شام و مصر از چشم یک مسافر ایرانی در عصر محمدعلی پاشا - قسمت اول
[۱۲۵۶ق]
جعفریان، رسول - مثلا اگر محمدعلی پاشا بگوید به آدمهای خود که یکروز در بازار نان نفروشند، جمیع اهل مصر باید گرسنه بماند، و اگر قدغن کند میوه نفروشند یا جنس دیگر نفروشند، دیگر کسی نیست که جنس داشته باشد، بفروشد. خلاصه همه بندهاند و او خدا. بلی مصر است!
نویسنده سفرنامه
با سفرنامه متفاوتی روبرو هستیم. مؤلف را نمیشناسیم، از تحصیلاتش آگاهی نداریم، حتی شهر و دیار او را هم نمیدانیم. تنها اشارات مبهمی دارد که بر اساس آنها میتوان گفت، وی از حجاج عجمی بوده، از تبریز و خوی گذشته و به عثمانی رفته و از آنجا به حلب و شام و سپس بیت المقدس و مصر. چند بار از ایران یاد کرده و یک بار هم از طهران. این مسافر، بنای حج داشته و قرار بوده است همراه دوستان و همراهان از شام به حج برود. معلوم نیست به چه دلیل، که علی القاعده باید دلایل ناامنی و آشوبهای ناشی از نبردهای ابراهیم پاشا با نیروهای عثمانی باشد، نتوانسته است به حج برود. این امر سبب شده است تا ماهها در شام و بیت المقدس و مصر بسر برده و جسته گریخته آنچه را که میبیند بنویسد.
تاریخ تألیف
اما تاریخ تألیف این سفرنامه: نویسنده می گوید سن محمد علی پاشا در حول و حوش هشتاد است. این میتواند راهنمای خوبی باشد. تولد محمد علی پاشا در سال 1769 و مرگ وی بسال 1849 است. بنابرین باید این سفرنامه در اواخر عمر محمد علی پاشا و پیش از مرگ ابراهیم پاشا (1848) نوشته شده باشد. به سال قمری، درگذشت محمد علی 1265 و درگذشت ابراهیم پاشا یکسال پیش از پدر، یعنی سال 1264 است.
مؤلف در جای دیگری میگوید: این زمان عباس سی ساله بوده. با توجه به ولادت عباس پاشا در سال 1813 این سفرنامه باید در 1843 / 1259ق تألیف شده باشد.
مجموعه این دو نکته نشان از آن دارد که این سفرنامه در دهه پنجاه قرن سیزدهم میلادی نوشته شده است.
اما آنچه دقیقتر است، این نکته است که زمان صلح ابراهیم پاشا با سلطان عثمانی و خروج نیروهای ابراهیم پاشا از شام، نویسنده ما در دمشق و شاهد ماجرا بوده است. وی تصریح میکند که خروج این نیروها، هفده روز به طول انجامید.
درگیری نیروهای محمدعلی پاشا با سلطان عثمانی دوبار رخ داد. یک بار در سال 1247 / 1831 که نیروهای ابراهیم پاشا تا قونیه آمدند. این نبرد تا 27 جمادی الثانیه 1248 / 21 نوامبر 1832 ادامه داشت. پس از آن با صلح کوتاهیه، نبردها خاتمه یافت.
مرحله دوم نبردها که به نبرد نصیبین یا نزیب شهرت دارد، در سال 1255/1839 آغاز شد و این بار نیز نیروهای عثمانی طی نبردهایی که میان 11 تا 17 ربیع الثانی سال 1255 روی داد شکست خوردند. پیش از آن که خبر این شکست به سلطان محمود دوم برسد، وی درگذشت و فرزندش عبدالحمید که تنها شانزده سال داشت، وارث سلطنت گشت.
در نتیجه فشار دول اروپایی معاهده 1840 لندن میان دولت عثمانی و محمدعلی پاشا امضا شد و نیروهای مصری در 29 دسامبر 1840 دمشق را ترک کردند.
بدین ترتیب سفرنامه ما میباید در همین سال یعنی 1256 ق نوشته شده باشد.
نثر کتاب
نثر کتاب با توجه به مشخصات زمانی آن از یک طرف و ناآشنایی مؤلف، نثری آشفته و درهم ریخته است، البته نه آن گونه که نتوان از آن استفاده کرد.
در باره شیوه املایی موجود در این کتاب دو نکته را باید یادآور شد:
نکته اوّل اغلاط عجیب و گسترده است که در این متن وجود دارد. این اغلاط به حدی گسترده و شگفت است که بعید است در متن دیگری تا این حد وجود داشته باشد. بسیاری از کلمات موجود در کتاب، به صورت غلط نوشته شده است، اغلاطی بعید است از روی اشتباه بوده، بلکه امکان تعمد همراه با لاقیدی کامل مؤلف به درست نویسی، یک گزینه جدی است.
برخی از موارد عبارتند از: «بعضی» به صورت «بعزی» و نیز «بعظی» یا نگارش «ایران» به صورت «عیران»، «قیر» به جای «غیر»، «هیران» به جای «حیران»، «هساب» به جای «حساب»، «العان» به جای «الان»، «قلام» به جای «غلام»، «حاسل» به جای «حاصل»، «تسویر» به جای «تصویر»، «ضروف» به جای «ظروف»، «پرتخال» به جای «پرتغال»، «سدمه» به جای «صدمه» «رتوبت» به جای «رطوبت»، «قظا» به جای «قضا»، «بهر» به جای «بحر»، «یکدر حیات مخصود بنضر میآید» به جای « یک در حیاط مخصوص به نظر میآید»، «شقلها» به جای «شغلها»، «مسل» به جای «مثل»، «احادیسی» به جای «احادیثی»، و دهها کلمه دیگر در همین شکل، مؤید همین نظر است که مؤلف در این قبیل نگارش تعمد دارد. عبارت «اجایب قریبی» و نظایر آن به حدی زیاد است که شمارش آن چندین صفحه را به خود اختصاص خواهد داد. ما در این نوشته، عینا آن اغلاط را حفظ کردیم و برای این که تصور نشود، غلط املایی از نجاحیه ماست، کلمه «کذا» را در برخی از موارد و به دنبال آن غلط نوشتهایم. گاهی نیز ضبط درست را در کروشه آوردهایم.
نکته دوم نگارش برخی از کلمات و بویژه افعال، بر اساس تلفظ شفاهی است. برخی از نمونه ها عبارتند از: «گفدم» به جای «گفتم»، «نوشده» به جای «نوشته»، «خاهد» به جای «خواهد» «واسده» به معنای «ایستاده»، «میخاسد» به جای «میخواست» « خُدِش رَفْد» به جای «خودش رفت» « بیتلُ مقدّس» به جای «بیت المقدس»، «سلاغ» به جای «سوراخ» «مسل» به جای «مثل» «هرم» به جای «حرم»، «گرفده» به جای «گرفته»، «کلفدی» به جای «کلفتی»، «تناف» به جای «طناب»، «هفداد» به جای «هفتاد»، «هشد» به جای «هشت»، «راسد» به جای «راست»، «تخد» به جای «تخت»، «فریسداد»، به جای «فرستاد»، «هسدیم» به جای «هستیم»، «بصفهه محشر» به جای «به صفحه محشر» و دهها مورد دیگر از این قبیل است. به طور قطع از این زاویه با متن تازهای روبرو هستیم و میتوانیم روی آن تحقیق ویژهای داشته باشیم.
