تاریخ اسلام در مصر و شام (بخش هشتم) - استاد دکتر مهدی جلیلی
تاریخ مصر از خلافت هارون تا تشکیل دولت طولونی
علی به [بن] سلمیان که از جانب هادی امیر مصـر شده بود، از جانب بر پست خود ابقا شـد. او امیـــری دوراندیش و سیاستمدار بود و به امر به معروف و نهی از منکر توجهی خاص داشت. او نسبت به مسیحیان سختگیر بود و دستور داد معابد آنان را ویران کنند. به گفتۀ کنـدی هنگامی که ادریس بن عبدالله وارد مصـر شد، علی بن سلیمان که جایگاه او را می دانست، او را دستگیر نکرد تا اینکه ادریس به مغرب رفت و هارون بر علی بن سلیمان خشم گرفت و در سال 171 هجری او را عزل کرد.(1) ابن تغـــری بردی می گوید: علی بن سلیمان که توجه مردم مصر را به خود جلب کرده بود، طمع خلافت داشت و چون خبر به هارون رسید، او را عزل کرد.(2)
از جمله فرمانروایان مصر به دوران هارون موسی بن عیسی بود که سه بار در سالهای 171، 175 و 179 هجری والی مصر شد. او به عدالت و حسن ادارۀ امور شهرت داشت و محبوب عامه بود. موسی مسیحیان را خوشدل کرد؛ زیرا اجازه داد کلیساها را که فرمانروای پیشین ویران کرده بود، از نو بسازند. این کار را به مشورت لیث بن سعد و عبدالله بن لهیعه قاضیان مصر کرد که به نظر ایشان تجدید بنای کلیسا مایۀ آبادی کشور بود.(3)
اسحاق بن سلیمان فرمانروای مصر (177 تا 178 هجری) بر میزان خراج مردم مصر افزود که موجب نارضایی مردم شد. قبایل قیس و قضاعه که در حوف بودند، با او جنگیدند و اسحاق شکست خورد و گروه زیادی از یارانش کشته شدند. هارون هرثمـة بن اعین را برای آرام کردن مصر فرستاد.(4)
فتنۀ مردم حوف بار دیگر در دورۀ فرمانروایی لیث بن فضل (182 [183] تا 187 هجری) بر مصـر آشکار شد. مردم حوف به فسطاط رفتند. لیث با چهار هزار نفر به مقابلۀ آنان شتافت. در این جنگ مردم حوف شکست خوردند و لیث پیـــروز شد. اما لیث قدرت ادارۀ مصر را نداشت و مردم خراج نمی دادند. لیث نزد هارون رفت و از مردم مصر شکایت کرد و از او خواست لشکری به مصر بفرستد که بتواند خراج را وصول کند. هارون نپذیرفت و احمـــد بن اسماعیل را به جای او فرمانروای مصر کرد.(5) فتنـۀ مردم حوف تا پایان دورۀ خلافت هارون الرشیـــد ادامه داشت.
فشارهایی که از جانب والیان مصر برای دریافت خراج بر مردم مصر وارد می شد و بدرفتاری برخی از والیان با مسیحیان آنجا نارضاتی مردم را در پی داشت و به تدریج این نارضایی رنگ سیاسی به خود گرفت. قبطیان و سپاه عرب مقیم مصر در حوادثی که در مصر رخ می داد، نقش مهمی داشتند.
1- تاریخ ولاة مصر، ص 105 و 106.
2- النجوم الزاهره، ج 2، ص 62.
3- النجوم الزاهره، ج 2، ص 66.
4- همان، ص 88.
5- همان، ص 114. تاریخ ولاة مصر، ص 112.
در دوران خلافت هارون 22 نفـــر بر مصر فرمانروایی کردند.(1)
سپاه مقیم مصر در فتنۀ امین و مأمون نقش داشت. عزل مأمون از جانب امین در بیشتر ولایات اسلام اثر بد داشت؛ زیرا پیمانی را که هارون در کعبه نهاده بود، نادیده گرفت. در بیشتر جاها سخن از خلع امین بود. در مصر ســـری بن حکم فرصت را غنیمت شمرد تا آوازه بلند کند که از ایام رشید در آن دیار در گمنامی به سر می برد. از این رو به طرفداری مأمون برخاست و گروهی را با خود همدل کرد که با مأمون بیعت کردند. مأمون بزرگان مصر را به بیعت فراخواند و همه نهانی دعوت را پذیرفتند و نامۀ هرثمة بن اعیـن به عبـاد بن محمد بن حیان پیشکار وی رسید که در مسجد بر سپاهیان خواند و ایشان را به خلع امین ترغیب کرد. مردم مصر شورش کردند و نام امین را از خطبه حذف کردند و والی امین را از مصر اخراج کردند و با عباد بیعت کردند و مأمون ولایت مصر را به نام او کرد.
