کارخانه‌های ریسندگی و بافندگی در مصر

و کارخانِهای مصر و دامیات و سایر جاها که کارخانه ناشور و چلواری باشد، دو کلمه بشنو.

روزی رفتیم در کارخانه. آواز عجایب قرایب [کذا] و چیزهای عجیب‌تر و تیرهای زخیم‌تر [کذا] در سقف خانه گردش میکرد و لاکن همه این کارخانه در چرخ و بگردش هشت رس [رأس] گاو است و چرخهای پنبه‌کنی و هلاجی [کذا] که در همین عمارت ندافی میکردند و کمانهای زود زود میزدند به پنبه، دو چرخ پنبه را نیم زن میکردند و دو چرخ دیگر صاف و تمیز میکرد و هر چرخی دو کمان دارد که ندافی میکند و بعد میزند نزد دو چرخ دیگر که شغل آن فتیله کردن بود و قوتیهای آهنی هلبی [کذا] در پیش آن دو چرخ میگذاشتند و آن دوچرخ فتیله میکرد و بمیان [50]قوتیهای آهنی پر میکرد و قوتی دیگر میگذاشتند و صد دانه قوتی پر از فتیله میشد و بعد میبردند صددانه قوتی را بردیف در پیش چرخ دم میگذاشتند و آن چرخ صدانه دوک در یک تیر جا داده‌اند و هر دو کسی را یکی قوتی بردیف میگذارند و صدانه قوتی خالی را بر میدارند و یکنفر آدم، چرخ را میگرداند و این صد دوک در آن صد قوتی پنبه را میرسد، لاکن قدری کلفت میرسد و چپ هم میریسد و بعد این صددانه دوکچه را میربند پیش چرخ دیگر بردیف میگذارند و او راست میریسد، مسل موی سر باریک می‌شود، و از آنجا میربند پیش چرخ دیگر که هزار دوکچه شومالی دارد، در آنجا شومالی نموده، میربند فوق همانخانه بالاخانه بود که شصتُ چهار دست ‌گاه کاربافی بود و یک بچه در زیر هر کارخانه پای چرخ نشسته، ماسوره مینماید و یک نفر میآید باین طریق که یک نخ ریسمانرا حرکت میدهد در دست مکو [کذا= ماکو] مسل ماهی این سر و آن سر میرود و دفتین زود زود [51] بدم کار میخورد، و هم مرد و هم زن کار میبافتند و همه مال دیوان میباشند و هر یکنفر یک توپ ناشور از کار بیرون می‌آورد واین عمارت شش دستگاه بود؛ لکن شصت دستگاه در دامیات کار میکردند که همه از پاشا بود و همه شهرهای پاشا چنین دستگاه دارد.

وصف کارخانه ریسندگی به شعر

و شخص در دامیات این کارخانه را دید، بنظم درآورد بشنو این حکایت را چنین گفت:

چنین بوالعجب شهر دامیات بود که ناشور بافی بهَشت گاو بود

چه گردش نمایند گاوان بهم که هر کس ببیند بیفتد بوَهم

ز آواز چرخان بگیرند بگوش برون میرود از سرش عقل و هوش

که هرچرخ شغلی گرفته است پیش که پنبه کشد هر یکی نزد خویش

چه تیران گردش نماید بسقف که آوازها میکند مسل دف

یکی چرخ میکند او پنبه را بمانند گرگی خورد دنبه را

که چرخان دیگر که نداف بود کمانها به پنبه زدند زود زود

که چرخ دیگر فتیله میکرد او همان فتله کردن بود شغل او

از آن چرخ فتیله رود صد خروف گذارند در چرخ دیگر ردوف

همان چرخ صد دوک دارد ردیف بریسند ریسمان و خوبُ ظریف

همان ریسمان را برند فوق بام ببافند ناشور خوبُ تمام

بیک کارخانه چه شصت و چهار دکان صحیحی که بافند کار[54]

که مگو چه گردش نماید بریس به تعجیل بافند باشند حریس

در آنشهر شصت کارخانه بود که هر کارخانه ز هم به بود

که یک بچه با چرخ در زیر کار که ماسوره میکرد میرفت بکار

چه وصفش نگفتن به از گفتن است که درّ نسفته به از سفتن است

که شایخ[55] تو بیجا مکن گفتگو که ناگفتنات به از این گفتن است

از این قبیل کارخانه در همه جاه بسیار دارد، خصوص در خود مصر بسیار است از این قبیل.

باغ وحش قاهره و وصف زرافه

سیم از عجایبات مصر بشنو. من جمله حیوانیست در باغ ابراهیم پاشا یکزوج یکی نر و یکی ماده اسمش ظریف [زرافه] است، اگرچه چه وصف ممکن نیست لاکن دو کلمه گفته میشود.

اما ظریفه [زرافه] بدنش مسل بدن پلنگ است. بدنش زرد و گلهای سفید دارد گوناگون. جمیع بدنش همین نحو نقش است. اما سرش به بزرگی سر گاو و شکل [53] سر آهو، دو گوش او مِسل گوش شکار، چشمهای بسیار بزرگی دارد از چشم گاو بزرگتر مسل چشم آهو. پوزه او مسل پوزه شکار، و سمش شکافته مسل سم گاو و شاخهایش بقدر یک شبر با مو با شاقها [شاخها] بالا رفته بود. دنبش به باریکی دو اولاق [کذا] و لاکن بشکل دم شیر و گردن او از میان دو کتفش بالا رفته بود و دستهای بسیار بلندی داشت که نیم زرع از پاش بلندتر است و یال او مسل یال کره اسب است. قدش چهار زرع از سر سمش تا سرش که دو زرع گردن دارد و دو زرع دستش و قدش از پشت دمش تا سرش چهار زرع است، و موی بدنش مسل موی آهوست و هیئت او مسل هیئت آهوست یعنی مسل شکل آهوست.

