یاد استاد

Teacher

داشتم ویترین کتابفروشی را سیر می کردم که چشمم به کتابی افتاد که نام نویسنده اش «اردشیر صادقی» درج شده بود. کتاب را برداشتم و تورّقی کردم. حسابی خاک آلود بود و معلوم بود که مدّتها در آن کتابفروشی یا انبارش یا جای دیگر خاک خورده است. اسمش «شرح ادبی و عرفانی؛ تمثیلات پیامبر اسلام (ص) و امام علی (ع)» بود. ناشر آن «فروغ آزادی» بود و چاپ 1379 تبریز.

کتاب را محض تبرّک و تیمّن خریدم. قیمتش 550 تومان بود که در مقایسه با قیمت کتابهای تازه چاپ شده یامفت است. (هر چند در اسم کتاب بحث هست که عنوان «پیامبر اسلام» عنوان صحیحی نیست!)

پشت کتاب عکس نویسنده و بیوگرافی او درج شده بود. بعله! خود حضرت استاد صادقی بود. اشتباه نکرده  بودم. دبیر عربی ما در دوران دبیرستان در دو سال از سالهای دوران متوسطه.

یادش بخیر! حقیقتاً استاد اردشیر صادقی از آن معلمانی بود که اکنون هم هر وقت یادشان می کنم، برایشان طول عمر باعزّت و شکوه آرزو می کنم. معلّم نبود، یکپارچه جواهر بود که آموزش و پرورش این دیار مثل او را کمتر به خود دیده و خواهد دید. (بر خلاف تعدادی از معلمان که معلمی را از سر ناگزیری و فقط برای برطرف کردن غم نان و جامه و قوت همچون یک شغل! برگزیده اند یا الله بختکی معلم شده اند!)

از آن هنگام که وارد کلاس می شد تا وقتی که زنگ خاتمۀ کلاس به صدا درمی آمد، عاشقانه می گفت. گرچه دانش آموز دبیرستانی را آن همه تجربه و درک نیست که از لحظه لحظۀ ساعات مدرسه اش سود جوید و هر ثانیه اش را غنیمت داند، امّا استاد صادقی این مسأله را به چیزی نمی گرفت و کار خود را می کرد. تدریس، تدریس و باز هم تدریس. تدریسی عاشقانه، دلسوزانه و خلاصه معلم وار. با نظم و انضباط و سلیقۀ فوق العاده. و چون باسواد بود، و چون عاشق کارش بود، گفته هایش یکی مفیدتر از دیگری بود.

هنوز هم کت – شلوار نوی اتوکشیده اش خاطرم هست. آخر ایشان یکی از خوش پوش ترین و منضبط ترین معلّمان بود. خدا بر عزّتشان بیفزایاد. یادم هست می گفت: «بنویسید: نکته!» و انگشتانش را همانند طپانچه از بالا به پایین می آورد.

بعداً که توفیق شد و گذرمان به گذر لوطی صالح (یعنی دانشگاه) افتاد، دیدم ای بابا! استاد اردشیر صادقی و استاد نجاتی (دبیر زیست شناسی دوران دبیرستان) از بسیاری از اساتید و اعضای محترم هیأت علمی اینجا که دکترا دارند و ماهانه یک جوال حقوق می گیرند و کلی پز و فیس و افاده و ادا و اصول دارند، بسیار باسوادترند.

در بخشی از بیوگرافی حضرت استاد اردشیر صادقی در پشت جلد کتاب یاد شده چنین آمده است: «با اخذ درجۀ لیسانس زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تبریز از سال 1355 به استخدام وزارت آموزش و پرورش درآمده و ... در سال 1375 به عنوان دبیر نمونۀ کشوری برگزیده شده و لوح تقدیر را از مقام عالی وزارت دریافت نمود.»

هنیاً لک یا استاذ! حقا که شایستۀ بیش از آنی. بر تو و بر تمامی معلمان دلسوز، فرهیخته، عاشق و راستین این کهن بوم و بر درود و برکت باد.

 

باوندیان از اینسایکلوپدیا اسلامیکا

باوندیان ، خاندانی ایرانی از امیران طبرستان که حدود هفتصد سال ، بیشتر در مناطق کوهستانی آن ناحیه ، فرمان راندند. در طول این مدت ، باوندیان سه بار فروپاشیدند. قلمرو آنان طبرستان ، در جنوب دریای خزر و مشرق گیلان و مغرب استرآباد، شامل شهرهای آمل ، ساریه (ساری )، مهروان و آبسکون بود (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 56). اما این تقسیم بندی در طول تاریخ دگرگون شده است . طبری (ج 9، ص 97) از سه منطقة کوهستانی در طبرستان به نامهای کوهستان ونداد هرمز، کوهستان ونداسنجان و کوهستان شروین یاد کرده است .

1) پیش از اسلام . پس از فروپاشی حکومت خاندان جُشْنَسْفْ یا گُشْنَسْبْ داد، که از واپسین سالهای دورة اشکانی بر طبرستان (پَذَشخوارگر) حاکمیت داشتند (کریستن سن ، ص 377)، قباد ساسانی (متوفی 531)، پسرش کیوس (کاووس ) را به حکمرانی این ناحیه فرستاد و او اوضاع آشفتة طبرستان و خراسان را که گرفتار یورش ترکان شده بود، سامان بخشید. ابن اسفندیار (قسم 1، ص 147) از او به عنوان «آدم آل باوند»

(= پایه گذار سلسلة باوندیان ) یاد می کند. پس از کشته شدن قباد، انوشیروان ، کیوس را که مدعی تاج و تخت بود، از میان برداشت و حکمرانی بخشی از طبرستان را به قارِن ، پایه گذار دودمان قارن وند در طبرستان داد (همان ، قسم 1، ص 152). از شاپور، فرزند کیوس ، پسری به نام باو به جای ماند که باوندیان به او منسوب اند.

2) پس از اسلام . همزمان با کشورگشاییهای مسلمانان ، سه خاندان مهمِ قارن وند، بادوسپانیان * و باوندیان بر همه یا قسمتی از طبرستان حکمرانی داشتند. حکمرانان باوندی بیشتر به «اسپهبد» معروف بودند؛ مسلمانان ، تا سدة دوم هجری ، به قلمرو آنان که بیشتر در مناطق کوهستانی بود، دست نیافتند و تنها از قرن سوم به بعد توانستند بر دشت طبرستان مسلط شوند.

الف ) باوندیان دورة نخست یا ملک الجبال (پادشاه کوهستان ). مرکزشان در فِرّیم یا پِرّیمِ شهریارکوه (همان ، قسم 1، ص 183) بر کنار شاخة غربی رود تجین بود ( حدودالعالم ، ص 239). شهریارکوه در واقع همان جبال قارن و پیشتر مرکز خاندان قارن وند بود (جوینی ، ج 3، ص 385، حاشیة قزوینی ). به گمان لسترنج (ص 398) و بازورث ( د. اسلام ، ذیل «فریم ») جای فریم دقیقاً مشخص نیست ؛ کازانوا، به اشتباه فریم را همان فیروزکوه دانسته است ، امّا فریم در هزار جریب دودانگة کنونی و در جنوب شهر ساری قرار دارد (جوینی ، ج 3، ص 381ـ382، حواشی قزوینی ؛ رزم آرا، ج 3، ص 204). باو، پایه گذار باوندیان ، نخست در خدمت خسرو پرویز (متوفی 7) بود و در کنار او با رومیان جنگید. خسرو پرویز زمامداری استخر و آذربایگان و عراق و طبرستان را به او سپرد (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 152). اما شیرویه ، جانشین خسرو پرویز، داراییهای باو را تاراج و او را به استخر تبعید کرد. با درگذشت شیرویه و به سلطنت رسیدن آزرمیدخت در 10، از باو خواست تا سپهسالار لشکرش شود ولی باو نپذیرفت و در آتشکده ای در استخر به عبادت پرداخت (همان ، قسم 1، ص 152ـ 153). شاید به همین دلیل ، برخی تاریخ نویسان ، پایه گذار سلسلة باوندیان را موبدی زرتشتی دانسته اند (مارکوارت ، ص 128). در دورة یزدگرد سوم (11ـ31) مسلمانان و ترکان بر شدت حمله های خود به مرزهای دولت ساسانی افزودند. یزدگرد، باو را از استخر فراخواند و اموالش را پس داد و او را به خدمت گرفت . اما با شکست او از مسلمانان ، باو از وی جدا شد و به کوسان رفت تا در گرگان به یزدگرد بپیوندد (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 154). لیکن با کشته شدن یزدگرد، باو ناگزیر در همانجا ماندگار شد. پس از چندی ، مردم طبرستان که پیوسته گرفتار یورش ترکان و حملة مسلمانان بودند، باو را به پادشاهی برگزیدند و او با جلوگیری از این تاخت و تازها طبرستان را سامان بخشید و پس از پانزده سال حکومت ، به دست ولاش که احتمالاً همان آذرولاش حاکم طبرستان از سوی یزدگرد بود، کشته شد (همان ، قسم 1، ص 154-156).

برخی ، از جمله مرعشی ، مادلونگ و رابینو، آغاز حکومت باو را در 45 دانسته اند. این تاریخ درست به نظر نمی رسد زیرا به گفتة ابن اسفندیار (همانجا) اولاً آغاز سلطنت باو فاصلة چندانی با زمان کشته شدن یزدگرد (31) نداشته است ؛ ثانیاً کشندة باو، ولاش ، در 35 یزدگردی /45 هجری ، درگذشته است (همان ، قسم 1، ص 154). بدین قرار، می توان گفت که باو پیش از 45 و احتمالاً حدود 31 بر قسمتی از طبرستان فرمانروایی می کرده است .

ولاش ، پس از کشتن باو، چندی حکومت کرد تا اینکه خُورزاد خسرو، سهراب (سُرخاب )، پسر باو را که با مادرش در خانة باغبانی در دزانگنار ساری به صورت ناشناس زندگی می کرد، پیدا کرد و به کولا برد و با یاری اهالی ، ولاش را از بین برد و سهراب را در فریم به سلطنت رساند. گفتنی است که خورزاد خسرو در نزدیکی تالیور و قلعة کوزا برای سهراب قصر و گرمابه ساخت (همان ، قسم 1، ص 156).

سرگذشت بازماندگان باو تا زمان شروین روشن نیست . با این حال ، مرعشی (ص 323) نام آنان و مدت حکومتشان را آورده ، و زامباور (ص 187) نام آنان را ذکر کرده است .

ظاهراً فرزندان سهراب قدرتی نداشتند؛ زیرا ابن اسفندیار، تنها منبع موثق این دوره ، نامی از آنان نیاورده است . به گفتة ابن اسفندیار (قسم 1، ص 158) فَرْخان ، نوة گاوباره که به میانه رود حمله برده بود، به اولاد باو آزاری نرساند و احترام آنان را نگاه داشت . بنابراین ، باوندیان در این زمان ، در دهستان میانه رود ساکن بودند، اما قدرتی نداشتند و در پناه مرزبان روزگار می گذراندند.

یکی از نامدارترین فرمانروایان باوند، شروین معروف به ملک الجبال ، بود. در زمان او، کارگزاران خلیفة عباسی بر دشت طبرستان چیره و با حاکمان کوهستانها درگیر شدند، تا اینکه شروین با عمربن العلا (متوفی 165) نایب منصور در طبرستان ، که قصابی از اهل ری بود، جنگید و بر او پیروز شد (همان ، قسم 1، ص 181؛ بلاذری ، ص 330) و آبادیهایی را که خالد بن برمک ، والی پیشین ، ساخته بود ویران کرد. پس از منصور، مهدی عباسی ، عبدالحمید مضروب را والی طبرستان کرد، اما به سبب ظلم و خراج بسیار، مردم شکایت او را نزد وندادهرمز، از دودمان قارن وند، بردند و از او یاری خواستند. وندادهرمز پس از مشورت با اسپهبد شروین در شهریارکوه و مَصمغان وَلاش در میانه رود و اطمینان از حمایت آن دو، در 166 به همراهی مردم در یک روز به آنان و ایرانیانی که مسلمان شده بودند حمله کردند. همبستگی مردم در این شبیخون چنان استوار بود که زنانی که به عقد مسلمانان درآمده بودند شوهران خویش را «از ریش گرفته » دم تیغ دادند. خلیفه پس از دریافت این خبر، سالم فَرغانی ، مشهور به شیطان فرغانی ، را به طبرستان فرستاد (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 183)، اما او به دست وندامید، فرزند ونداد هرمز، کشته شد (همان ، ص 185). ازینرو، مهدی ، فراشه را با ده هزار مرد به طبرستان فرستاد ولی آنان نیز دربرابر وندادهرمز و شروین کاری از پیش نبردند (همان ، قسم 1، ص 186). سپس در 167، مهدی ، پسرش موسی ملقب به هادی ، را راهی طبرستان کرد و او نیز پسر فرید شیبانی را به جنگ شروین و وندادهرمز فرستاد، اما نتیجه ای نداشت و والیان مهدی هرگز نتوانستند کوهستان شروین و وندادهرمز را در طبرستان فتح کنند.

در 176، هارون الرشید نیز والیان بسیاری برای مقابله با دو اسپهبد به طبرستان فرستاد. هارون در 189، در نزدیکی ری مستقر شد و شروین و وندادهرمز را نزد خود خواند، اما چون آن دو از هارون تقاضای گروگان کردند، هارون خشمگین شد و تصمیم به نبرد گرفت . سپس وندادهرمز نزد او رفت ، اما شروین به بهانة پیری و رنجوری ، از رفتن سر باز زد (همان ، قسم 1، ص 197). هارون نیز هَرثَمه * را راهی طبرستان کرد تا شهریار پسر شروین و قارن پسر وندادهرمز را گروگان گرفته به بغداد بفرستد (همان ، قسم 1، ص 198؛ طبری ، ج 8، ص 316). اما پس از یک سال ، هارون الرشید که به سبب بیماری رنجور شده بود، گروگانها را به پدرانشان بازگرداند. از سرگذشت شروین در زمان مأمون آگاهی چندانی در دست نیست جز اینکه در همین دوره (پس از 198) درگذشته است (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 205).

پس از شروین ، شهریار فرمانروای شهریارکوه شد. ونداد هرمز با او سازش داشت و پس از مرگش ، فرزند او قارن با شهریار هم پیمان شد. به گفتة ابن اسفندیار (قسم 1، ص 205-206) مأمون که قصد داشت با رومیان بجنگد از قارن و شهریار خواست که به او بپیوندند. قارن پذیرفت اما شهریار از رفتن خودداری کرد. اما این گفته درست به نظر نمی رسد؛ زیرا درگذشت قارن در 201، و نخستین رویارویی مأمون با رومیان در نخستین ماههای 215 بود (یعقوبی ، ج 2، ص 465-467). به هر حال ، شهریار مقادیر معتنابهی از زمینهای قارن را به تصرف درآورد. قارن مدتی بعد درگذشت و مازیار، پسر و جانشین او، سرزمینهای از دست رفته را از شهریار درخواست کرد و کار به جنگی کشیده شد که به شکست مازیار انجامید و باقیماندة املاکش به شهریار رسید. مازیار نیز ناگزیر به وندامید، پسر ونداسفان ، پناه برد. شهریار او را از وندامید طلب کرد، امّا مازیار از آنجا گریخت و به بغداد رفت (ابن اسفندیار،قسم 1، ص 206-207). طبری (ج 8، ص 556) در رویدادهای 201 به شکست شهریار از عبداللّه بن خُرداذبه ، والی طبرستان ، اشاره کرده ، اما چنین خبری را یعقوبی و بلاذری ضبط نکرده اند. باری شهریار نیز پیش از 208 درگذشت و شاپور جانشین او شد.