چون امین از خبر مصر و عزل خویش آگاه شد، نامه ای به ربیعة بن قیس پیشوای قیسیان مصر که در حوف اقامت داشت، نوشت و ولایت مصر را به او داد و از او کمک خواست. قیسیان به سوی فسطاط رفتند و به خلع مأمون و دعوت امیـــن پرداختند. میان طرفین زد و خوردی روی داد و پیروزی با طرفداران مأمـــون بود و چون در سال 198 هجری خبر قتل امین به مصر رسید، طرفداران امین پراکنده شدند.(2)
بعد از بیعت با مأمون در مـرو و در پی ناآرامی هایی که بعد از اعلام ولایتعهدی امام رضا (ع) در بغداد رخ داد که منجر به عزل مأمون از خلافت گردید، فرماندهان سپاه در مصر به کشمکش برخاستند. آنها قصد داشتند قدرت را به خود اختصاص دهند و از دولت عباسی ببرند. [پس] وضع مصر چنان آشفته شد که در مدت کوتاهی پنج نفر فرمانروای شرطه مصر شدند.(3) و به تدریج قدرت خلیفه در آنجا سستی گرفت و دیار مصر لقمۀ چرب قدرت طلبان شد. از جملۀ شورشیان عبـدالعـــزیز جروی بود [عبدالعزيز الجرويّ] که بر شرق دلتا [از] شطنوف تا فرما تسلط یافت و ســـری بن حکم بر ناحیۀ جنوبی مصر تا اسوان چیره شد. مغرب دلتا که اسکندریه و مربوط و بحیره در آن بود، به تصرف قبیلۀ لخـــم و جـــذام درآمد.(4)
1- ر.ک: معجم الأنساب والأسرات الحاکمه، ص 40.
2- تاریخ ولاة مصر، ص 119 تا 121. النجوم الزاهره، ج 2، ص 153و 154.
3- النجوم الزاهره، ج 2، ص 157.
4- تاریخ سیاسی اسلام، ج 2، ص 189.
مأمون عبـدالله بن طاهـر را که در شام بود، به مصر فرستاد تا این فتنه ها را که یازده سال ریشه کرده بود و نزدیک بود مصر را از خلافت بغداد جدا کند، آرام کند. در این هنگام آشفتگی به نهایت رسیده بود؛ خراج به بغداد نمی رسید، فرمان خلیفه مسـموع نبود، ولایتدار وی قدرت نداشت و بر هر ولایت یکی مسلط بود. عبدالله بن طاهـر فسطاط را به تصرف درآورد و امنیت را برقرار ساخت و به اصلاح آن [امور] پرداخت و بر [عمران یا وسعت] مسجد عمرو بیفزود. فرمانروایی عبدالله بر مصر دوامی نداشت و او به عراق بازگشت و فتنه ها از نو پاگرفت. قبطیان آشوب کردند و گروهی از عرب مصر که دوستدار امین بودند، قیام کردند. [به پا خاستند].
به سال 213 هجری بعد از عزل عبدالله بن طاهر، مأمـــون برادرش معتصـم را فرمانروای مصر کرد. معتصم عیسی بن یزید را که از جانب عبدالله بن طاهر بر مصر فرمانروایی داشت، به نیابت خود ابقا کرد. اما صـرفاً مسؤولیت نماز را به عهدۀ او گذاشت و امر خراج را به صالح بن شیرزاد سپرد. صالح با مردم بدرفتاری کرد و بر خراج آنها افزود. مردم مصر سفلی سر به شورش برداشتند. عیسی بن یزید پسرش محمد را برای جنگ با مردم حوف روانه کرد، اما او در این جنگ شکست خورد و یارانش کشته شدند (1) و مردم حوف پیروز شدند. معتصم عیسی را عزل و عمــیـر بن ولید را در سال 214 هجری والی مصر کرد.
ولید لشکری به حوف فرستاد که عیسی بن یزید حاکم معزول نیز جزء آنان بود. در جنگی که میان دو طرف روی داد، عمیر بن ولید کشته شد و عیسی بن یزید برای بار دوم از جانب معتصم در سال 214 هجری والی مصر شد و درصدد برآمد که کار مردم حوف را یکسره کند، اما این بار نیز مردم حوف پیروز شدند و از لشکر عیسی تعداد زیادی کشته شدند. چون خبر شکست عیسی به مأمون رسید، به برادر خود معتصم دستور داد شخصاً به مصر برود. او با چهار هزار نفر از ترکان به مصر رفت و عیسی را که در محاصره بود، نجات داد و با قیسی ها و یمانی های حوف جنگید و بزرگان آنان را کشت و آنجا را آرام کرد. سپس معتصم به فسطاط رفت و امور آن را سامان داد و با جمع زیادی از اسـراء به بغداد بازگشت.(2)
پس از بازگشت معتصم از مصر، دوباره آنجا ناآرام شد و در سال 216 هجری سراسر مصر را آشوب فراگرفت. قیسی ها و یمانی ها پیمان شکنی کردند. قبطیان نیز به آنان ملحق شدند. [و؟] در اسکندریه شورش کردند.
سرانجام مأمون شخصاً در سال 217 هجری به مصر رفت و بر عیسی بن منصور خشم گرفت و او را عزل کرد و ناآرامی های مصر را به بدرفتاری عیسی و کارگزارانش نسبت داد. مأمون پس از 45 روز توقف در مصر و سرکوب مخالفان به بغداد بازگشت.(3)
1- تاریخ ولاة مصر، ص 165.
2- النجوم الزاهره، ج 2، ص 208 و 209.
3- .....
مصر در پی فتنه هایی که از دورۀ خلافت امین و سالهای اول خلافت مأمون آغاز شد، ناآرام بود. تشدید تعصبات نژادی و بدرفتاری والیـان با بومیان مصر و فشارهای مالی عواملی بود که موجب نارضایی مردم مصر شد و هر چند بزرگانی مانند عبدالله طاهـر، معتصـم و در سالهای بعد افشین و حتی شخص مأمـون برای آرام کردن مردم به مصـــر رفتند، ولی این ناآرامی ها ریشه کن نشد.
ضمیمۀ یک:
[ومن مصر خرج إدريس وخادمه «راشد» إلى بلاد المغرب، ويقال: إن هذا الخادم كان بربريَّ الأصل، وساعدهما على الخروج من مصر عامل البريد بها؛ فقد كان متشيعًا لآل البيت، فلما علم بوجودهما في مصر قدم إليهما في الموضع الذي يستخفيان به، وحملهما على البريد المتجه إلى المغرب. وتذهب روايات تاريخية إلى أن الذي أعان إدريس على الفرار من مصر هو «علي بن سليمان الهاشمي» والي مصر، وأيًا ما كان الأمر فإن إدريس لقي دعمًا ومساعدة لتمكينه من الخروج من مصر، سواءً كان ذلك بعون من والي مصر أو من عامل البريد. از اینترنت]
ضمیمۀ دو:
[وكتب المأمون إلى أشراف مصر يدعوهم إلى القيام بدعوته فأجابوه وبايعوا المأمون في رجب سنة ست وتسعين ومائة ووثبوا بجابر فأخرجوه وولوا عباد بن محمد فبلغ ذلك محمد الأمين فكتب إلى رؤساء الحوف بولاية ربيعة بن قيس الجرشيّ وكان رئيس قيس الحوف فانقاد أهل الحوف كلهم معه يمنها وقيسها وأظهروا دعوة الأمين وخلع المأمون وساروا إلى الفسطاط لمحاربة أهلها واقتتلوا فكانت بينهما قتلى ثم انصرفوا وعادوا مرارًا إلى الحرب فعقد عباد بن محمد لعبد العزيز الجرويّ وسيره في جيش ليحارب القوم في دارهم فخرج في ذي القعدة سنة سبع وتسعين ومائة وحاربهم بعمريط فانهزم الجرويّ ومضى في قومه من لخم وجذام إلى فاقوس فقال له قومه: لِمَ لا تدعو لنفسك فما أنت بدون هؤلاء الذين غلبوا على الأرض. از اینترنت]
اَلنَّـاسُ ثَلاثَةٌ: فَعَـالِمٌ رَبَّـانِـیٌّ، وَ مُتَعَلِّـمٌ عَلَـی سَبِیلِ نَـجَاةٍ، وَ هَـمَجٌ رَعَـاعٌ أَتبَـاعُ کُلِّ نَاعِـقِ، یَمِیلُونَ مَع کُلِّ رِیح، لَم یَستَضِـیئُوا بِنُورِ العِلمِ، وَ لَم یَلجَأوا إِلَی رُکنٍ وَثِیـقٍ. أمیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام.