اندلس از دایره المعارف بزرگ اسلامی (یک)
اَنْدَلُس، نامى كه مسلمانان به بخشى از شبه جزيرة ايبري، در كنار مديترانه، واقع در جنوب اسپانيا و جنوب شرقى پرتغال و گاه به تمام آن دادهاند. اندلس از نام واندالها، قبيلهاي از مردم ژرمن، گرفته شده است كه در اوايل سدة 5م، پس از تجزية امپراتوري روم غربى، چندي در جنوباسپانيا سكنىگزيدند(عنان،1/17،50 -51).از اينرو،نخستين قومى كه در دوران كهن در اين سرزمين سكنى گزيد، اندلوش (اندلش/ فَندَلُس) ناميده شد (ابوعبيد، 2/890؛ مقري، 1/133؛ نيز نك: ابن خلدون، 2(3)/490).
.I جغرافيا
اندلس امروزه بزرگترين استان اسپانيا به شمار مىآيد و از نظر تقسيمات كشوري شامل 8 شهرستان: المريه، قادش1، قرطبه، غرناطه، ولبه، جيّان2، مالقه و اشبيليه است X/595) .(GSE, نام اندلس در سكهاي (دينار) دو زبانه به تاريخ 98ق/717م در كنار برابر لاتينى آن، اسپانيا آمده است. همچنين در منابع اسلامى اين نام به اسپانياي مسلمان، پس از فتح اسلامى اطلاق شده است ( 2 .(EIپس از آنكه سلطة مسلمانان در اين سرز مين به ضعف گراييد، اين نام همچنان متداول بود.
وصف اندلس در منابع اسلامى: برخىاز جغرافيانويسانمسلمان (نك: ابن عبدالمنعم، 32؛ مقري، 1/140)، اندلس را در منتهىاليه غربى اقليم چهارم دانسته، و برخى آن را از اقليم پنجم به شمار آوردهاند (ابن رسته، 98). اما به گفتة صاعد اندلسى (ص 237- 238) بيشتر اندلس در اقليم پنجم، و بخش جنوبى آن در اقليم چهارم جاي مىگيرد. حد غربى اندلس در ناحية مجاور بحر محيط (اقيانوس اطلس) به سمت جنوب امتداد مىيابد. پس از آن در طول ساحل جنوبى از اشبيليه و شبه جزيرة جبل طارق و مالقه مىگذرد و بجانه (المريه) را در گوشة جنوب شرقى دور مىزند. سرزمين مرسيه و بلنسيه حد شرقى اندلس را تشكيل مىدهد كه تا طرطوشه و از آنجا تا اربونه در منتهىاليه شمال شرقى در مجاورت سرزمين فرنگ ادامه مىيابد. جبال البرت يا برانس (پيرنه) آغاز حد شمالى اندلس است كه به جليقيه1 كه سرزمينى مسيحىنشين است، منتهى مىگردد (اصطخري، 37، 41؛ ابن حوقل، 1/109-110؛ ابوعبيد، 2/893 - 895). در اندلس 3 رشته كوه در جهت شرقى - غربى، ميان مديترانه و اقيانوس اطلس كشيده شده است كه عبارتند از: جبال قرطبه (سيرا مورِنا)، جبال برانس ميان نربونه و جليقيه، و سلسله جبالى كه از طرطوشه تا لشبونه (ليسبن) امتداد دارد و ادريسى آن را الشارات خوانده، و مشرف بر طليطله دانسته است (2/536). بر اينها بايد دو رشته كوه را افزود: جبل شُلَير و جبل ريّه2 (مقري، 1/142، 143، 148، 177؛ 2 .(EI
مهمترين رود اين سرزمين وادي الكبير (يا نهر اعظم يا نهر قرطبه) است كه گاه بهنام قديم آن بيطى (باتيكا) خوانده مىشود و 310 ميل (ح 500 كم) طول دارد. اين رود نواحى قرطبه و اشبيليه را سيراب مىكند (ابوعبيد، 2/239). وادي الكبير از رشته كوههاي مورنا در جنوب شرقى مزتا3 سرچشمه مىگيرد و از جنوب به سمت جنوب غربى جريان دارد و به مديترانه مىريزد (اسلامىزاد، 3). مهمترين شاخة فرعى اين رودخانه، نهر شنيل (يا وادي سنجيل) است كه از جبل شلير سرچشمه مىگيرد و از لَوْشه4 و غرناطه مىگذرد (مقري، 1/147-149، 5/8). وادي الكبير تنها رودخانهاي در شبه جزيرة ايبري است كه بخش پايين آن قابل كشتيرانى است ( 2 .(EI
اندلس در تمام ادوار تاريخ اسلامى به داشتن مراكز متعدد تمدنى مشهور بوده است. تقريباً تمام شهرهاي رومى پس از فتح اسلامى باقى ماند و به شكوفايى خود ادامه داد. نامهاي كهن لاتينى مانند قرطبه، اشبيليه، سرقسطه و بلنسيه نيز تقريباً دست نخورده باقى ماند. در عصر اسلامى شهرهايى جديد به عنوان پايگاههايى براي دفع تجاوز فاطميان از سمت غرب درياي مديترانه ساخته شد. براي مثال، مرسيه در جاي شهر قديم الو5 بنا گرديد و المريه كه در آغاز صرفاً مركزي براي ديدهبانى تحركات دشمن بود، بعداً در سدة 4ق/10م متحول شد و به صورت پايگاه دريايى و زرادخانة اندلس درآمد (همانجا). از ديگر شهرهايى كه در دوراناسلامىبنيادگرفت،مىتواناُقليس6،الزاهره،الزهراء،قلعةرَباح7، مرج الامير و مُنية نصر ياد كرد (نك: ابن عبدالمنعم، 51 -52، 283-284، 295، 469، 535، 548).
در حدود سدة 4ق/10م 3 خط مرزي، اندلس اسلامى را از اسپانياي مسيحى جدا مىكرد (نك: مقري، 1/161، 166؛ حجى، 38). اندلس همچون شام به چند ناحية (كوره) نظامى موسوم به جُند تقسيم مىشد . اين نواحى را اَجناد يا كُوَر مُجَنَّده مىخواندند. احمد بن محمد رازي از تقسيمات اندلس به كورهها و اقليمها ياد مىكند كه تقسيمى ثابت و شناخته شده بود و از ديرباز تداول داشته، و توسط مؤلفان سدههاي بعد بدون تغيير تكرار گرديده است (نك: مونس، 555 - 558). اما اصطخري (ص 36-37، 41-42)، ابن حوقل (1/109-111) و مقدسى (ص 222- 224) نام كوره را تنها براي شرح و توضيح مىآورند. اين مىرساند كه اساس اولية تقسيم اندلس همان تقسيم رومى و گوتى است، يعنى نظامِ شهرهايى بزرگ با ولايتى گسترده شامل شهرهاي كوچكتر، قريهها و دژها. در واقع اين كلان شهرها حكم «كوره» را در شرق اسلامى داشته است (مونس، 561، 567، 570، 575 -576، 578). هر شهر بزرگ بجز شهرهاي خُرد، يك رشته حِصن (= دژ) و مَعقل (پناهگاه) داشته است (همو، 589 -590). صورت اجمالى از شهرهاي بزرگ يا كورههاي اندلس در سدة 4ق/10م چنين است: قرطبه، فحص البلوط، قبره، استجه، اشبيليه، قرمونه، لبله، اكشونبه (شلب)، باجه، مورور، شذونه (قلسانه)، الجزيرة الخضراء، تاكرنا (رُنده)، ريّه يا مالقه، البيره، جَيّان،بجانه، تدمير(مرسيه)،شاطبه، بلنسيهو طليطله، طلبيره(اقلش)، مارده، بطليوس، شنترين، لشبونه و قلمريه (همو، 590 -591). مهمترين و بزرگترين شهرهاي اندلس قرطبه، تختگاه اميران و خليفگان اموي بود كه جاي طليطله پايتخت گوتها را گرفته بود (قدامه، 266؛ اصطخري، 41-42؛ نيز نك: ابن حوقل، 1/111، 112-113).
بافت قومى:
به هنگام فتح اسلامى و پس از آن دستههايى از مسلمانان عرب و بربر به اندلس پانهادند. نخستين مهاجران عرب گروهى بودند كه ضمن سپاه 18 هزار نفري موسى بن نُصير در رجب 93 راهى اندلس شدند (ابن عبدالحكم، 207؛ مقري، 1/233، 269). سپس 400 تن از افريقيه همراه حرّ بن عبدالرحمان ثقفى، والى اندلس در ذيحجة 97 به اين سرزمين آمدند (همو، 3/14). آنان هرچند نسبت به ساكنان اصلى در اقليت بودند، اما هستة اشرافيگري جديدي را پديد آوردند؛ به گونهاي كه جانشين اسلاف رومى و گوتها گشتند (نك: اخبار...، 43) و تا پايان حكومت اسلامى در اندلس تفوق خود را حفظ كردند (سالم، 121). هرچند قدرت به دست امويان از اعراب عدنانى بود، اما اعراب يمنى نيرو و افرادي افزونتر داشتند (مقري، 1/293).
بربرها نيز در فتح اندلس نقش مهمى ايفا كردند و پس از آن تا برپايى دولت اموي در اندلس، شمار فراوانى به دنبال كسب غنايم يا استقرار در آنجا، از مغرب به اين سرزمين ثروتمند سرازير شدند (سالم، 122). مهاجرت بربرها به شبه جزيرة اندلس سريعتر و انبوهتر از مهاجرت اعراب بود. بربرهاي اندلس به قبايل و تيرههايى مانند نفزه، مكناسه، هواره، مديونه، كتامه، زناته، مصموده، مليله و صنهاجه وابستگى داشتند كه از ا¸ن ميان نفزه و مكناسه و هواره و مديونه مشهورتر بودند (اصطخري، 44؛ عنان، 1/205).
يكى از عناصر مهم جامعة اندلس، مسيحيان گوت يا اسپانيايى بودند كه در آغاز فتوح به اسلام گرويدند. مورخان اين تازه مسلمانان را مسالمه (يا اسالمه يا اسالمة اهل ذمّه) خواندهاند (همو، 1/206؛ سالم، 127- 128). به عقيدة برخى از محققان، اولين آنها از بردگان وابسته به زمين بودند؛ زيرا آنان اسلام را ماية رهايى خود مىديدند و مىخواستند در ساية اسلام از مزاياي مساوات برخوردار باشند (مونس، 430؛ عنان، همانجا).
در نتيجة مجاورت و پيوند فاتحان مسلمان با اسپانياييها، نسلى نو پديد آمد كه در تاريخ اسلام به «مولّدان» (عربهاي دو رگه) معروف شدهاند. بسياري از اينان نامهاي عربى خود را حفظ كردند (نك: مونس، 430-431؛ سالم، 128-129). دستهاي از آنان در برخى از شهرها، مانند طليطله پايگاهى قدرتمند يافتند و گرايشهاي جدايىطلبانهاي را آشكار ساختند. اشبيليه نيز از مراكز آنان بود، اما در آنجا مولدان به سبب اشتغال به تجارت، مناسبات مسالمتآميزي با دولت قرطبه داشتند (همو، 129).
مسيحيان اندلس با مسلمانان همزيستى داشتند و در عين حفظ دين خود به عربى سخن مىگفتند. از اينرو مستعربون1 يا عجم الذمه نام گرفتهاند. آن دسته از مستعربون را كه با مسلمانان عهدي داشتند، معاهدون مىناميدند (سالم، 130؛ عنان، همانجا). مستعربون دستكم در شهرهاي بزرگ، به ويژه قرطبه، اشبيليه و طليطله از حمايت دولت اسلامى برخوردار بودند ( 2 .(EIسرزمين اندلس تا پايان قرن 5ق/11م به همان مناطق كليسيايى سابق - چنانكه در عهد گوتها بود - تقسيم مىشد و شامل 3 مطراننشين بود (يعنى طليطله، لوسيتانيا و باتيكا) و اسقفنشينها و نواحى كليسايى را تحت پوشش داشت (همانجا؛ ابوعبيد، 2/891، 908).
يهوديان در زمان حكومت روميها و گوتها، سخت تحت فشار بودند. پس از فتوح، مسلمانان با آنان رفتاري شايسته در پيش گرفتند (نك: ابن خطيب، 16). اقليتهاي يهودي در شهرهاي بزرگ اندلس در حمايت و سرپرستى حكومت اسلامى زندگى مىكردند (عنان، 1/206). شهر غرناطه بيشترين شمار اقليت يهودي را در خود جاي داده بود (ابن عبدالمنعم، 45).
زراعت و معادن: در گذشته نيز مانند امروز دو نوع زراعت ديم و آبى در اندلس معمول بود. زراعت ديم خاص كشت حبوبات و غله بود. گندم طليطله شهرت داشت. زمينهاي وسيعى در اندلس پوشيده از درختان زيتون بود و توليد روغن آن رواج داشت. موكاري نيز به صورت گسترده متداول بود. سادهترين شكل آبياري شبكهاي از كانالهاي به هم مرتبط در دشتهاي ساحلى بود و آبياري در مرسيه و بلنسيه به وسيلة اختلاف ارتفاع صورت مىگرفت و در اراضى مرتفع از چرخاب استفاده مىشد. در اندلس ميوههايى مانند گيلاس، سيب، گلابى، بادام، انار، و به خصوص انواع انجير، و در بعضى از مناطق ساحلى، نيشكر و موز و نخل به عمل مىآمد. همچنين كشت زعفران، زيره، گشنيز، روناس، حنا و جز آنها، نيز كتان و پنبه براي صنايع پارچهبافى، و تربيت كرم ابريشم به خصوص در مناطق ميان غرناطه و مديترانه معمول بود. در مراتع حوضة سفلاي واديالكبير تربيت اسب رايج بود و استران اندلس در زمان ابن حوقل معروف بودند. پرورش گاو و گوسفند و بز نيز در همه جا متداول و زنبورداري براي توليد عسل معمول بود. از مناطق جنگلى احتياجاتى مانند زغال تأمين، و از چوب درختان صنوبر در كرانة فلات مزتا براي دكل كشتيها استفاده مىشد. در دشتهاي جنوب شرقى هم نخلهاي كوتاه و الياف براي سبدبافى به عمل مىآمد.
معادن غنى اندلس از ديرباز و در دورة اسلامى استخراج مىشده است. از بستر بعضى از رودخانهها طلا به دست مىآمد و از معادن شمال قرطبه نقره و آهن استخراج مىشد. شنگرف از جبل المعدن و اُبال، و مس از ولبه استخراج مىشد. زاج سفيد، سولفات آهن و سرب و سولفيد سرب هم از ديگر منابع كانى بود. اندلس به مرمر و سنگهاي قيمتى شهرت داشت و چشمههاي آب گرم كه تقريباً همه با نامهاي قديمش هنوز معروف است (مانند الحامّه). بهرهبرداري از معادن سنگ نمك و رسوبات نمك در ساحل قادس و المريه و لقنت2، صنعتى پر رونق بود. ماهى ساردين و تُن به فراوانى صيد مىشد GSE,) ; 2 EI.(X/596-597
مآخذ: ابن حوقل، محمد، صورة الارض، به كوشش كرامرس، ليدن، 1938م؛ ابن خطيب، محمد، اللمحة البدرية فى الدولة النصرية، به كوشش محبالدين خطيب، قاهره، 1347ق؛ ابن خلدون، عبدالرحمان، تاريخ، بيروت، 1957م؛ ابن رسته، احمد، الاعلاق النفيسة، به كوشش دخويه، ليدن، 1891م؛ ابن عبدالحكم، عبدالرحمان، فتوح مصر و اخبارها، به كوشش توري، قاهره، 1411ق/1991م؛ ابن عبدالمنعم، محمد، الروض المعطار، به كوشش احسان عباس، بيروت، 1980م؛ ابوعبيد بكري، عبدالله، المسالك و الممالك، به كوشش وان لون و ا. فره، تونس، 1992م؛ اخبار مجموعة، به كوشش ابراهيم ابياري، بيروت، 1401ق/1981م؛ ادريسى، محمد، نزهة المشتاق، قاهره، 1409ق/1989م؛ اسلامىزاد، حميد، اسپانيا، تهران، 1375ش؛ اصطخري، ابراهيم، مسالك الممالك، به كوشش دخويه، ليدن، 1870م؛ حجى، عبدالرحمان على، التاريخ الاندلسى، بيروت، 1396ق/1976م؛ سالم، عبدالعزيز، تاريخ المسلمين و آثارهم فى الاندلس، بيروت، 1981م؛ صاعد اندلسى، التعريف بطبقات الامم، به كوشش غلامرضا جمشيدنژاد اول، تهران، 1376ش؛ عنان، محمد عبدالله، دولة الاسلام فى الاندلس، قاهره، 1408ق/1988م؛ قدامة بن جعفر، «نبذ من كتاب الخراج و صنعة الكتابة»، همراه المسالك و الممالك ابن خردادبه، به كوشش دخويه، ليدن، 1889م؛ مقدسى، محمد، احسن التقاسيم، به كوشش دخويه، ليدن، 1906م؛ مقري، احمد، نفح الطيب، به كوشش احسان عباس، بيروت، 1408ق/1988م؛ مونس، حسين، فجر الاندلس، قاهره، 1959م؛ نيز: GSE. ; 2 EI
محمدرضا ناجى
II تاريخ
تاريخ اندلس از اواخر هزارة 2قم آغاز مىشود. فينيقيهاي بازرگان و دريانوردِ كرانة باختري درياي مديترانه در حدود 1200قم براي گسترش قلمرو خود از طريق اقيانوس اطلس وارد شبه جزيرة ايبري شدند و مستعمراتى چون مالقه و قادس را در آنجا بنا كردند كه به تدريج به مراكز عمدة بازرگانى مبدل شد. سپس يونانيان اين سرزمين را تصرف كردند (كالمت، 20؛ عبادي، 23- 25؛ سالم، 13 بب؛ بريتانيكا، ماكرو، و در حدود 850 قم كارتاژها از قرطاجنه (كارتاژ) در سواحل تونس به راه افتادند و سواحل جنوبى و جنوب شرقى اندلس را تسخير كردند. از سالهاي 264 تا 149قم ميان كارتاژها و روميان نبردهاي سختى موسوم به «پونيك» رخ داد كه سرانجام به شكست كارتاژها و زوال حكومت آنان انجاميد. از آن پس اندلس به دست روميان افتاد و آنان تا 409م به مدت 6 قرن بر اندلس حكومت كردند. امپراتوري روم در اواخر قرن 4م در اين منطقه به سبب بحرانهاي نظامى و اقتصادي، و هجوم قبايل بربر در شمال افريقا روي به ضعف نهاد. در اوايل قرن 5م گروههايى از طوايف واندال و ويزيگوت از كوههاي پيرنه گذشته، وارد اندلس شدند و به تهاجمات وسيعى دست زدند. پس از سالها جنگ و خونريزي سرانجام واندالها بر مغرب، و ويزيگوتها بر اندلس تسلط يافتند. ويزيگوتها حدود 3 قرن بر اندلس حكم راندند تا سرانجام در اوايل قرن 8م حكومت آنان به دست مسلمانان برچيده شد (دوزي، 215 بب؛ بريتانيكا، ماكرو، ؛ XVII/402-414 چمبرز...، ؛ I/415 عبادي، 26-30؛ كالمت، 20-21؛ بشتاوي، 11-12).
دورة اسلامى: در 92ق موسى بن نصير كه از سوي وليد بن عبدالملك خليفة اموي بر افريقيه حكم مىراند، سپاهى به فرماندهى غلام خود طارق بن زياد (والى طنجه) به فتح اندلس روانه كرد. اندلس در اين هنگام درگير اختلافات داخلى بود و رودريك (در منابع اسلامى لذريق يا رذريق) آخرين پادشاه ويزيگوت براي سركوب شورشيان در ايالتهاي شمالى به سر مىبرد. طارق به كمك خوليان (يوليان) حاكم شورشى سبته كه به روايتى مسلمانان را به فتح اندلس فراخوانده بود، از تنگهاي كه به نام خود او به جبلطارق موسوم شد، گذشت و در مدتى كوتاه شهرهاي استجه، مالقه، غرناطه، قرطبه، البيره و طليطله را تصرف كرد و روي به شمال نهاد. او پس از عبور از قشتاله وليون و كوههاي آستورياس، بر سواحلجنوبى خليج بيسكى، يعنى شمالىترين نواحى اندلس دست يافت و در مدت يك سال از جنوب تا شمال اندلس را به تصرف درآورد ( اخبار...، 17-23؛ ابن عبدالحكم، 204- 205؛ ابن قوطيه، 33- 35؛ مقري، 1/229-232؛ عنان، دولة...، 1(1)/38- 51). از سوي ديگر موسى بن نصير در رمضان 93 با سپاهى عظيم از جبلطارق گذشت و روي به شمال شبه جزيرة ايبري نهاد و پس از فتح شذونه، قرمونه و اشبيليه كه از مهمترين و بزرگترين شهرهاي اندلس بود. راهى طليطله شد و در آنجا با طارق كه به استقبال او آمده بود، ملاقات كرد (ابن قوطيه، 35-36؛ اخبار، 24- 25؛ مقري، 1/271). سپس دو سردار روانة شمال شرقى شدند و شهرها و دژهاي آن نواحى از جمله سرقسطه و برشلونه را تصرف كردند. پس از آن طارق راهى غرب شد تا سرزمينهاي شمال غربى را فتح كند و موسى بن نصير روي به جبال پيرنه آورد تا بقاياي ويزيگوتها را تار و مار كند (مقري، 1/273- 275؛ عنان، همان، 1(1)/53).
همانگونه كه ابن خلدون اشاره كرده، موسى مىخواست از شمال اندلس وارد فرانسه شود و پس از فتح سراسر اروپا از راه قسطنطنيه به شام بازگردد (4/117- 118؛ عنان، همانجا). اما در اين هنگام (95ق) وليد بن عبدالملك، موسى و طارق را به دمشق احضار كرد ( اخبار، 27؛ ابن قوطيه، 36). موسى قبل از بازگشت، اشبيليه را پايتخت اندلس ناميد و فرزندش عبدالعزيز را بر آنجا گماشت و در ذيحجة 95 به همراه طارق عازم دمشق شد ( اخبار، همانجا؛ ابن عبدالحكم، 210؛ ابن عذاري، چ بيروت، 2/23). عبدالعزيز فتوحات مسلمانان را در شمال ادامه داد و اوضاع آشفتة اندلس را سامان بخشيد، اما طولى نكشيد كه در 97 يا 98ق گويا به اشارة خليفه سليمان بن عبدالملك كه از قدرت و نفوذ او در اين ولايت دوردست بيمناك شده بود، در مسجد اشبيليه به قتل رسيد (ابن قوطيه، 36-37؛ اخبار، 28؛ ابن عذاري، همان چ، 2/24).
پس از مرگ عبدالعزيز بزرگان اشبيليه ايوب بن حبيب لخمى را به حكومت برداشتند و او 6 ماه بر اندلس حكومت كرد. در اين زمان اندلس بخشى از ولايت افريقيه در قلمرو خلافت دمشق بود و حاكمان آنجا را واليان افريقيه تعيين مىكردند. حر بن عبدالرحمان ثقفى نيز بدينشيوه توسط عبدالله (يا محمد) بن يزيد حاكم افريقيه به حكومت اندلس منصوب شد. حر بن عبدالرحمان يا ايوب بن حبيب در 99ق پايتخت اندلس را از اشبيليه به قرطبه منتقل ساخت (ابن قوطيه، 37؛ اخبار، 28-29؛ ابن عذاري، همان چ 2/25؛ مقري، 1/234- 235).
در 100ق عمر بن عبدالعزيز اموي نصب حكام اندلس را به اختيار خويش درآورد و سمح بن مالك خولانى را به حكومت آنجا گماشت (ابن قوطيه، 38؛ اخبار، 30). سمح كه در جنگاوري و مملكتداري مهارت بسيار داشت، به اصلاحات جديد مالى و عمرانى پرداخت و پس از سركوب ياغيان و شورشيان فتوحات را ادامه داد و شهرهاي شمالى اندلسچون قرقشونه،سپتيمانيا و ناربن را تصرفكرد و دامنةمتصرفات مسلمانان را تا جنوب فرانسه گسترش داد و با ساختن قلعهها و پادگانهاي بسيار مواضع خود را در سراسر اين منطقه استحكام بخشيد. سپس به قصد تصرف تولوز (تولوشه) پايتخت مملكت آراگون لشكر كشيد، اما در 102ق/720م در نبرد با مسيحيان به قتل رسيد (همان، 30-31؛ ابن عذاري، همان چ، 2/26؛ وات، 22-23). پس از او به ترتيب: عنبسة بن سحيم (حك 102-107ق)، يحيى بن مسلمة (سلامة) كلبى (حك 107-110ق)، عثمان بن ابى سعيد (ابى نسعة) خثعمى (حك 110-111ق)، حذيفة بن احوص قيسى (حك 111ق)، هيثم بن عفير (عبيد) كنانى (حك 111-112ق)، محمد بن عبدالله اشجعى (چند ماه در 112ق)، عبدالرحمان بن عبدالله غافقى (حك 112-114ق) و عبدالملك بن قطن فهري (حك 114-116ق) بر اندلس حكم راندند ( اخبار، 31؛ ابن قوطيه، همانجا؛ ابن عذاري، همان چ، 2/27-31).
ميان سالهاي 107 تا 112ق مسلمانان در شمال اسپانيا و جنوب فرانسه با مقاومت مسيحيان روبهرو شدند و فتوحات مدتى متوقف شد. چون عبدالرحمان غافقى به حكومت اندلس گماشته شد، پس از سامان بخشيدن به اوضاع اندلس و انجام دادن اصلاحاتى در شهرهاي مختلف با سپاهى عظيم رهسپار جنوب فرانسه شد و پس از تصرف شهرهاي آرل و بُردو در محلى ميان تور و پواتيه اردو زد. در رمضان 114 جنگى سخت ميان مسلمانان و مسيحيان به فرماندهى شارل مارتل رخ داد. گرچه در آغاز پيروزي با مسلمانان بود، اما چون عبدالرحمان به قتل رسيد، سپاه مسلمانان از هم گسيخت و دچار شكست شد. در منابع اسلامى از اين واقعه به نام بلاط الشهداء ياد شده است ( اخبار، همانجا؛ مقري، 1/236؛ عنان، همان، 1(1)/110-111؛ عبادي، 83 - 84).
عبدالملك بن قطن جانشين عبدالرحمان پس از سركوب شورشيان در شمال به تقويت پادگانها و شهرهايى پرداخت كه از سوي مسيحيان در معرض خطر جدي قرار داشت؛ اما در چندين نبرد زيانهاي فراوان ديد و به قرطبه بازگشت و سرانجام پس از دو سال حكومت در 116ق عزل شد و عقبة بن حجاج سلولى به جاي او به حكومت رسيد (ابن عذاري، همان چ، 2/28-29؛ مقري، همانجا؛ عنان، همان، 1(1)/112- 113). در اين زمان در افريقيه ميان عربها و بربرها اختلاف افتاد و دامنة اين اختلافات به اندلس نيز كشيده شد و شهرهاي مارده، استرقه و طلبيره را آشوب فرا گرفت. عبدالملك بن قطن هم عقبة بن حجاج را براند و خود باز به حكومت نشست. وي براي سركوب شورشيان از بلج ابن بشر قشيري فرمانده لشكر شام در سبته ياري خواست و به كمك وي بربرها را در قرطبه و طليطله درهم شكست، اما بلج خود بر عبدالملك شوريد و او را به قتل رساند (123ق) و حكومت اندلس را به دست گرفت ( اخبار،34- 35، 42-44؛ ابن عذاري، چ بيروت، 2/29-31؛ ابن عبدالحكم، 217- 218؛ ابن اثير، 5/92؛ عبادي، 86). اما فرزندان عبدالملك در سرقسطه علم مخالفت برافراشتند و آمادة جنگ شدند. در 124ق ميان آنان و سپاهيان شام جنگى سخت در نزديكى قرطبه رخ داد و گرچه بلج كشته شد، سپاهيانش پيروز شدند و ثعلبة بن سلامة عاملى را به حكومت اندلس برداشتند ( اخبار، 46-47؛ عنان، همان، 1(1)/124- 125)؛ اما اندكى بعد ابوالخطار بن ضرار كلبى از سوي والى افريقيه به حكومت اندلس رسيد. در اين هنگام كشمكش ميان عربهاي قحطانى و عدنانى براي كسب حكومت و امتيازات ديگر به اندلس نيز كشيده، و سبب بروز آشوبهايى شده بود. ابوالخطار براي مقابله با اين اختلافات هر يك از قبايل را در يكى از شهرهاي اندلس جاي داد. و گرچه مدتى شهرهاي اندلس آرام شد، اما چون خود او به قبايل يمنى گرايش بيشتري داشت، دوباره آتش اختلافات شعلهور شد و مسيحيان از اين پريشانيها بهره برده، بسياري از شهرهاي شمال اندلس را از مسلمانان بازپس گرفتند (ابن عذاري، همان چ، 2/23-34؛ مقري، 1/237؛ عنان، همان، 1(1)/125-127؛ دوزي، .(146
به روزگار حكومت يوسف بن عبدالرحمان فهري بر اندلس، خلافت اموي دمشق سقوط كرد. يكى از معدود كسانى كه از قتل عام امويان به دست عباسيان جان به در برد، عبدالرحمان بن معاوية بن هشام نام داشت كه به مغرب گريخت و با پشتيبانى برخى قبايل بربر در 138ق از طريق جبلطارق وارد سواحل غربى اندلس شد. عبدالرحمان كه لقب الداخل يافته بود، در اينجا سپاه يوسف بن عبدالرحمان را درهم شكست و قرطبه را تسخير كرد و دولت امويان اندلس را بنيان نهاد ( اخبار، 47-49، 58؛ مقري، 1/327- 328؛ عبادي، 97- 98).
امويان در اندلس (138-422ق/755-1031م): حاكمان اموي كه نزديك به 3 قرن بر اندلس حكومت كردند، 16 تن بودند. نخستين آنها عبدالرحمان بن معاوية بن هشام (حك 138-172ق/755- 788م)، و آخرينشان هشام بن محمد (حك 418-422ق/1027-1031م) نام داشتند.
عبدالرحمان الداخل از نخستين روزهاي ورود به قرطبه درگير جنگهاي داخلى و سركوب شورشيان شد. يوسف بن عبدالرحمان فهري كه پس از شكست از عبدالرحمان به طليطله گريخته بود، همراه با صميل بن حاتم اين شهر را به بزرگترين مركز دشمنى و مخالفت عليه حكومت اموي مبدل ساخت. عبدالرحمان پس از چند سال جنگ سرانجام در 142ق آن دو را بشكست و طليطله را تصرف كرد و آتش فتنه را تا مدتى خاموش ساخت (ابن عذاري، همان چ، 2/48-49؛ مقري، 1/328-329).
وي ميان سالهاي 144 تا 163ق سرگرم سركوب مخالفان و فرونشاندن شورشهاي متعدد در شهرهاي اندلس بود تا سرانجام آخرين مخالف برجستة او، عبدالرحمان بن حبيب فهري كه مىخواست عبدالرحمان اموي را به اطاعت از عباسيان وادارد، در 168ق درگذشت و شورشها پايان گرفت (نك: اخبار، 92-101؛ ابن عذاري، همان چ، 2/50 -57؛ عبادي، 100- 105). عبدالرحمان پس از 32 سال حكومت درگذشت (ابن خطيب، 10-11؛ ابن ابار، 1/42). برخى از جانشينان او نيز گرفتار دفع شورشهايى بودند كه اعضاي خاندان يا امراي مسيحى و مسلمان اندلس برپا مىكردند. هشام بن عبدالرحمان ميان سالهاي 176 تا 179ق بعضى از شهرهايى را كه به دست مسيحيان افتاده بود، بازپس گرفت و آلفونسو را درهم شكست (ابن عذاري، همان چ، 2/63 - 65؛ ابن خطيب، 11-12؛ مقري، 1/337- 338؛ نعنعى، 175- 178). اما به روزگار فرزندش حَكَم، شارلمانى شهرهايى چون برشلونه و تطيله را از قلمرو امويان جدا كرد و مسلمانان بزرگترين پايگاه خود را در شمال اندلس از دست دادند. در همين دوره مردم قرطبه برضد حكم قيام كردند و او نيز اين شورش را كه به ربض معروف شد، به شدت سركوب كرد (ابن عذاري، همان چ، 2/69 -70، 75-76؛ ابن ابار، 1/43-44؛ ابن اثير، 6/169، 187؛ ابن قوطيه، 68؛ مقري، 1/339).
جانشين حكم، عبدالرحمان بن حكم اموي در برابر حملات آلفونسو، در بخش وسيعى از قلمرو مسيحيان به تاخت و تاز پرداخت و تطيله را پس گرفت، و از آن پس نرمانها (در منابع اسلامى: اردمانيين يا مجوس) را كه وارد سواحل جنوبى و غربى اندلس شده بودند، شكست داد و براند (ابن عذاري، همان چ، 2/81 - 88؛ مقري، 1/345؛ عنان، دولة، 1(1)/255- 258؛ ابن دلايى، 98-99). وي به تقويت ناوگان دريايى خود پرداخت و كارگاههاي بزرگ كشتىسازي داير كرد (ابن قوطيه، 78، 82 -83؛ ابن عذاري، همانجا؛ حميري، 20؛ محمدحسين، 53 - 55؛ مونس، 288). اما پسر او محمد بن عبدالرحمان، مدتى دراز سرگرم مقابله با تهاجمات نرمانها، مسيحيان اندلس و امراي مسلمان بود. در اين گير و دار شماري از مهمترين شهرهاي قلمرو امويان مانند طليطله و استجه و سمّوره از دست محمد خارج شد و به تصرف مسلمانان معارضِ امويان يا مسيحيان افتاد. آلفونسوي سوم پادشاه ليون از اين پس شمال اندلس را پايگاه يورشهاي خود به سرزمينهاي اسلامى قرار داد (ابن عذاري، همان چ، 2/121-126؛ ابن خطيب، 27؛ لوي پرووانسال، .(I/364-365 با اينهمه، دولت امويان اندلس به روزگار حكومت عبدالرحمان بن محمد كه در 317ق خود را خليفه الناصر خواند، قدرت و نفوذي كم مانند به دست آورد و اندلس اسلامى امنيت و آرامشى دوباره يافت. وي بسياري از مخالفان را سركوب كرد و آلفونسو را عقب راند و شهرهاي از دست رفته به ويژه طليطله را، بازپس گرفت (ابن حيان، چ مادريد، 5/53 -54، 65، 69، 90، 145 بب؛ ابن عذاري، همان چ، 2/160-163، 172- 185؛ نك: لوي پرووانسال، همانجا، نيز .(II/24-29 دورة عبدالرحمان همچنين دورة رونق صنعت و تجارت و هنر و ادبيات و علوم به شمار مىرود (ابن خلدون، 4/137-144؛ ابن عذاري، همان چ، 2/157، 223، 231؛ عبادي، 187 بب؛ عنان، همان، (1)2/435-436، 446).
در عصر جانشين عبدالرحمان، حكم، ملقب به المستنصر بالله كه در 350ق به حكومت نشست، جنگهاي متعددي ميان امويان و مسيحيان قشتاله و نرمانها درگرفت كه غالباً با پيروزي مسلمانان خاتمه مىيافت و همين امر سبب شد كه امراي مسيحى قشتاله، ليون، ناوار، جليقيه و برشلونه پى در پى خواستار صلح شدند (ابن عذاري، چ بيروت، 2/233-241؛ ابن خلدون، 4/144-146؛ ابن حيان، چ بيروت، 63 -64، 71-72، 138-139؛ مقري، 1/382-384؛ عنان، همان، 1(2)/483- 484، 490-491).
پس از حكم پسرش هشام، ملقب به المؤيد بالله به حكومت اندلس كه به نهايت رونق و شكوفايى رسيده بود، نشست. هشام جوانى بىتجربه بود و وزيرش محمد بن ابى عامر، ملقب به المنصور رشتة كارها را در دست گرفت و چنان بر امور مسلط شد كه وجود خليفه تنها جنبة تشريفاتى يافت. بدينسبب، مورخان او را مؤسس دولت بنى عامر دانستهاند. وي مردي سياستمدار و دلير بود و براي اولينبار پادشاه ليون را تابع حكومت قرطبه كرد و سپس شهرهاي شمالى را از دست مسيحيان درآورد. مهمترين نبرد او با مسيحيان، نبرد شنت ياقب در 387ق بود (ابن عذاري، همان چ، 2/253، 256، 294؛ ابن خطيب، 43، 57 -59، 66 -67؛ مقري، 1/396-397؛ عبادي، 231-232؛ عنان، همان، 1(2)/542 -544، 561، 563). دورةوزارتفرزند او عبدالملك المظفر نيز عصر نعمت و رفاه بود. عبدالملك هم در جنگ با مسيحيان قشتاله و ليون پيروزيهايى به دست آورد (ابن خطيب، 83، 87؛ ابن خلدون، 4/148-149؛ ابن عذاري، همان چ، 3/3- 15؛ لوي پرووانسال، 288 .(II/273, اما پس از مرگ او غمانگيزترين دوران تاريخ اندلس فرا رسيد و از اوج ثروت و قدرت و پيشرفت به ورطة جنگهاي داخلى كشيده شد. هنوز 3 ماه از وزارت جانشين او، عبدالرحمان بن المنصور نگذشته بود كه شورشيان بربر قرطبه را گرفتند و دولت وزيران بنى عامر را پس از 35 سال منقرض كردند. ميان سالهاي 399 تا 407ق از امويان، محمد بن هشام، سليمان المستعين و هشام المؤيد و سپس دوباره سليمان بر قلمروي كه به تدريج كوچكتر مىشد، فرمان راندند تا سرانجام در 422ق با خلع هشام المعتمدبالله، خلافت امويان اندلس پس از نزديك به 3 قرن حكومت به پايان رسيد (ابن عذاري، همان چ، 3/50 -52؛ ابن خلدون، 4/149-153؛ عبادي، 254؛ نيز نك: بنى اميه).
ملوكالطوايف در اندلس: پس از سقوط امويان اندلس، وحدت سياسى بخش اعظم اين سرزمين از هم پاشيد و بنى حمود بر بيشتر شهرهاي جنوبى وادي الكبير و امتداد آن تا رود شنيل مستولى شدند؛ نيز خاندانهاي متعدد عرب بر بزرگترين شهرهاي اندلس چون قرطبه، اشبيليه، سرقسطه، بلنسيه، مرسيه و المريه دست يافتند و غلامان بنىعامر نيز بر بسياري از مناطق شرقى مسلط شدند و عصري آغاز گرديد كه در تاريخ اندلس به دورة ملوك الطوايف موسوم است.
مهمترين ملوكالطوايف عبارتند از:
1. بنى جهور در قرطبه: مؤسس اين دولت جهور بن محمد بن جهور نام دارد كه پس از سقوط امويان از سوي مردم قرطبه به حكومت انتخاب شد. وي قلمرو خود را گسترش داد و از شمال تا سلسله جبال شارات، از شرق تا سرچشمههاي واديالكبير، از غرب تا حدود استجه، و از جنوب تا اطراف غرناطه را زير فرمان درآورد. در ايام نوادة اوعبدالملك،سپاهياناشبيليه برقرطبه چيرهشدند (462ق) وبنىجهور را برانداختند (ابن عذاري، همان چ، 3/232- 235؛ ابن خطيب، 147- 150؛ عنان، دول...، 20-22؛ نيز نك: ه د، بنى جهور).
2. بنى عباد در اشبيليه: ابوالقاسم محمد بن اسماعيل بن عباد قاضى اشبيليه در 414ق رشتة امور را در اين شهر به دست گرفت و يكى از قدرتمندترين دولتهاي ملوكالطوايف را ايجاد كرد. با آنكه توسعه طلبى او موجب اتحاد امراي اطراف و شكست ابن عباد در 431ق شد، ولى جانشين او المعتضد عباد بن محمد بر همة امارتهاي كوچك و بزرگ در غرب و جنوب اندلس استيلا يافت و حكومت بربرها را نيز در شرق و جنوب شرقى برانداخت (ابن عذاري، همان چ، 3/203؛ عنان، همان، 36- 48؛ دوزي، 605 -602 ؛ وات، 109).
محمد المعتمد پسر او، قرطبه را از بنى جهور گرفت (ابن خطيب، 157- 158؛ كنده، و قلمرو خود را از 4 سوي وسعت داد. در 474ق تاخت و تاز آلفونسو در اراضى اشبيليه، و در 478ق سقوط طليطله، اركان دولت بنى عباد را سست گردانيد (ابن ابى زرع، 143- 144؛ سلاوي، 2/32-34؛ عنان، همان، 71-72). المعتمد نيز يوسف بن تاشفين را از مغرب به اندلس خواند، ولى يوسف در گامهاي اول دولت بنى عباد را برانداخت (ابن خطيب، 163-164؛ ابن ابى زرع، 152- 155؛ ابن كردبوس، 106-107؛ سلاوي، 2/53 -54؛ شحنه، 72 ؛ دوزي، 714 -713 ؛ نيز نك: ه د، بنى عباد).
3. بنىزيري يا بنىمناد در غرناطه: اينان خاندانى از قبيلةصنهاجة بربر بودند كه در 391ق در قرطبه سكنى گزيدند. سر سلسلة خاندان، زاوي بن زيري در اواخر عصر امويان در غرناطه به امارت رسيد. پس از او حبوس بن ماكسين در غرناطه به حكومت نشست و به توسعة قلمرو خود برخاست. جانشينانش نيز درپى بسط نفوذ و قدرت بودند و برخى از آنها در برابر ديگر ملوكالطوايف با آلفونسو متحد شدند (عبدالله زيري، 18-19، 24-26، 30، 34- 35، 69 -70، 72-76؛ ابن عذاري، چ بيروت، 3/169-171، 262، 264، 266؛ ابن بسام، 1(1)/403؛ ابن خطيب، 233-234؛ عنان، همان، 120-122، 127-129). دولت بنى زيري در 488ق به دست يوسف بن تاشفين برچيده شد (نك: ه د، بنى ذيالنون).
4. بنى ذيالنون در طليطله: اينان از قبيلة بربر هواره بودند. سرسلسلة آنان اسماعيل بن عبدالرحمان بن ذيالنون در 427ق به حكومت طليطله دست يافت. اما يورشهاي بنى هود از سرقسطه و فرناندو پادشاه قشتاله در عصر جانشينان اسماعيل، مانع از توسعة اين دولت شد (ابن عذاري، همان چ، 3/276-282؛ ابن خطيب، 176- 178؛ عنان، همان، 95-104)، تا سرانجام در 478ق آلفونسوي ششم طليطله را تسخير كرد و دولت بنى ذيالنون را برانداخت. سقوط طليطله ضربة سنگينى بر پيكر اندلس اسلامى بود و پايههاي حكومت ملوكالطوايف را به لرزه انداخت (همان، 110-113؛ نيز نك: ه د، بنى ذيالنون).
5. بنى عامر در بلنسيه: پس از سقوط بنى عامر در 399ق و تحولات سياسى كه در بلنسيه رخ داد، عبدالعزيز بن عبدالرحمان المنصور عامري در آنجا به حكومت نشست. وي با پادشاهان مسيحى اندلس به ويژه فرناندوي اول متحد شد و مدت درازي حكم راند. پس از او پسر و نوادهاش مدت كوتاهى در آنجا حكومت كردند تا آلفونسوي ششم ايشان را برانداخت (ابن عذاري، همان چ، 3/301-303؛ ابن خلدون، 4/161-162؛ ابن خطيب، 195-196؛ عنان، همان، 220-226؛ نيز نك: ه د، بنى عامر).
6. بنى افطس در بطليوس: بطليوس از مناطق بزرگ و مجاور قلمرو مسيحيان شمال بود كه پس از انقراض امويان مدتى شاپور فارسى بر آنجا حكمراند و پس از او، در 413ق به دست وزيرش عبدالله ابن مسلمه، ملقب به المنصور و معروف به ابن افطس افتاد. او 24 سال بر اين ناحيه حكومت راند و بيشتر روزگار را در جنگ با بنى عباد يا سركوب شورشها سپري كرد (ابن خطيب، 182-183؛ ابن عذاري، همان چ، 3/236؛ عنان، همان، 81 -83). جانشينان او نيز گرفتار تهاجم بنى عباد و فرناندو بودند تا به روزگار عمر المتوكل، آلفونسو نواحى شمالى بطليوس را گرفت و بنى افطس را در معرض انقراض قرار داد، ولى ورود مرابطون، آلفونسو را فراري داد (ابن عذاري، همان چ، 3/211-212؛ ابن ابار، 2/96-103؛ نيز نك: ه د، بنى افطس).
7. بنى تجيب و بنى هود در سرقسطه: بنى تجيب در اواخر قرن 3ق بر سرقسطه دست يافتند، ولى غالباً به تبعيت از امويان حكم مىراندند. پس از انقراض امويان، منذر بن يحيى تجيبى خود را مستقل خواند. فرزندش يحيى و سپس منذر بن يحيى نيز تا 430ق بر آنجا حكم راندند و در اين تاريخ بنى هود جاي ايشان را گرفتند. ميان سليمان بن محمد بن هود اولين حاكم اين سلسله و بنى ذيالنون جنگها درگرفت. وي در 438ق درگذشت و قلمروش ميان فرزندان وي تقسيم شد و هر يك مدعى استقلال شدند. در 456ق نرمانها به قلمرو سرقسطه يورش بردند و دست به قتل و غارت بسيار گشودند. سال بعد احمد بن سليمان المقتدر به ياري بنى عباد، مسيحيان را عقب راند و با تصرف برخى مناطق، دولت بنى هود را به يكى از مهمترين دول ملوكالطوايف تبديل كرد. اما در اواخر سال 503 ق مرابطون بر سرقسطه نيز استيلا يافتند و بنى هود را برانداختند (ابن عذاري، همان چ، 3/175-181، 222، 225-226، 253-261؛ ابن خطيب، 170-171، 175، 178؛ ابن ابى زرع، 104؛ حميري، 40؛ ياقوت، ذيل بربشتر؛ عنان، دول، 281؛ نيز نك: ه د، بنى تجيب، بنى هود).
8. بنى صمادح در المريه: پس از سقوط وزيران بنى عامر، خيران عامري از موالى المنصور در 403 و 405ق بر مرسيه و المريه دست يافت و برادرش زهير قلمرو دولت را بسيار گسترش داد. پس از او معن ابن محمد بن صمادح از سوي عبدالعزيز بن ابى عامر امير المريه شد. فرزند او ابويحيى محمد المعتصم بالله نيز دولت خود را توسعه داد، ولى اندكى بعد در 484ق يوسف بن تاشفين دولت ايشان را هم برانداخت (ابن عذاري، همان چ، 3/166-167، 169-174؛ ابن خطيب، 216، 217؛ ابن خلدون، 4/162؛ عنان، همان، 158، 166، 171-173؛ نيز نك: ه د، بنى صمادح).
9. بنى رزين در شنتمرية شرقى: اين خاندان از بربران هواره بودند و سر سلسلة آنان، ابومحمد هذيل معروف به ابن اصلح در اواخر حكومت امويان در شنتمريه دعوي استقلال كرد و در 403ق آنجا را از فرمان قرطبه خارج ساخت. وي 33 سال، و فرزندش عبدالملك، ملقب به ذوالرياستين نيز 60 سال بر آنجا فرمان راندند تا در 497ق به روزگار حكومت حسامالدوله يحيى پسر عبدالملك، دولت بنى رزين به دست مرابطون سقوط كرد (ابن عذاري، همان چ، 3/181-182، 307-311؛ ابن خطيب، 205؛ عنان، همان، 253-259؛ نيز نك: ه د، بنىرزين).
مرابطون در اندلس: پس از سقوط طليطله در 478ق به دست مسيحيان، ملوكالطوايف كه خود را در خطر مىديدند، يوسف بن تاشفين حاكم مرابطون در مغرب را به اندلس دعوت كردند (ابن ابى زرع، 143، 145؛ سلاوي، 2/34) و وي نيز با لشكري بزرگ بيامد و آلفونسو را در 479ق در محلى به نام زلاقه در نزديكى بطليوس به سختى شكست داد (ابن ابى زرع، 146-147؛ شحنه، 72 )، اما دريافت كه دولتهاي ضعيف و رقيب مسلمان در اندلس توان مقابله با مسيحيان را ندارند و به زودي اندلس به دست مسيحيان سقوط خواهد كرد و بلاد مغرب نيز از تهديد آنان در امان نخواهدماند. از اينرو، در 483ق به قصد برانداختن ملوك الطوايف روانة اندلس شد و شهرهاي بزرگ را از دست ملوك الطوايف به درآورد و سپس به تدريج بر سراسر اندلس دست يافت (عبدالله زيري، 147-149؛ ابن ابى زرع، 152- 155؛ ابن كردبوس، 106-107؛ دوزي، .(713-716 پس از او على بن يوسف (حك 500 -537 ق)، تاشفين بن على (حك 537 -539 ق) و ابراهيمبن تاشفين (حك 540 -541 ق) به ترتيب حكومت يافتند. در اين دوره كه نزديك به نيم قرن به درازا كشيد، ميان مسلمانان و مسيحيان جنگهايى در شمال شرق اندلس رخ داد كه در نتيجة آن برخى از شهرها از جمله سرقسطه در 512 ق و طليطله در 524 ق به دست مسيحيان افتاد (نك: ه د، مرابطون).
موحدون در اندلس: موحدون پس از سيطره بر مرابطون و تسخير مراكش در 541 ق بىدرنگ قصد تصرف اندلس كردند. عبدالمؤمن موحدي سپاهى به آنجا روانه كرد و در همان سال با تصرف شهرهاي بزرگى چون اشبيليه، قرطبه و غرناطه به حكومت مرابطون در اندلس خاتمه داد (ابن ابى زرع، 195؛ عنان، عصر...، 1/326-329؛ نيز نك: ه د، موحدون). در روزگار موحدون، اندلس دستخوش موج عظيمى از حملات پىدرپى مسيحيان گرديد و قلمرو مسلمانان در شرق و غرب يكى پس از ديگري به دست مسيحيان مىافتاد. در روزگار حكومت ابويعقوب يوسف (نك: ه د، ابويعقوب) سپاهيان افونسو انريكش، پادشاه پرتغال، نواحى غربى اندلس و كنت نونيو كه طليطله را در اختيار داشت، شهرهاي جنوب طليطله را مورد تاخت و تاز قرار دادند؛ نواحى ميان غرناطه و وادي آش تا جيان وبياسه نيز از حملات ابن مردنيس و ابن همشك، همپيمانان مسيحيان در امان نماند. در نتيجه بسياري از شهرهاي غربى ميان سالهاي 542 تا 556 ق به دست مسيحيان افتاد. از آن پس اوضاع اندلس روبه پريشانى نهاد. حملات سنگين و پىدرپى مسيحيان باعث تضعيف بيشتر قواي موحدون و كاهش قدرت آنان گرديد و مسيحيان را در تصرف ديگر شهرهاي اندلس مصممتر ساخت. پرتغاليها سرزمينهاي جنوب غربى را موردتجاوز قرار دادند و با تصرف شلب و حوالى آن به اشبيليه چشم دوختند. از سوي ديگر قشتاليان (كاستيليها) تا حوالى اشبيليه پيش رفتند و گرچه در نبرد «الارك» به سختى از مسلمانان شكست خوردند (نك: ابن صاحب الصلاة، 428- 432؛ ابن اثير، 12/113- 115؛ ابن عذاري، چ تطوان، 3/191- 195)، اما اين شكست را در جنگ معروف عقاب در 609 ق جبران كردند (ابن خطيب، 270) و با تصرف قرطبه (633 ق) و اشبيليه (646ق) آخرين ضربات را بر پيكر اندلس وارد آوردند (ابن ابى زرع، 277؛ ابن عذاري، همان چ، 3/381؛ حميري، 22). هنوز قرن 7ق به نيمه نرسيده بود كه تمام شهرهاي اسلامى اندلس در شمال، غرب و شرق به دست مسيحيان افتاد و از فرمانروايى پهناور و مقتدر مسلمانان در اندلس جز غرناطه در جنوب و چند شهر كوچك ديگر چيزي باقى نماند (نك: ه د، موحدون).
غرناطه و حكومت بنى احمر: در اواخر حكومت موحدون بر اندلس محمد بن يوسف نصري، معروف به ابن احمر از خاندان بنى نصر كه بر ضد موحدون سر به شورش برداشته بود، در 635 ق در غرناطه خود را مستقل خواند. مسيحيان پس از تسلط بر شهرهاي بزرگ اندلس بارها به قلمرو ابن احمر يورش بردند، اما هر بار با مقاومت شديد سپاهيان غرناطه روبهرو شدند. بنى احمر يا بنى نصر بيش از دو قرن و نيم بر جنوب اندلس حكم راندند تا سرانجام در 898ق/1493م غرناطه به دست فرناندوي پنجم سقوط كرد و با فرار ابوعبدالله آخرين امير خاندان بنى نصر اندلس به كلى از دست مسلمانان خارج شد (نك: ه د، بنى نصر).
مآخذ: ابن ابار، محمد، الحلة السيراء، به كوشش حسين مونس، قاهره، 1985م؛ ابن ابى زرع، على، الانيس المطرب، رباط، 1972م؛ ابن اثير، الكامل؛ ابن بسام، على، الذخيرة فى محاسن اهل الجزيرة، به كوشش احسان عباس، ليبى / تونس، 1981م؛ ابن حيان، حيان، المقتبس، به كوشش پ. چالمتا، مادريد، 1979م؛ همو، همان، به كوشش عبدالرحمان على حجى، بيروت، 1965م؛ ابن خطيب، محمد، اعمال الاعلام، به كوشش لوي پرووانسال، بيروت، 1956م؛ ابن خلدون، عبدالرحمان، تاريخ، بيروت، دارالعلم للجميع؛ ابن دلايى، احمد، ترصيع الاخبار و تنويع الا¸ثار، به كوشش عبدالعزيز اهوانى، مادريد، 1965م؛ ابن صاحب الصلاة، عبدالملك، المن بالامامة، به كوشش عبدالهادي تازي، بيروت، 1987م؛ ابن عبدالحكم، عبدالرحمان، فتوح مصر و اخبارها، به كوشش چ. توري، قاهره، 1411ق/1991م؛ ابن عذاري، احمد، البيان المغرب فى اخبار الاندلس و المغرب، به كوشش كولن و لوي پرووانسال، بيروت، 1929م؛ همو، همان، به كوشش هويسى ميراندا، تطوان، 1960م؛ ابن قوطيه، محمد، تاريخ افتتاح الاندلس، به كوشش ابراهيم ابياري، بيروت، 1402ق/1982م؛ ابن كردبوس، تاريخ الاندلس، به كوشش احمدمختار عبادي، مادريد، 1971م؛ اخبار مجموعة، به كوشش ابراهيم ابياري، بيروت/قاهره، 1401ق/1981م؛ بشتاوي، عادل سعيد، الاندلسيون المواركة، دمشق، 1985م؛ حميري، محمد، صفة جزيرة الاندلس، به كوشش لوي پرووانسال، قاهره، 1937م؛ سالم، سحر سيدعبدالعزيز، مدينة قادس و دورها فى التاريخ السياسى و الحضاري، قاهره، 1990م؛ سلاوي، احمد، الاستقصاء، به كوشش جعفر ناصري و محمد ناصري، دارالبيضاء، 1954م؛ عبادي، احمدمختار، فى تاريخ المغرب و الاندلس، بيروت، 1978م؛ عبدالله زيري، مذكرات، به كوشش لوي پرووانسال، قاهره، 1955م؛ عنان، محمد، دولة الاسلام فى الاندلس، قاهره، 1380ق/1960م؛ همو، دول الطوائف، قاهره، 1380ق/1960م؛ همو، عصر المرابطين و الموحدين، قاهره، 1384ق/1964م؛ كالمت، تاريخ اسپانيا، ترجمة امير معزي، تهران، 1368ش؛ محمدحسين، حمدي عبدالمنعم، التاريخ السياسى لمدينة اشبيلية فى العصر الاموي، اسكندريه، 1407ق/1987م؛ مقري، احمد، نفح الطيب، به كوشش احسان عباس، بيروت، 1388ق/1968م؛ مونس، حسين، فجر الاندلس، قاهره، 1959م؛ نعنعى، عبدالمجيد، تاريخ الدولة الاموية فى الاندلس، بيروت، 1986م؛ وات، مونتگمري، اسپانياي اسلامى، ترجمة محمدعلى طالقانى، تهران، 1359ش؛ ياقوت، بلدان؛ نيز:
Britannica, 1978; Chambers's Encyclopedia, London, 1968; Chejne, A. G., Muslim Spain, its History and Culture, Minneapolis, 1974; Cond E , J. A., History of the Dominion of the Arabs, London, 1854; Dozy , R. , Spanish Islam , tr . F . G . Stokes , London , 1913 ; L E vi - Proven 5 al, E., Histoire de l'Espagne musulmane, Paris, 1950.
عنايتالله فاتحىنژاد
.III علوم نقلى در اندلس
اندلس مانند هر سرزمين ديگر، در تاريخ تحولات فرهنگى، با افت و خيزها و تغيير مسيرهايى مواجه بوده است كه از جريانهاي اجتماعى و سياسى بريده نيست. همزمان با فتح اندلس توسط طارق، بافت بومى گروه فاتحان و انديشة حاكم بر آنان موجب شده بود كه محيط اسلامى اندلس - كه هنوز جايگاه بومى مستحكمى نيافته بود - براي مدتى كوتاه وضعى مشابه با محيط شام داشته باشد. البته اين وضع نمىتوانست پايدار بماند و با بومى شدن اسلام در اندلس و قوت گرفتن عناصر غير عربى در محيط اسلامى آن، رفتهرفته اين منطقه از ويژگيهاي نخستين دور شد و فرهنگى منطقهاي در آن به وجود آمد.
اندلس برخلاف برخى ديگر از مناطق مرزي جهان اسلام، همچون مغرب اقصى گرايشى به انزوا گزيدن از مركز جهان اسلام نداشت؛ زيرا چنين گرايشى را نه زمينههاي فرهنگى آن ايجاب مىكرد، نه موقعيت سوقالجيشى آن. به دنبال سقوط خلافت اموي در شام و در آمدن امويان به اندلس، برقراري يك دولت اموي در آن سرزمين پديدهاي دو سويه بود كه با نياز منطقه سازگاري داشت و از همين رو، به گرمى پذيرفته شد. با حمايت از اين حكومتِ در تبعيد كه چندي بعد نامش را خلافت نهادند، اندلسيان از سويى خود را حاميان خلافتى با سابقهتر از خلافت عباسى مىنمودند و از اتهام بدعت و بد دينى رهايى مىجستند و از ديگر سو، با گردن ننهادن بر خلافت مركزي عباسى، استقلال سياسى خود را پاس مىداشتند. با چنين مقدمهاي آسانتر مىتوان دريافت كه چرا در سدة 3ق/9م در عهد عبدالرحمان دوم از امراي اموي اندلس (207- 238ق/822 -852م)، از يك سو جريان عرب گرايى در شئون مشترك فرهنگ اسلامى پديد آمد و از ديگرسو، جريانهاي مليتگرا در ابعاد اجتماعى و سياسى اهميتى فزاينده يافت. اين وضع دوگانه به اندازهاي با محيط اندلس سازگاري داشت كه سرنگونى خلافت اموي خدشهاي در آن پديد نياورد و چه در عهد ملوك طوايف و چه در عهد سلسلههاي پس از آن، تا پايان حيات فرهنگ اسلامى در منطقه دوام يافت.
اكنون با بازگرداندن سخن به ويژگيهاي فرهنگى، با در نظر داشتن اين ويژگى دوگانه، مىتوان جريان فرهنگ اسلامى در اندلس و گرايش آنان به علوم رسمى موردتوجه در سرزمينهاي مركزي اسلامى را به خوبى دريافت. وارد شدن و توفيق يافتن اندلسيان در عرصة دانشهايى چون قرائت و حديث كه در مشرق سنتهايى خاص خود داشت و اتصال در اسانيد را طلب مىكرد، شگفتآور بود، اما شگفتتر آن است كه اندلسيان در طى چند نسل، خود به صاحبان حق در اين رشتهها مبدل شده بودند و به خصوص در قرائت توانستند مشرقيان را نيازمند خود سازند.
علوم قرآنى: اندلس در حوزة قرائت به عنوان تابعى از مصر و افريقيه، در سدههاي نخستين بيش از همه از قرائت مدنى، به خصوص روايت وَرْش، راويِ مصري نافع تأثير پذيرفته، و تا پايان سدة 4ق/10م قرائت نافع، همچون شمال افريقا، قرائت غالب بر اندلس بوده است (نك: مقدسى، 195؛ ابن جزري، النشر، 1/42، 114). با اينكه از آغاز سدة 3ق، بحثهاي فنى در باب قرائات از موضوعات پر رونق و گاه جنجال برانگيز در حوزههاي مشرق اسلامى بود، حوزة اندلس تا پايان سدة 4ق نسبت به دانش اختلاف قرائات، گرايشى از خود نشان نمىداد.
درپى تحولات فرهنگى در اندلس و با حسن استفاده از موج برخاسته در حوزة قرآنى مصر، از اوايل سدة 5ق اندلس نيز در راهى همسان و پيوسته با مصر گام نهاد و به عنوان حوزهاي فعال جايگاهى را در علم قرائت براي خود به دست آورد. براي چندين سده، اندلس، مصر و افريقيه 3 رأس مثلثى بودند كه مكتب غربىِ قرائت را تشكيل مىداد (نك: همان، 1/222) و بخش عمدهاي از ميراث قرائى و آثار متقدم اين رشته برخاسته از آن بود. سرآغاز و راهگشاي اين مسير، تحصيل برخى طلاب اندلس در مصر بود كه در رأس آنان نام ابوعمرطلمنكى (د 429ق/ 1038م) ديده مىشود، عالمى كه در منابع به عنوان نخستين كسى كه دانش قرائات را به اندلس شناسانيد، معرفى شده (نك: همان، 1/34)، و كتاب الروضة او نخستين حلقه از سلسله كتابهاي قرائى اندلس است.
مقصود از سلسله كتابهاي قرائى اندلس، مجموعه نوشتههاي اندلسى در اين علم است كه ضبط قرائات گوناگون را موضوع كار خود قرار داده، و همچون آثار مشرقى مانند السبعة ابن مجاهد و الغاية ابن مهران، به بررسى مقايسهاي آنها پرداختهاند. به عنوان حلقههاي مهم بعدي از اين سلسله بايد از التبصره، تأليف مكى بن ابى طالب قيسى (د 437ق/1045م)، مختصر التيسير و اثر تفصيلى جامع البيان از ابوعمرو دانى (د 444ق/1052م)، القاصد از عبدالرحمان بن حسن خزرجى قرطبى (د 446ق)، العنوان تأليف اسماعيل بن خلف اندلسى (د 455ق/1063م)، الكافى اثر محمد بن شريح رعينى اشبيلى (د 476ق/1083م) و الاقناع از احمد بن على ابن باذش (د 540ق/ 1145م) ياد كرد. اين آثار همه از متون معتبر در اين علم قلمداد شده، و افزون بر بلاد مغرب، در سرزمينهاي شرقى اسلامى نيز رواج يافتهاند (براي رواج اين آثار، نك: همان، 1/58 بب؛ براي بررسى آثار قرائى اندلس، نك: برگشترسر، ff. 213 ؛ پرتسل، 43 ، جم).
در مقايسهاي ميان گرايشهاي حوزة اندلس و ديگر حوزههاي قرائى، بايد يادآور شد كه برخلاف گرايشهاي موجود در مشرق و حتى مصر براي افزودن برخى قرائات به قرائات سبع، در اندلس بيش از هر بوم ديگر بر قرائات هفتگانه تأكيد مىشد. به عنوان شاهدي بر اين امر بايد توجه داشت كه تمام آثار بر شمرده در سلسله كتابهاي قرائى اندلس، به 7 قرائت مشهور بسنده كردهاند. حتى شخصيتى چون ابوعمرودانى كه در دورة تحصيل خود در مكتب مصري ابن غلبون، اهميت قرائت هشتم متعلق به يعقوب را دريافته بود، تنها در يك تكنگاري مستقل با عنوان مفردة يعقوب، به ضبط اين قرائت پرداخته است (نك: ابن جزري، همان، 1/60). گفتنى است كه در عين حال مقريان و عالمان اندلس همواره موضع متعصبانة عوام در تقدس بخشيدن به قرائات سبع را مورد انتقاد قرار داده، و به صورت نظري بر اعتبار برخى ديگر از قرائات مشهور در دانش قرائت پاي فشردهاند؛ در اين باره به خصوص بايد از موضع - گيريهاي مكى بن ابى طالب (ص 21 بب)، ابوعمرو دانى از مقريان، و نيز ابوبكر ابن عربى، ابن حزم و ابوحيان ياد كرد (نك: ابن جزري، همان، 1/36- 38، 41). افزون بر اين، در گرايشهاي فرعى قرائت، تقابل مغربيان و مشرقيان در موارد پرشماري مشاهده مىگردد كه از نظر تحليل گرايشهاي مغربيان و نقش حساس اندلسيان، هنوز مورد تحليل قرار نگرفته است (براي چند نمونه، نك: همان، 2/15، سطر 5، ص 16، سطر 7-9، ص 243، سطر 11).
افزون بر متون قرائى، مقريان اندلس به تك نگاريهايى در زمينههاي متنوع قرائت نيز پرداختهاند. آثاري چون الابانه از مكى بن ابى طالب (نك: مآخذ همين مقاله) در مباحث عمومى قرائات و الكشف همو (بيروت، 1401ق) در تبيين وجوه نحوي قرائات سبع، همچنين آثار ابوعمرو دانى چون المحكم، المقنع و المكتفى در زمينههاي گوناگون رسم مصحف، تجويد و قرائت (براي فهرستى از اين آثار، نك: ه د، 6/71)، كتاب اعراب القراءات اسماعيل بن خلف در توجيه نحوي قرائات گوناگون (براي نسخ خطى، نك: ه د، 8/652) و نهاية الاتقان شريح بن محمد رعينى در دانش تجويد (نك: ابن جزري، همان، 1/203- 204) از اين جملهاند.
در سدة 6ق/12م در تمامى بومها از اين رونق تحقيقى در حوزة قرائت كاسته شد و به ندرت آثار مستقلى پديد مىآمد و اهل قرائت به نقل قرائات سبع با طرق مضبوط در آثار پيشين، بسنده مىكردند. در اين ميان تيسير ابوعمرو دانى از وضعى ويژه برخوردار بود، به طوري كه در مدت زمانى كمتر از يك قرن مهمترين و رايجترين متن براي تدريس قرائات در سراسر عالم اسلامى شد. اهميت اين كتاب در آموزش قرائت، موجب شد تا ديگر عالم اندلسى، قاسم بن فيره شاطبى (د590ق/1194م) مضمون آن را به نظم آورد. اين منظومه كه حرزالامانى يا به اختصار شاطبيه خوانده مىشد، تنها متن قرائى بود كه در سدههاي اخير، توانست در مقابل متن منثور تيسير به رقابت برخيزد. اكتفا به تيسير و شاطبيه، در محافل قرائى تمامى بومها از مغرب تا مشرق در سدة 9ق/15م ابن جزري را به شكوه واداشته است (نك: تحبير...، 7). از جمله آثار قرائى سدههاي 6ق به بعد در اندلس، بايد به شروحى بر تيسير ابوعمرو دانى چون شرح ابومحمد مالقى (زنده در 705ق/ 1305م) و شرح ابن ابى السداد مالقى در سدة 8ق، و نيز شرح و تكملههايى بر شاطبيه، همچون كتاب التكملة المفيده، اثر على بن عمر قيجاطى (د 723ق/1323م) اشاره كرد (همو، النشر، 1/60، 97، 353).
در زمينة تفسير نويسى، در سدههاي متقدم هجري، در دورة رونق تفسيرهاي مأثور در ديگر بومها، تنها نمونة قابل ذكر از اندلس، تفسير بقى بن مخلد قرطبى (د 276ق/889م) است كه ويژگيهاي آن مورد ستايش ابن حزم قرار گرفته است (نك: كتانى، 77). در كنار اين اثر، تفسير يحيى بن سلام محدث نامدار افريقيه نيز در اندلس بسيار موردتوجه بود و توسط عالمان اندلسى در سدة 4ق، چون ابن ابى زمنين و ابوالمطرف انصاري گزيدههايى از آن فراهم آمده بوده است (نك: I/47 ؛ GAS, سيوطى، طبقات...، 64 - 65، براي تفاسيري از سدههاي 4 و 5ق، نك: 22، 29، 30، جم).
همزمان با رواج تفسيرهاي درايى در سدههاي ميانة اسلامى، در اندلس نيز از سدة 6ق، عالمانى به تأليف تفاسير درايى دست زدند كه از ميان آنان مىتوان ابن برجان و ابن عطيه (ه م م) را نام برد (نك: همو، الاتقان، 1/35). تفسير ابن عطيه به زودي به عنوان رقيب مغربى براي كشاف زمخشري شناخته شد و برخى از مفسران اندلسى چون عبدالكبير غافقى مرسى (د 617ق/1220م) (همو، طبقات...، 69 - 70)، على بن حسن جيانى (د 663ق/1265م) (زركلى، 4/333) و سرانجام ابوحيان غرناطى (د 745ق/1344م)، روش تفسير خود را پژوهشى مقايسهاي ميان اين دو تفسير غربى و شرقى قرار دادند. مجموعة بزرگ الجامع لاحكام القرآن (قاهره، 1386ق) از محمد بن احمد قرطبى (د 671ق/1272م) نيز با وجود اشتمال بر مباحث فقهى قرآن، به طور كلى بايد در كنار تفاسير عمومى طبقهبندي گردد.
علوم حديث: در سدة 3ق، همزمان با موج مسندنويسى در محافل مشرق، در اندلس جريانى ضعيف از پرداختن به سبكى مشابه از حديث ديده مىشود؛ برجستهترين نمونه از محدثان اين دوره، بقى بن مخلد قرطبى است كه در مصنف خويش از افزون بر 300 ،1تن از صحابه حديث آورده است (نك: كتانى، 41، 75؛ قس: I/152-153 ؛ GAS, براي رواج آن در مغرب و مشرق، نك: ابن نقطه، 1/464؛ رودانى، 364). در جريان ياد شده، همچنين مىتوان محدثانى چون معاوية بن صالح حضرمى، قاسم بن محمد، محمد بن وضاح و محمد بن عبدالسلام خشنى را نام برد (نك: ابن سعد، 7(2)/207؛ حميدي، 113).
در كنار پرداخت عمومى به دانش حديث، به دليل غلبة مذهب مالك ابن انس بر مغرب اسلامى، در حوزة اندلس همچون شمال افريقا، از نخستين و پايدارترين فعاليتهاي حديثى، فراهم آمدن تحريرهايى از موطأ مالك يا تحقيقى دربارة آن بوده است. نخستين شخصيت شايان ذكر در اين عرصه، يحيى بن يحيى ليثى شاگرد اندلسى مالك است كه تحرير او از موطأ به زودي جاي خود را در محافل گوناگون حديثى گشود و چندي نگذشت كه در سراسر جهان اسلام، به عنوان روايت رسمى از اين كتاب تلقى گشت. همچنين بايد از يحيى بن زكريا طليطلى (د 259ق/873م)، نام آورد كه يكى از كهنترين شروح را بر موطأ تأليف كرده است (نك: 473 I/460, .(GAS,
از ديگر جريانهاي پرسابقه در حوزة حديث اندلس، توجه به موضوع غريب الحديث به عنوان زمينهاي ميان رشتهاي در حديث و لغت بوده است. اين حركت كه در سدة 3ق با نوشتههاي كسانى چون عبدالملك ابن حبيب (د 238ق/852م) و محمد بن عبدالسلام خشنى آغاز گشته (نك: ابن اثير، مبارك، النهاية، 1/4)، در سالهاي گذار به سدة 4ق، با تأليف مشترك قاسم بن ثابت سرقسطى (د 302ق/914م) و پدرش ثابت ابن حزم (د ح 313ق/925م) كه به عنوان ذيلى بر نوشتههاي ابوعبيد و ابن قتيبه پرداخته شده بود، به اوج خود رسيد (نك: رودانى، 310؛ كتانى، 155؛ نيز نك: فحام، 313).
ذهبى در سخن از دورة متقدم حديث در اندلس، اين حوزه را پراهميت تلقى نكرده ( الامصار...، 55 -56)، و در دورههاي بعد به افزونى اهميت آن اشاره كرده است. در سدههاي 4 و 5ق، تنها شخصيتهايى محدود در حوزة اندلس يافت مىشوند كه آثاري متنوع در حديث پرداختهاند؛ از اين ميان، مىتوان كسانى چون ابن جبّاب، ابن عبدالبر و ابن ابى زمنين (ه م م) را نام برد كه تنوع آثار آنان با آثار مشرقى ياراي برابري دارد.
مهمترين تأليف اندلسى در سدههاي 4 و 5ق، در قالب تحقيقات در متون حديثى است كه از اين برهه صحيحين و سنن ابوداوود در كنار موطأ موردتوجه آنان قرار گرفته بوده است. از جمله آثار اين دوره دربارة موطأ، مىتوان غرائب مالك به عنوان مستدركى بر موطأ از قاسم ابناصبغ بيانى (كتانى، 113)، شروح خلفبن فرجكلاعى، ابوالمطرف قرطبى، ابوالوليد باجى و هشام بن احمد وقشى، و التعريف ابن حذاء قرطبى دربارة رجال موطأ را برشمرد (نك: 463 I/460-461, .(GAS, در همين دوره، قاسم بن اصبغ بيانى دو «مستخرج» يكى بر صحيح مسلم و ديگري بر سنن ابوداوود فراهم كرد (نك: رودانى، 367؛ كتانى، 27، 30). به اين دو، بايد مستخرج ابن ايمن قرطبى بر سنن ابوداوود (همانجا)، كتاب محمد بن فتوح حميدي در جمع بين صحيحين كه مورد توجه فراوان عالمان مشرق قرار گرفته است (مثلاً نك: ابن اثير، مبارك، جامع...، 1/122؛ نيز I/142 و آثار ابن حزم اندلسى، ابوالوليد باجى و حسين جيانى در نقد و بررسى اسانيد صحيحين و نوشتة جيانى دربارة شيوخ ابوداوود را افزود (نك: همان، 152 131, ؛ I/130, رودانى، 207).
در سدههاي 6 - 8ق، كسانى چون محمد بن خلف البيري (د 537ق/ 1142م)، ابوبكر ابن عربى (د 543ق/1148م) و ابن زرقون اشبيلى (د 586ق/1190م)، آثاري در زمينة شرح موطأ پديد آوردهاند (نك: GAS, ff. )، I/461 اما چنين مىنمايد كه صحيحين و كتب ملحق بدان در اين دوره بيشتر مورد توجه محدثان اندلسى قرار داشتهاند. در زمينة جمع بين صحاح، كتاب رزين عبدري (د 535ق/1141م) با عنوان التجريد، نخستين حركت در جمع بين صحاح سته در جهان اسلام به شمار مىآيد كه افزون بر مغرب، در مشرق نيز رونق گستردهاي يافته است (نك: ابن اثير، مبارك، همان، 1/123؛ رودانى، 199؛ كتانى، 13، 174). علاوه بر آن، بايد از دو اثر در جمع بين صحيحين، از ابن خراط (ه م) و ابوعبدالله المري(د 582ق/1186م) و انوار المصباح ابنعتيق غرناطى (د ح 646ق/ 1248م) و جمعى ديگر بين صحاح سته (همو، 175) ياد كرد (براي اثر اخير، نك: همو، 173).
در زمينة شرح نويسى، كتاب ابن قرقول (د 569ق/1174م) در شرح مشكلات صحيحين I/142) )، GAS, اثر بزرگ ابوبكر ابن عربى با عنوان عارضة الاحوذي در شرح جامع ترمذي (حيدرآباد دكن، 1934م)، الامعان ابن نعمة اندلسى در شرح سنن نسايى (سيوطى، طبقات، 79-80)، شرحى ديگر بر كتاب ترمذي از ابن سيدالناس و همچنين اختصار احمد بن عمر انصاري (د 656ق/ 1258م) از صحيحين (همان، 140 شايان يادكرد است. گفتنى است كه در تعريف مغربيان از صحاح سته، كتاب ششم، موطأ مالك بود، نه سنن ابن ماجه، چه، اين سنن هرگز در حوزة حديثى اندلس، رونقى به دست نياورد (نك: ه د، 4/559؛ براي رواج صحيح بخاري، نك: لويپرووانسال، ff. 209 ؛ فوك، ff. 60 ؛ براي رواج صحاح سته، نك: رابسن1، مقالات معرفى شده در مآخذ همين مقاله).
فهارس متعدد موجود از محدثان مغرب، به خصوص فهرسة ابنخير اشبيلى، فهرس ابن عطيه، برنامج ابن جابر وادي آشى، و در سدههاي اخير برخى فهارس افريقايى مانند صلة الخلف رودانى و فهرس الفهارس كتانى، منابع ارزندهاي براي مطالعة اسانيد اندلسى و متون حديثى متداول در اندلس هستند.
دانش فقه: در نخستين دوره از تاريخ فقه اندلس، اين حوزه تنها قلمرو فقه اوزاعى در خارج از شام است و اين مذهب كه با كوشش كسانى چون صعصعة بن سلام از زمان حيات اوزاعى در اندلس تبليغ شده بود تا 220ق/835م مذهب غالب در آن ديار شناخته مىشد و از آن پس به نفع مذهب مالكى منسوخ گشت (نك: قاضى عياض، 1/66؛ ونشريسى، 6/356). در نگاهى به تاريخ گسترش مذهب مالك در اندلس، در مرحلة نخست بايد به گروهى از شاگردان متقدم مالك اشاره كرد كه تعاليم او را فراتر از مصر و مغرب، در اندلس تبليغ نمودند و در ميان آنان زياد بن عبدالرحمان به عنوان نخستين كسى كه مذهب مالك را به اندلس وارد كرد، شناخته شده است (نك: ابواسحاق، 156-157؛ مقريزي، 2/333).
حمايت هشام بن عبدالرحمان (حك 172-180ق/788-796م) امير اموي اندلس از مذهب مالك در زمانى كه مالك كه هنوز زنده بود، موجب رونق اين مذهب فقهى در اندلس گرديد و زمينه براي گامهاي بعدي فراهم شد (نك: ونشريسى، همانجا). مؤثرترين فرد در استحكام يافتن مذهب مالك در نسل بعد، يحيى بن يحيى ليثى مشهورترين راوي موطأ مالك است كه در زمان حكم بن هشام (حك 180-207ق/796- 822م) نفوذي تمام بر امير اموي داشت و همين امر موجب گشت تا در زمان او نظام قضايى اندلس، چهرهاي مالكى بيابد (نك: مقريزي، همانجا). آنچه مقدسى در وصف مالكيان اندلس يادآور شده است، مبنى بر اينكه آنان مستندي جز كتاب خدا و موطأ مالك نمىشناختهاند (ص 195)، در واقع دربارة اكثريتى از فقيهان متقدم مالكى در اندلس صادق بود كه فضاي غالب بر محافل آنان، پرهيز از تحقيق در روشها و توسعة فقه مالكى بوده است، ولى استثنائاتى چون ابن حبيب (ه م) صاحب الواضحة نيز وجود داشتهاند.
از ميانة سدة 4 تا ميانة سدة 5ق به مدت يك قرن اندلس عرصة ظهور جريانى منتقد بر شيوة فقهى پيشين بوده كه اصلاحاتى در نظام فقهى را دنبال مىكرده است. به عنوان برجستهترين نماد اين جريان، بايد از ابن عبدالبر (ه م) سخن آورد كه در مقام ستيز با جمودگرايى مالكى، حتى يك چند به مذهب ظاهري روي آورد، اما پس از كوتاه زمانى بقا بر مذهب مالكى و سعى در جهت اصلاح آن را ثمر بخشتر يافت (نك: ذهبى، سير...، 18/156-157) و بىترديد در اين گزينش، مصالح اجتماعى مسلمانان اندلس و ضرورت پرهيز از تفرق دينى، مورد توجه او و همفكرانش بود. شخصيت محوري ديگر، ابوالوليد باجى (ه م) است كه در مقايسه با ديگر فقيهان عصر نقد، نمايندة شاخص فقه اصولگرا در محيط مالكى اندلس بوده است. فعاليت علمى ابوالوليد در اندلس با حركتهاي ضد مالكى ابن حزم همزمان بود و ابوالوليد تنها فقيه مالكى در محيط اندلس بود كه به سبب تسلط بر اصول فقه و روشهاي استدلال مىتوانست به مقابله با حملات ابن حزم برخيزد (نك: قاضى عياض، 4/805).
پس از پشت سر نهادن دورة نقد و انتقال در فقه مالكى اندلس، اين سرزمين صحنة شكلگيري گونهاي از اين فقه بود كه از نظر برخى ويژگيها، همچون تكيه بر ظواهر آيات احكام، تكيه بر رجوع مستقيم به اخبار و بررسى نقادانة آنها با فقه ظاهري و فقه اصحاب حديث اشتراكاتى آشكار داشت. اين مكتب جديد، در برخورد با ادله از كتاب و سنت، برخوردي نسبتاً آزادانه داشت و امكان اجتهاد را براي فقيهان خود مهيا مىساخت.
در بحث از فقه اوايل سدة 6ق، شايسته است نخست از ابن رشدِ جد (د 520ق/1126م) سخن به ميان آيد كه پديد آورندة يكى از اصلىترين كتب تفصيلى و پرحجم فقه مالكى در اندلس با نام البيان و التحصيل است (بيروت، 1404-1407ق، 20 ج). فضاي حاكم بر آثار ابن رشد اين تصور را به وجود مىآورد كه روش وي در ميان گرايشهاي گوناگون حوزة مالكى اندلس، بيش از همه با روش ابوالوليد باجى سازگاري نشان مىدهد. از شخصيتهاي برجستة مالكى در همين دوره، ابوبكر ابن عربى (د 543ق/1148م) است كه با تأليف كتاب احكام القرآن در تحليل مباحث فقهى قرآن كريم، و تأليف شرحى بر جامع ترمذي به عنوان منبعى مشتمل بر احاديث فقهى و مباحث فقه تطبيقى، ارائة فقهى اجتهادي مبتنى بر ادلة كتاب و سنت و البته تا حد ممكن در چارچوب سنتى فقه مالكى را هدف داشته است.
در بررسى ادامة فقه اصولگراي اندلس در سدة 6ق، بايد به شخصيت محوري ابن رشد حفيد (د 595ق/1199م) اشاره كرد كه در برخورد با فقه، اصول و روشهاي درايى بيش از روايت براي او جاذبه داشته است (نك: ابن ابار، 2/553 -554). بداية المجتهد و نهاية المقتصد ابن رشد (چ مكرر) يك كتاب كمنظير فقهى است كه مؤلف در آن يك دوره فقه تطبيقى را به طور فشرده ارائه كرده، و بىآنكه به تفصيل و اطناب گرفتار آيد، به بررسى انگيزههاي اختلاف و تحليل ادله پرداخته است. در سدههاي 7 و 8ق، برخى شخصيتهاي قابل مطالعه در حوزة فقهى اندلس پاي به عرصه نهادهاند كه از آن ميان مىتوان به ابواسحاق شاطبى (د 790ق/1388م) اشاره كرد كه در پرداخت خود به دانش اصول فقه، از سبك سنتى اصول نويسى دورگشته، و در دو اثر خود با عناوين الاعتصام (عربستان، 1412ق) در بررسى «سنن و بدع»، و نيز الموافقات فى اصول الشريعه (قاهره، 1969م) از مرزهاي اصول فقه فراتر رفته، و با فقه برخوردي كلامى - فلسفى داشته است.
در پژوهشهاي معاصر، برخى ويژگيهاي فقه مالكى اندلس مورد مطالعه قرار گرفته، و با نظامهاي ديگر حقوقى سنجيده شده است (مثلاً نك: اُرتيث، ff. 73 ؛ تيان، ff. .(323 مقايسة ويژگيهاي فقهى - حقوقى جامعة اسلامى اندلس با جوامع اسلامى مشرق نيز از ديگر موضوعات موردتوجه بوده كه هنوز بسط كافى نيافته است.
در گذاري بر محافل غير مالكى در فقه اندلس، نخست بايد به رواج فقه اصحاب حديث اشاره كرد و در رأس آن از بقى بن مخلد قرطبى، به عنوان مجتهدي مستقل كه بر پاية «اثر» فتوا مىداده است، نام برد (نك: ذهبى، سير، 13/286، 290). اين جريان تا سدة 4ق دوام يافته، و از آن پس در جريان منتقد و حديثگراي مالكى مستحيل شده است. دو مذهب حنفى و شافعى هيچ گاه در اندلس از اهميتى برخوردار نگرديد، ولى مذهب ظاهري توانست در طول چندين سده، به عنوان رقيبى مغلوب براي مذهب مالكى مطرح باشد و نخستين نشانههاي حضور مذهب ظاهري در اندلس، با اولين گزارشها در باب نقد مذهب مالكى، همراهى دارد.
برجستهترين نمايندة مذهب ظاهري در اندلس ابن حزم (د 456ق/ 1064م) است كه در گريز از پيرايههاي بسته شده بر فقه در محيط عصر خود، و در جستوجوي لب شريعت در كتاب و سنت، مذهب ظاهري داوود اصفهانى را كه در آن زمان در مشرق سرزمينهاي اسلامى پيروانى داشت، به عنوان مناسبترين راه بازشناخت؛ اما وي هرگز در اين مذهب نيز راه تقليد و پيروي را نپيمود و در فقه ظاهري مكتبى پديد آورد كه ويژگيهاي خاص خود را داشت. يعقوب منصور فرمانرواي موحدون (حك 580 - 595ق/1183-1199م) كه مبارزه با مذهب مالكى را دستور كار خود قرار داده بود، در طول حاكميت خود - بجز سالهاي اخير آن - از مذهب ظاهري حمايت كرد. اين حركت با وجود اينكه از سوي ديگر فرمانروايان منطقه پى گرفته نشد، اما تا اندازهاي به رونق اين مذهب ياري رسانيد (ابن اثير، الكامل، 12/145).
مآخذ: ابن ابار، محمد، التكملة لكتاب الصلة، به كوشش عزت عطار حسينى، قاهره، 1375ق؛ ابن اثير، الكامل؛ ابن اثير، مبارك، جامع الاصول، به كوشش محمد حامد فقى، قاهره، 1370ق/1950م؛ همو، النهاية، به كوشش طاهر احمد زاوي و محمود محمد طناحى، قاهره، 1383ق/1963م؛ ابن جزري، محمد، تحبير التيسير، بيروت، 1404ق؛ همو، النشر، به كوشش على محمد ضباع، قاهره، كتابخانة مصطفى محمد؛ ابنسعد، محمد، كتاب الطبقات الكبير، به كوشش زاخاو و ديگران، ليدن، 1904- 1918م؛ ابن نقطه، محمد، تكملة الاكمال، به كوشش عبدالقيوم عبد رب النبى، مكه، 1408ق/1987م؛ ابواسحاق شيرازي، ابراهيم، طبقات الفقهاء، به كوشش خليل ميس، بيروت، دارالقلم؛ حميدي، محمد، جذوة المقتبس، به كوشش محمد بن تاويت طنجى، قاهره، 1372ق؛ ذهبى، محمد، الامصار ذوات الا¸ثار، به كوشش محمود ارناؤوط، دمشق، 1405ق/1985م؛ همو، سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و ديگران، بيروت، 1405ق/1985م؛ رودانى، محمد، صلة الخلف، به كوشش محمد حجى، بيروت، 1408ق/1988م؛ زركلى، اعلام؛ سيوطى، الاتقان، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، 1387ق/1967م؛ همو، طبقات المفسرين، به كوشش علىمحمد عمر، قاهره، 1396ق/1976م؛ فحام، شاكر، «طلائع كتب الغريب فى الاندلس...»، مجلة مجمع اللغة العربية بدمشق، 1395ق/1975م، س 50، شم 2؛ قاضى عياض، ترتيب المدارك، به كوشش احمد بكير محمود، بيروت / طرابلس، 1387ق/1967م؛ كتانى، محمد، الرسالة المستطرفة، استانبول، 1986م؛ مقدسى، محمد، احسن التقاسيم، بيروت، 1408ق/1987م؛ مقريزي، احمد، الخطط، قاهره، 1270ق؛ مكى بن ابى طالب، الابانة عن معانى القراءات، به كوشش محيىالدين رمضان، دمشق / بيروت، 1399ق/1979م؛ ونشريسى، احمد، المعيار المعرب، بيروت، 1401ق/ 1981م؛ نيز:
L sser, G. & O. Pretzl, X Die Geschichte des Korantexts n , Geschichte des Qor ? ns, Leipzig, 1938, vol. III; F O ck, J., X Beitr L ge zur [ berlieferungsgeschichte von Buh ? r / 's Traditionssammlung n , ZDMG, 1938, vol. XCII; GAS; L E vi - Proven 5 al, E., X La Recension maghribine du W a h i h d'al-Boh ? r / n , JA, 1923, vol. CCII; Ortiz, J. L., X Fatwas granadinas de los siglos XIV y XV n , Al - Andalus, 1941, vol. VI; Pretzl, O., X Die Wissenschaft der Koranlesung n , Islamica, 1934, vol. VI; Robson, J., X The Transmission of Ab = D ? w = d's Sunan n , Bulletin of the School of Oriental and African Studies, 1952, vol. XIV; id, X The Transmission of Muslim's W a h i h n , JRAS, 1949; id, X The Transmission of Nas ? ' / 's Sunan n , Journal of Semitic Studies, 1956, vol. I; id, X The Transmission of Tirmidh / 's J ? mi q n , Bulletin of the School of Oriental and African Studies, 1954, vol. XVI; Tyan, E., X Les Rapports entre droit musulman et droit europ E en occidental, en mati I re de droit civil n , Al-Andalus, 1961, vol. XXVI.
احمد پاكتچى
اَلنَّـاسُ ثَلاثَةٌ: فَعَـالِمٌ رَبَّـانِـیٌّ، وَ مُتَعَلِّـمٌ عَلَـی سَبِیلِ نَـجَاةٍ، وَ هَـمَجٌ رَعَـاعٌ أَتبَـاعُ کُلِّ نَاعِـقِ، یَمِیلُونَ مَع کُلِّ رِیح، لَم یَستَضِـیئُوا بِنُورِ العِلمِ، وَ لَم یَلجَأوا إِلَی رُکنٍ وَثِیـقٍ. أمیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام.