ادامة دشمني ما با ليبي از لحاظ اينكه چندين كشور عرب پشت سر او بودند، به زيان ما بود و چه بهتر از آنكه هر چه زودتر خاتمه پيدا مي‌كرد. موضوع اين ملاقات را به تهران گزارش كردم و براي ادامة ملاقات و مذاكرات بعدي كسب تكليف نمودم. پاسخ رسيد: «ميدان بدهيد جلو بيايد.» همين كار را كردم. باب رفت و آمد باز شد. حتي در جشن چهارم آبان كه روز ولادت شاه بود، در مهماني سفارت شركت كرد و روز به روز روابط دوستانه وسيع‌تر شد. تا اينكه روزي به ديدار من آمد و گفت فكر مي‌كند موعد مسافرتش به تهران فرا رسيده باشد، و خواست وقتي براي اين مسافرت معين كنيم. خوشحال و خرسند از اينكه واسطة صلح و صفا ميان دو كشور مسلمان شده بودم، از تهران كسب تكليف كردم. با كمال تعجب پاسخ رسيد: «عجالتاً موضوع را مسكوت بگذاريد.»

اين چندمين بار بود كه به اصطلاح خودمان سنگ روي يخ مي‌شدم. چطور مي‌توانستم آن همه گفت‌وگو و مذاكره و گرم‌گرفتن با سفير ليبي را يك‌باره كنار بگذارم؟

چند سال بعد، يعني در ديماه 1357، در آستانة انقلاب اسلامي، موقعي كه به سِمَتِ سفير ايران در تونس معين شده و براي معرفي به حضور شاه بار يافته بودم، شاه ضمن سخنانش دربارة روابط ايران و تونس، رو به وزير خارجه كرد و گفت: «شهيدزاده به جايي مي‌رود كه در مجاورت معمّر القذافي است و مي‌دانيد كه قسمتي از اين آشوبها (اشاره به فعاليتهاي انقلابي در داخل ايران بود) زير سر PIO و قذافي است.»

من از فرصت استفاده كردم و گفتم: «اگر خاطر اعليحضرت باشد، موقعي كه من در بغداد بودم، قذافي براي صلح پيشقدم شد. از تهران كسب تكليف كردم، راه دادند. اما همين كه كار نزديك به نتيجه‌گيري شد، ناگهان پس زدند. من هيچ وقت علت اين تغيير موضوع را نفهميدم.»

شاه دست در حلقة آستين جليقه‌اش كرد و مدتي به قدم‌زدن پرداخت، آن‌گاه گفت: «ليبي از اين قبيل تمايلات صلح‌طلبانه به وسيلة سفارتخانه‌هاي ديگر هم نسبت به ما نشان داده است.» اما ادامه نداد چرا قبول نشد و البته در اوضاع و احوال آن زمان و اشتغال فكري بسيار زيادي كه شاه داشت، جز اين هم انتظار سخن گفتن از او نمي‌رفت.

در برابر اين چند نفر كه معمولاً برخورد با آنها با صفا و صميميت همراه بود، چند نفر از سفيران كشورهاي عرب هم بودند كه در لباس دوست و برادر و غمخوار مي‌كوشيدند با بر زبان‌آوردن حرفهاي كنايه‌دار، آب به آسياب عراقيها بريزند و احياناً خبر خوش خدمتي خود را به آنها برسانند. اين كيفيت، بخصوص در يك سال اول مأموريت من در بغداد كه روابط ميان دو كشور همچنان تيره بود، به طور محسوسي در ديد و بازديدها و برخوردهاي دسته‌جمعي مثل مهمانيها و جشنهاي سفارتخانه‌ها مشاهده مي‌شد و گاهي مرا تا مرز برآشفته‌شدن يا از كوره به‌در رفتن پيش مي‌برد.