به این قد و هیئت اشعاری در وصف او گفته‌اند

که در مصر حیوانی بد اسمش ظریف چه گلهای زردی بجسمش ردیف

[54] شباهت به گاو است سر و سمّ او بمِسل دم خر بود دم او

دو شاخُ دو گوشش بمسل شُکار ز صنع خدا گشته جسمش فکار

و شش عدد شیرُ بچه شیر هم در زنجیر دارند. خانه دارد. مستحفظ دارد و چند حیوانی دیگر هم بود مسل گربه کوهی و گوزن و غیره. چنین شنیدیم که بعظی اوقات اگر بر کسی پاشا غظب [کذا] نمایند، طعمه شیر مینمایند. خیلی چیزهای اجایب قریبی [کذا] دارد. فیل بزرگی هم هست. و در جای دیگر کرگدنی هست که مستحفظی دارد، مسل فیل به قدر کاموش بسیار بزرگ و سرش سر خوک اما بسیار بلند و بزرگ هست. دو شاخ بالای پوزه او بود. یکی پشت دماغ او و یکی میانه سر او. پاهاش مسل پاهای فیل، گردنش مثل گردن خوک، اما کلفت است بسیار و دستُ پای کوتاهی دارد، اما عجایب المخلوق است. بسیار عجیب است و در جای دیگر شتر مرغی هست مسل کره شتر، بالش مسل بال مرغ، گردنش باریک و بلند مسل گردن قاز، پای او مسل [55] پای شتر و نُکَش مسل نُک غاز و سرش مسل سر قاز.

خلاصه بسیار شبیح [کذا] بِقاز است. همه اینها پاسبان دارند از جانب پاشا، مواجب دارند. جیره دارند. گوسفندی دارد که خرطوم دارد. زیر چانش مسال زیر چانه گاو. و یک پاره گوسفندهاش دم دارد، مثل دم گام بر زمین میکشد.

مسجدی برای نگهداری دیوانه ها!

دو کلمه گوش کنید. مسجدی هست در مصر بسیار بزرگ. در آنجا چند مستحفظی دارد که هر کس دیوانه میشود میگیرند میبرند آنجا. زنجیر خانه دارد. آنها را زنجیر میکند. مرد هست خوب و زن است خوب و جیره از سرکار دارند میدهند و حکیم هست. آنها را مداوا میکنند. اگر خوب شد مرخس [کذا] میکنند و اگر خوب نشد این قدر آنجا هسدن تا بمیرند.

دار الشفا یا بیمارستان قاهره

و چند جای دیگر دارد که در توی خانِها دور تا دور تخت زدند. جای مریزها هست. از قریب [غریب] هر کس ناخوش میشود میبرند آنجا دعوا [دوا] و قزا [غذا] میدهند از سرکار [56] تا خوب بشود. خوب که شد بعدش مرخس میکنند برود. تا هرچه قدر خوب نشده است باید دعوا قزا [دوا و غذا] این قدر به او بدهند، متوجه بشوند تا خوب بشود. ودیگر قاعده اینها اینست که هر کس دیوانه میشود و هر قریبی [غریبی] ناخوش میشود، اینها را به این طریق مداوا میکنند تا چاغ [چاق] بشود. مُرد که دفن و کفن میکنند. خوب که شد مرخّس میکنند. و سلطانی در پیش، آنجا را ساخده است. وخفیاتی [وقفیاتی] بسیاری هم دارد. هم مختص دیوانه [و] ناخوش هست. پول آن وَخفیات و اسم آنجا را دارشفا میگویند.

عباس پاشا حاکم قاهره

حاکم مصر عباس پاشا[56] نامی هست. نوه محمدعلی پاشا است و اسم پدرش توسن پاشا است که در مغرب زمین دعوا کردند، شکست خورد. او را آتش زدند. اما عباس پاشا بسیار جوان خوبی هست وقدری کلفت هست، ودر سن سی سال بیشتر نیست. مگر[57] او را میدیدیم پاشاه با عدالت هست. خلاصه بسیار خوب آدمی هست.

باغات یا بوستانهای عمومی قاهره

ومصر بسیار باغات دارد، همه مجموع [57] مال پاشا و پسرهای پاشا میباشد و میر اعلا و دخترهای اوست، که[58] در عالم وجود ندارد و از تعریف بیرون است. چگونه تعریف می‌شود چیزی که اصلا شبیه ندارد مگر بهشت برین. چه فایده که بهشت را هم ندیدی تا بگویم چنین است. بیان واقع کسی تا نه بی ند چه داند. شنیدن کی بود مانند دیدن. چون دیدیم دو کلمه برشته تحریر درآورده شد.

مجملات باغات بسیار دارد که همه را در عهد محمدعلی پاشاه بنا گذاشتند. قبل از او باغات نداشتد. مِن جمله باغات[59] دو باغ دارد: یکی از مال ابراهیم پاشا و یکی از مال افندی محمدعلی پاشا. اما باغ ابراهیم پاشا و یکی[60] در وسط نیل است که دو طرفش آب رود نیل است. از مصر خارج است، اما لب نیل است که دو طرفش هر که میخاهد از مصر برود باغ.

در لب [58] نیل طراده هست که وقف باغ است، هر کس میرود باغ، سوار میشود و میرود و بر میگردد. اما چه باغ که اگر گویم بهشت است جا دارد و آنچه ریاحین از بری و بحری و[61] جبلی، در عالم وجود دارد، در آن باغ دارد. و قطعه بندی در آن باغ دارد که با قلم پرگار چنین طراحی ممکن نیست که چه بندی دارد بمسل این که بریسمان میزان درآورده باشند.

گلهای موجود در بوستان پاشا

در جمیع فصول، گل دارد از هر نوعی جز گل سرخی که بی اندازه دارد، یعنی در جمیع اوقات درخت‌های که در هر ولایت پیدا میشد، آنجا دارد و مسل فلوس و میخک و هِل و جوز هندی فرنگی از هر نوع و از هر قسم که در سایر ولایت پیدا می‌شد اینجا دارد. خلاصه ممکن نیست تحریر شود.

اسم باغ جنان است، آری جنان است. گرت نیست باور بیا و به بین. حوظی [کذا] دارد از نیل آب میکشند در آن حوض پر میشود که حوض بهمه باغ گردش میکند.

دو چیز عجیب[62] از همه بود: یکی [59] گلی داشت که او را اگر دست میزدی خشک میشد. بعد از ساعتی باز هم خرم میشد. یعنی علفی بود که میگفتند گل میآرد. اسمش مستحیی بود. و دیگر این که بجهت فواره‌های باغ، جای مرتفی [مرتفعی] ساخته‌اند که با چرخ آب میکشند و در بالای آن خانه حوظی دارد که پر از آب است. ماهی چندی در آنجاست. دو سه جور؛ یکی قرمز است مسل خون و جور دیگر سفید است مسل برف، و یکجور دیگر سفید قرمز و یکی دیگر سیاه. در حقیقت خیلی خوش رنگ و با صفاست. از فرنگ آورده‌اند و بزرگی ایشان بقدر دو وجب بود.

اقلا یکفرسخ بود. خدا واقف است که بقدر یک انگشت پست و بلند نداشت. وجای دیگر، جای ساخته بودند به شکل قار [غار] که پیغمبر (ع) در آنجا قایم شد. از گوش ماهی دریا و از صدف و از ریشه مرجان جای خوبی که اصل دیوار از سنگ عجایب دریا بود، خیلی عجب بالای قار [غار] حوظی دارد. بسیار گود، آب دارد. که زبان [60] من قوّت ندارد تا بگویم چگونه آب بالا میرود.

دو ظریفه [زرافه] هم در آن باغ هست. مرغهای عجایب بسیار در آنجاست.

باغ محمد علی پاشا

و در زیر سر مصر، باغ محمدعلی پاشا است در کنار نیل. اما چه باغ. بخدای واحد که در کل ایران یک قطعه از قطعات آن باغ وجود ندارد. و چه جای باصفائی و چه جای خوبی. چه طراحیها شده. چه کوچه بندی‌ها و از چه درختها، چه مرکبات و چه میوهآلات که اگر این باغ را کسی به بیند، میداند بهشت چه قدر خوب است. کسی تا نه بیند بر چشم کور سرمه کشیدن چه فایده.

در جمیع فصول، ریاحین از هر گون و رنگ فراوان است. گل سرخ بی‌حد دارد. از آن جمله خودمان رفتیم به تماشا. باغ فراوان داشت. مسل نهاهای ولایت خودمان، باغچه بندی دارد که گویا بقلم پرگار کشیدند. بهر شکلی که بخواهی و هر طریقی که بخالد [کذا] میآید و چنان اسراری [کذا] کرده‌اند، خیال میکنی طراحی کرده‌اند.

از قراریکه میگفتند در کل روم و ایران و سایر ولایت چنین باغ و باین ترکیب [61] و شمائیل باغ ندارد الاّ در فرنگ که میگفتند هست از مال پاشا. از[63] هر میوه‌آلات و مرکبات داشت، مسل درخت نارنج را که ترکیب سرو تربیت کرده‌اند که از دور مسل سرو است. از هر نوع درخت بشکل سرو است که تا کسی نزدیک نبی‌ند نیمفهمد که چه درخت، و بوته گل سرخ ترکیب ناروند آوردند الی غیر نهایت که عقل حیران است.

مجمل هزار نفر باقبان [کذا] دارد، و باغبان باشی دارد. مسل حکام ولایت ما چند چیز عجایب داشت: اولا در وسط باغ عمارتی، بخدا که کسی را قوّه تعریف و توصیف نیست. مسل قصر بهشت. همه نقاشی کلاًّ از سنگ مرمر. مسلاً اگر یکجا را پیچ بدهی که مثل شیر است، از دو هزار جاه فواره بلند میشود که آب فواره از دهن ماهی و افعی و نهنگ است. چهار شیر در چهار گوشه عمارت دارد. بخدای واحد مثل خود شیر از سنگ مرمر خالدار یکپارچه که از دهن ایشان آب بیرون میآید. بسیار بزرگ حجاری شده که کسی بقلم، باین نحو نمیتواند عمل نماید. [62] نجاری‌ها نمودند که گویا از کار بشر نیست. مِن جمله که اگر در یکجا روغن بریزند از هزار جا چراغ روشن میشود که همه در تویی عمارت و خانه و دور حوض باشد بی آتش.

طوطی به ترکی خوش آمد می‌گوید

یک حیات دارد که دیوار و سقفش همه مشبّک، شبکه آهن است. در توی عمارت مرغهای خوش رنگ و خوش الحان است. در میان این مرغها مرغی بود که هر که آنجا میرفت میآمد بالای دست آدم، بزبان چیزی میگفت و بسر اشاره میکرد خوش آمدی. دماغت چاق است ـ بزبان ترکی میگفت. رنگش سفید است، مسل هدهد است.

جای دیگر بشکل کوه درست کردند که در بالای کوه، سنگ بسیار بزرگی که در قوّه صد نفر نیست حرکت [دادن آن].[64] در میان آن سنگ آب بیرون میآید. یعنی هر وقت بخواهند، نه دوام. آب بیرون جای دیگر در کار بود، میساختند. زبانم عجز از تقریر دارد که چگونه بود.

خلاصه کلا آنچه تا حال خرج شد یک کروه [شاید: کرور] ایشان که نهصد هزار تومان باشد، از برای همه باغ و عمارت. بیستُ پنج سال است در آنجا کار میکند بمردیکه گفتم: چند سال کار دارد؟ جواب گفد: گر ملک این است همین روزگار خداوند و نبی مختار و اسلام الا.[65]

نویسنده و یاد از وطن

با این حال و باین گلستان و عمارتها که رشک بهشت برین است و با خوبانیکه در اینجاها بودند و هستند که مسال حور العین‌اند اصلا برای ما جلوه نکرد و باد وطن چنان عنان اختیار از ما ربود که گویا گلخن میگشتیم و بمظمون:

حبّ وطن از ملک سلیمان بهتر جای وطن از سنبل و ریحان خوشتر

یوسف که بمصر پادشاهی میکرد میگفت گدا بودن کنعان بهتر

.... ...[66] حب وطن مانع از عیش است خصوص فراق که اشدّ عذاب است. بلی آبش از نیل مبارک می‌باشد که بچرخ می‌کشند اما چه آبی، چه رود.

چه رود نیل مبارک که وصف او گویم بکل روی زمین، مسل او کجا جویم

خراج ملک حجازُ عراقُ ترکستان بهای او نشود چشمه فرنگستان

و اسم، باغ شیر است. آسیاهای بسیاری دارد که به باد گردش [میکند] چهار تیر در بیرون آسیا دارد که به باد گردش میکند و از درون سنگ بسیار تند گردش میکند. به ترکیب چرخ ساخته‌اند. بسیار دارد که همه از مال پاشا است.

از کارخانه مصر بشنو. هر کارخانه‌ای که در کلّ فرنگ و انگلیس دارند در مصر محمدعلی پاشا دارد. و سهل است [64] پاره از چیزها به از ایشان در میارند. ممکن تفصیل نیست که بنویسم.

انتقال آب با یک پل یک فرسخی

مِن جمله از عجائبات این است است که از خود نیل تا قصرها و عمارتها که در شهر و اطراف ساخته، اقلا پنجاه زرع نیل پس‌تر است. با این حال آب را بردند به چرخ و به میل فرنگی و بتمهید که عقل حیران است. یکجا از دم نیل تا قصر پاشا یک فرسخ است. پل ساخته، در این یک فرسخ و بالای پل نهر است آب میرود. روزی دو دختر فرنگی دیدم که مسل آفتاب می‌درخشید و بسان ماه حرم بود و چه سروقدش و چه آهو میخرامید.

زنان فرنگی بی حجاب ظاهر می‌شوند

صورت نیافریده چنین صورت آفرین بر صورت آفرین و بر این صورت، آفرین

و قاعده زنهای فرنگی این است که چادر بسر نمیگزارند و رو نمیگیرند. بلی مصر است. فرنگی صورت و زلیخا طلعت بسیار است که وصف ممکن نیست. مقصود بصنعت خداوند است که چه صورتها و چه چیزها آفرید. دنیا بر ایشان تمام است تمام. بر دین و مذهب ایشان لعنت.

جشن و شادی بر مزار سید بدوی

از چیزهائیکه عجیب [65] از همه است، در حقیقت شنیدن این از برای بعظی از چیزها خوبست که شناعت مذاهب ایشانرا را ظاهر میکند، این است که در دوازده فرسخی مصر، گنبدی دارد و بارگاهی دارد. میگویند جای خوبی است. سید بدوی اسمش را می‌گویند. بسیار حرمت میکنند. اگر غریب [قریبِ] بهلاکت شوند میگویند: یا بدوی! و اطفال خودشان را تعلیم میکنند که در همه حال میگویند یا سید بدوی. چنانچه ما میگوئیم در حالِ بد: یا علی.

خلاصه بسیار عزّت میکنند. خیلی او را خوب میدانند. اولیا میدانند. مسلً [کذا] میگویند حاج مصر بر او میرود حج؛ اگر او نباشد، حاج نمیتوانند بروند. و کشف کرامات بسیار از برای او قائلند و او را مستجاب الدعوه میدانند و در عرض سال نذرهای بسیار باسم او میکنند.

نذرهای شگفت و فساد ناشی از آنها

مِن جمله اگر دوختران ایشان ناخوش بشوند، نزر [کذا] میکنند که پنجاه مرتبه از برای سید بدوی در توی ضریح مقدّسه او جماع بدهد بمردمان و پسران ایشان را اگر دردسری عارض بشود نَظْر [نذر] میکنند

[66] که صد دفعه در توی بقعه مقدس او، بکو... او بگذارند، و زنان ایشان اگر ناخوش شوند مسلاً بدرد چشم، عهد که در راه سید بدوی، هزار بار خود را بگا....ن بدهند و نزرهای دیگر، مسلً قربانی، و صرف مساری [؟] این چیزها هم میکند.

هر سال بیستم جمادای اول بر مزار سید بدوی

در بیستم جمادیلُ اوّل در اطراف و اکناف مصر و شام و اسلامبل و اسکندریه و جدّه و سایر توابع روم و حجاز حتی از بقداد [کذا] و بصره، صاحب نزرها [کذا] همه در آنجا جمع میشوند. چنان میایند که در بیستم آنجا جمع میشوند تا پانزده روز آنجا هستند. آنچه نزر و نیاز دارند همه را بجا میآورند، و آنچه بایست خرج بکنند میکنند.

اما آن زنان و دختران و پسران که خوش صورت و شکیل میباشند مال شیوخ و افندی و خوبان ایشان هستند و دخترهای یک یک بردیف خود را میسازند که عالمرا میبرد. پسران یکردیف خودشانرا میسازند که جگر میخراشند و زنان یکردیف خود را زینت مینمایند که مرده زنده مینمایند. چه زنان و چه دختران هم چون ماه تابان

[67] و چه سرو خرامان که خصوص اهل مصر که بهتر و خوشتر از همه اهل رومند ممتازند.

خلاصه بقدر هزار هزار نفر از زن و مرد جمع می‌شوند. پنج فرسخ در پنج فرسخ. جای ایستادن نیست. بمرتبه‌ای کثرت میشود که ممکن تعدید نیست. از هر ولایت در آنجا جمع می‌شوند که وفا بعهد نمایند.

پس از این که خود را در راه سید بدوی بگا...ن دادند، خوشحال بر میگردند بسوی اوطان خود بر یکدیگر فرخ میکنند که من در راه بدوی صد مرتبه کو... دادم. یکی میگوید مرا دفعه شیخ فلان گا...ن. این پسر گوید که مرا ده مرتبه افندی گا....د و کو...ها و ک...ها را در راه بدوی بدل میکنند و از این خوشهالند.[کذا] در پنجم جمادیل الثانی کو... دادن شان تمام میشد، برمیگردند هر یک به وطن خود میروند.

خلاصه چند نفر از حاجیها رفته خودشان دیدن. در این خلاف نیست. سهل است علاوه از اینهاست. سالی یکمرتبه این هنگامه برپاست و هر شب را آتش بازی میکنند، فسادی برپا میکنند پدر سوخته‌ها. خلاصه بر پدر ایشان

[68] لعنت. اگرچه پاره‌ای از لغویات نوشته شد، عرض به دین ایشان است که چه بدعتها می‌کنند در شریعت نبوی. و چه چیزها را نسبت به دین خدا میدهند. و بر مرشد و پیشوای ایشان لعنت.

محمد علی پاشا هشتاد ساله مانند ندارد

در بیان تعریف محمدعلی پاشاه و اوظاع ایشان، اگرچه ممکن نیست تعریف اوظاع و نظم ایشان به تفصیل، و لاکن باجمال دو کلمه گوش نما.

اوّل از محمدعلی پاشاه؛ در حقیقت سلطان است که مسل ندارد، و سن او هشتاد ظاهرا میشود و پسرهای بسیار دارد، و دو سه پسر او را در دعوا کشتند. حال دو سه پسر بزرگ دارد، و مرد بسیار مدبّری است که هرچه از ولایت و دولتی که جمع کردند،[67] پر است. اگرچه امورات او به تقدیر الاهیست.

نیروهای لشکری و نظامی محمدعلی و ابراهیم پاشا

و ابراهیم پاشا سردار اوست که هرچه حکم بکند بنده‌وار خدمت میکنند. اطاعت او را واجب میدانند و پسر زن محمدعلی پاشاه هست نه پسر او. اگرچه میگویند پسر اوست. [69] خلاصه دولت بی‌شمار دارد که از رومُ فرنگ جاهای دیگر از قراریکه میگویند بدولت او نخواهند شد. چنانچه بعد هم از پاره‌ای چیزها معلوم میشود لشکر بی حد و شمار دارد. ظاهرا شش صد هزار لشکر داشته باشد. بلکه بیشتر. روایتی که پاره‌ای از اهل مصر میگویند نهصد هزار لشکر دارد که صدهزار یقینی است.

همه بنده زرخرید سیاه میباشند. صد هزار زره پوش و صدهزار نی دارند. صد هزار سوار تفنگ دارند؛ باقی نظام میباشند. صدهزار سرباز بسن هَشد ساله و ده ساله دارد. در کار مشغ [مشق] کردن هست. چنانچه خُدمان دیدیم. پاره‌ای مشغ نظامی میکنند. پاره‌ای مشق سواری میکنند. پاره‌ای درس میخانند که یز باشی [یوزباشی] بشوند، و مین باشی بشوند.

صاحب منصب را کلاًّ به قاعده، منصب بایشان میدهند و بتصدیق اهل خبره منصب میگیرند. نوکرهای متشخس [کذا] صاحب دولت دارد.

فوج‌هایی هر کدام با اسب‌های یک رنگ

و لشکرهای سوار او مَسَلاً هر فوج یکرنگ اسب دارند [70] مسلا هزار سوار کهر یک رنگ، هزار سوار سرخان [؟] یک رنگ. خلاصه از هر رنگ اسب پیدا میشود. هزار سوار دارد. در سفر هم که میروند با نظام میروند. تیپ به تیپ میروند. هر تیپی یک رنگ در منزل، هم علا حدّ علا حدّ می‌افتند. بهمین ضابته [کذا] که اگر یک سوار کبود رنگ داخل سفید سوار بشود، همان دقیقه او را می‌کشند. سر او را از برای ابراهیم پاشا می‌فرستند و لباس ایشان هم به طریقی که مذکور شد، هر فوجی یک رنگ.

برادران! آنقدر بدانید که به تعریف ممکن نیست. گرد [گرت]‌ نیست باور بیا به بین. پرطولی ندارد که چه محشر است.

توپ و توپخانه

از طوپ و طوپ خانه و آتش خانه دو کلمه بشنوید که در برّ و بحر مملو از آتش خانه است. به عقل در نمی‌آید. قبول کسی نمی‌کند تا نه بیند. ده هزار طوپ جنگی دارد و شش هزار بحری دارد که همه موجود به مین سوار است. که اگر یکی نقص داشته باشد، همان دقیقه صد نفر بقتل میروند.

و دیگر پنجاه کشتی آتشی جنگی دارد و آبی .... .... ...[68] خدا می داند که چه قدر دارد و کارخانه چقماق سازی و تفنگ سازی بقدر طهرانست. چرخهایی که دارد همه را گاو و قاطر می‌گرداند و وصف او ممکن نیست.

مجمل، آفتاب به آفتاب هفتصد تفنگ [71] چخماق کرده و بست انداخته، بیرون میآید، یعنی که روزیکه کار میکنند چنین است و ماه یک دفعه در آن کارخانه یک روز کار میکنند. سال دوازده روز کار میکنند و کارخانه توپ خانه‌اش روزی یک طوپ آفتاب به آفتاب در میآید. آنهم به آن قسم هر روزی کار بکنند به این طور هست.

زیر دریایی‌های محمدعلی پاشا

و دیگر آنچه از عسکر از سوار کار از زیر جامه گرفده تا بالاپوش ماهوت، همه مجموع کارخانه از خُدش دارد، احتیاج بغیر ندارد. و یکپاره کارخانِهاش از آتش میگردانند، چنانچه خدمان دیدیم. پاره از چیزها میگویند ما ندیدیم و لاکن یقین است اگرچه عجب است. مسلا کشتی آتشی دارند که در زیر آب میرود. اگر روی آب دعوا نمایند، چند کشتی در روی آب مشغول بدعوا میباشند، آن کشتی ها در زیر آب میروند، پشت لشکر مخالف را میگیرند که از چهار سمت از زیر آب کشتی بیرون میآید که توپها را رو بمخالف میکنند و شلیک مینمایند. باز [72] میروند زیر آب. بسیار عجیب است ولاکن از قراریکه میگویند خلاف نیست.

درست کردن یخ برای محمد علی پاشا

من جمله، و یخ درست میکنند از برای محمد علی پاشا. این هم خلاف ندارد و چون در مصر نه برف میآید و نه یخ میشود، اجزای دارند، بآب میزنند یخ میشود. و خیار عمل میآورند دو زرع قد آن خیار میشود. آنهم مختس [کذا] پاشاست نه این که بیاورند به بازار. عجائبات بسیار است. ممکن تعدید نیست.

خلاصه هرچه از این قبیل چیزها نوشته باشد بی خلاف و بی شک است. از این بالاترهاست.

دفاتر میرزاهای دولتی و ثبت رویدادها

و از اوظاع درب خانه خانه گوش نمائید. عمارتهای عالی چهار مرتبه پنج مرتبه ساخته، همه منقش بطلا [و] لاجورد. همه مصوّر بصورتهای گل و ریاحین. و جمیع[69] میرزاها در آنجا جمع میباشند. هر کسی بشغل خود مشغولند. چند دفترخانه دارد و یکی مال پاشاه بزرگ و یکی مال ابراهیم پاشاه و یکی از عباس پاشا میباشد. در همه این دفترخانِها مشّاق نشسته‌اند مشق میکنند. [73] و صحاف‌های چابک دست در آنجا کار میکنند و چند نفر تذهیب و رقعه و دفاتر می‌کنند. حسابرا هم ترکی و هم عربی مینویسند. روی داد امورات ولایت را مینویسند. مسلا هر ماهی چند نفر در ولایت متصرف محمدعلی پاشاه میمیرند و چند نفر بوجود میآیند. از این قبیل کارها مشغولند.

ضابط محله و نظارت بر قیمت‌ها

خلاصه آنچه اوضاع و اسباب و سایر چیزها که در تصرف محمدعلی پاشاه است در دفتر سبت [ثبت] است. حتی اسامی رعیت و زنان رعیت و سلام [و السلام]..

از عدالت ایشان زبان قاصر است. گرگ [و] گوسفند با هم آب میخَُرند. مابقی را شما قیاس بکنید. مسلا در بازار محتسب دارد که اگر در پنج پاره اسباب یک پاره کم بدهند، آن کم فروش را میبرند پیش ظابط [کذا] او را در حبس میاندازند. چهل روز باید در حبس باشد.

در بازار در هر رهگذر، سرباز خانه دارد و چند نفر سرباز با یک ظابط در آنجا است که آن راستا دست آن سپرده است.

و تل کوهی بود در بیرون [74] مصر که بزرگی آن در عرضُ طول بقدر دو میدان است، میباشد. شش سال هست که دویست ارّاده بستند. خاک آن کوهرا در دور شهر خیابان درست میکنند و عمارت بناکردن. ما که وارد مصر شدیم قدری باقی بود، آنهم تمام شد.

گربه‌های نجیب مصر!

حکایت دیگر بشنو. گربه دارند اهل مصر بسیار خوب نجیب. اگر دزدی نمایند میبرند در خانه قاظی [کذا] چنانچه خدمان رفدیم در خانه قاظی، دیدیم که یک حیاطی بسیار خوب دارد. گربِهای بسیاری در آنجا جمع هستند. جیره هم دارند. هر روز بایشان میدهند.

راه آهن برای حمل و نقل سنگ

و کوهی در دو فرسخی مصر هست. راهی ساخته‌اند از آهن و ارّاده‌ای هم ساخته‌اند از آهن، و ارّاده تعبیه کردند. و پیچی دارد آن اراده که در بالای آن اراده بقدر پانصد خروار سنگ میگذارند و یک پیچ میدهند آن را، خودش مسل باد صرصر این دو فرسخ را میآید بدقیغه [کذا]. دم نیل آنجا هم چند آدمی اسداده است. تا آن ارّاده میآید سنگ‌هاش میگیرند. باز آن پیچ را میپیچانند، ارّاده [75] مثل باد صرصر طرفه العین میرود در زیر آن کوه. سنگ تراش با عمله هستند. تا اراده میرود فل فلون [شاید: فی الفور] بارگیری میکنند. روانه میکنند.

او را هم یک بچه هست که آن میل را پیچ میدهد روانه میکند بقدر. وصف ممکن است.

مسجد محمدعلی پاشا در حال ساخت

و مسجدی میسازد محمد علی پاشاه که در وصف ممکن نیست. باری پانزده سال قبل از این بناه کردن، بیست سال هم کار دارد. کلاًّ از سنگ مرمر تراشید. مسل آئینه او میماند و بنّاها همه عاجز شدن و سنگها را در دیوار با میخ آهنی جفت مینمایند. زیر ستونها را مجموعه صُرب [سرب] میریزند و دور ستونها را با آهن مسال کویزه [؟] درست میکند.

تصاویر داخل حمام از محمد علی پاشا و فرزندانش

باری به تعریف راست نمیآید هرچه تعریف بکنیم کم کردیم. و عمارت‌های محمد علی پاشا چه تعریف بکنم که بعقل راست بیاید. در توی عمارت او یک همامی [حمامی] دیدیم از سنگ مرمر ساخته بودند به تعر[70] فرنگ و تسویر [تصویر] در اینجا کشیده‌اند که ما داخل آن عمارت شدیم. دو مرتبه برگشیدیم آن تسویرها را دیدیم. گفدیم: ما را اینجا آورده‌اند [76] چه کار کنند؟ شریف پاشاه و پسرهای محمد علی پاشاه اینجاه بودند، ما را از برای چه آوردند اینجا؟

آن کسی که ما را برد به اینجاه به تماشا، صندوقدار شریف پاشاه بود. برگشت بما گفت: از برای چیز برگشدید؟ ما گفدیم: پاشاه اینجاه هسدند، شما ما را برای [چه] چیز آوردید پیش پاشاه؟ او ایسداد به خندیدن گفت: اینها همه تسویر میباشد. ما رفدیم انده‌رون. بازم نزر [نظر] ما به آنها اُفداد، ما خجالت کشیدیم. سرمانرا پایین انداخدیم. بازم خیال کردیم آدم هست تا این که دسد ما را گرفت، برد پیش، دست مالید به تسویر، آن وخت [وقت] ما قبول کردیم که آنها تسویر است.

محبت ابراهیم پاشا به ایرانی‌ها

و چه عمارتها در هیچ جاه ما ندیدیم و کسی هم ندیده است، و از ایرانی هر جوانی که میرود به مصر پیش ابراهیم پاشاه او را محبت میکنند و منصب بسیار خوبی به او میدهند و جیره مواجب بسیار خوبی میدهند.

دیگر آدم از آن بی‌عرظه‌تر [بی‌عرضه‌تر] نه باشد، سالی دویسد تومان به او میدهند و اگر نه، هزار تومان، پانصد تومان، و همچنین آدم به آدم آنچه بگویی محبت میکنند.[71]

 

[1] ممکن است مقصود دو هزار باشد! با توجه به اغلاط و نیز نگارش بر اساس تلفظ های عوامانه این احتمال وجود دارد.

[2] به معنای «سند وسال».

[3] ابراهیم پاشا پسر محمدعلی پاشا.

[4] این آگاهی‌های نویسنده نادرست است. سلطانی که ابتدا با ابراهیم پاشا درگیر شد، سلطان محمود عثمانی بود که در حین شکست نیروهای عثمانی از ابراهیم پاشا در نبرد نصیبین در 17 ربیع الاخر سال 1255/1839 از دنیا رفت و فرزندش سلطان عبدالحمید که شانزده سال داشت، به مکاتبه با اروپایی‌ها پرداخته و زمینه را برای خروج ابراهیم پاشا از شام فراهم کرد.

[5] شاید به معنای «ایستاده» شاید هم «واسطه».

[6] رستم!

[7] شاید: ثانی.

[8] هو به هو. (یعنی عینا)

[9] «همه سنگ های» حدسی است.

[10] شاید: قشون

[11] شبیه آشوبی اما این کلمه حدسی است.

[12] کذا در اصل. درست آن: آن شهر را....

[13] در مقایسه با آنچه بعد می‌آید، مقصود «حضرات» یعنی همین مردم است.

[14] یا دارالاماره یا عمارت.

[15] سقط دارد یعنی صفحه بعدی، عجالتا با این جا مربوط نیست.

[16] در اصل: وردا که چند دیگر هم آمده و معنای روانه می‌دهد!

[17] ظاهرا مقصودش جایی مثل بقعه و محل دفن بزرگی است. در باره مقام رأس الحسین در قاهره هم همین تعبیر را بکار برده است.

[18] گاهی انجیل می‌نویسد گاهی انجیر.

[19] کذا در

[20] در پایان سفرنامه از صفحه 77 به بعد، صفحاتی که از اینجا یعنی صفحه 13 آغاز می‌شود بازنویسی شده و به مقدار چندین صفحه ادامه یافته است. ما آن متن را با این متن تلفیق کردیم ومطالب اضافه آن را در اینجا در کروشه آوردیم.

[21] منظور : زمان ابراهیم پاشا.

[22] گفتیم آنچه در کروشه آمده از چند صفحه آخر نسخه است که گویا متن اولیه همین سفرنامه بوده و تفاوتهایی دارد که در کروشه آورده‌ایم. این اضافات تقریبا مربوط به همین چند صفحه است.

[23] «من» حدسی است.

[24] کذا. شاید: سمت جنوبی

[25] اصل: انبات انبات

[26] مقصود: بابهای

[27] چهار در مسجد قبة الصخره عبارتند از: باب داود (اسرافیل) (باب شرقی) باب الجنه (شمالی)، باب الاقصی (مقابل مسجد الاقصی) ، باب الغربی (مقابل باب قطانین).

[28] حدسی است. اصل آن باید باب الغربی باشد که در وصف آن نوشته‌اند: باب مقابل باب قطانین

[29] سنگی است در طول هفده متر و هفتاد سانتیمتر در عرض سیزده و پنجاه سانتیمتر و با ارتفاع دو متر.

[30] کذا. ابراهیم تکرار شده است.

[31] داخل خط تیره از ماست.

[32] یک کلمه ناخوانا.

[33] یک کلمه ناخوانا.

[34] کذا در اصل

[35] کذا در اصل.

[36] سفره.

[37] از اینجا یک صفحه یا بیشتر افتادگی دارد و صفحه بعد به اینجا متصل نیست.

[38] چند سطر پایانی صفحه عینا30 در ابتدای صفحه 31 تکرار شده است که حذف کردیم.

[39] قبرس!!

[40] چنین است. معمولا برای عمارت «تویی عمارت»‌ بکار برده و شاید مقصودش فضاهای داخل عمارت است. الله اعلم.

[41] قرنطینه.

[42] متن به این شکل است: نصف شهر در یک طرف رود نیل و نصف شهر در یک طرف رود نیل و نصف در یک طرف!

[43] مصر در اینجا به معنای شهر قاهره است.

[44] ظاهرا!

[45] ناشور: قسمی پارچه ٔ سفید پنبه ای لطیف تر از کرباس و شبیه به متقال . پارچه ای لطیف تر از کرباس و خشن تر از چلوار (دهخدا).

[46] شاید: بولاق.

[47] در اصل: تلکی.

[48] کذا در اصل. در آنجا «ولو کردی» است.

[49] شاید: سرا. اما بعد «صراح» می‌نویسد!

[50] در اصل مکرر

[51] پیش از این چیزی به عنوان اول تا سوم نبود.

[52] یعنی: و السلام.

[53] قرار بود چهار مطلب در باره قاهره بگوید. این «دویما» دومی از آن چهارتاست.

[54] این شعر تکرار شده است.

[55] شاید شایق. به نظر می رسد تخلص مانندی است.

[56] عباس حلمی پاشا متولد 1813. مؤلف می‌گوید این زمان عباس سی ساله بوده بنابرین تاریخ تألیف این سفرنامه باید 1843 باشد که 1259ق می‌شود و نشان می‌دهد که این سفر در حوالی همین سال یا اندکی بعد از آن انجام شده است.

[57] ای کاش.

[58] منظور شبیه این باغات

[59] مقصود پارک و بوستان عمومی است.

[60] «و یکی» باید زاید باشد.

[61] در اصل به جای «و» در.

[62] در اصل: اعجیب

[63] در اصل: فرنگ از.

[64] داخل کروشه از ماست.

[65] کذا. نامفهوم.

[66] دو کلمه ناخوانا.

[67] در اصل: گردنند

[68] سه کلمه ناخوانا شبیه «آبی بیار خدا»

[69] در اصل: سمیع.

[70] کذا. شاید: به طور

[71] نسخه در اینجا تمام می‌شود.