North Africa in World Politics, vol. 2, 1914, pp. 2- 3.

بر اساس سندى از وزارت خارجه امريكا با عنوان «الرسالة العثمانية التى تعلن ابطال العمل بنظام الامتيازات الاجنبية» المؤرخة فى 9/9/1914.

 

از آدرس: http://tarikh.nashriyat.ir/node/397

N a f p a k t o s

N a f p a k t o s the Jewel of the Corinthian Gulf , where the famous Naval Battle of Lepanto took place on Oct 7 , 1571 .The Gulf of Lepanto is a long arm of the Ionian Sea running from east to west and separating the Pelloponnesian peninsula to the south from the Greek mainland to the north.

Jutting headlands divide the Gulf into two portions: the inner one, called the Gulf of Corinth today , ends with the isthmus of the same name , and the outer one is an irregular , funnel-shaped inlet now called the Gulf of Patras. For six weeks Ali Pasha's ships had been anchored inside the fortified harbor of Lepanto located in the gulf's inner portion, and on October 5 they began to move slowly westward past the dividing headlands into the outer Gulf of Patras. Still unsure of the enemy's position , Ali Pasha ordered his fleet to drop anchor for the night in a sheltered bay fifteen miles from the entrance to the inlet, where it remained all the next day anxiously awaiting the return of the scouting vessels.

 

Around midnight Kara Kosh reached the anchorage with the news that the Christian fleet was then at Cephalonia , an Ionian island almost directly opposite and parallel to the mouth of the Gulf of Lepanto. With the first light of dawn the following morning , October 7 , 1571 , lookouts stationed high on a peak guarding the northern shore of the gulf's entrance signaled to Kara Kosh that the enemy was heading south along the coast and would soon round the headland into the gulf itself. The signal was relayed to Ali Pasha , who gave the order to weigh anchor. Everyone scrambled to battle stations and , as the fleet advanced , strained for the first sight of the enemy force.

The Christian fleet had started to move southward toward the Gulf of Lepanto. Now only fiteen miles of open water separated the forces of Islam and those of Christendom. The Turkish fleet , which numbered over two hundred and thirty galleys and one hundred auxiliary vessels , Ali Pasha commanded the center squadron , which faced the one commanded by Don Juan of Austria.

According to naval practice in those days , the moment two rival fleets finally assumed their respective battle formations , the leader of one would fire a piece of artillery as a challenge to fight , and the opponent would answer by firing two cannon to signify that he was ready to give battle. This day it was the Turks who made the challenge , and the sharp report from Ali Pasha's flagship was quickly followed by double round from Don Juan's artillery. At this time a large green silk banner , decorated with the Moslem crescent and holy inscriptions in Arabic , was hoisted on the Turkish flagship.

Now the setting was complete. The cross and the crescent fluttered aloft , symbolizing the two religions and the two hostile Civilizations of Christendom and Islam , whose forces were about to meet in the decisive battle of their long and bitter holy war.

 With the very first barrage many Turkish galleys were sunk and over a score badly damaged. After an hour of heavy fighting it was captured , the first Christian prize of the battle. The Christians were more than a match for them. In fact , they fought with such incredible ferocity that the battle soon became a slaughter. The defeat of the Turk's right wing was complete. Not one galley escaped. Those that were not sunk , burned , or grounded ashore were captured by their Christian opponents. The whole battle was over by four o'clock that afternoon , even though many of the Christian galleys were still giving chase to the Turkish ships and other solitary escaping Turkish vessels. The waters of the gulf for miles around were stained red from the great amount of blood shed that day and the sea was strewn with the bodies of both victors and vanquished. At sunset there were signs of approaching bad weather , Don Juan ordered the fleet to regroup quickly and head for a sheltered bay near the northwestern limits of the gulf. Around midnight they anchored in the bay and immediately all the fleet's leaders , with the exception of those badly wounded , came on board.

 

Don Juan's galley gatherd to congratulate him and celebrate the victory. The losses suffered by the Holy League fleet were between seven and eight thousand killed and about twice that number wounded , and only ten or fifteen ships had been sunk during the battle. These losses were comparatively light. Of the three hundred and thirty Turkish ships , fewer than fifty managed to escape and most of them were burned because they could not be made sufficiently seaworthy for further use; one hundred and seventeen Moslem galleys were captured intact and the rest were sunk or destroyed after they had been run ashore by the fleeing Turks.

A large majority of the seventy-five thousand men who had entered the battle on the Moslem side were killed , five thousand were taken prisoner (with at least teice that number of Christian galley slaves liberated) , and only a few were able to escape either by ship or by swimming ashore.Turkey, for the first time in several centuries , was left without a navy.

Word of the fleet's splendid victory at Lepanto preceded Don Juan's return and quickly spread throughout Europe. The Republic of Venice was the first allied state to receive the happy news. The Doge quickly ordered a week of public celebrations and the seventh of October was declared a perpetual holiday in memory of the Battle of Lepanto. Hundreds of poems , songs , and paintings were produced all over Christendom in commemoration of the victory. All of Christendom took heart.

 

The famous Spanish writer , Miguel de Cervantes , who himself was wounded in the Battle of Lepanto , serving in the Spanish infantry , and who had also been a captive of the Barbary pirates until ransomed , recounted many of his experiences in the novel Don Quixote. The Battle of Lepanto marked the end of Turkish naval supremacy and the beginning of the Ottoman Empire's decline on both land and sea. Perhaps the most important result of the battle was its effect on men's minds: the victory had ended the myth that the Turks could not be beaten.

The Turkish fleet had 208 Galleys, 66 small ships; The Christian fleet about the same number.

 

The crusaders lost 17 ships and 7,500 men; 15 Turkish ships were sunk and 177 taken, from 20,000 to 30,000 men disabled , and from 12,000 to 15,000 Christian rowers, slaves on the Turkish Gaileys, were delivered. Though this Victory did not accomplish all that was hoped for, since the Turks appeared the very next year with a fleet of 250 ships before Modon and Cape Matapan, and in vain offered battle to the Christians, it was of great importance as being the first great defeat of the infidels on the sea.

Held by the Venetians from 1687 to 1689, and thence by the Turks until 1827, it became in the latter year part of the new Greek realm. Today Nafpaktos (Naupactus,) chief town of the district in the province of Arcarnania Aetolia, has (12,000 inhabitants), all Orthodox Greeks.

By Georgios Rigas

از سایت:

http://www.hellas-guide.com/nafpaktos/history-nafpaktos.html

کتابهایی که در مورد نبرد لپانتو نوشته شده است:

Lepanto, 1571

The Greatest Naval Battle of the Renaissance

نوشته: Angus Konstam

 

The Galleys at Lepanto

نوشته:  Jack Beeching

 

The Cross and the Crescent: The Battle of Lepanto 1571

  نوشته:  Hugh Bicheno

 

Victory of the West: The Story of the Battle of Lepanto

نوشته: Niccolo Capponi

 

Victory of the West: The Great Christian-Muslim Clash at the Battle of Lepanto

نوشته: Niccolo Capponi 

 

 

Battles Involving Geno:

Naval Battles Involving Genoa, Battle of Lepanto, Naval Battle of Genoa, Battle of Meloria,Siege of Mahdia

General Books LLC

 

The Battle of Lepanto

Nanami Shiono

 

Lepanto: 

A Painting in Twelve Parts

 

آبروی مومن

مرحوم كليني(رضوان الله عليه) از اهل بيت نقل كرد كه فرمودند: خداوند مؤمن را آزاد آفريد اما به او اجازه نداد كه آبروي خودش را ببرد، خودش را ذليل و فرومايه كند. آبروي ما مثل مال نيست كه هر جا بخواهيم صرف بكنيم آبروي ما حقّ الله است و ما امين‌الله هستيم، آبروي مؤمن امانت الهي، كرامت الهي و عزّت الهي است نزد ما.

 

از یک سایت خبری و از قول آیت الله جوادی آملی

منادی می کند در شهر امروز

 

زدی در کوی عشقت مسکن دل
چه می‌خواهی ازین خون خوردن دل

چکیده خون دل بر دامن جان
گرفته جان پرخون دامن دل

از آن روزی که دل دیوانه توست
به صد جان من شدم در شیون دل

منادی می‌کند در شهر امروز
که خون عاشقان بر گردن دل

چو رسوا کرد ما را درد عشقت
همی کوشم به رسوا کردن دل

چو عشقت آتشی در جان من زد
بر آمد دود عشق از روزن دل

مکن جانا دل ما را نگهدار
که آسان است بر تو بردن دل

چو گل اندر هوای روی خوبت
به خون در می‌کشم پیراهن دل

بیا جانا دل عطار کن شاد
که نزدیک است وقت رفتن دل

کتاب

 

به استقبال بیست و ششمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

BOOK

Selim II

Sultan Selim II was born on 28th May 1524, in Istanbul. He was the son of Suleyman the Magnificant and Hurrem Sultana. Hurrem Sultana was Slav originated. Because, Selim II had blond hair he often called as "Yellow Selim". Selim was very well educated. In his father's period he ruled many provinces in Anatolia. While acting as a governor he continued his education.Suleyman I had passed away when Selim was the governor of Kutahya. On hearing his father's death he went to Istanbul.He succeeded the throne at the age of 42. He was a insignificant sultan compered to his ancestors. His brothers Shehzade Bayezid and Mustafa were killed during his father Suleyman's period and he ascended the throne without any conflicts. But, he was not as talented as his father Suleyman or his grandfather Selim I. Under successful administrations of experienced statesmen of the period especially grand vizier Sokollu Mehmet Pasha the empire continued to be a world power. Sokollu Mehmed Pasha had been the grand vizier for 15 years and it is possible to say that he ruled the empire in this period. Sultan Selim II never went to campaigns himself. Never commanded his army. Inebahti defeat is a result of his Commander of the Seas Ali Pasha's failure in commanding the navy. Sultan Selim had died on 5th December 1574, in Istanbul. He was the first Ottoman Sultan died in Istanbul.

His Wifes : Nurbanu Sultan
His Sons: Murad III, Abdullah, Osman, Mustafa, Suleyman, Mehmed, Cihangir.
His Daughters: Fatma, Sah, Gevherhan, Esma.