در نگارش کلمات از حیث چسباندن یا نچسباندن کلمات ترکیبی، روش مشخصی ندارد. برای مثال در بسیاری از موارد «می» به کلمه بعدی چسبیده و در موارد دیگری «جدا» شده است. ما سعی کردیم همان که در متن بوده است را حفظ کنیم.
نسخه کتاب در ص 76 خاتمه مییابد اما یازده صفحه بعد از آن وجود دارد که به احتمال، پیش نویس اولیه برخی از مطالبی است که مربوط به صفحات 13 - 20 نسخه است. مقایسه آنها نشان میدهد که تفاوت زیادی به لحاظ نثر میان متن چرکنویس و پاکنویس وجود ندارد. البته اطلاعاتی در آن صفحات پایانی بود که جسته گریخته، بر متن پاکنویس شده فزونی داشت و آنها را در همان صفحات، در کروشه آوردیم.
ارزش تاریخی سفرنامه
همین که از سال 1256 گزارشی ولو ناقص از شام و بیت المقدس و بویژه مصر در اختیار داریم باید خوشحال باشیم. روشن است که تواریخ نوشته شده از این دوره فراوان است اما این متن از دو حیث برای ما جالب است. یکی این که روایتی ایرانی است، یک ایرانی به چشم ایرانی به مسائل مهمی تمدنی و سیاسی آن دیار نگریسته و حاصل برداشت خود را گرچه به صورت عوامانه گزارش کرده است.
نکته دوم آن است که این گزارش، یک گزارش سیاسی صرف نیست، بلکه جنبه تمدنی آن جالب است. همه آگاهیم که محمدعلی پاشا بانی مصر جدید و نو است و اصلاحات وی در مصر زبانزد تمامی تواریخ متأخر. در این میان، سفرنامه ما، در دل جامعه گشته است و آنچه را که به لحاظ تمدنی جدید و نو بوده، گزارش کرده است. ورود وی به کارخانههای ریسندگی و بافندگی و تلاش وی برای گزارش چگونگی کار کردن دستگاهها، با همه فقری که به لحاظ ادبی و یافتن معادلهای فارسی داشته است، یکی از بخشهای جالب این سفرنامه است.
وی برای نخستین بار به مسأله بی حجابی زنان فرنگی موجود در مصر توجه کرده و از این بابت و نیز زیبایی خداداد این زنان اظهار شگفتی کرده است. «روزی دو دختر فرنگی دیدم که مسل آفتاب میدرخشید و بسان ماه حرم بود و چه سروقدش و چه آهو میخرامید. زنان فرنگی بی حجاب ظاهر میشوند
صورت نیافریده چنین صورت آفرین
بر صورت آفرین و بر این صورت، آفرین
و قاعده زنهای فرنگی این است که چادر بسر نمیگزارند و رو نمیگیرند. بلی مصر است. فرنگی صورت و زلیخا طلعت بسیار است که وصف ممکن نیست. مقصود بصنعت خداوند است که چه صورتها و چه چیزها آفرید. دنیا بر ایشان تمام است تمام. بر دین و مذهب ایشان لعنتی».
اطلاعاتی که در این کتاب در باره محمدعلی پاشا و فرزندش ابراهیم پاشا آمده، بیش از هر نکته دیگری محل تأمل است. وی از یک سو به اصلاحات موجود در مصر توجه کرده و اقتباس آنها از اروپا و حتی جلوزدن در برخی از موارد را مورد تأکید قرار داده و از سوی دیگر بر تسلط اقتصادی خاندان محمد علی و بویژه تسلط سیاسی آنان بر مردم تکیه و تأکید کرده است.
نویسنده تأکید دارد که همه کارخانهها و مراکز مهم اقتصادی از آن خاندان محمدعلی است و مردم تنها یک اجیر و کارگزار هستند که جیره ومواجب گرفته کار میکنند. وی مینویسد: «و آنچه معامله می شد در مصر مسل از قبیل گندم و برنج و غیره و هندوانه و خربزه و سایر میوهآلات و مرکبات و مشروبات و مأکولات و ملبوسات و ملزومات که آدمی را ضرور هست، از جزئی و کلی مال پاشا است و اهل مصر و توابع، مِسل اجیرند و اجرت میگیرند، کار میکنند، اینقدر بایشان میدهند که بخُرَند نمیرند».
همو تأکید دارد که تسلط محمدعلی به اندازهای است که هرچه دستور بدهد باید اجرا شود و اگر یک روز خرید و فروش را ممنوع کند همه اطاعت میکنند. بالاتر این که او محمدعلی را خدا و مردم را بنده دانسته و تأکید دارد که همین حس در مردم وجود دارد. وی مینویسد: مسلا اگر محمدعلی پاشا بگوید به آدمهای خود که یکروز در بازار نان نفروشند، جمیع اهل مصر باید گرسنه بماند، و اگر قدغن کند میوه نفروشند یا جنس دیگر نفروشند، دیگر کسی نیست که جنس داشته باشد بفروشد. خلاصه همه بندهاند و او خدا. بلی مصر است. همین مصر بود که فرعون میگفت: انا ربکم الاعلی، چهارصد سال ادعای خدائی کرد.
در باره خشونت ابراهیم پاشا نیز آنچه را که میان مردم شام شایع بوده، آورده است. شامیها علاقهمند به عثمانی بوده و فشار اصلاحات اقتصادی و سیاسی ابراهیم پاشا و نیز روشهای سرباز گیری او را نمیپسندیدند. به همین دلیل فضای شام بر ضد ابراهیم باشا بود. نویسنده در باره ابراهیم مینویسد: « قاعده ابراهیم پادشاه این بود که عسکر او از این ولایت به ولایت میخاسد برود، اگر عسکر در راه ناخوش می شد و یا این که میماند، گردن میزند».
آگاهیهای وی از باغ وحش خاندان محمدعلی در قاهره نیز جالب است. وی تا آن زمان زرافه ندیده بوده و از آن با نام «ظریفه» یاد کرده و آنچه در باره وی نوشته خواندنی است: «اما ظریفه [زرافه] بدنش مسل بدن پلنگ است. بدنش زرد و گلهای سفید دارد گوناگون. جمیع بدنش همین نحو نقش است. اما سرش به بزرگی سر گاو و شکل سر آهو، دو گوش او مِسل گوش شُکار، چشمهای بسیار بزرگی دارد از چشم گاو بزرگتر، مسل چشم آهو. پوزه او مسل پوزه شُکار، و سمش شکافته مسل سم گاو و شاخهایش بقدر یک شبر با مو با شاقها [شاخها] بالا رفته بود. دنبش به باریکی دم اولاق [کذا] و لاکن بشکل دم شیر و گردن او از میان دو کتفش بالا رفته بود و دستهای بسیار بلندی داشت که نیم زرع از پاش بلندتر است و یال او مسل یال کره اسب است. قدش چهار زرع از سر سمش تا سرش که دو زرع گردن دارد و دو زرع دستش و قدش از پشت دمش تا سرش چهار زرع است، و موی بدنش مسل موی آهوست و هیئت او مسل هیئت آهوست یعنی مسل شکل آهوست».
نویسنده یکی دو مورد هوس شعر نیز کرده و در وصف کارخانه ریسندگی و نیز در وصف زرافه اشعاری هم سروده که ارزش آنها مثل همان متن است.
وی از دو پارک عمومی که یکی از محمدعلی و دیگری از پسرش ابراهیم در قاهره بوده وصفی مفصل کرده و از انواع گلهای موجود در آن یاد کرده و مینویسد: «در کل ایران یک قطعه از قطعات آن باغ وجود ندارد».
در باره کارخانهای توپ سازی و چخماق سازی موجود در قاهره نیز مینویسد: «و کارخانه چقماق سازی و تفنگ سازی بقدر طهرانست».
نسخه کتاب
در سفر زیارتی که در ایام نوروز سال جاری (1389) به نجف داشتم به دیدار کتابخانه آیت الله حکیم رفتم. در فهرست نسخ خطی به دنبال سفرنامهها بودم و ذیل عنوان الرحله، با این سفرنامه آشنا شدم. مسؤول کتابخانه لطف کرده تصویری از آن را در اختیارم گذاشت. این سفرنامه به شماره عام 2411ـ1 شماره گذاری شده است. سفرنامه اول و آخر نداشت و به همین امکان یافتن نام نویسنده فراهم نشد.
متن سفرنامه
تا تبریز خوش گذشت اما...
[1] بدانید ای برادرانُ دوستان، تا تبریز به من بسیار خوش گزشد. از تبریز به آن طرف دیگر ما روز خوش ندیدیم. در خوی، پنج روز ماندیم. ناخوش شدیم به حال مردن. روز ششم از خوی درآمدیم. رفدیم پره. و روز دیگر رفدیم طره واه. از آن جا رفدیم به قره ئین و روز دیگر رفدیم به علی شیخ.
تا علی شیخ احوال ما ناخوش بود. از اینجا ورداشدیم شدیم برویم به قرایئن؛ احوال ما بهتر شد. الحمد لله دیگر روز به روز بهتر شدیم. از آن جاه رفدیم به کیلساه.
ورود به خاک عثمانی
از آن جاه روانه خاک روم شدیم. منزل اوْل خاک روم دیادین بود. از اینجا رفدیم به گل سرخ. از این جاه رفدیم چهل کانیان. از آن جاه رفدیم دحار. از این جاه رفدیم دلیباه. از آن جاه رفدیم بالا کوه. از آن جاه رفدیم به الورد. از این جاه رفدیم به ارظروم. پنج روز در ارظروم ماندیم. برادران! این قدر بدنید تا ارظروم بابتی بود از ارزانی، اما [2] نه بود. و مسجد نبود که عسکر برپاشد. معرکه بود. هرجا که منزل میخاسدیم عسکر منزل داشد و ما را راه نمیدادند. میگفتند یک نفر دو حجار[1] بدهید. آخر منزل چاووش برای ما پیدا کرد. و بعد بازار رفدیم که آزوقه [کذا] بخریم که گرانی پرزور بود. از ترس سرباز، هیچ چیزی بهم نمیرسید و گاهُ جو هم دسد نمیامد، و میگفتند سره [؟] هم نمیاید، حج هم نمی شود. خدا بفریاد حاجیها برسد. دریق [کذا] از راه دور، رنج بسیار. آب در دهان بیچاره زوّارها خشکید این سخن را شنفدن.
دعوای عثمانی و محمد علی پاشا
سلطان محمد [عثمانی] پسری داشت به سند[2] ده دوازده ساله، از ترس ابراهیم پادشاه[3] چهار دولت را وکیل خودش کرده. یکی پادشاه عُروس [اروس] بود. و دیگری پادشاه نمسه بود، و یکی دیگر پادشاه فرنگی بود و یکی دیگر پادشاه انگلیس بود. این چهار دولت را وکیل خود کرد.
سلطان مجید که پسر سلطان محمد باشد[4] وزیری داشت که بسیار دانش مند، آن وزیر از زبان پسر سلطان محمد نوشتد به چهار دولت که پدر من شمایان را وکیل خود کرده است در باره من. ابراهیم دزدی پیدا شده است. نه پدرش و نه مادرش می شناسد. کسی هست ولایت های مرا همه را گرفده است و ما را بسیار آزار می کند [3] فکری از برای ما بکنید که از دست در رفتهام. اگر وصی پدر من هستید کمک به احوال من بکنید.
صلح محمد علی پاشا با سلطان عثمانی
این خبر به چهار دولت رسید و از برای ابراهیم پادشاه نوشدن، تو باید خاطر ما، ولایت های سلطان محمد را به پسرش رد کنی و اگر رد نکنی هر چهار دولت با تو خاهند جنگنید.
باری این قدر بدانید با هزار معرکه واسده[5]، ابراهیم پادشاه را رضا کردند که هرف [کذا] چهار دولت را نیندازد تا یک سال و بعد هر چه خاهد بکند.
بعد از یک سال این قدر بدانید محمد علی پادشاه با هزار معرکه ابراهیم رضا کرد به سحل [صلح!] کردن. دیگر نمی دانیم چه فکر کردن بهر حجّت سُلح کردن، اما چه ابراهیم پادشاه رسدم[6] سانی[7] [کذا].
عقب نشینی ابراهیم پاشا از شام
این قدر بدانید دو منزل به اینتاب [عینتاب] مانده تا بیست منزل از شام آن طرف خالی کرد، داد به سلطان مجید. باز هم می گفتند شش ماه از او ولایت دارد محمد علی پادشاه. ما باور نمیکردیم تا رفدیم مسر [مصر] همه را دیدیم. از برای شیعیان هوه به هوه[8] عرض خاهم کرد. روزی که از شام بیرون می رفت تا همه سنگهای[9] شام را درآورد فروخت. خراب کرد شامرا، تا هرچه قدر هم در شام بود روزی ده دوازده نفر [4] میکُشد.