سفيران مصر و سوريه كه اتفاقاً روابط عراق با كشور هر دوي آنها بسيار تيره و حتي خصومت‌آميز بود، در رأس اين خوش‌خدمتها قرار داشتند. سفير مصر بيش از يك بار در ديدارهاي خود با من اين نكته را بر زبان آورد كه روابط كشورهاي عربي هر اندازه با يكديگر بد باشد، باز هم هيچ‌گاه آنها در برابر كشوري غيرعرب، يگانگي خويش را فراموش نمي‌كنند. او مي‌گفت عراق، در ميان كشورهاي عرب، به بچة شرور خانواده شهرت دارد؛ شرارت يا شيطنت بچه در خانواده هر قدر آزاردهنده باشد، باز قابل بخشش است و براي خود ملاحتي دارد. البته منظور سفير مصر از چند بار مطرح‌كردن اين مطلب اين بود كه به من بفهماند آنها (يعني اعراب) هيچ وقت در اختلاف ميان عراق و ايران، طرف عراق را رها نخواهند كرد. بعدها شنيدم سفير مصر اين گفتة خود را با نوعي آب و تاب و خودستايي با مقامات عراقي در ميان نهاده و به حساب خود، نوعي اعتبار از اين بابت نزد آنها براي خود باز كرده است.

روابط سياسي عراق با سوريه در آن زمان مثل هم اكنون به علت اختلاف نظرهاي ايدئولوژيكي ميان دو شاخة حزب بعث در دو كشور بسيار تيره بود و روي اين اصل سفير سوريه در بغداد، حتي در ميان سفيران ساير كشورهاي عربي منزوي و بي‌پناه ديده مي‌شد. با اين حال او هم در برخورد با من، بخصوص در جاهايي كه يكي دو نفر ديگر شنونده داشت، باتوجه به جوّ جاسوسي و خبرچيني كه در بغداد حاكم بود، و مي‌دانست گفت و شنودهاي او به گوش عراقيها مي‌رسد، از گفتن مطالب كنايه‌آميز و نيشدار، به ويژه در مورد روابط ايران و اسرائيل، خودداري نمي‌كرد. يكي دو بار با متانت جوابهاي منطقي و معقول به او دادم، ديدم به خرجش نمي‌رود. دفعة سوم يا چهارم كه در حضور چند نفر از ديپلماتهاي كشورهاي غربي نكته‌اي را در طرفداري از عراقيها در قبال ما بر زبان آورد، نكته‌اي كه بيشتر جنبة چاپلوسي و تملق‌گويي داشت، در پاسخ او داستان آن لولي بنگ‌پز را از عبيد زاكاني گفتم. تا بناگوش سرخ شد و از آن تاريخ ديگر به سراغ من نيامد. قضيه را همان طور كه اتفاق افتاده بود به تهران گزارش دادم. عيناً به اطلاع شاه رسانيده بودند. يكي دو ماه بعد كه به مناسبتي به تهران مسافرت كرده و در مراسمي كه شاه هم در آن حضور داشت شركت كرده بودم. رئيس تشريفات دربار به من خبر داد كه شاه احضارم كرده است.

در اتاق كوچكي كه سه چهار نفر از محارم حضور داشتند، شاه در حالي كه دست‌ها را به پشت زده بود و به زمين نگاه مي‌كرد (زيرا معمولاً به چشم كسي چشم نمي‌دوخت)، يكي دو سوال درباره وضع حوزه مأموريتم از من كرد و سپس در وضعي كه معلوم بود مي‌خواهد از بروز خنده پرفشاري جلوگيري كند، پرسيد: «قضيه آن بنگ‌پز كه براي سفير سوريه گفتيد چه بود؟»

در ابتدا كمي جا خوردم و در يك لحظه پيش خود پنداشتم كه مورد مؤاخذه قرار گرفته‌ام. اما پس از اين كه چهره گشاده و متبسم شاه را ديدم، فهميدم دلش مي‌خواهد موضوع را از زبان خود من بشنود، لذا داستان را آن طور كه به خاطر داشتم بيان كردم. مدتي با صداي بلند بناي خنديدن را گذاشت.

اين گونه برخوردها، كراراً مرا به ياد گفته آن نماينده ايراني‌‌الاصل كشور عرب در سازمان ملل متحد انداخت كه به يكي از همكارانم گفته بود:
«شما ايراني‌ها در كار عرب‌ها دخالت نكنيد و از آنها حمايت ننماييد. تصور نكنيد با اين حرفها آنها نسبت به شما حسن ظن پيدا مي‌كنند؛ اينها حتي با اسراييل خيلي آسانتر از ايراني‌ها كنار مي‌آيند.»

 

این مطلب عینا از سایت روزنامه اطلاعات برداشت شده است:

http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2011\11\11-09\09-56-34.htm&storytitle=شاه و قذّافي