شاپور، پسر و جانشین شهریار (مرعشی ، جعفر پسر دیگر شهریار را جانشین او معرفی می کند، ص 208) بسیار بدخو و ستمگر بود و مردم از او به مأمون شکایتها نوشتند. خلیفه نیز محمدبن خالد، والی طبرستان ، را به جنگ او فرستاد اما وی در فتح شهریارکوه کامیاب نشد. پس مأمون ، مازیار را در 208 به طبرستان فرستاد. مردم به او گرویدند و در جنگ میان این دو، شاپور شکست خورد و اسیر شد. او که می دانست مازیار به سبب کینة دیرینه اش از خاندان او، امانش نمی دهد، موسی بن حفص ، از معتمدان خلیفه و ملازم مازیار را برانگیخت تا در صورت آزاد کردن وی مبلغ زیادی به او بپردازد؛ اما موسی او را ملزم کرد که برای آزادی ، مسلمان شود. مازیار به محض آگاهی از این ماجرا دستور قتل شاپور را (احتمالاً در 210) صادر کرد. از این پس بتدریج سراسر طبرستان به فرمان مازیار درآمد، و از نفوذ باوندیانِ دورة نخست بسیار کاسته شد؛ زیرا طبرستان تا درگذشت مازیار در 224 در اختیار او بود. سپس طاهریان ، علویان ، نایبان خلیفه های بغداد، زیاریان و آل بویه بر طبرستان چیره شدند و حکمرانان باوندی ، برای حفظ قلمرو حکمرانیشان ، مجبور به فرمانبرداری از این خاندانها شدند. پس از شهریار، پسرش قارن ، معروف به ابوالملوک که می دانست با وجود مازیار در طبرستان قدرتی نخواهد داشت ، شکوائیه هایی به مأمون فرستاد. معتصم ، جانشین مأمون ، عبداللّه طاهر، والی خراسان ، را برای سرکوبی مازیار به طبرستان فرستاد (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 219). طبری (ج 9، ص 89) در رویدادهای 224 به قارن ، از سرکردگان لشکر مازیار و برادرزادة او، اشاره کرده است که به انگیزش حَیّان بن جَبَله ، ملازم عبداللّه طاهر، سپهسالاران مازیار را دستگیر کرد، و حیّان نیز کوهستان قارن را به او واگذارد.

گفتة طبری به این معناست که شهریار برادر مازیار بوده ، اما چون در منابع دیگر به آن اشاره ای نشده ، درستی آن مسلَّم نیست . به هرحال ، پس از کشته شدن مازیار، قارن پسر شهریار حکومت کوهستان را به دست آورد و در 227 مسلمان شد (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 223).

در روزگار خلافت متوکل ، آزار رساندن به علویان چندان شد که بسیاری از آنان به کوهستانهای طبرستان پناه بردند. اهالی طبرستان و دیلم که از بیداد محمد اَوس ، کارگزار سلیمان بن عبداللّه طاهر در طبرستان ، به ستوه آمده بودند، به علویان گرویدند، فقط مردم کوهستان فریم مطیع نشدند (طبری ، ج 9، ص 274). قارن که از فزونی نیروی حسن بن زید علوی ، داعی کبیر(حک : 250ـ270)، به هراس افتاده بود، به او پیغام داد که آماده است برای یاری او لشکر بفرستد. درواقع ، هدف اصلی قارن دامن زدن به دشمنی و جنگ میان حسن و طاهریان بود تا هر دو طرف را تضعیف کند و خود فرمانروای طبرستان شود. حسن که به قارن بدگمان بود، از او خواست که به او بپیوندد، اما قارن از رفتن سر باز زد (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 231) و در 251، که میان سلیمان بن عبداللّه و حسن بن زید جنگ درگرفت ، همراه پسرانش ، رستم و مازیار، به سلیمان پیوست (طبری ، ج 9، ص 307). در این نبرد، که در نزدیکی آمل در محلی به نام لاویج روی داد، لشکریان قارن شکست خورده گریختند و اسپهبد جعفر پسر شهریار، برادر قارن ، و داذمهر، سپهسالار لشکر او کشته شدند (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 234-235). پس از این رویداد، حسن بن زید، اسپهبد بادوسپان را به جنگ قارن گسیل کرد. بادوسپان پس از گرفتن مقر حکمفرمایی قارن ، همه جا را به آتش کشید و قارن ناگزیر گریخت و، چون توان نبرد با حسنِ زید را نداشت ، در 252، با میانجیگری مَصمَغان ، با وی صلح کرد و پسرانش ، سهراب و مازیار، را به گروگان نزد حسن فرستاد (همان ، قسم 1، ص 238). اما این صلح چندان نپایید و قارن ، که برای به دست آوردن سرزمینهای از دست رفته در پی فرصت بود، با جدایی مصمغان از حسن از اطاعت حسن روی گرداند و به مصمغان پیوست . این بار نیز حسن ولایت او را سوزاند. از طرف دیگر قاسم بن علی ، پسر عم حسن ، از عراق به کمک او شتافت و پسران قارن را اسیر کرد. تا اینکه خبر رسید قارن عزم حمله به حسن بن محمد عقیقی از یاران حسن بن زید را دارد. پس قاسم به او مجال حمله نداد و به فریم تاخت ، خانه ها را به آتش کشید و اهالی را کشتار کرد (همان ، قسم 1، ص 239) و چون محمدبن نوح و مصمغان و قارن به پشتیبانی سلیمان بن عبداللّه طاهر قصد حمله به ساری کردند، حسن عقیقی به کمک دیلمان ، آنان را شکست داد و بدین سان ، حسن بن زید بر تمامی طبرستان چیره شد (همان ، قسم 1، ص 241-242).

این بار، حسن ، محمدبن ابراهیم را به جنگ قارن فرستاد. او در هزارگری (هزار جریب )، انبارهای غله و خانه های مردم را به آتش کشید و قارن از آنجا گریخت . در همین زمان (254) پسران او نیز از زندان حسن بن زید گریختند (همان ، قسم 1، ص 242ـ243). از این پس آگاهی چندانی از زندگی او در دست نیست جز آنکه در 254 درگذشته است .

پس از قارن ، رستم ، جانشین پدر شد، اما در برابر قدرت حسن بن زید ناتوان بود؛ ازینرو برای رویارویی با او، نخست به تحریک دیلمیانی پرداخت که از حسن و برادر او محمد روی برتافته بودند و از گرگان تا نیشابور مسلمانان را آزار می دادند. پس ، محمدبن زید آنان را گوشمالی داد و هزار تن از آنان را مثله کرد، ازینرو دیلمیان به رستم پناه بردند. پس از چندی رستم در نامه ای ، به قاسم بن علی ، نایب حسن در قومس * ، خبر داد که محمدبن مهدی بن نیرک از نیشابور در صدد حمله به اوست . قاسم به گمان اینکه از سوی رستم در امان است ، از حسن بن زید یاری خواست ، اما رستم ناگاه بر او تاخت و در قلعة شاه دز در هزارگری اسیرش کرد و بر قومس چیره شد (همان ، قسم 1، ص 247ـ248). همچنین رستم ، احمدبن عبدالله خُجَستانی ، والی نیشابور، را به جنگ با حسن تشویق کرد. در همین زمان ، حسن به رستم در قومس حمله کرد و او را از آنجا راند، اما خجستانی بر محمدبن زید در گرگان تاخت و پس از گردآوری غنایم به نیشابور بازگشت و رستم را در استراباد تنها رها کرد. به همین سبب ، حسن بار دیگر به او حمله کرد و رستم گریخت و چون توان رویارویی با او را نداشت ، با دادن خراج ، به ماندن در فریم بسنده کرد (همان ، قسم 1، ص 248ـ 249). پس از مرگ حسن (270) چون محمد، جانشین او، و سیدابوالحسین ، داماد حسن ، یکدیگر را همراهی نکردند، دیلمیان و رستم به سیدابوالحسین گرویدند (همان ، قسم 1، ص 250). به هرحال پس از یک سال محمد زید با کمک رافع بن هَرْثَمه ، والی خراسان ، سیدابوالحسین را شکست داد و چون از رستم به ستوه آمده بود، به قلمرو او در کوهستان حمله کرد. رستم نیز گریخت و به رافع در خراسان پناه برد و پس از هفت ماه ، در 275 با او به طبرستان بازگشتند و به گرگان رفتند. محمد که تاب مقابله با آنان را نداشت ، به استرآباد رفت (ابن اثیر، ج 6، ص 65). المعتضد (279-289) رافع را به بغداد خواند، اما چون خودداری وی را دید، برای نبرد با او لشکری گسیل کرد. درنتیجه ، رافع و رستم شکست خوردند و رافع به محمد زید پیوست (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 254). عمرولیث ، که به جای رافع حکمران نیشابور شده بود، محمد را از این اتحاد منع کرد؛ اما رستم ، عمرولیث را از سازش نهانی آن دو که در ظاهر با یکدیگر دوستی نداشتند، آگاه کرد، و رافع نیز با دسیسه چینی رستم را به استرآباد خواند و او را زندانی کرد (همان ، قسم 1، ص 255)؛ تا اینکه رستم در 282 درگذشت و رافع اموال او را به محمد، و فریم را به ابونصر طبری سپرد (همان ، قسم 1، ص 256).

پس از رستم ، پسرش شروین ، هنگامی جانشین پدر شد که رافع در 283 از عمرولیث شکست خورده و کشته شده بود و عمرولیث و محمد زید نیز در 287 از امیراسماعیل سامانی شکست خورده بود و سامانیان بر طبرستان چیره شده بودند (گردیزی ، ص 185ـ186، 323). شروین به ابوالعباس سامانی ، گماشتة امیراسماعیل در طبرستان ، گروید و تابع او شد تا اینکه در 295 احمد جانشین پدرش ، اسماعیل ، شد و ابوالعباس بنای نافرمانی با وی گذاشت ، اما شروین ابوالعباس را از این کار بازداشت (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 264-265). پس از مرگ ابوالعباس (298) محمد صُعلوک که در آن هنگام حکمران ری بود، به دستور احمد سامانی ، حاکم طبرستان شد (همان ، قسم 1، ص 266). در همان زمان ناصرکبیر (حک : 301-304) در گیلان و دیلمان قدرت گرفت و عزم طبرستان کرد. شروین برای مقابله با ناصر از نصر سامانی کمک خواست (همان ، قسم 1، ص 271). نصر سپاهی به سرکردگی الیاس بن الیَسَع به طبرستان فرستاد، اما آنان از ناصر شکست خوردند و شروین ناگزیر با ناصر، که طبرستان را به تصرف درآورده بود، صلح کرد. با مرگ ناصر (304)، حسنِ قاسم (304-316)، ملقب به داعی صغیر، جانشین او شد (همان ، قسم 1، ص 272-275). حسن که می دانست شروین همچون نیاکانش با علویان سازش ندارد، قصد جان او کرد؛ اما ابوالحسین احمدبن ناصر، رقیب داعی ، شروین را آگاه کرد. با وجود این ، شروین در 310 که میان داعی و پسران ناصر کبیر جنگی روی داد، جانب داعی را گرفت . اما داعی شکست خورد و به کوهستان رفت (همان ، قسم 1، ص 285-286). پس از آن شروین ، در رقابت میان گماشتگان سامانیان ، پسران ناصر کبیر، داعی و ماکان کاکی * ، همواره در کنار داعی بود. پس از آن ماکان برآن شد که قدرت را به تنهایی در دست گیرد، اما داعی تن نداد و با شروین به گیلان رفت . چون ماکان تاب مقابله با پسران ناصر و گماشتگان نصر سامانی در طبرستان را نداشت ، از داعی و شروین خواست که به آمل بازگردند. در مقابل ، داعی از ماکان خواست که حکمرانی شهریارکوه را به شروین بازگرداند. ماکان نیز، ابونصر را، که کوهستان شروین را تصرف کرده بود، کشت و شروین پس از 33 سال (از کشته شدن رستم در 282)، در 315 فرمانروای کوهستان شد (همان ، قسم 1، ص 291ـ292).

پایان کار شروین دانسته نیست . به گفتة ابن اسفندیار (قسم 1، ص 293) در نبرد میان ماکان و لشکریان نصر سامانی در نیشابور، شروین همراه او بوده است . پس از شروین ، پسرش شهریار جانشین او شد. در زمان او از یک سو، دو خاندان زیار و بویه بر طبرستان چیره شدند (316ـ443) که پیوسته میان آنان درگیری بود؛ از سوی دیگر نیز سامانیان هنوز در طبرستان نفوذشان را حفظ کرده بودند. در 329، میان وشمگیر * و حسن فیروزان ، پسر عم ماکان ، که وشمگیر را باعث کشته شدن ماکان می دانست ، جنگی درگرفت . وشمگیر ناچار به اسپهبد شهریار در شهریارکوه پناه برد و خواهر او را به زنی گرفت که قابوس ثمرة این وصلت بود (ابوریحان بیرونی ، ص 39). اما پس از هزیمت وشمگیر از مقابل حسن رکن الدوله و چیرگی حسن بر طبرستان در 336، شهریار نیز به حکمران بویهی پیوست (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 299).

پس از شهریار برادرش ، رستم ، به حکومت رسید. از او جز سکه هایی که در فریم ضرب شده است ، اطلاعی در دست نیست . تاریخ ضرب سکه ها 353، 363 و 365 است که نام خلیفه المطیع باللّه و رکن الدوله را دارد. بنابر این ، رستم حکومت مستقلی نداشته و فرمانبردار رکن الدوله بوده است . سکه های ضرب شده در 367 و 368 با نام الطائع اللّه و عضدالدوله بویه ، دلیل بر فرمانروایی رستم در این سالهاست (مایلز، ص 444ـ450). گویا او، به همدستی خاندان بویه ، برای مدتی شهریار را از کوهستان راند تا خودش حاکم باشد (مادلونگ ، ج 4، ص 217).

پس از رستم ، پسرش مرزبان به حکومت رسید. سکه های به دست آمده از زمان او، از فرمانروایی وی در 371ـ374 حکایت می کند (همانجا). او دو کتاب به نامهای نیکی نامه و مرزبان نامه ، به لهجة قدیم طبرستانی ، تألیف کرده است . از دارا، پسر رستم ، که اندکی حکومت کرده آگاهی چندانی در دست نیست (مرعشی ، ص 209).

ظاهراً پس از دارا برادرش ، شروین ، به حکومت رسید. از او سکه ای با ضرب فریم در 375 پیدا شده است که از پادشاهان بویه نامی بر آن نیست ؛ بنابراین ، او حکومت مستقلی داشته است . پیش از پیدا شدن این سکه ، در منابع نامی از شروین نبوده است (مادلونگ ، همانجا).

پس از شروین ، شهریار پسر دارا به حکومت رسید. او همعصر قابوس (366ـ403) و در تبعید هجده سالة وی در خراسان ، با او همراه بود (مرعشی ، ص 191، 209).پس از مرگ فخرالدولة دیلمی (387)، قابوس به عزم تسخیر طبرستان ، شهریار را به نبرد رستم مرزبان ، پسر عمش ، گسیل کرد. رستم شکست خورد و خطبه به نام قابوس خوانده شد. سپس قابوس ، شهریار را همراه باتی ، پسر سعید که به ظاهر با آل بویه و در نهان با قابوس بود، به جنگ حسن بن فیروزان فرستاد (عتبی ، ص 241). باتی ازنصربن حسن فیروزان شکست خورد و رستم که در پناه خاندان بویه بود، بار دیگر بر شهریارکوه دست یافت . شهریار نیز در ساری به منوچهر پسر قابوس (403ـ423) پناه برد، اما به سبب قحطی در فریم نصربن حسن فیروزان و رستم از یکدیگر جدا ماندند و اسپهبد شهریار، رستم را از آن ناحیه راند (همانجا؛ ابن اثیر، ج 7، ص 191) و رستم به ری رفت (مرعشی ، ص 195). اسپهبد شهریار، که به سبب گردآوری مال و سپاه قدرت بسیاری به دست آورده بود، بر قابوس شورید. قابوس ، رستم پسر مرزبان و بیستون را به نبرد شهریار، که در شهریارکوه بود، گسیل کرد. درنتیجه ، شهریار شکست خورد و اسیر شد (عتبی ، ص 244؛ رشیدالدین فضل اللّه ، 1338 ش ، ص 105ـ 106) و پس از چندی در زندان درگذشت (مرعشی ، ص 210). به گفتة نظامی عروضی (ص 49-50) فردوسی پس از بی مهریِ محمود غزنوی ، به طبرستان ، نزد شهریار رفت و هجویه ای را که دربارة سلطان سروده بود به او عرضه کرد و خواست شاهنامه را به نام او کند؛ اما شهریار او را از این کار منع و در حق او خوبیها کرد. شهریار در 397 درگذشت و با مرگ او نخستین سلسلة باوندیان از میان رفت . سکه ای به نام او و فخرالدوله ، ضرب 376 در فریم ، نشان می دهد که او از این تاریخ تا 387 (مرگ فخرالدوله ) به طور یقین فرمانروای شهریارکوه بوده است . از فرزند او، رستم ، بیش از این دانسته نیست که سپهسالار لشکر پدر و معاصر قابوس بوده است (رابینو، ص 420).

ب ) باوندیان دورة دوم یا اسپهبدیه . از سرگذشت باوندیان پس از مرگ شهریار (466)، آگاهی در دست نیست و ظاهراً قدرتی نداشته اند. پس از زیاریان ، غزنویان و سپس سلجوقیان فرمانروای سراسر طبرستان شدند (مرعشی ، ص 210). در این دوره ، فرمانروایان باوند نیز از سلجوقیان فرمان می بردند. نخستین امیر بنام باوندیان این دوره حسام الدوله شهریار پسر قارن بوده است . حسام الدوله (حک : 466-504) از اوضاع نابسامان طبرستان استفاده کرد و بر بسیاری از قلعه های کوهستانی چیره شد و در فرصتهای مناسب بر مخالفانش یورش برد و غنیمتهای جنگی را میان مردم تقسیم و اهالی را با خود همساز کرد (همانجا).

حسام الدوله ، معاصر برکیارق سلجوقی (حک : 485-498) و غیاث الدین ابوشجاع محمد (حک : 498-511)، پسران ملکشاه ، بود. در همین دوره ، اسماعیلیان در طبرستان نیرومند شدند و پیروان بسیاری یافتند. در 500 محمدبن ملکشاه به حسام الدوله پیغام داد که به خدمت او رود، اما حسام الدوله که از لحن آمرانة پیغام خشمگین شده بود، از رفتن سر باز زد. محمد نیز سُنقر را به ساری که مرکز حسام الدوله بود، گسیل کرد، اما سنقر از لشکریان حسام الدوله شکست خورد. محمد ناگزیر با وی مدارا کرد و از او خواست که یکی از فرزندانش را به دربار او بفرستد. حسام الدوله نیز علاءالدوله علی را به اصفهان رهسپار کرد؛ زیرا نجم الدوله ، پسر دیگرش که سنقر را شکست داده بود، از بیم جان به خدمت محمد نرفت (همان ، ص 211ـ213). محمد خواست خواهرش را به ازدواج علاءالدوله درآورد اما او نجم الدوله را پیشنهاد کرد و سپس راهی طبرستان شد و به نزد نجم الدوله رفت ، اما وی ، برادر را به سرایش راه نداد. حسام الدوله که به پیری رسیده بود، پس از آگاهی از این ماجرا نجم الدوله را سرزنش کرد. پس او از پدر اجازه خواست که نزد محمد برود. او پس از مدتی اقامت در اصفهان و ازدواج با خواهر وی دوباره راهی طبرستان شد. در این هنگام ، حسام الدوله به 75 سالگی رسیده بود و نجم الدوله بنای بدرفتاری با او و اطرافیانش گذاشت . چون علاءالدوله نیز به گلپایگان رفته بود، حسام الدوله ناگزیر به آمل ، و از آنجا به هَوسَم (رودسر) رفت و اهالی گیل و دیلم به خدمت او آمدند. نجم الدوله که وضع را چنین دید، بیمناک از قدرت پدر، از او خواست که به ساری بازگردد و پدر بیمار به اصرار او به ساری بازگشت (همان ، ص 212ـ215). تا اینکه محمد حکمرانی ری و طبرستان را به احمد، پسر کوچکش ، داد و او را با امیر سنقر بدان نواحی فرستاد، اما نجم الدوله آنان را به آمل راه نداد. پس سنقر سپاهی در اختیار علاءالدوله گذاشت تا به نبرد نجم الدوله رود. هنگام رویارویی دو لشکر، حسام الدوله جانب نجم الدوله را گرفت و علاءالدوله را از جنگیدن منع کرد (همان ، ص 216). از آن پس ، نجم الدوله پیوسته از علاءالدوله نزد محمد شکایت می کرد تا اینکه وی ، فرستاده ای برای برقراری صلح میان آن دو فرستاد. اما علاءالدوله تن به سازش نداد و به خراسان ، نزد سلطان سنجر رفت و با او به مرو آمد تا رهسپار گرگان شوند، ولی سنجر به سبب ناآرامی در خراسان به آنجا بازگشت . در همین زمان (ح 508) نیز حسام الدوله که با نجم الدوله در تمیشه بود درگذشت (همانجا).

از حسام الدوله سکه ای به تاریخ 504 با محل ضرب ساری به دست آمده که به نام جلال الدین احمد، پسر محمدبن ملکشاه است و براساس آن ، وی تا این سال فرمانروای طبرستان بوده و احمد را به رسمیت می شناخته است . این سکه ، عبارت «علی ولی اللّه » را که پیش از این روی سکه های باوندیان ضرب می شده است ، ندارد (مایلز، ص 452-453).

پس از مرگ حسام الدوله ، نجم الدوله قارن زمام امور را به دست گرفت . او با وجود شجاعت و کاردانی ، نسبت به اطرافیان پدر، کینة بسیاری داشت ؛ ازینرو فرمان قتل همه را صادر کرد و بدین ترتیب خود را به خطر انداخت . دیری نپایید که او نیز در تمیشه بیمار شد و درگذشت (مرعشی ، ص 217).

نجم الدوله پیش از مرگ ، از امیران شهریارکوه خواست تا با پسرش ، فخرالملوک رستم ، هم پیمان شوند و او را جانشین خود کرد، چون می دانست که برادرش علاءالدوله فرمانروایی رستم را نمی پذیرد. پس از آنکه علاءالدوله از درگذشت برادر آگاه شد، با اجازة سلطان سنجر، از خراسان راهی طبرستان شد. رستم نیز در تدارک مقابله برآمد، اما امیران شهریارکوه او را همراهی نکردند و به علاءالدوله ، عموی او، گرویدند. رستم در پیامی به او، ولیعهدی اش را گوشزد کرد و همزمان هدیه هایی برای محمدبن ملکشاه به اصفهان فرستاد و از علاءالدوله نیز شکایت کرد. محمد از آن دو خواست که به دربار وی روند و آشتی کنند. چون رستم از رفتن تن زد، محمد، فرمانروایی شهریارکوه را به علاءالدوله داد (همان ، ص 217-218). چون رستم چنین دید، نزد محمد شتافت ، اما چند روز بعد در همانجا درگذشت (ح 511). ظاهراً خواهر سلطان که همسر نجم الدوله بود، اما به علاءالدوله تمایل داشت ، او را مسموم کرده بود (همانجا).

پس از مرگ رستم در اصفهان ، لشکریانش به علاءالدوله پیوستند، اما محمد به او اجازه نداد از اصفهان خارج شود. علاءالدوله که وضع را چنین دید، از بیم جان ، به بهانة شکار از شهر بیرون رفت ، ولی نگهبانان او را بازگردانده و در سرای خودش زندانی کردند. پس از چندی ، محمد بیمار شد و علاءالدوله را آزاد کرد، اما او همچنان در اصفهان ماند. در طبرستان ، از یک سو دشمنان علاءالدوله چند دژ را تسخیر کردند و با بدگویی از وی ، محمد را به فرستادن لشکر به طبرستان برانگیختند. از سوی دیگر بهرام ، برادر علاءالدوله نیز، پس از مرگ رستم از کلاته به ساری رفت و خود را از طرف علاءالدوله شاه خواند. اما فرامرز، پسر رستم ، بر او شورید و در جنگی که درگرفت از بهرام شکست خورد. هنگامی که علاءالدوله این خبرها را شنید، برخی از نزدیکانش را به شهریارکوه فرستاد تا او را از رویدادهای آنجا آگاه سازند و درضمن به بهرام و فرامرز پیغام داد که طبرستان را از هجوم سلجوقیان در امان نگه دارند. بهرام که برادر را رقیب خود می دانست ، پیغام علاءالدوله را به محمد رساند و از او خواست که وی را زندانی کند. محمد نیز او و برادرش ، یزدگرد، را دربند کرد (همان ، ص 219ـ220). تا اینکه در 511، محمد درگذشت و سنجر جانشین او شد. محمود، پسر محمد، که داعیة حکومت داشت و از بیم سنجر در اصفهان مخفی شده بود، علاءالدوله را از بند رهانید و او را راهی طبرستان کرد. در 512، بسیاری از امیران طبرستان ، از جمله فرامرز، در راه به علاءالدوله پیوستند و برای آزاد کردن قلعة کوزا، که در اختیار بهرام بود، به آنجا رفتند. بهرام ، نخست ، از واگذاری قلعه خودداری کرد، اما با گرویدن لشکریانش به علاءالدوله ، چاره ای جز گریز ندید (همان ، ص 221ـ222) و به قلعة کَسِلیان (از دهستانهای بخش سوادکوه ) پناه برد. بدین ترتیب ، علاءالدوله در آرم به تخت نشست و سپس به محاصرة قلعة کسلیان پرداخت . بهرام که تاب مقاومت نداشت ، با میانجیگری خواهر، از قلعه بیرون آمد و به محمود، در ری پیوست . پس از مدتی ، محمود بر سلطان سنجر عاصی شد. سنجر نیز برای مقابله با محمود، لشکری به گرگان فرستاد و از علاءالدوله خواست که به کمک لشکریان وی به سرکردگی امیر علی باز، بشتابد، اما علاءالدوله از رفتن خودداری کرد و فرامرز، برادرزاده اش را رهسپار نبرد کرد. پس از این رویداد، محمود کینة علاءالدوله را به دل گرفت و به فرامرز وعده داد که در صورت تسخیر شهریارکوه ، او را به حکمرانی طبرستان برساند. ازینرو، فرامرز از عمویش روی برتافت و به بهرام پیوست ، اما لشکریان او به علاءالدوله پیوستند (همان ، ص 223). فرامرز و بهرام ساری را فتح کردند، اما در همین زمان ، علاءالدوله و محمود با یکدیگر سازش کردند و محمود به آنان امر کرد که ساری را به علاءالدوله دهند و به خدمت او درآیند. فرامرز چنین کرد، اما بهرام به اسماعیلیان متوسل شد و کوشید که آنان را بر برادر بشوراند. اسماعیلیان تمایلی نشان ندادند؛ و بهرام ناگزیر به سنجر پناه برد (همان ، ص 224). سلطان که درپی فرصتی برای گوشمالیِ محمود بود، با بهرام عزم همدان کرد و از علاءالدوله خواست که به آنان بپیوندد، اما علاءالدوله که با محمود صلح کرده بود از رفتن سر باز زد. محمود از سنجر شکست خورد، و بار دیگر سنجر در راه مرو از علاءالدوله خواست تا به خراسان نزد او رود. علاءالدوله این بار رنجوری را بهانه کرد و پسر و ولیعهدش ، رستم ، را نزد سنجر فرستاد (همان ، ص 225). سنجر که از علاءالدوله ناخشنود شده بود، رستم را بازگرداند و به علاءالدوله امر کرد که به نزدش برود. علاءالدوله پیغام داد در صورتی به بارگاه سنجر حاضر خواهد شد که سلطان ، بهرام را به طبرستان بازگرداند. سنجر که از این جواب خشمگین شده بود، بهرام را با بیست هزار سپاه به گرگان فرستاد. بسیاری از لشکریان علاءالدوله از بیم سنجر به بهرام پیوستند؛ اما بهرام از رستم ، پسر دارا و برادرزادة علاءالدوله ، شکست خورد و تا گرگان عقب رانده شد و علاءالدوله کسانی را برای از میان بردن بهرام به گرگان گسیل کرد. پس از مرگ بهرام ، علاءالدوله فرمانروای تمامی طبرستان شد (همان ، ص 225ـ 228). چون سنجر از قدرت علاءالدوله آگاه شد، بار دیگر او را نزد خود خواند، اما این بار نیز علاءالدوله از رفتن تن زد. ازینرو سنجر، برادرزاده اش ، مسعود، را به نبرد علاءالدوله گسیل کرد، و علاءالدوله ، رستم شاه غازی ، پسرش را به جنگ مسعود فرستاد، اما میان این دو جنگی در نگرفت و مسعود چندی به عنوان مهمان نزد علاءالدوله ماند و سپس به خراسان بازگشت . در 521، سلطان سنجر یک بار دیگر از علاءالدوله خواست که نزد او برود، اما علاءالدوله پیری را بهانه کرد و نرفت . ازینرو سلطان سنجر، مسعود را به گرگان فرستاد و حکمرانی شهریارکوه را به وی بخشید (همان ، ص 229ـ230). مسعود نیز که درپی فرصتی بود تا علاءالدوله را از میان بردارد، به این پندار که رستم (شاه غازی ) سرگرم نبرد با اسماعیلیان است ، به علاءالدوله تاخت ، اما علاءالدوله او را غافلگیر و منهزم کرد (همان ، ص 231). سلطان سنجر از شنیدن این خبر برآشفت و اَرغش را به جنگ او فرستاد، که کاری از پیش نبرد. به گفتة مرعشی (ص 234ـ236) علاءالدوله 21 سال حکومت کرد و ناگزیر قدرت را به رستم ، پسرش ، واگذاشت و در تمیشه اقامت گزید. علاءالدوله احتمالاً در 557 در آنجا درگذشته و در ساری دفن شده است (همان ، ص 238). از او سکه ای ضربِ 519 به نام سنجر بر جای مانده است (مایلز، ص 457). او سخی و نیکوطبع بود (ابن اسفندیار،قسم 1، ص 107) و در زمان حکمرانیش ، بسیاری از شاهزادگان و درباریان غزنوی و سلجوقی و خوارزمشاهی که دچار بیمهری ، شاه بودند، از جمله ، شیرزاده فرزند سلطان مسعود و طغرل سلجوقی ، به بارگاه او پناه می بردند.

پس از علاءالدوله ، پسرش نصرت الدوله رستم ، معروف به شاه غازی ، از مقتدرترین حکمرانان باوند، برتخت نشست . ابن اسفندیار (قسم 1، ص 108) او را نخستین فرمانروای باوندی صاحب تخت و بارگاه معرفی کرده و خزانه اش را همپایة ثروت خسرو پرویز تخمین زده است . او در اوضاع نابسامان خراسان و بغداد، در حالیکه خراسان زیر یورش ترکان غُز قرار داشت و قدرت سلجوقیان رو به کاهش ، و شوکت خوارمشاهیان رو به فزونی بود، به حکومت رسید. به سبب کاردانی و شجاعت او، جمله امیران علاءالدوله به او پیوستند و قدرتش فزونی گرفت تا جایی که سنجر از نیروی او بیمناک شد و به فکر تدبیری برای طبرستان افتاد. در همین هنگام بسیاری از سران ملوک الطوایف طبرستان ، که از شاه غازی در بیم بودند، از تاج الملوک مرداویج ، برادر او و شوهر خواهر سلطان سنجر، خواستند تا حکومت را از شاه غازی پس گیرد (مرعشی ، ص 238). سنجر که پی بهانه بود، مرداویج را با لشکری بسیار به سرکردگی قُشتَم به طبرستان فرستاد. دو لشکر در تمیشه به یکدیگر رسیدند. قشتم ، فرمان سنجر مبنی بر صلح میان دو برادر و تقسیم ملک بین آن دو را به شاه غازی تسلیم کرد، اما او نپذیرفت . با پیوستن استندار شهریوش و منوچهر لارجان به مرداویج ، شاه غازی که تاب مقاومت نداشت به دژ دارا رفت . مرداویج به همراهی ترکان ، هشت ماه آن دژ را در محاصره داشت و به اهالی آزار بسیار رساند تا جایی که استندار شهریوش و منوچهر لارجان از مرداویج روی برتافتند و از شاه غازی امان خواستند. بدین ترتیب ، مرداویج نتوانست دژ را تسخیر کند و حکومت طبرستان به شاه غازی تسلیم شد (اولیاءاللّه ، ص 125ـ126). استندار شهریوش ، خواهر شاه غازی را به زنی گرفت و بدین سان اتحاد بین آن دو مستحکمتر شد و طبرستان چنان آباد شد و مردم چنان آسوده شدند که پیش از آن نبود (همان ، ص 126). اما مرداویج که بر استرآباد و قلعة جهینه دست یافته بود، مزاحم شاه غازی بود؛ تا اینکه شاه غازی توانست برادر را از آنجا براند. مرداویج به نزد کبود جامه در گرگان رفت تا به خراسان برود، اما در آنجا به دستور شاه غازی کشته شد و بدین ترتیب ، شاه غازی توانست گرگان و جاجرم را نیز تصرف کند (مرعشی ، ص 243).

با ناآرامی اوضاع دربار سنجر و شکست و اسارتش (548ـ552) به دست ترکان غز (راوندی ، ص 183)، بسیاری از امیران سلطان به شاه غازی پناه بردند (مرعشی ، ص 242)؛ از جمله سلیمان شاه ، برادرزادة سنجر، در پناه شاه غازی و به کمک او، در همدان بر تخت نشست و به همین مناسبت نیز حکمرانی ری را به شاه غازی سپرد. اَتسز * (حک : 521 ـ551) هنگام اسارت سنجر به دست غزان ، برای رهایی او از شاه غازی یاری خواست (اولیاءاللّه ، ص 30). غزان نیز شاه غازی را در مقابل مقداری از خاک خراسان به همراهی با خود فراخواندند اما او نپذیرفت و در 551 به دهستان رفت تا با غزان نبرد کند. کبود جامه و ایتاق ، سپهسالاران شاه غازی ، که از او آزرده بودند، در جنگ شرکت نکردند، در نتیجه شاه غازی شکست خورد و بسیاری از لشکریانش کشته یا اسیر غزان شدند. او به طبرستان بازگشت و پس از گردآوری نیرو، دو قلعة مهره بن (مهرنگار) و منصوره کوه را، پس از هشت ماه محاصره ، از اسماعیلیان پس گرفت (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 111) و بدین ترتیب ، بسطام و دامغان نیز به متصرفات او افزوده شد (اولیاءاللّه ، ص 131). در همین زمان دو تن از سران سپاهش ، فخرالدوله گرشاسف ، پسرخوانده مرداویج ، و کیکاوس هزار اسب ، حاکم رویان ، برشاه غازی شوریدند و درنتیجه ، فخرالدوله ، استراباد و کیکاوس ، آمل را تصرف کردند (همان ، ص 132). شاه غازی علاءالدوله حسن ، پسرش ، را به جنگ استندار کیکاوس به رویان فرستاد و خود رهسپار آمل شد. علاءالدوله حسن بسختی شکست خورد و به گیلان پناه برد و شاه غازی خود، با وجود بیماری نقرس ، بر کیکاوس تاخت و رویان را به آتش کشید (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 108) و کیکاوس ناگزیر به فرار شد (مرعشی ، ص 65ـ66) آنگاه کیکاوس بسیاری از بزرگان طبرستان و نزدیکان شاه غازی را میانجی قرار داد تا شاه غازی او را بخشید. فخرالدوله نیز مجبور به اطاعت شد (همان ، ص 69ـ70؛ اولیاءاللّه ، ص 138ـ139).

شاه غازی در همین زمان با اسماعیلیان نیز در جنگ بود، زیرا آنان پسر و ولیعهد او، گِرْدبازو را که گروگان سنجر بود، در 537 در سرخس کشته بودند (رشیدالدّین فضل اللّه ، 1359 ش ، ص 161) و این رویداد خشم شاه غازی را نسبت به سنجر و اسماعیلیان برانگیخته بود (اولیاءاللّه ، ص 127)؛ تا جایی که در رودبار سلسکوه ، هجده هزار اسماعیلی را گردن زد و بارها به قلعه الموت تاخت و سرانجام در 552، در الموت ، بسیاری از اسماعیلیان را از دم تیغ گذراند و به شهرها و آبادیهایشان خسارت بسیار وارد کرد (ابن اثیر، ج 9، ص 56).

پس از درگذشت سنجر (552) سلیمان شاه ، برادرزاده سنجر، از بیم محمودخان ، ولیعهد سنجر، به شاه غازی پناه برد و او سلیمان شاه را در ری بر تخت نشاند. چون سلطان محمود از غیبت شاه غازی در طبرستان آگاه شد، با مؤید آی اِبه به آنجا لشکر کشید و قصبه کوسان را لشکرگاه ساخت . شاه غازی ، پادشاه قارن را با چهارصد غلام و پانصد باوند شبانه به لشکرگاه آنان گسیل کرد و شرف الملوک حسن را در مهروان گذاشت تا از فرار آنان جلوگیری کند. پس محمود و مؤید آی اِبه بسختی شکست خوردند و به خراسان بازگشتند (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 109). در 552، محمود و مؤید آی اِبه که در پی سپهسالار یاغی خود امیرایتاق به طبرستان آمده بودند، خرابی بسیار به بار آوردند، و شاه غازی با پرداخت خراج بسیار با آنان صلح کرد (ابن اثیر، ج 9، ص 56). در556، میان شاه غازی و یغمرخان که با امیر ایتاق دشمنی داشت ، جنگ درگرفت . یغمرخان به غزان پناه برد. در نتیجه شاه غازی منهزم و گرگان غارت شد (همان ، ج 9، ص 70).

یک بار نیز در 558، شاه غازی به تَنْکَزْ، نایب مؤید آی اِبه در بسطام حمله کرد اما شکست خورد. یک سال بعد، برای مقابله با تنکز، لشکری به سرکردگی سابق الدین قزوینی گسیل کرد و پیروز شد. بدین ترتیب ، قومس و بسطام بار دیگر به اختیار شاه غازی درآمد (همان ، ج 9، ص 82).

شاه غازی در 560 درگذشت . تنها سکه باقی مانده از او دیناری به تاریخ 551 یا 552 است که محل ضرب آن دانسته نیست (مایلز، ص 458). او آخرین فرمانروای مقتدر باوند و نخستین باوندیی بود که مدت کوتاهی ، ری را به تصرف خود درآورد. شاه غازی بسیار شجاع و سخاوتمند بود. رشیدالدین وطواط * (دبیر اَتسز خوارزمشاه ) در مدح وی قصاید بسیار سروده است (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 109ـ112).

علاءالدوله شرف الملوک حسن ، پسر شاه غازی ، با پنهان کردن خبر درگذشت پدرش (ابن اثیر، ج 9، ص 90ـ91) و با وجود بیماری به ساری آمد (مرعشی ، ص 244). در همین زمان امیرایتاق که از متحدان پدرش بود، به جنگ وی آمد، اما علاءالدوله او را شکست داد (ابن اثیر، ص 91) و به سرکوب نزدیکان پدر پرداخت . ابتدا، کیکاوس ناصرالملک سپس حسام الدوله شهریار، عمویش ، و سرانجام سابق الدوله قزوینی ، سپهسالار شاه غازی و حاکم بسطام و دامغان و جاجرم ، را کشت (مرعشی ، ص 245). در این زمان ، سنقر اینانج ، نایب سلیمان شاه در ری ، پس از شکست از اتابک ایلدگِز (متوفی 568) به علاءالدوله حسن پناه برد و دختر او را به عقد پسرش درآورد. علاءالدوله حسن نیز به سنقر لشکر داد تا به ری بازگردد و او نیز بر ایلدگز پیروز شد (همان ،ص 246).

در 568 سلطانشاه (متوفی 589) پسر ایل ارسلان (حک : 551 ـ 568) که در خوارزم به جای پدر بر تخت نشسته بود و علاءالدین تکش (حک : 568ـ596)، برادرش ، او را از خوارزم رانده بود با مادر به علاءالدوله حسن پناه برد. علاءالدوله حسن پسرش اردشیر، را به استقبال آنان فرستاد و آنان در تمیشه ساکن شدند (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 114).

در همین هنگام مردم و امیران علاءالدوله حسن که از بیرحمیهای او به ستوه آمده بودند، به گردبازو، پسر و ولیعهد کاردان او، گرویدند. مؤید آی اِبه نیز با استفاده از نابسامانی حکومت علاءالدوله حسن ، به تمیشه آمد و آن شهر را محاصره کرد اما عاقبت از ارجاسف شکست خورد و در راه بازگشت ، به ساری یورش برد و خرابی بسیار کرد. علاءالدوله بر او تاخت اما تاب مقاومت نیاورد و به فریم رفت . مؤید آی اِبه ، قُوشْتُم برادرش ، را به جنگ علاءالدوله حسن روانه کرد، اما وی بر قوشتم چیره شد و مؤید رو به گرگان گذاشت . علاءالدوله نیز، گردبازوی بیمار را به دژ دارا گسیل کرد. اما او در آنجا درگذشت (مرعشی ، ص 249ـ250). علاءالدوله که از مرگ پسر اندوهگین شده بود، لشکریانش را به خراسان فرستاد تا آنجا را بسوزانند، و خود در طبرستان شروع به کشتار کرد (همان ، ص 250) تا اینکه غلامانش او را در خواب کشتند. وی در مدت حکمرانیش که هشت سال و هشت ماه به طول انجامید، به سبب ستم بسیار، به چوب حسنی معروف شده بود (همان ، ص 244ـ246).

پس از علاءالدوله ، حسام الدوله اردشیر جانشین پدر شد. چون مؤید آی اِبه از درگذشت علاءالدوله آگاه شد، با سلطانشاه به ساری آمد و به اردشیر پیغام داد که اطراف تمیشه را به او واگذارد. اردشیر که از آرم به اردل رفته بود، در این باره با استندار کیکاوس ، حاکم رویان ، مشورت کرد و کیکاوس او را از حمایت امیران و اهالی طبرستان مطمئن ساخت ؛ ولی اردشیر پیشنهاد مؤید را نپذیرفت (اولیاءاللّه ، ص 139ـ140). مؤید به استراباد رفت و با تسخیر قلعة وله بن وبالمن ، استرآباد را به قوشتم سپرد (مرعشی ، ص 252) اما قوشتم پس از چندی با شکست از ارجاسف ، به خراسان بازگشت (همانجا) و استرآباد بار دیگر به تصرف اردشیر درآمد. در 568، پس از قتل مؤید آی اِبه به دستور تکش ، اردشیر به دامغان و بسطام حمله برد و آنها را دوباره تسخیر کرد و سپس با تکش پیمان بست و قرار شد که دختر تکش را به عقد خود درآورد (همان ، ص 253). پس از چندی ، مَلک دِینار غُز از کرمان به گرگان رفت ، نخست از در بندگی درآمد اما ملازمانش او را از ماندن در طبرستان منع کردند. او نیز ولایت را تاراج کرد و گرشاسف را که به پیکار او رفته بود، شکست داد و تا گنجه به تاخت و تاز پرداخت . تکش فرستاده ای نزد اردشیر فرستاد تا همزمان به جنگ غزان بشتابند؛ اما نامه او به دست غزان افتاد و آنان به مرو و سرخس رفتند. پس از هفت روز که تکش به گرگان رسید، غزان از آنجا دور شده بودند. اردشیر، اسپهبد شهریار مامَطیری را به استقبال سلطان خوارزم فرستاد و قرار شد که در پیرامون گرگان حصاری بسازند تا شهر از هجوم بیگانگان ایمن شود. تکش ، پیش از بازگشت به خوارزم ، دخترش را نیز روانه طبرستان کرد تا به عقد اردشیر درآید و بدین ترتیب ، پیمان آن دو ظاهراً مستحکمتر شد (همان ، ص 254ـ255). نامه تکش به اردشیر نیز حکایت از این دوستی دارد ( رجوع کنید به بهاءالدین بغدادی ، ص 182ـ186)، گرچه تکش در نهان خواهان تسخیر تمامی طبرستان بود. بدین ترتیب ، اهالی طبرستان برای مدتی آسوده بودند تا اینکه استندار هزاراسب ، حاکم رویان ، با اسماعیلیان سازش کرد و بسیاری از دژهای رویان را به آنان سپرد و رَزمیوز ماینونْد و برادر شِروانشاه ، خورداونْد را که ملازمان نزدیک اردشیر بودند، از میان برداشت . امیران و اهالی رویان از هزار اسب نزد اردشیر شکایت کردند. اردشیر نیز که علوی مذهب بود، به او پیغام داد قلعه ها را از اسماعیلیان پس گیرد، اما وی نپذیرفت . پس اردشیر، مبارزالدین ارجاسف را به نبرد او فرستاد. در این هنگام ، جملگی امیران رویان و دیلمان به اردشیر پناه بردند و هزاراسب ناگزیر شد به دیلمان بگریزد. او بیدرنگ داعی ابوالرضا را که فردی متین و از طرف اردشیر فرمانروای دیلمان بود، از میان برد. اردشیر به محض شنیدن این خبر رو به دیلمان گذاشت و هزاراسب که توان مقابله با اردشیر را نداشت رهسپار همدان شد و به سلطان طغرل و اتابک محمد پیوست . آنان از اردشیر خواستند فرمانروایی رویان را دوباره به هزاراسب بسپارد، اما اردشیر نپذیرفت . هزاراسب ناگزیر همدان را ترک کرد و به ری رفت و با دختر امیر سراج الدین قایمان ، والی ری ، وصلت کرد. سپس به کمک لشکریان او به رویان بازگشت و به مقابلة سپاه اردشیر به سپهسالاری هزبرالدین خورشید شتافت اما از وی شکست خورد و به ری بازگشت (اولیاءاللّه ، ص 147ـ148). پس از این شکست ، هزاراسب ناگزیر، نزد اردشیر رفت . اردشیر او را پذیرفت با این قرار که او به همراهی هزبرالدین خورشید، قلعه هایی را که به اسماعیلیان واگذار کرده بود پس بگیرد. آنان به رویان رفتند، اما قلعه دار ولج (ولیج ) از پس دادن قلعه خودداری کرد و پسر عم هزبرالدین خورشید در این میان کشته شد. هزبرالدین خورشید نیز به این بهانه هزاراسب را کشت (همان ، ص 149) و رویان بر اردشیر قرار گرفت . در این ایام ، فخرالدولة گلپایگانی ، از ملازمان اردشیر، خواست به سلطان تکش پناه برد، اما اردشیر آگاه شد و او را از میان برد (مرعشی ، ص 256ـ257). سپس پسر فخرالدوله ، سراج الدین زردستان ، به همراهی کیکاوس گلپایگانی ، به تکش پناهنده شدند و تکش ، فرمانروایی گرگان را به کیکاوس و چناشک را به زردستان سپرد. اردشیر در نامه ای به این کار تکش اعتراض کرد، اما دریافت که تکش ، امیر سابق الدوله رستم ، فرمانروای گشواره را نیز بر وی شورانده است . بنابراین ، از نصرت الدین کبودجامه خواست که زردستان را هلاک کند. تکش که از مرگ زردستان بر آشفته بود، بر نصرت الدین تاخت و او ناچار از تکش امان خواست (همان ، ص 257ـ 258). نصرت الدین که از اردشیر کینه به دل گرفته بود، پیوسته نزد تکش از او بدگویی می کرد. اردشیر بیمناک از تکش و با دانستن اینکه او به طبرستان چشم دارد، به طبرستان ، به امیران غور و غزنین نامه فرستاد و از آنان کمک خواست . اما این نامه ها به دست تکش افتاد و او به گرگان و طبرستان یورش برد و بسطام و دامغان را گرفت . ازینرو اردشیر با طغرل سلجوقی (حک : 571 ـ590) در ری که با تکش ناسازگار بود، هم پیمان شد. در 589 قرار شد که گرگان را اردشیر، بسطام و دامغان را طغرل و خراسان را سلطانشاه تسخیر کنند. اردشیر بر گرگان تاخت ، اما سلطانشاه پیش از رسیدن به خراسان درگذشت و سال بعد، طغرل به دست تکش کشته شد و عراق عجم به متصرفات تکش افزوده شد (همان ، ص 259ـ260). اردشیر که تکش را قدرتمند دید، رکن الدوله قارن ، پسر کوچکش ، را به همدان نزد او فرستاد، اما تکش او را نپذیرفت و به گرگان و ساری ، مرکز باوندیان ، حمله کرد و دامغان و بسطام را بار دیگر به تصرف درآورد. اردشیر به لَپور رفت و تکش پس از تاراج طبرستان به خوارزم بازگشت . تکش چند سال بعد نیز به فیروزکوه تاخت ودژهای استوناوند و فلول را گرفت . در همین هنگام ، نزدیکان اردشیر به پسر میانی او، شمس الملوک رستم ، معروف به شاه غازی ، که با پدر دشمنی داشت ، گرویدند، اما اردشیر، پسر را در دژ دارا (در رودبار) به بند کشید (همان ، ص 261ـ262). با مرگ تکش (596) اردشیر شهرهایی را که تکش گرفته بود، بازستاند و از گرگان تا ری درقلمرو او قرار گرفت . اردشیر نیز، پس از 34 سال فرمانروایی ، در 602، درگذشت (همان ، ص 263). او همانند نیاکانش بسیار سخاوتمند و متدین بود و مبالغی را صرف نیازمندان و سادات و مرمت مقبره های امامان می کرد. بارگاه او پناهگاهی برای پناهندگانی نظیر طغرل سلجوقی بود که مدتها در حمایت اردشیر روزگار می گذراند.

شاعرانی چون ظهیرالدین فاریابی (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 120ـ121)، جمال الدین محمدبن عبدالرزاق اصفهانی و فرزندش کمال الدین اسماعیل (صفا، ج 2، ص 732، 873) او را ستوده اند.

پس از درگذشت اردشیر، به سبب از هم پاشیدن دولت سلجوقی و افزایش قدرت اسماعیلیان و خوارزمشاهیان ، از نفوذ حکمرانان باوندی بسیار کاسته شد و حکمرانی طبرستان بتدریج از اختیار آنان خارج شد.

امیران اردشیر، شمس الملوک رستم را از دژ دارا آزاد کردند و بر تخت نشاندند. ازینرو رکن الدوله قارن ، پسر کهتر اردشیر، که ادعای حکومت داشت ، به دربار علاءالدین محمد خوارزمشاه (حک : 596ـ617) در خوارزم پناه برد. پس از مدتی شمس الملوک ، خواهرش را به سیدابوالرضا حسین مامطیری داد و در کارها او را مشاور خود کرد، اما سید در پادشاهی شمس الملوک طمع کرد واو را در 606 در شکارگاه به قتل رسانید. خواهر شمس الملوک نیز به کین خواهی ، شوهر را کشت و به عزم ازدواج با سلطان محمد رهسپار خوارزم شد. اما سلطان او را به عقد یکی از امیرانش در آورد (جوینی ، ج 2، ص 73ـ74) و نایبی به طبرستان روانه کرد. بدین ترتیب ، طبرستانی که تسخیرش با لشکرکشی و جنگ ممکن نبود، بسهولت در اختیار سلطان خوارزم قرار گرفت .

با درگذشت رستم ، دومین شاخه حکمرانان باوند پایان یافت . گماشتگان سلطان محمد تا 617 در آنجا با سستی بسیار حکومت کردند. به هنگام یورش مغولان ، همسر و فرزندان سلطان محمد رهسپار طبرستان شدند و در قلعه های لارجان و ایلال اقامت گزیدند. ازینرو مغولها به طبرستان هجوم بردند و هر دو دژ را ویران و به ولایتهای اطراف زیانهای بسیار وارد کردند. در 618، کسان سلطان محمد دستگیر و به چنگیزخان سپرده شدند (همان ، ج 2، ص 199).

ج ) باوندیان دورة سوم یا کینه خواریه . پس از فروپاشی سلسله خوارزمشاهیان ، حدود هجده سال از حکمرانان باوند نامی نبود، تا در 635، حسام الدوله اردشیر، پسر شهریار کینخوار و خواهرزادة شمس الملوک ، توانست قدرت را باردیگر به دست گیرد و سومین و آخرین شاخه باوندیان را بنیان نهد. اما به سبب یورش پی درپی مغولان به طبرستان ، این شاخه از باوندیان ، قدرت نیاکان خویش را نداشتند و قلمرو حکمرانی آنان بسیار محدودتر از پیش بود.

به هر حال ، اردشیر ابتدا به آبادانی خرابیهای مغولان پرداخت و با پادشاهان رستمدار هم پیمان شد و، چون ساری در معرض یورش مغولان بود، مرکز حکومتش را به آمل منتقل کرد و در خراط کلاته خانه ای ساخت و بارگاهش را بر لب جوی هِرهِر قرار داد (اولیاءاللّه ، ص 155). او پس از دوازده سال حکومت ، در 647 درگذشت .

پس از او، شمس الملوک محمد به حکومت رسید. در حملة هولاکو به ایران برای سرکوب اسماعیلیان ، به نام او اشاره شده است .

هولاکو از او و استندار شهراگیم ، حاکم رویان ، که با یکدیگر خویشاوندی داشتند، خواست که قلعه گردکوه ، نزدیک دامغان را، که همچنان در اختیار اسماعیلیان بود، تسخیر کند (مرعشی ، ص 265)؛ اما این دو با فرا رسیدن بهار، محاصرة قلعه را رها کردند و به رویان و طبرستان ، بازگشتند (اولیاءاللّه ، ص 162). چون هولاکو از ماجرا آگاه شد، غازان بهادر را برای گوشمالی آن دو راهی طبرستان کرد. شهراگیم و شمس الملوک ناچار پنهان شدند، اما چون فهمیدند که مغولان عزم تاراج طبرستان را دارند، به نزد غازان بهادر رفتند و به همراهی او قلعه را تسخیر کردند و با اجازه هولاکو، حاکم سرزمینهای خود شدند (همان ، ص 163ـ164). در 663، شمس الملوک به دربار اباقاخان * راه یافت ، اما از آنجایی که شجاع و مغرور بود و به امیران دربار اعتنایی نداشت ، از او نزد اباقاخان بدگویی کردند تااینکه پس از دو سال به امر اباقاخان کشته شد (همان ، ص 166).

پس از کشته شدن او برادرش ، علاءالدوله علی ، به حکومت رسید که با گماشتگان مغول بارها درگیر شد (مرعشی ، ص 265)، و سرانجام پس از چهار ماه حکومت ، در 663 درگذشت (اولیاءاللّه ، ص 167) و تاج الدوله یزدگرد، پسر شهریار، به حکومت رسید. او با وجود نفوذ مغولان بر طبرستان تا حد تمیشه تسلط یافت و در زمان حکمرانیش به آبادانی آمل و اطراف آن پرداخت و حدود هفتاد مدرسه ایجاد کرد. سادات و ائمه از او مقرری دریافت می کردند و از احترام خاصی برخوردار بودند. او در 698 درگذشت .

پس از تاج الدوله ، نصیرالدوله شهریار، پسرش ، جانشین او شد، اما اعتبار و قدرت پدر را نداشت . او همعصر سلطان محمد الجایتو (حک : 703ـ716) بود (شیخعلی گیلانی ، ص 51) و در 714 درگذشت (مرعشی ، ص 266) و رکن الدوله شاه کیخسرو جانشین او شد.

در زمان کیخسرو، ایلخانان تقریباً بر تمامی طبرستان چیره شده بودند. امیر مؤمن ، گماشتة سلطان محمد خدابنده (الجایتو) در ری ، بر طبرستان تاخت و آنجا را تصرف کرد. بنابراین ، کیخسرو با خاندانش به رستمدار کوچ کرد و در قریه ای به نام پیمَت ساکن شد (همانجا؛ اولیاءاللّه ، ص 171). اما قُتلُغْ شاه ، پسر امیرمؤمن ، با کیخسرو جنگید و او را شکست داد. کیخسرو از استندار نصیرالدوله ، برادر زنش ، کمک خواست و در جنگی در لتیکوه ، نزدیک یاسمین کلاته که به نام همین محل مشهور شد، قُتلُغْ شاه ، شکست خورد و به ری بازگشت . پس از چندی ، امیر مؤمن به طبرستان آمد و کیخسرو از امیر تاش چوپان ، والی خراسان ، کمک خواست . با آمدن او به طبرستان ، امیر مؤمن به ری بازگشت (اولیاءاللّه ، ص 171ـ173). کیخسرو در 728 درگذشت . فرزندان او با مرعشی معاصر و ساکن همان قریه پیمت بودند (مرعشی ، ص 266). از شرف الملوک پسر کیخسرو، که شش سال حکومت کرد و در 734 درگذشت ، آگاهی چندانی نداریم (همانجا).

جانشین شرف الملوک ، برادر او فخرالدوله حسن آخرین بازماندة باوندیان بود. او در دورة نابسامان پس از مرگ ابوسعیدبهادرخان ، به حکومت رسید. در همین زمان دامنه نفوذ امیرمسعود سربدار از سبزوار تا مازندران رسیده بود (اولیاءالله ، ص 182). او پس از قتل مرادش ، شیخ حسن جوری ، به جنگ طغاتیمور (متوفی 754) در طبرستان رفت و او را شکست داد و گرگان و استرآباد و قومس را تسخیر کرد و در 743 راهی آمل شد (همان ، ص 183ـ184). فخرالدوله ، که طغاتیمور به او پناه برده بود، با مشورت بزرگان طبرستان قرار شد که ابتدا با امیر مسعود سازش کند وسپس با همدستی جلال الدوله اسکندر، حاکم رستمدار، بر وی بتازند. ازینرو، فخرالدوله از آمل بیرون رفت و امیرمسعود، به منزل او در قراکلاته وارد شد، اما اهالی آمل با او و لشکریانش بدرفتاری کردند و به اردوهایش یورش بردند (همان ، ص 186). امیرمسعود ناگزیر خواست فرار کند، ولی به سبب محاصره شهر نتوانست و سرانجام دستگیر و به فرمان جلال الدوله اسکندر کشته شد (همان ، ص 189). پس از چندی ، در پی شیوع وبا در آمل ، بسیاری از باوندیان از بین رفتند، چندانکه از فرزندان فخرالدوله ، فقط دو پسر باقی ماند (مرعشی ، ص 267). این مصائب چنان بر فخرالدوله اثر گذاشت که دستور کشتن کیاجلال ، امیر با کفایتش را داد. پسران کیاجلال ، که از بزرگان ساری بودند، کینه فخرالدوله را به دل گرفتند. کیاهای چَلابی ، دشمن دیرینه جلالیان ، که فخرالدوله به آنان قدرت بیشتری داده بود، به استندار جلال الدوله ، حاکم رویان ، پیوستند و او نیز به آمل لشکر کشید. فخرالدوله ، ناتوان از مقابله با او، از جلال الدوله امان خواست وبدین ترتیب میان آن دو و خاندانهای کیایی جلالی و چلابی صلح برقرار شد (همان ، ص 267ـ 268). اما هر دو خاندان از فخرالدوله کینه به دل گرفتند، و افراسیاب چلابی ، به نیرنگ ، فتوای قتل فخرالدوله را از علمای آمل گرفت .در نتیجه در 750، علی و محمد کیاوی او را کشتند (همان ، ص 268).

با کشته شدن او، فرمانروایی باوندیان بر طبرستان پایان گرفت و آخرین شاخة حکمرانان باوندی از هم گسیخت . از آن پس ، نامی از آنان به عنوان پادشاه و اسپهبد باقی نماند. فرزندان کیخسرو در زمان مرعشی (ص 269) و در اواخر قرن نهم در قید حیات بوده اند، اما از آن پس از آنان آگاهی در دست نیست . از دلایل مهم فروپاشی آنان درگیریهای داخلی از یک سو و نبردهای پیاپی با خاندانهای محلی طبرستان و بیگانگان از دیگر سو بود. گرچه باوندیان هیچگاه نتوانستند حکومت کاملاً مستقلی داشته باشند، مردم طبرستان در حکومت ایشان آسوده بودند، چنانکه ابن اسفندیار (قسم 1، ص 81) گوید: «در عهد ملوک باوند، نه بر رعایا و نه بر معارف و ارباب خراج نبود و آبهای آن ولایت مباح باشد».

منابع : ابن اثیر، الکامل فی التاریخ ، بیروت 1405/1985؛ ابن اسفندیار، تاریخ طبرستان ، چاپ عباس اقبال ، تهران ] تاریخ مقدمه 1320 ش [ ؛ محمدبن ابوریحان بیرونی ، الا´ثارالباقیة عن القرون الخالیة ، چاپ زاخاو، لایپزیگ 1923؛ محمدبن حسن اولیاءاللّه ، تاریخ رویان ، چاپ منوچهر ستوده ، تهران 1348 ش ؛ احمدبن یحیی بلاذری ، فتوح البلدان ، بیروت 1988؛ محمدبن مؤید بهاءالدین بغدادی ، التوسل الی الترسل ، چاپ احمد بهمنیار، تهران 1315 ش ؛ عطاملک بن محمد جوینی ، کتاب تاریخ جهانگشای ، چاپ محمدبن عبدالوهاب قزوینی ، لیدن 1911ـ 1937؛ حدودالعالم من المشرق الی المغرب ، با مقدمة بارتولد، حواشی و تعلیقات مینورسکی ، ترجمة میرحسین شاه ، کابل 1342 ش ؛ محمدبن علی راوندی ، راحة الصدور و آیة السرور در تاریخ آل سلجوق ، به سعی و تصحیح محمد اقبال ، بانضمام حواشی و فهارس با تصحیحات لازم مجتبی مینوی ، تهران 1364 ش ؛ حسینعلی رزم آرا، فرهنگ جغرافیایی ایران (آبادیها) ، ج 3 : استان دوم ، تهران 1355 ش ؛ رشیدالدّین فضل اللّه ، جامع التواریخ : قسمت اسماعیلیان و فاطمیان و نزاریان و داعیان و رفیقان ، چاپ محمدتقی دانش پژوه و محمد مدرسی (زنجانی )، تهران 1356 ش ؛ همو، فصلی از جامع التواریخ ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1338 ش ؛ شیخعلی گیلانی ، تاریخ مازندران ، چاپ منوچهر ستوده ، تهران 1352 ش ؛ ذبیح اللّه صفا، تاریخ ادبیات در ایران ، تهران 1363 ش ؛ محمدبن جریر طبری ، تاریخ الطبری : تاریخ الامم و الملوک ، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم ، بیروت

] 1382ـ1387/1962ـ1967 [ ؛ محمدبن عبدالجبار عتبی ، ترجمة تاریخ یمینی ، از ناصح بن ظفر جرفادقانی ، چاپ جعفر شعار، تهران 1357 ش ؛ آرتور امانوئل کریستن سن ، ایران در زمان ساسانیان ، ترجمة رشید یاسمی ، تهران 1351 ش ؛ عبدالحی بن ضحاک گردیزی ، تاریخ گردیزی ، چاپ عبدالحی حبیبی ، تهران 1363 ش ؛ گی . لسترنج ، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی ، ترجمة محمود عرفان ، تهران 1364 ش ؛ ظهیرالدین بن نصیرالدین مرعشی ، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران ، چاپ برنهارد دارن ، پطرزبورگ 1850، چاپ افست تهران 1363 ش ؛ احمدبن عمر نظامی ، کتاب چهار مقاله ، چاپ محمدبن عبدالوهاب قزوینی ، لیدن 1327/1909، چاپ افست تهران ] بی تا. [ ؛ احمدبن اسحاق یعقوبی ، تاریخ الیعقوبی ، بیروت ] بی تا. [ ؛

EI, s.v. "Firrim" (by C.E.Bosworth); W.Madelung, "The minor dynasties of northern Iran", in Cambridge history of Iran , IV, Cambridge 1975; J. Marquart, E ¦ ra ¦ ns ª ahr nach der Geographie des ps. Moses Xorenac ـ i , Berlin 1901; George C. Miles "The coinage of the Ba ¦ wandids of T ¤ abarista ¦ n", In Iran and Islam , ed. C.E. Bosworth, Edinburgh 1971;M.Rabino,"Les dynasties du Ma ¦ zandra ¦ n", Journal Asiatique (Juil.-Sept 1936); E. Zambaur, Manuel de gإnإalogie et de chronologie pour l'histoire de l'Islam , Hanovre 1927.

/ شهناز رازپوش ـ گروه تاریخ /

بادوسپانیان از اینسایکلوپدیا اسلامیکا

بادوسپانیان (پادوسپانیان / فاذوسفانیان ) ، خاندانی ایرانی که به زعم بعضی از مورّخان از قرن اول تا یازدهم هجری در ناحیة رویان ، که بعدها رستمدار خوانده شد، حکومت کرده اند. این نام از کلمة پهلوی «پات کوسپان » مرکب از«پات کوس » به معنی سرزمین و پسوند «پان » (= «بان » در فارسیِ امروزی ) به معنی دارنده و نگاهبان است . تئوفیلاکتوس ، مورّخِ روم شرقی قرن هفتم میلادی ، آن را به «کلیماتارکس » (حاکم ) ترجمه کرده است (نولدکه ، ص 152، پاورقی ؛ یوستی ، ص 245). مملکت ایران در زمان ساسانیان گاهی به چهارناحیه (از روی چهار جهت اصلی ) تقسیم می شده است که در رأس هر کدام یک «پات کوسپان » یا «پاذوسپان » قرار داشته است . به گفتة تومااَرتسرونی ، مورّخِ ارمنی ، فرستادگان خلیفه (به ارمنستان ) «پات گوسپان » خوانده می شدند (یوستی ، همانجا). به گفتة طبری ، در 21، که مسلمانان به اصفهان حمله کردند، نام «مَلِکِ اصفهان » «فاذوسفان » بود؛ اما گویا فاذوسفان در اینجا عنوان بوده است نه نام ، مانند کلمة «اُسْتَندار» که باز به همین مناسبت در طبری مذکور است (سلسلة اوّل ، ص 2638ـ 2639). به عقیدة مارکوارت (ص 30) این شخص شاید فاذوسفانِ «نیمروز» بوده است .

«رویان » نام ناحیه ای وسیع در جنوب دریای خزر، میان گیلان و دیلمستان از مغرب ، طبرستان از مشرق ، و کوههای البرز از جنوب بوده است . به گفتة ابن فقیه (ص 303)، شهرهای لارِز و شالوس (چالوس ) و شِرز و ونداشورج جزو رویان ، واز آمل تا رویان دوازده فرسخ و از گیلان تا رویان نیز دوازده فرسخ بوده است . یاقوت رویان را گاهی «مدینه » و گاهی «کورة واسعة » می خواند و شهر «کجه » (کجور) را حاکم نشین رویان می داند. «شهر» یا «مدینه » خواندن رویان به اعتبار معنی قدیمی این کلمه در فارسی است ، زیرا «شهر» به معنی ناحیه و مملکت هم به کار می رفته است . ناحیة رویان را بعدها، از قرن هفتم تا زمان صفویه ، رستمدار هم گفته اند. احتمال می رود که رستمدار صورت دیگری از استندار باشد، زیرا این ناحیه از قرن چهارم به بعد به وسیلة فرمانروایانی اداره می شد که استندار خوانده می شدند. این کلمه در زبانِ عامّه به «رستمدار»، که معروفتر و آشناتر بود، بدل گردید و بعدها این اسم نیز فراموش شد.

همچنین به گفتة او از آمل تا رویان دوازده فرسخ و از گیلان تا رویان دوازده فرسخ بوده است . و شهر «کجه » (کجور) را حاکم نشین رویان می داند. «شهر» یا «مدینه » خواندن رویان به اعتبار معنی قدیمی این کلمه در فارسی است ، زیرا «شهر» به معنی ناحیه و مملکت هم به کارمی رفته است .

به زعم مورخان متأخر، جدّ خاندانی که آن را بادوسپانیان یا آل بادوسپان یا «گاوباریان » (گاوبارگان ) می خواندند بادوسپان (پادوسپان ) نام داشته است . به نوشتة ابن اسفندیار، بادوسپان پسر گاوباره (نام اصلیش جیل ) پسر جیلانشاه پسر فیروز پسر نرسی پسر جاماسپ پسر فیروز پادشاه ساسانی بوده است .

بنا به حکایت ابن اسفندیار، جاماسپ ، پس از مرگ پدرش فیروز، با سلطنت برادرش قباد (پدر خسرو اوّل معروف به انوشروان ) مخالف بود و از سلطنت برادر دیگرش ، بلاش ، حمایت می کرد. چون بزرگان ایران قباد را به شاهنشاهی نشاندند، جاماسپ ناچار به ارمنستان گریخت و از دربند تا خزر و سِقْلاب را گرفت و حدود آن ولایت را «مستخلص » گردانید و در آنجا همسر گرفت و صاحب فرزندان شد. یکی از فرزندان او نرسی ، «صاحب حروب در بند»، است . نرسی پسری داشت که حدود مملکت خود را به قهر و غلبه بسط داد و پس از سالها کوشش بر گیلان مسلّط شد و از شاهزادگان گیلان همسری گرفت و ازاو فرزندی پیدا کرد که او را جیلانشاه نام نهاد. جیلانشاه پسری داشت به نام جیل که پادشاهی بزرگ شد و همة قوم گیل و دیلم بر او گرد آمدند. چون منجّمان به او گفته بودند که مُلک طبرستان از آنِ او خواهد شد، کسی را در گیلان به جانشینی خود گماشت و با دو «گاوگیلی » پیاده به طبرستان رفت و خود را به درگاه آذروُلاش ، که از سوی ساسانیان در آنجا حکومت می کرد، افکند. این در زمانی بود که فتوحات اسلام از مغرب شروع شده بود و ایرانیان سرگرم جنگ بودند و به همین جهت ترکان از سوی مشرق بر طبرستان می تاختند. جیل ، که به لقب گاوباره شناخته شده بود، در این جنگها از خود کفایت و دلیری نشان داد و نام «گاوباره » زبانزد شد. او روزی به آذرولاش گفت که می خواهد به خانة خود برود و فرزندان خود را ببیند و بازگردد. آذرولاش اجازه داد و او به گیلان رفت و با چند هزار گیل و دیلم به طبرستان بازگشت . آذرولاش یزدگردسوم ، پادشاه ساسانی ، را از این واقعه آگاه ساخت . یزدگرد نامه ای نوشت که این «خارجی » کیست و از کدام قوم است . در پاسخ نوشتند که مردی بیگانه است و پدران او از ارمنستان آمده و گیلان را تصرف کرده اند. موبدان دربار یزدگرد دریافتند که او از فرزندان جاماسپ است و صلاح چنان دیدند که به آذرولاش بنویسند: «او از جملة خویشان ماست ، طبرستان به او ارزانی داشتیم ، تو را فرمان او می باید برد». چون نامة یزدگرد به طبرستان رسید، گاوباره هدیه ای به دربار فرستاد و یزدگرد «گیل گیلان فرشواد جرشاه » را به لقب او افزود. پس از مدّتی ، آذرولاش در میدان چوگان بازی از اسب افتاد و هلاک شد و گاوباره تمامی ثروت او را برگرفت . این واقعه در سال 35 و در تاریخی که ایرانیان بتازگی بنانهاده بودند (ظاهراً تقویم یزدگردی که آغاز آن سال جلوس یزدگرد سوم پادشاه ساسانی بود) روی داد. گاوباره از «سپاه گیلان » تا گرگان قصرهای عالی ساخت ، امّا دارالملک او در گیلان بود و پس از پانزده سال در گیلان وفات یافت و او را در همانجا به خاک سپردند. از او دو پسر ماند: دابویه و بادوسپان . دابویه با هیبت و سختگیر و بدخوی بود و در گیلان به جای پدر بر تخت نشست و بادوسپان در رویان پادشاه شد (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 153ـ154).

آن قسمت از این داستان ، که نسب بادوسپان و جیل جیلانشاه را به فیروز پادشاه ساسانی می رساند، به احتمالِ بسیار، ساختگی است و نظایر آن را برای دیگر حکّام و امرای محلی طبرستان و ولایات دیگر نیز ساخته اند و مقصود از آن قانونی قلمداد کردن حکومت امرای سرکش محلّی بوده است ؛ زیرا، بنابر سنّت رایج و نانوشتة قدیمی در ایران ، سلطنت و حکومت می بایست موروثی باشد و افراد طبقات دیگر حقّ حکومت و سلطنت نداشتند. بعلاوه می دانیم که ، به هنگام جلوس خسرو انوشیروان ، از آذربایجان و ارمنستان تا دماوند و طبرستان و «حَیِّز» آن (طبری ، سلسلة اوّل ، ص 893) در دست ساسانیان بوده و خسرو، به هنگام جلوس ، به زادی (زاذویه )، پسر نِخْوِرگان ، که «پادوسپان » این ناحیة وسیع بوده ، نامه نوشته است و نیز می دانیم که ناحیة خَزَر و لان و اَبْخاز به تصرّف این پادشاه درآمده بود (همان ، سلسلة اول ، ص 895) و بنای سدّ دربند (باب الابواب * ) را نیز به او نسبت می دهند (همان ، سلسلة اول ، ص 900). پس چگونه می توان باور کرد که نواحی مذکور از دست پادشاهان ساسانی خارج شده باشد؟

آنچه از این داستان می توان استنباط کرد این است که در اواخر حکومت ساسانیان ، بر اثر ضعف شدید حکومت مرکزی ، یکی از رؤسای فئودال و بزرگان طوایف گیلان فرصت پیدا کرده و بر سرتاسر گیلان و طبرستان مسلط شده است و یزدگرد سوم و درباریان او، که سرگرم جنگ با مسلمانان بوده اند، از عهدة دفع این متجاوز برنیامده اند. پس ، بناچار حکومت آن ناحیه یا قسمتی از آن را در اختیار او گذاشته و لقب گیلانشاه و فرشوادجرشاه به او داده اند. عبارت ابن اسفندیار، که به احتمال قوی مبتنی بر منبعی قدیمتر است ، مؤیّد این معنی است : «موبدان حضرت بدانستند... و صلاح در آن دیدند که به آذرولاش بنویسند او از جملة خویشان ماست ، طبرستان به او ارزانی داشتیم ».

البته مطالب تاریخ رویان ، تألیف اولیاءاللّه آملی ، مأخوذ از تاریخ طبرستان است ؛ اما پیداست که مؤلّف آن متوجّه این نقطة ضعف بوده و خواسته است آن را با آب و تاب بیشتری بپوشاند: «کسری ' موبدان را بخواند و از دانایان تفحّص نمود. فیلسوفان که در تواریخ وقوف داشتند او را به نسبت بشناختند و گفتند این مرد از فرزندان جاماسپ است و از بنی اعمام اکاسره » (ص 32). فاصلة زمانی میان یزدگرد سوم و جاماسپ ، برادر قباد، چندان دراز نبوده است که برای تحقیق نسب یکی از نبیرگان معاصر یزدگرد حاجت به تحقیق از «دانایان و موبدان و فیلسوفان » باشد. مؤلّف تاریخ رویان همچنین گفته است که یزدگرد متوجه خطیر بودن وضع و ضعف دولت ساسانی شد و به آذرولاش نوشت که طبرستان را فوراً به او واگذار کند.

از گفته های ابن اسفندیار و از لقب «جیلانشاه » چنین بر می آید که جیل پسر جیلانشاه اساساً فرمانروای گیلان بوده و شاید مدّت کمی بر طبرستان تسلّط داشته است . از پسر او، بادوسپان ، که فرمانروای رویان بوده است ، اطّلاع بیشتری در دست نیست ؛ امّا شرح حال اخلاف دابویه ، پسر دیگر جیل ، یعنی اصفهبذ فرخان پسر دابویه و داذمهر پسر اصفهبذ فرّخان و اصفهبذ خورشید پسر داذمهر، در تاریخ طبرستان آمده است . طبری داستان فتح طبرستان و سم خوردن اصفهبذ خورشید را در حوادث 142 آورده است . به گفتة ابن اسفندیار، از پادشاهی جیل بن جیلانشاه تا مرگ خورشید حدود صدونوزده سال بوده است (قسم 1، ص 177). بنابراین ، پادشاهی جیل در طبرستان ظاهراً از 23 هجری یا 13 یزدگردی آغاز شده است و تاریخ 35 یزدگردی (45) مذکور در تاریخ طبرستان تاریخ مرگ آذرولاش است و با «مسلّم شدن مال و نعمت او بر جیل » استقلال کامل نیز نصیب اوشده است .

طبری در حوادث 141 می نویسد که خازم بن خُزَیْمَه داخل رویان شد و آنجا را فتح کرد و ابن اسفندیار نام «حکّام و وُلات » را، که پس از «استیصال اولاد جیلانشاه » از «دارالخلافه » به طبرستان فرستاده می شدند، نقل کرده است (قسم 1، ص 178). این می رساند که در «فتح طبرستان » فرزندان جیل بن جیلانشاه ، اعمّ از فرزندان دابویه و بادوسپان ، از میان رفته بودند و رویان جزو متصرّفات خلیفه شده بود. مؤیّد دیگر این مطلب آنکه در تاریخ طبرستان ذکر «مَسالح » (پادگانهای نظامی )، که فرستادة خلیفه در طبرستان نهاده بود، باذکر عدّة سپاهیان هر یک از آن پادگانها آمده است . از جملة این مَسالح یا پادگانها «مَسْلَحة کجو»، مرکز رویان ، بوده است و همچنین مسالح سعید آباد و ناتل و شالوس که همه جزو رویان بوده اند. در مسلحة کجو، قصبة رویان ، عُمَربن العلاء با شش هزار تن ، مقیم بوده است (همان ، قسم 1، ص 180). پس در رویان پس از فتح طبرستان ، از خاندان بادوسپان پسر جیل بن جیلانشاه خبر و اثری نبوده است و تاریخ طبرستان ، که یگانه مرجع اصلی در این باب است ، از اولاد بادوسپان و حکومت ایشان در رویان ذکری نمی کند.

از سوی دیگر، به دلایلی (مقدمة تاریخ رویان ، ص 19)، تاریخ رویان ، که در زمان فخرالدّولة شاه غازی زیاربن کیخسرو استندار (متوفّی 780) تألیف شده است ، و تاریخ طبرستان و رویان و مازندران ، تألیف سیّد ظهیرالدین مرعشی (متوفّی ح 892)، هر دو، در قسمتهای پیش از قرن هفتم ، از تاریخ طبرستان ابن اسفندیار نقل کرده اند. به عبارت دیگر، مؤلف تاریخ طبرستان و رویان ومازندران از تاریخ رویان و مؤلف تاریخ رویان از ابن اسفندیار، نقل کرده اند، و یا شاید سیّدظهیرالدین مستقیماً به تاریخ ابن اسفندیار دسترسی داشته است . بهر حال ، هیچیک از این دو منبع در وقایعی که سابق بر قرن هفتم باشد مستقل نیست .

اما می بینیم که مولانا اولیاءاللّه نسب فرمانروای رویان را، که معاصر او و از استنداران بوده و فخرالدوله شاه غازی بن زیار بن کیخسرو نام داشته است ، تا «بادوسپان بن جیل بن جیلانشاه » و از او تا ساسانیان (و از ساسانیان تا حضرت آدم !) رسانده است (ص 121). جالب توجه آنکه این نسب نامه را در بابِ چهارم کتاب آورده که عنوانش چنین است : «در تصحیح نسبت ملوک استندار». خودِ عنوان حاکی از کوشش در ایجاد نسب نامه ای برای فرمانروایان رویان است تا حکومتشان را در آن منطقه قانونی جلوه دهد. این نسب نامه با مختصری تغییرات و اضافات در تاریخ طبرستان و رویان و مازندران ظهیرالدین مرعشی آمده است و، پس از آن ، همة کسانی که جدولها و نسب نامه های سلاطین و فرمانروایان اسلام را در شرق و غرب تنظیم کرده اند (از جمله یوستی و زامباور) این نسب نامة مجعول را در کتب خود آورده اند.

در این نسب نامة مجعول اسم شخصی به نام «بادوسپان پسر خورزاد» آمده است . مولانا اولیاءاللّه دربارة او می نویسد: «بادوسپان هر روز علی الدوام ششصد مرد را نان دادی و...» (ص 124). امّا این جمله مأخوذ از تاریخ طبرستان ابن اسفندیار (قسم 1، ص 93) است دربارة شخصی به نام «اصفهبذ بادوسپانیان » و مقصود اصفهبذ بادوسپان بن گردزاد «اصفهبذ لَفور» است . مولانا اولیاءاللّه نام او را ـ که مشابهت اسمی باعث شده است تا آن را در جدول بادوسپانیان رویان بگنجاند ـ گفته است که «او پادشاه دوم است در این مشجّر» و اسم پدر او «گردزاد» را به «خورزاد» بدل کرده است . این بادوسپان بن گردزاد اصفهبذ لفور معاصر حسن بن زید علوی معروف به حالب الحجارة بود که در 250 در طبرستان خروج کرد (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 230)، ولی اگر او نوة بادوسپان پسر جیل گاوباره می بود می بایست زمانش مدّتها پیش ازاین تاریخ باشد. از قضا، ظهیرالدین مرعشی در سالهای سلطنت که برای هر یک از بادوسپانان پرداخته ملاحظة این معنی را کرده است و بنا به محاسبة سالهایی که او به دست داده است «بادوسپان پسر خورزاد» یعنی همان «اصفهبذ بادوسپان که هر روز ششصد مرد را نان دادی »، می بایست از 105 تا 145 حکومت کرده باشد؛ اما، چنانکه گفتیم ، او معاصر حسن بن زید علوی بوده که در 250 در طبرستان و رویان قیام کرده است .

ظهیرالدین مرعشی برای حکومت «آل بادوسپان » در مملکت رستمدار یا رویان سه فهرست ذکر کرده است : یکی (ص 146) فهرست «انسابِ ملوک رستمدار» مأخوذ از تاریخ رویان ؛ دیگری (ص 147 به بعد) فهرست «اولاد ملوک و حکام و چگونگی آن » که نسب نامة مفصّلتری است ؛ و سومی (ص 319 به بعد) فهرست سالهای سلطنت هر یک از «آل بادوسپان » است . ظهیرالدین در دو فهرست اخیر نامهایی دیگر بر فهرست مأخوذ از تاریخ رویان افزوده که از جمله نام «هروسندان بن تیدا» ست (ص 320، س 11). این هروسندان بن تیدا، به گفتة ابن اسفندیار (قسم 1، ص 274)، از «ملوک گیلان که کوه و دشت را دارند» بوده است . ناصرکبیر، حسن بن قاسم علوی را به گیلان فرستاده بود تا هروسندان بن تیدا را با دیگر ملوک گیلان و قبایل ایشان بیاورد. سرانجام ، هروسندان ، که رئیس «گیلان » و پدر «سیاه گیل » بود، به فرمودة داعی کشته شد (همان ، قسم 1، ص 278). در تاریخ طبرستان سخنی از اینکه هروسندان پادشاه رویان و از آل بادوسپان باشد نیست و ظهیرالدین برای پر کردن خلا موجود در تاریخ رویان و حفظ «استمرار نسب آل بادوسپان » این نام را بر نسب نامة مذکور افزوده است .

با آمدن عمربن العلاء و فتح طبرستان ، رویان بکلی استقلال خود را از دست داده و سردار خلیفه در مرکز رویان مستقر شده بود. در زمان مهدی ، خلیفة عباسی ، فرمانروایان محلّی طبرستان (بجز رویان و بعضی نواحی دیگر) با یکدیگر متحد شدند و بر ضدّ خلیفه و عمّال او شوریدند. عاملان اصلی این شورش وندا هرمزبن الندا و اصفهبذ شروین و مَصْمَغان وَلاش بودند (همان ، قسم 1، ص 183). در تاریخ طبرستان سخن از آل بادوسپان نیست و علت آن مسلماً این است که این خاندان با فتح رویان به دست مسلمانان از میان رفته بودند. امّا مولانا اولیاءالله ، برای زنده نگاه داشتن خاندان بادوسپان در این اتحاد یاد شده ، از «اصفهبذ شهریار حاکم کلار و رویان » یاد می کند و ظهیرالدین او را پسر بادوسپان (دوم ) پسر خورزاد می خواند و پیداست که گفتة هیچکدام مستند نیست .

پس از قلع و قمع این شورش ، ظاهراً مدتی طبرستان و رویان آرام بود تا آنکه باز در زمان هارون الرشید مردم شالوس و رویان خروج کردند و نایب عبداللّه بن خازم را، که در 180 هجری از سوی هارون الرشید والی طبرستان و رویان بود، از ولایت راندند (همان ، قسم 1، ص 189). نایب عبداللّه بن خازم در کجو، این شورش را با وحشیگری و خونخواری سرکوب کرد (همان ، قسم 1، ص 190). چنانکه ملاحظه می شود، سخنی از حکومت آل بادوسپان بر رویان نیست . پس از آن ، دو تن از برمکیان بر طبرستان حاکم شدند که شرح ظلم و جور آنان بر مردم طبرستان در تاریخ طبرستان آمده است (همانجا).

پس از کشته شدن مازیار در زمان المعتصم ، سراسر طبرستان به دست عمّالِ خلیفه افتاد. حکّام طبرستان را طاهریان ، که از جانب خلیفه بر ولایاتِ شرقی حاکم بودند، تعیین می کردند تا آنکه در 250 دوباره مردم طبرستان و رویان از جور عمّال خلیفه به تنگ آمدند و شوریدند. پیش از آن ، شخصی ، به نام محمدبن اَوْس بلخی ، از جانب طاهریان حاکم طبرستان بود و فرزندان خود را برجان ومال مردم مسلط ساخته بود و رعیّت از ستم ایشان به جان آمده بودند. کارهای زشت ایشان چندان بود که ، به قول طبری ، «کتاب از شرح بیشتر آن طولانی می شود»؛ مردم خانه های خود را فروختند و به جاهای دیگر رفتند (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 224)؛ به خلفای عباسی پشت کردند و به علویان روی آوردند و، به تفصیلی که در تاریخ طبری و تاریخ طبرستان آمده است ، حسن بن زید علوی را، که مقیم ری بود، از آن شهر خواستند و با او بیعت کردند. در میان کسانی که او را به رویان و کلار خواندند نام مردی از رویان ، به نام عبداللّه بن وندادامید (طبری ، سلسلة سوم ، ص 1528) دیده می شود و ذکری از آل بادوسپان نیست . امّا، در ذکر رؤسای نواحی دیگر طبرستان که با حسن بن زید بیعت کردند، نام فاذوسفان دیده می شود که به گفتة ابن اسفندیار، همان اصفهبذ بادوسپان «اصفهبذ لَفور» است . در زمان تسلّط سادات علوی بر رویان و طبرستان نیز سخنی از آل بادوسپان نیست و فقط تاریخ رویان نامهایی را از مردان دیگر طبرستان بر فهرست خود افزوده است .

در قرن چهارم ، در ذکر جنگهای وشمگیر زیاری با حسن فیروزان (به قول ابن اسفندیار، قسم 1، ص 297، پسر عمِّ ماکان کاکی ، و به قول ابن اثیر، ج 8، ص 389، عم او)، به نام شخصی معروف به استندار، حاکم رویان ، برمی خوریم که حسن فیروزان به او پناه برده بود (ابن اسفندیار، قسم 1، ص 299). این استندار ابوالفضل ثائر علوی را به چالوس برده و در آنجا نشانده بوده است (همانجا)؛ و ابوالفضل ثاثر علوی کسی است که لشکر آل بویه را شکست داده و به آمل رفته بود و استندار هم در «خُرَّمه رز» در بالای آمل بود تا آنکه میان آن دو خلاف افتاد (همان ، قسم 1، ص 300). در تاریخ طبرستان آمده است : «استندار، ابوالفضل الثائرالعلوی را بیاورد و به چالوس بنشاند». صاحبِ تاریخ رویان آن را به اشتباه «استندار ابوالفضل » خوانده و ظهیرالدین در فهرست جعلی خود نام او را «استندار ابوالفضل بن شمس الملوک محمد» ذکر کرده است ! این استندار در قرن چهارم می زیسته و معاصر آل زیاد و آل بویه بوده است . به نقل مادلونگ (ج 4، ص 218)، سکّه هایی به دست آمده که در 337 و 343 در آمل به نام استنداران ضرب شده است . از آن پس دیگر خبر درستی از استنداران رویان نداریم تا آنکه در قرن پنجم هجری ، در زمان حکومت «شاهنشاه غازی رستم بن علی » در مازندران ، که از باوندیان و معاصر سلطان سنجر سلجوقی بود، به نام استندار رویان برمی خوریم . نام این استندار «شهر یوشَنْ» است که در کتاب مولانا اولیاءاللّه و سیّد ظهیرالدین مرعشی تحریف شده و به صورت «شهر یوش » و «شهر نوش » در آمده است ، به گفتة ابن اسفندیار، این استندار برای ابراز موافقت با حکومت «نصیرالدوله شاهنشاه غازی رستم » بر طبرستان و به منظور روی گرداندن از برادرش ، «تاج الملوک »، که مدّعی حکومت بود، خواهر او را خواستار شد و او قبول کرد (قسم3، ص83).

در نسب نامه های ساختگی مولانا اولیاءاللّه و ظهیرالدیّن ، برای پر کردن خلاء میان نخستین استندار و کیکاووس ، برادر این شهریوشن ، چند اسم گنجانده شده امّا از هیچکدام آنها خبری ذکر نشده است ؛ زیرا منبع این نسب نامه ها ابن اسفندیار بوده و او دربارة این فاصلة زمانی ساکت است . پس از شهر یوشن ، برادرش کیکاووس ، که خواهرزادة کیابزرگ امید جانشین معروف حسن صبّاح بود، استندار رویان شد (ابن اسفندیار، قسم 3، ص 88). حکومت او طولانی و پر از حادثه بود. پس از مرگ ، او مردم رویان با «هزارسف بن شهریوشن »، برادرزادة کیکاووس ، بیعت کردند و او، برخلاف عمّ خود کیکاووس ، که پیوسته با اسماعیلیان الموت در خصومت بود، با ایشان صلح کرد (همان ، قسم 3، ص 142). این امر مطابق میل بزرگان رویان و شاه اردشیر باوندی «اصفهبذ طبرستان » نیفتاد و از هر سوی با او به مخالفت برخاستند و او ناچار به ملاحده پناه برد (همان ، قسم 3، ص 143) و، سرانجام ، پس از مدّتی سرگردانی ، کشته شد. پس از آن ، مردی را، که «می گفتند با استندار تعلّق خویشی دارد، به نام بیستون بن ناماور»، به حکومت رویان برداشتند و او مردی گمنام بود (همانجا)؛ اما تاریخ رویان در نسب نامة مجعول خود نام او را«بیستون بن زرین کمربن جستان بن کیکاوس » نوشته است !

شگفتاآور است که مولانااولیاءاللّه (ص 150) او را، به پیروی از تاریخ طبرستان ، بیستون پسر ناماور مجهول می خواند و سپس می گوید: «ملاحده او را پنهان داشتند و بعد از آن احوال او معلوم نشده » (ص151). اما بلافاصله (همانجا) می گوید که ملک اردشیر باوندی به برادرزاده ای از آنِ خود که نامش زرّین کمر بود ولایت رویان داد. پس از آن می گوید: «استندار بیستون بن زرین کمر مردی مهیب و صاحب تمکین بود». بنابراین ، نسب استنداران از بادوسپان قطع می شود و به باوندیان * می پیوندد. از سوی دیگر تکلیف نسب نامه ای که ضمن آن مولانا اولیاءاللّه نسب استنداران را از زمان خود (قرن هشتم ) تا بادوسپان می رساند معلوم نیست .

نتیجه . خاندان بادوسپان و دابویه در 142 یا 143، پس از فتح طبرستان به دست مسلمانان ، برافتادند و لااقل دیگر در میان حکّام طبرستان و رویان نامی از ایشان نیست . در قرن چهارم ، کسانِ دیگری به نام استنداران بر رویان حکومت کرده اند که البته استقلال تام نداشته اند و تابع حکّام و فرمانروایان بزرگتر بوده اند. نسبت استندارانِ حاکم بر رویان در قرن پنجم با استندارانِ قرن چهارم معلوم نیست و حکومت این استنداران اخیر با مرگ هزارسف بن شهریوشن پایان می یابد. استندارانی که پس از آن بر رویان یا رستمدار حکومت کرده اند از خاندانی دیگر بوده اند و مورّخانِ آنها برای رساندن نسبشان به ساسانیان نسب نامة مجعولی پرداخته اند که آثار جعل و تزویر در آن آشکار است .

منابع : ابن اثیر، الکامل ، چاپ افست بیروت 1985؛ ابن اسفندیار، تاریخ طبرستان ، چاپ عباس اقبال ، تهران 1320 ش ؛ ابن فقیه ، مختصر کتاب البلدان ، لیدن 1967؛ محمدبن حسن اولیاءالله ، تاریخ رویان ، چاپ منوچهر ستوده ، تهران 1348 ش ؛ محمدبن جریر طبری ، تاریخ الرسل و الملوک ، چاپ دخویه ، لیدن 1879ـ1896؛ ظهیرالدین بن نصیرالدین مرعشی ، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران ، تهران 1363 ش ؛ یاقوت حموی ، معجم البلدان ، چاپ ووستنفلد، لایپزیگ 1866ـ1873، چاپ افست تهران 1965، ج 3، ص 501 ـ507؛

F.Jsti, Iranisches Namenbuch , Marburg 1895; W. Madelung, "The minor dynasties of northern Iran" in The Cambridge history of Iran , IV, Cambridge 1975; J. Marquart, E ¦ ra ¦ ns § ahr , Berlin 1951; T. Nخldeke, Geschichte der perser und Araber zur Zeit der Sassaniden, aus der arabischen chronik des Tabari دbersetzt, Leiden 1973; E. de Zambaur, Manuel de gإnإalogie et de chronologie pour l'histoire de l'Islam , Osnabrدck 1976.

/ عباس زریاب /

نبرد عین جالوت (یادداشت)

AinGalut

نبرد عین جالوت:

یک -) نبرد عین جالوت را نقطۀ پایان جهانگیری مغولان می دانند.

دو -) اتحادیّه ای از ایّوبیان سوریه و ممالیک مصر در برابر مغولان صف آرایی کرد. در روز جمعه 25  رمضان سال 658 هـ . ق/ سوّم سپتامبر 1260 م. (فی الیوم الخامس و العشرین من رمضان سنة 658 هجریّة) جنگ واقع شد و مغولان شکست خوردند.

سرکردۀ مغولان «کیتوبوقا نویان» بود که ده هزار سپاهی مغول در اطاعت داشت. کیتوبوقا نویان یا به عربی کتبغانوین یک مسیحی نسطوری بود. در نتیجۀ جنگ، مغولان از سوریه عقب نشستند.

سه -) سپاهیان مسلمان به فرماندهی کل «الملک المظفّر سیف الدین قطز» (یا قطوز) به راه افتادند و در اوّلین برخورد، در غـــزّه، مغولان را شکست دادند.

و در «عیـــن جالوت» واقع در فلسطین؛ قریه ای بین نابلس و بیسان، جنگ سختی درگرفت. مصریان و شامیان در این جنگ رشادت بسیار به خرج دادند. شکست در سپاه مغولان افتاد. کیتوبوقا نویان اسیر شد و سر از تنش جدا کردند؛ چنانکه خود در گذشته ای نه چندان دور سر از تن فرمانروای دمشق جدا کرده بود. سر کیتوبوقا را به قاهره فرستادند و اهالی شهر شادمان شدند. به دنبال این پیروزی، مصریان و متّحدان آنها در شام پیشروی کردند و عمّال و کارگزاران مغول را از سوریه راندند. مدّت استیلای مغولان بر دمشق هفت ماه و نیم بود.

چهار -) الملک المظفّر سیف الدین قطز که با مرگ عزالدین آیبک ترکمانی در 17 ذی القعدۀ سال 657 هـ . ق به سلطنت دست یافته بود، در روز جمعه 25 رمضان سال 658 هـ . ق در عین جالوت نخستین ضربۀ مهلک را بر مغولان زد.

قطز در 15 ذی القعدۀ سال 658 هـ . ق/ ... اکتبر سال 1260 م. در صالحیّه به دست بیبرس (بعدها السلطان الاعظم الملک الظاهر رکن الدین بیبرس بندقداری از ممالیک بحری) کشته شد؛ چرا که در قتل فارس الدین اگتای؛ رهبر ممالیک بحـــری شرکت داشت و نیابت حلب را به بیبرس نداد.

بنابراین فاتح عین جالوت تنها یازده ماه و هفده روز بر مصر حکومت کرد. او از ممالیک معـــزّی بود.

پنچ -) نکتۀ جالب توجه این است که مغولان به دست هم نژادان خود شکست خوردند. قطز خود از جنس مغولان بود.

شش -) پیروزی عین الجالوت نتایج آنی و درازمدّت فراوانی را به دنبال داشت. امّا مهمترین نتیجۀ آن نجات دنیای اسلام از پرتگاه نابودی بود. اگر این پیروزی به دست نمی آمد، چه بسا که کلّ دنیای اسلام مسخّر مغولان شمنی و بودایی شده بود.

 

منابع آزمون

منابع مواد آزمونی تاریخ اسلام (ضریب 4):

 

1-)   تاریخ سیاسی اسلام، نوشته حسن ابراهیم حسن (بخش مصر و شام).

2-)   تاریخ عرب، نوشته فیلیپ خوری حتی (مباحث مربوط به تاریخ مصر وشام و جنگهای صلیبی).

3-)   تاریخ زندگانی پیامبر(ص)، نوشته مرحوم دکتر محمدابراهیم آیتی، ویرایش مرحوم دکتر ابوالقاسم گرجی، انتشارات دانشگاه تهران.

4-)   دولت امویان، نخستین دودمان حكومتگر در اسلام، هاوتینگ، ترجمه عبدی.

5-)   تاریخ خلافت عباسی، نوشته دکتر خضری، انتشارات سمت (مهم).

6-)   دولت ممالیک، انتشارات پژوهشگاه حوزه ودانشگاه.

7-)   فاطمیان، انتشارات پژوهشگاه حوزه ودانشگاه.

8-)   تاریخ اندلس، مرحوم دکتر محمدابراهیم آیتی، انتشارت دانشگاه تهران (با اهمیت کمتری).

9-)   دولت عثمانی، انتشارات پژوهشگاه حوزه و دانشگاه (مهم).

10-)   ایران عصر صفوی، نوشته راجر سیوری، انتشارات مرکز.

11-)   تاریخ اسپانیای اسلامی، نوشته مونتگمری وات.

12-)  امویان اندلس، نوشته عبدالمجید نعنعی، ترجمه دکتر محمد سپهری، انتشارات پژوهشگاه حوزه و دانشگاه (مهم).

13-)   تاریخ تشیع1و2، زیر نظر دکتر خضری، انتشارات پژوهشگاه حوزه ودانشگاه (مهم).

14-)   تاریخ  ایران کمبریج ج5: سلجوقیان، انتشارات امیر کبیر.

15-)   تاریخ ایران کمبریج ج4: مباحث مربوط به حکومتهای متقارن، انتشارات امیر کبیر.

16-)   تاریخ کمبریج جلد ؟: صفویان، ترجمه آژند.

17-)   سلسله های اسلامی جدید، زامباور.

18-)   تاریخ تحولات سیاسی اجتماعی دوران صفویه، نوشته نوایی و غفاری فرد، انتشارات سمت (مهم).

19-)   روزگاران: تاریخ ایران ازآغاز تا سقوط سلطنت پهلوی، دکتر عبدالحسین زرین كوب.

20-)   تاریخ ملل و دول اسلامی، کارل بروكلمان.

 

منابع مواد آزمونی مربوط به فرهنگ و تمدن اسلام (ضریب 3):

1-)   علم در اسلام، نوشته سید حسین نصر، ترجمه احمد آرام، انتشارات سروش.

2-)   علم وتمدن در اسلام، نوشته سید حسین نصر، انتشارات علمی و فرهنگی (مهم).

3-)   تاریخ علوم عقلی درتمدن اسلامی، نوشته دکتر ذبیح الله صفا، انتشارات دانشگاه تهران.

4-)   انتقال علوم یونانی به عالم اسلامی، نوشته دلیسی اولیری، نشر دانشگاهی.

5-)   النظم المالیه، انورالرفاعی

6-)   خراج و نظامهای مالی دولتهای اسلامی، نوشته ضیاءالدین الریس، ترجمه فتحعلی اکبری، انتشارات دانشگاه اصفهان./ مقالات «اقطاع» و «آئین دادرسی» و «برید» در دایرة المعارف بزرگ اسلامی.

7-)   تاریخنگاری در اسلام، نوشته دکتر هادی عالم زاده و دکتر سیدصادق سجادی، انتشارات سمت (مهم).

8-)  مطالعات اسلامی در غرب، نوشته دکتر سیدمحسن الویری، سمت.

9-)  مطالعات اسلامی در غرب انگلیسی زبان، نوشته مرحوم دکتر مرتضی اسعدی، سمت.

10-)  تاریخ عمومی هنرهای مصور(بخش اسلام)، نوشته علینقی وزیری، انتشارات دانشگاه تهران.

11-)  تاریخ هنر در سرزمینهای اسلامی، ترجمه دکتر عبدالرحیم قنوات، انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد (مهم).

12-)  تاریخ دانشگاههای بزرگ اسلامی، ترجمه مرحوم دکتر نورالله کسائی، انتشارات دانشگاه تهران.

13-)  نهاد آموزش اسلامی، منیر الدین احمد، ترجمه محمدحسین ساکت، انتشارات نگاه معاصر(مهم).

14-)  جغرافیای تاریخی اسلام ج1و2، نوشته دکتر حسین قره چانلو، انتشارات سمت (مهم).

15-)  جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، نوشته گای لسترنج، انتشارات علمی و فرهنگی.

16-)  در مورد تاریخ تشکیلات اسلامی از جزوات ومقالات (اقطاع و طعمه «مجله تاریخ اسلام»، جامگی «دانشنامه جهان اسلام»،...) دکتر موسوی (دانشکده الهیات تهران) استفاده شود (مهم).

17-) سبك شناسی معماری در سرزمین های اسلامی، هاوگ وهنری مارتین، ترجمه ورجاوند.

18-) آشنایی با علوم اسلامی، استاد مرتضی مطهری.

19-) مدخل اسلام در دایره المعارف بزرگ اسلامی.

 

منابع مواد آزمونی زبان عربی (ضریب4):

1-)  آمزش زبان عربی1و2، نوشته دکتر آذرتاش آذرنوش، نشر دانشگاهی.

2-)  صرف ساده و نحو ساده، نوشته عبدالرسول کشفی، انتشارات طه.

3-)  مبادی العربیه جلد4، تالیفات محمدی، حسینی، شریعت، مسجد سرایی، شیروانی.

 

منابع مواد آزمونی زبان انگلیسی (ضریب3):


1-) شیعه در اسلام، نوشته علامه طباطبایی، ترجمه دکتر سیدحسین نصر.

2-) زبان تخصصی و نیمه تخصصی الهیات، انتشارات سمت.

3-) مداخل اسلام در دایره المعارف بزرگ اسلام.