خشونت ابراهیم پاشا
هرچه تعریف از ابراهیم پادشاه بکنم، کم کردیم. دسدَش جایی بند نه بود. میفرسداد از بیابنهاه [بیابانها!] دزد میگرفدن، میاوردند. همه را شکم پاره میکرد. سر میبرید. با وجود که عالمُ دنیاه همه به او دشمن بودند، هیچ به خاطرش نمیگزشت که ولایت خالی میکند یا خیر.
سرگردانی اهل حاج
و اهل حاج هم میرفدن که گریبان شریف پاشاه که وزیر ابراهیم پادشاه باشد، میگرفدن که ما را چه باید؟ در جواب می گفتند: از دست ابراهیم پادشاه دیگر ولایت در رفت. ولایت با سلطان میباشد.
بعضی از حمله دارها میآمدن و میگفتند: ما شماها را می بریم از راه سویس و از دریا بخاهید بروید، از راه بیروت هم میبریم. و حمله دارها هر روزه میامدن بناه میگزاشدن، حاجی بیست تومان و بیستُ یک تومان. بازم موقوف میکردن.
باری این قدر بدانید حمله دارها هم ولایت ها را آشوب میدیدن. میخاسدن مداخل بکنند. قاعده ابراهیم پادشاه این بود که عسکر او از این ولایت به ولایت میخاسد برود، اگر عسکر در راه ناخوش می شد و یا این که میماند، گردن میزند.
ورود نویسنده و همراهان به شام
از حلب تا شام آمدیم. هزار نفر از عسکر بیشتر [5] دیدیم که سر بُردین. احوال پرسیدیم که اینها را که کُشده است؟ از برای [ما] تعریف کردن که قاعده ابراهیم پادشاه این است که عسکرش ناخوش میشد و میماند، آنها را گردن میزند.
باری یک طرف گرانی و یک طرف ناامنی یابوها را هم چهل روزی که داشدیم شب دو ریال دوهزار خرج میکردیم و نون تبریزی یک ریال، برنج تبریزی سه هزار و روغن تبریزی شش هزار.
خروج ابراهیم پاشا و نیروهایش از شام هفده روز طول کشید
باری این قدر بدانید که هرچیزی بخرند اینها هم گران بود. آخر دیدیم از اُهته [عهده] یابوها در نمییاییم فروخدیم، و هفدهم ماه ذی القعده، ابراهیم پادشاه از شام درآمد رفت. اما چه رفتن کرد کرد؟ مواقع هساب از اوّل ماه تا به هفدهم هر روزه قوش[10] او می رفت تا روز هفدهم خُدِش رَفْد.
یک روز با سلطان پسر علینقی میرزا رفدیم توپخانه او را شمردیم. هزارُ دویست توپ داشد. دیگر نمیدانیم قیر [غیر] از آن توپها داشت یا خیر. و سلطان هیران [حیران] ماند از اساس او.
رفتن ابراهیم پاشا و عروسی شامی ها
همین که ابراهیم پادشاه از شام رفت بیرون، عروسی شامیها شد [6] شب ها و روزها شادی میکردند. تفنگ توپ در میکردند و اهل زوار بسیار ترس کردن. بعد مسلّم شام از جانب سلطان آمد که مسلم را وزیر می گویند. او از پیش آمد که حاکمش بعد میآید.
دو کلمه هم از شام خراب بشنوید که بسیار شهر بزرگی و کوچِها هم سنگ فرش و نحرهای آب همه جاری که در کوچها و چه در خانِهاه، بمهارتهای بسیار خوب. باری آنچه تعریف بکنم کم کردیم. خراب شود تا حدا [حتی!] نهرهای آب از بَیْتُل خلاه [بیت الخلاء] میگزشت.
زیارتگاه های شام
چند زیارتگاهای خوب داشت و هر شب جمعه زیارت زینب [س] میرفدیم. از شهر تا به آنجاه دو فرسخ بود. هم باغ بود. سکینه در شهر بود. بلال در شهر بود. باری چند مقام زیارت گاه بود. در شهر هر روزه زیارت می کردیم.
و کوچها همه سقاخانه داشت و خانها هم فرفاره داشد و بازارها هم سقاخانه داشد و سقاخانِها همه از توی دیوارها آب میرفت. و مسجد بسیاری داشد.
مسجد یحیی (ع)
از آن جمله مسجد یهیا [یحیی] مسجد پیغمبر بود. شامرا روشن کرده بود. هشت در داشد و هر دری از یک دیگر بهتر. و فرش زمینش از سنگ چه سنگی از مرمر بهتر و چه ستنها [ستونها] همه از سماغ [کذا] همه یک پارچه. و قندیلهای بزرگ.
[7] و چند ساعت بزرگ داشد. یهیا [یحیی] را در همانجاه شهید کردن که بقعه او همان در آنجاه هست که ضریح دارد. منبر معاویه علیلعنه [کذا] هم در آنجاست و دیگر تعریف از حد گزشده است که تعریف مسجد زکریاه از خاطرمان رفت.
و دیگر از شام خراب چه تعریف بکنم که عجیب خراب شده است. دیگر روزی که مسلّم آمد ... شوبی[11] بنشست و چراغهای خاموش بود. آسیاب می گشد. و راها [راهها] مخشوش [کذا] که جرأت شیر میخاست که یک فرسنگ از شهر دور شود. راها [راهها] همه مستوت [مسدود] بود.
حاجی ها باز هم در اندیشه رفتن به مکه
حاجیهای بیچاره در فکر که چه کار بکنیم. حاج نیست، امسال، راه نیست، برگردند. ماند در شام در توی فکر که آخر به سرما چه خاهد آمد. هر یک در فکری بودند. بَعظی [کذا] میگویند که اگر شده بر میگردیم. بَعزی [کذا] میگفتند: اگر راه میشد میرفدیم به کربلا[ی] مُعلاّ، و بعظی میگفتند: آمدیم به شام به این زحمت بسیار، به این خوفهای بسیار به این گرانی ها که در راه و در شام هست، پولها خرج بشود و بعد از یک سال بریم به خانه بگوییم که چه؟ رفدیم شامرا تماشاه کردیم. پول مان تمام شد، برگشدیم، به مطلب نرسیدیم. آمدیم. این کار، کار باطل میباشد و بر نمیگردیم. [8] و در شام می مانیم تا به بینیم خدا چه می خاهد.
اقامت سه ماهه نویسنده و همراهان در شام
و سه ماه از او در شام ماندیم. ماه چهارم هاجیها [کذا] دو سه دسده شدن. یک پاره برگشدن، آمدن به عیران [ایران]. یک پاره رفدن به اسلانبول. یک پاره قرار سه چهار نفر قزوینی رفدن به بهروت، و قرار دویست نفر هم انیس نامی بود، دیدند. به او قرار گزاشدن، ازو مال کرایه کردن از راه سویس بروند.
ورود حاکم عثمانی به شام و چراغانوان کردن شهر
دو کلمه از حاکم شام عرض بکنم که او روزی وارد شام میشد به چه نوع. او را وارد شام کردن و بازارها را پنج روز آیین چراغوان کردن، و اجناس بسیاری در دکانها گزاردند و آنچه مطاع [متاع] خوب بود آوردند در دکانها گزاردند و بازار شام را رنگین کردن، و اهل شام از زن و مرد و طفل و آنچه که بودند رفدن چهار فرسخ به پیشواز و آن حاکم[12] را دروازه هست اسم آن دروازده سعادت نام می باشد و او را از آن دروازه داخل کردن به سازی و نقاره و شلکی میکردند. پول میپاچیدن و زنها [و] بچها همه در پُشدِبانها هم شادی میکردن و جشن گرفده بودند و آن حاکم از هرجاه میگزشت، بر او سلام سلواتی [کذا] میفرسدادن هزارات.[13]
مقایسه ورود حاکم شام با ورود اهل بیت (ع) به شام
چه شامی خراب بشود. بر عکسش [9] روزی که اهل بیترا داخل شام کردن، از آن دروازه خراب داخل کردند. اهل بیترا داخل کردند. آیا چه دلی داشدن اهل بیت آن روز که آنها را داخل شام میکردند. امام زینلُ عابدین در مدینه بود. از او سؤال کردند: آیا در چند جاه به شما بسیار دشوار گزشد؟
فرمودند: در سه جاه، به خسوس [خصوص] در شام خراب. سه دفعه فرمودند: در شام خراب. روزی که ما را از دروازه سعادت وارد شام کردن. صبح زود بود. وَخْدی [وقتی] ما را بردن در اماره[14] آن معلون، وخْت مغرب بود. آن روز را ما را در همه کوچه بازار شام میگرداندند که اهل شام از زن و مرد، از خُردُ کوچیکُ بزرگ همه تماشا بکند و در سر گزرها و بازرها همه جاه، ساز نقاره و آوازه میخاندند و بر ما آن روز بسیار دشفار [دشوار] میگزشد. خدا شامرا خراب بکند. فدای قریبی [غریبی] آنها برویم. هزهرات [حضرات!] آن روز را اهل حجاج رفدن به تماشاه حاکم شام . اهل شام هم مجموع به حاجی ها سرزنش کنایه میگفدن. همه جا آوازه ساز میزدند و رَخدهای فاخر پوشیده بودند. خدا ان شاء الله جانهای ما را فدای اهل بیت بکند.
برقراری امنیت در شام و ارزانی
روز پنج شنبه که بیستُ هَفْدُم ذالقعده [10] بود، حاکم داخل شام شد. شهر آرام گرفد و بیرونها مخشوش بود. کم کم آرام گرفت. جنس آوردند. خُرد خُرد یک قدری ارزانی شد، اما چه ارزانی. برنج از قرار تبریزی سیُ پنج شاهی، نون تبریزی چهارده شاهی، روغن تبریزی پنج هزار، گوشت تبریزی دو هزار. بدین منوال ارزانی شد.
به بینید پیشتر چه گرانی بود که حاکم آمد، جنس باز ارزان شد، اما این قدر بدانید که آرامُ امنیت شد. حاجیها را بسیار عزت میکردند و هر کجا می خواستن میرفتند. دیگر زیارتهای مخسوس [مخصوص] هر شب جمعه میکردند. جای دوستان خالی بود.
تکیه بکتاشی در شام
و در شام یک تکیه بکتاشی بسیار خوب ساخده بودند. مرحبا مرحبا و دو ترف [طرف] شام هم، دو کوه داشت. یکی را کوه لب لبال میگفتند که میخاسدی بروی بزینبیّه روی، به قبله بود که میگفدند یزید معلوم به آن کوه گریخده بود. و ترف دیگر کوه صالحیه بود که کنار شام بود که در وسد کوه که مشهور هست که اصحابُل کهف در آنجاه هست.
بقعه چهل محراب
باری چند بقعه در آنجاه بود و جای هم بود، چهل مهراب [محراب] داشت. میگفدن چهل پیغمبر در اینجاه نماز کرده است. بسیار کوه دشغاری [دشفاری = دشواری] بود و سنگی بود از توی آن سنگ آب بیرون میآمد. باری سلخی [سولاخ = سوراخ] بود از آن سنگ، آب بیرون می آمد میگفتند چهل...[15]
اقامت در خان خراب، بدترین شب و حرکت به سمت طبریه
[11] توکّل به خدا می رویم. از سعسعه روانه[16] شدیم، رفدیم خان خراب. آنجاه یک کاروانسرای داشد که عسکر ابراهیم پادشاه آنجا را یک سر خراب کرده بود و سه خانه عرب داشد. ما در بیرون سرا منزل کردیم.
شب پنجم ماه صفر از آن خراب روانه شدیم به منزل دیگر. بسیار راه بدی داشت و باران هم ما را گرفد و هَمَشَم جنگل بود و مالهای ما بسیارش آن روز ماند و زوّار یک پاره، راهرا گم کردند، رفدن توی جنگل، و یک پاره دیگر کاروانسرای خرابی بود سر راه. رفدن آنجاه منزل کردن. در عمرمان همچه که آن شب به ما بد گزشد، هیچ وخد [وقت] به ما بد آن طور نگزشده بود. تا صبح شد، آن کسانی که در کاروانسراه منزل کرده بودند، سوار شدن آمدن توی جنگل پیش آن زوّارها. آن زوّارها هم بار کردند که بروند، مالها نمیرفدند. یک فرسخی آمدند، دیدند مالها نمیروند. بازم در توی جنگل منزل کردند. دو شب در آنجاه ماندند. و شب هَشْدُم صفر را از آن جاه روانه شدن با هزار معرکه. آن روز چهار ساعت راه رفدن. بازم در توی جنگل ماندند. شب نهم روانه شدند.
جسر یعقوب
دو ساعت آمدیم. جسر یعقوب بود. یعقوب ساخده بود. در پهلوی جسر سر روظه[17] [روضه] داشت. زیر دست جسر یک دریا بود. دریای جبل عامل بود و قدری راه آمدیم. دریاه دیگر پیدا شد که میگفتند دریای طبریه هست. دریای بزرگ [12] بود و درخت انجیل[18] [کذا] فرنگی در راه بسیار بود و دَرَخدهای [درختهای] عجایب غرایب بسیار داشد.
شهر کنعان
و از آنجاه آمدیم سر چاه یوسف منزل کردیم. و شهر کنعانهم یک ساعتی بود. و رفدیم شعر [شهر] کنعان را هم تماشاه کردیم و چاه یوسفرا هم زیارت کردیم که او را برادرها انداخده بودند توی آن چاه.
بهر حال چه تعریف بکنم از آن بیابانهاه، و هر گلُ گیاه که میخاسدید بهم چمنهای بسیار خوبی.[19] خدا گواهست نوعی که جناب اقدس الاهی گلُ گیاه آفریده بود در آن بیابانها بود. به تعریف راست نمیاید و از بو آن بیابان همه معطّر بود و هر کس آنها را میدیدند، هیران [حیران] می ماندن.
اثر گریههای یعقوب و سوراخ کردن سنگها
باری تا بیتلُ مقدّس، همه جاه از روی گل گیاه راه میرفدیم و سنگ های بیابانها همه از گریه یعقوب سلاغ سلاغ [سوراخ] شده بود. باری معجزههای چند دیدیم و از هر کس اهوال [احوال] میپرسیدیم که این سنگ ها چرا سلاغ سلاغ [سوراخ] هست، میگفدن زیر سنگ ها را نگاه کنید. زیر سنگ ها نگاه میکردیم، میدیدیم همه از خون قرمز شده است. همچه که سر سنگ، یعقوب نشسده [نشسته] است، گریه کرده است، اشک چشم او ریخده [ریخته] شده، سر سنگ را سولاغ کرده است، رفده است زیر سنگ. اشک چشم او خون [13] بود. از کسی سؤال کردیم که چرا چنین است. گفته از اثر گریه یعقوب (ع) است.
در حقیقت جبلها و برهای خوبی داشت. [[20]و حقیقت خوب جای بود و خوب سنگ ها و خوب بهرها ـ بحرها ـ دریا داشت. و چاه یوسف که تعریف می کردند جبّ یوسف آبش خشکیده بود.]
حمام خوب طبریه ساخدة ابراهیم پاشا
خلاصه صبح دهم روانه طبریه شدیم. در کنار دریا [منزل کردیم که] حمام بسیار خوب در آنجا داشت. مابین شهر [نهر] طبریه و حمام منزل کردیم [که به قدر دویست قدم بود]. [از حمام بگویم] اما حمام بسیار خوبی از قدرت الهی آبش گرم میشد. آب از زیر کوه میجوشید بالا میآمد، به مرتبهای گرم بود که ممکن دست گزاشتن نبود [نمیتوانِسدیم نیم ساعت آرام بگیریم]. بسیار گرم [و صاف بود] و [قدری] شور بود [و در کنار دریاه بود].
در سنه[21] ابراهیم پاشا، دور آن آب گرم را به طریق حمام درست کرد و سقف آن مثل حمام است. [ابراهیم پاشا یک همام ـ حمام ـ خوبی ساخته بود. بسیار خوب، همه از سنگ مرمر؛ بسیار تعریف داشت. سربنه همام، همه پنجرههای شیشه رو بدریا توی حمام]. در میان حمام حوضی بسیار بزرگه هشتی داشت و دور حوض از سنگهای مرمر ستون داشت. در کنار حوض یکشیر ساخته بودند از سنگ مرمرِ یکپارچه که از دهن شیر آب بیرون میآمد و جای دیگر حوظی [کذا] کوچک داشت به سمت دریا و درهای شیشه به سمت دریا وا می شد و بسته می شد. بسیار جای خوبی بود که وصف ممکن نیست.
حمام سلیمان (ع)
و حمام دیگر در پهلوی آن [قدیم] ساخته بود که میگفتند سلیمان ساخته است [حقیقت آب گرم که میریخت آدم میسوخت و شهر طبریه حمامشان همان بود که] خاصیت بسیار داشت. آن آب از راههای دور میآمدند که خود را برسانند [از اطراف یک ماه دوماه میآیند. توی حمام میروند. بسیار خاسیت ـ کذا ـ دارد] شهر طبریه حمامش همان بود.
شهر طبریه و دوشنبه بازار
و شهر طبریه [14] شهر قدیم است [و بسیار] بزرگ است. قلعه دارد همه از سنگ [ساخدهاند و] در لب دریا [بود.] ارامنه و یهودی بسیار داشت. زلزله خراب کرده بود. دو روز [ما در آنجا] ماندیم. روز دوازدههم رفدیم روانه خان تجار شدیم در پهلوی کاروانسرای خرابی منزل کردیم.
دو کاروانسرای خراب داشت، اما در آنجا روز دوشنبه، در بیابان، بازار میگرفتند [بازار میکردند عربها، و آمدن از هر طرف بازار ساختند]. عربهای بری و دهکدهها [عربهای بیابانی و خاننشینها] از همه طرف [آمدن آنجا بازار کردن] اجناس و اسباب از همه چیزها میارند در آنجا تا شام معامله میکنند شامی میروند [و اَسری ـ عصری! ـ رفدند] و روز دیگر آمدند که دوشنبه باشد. حجاج هم به قدر حاجت معامله بایشان کردند و روانه شدیم.
در چمنی منزل کردیم که ام الفواد میگفتند. در پهلوی دهی بود. چمن بسیار خوبی بود. ماست [زراعت] فراوان [بسیاری] داشت. روز چهاردههم خانلجان [خان تومان] منزل کردیم.
پانزدههم [صفر] روانه منبت الشیت [منبت سفید] شدیم. در جنگل خوبی ماندیم. جای خوبی بود.
بقعه بن یامین، جرجیس و شمعون
روز شانزدههم روانه کلن سبل [کذا] شدیم. پیغمبری در آنجا بود. فاتحه خواندیم. روز هفدهم وارد [روانه] لد [لتیر لمره][22] شدیم. بین راه [بقعه بن یامین بود]. فاتحه خاندیم. [پیشتر آمدیم] بقعه جرجیس و شمعون نبی بود. [فاتحه خاندیم.] پیغمبرها در این راها بسیار مدفون بودند [وارد لتیر شدیم]. اما لد شهر بزرگ خوبی بود [بدجای نه بود] . ارزانی فراوانی بود. [در میان چمن منزل کردیم. همه] درخت انجیر فرنگی که اعراب میگویند صباره بسیار داشت آب چاه خوبی داشت. [و خوب چاهی بود. آبش بسیار کم بود.
به سوی بیت المقدس و گم شدن رفقا
روز بیستم [شب بسدم] روانه بیت المقدس [شدیم. راه نه ساعت بود] در راه گم شدیم. قاطردارها پیش رفدند [15] گم شدند. [رفیقها گم شدند] شتردارها در بین راه ماندند. قاطرها برگشتند بایشان رسیدند. با هم در میان دره منزل کردیم. [در میان یک کوه منزل کردیم] اما حکایت آب چشمه خوبی داشت [رودخانه داشت. شب را در آنجا منزل کردیم]. از آنجا وارد شدیم رفدیم به بیت المقدس مشرف شدیم. [صبح بیستم روانه بیت المقدس شدیم] بین راه کوه بسیار داشت و [سنگ و] درخت جنگلی بسیار بدی داشت. بین راه کوه بسیار داشت. [راه همه سنگ و غراب ـ شاید: خراب ـ بود. رسیدیم به بیت المقدس] در بیرون شهر پشت قلعه چادر زدیم و منزل کردیم. [ ـ در ـ چمنی چادر زدیم].
در باره شهر بیت المقدس و کاتب بیچاره
اما حکایت بنیان بیت المقدس و طریقهاش و اوضاعش را لازم است به تفصیل بنویسم که چون کسی بآنجا نمیرود و نرفت تا اطلاعی درست پیدا شود، [به تفصیل نِوشدهام که بدانند این خانه خدا چه قدر خوب جای هست] اما کاتب بیچاره خسته است؛ اوّل از قلعه او گوش کن.
بنایش میگویند دوازده سال تمام شد. یعنی همه بیت المقدس هشت سال داود پیغمبر [ساخته] عمرش کفایت نکرد [و] چهار سال [دیگرش] سلیمان پیغمبر تمام کرد.
قلعه بیت المقدس و خندق آن
[اوّل قلعه دارد از سنگ تراش که هر یکی صد من، دویست من، و سی صد من که دیوار بسیار بلند و محکم و تعریف دارد]. قلعه بسیار بلندُ محکم و خوب. هیچ قلعه در روم به این خوبی و محکمی نبود در میان کوه قلعه ساخته و مجموعه دیوار قلعه از سنگ بزرگ یک زرع دو زرع چهار ذرع در طول و یک زرع و دو زرع در عرض و طول دیوار قلعه از بیست زرع تا چهل زرع بود دور در دورش یک فرسخ بلاشک بود و دو خندق داشت از سنگ تراشیده کار برده بودند و گودی [16] خندق از ده زرع تا سی زرع و عرض او پانزده زرع و برج و باروی قلعه مارپیچ بود و اصل بنایش از داوود بود. تمام را سلیمان کرد. در قوه بشر نبود الاّ دیو و سنگ ها بود که اقلا دو هزار من[23] بود. چنین قلعه محکم کسی ندیده و گوشی نشنیده.
پنج دروازه بیت المقدس
پنج دروازه داشت [آهنین بسیار خوب. و دورش یک فرسنگ هست. و روی کوه هست و همه سنگ. و دورش همه گندم کاشدهاند.] یکی را دروازه بابل عمود شمال میگفتند و یکی باب خلیل میگفتند که سمت خوبی[24] بود، و یکی باب داوود بود و العان [الان] گرفده است، مسدود است و یکی باب انبات[25] بود که به سمت مشرق بود، ودیگی بابهات[26] مغربی بود.
حرم بیت المقدس یا مسجد قُبّة الصّخرة
از دروازه عمود ما داخل شدیم که بحرم برویم. از شخسی [کذا] جویا شدیم. راهش را بما نماندند که بحرم برویم.
خلاصه داخل شدیم. صحن حرم بسیار بزرگ بود. دورش شش صد زرع در چهارصد زرع بود. یعنی خود صحن طولُ عرض این بود. در وسطش حرم بود. بیستُ پنج پله داشت تا بالای حرم، دور حرم که صحنش باشد، هزارُ هشت قدم بود، و دور در دورش سی مقام داشت و هشت چاه داشت.
از مقام جویا شدم که چه مقام است؟ گفتند: یکی محکمه حضرت داوود است، اما محکمه بسیار خوبی است. هشتی ساخته است. دو قلام گردش [غلام گردش] داشت. همه ستونهای آن از سنگ سماق بود. غلام گردش اوّل نه ستون داشت و غلام گردش ثانی شش عدد داشت. از سنگ مرمر بود و دو طرف محراب [17] شش ستون داشت از سنگ مرمر و از کمرگاه محراب تا سقفش کاشی کار بود. گویا امروز از دست استاد تمام شد. فرشش سنگ مرمر بود و دو سقف داشت. اول از لبنه بود منقّش و سقف ثانی گنبدی بود کاشی کار که چشم از نگاه کردن خیره میگشت.
مقام پیغمبر ما
و مقام دیگر، مقام پیغمبر (ع) ما بود. ترکیب هشت بود و هشت عدد ستون داشت از سنگ مرمر. و میان او محرابی بود پارچه از سنگ. فرش آن زمین هم مرمر بود و سقف آن از سنگ و سفید کاری بود. و مقامی بود گنبد بزرگ بود و پایِهای گنبد واقع بود بر سنگ مرمر، و سی عدد ستون داشت و دری داشت از آهن و اطراف و بالای آن از سنگ مرمر. مقامی بود از مقامهای پیغمبر.
مقامات دیگر در حرم بیت المقدس
آن مقام دیگر مقام مادر حظرت سلیمان (ع) بود و اینجا پنج ستون داشت از مرمر و جای با صفایی بود.
مقام دیگر مقام برادر سلیمان (ع) بود. هشت ستون از مرمر بود. فرش او از مرمر. جای نیکویی بود.
مقام دیگر از حظرت آدم (ع) بود.
و دیگر از حضرت علی (ع) بود.
و دیگر از حضرت موسی (ع) و مقامهای باصفایی بود.
در این مقامات زیارات کردیم و دوستانرا دعا کردیم و از صحن داخل بیت شدیم.
مساحت و درهای حرم بیت المقدس
دور بیت دویستُ بیست قدم بود و اطراف بیرون دیوار بیت، پنجاهُ شش طاق نما داشت. همه کاشی که از چینی بهتر. خیال میکردی که امروز از دست استاد تمام شد. در نهایت خوبی. و پایِهای دیوار از سنگ مرمر بود و دیوار حرم قطرش دو زرع بود. از کمرگاه تا بالای کاشی بود.
بیت شریف [18] شریف چهار در داشت.[27] و در از تکه آهن بود و کلّ، میخ کاری بود. در بسیار خوبی؛ از کار بشر نه بود. و اطراف درها از پایین تا بالا از سنگ مرمر بود.
و یک دروازه روبروی مسجد اقصا بود. و پیش روی این در، ایوانی بود که هشت ستون داشت. همه از سنگ سماق و فرش ایوان و دیوار ایوان همه از سنگ مرمر منقش بود و سقفش لبنه بود منقّش کاری.
و دروازه دیگرش را باب الجنه میگفتند که در حقیقت جنّت بود.
دروازه دیگر باب داوود بود داخل.
دیگر باب میزان[28] بود. ایوان کوچک داشت از مرمر [که پیش آمده بود].
کی قیامت بر پا خواهد شد
[و سنگی در زمین آنجا نصب کرده بودند که جای شانزده میخ بود و شانزده میخ کنده شده بود و سه میخ دیگر باقی بود. از خادمها احوال پرسیدیم که اینها را از برای چیز زدهاند؟ گفتند: از روزی که بنای این خانه را جناب اقدس الاهی گزاشت این میخها در این سنگ بود و این سه میخ دیگر که باقی هست آنها که کنده شده دنیا آخر میشود قیامت سرپا خاهد شد].
داخل حرم بیت المقدس
داخل حرم شدیم که جنّت عدن بود. وصف آن تقریری نیست، چه جای آن که تحریر شود. مجمل بشنو. مجموع دیوار از زیر تا بالا همه از سنگ مرمر بود و غلام گردش داشت. ورای مکان صخره، غلام گردش اول هشت عدد فیل پایه داشت از سنگ مرمر. مابین این فیل پایه تا آن فیل دو ستون داشت از سنگ سماق و کلفدی هر ستونی دو زرع تناف میخورد که مجموع ستونها شانزده عدد بود، سوای فیل پایه. و سقف آن غلام گردش بود، لبنه بود، منقش به طلا [و] لاجورد که پست تر از گنبد بالای صخره بوده است. و بعد از دو غلام گردش چهار فیل پایه داشت از مرمر. مابین این فیل پایه تا آن فیل پایه سه ستون داشت از سنگ سماق، و دور هر ستونی سه زرع طناف میخورد. چه ستونها! مثل خورشید میدرخشید. و مابین هر ستونی بستونی پنجره داوودی داشت از آهن، همه مشبّک بترکیب. کل طرح خوب [19] شبکه داشت تا نصب ستون که اگر همه خلایق آهنگر شوند، نمیتوانند بمثل یکی درست نمایند و پایین پنجره را که بین هر ستونین بود، از سنگ مرمر بالا آورده بودند و بالای این فیل پایها و ستونها را چنبره زده بودند و گنبد، بالای این ساخته بودند که مجموع گنبد منقش بطلا [و] لاجورد بود. وصف آن ممکن نیست.
پنجرههای داوودی
و بالای گنبد که اطراف گنبد باشد، شانزده عدد پنجره داوودی داشت از آهن [از طلاه لاجورد منقش بود] به طریق مذکور. پشت آن، پنجره های [همه از شیشه بود رنگ برنگ] آینه بود از هر رنگی همه منقش بود.
و اطراف دیوار حرم سیُ شش پنجره داوودی داشت بطریق مذکور و در میان پنجرهها از جمیع اطراف او شش در آهنی داشت. داخل یکی از درها شدیم. از دم در آهنی تا خود صخره، چهار زرع وسعت داشت در همه اطراف، و بعد صخره بود که در نهایت بزرگی بود. بسیار بزرگ و معلق بوده است و زیر آن خالی بود.
اثر قدمهای پیامبر ما در وقت رفتن به معراج
و اطراف آن صخره سه چشمه پنجره داشت از چوب طوبای بهشت؛ و یک گوشه صخره، گنبد کوچکی ساخته بودند بسیار خوب و میان گنبد سنگی بود که اثر قدم شریف ختمی مآب داشت که سوراخی از طرف بیرون، که دست میکردیم دست ما بر اثر قدم حظرت میرسید، که سبب را سؤال کردیم گفتند که حظرت در وقتیکه به آسمان عروج میکرد، پای شریف را بالای آن سنگ گذاشت جای [20] پای مبارک باقی است. از جای پای حظرت، بوی مشک و عنبرساطع میشود که آدم مست میشود و جای دیگر محرابی بود که صد و بیستُ چهارهزار پیغمبر در اینجا نماز خواندند و آن محراب را محراب قبلتین میگفتند. اینجا نماز خواندیم و دعا بدوستان کردیم.
دیگر مقامات در مسجد قبة الصخره
در گوشه دیگر محرابی بود که مقام حظرت ادریس بود که در اینجا عبادت میکرد. دو زرع از محراب فاصله، در گوشه صخره جای پایی بود. میگفتند جای پای حظرت ادریس است؛ و گوشه دیگر جای پنجهای بود. میگفتند جای انگشتان جبرئیل است در وقتیکه حظرت ختمی مآب به معراج میرفتند، پای مبارک بر این سنگ گذاشت و بلند شد که برود. سنگ از شعفِ پای حظرت بلند شد که برود. جبرئیل دست بر آن سنگ گذاشت که نرود جای دیگر. دست جبرئیل باقی ماند.
و در گوشهای مقام حمزه سید الشهداء بود. بالای این محراب جای سیر آن حظرت بود.
صخره معلّق و مقامات زیر آن
و بعد رفدیم به زیر صخره که در میان هوا معلّق بود. زیر سنگ وسعتی داشت که دور آن شصت قدم بود[29] و چهار مقام داشت: یکی مقام داوود (ع) یکی مقام فخرالعرب و العجم واسطة وجود بنی آدم، حبیب خداوند عالم محمد مصطفی صلی الله علیه و آله بود زیارت کردیم. یکی مقام حظرت ابراهیم خلیل (ع) بود و دیگر مقام سلیمان بود. زیارت کردیم .
دو چیز در اینجا دیدیم بسیار عجب. یکی در میان سنگ سوراخ بزرگی داشت. میگفتند در وقت عروج [21] به آن سوراخ عروج فرمودند پیغمبر. و یکی دیگر این بود که بر سقف سنگ اثر عمامه حضرت رسول (ص) بود.
خلاصه همه را زیارت کردیم. از فرش انداز هرم [حرم] تا زیر سنگ پانزده پله داشت. از زیر سنگ بیرون آمدیم. گوشه سنگ، صخره بریده بود. جویاه آن شدیم. گفتند: وقتی که عُرُوس [صلیبی ها] بیت المقدس را گرفتند گوشه صخره را بجهت تبرّک شکسته بودند که ببرند. وقتی که عُروس را بیرون کردند آن سنگ را پس گرفتند. خواستند بجایش نصب کنند. قبول نصب کردن را نکرد. از زمین بلند شد بالای سر محراب قبلتین نصب شد.
و بالای صخره را دو پرده آویخته بودند از اطلس فرنگی، دورش قرمز، میانش سبز بود. از حرم میخوستیم [کذا] بیرون بیائیم، دروازه داوودی جای نمازخانه بود که ده ستون داشت، از سنگ مرمر. جویا شدیم. گفتند: پیغمبران در ماه مبارک رمضان در مقام، عبادت میکردند. و در جای دیگر که دم باب جنّت باشد ترازوی آویخته بودند که مشهور به ترازوی عدل بود و در زیر ترازوی عدل شبیح [شبیه] دو ذُالفقار [کذا] امیرالمؤمنین بود و پایین آن ایوان کوچیکی داشت، پیش آمده بود. فرش آن از سنگ مرمر بود و سنگی بود که نوزده عدد میخ در آن سنگ بود و شانزده عدد آن [22] فرو رفته بود و سه عدد میخ باقی بود. میگفتند که این سه عدد میخ هر وقت فرورفت، قیامت برپا خواهد شد.
اَلنَّـاسُ ثَلاثَةٌ: فَعَـالِمٌ رَبَّـانِـیٌّ، وَ مُتَعَلِّـمٌ عَلَـی سَبِیلِ نَـجَاةٍ، وَ هَـمَجٌ رَعَـاعٌ أَتبَـاعُ کُلِّ نَاعِـقِ، یَمِیلُونَ مَع کُلِّ رِیح، لَم یَستَضِـیئُوا بِنُورِ العِلمِ، وَ لَم یَلجَأوا إِلَی رُکنٍ وَثِیـقٍ. أمیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام.