ابن حزم اندلسی به روایت روزنامه ایران (قسمت اول)
قسمت اول
مأمون غريب
برگردان: رامين اصيلي
مأمون غريب
برگردان: رامين اصيلي
«ابن حزم »در دوره اي از تاريخ اندلس كه به تجمل و ناز و نعمت و بي علاقگي و سست همتي نسبت به آرمانهاي بزرگ متمايز مي گردد، زاده شد. نامش علي بن احمد بن سعيد بن حزم است و در اواخر رمضان ۳۸۴ هـ. در قرطبه در قصري به دنيا آمد كه خدمتكاران بسيار داشت و پدرش وزير آخرين خليقه اموي هشام المؤيد بود... براي انساني كه در آن شرايط اقليمي و سرزمين به دنيا آمده طبيعي بود كه آموزش در بالاترين سطحش ميسر و مهيا شود. وي قرآن كريم را حفظ كرد واحاديث نبوي را آموخت و علوم نحو و فقه و فلسفه ونجوم و شعر را فرا گرفت و به فرهنگ روزگار خويش احاطه يافت. اما كسي نمي دانست كه او ستاره اي در آسمان فقه خواهد شد. و در همان وقت در كتاب جاويدش «طوق الحمامة» از برترين احساسات بشري سخن مي گويد.
گفته شده كه او تيزهوش و بداهه گو بوده علم فقه را آموخت و يكي از بزرگان و اعلام آن شد و ضمن آنكه به زندگي روزمره مي پرداخت، وارد عرصه سياست و علم شد و همانگونه كه به آتش سياست سوخت، عشق را نيز آموخت. و اين مانع نوشتن آثار بسيارش نشد كه باعث شدند او جايگاهش را با فقه ظاهريش (۱) در صف اول فقها بيابد.
از آنجايي كه وي به امويان منسوب بود، دوستدار آنان نيز بود. و در زماني از خلافت اموي در اندلس دفاع مي كرد كه خلافت از هم پاشيده و به دولتهاي كوچك و ضعيفي تبديل شده بود كه بر ضد يكديگر توطئه مي كردند واين امر راه را براي حذف سلطه اسلام در اندلس هموار مي كرد.
در زماني كه ابن حزم مي زيست، زندگي سهل و ساده نبود. وي پيوسته در عالم سياست به سر مي برد؛ بدانگونه كه پدرش به عنوان وزير خليفه هشام المؤيد وارد سياست شده بود و چاره اي نداشت جز آنكه راهي را بپيمايد كه سياست، سياستمداران را به آن كشيده بود. پس ازعزل خليفه ، پدرش مظلوم واقع شد وچهار سال در كنج فراموشي زيست و آنگاه در گذشت. و عجيب آنكه پدر، تعليم و تربيت فرزندش را در دوران اوليه عمرش به زنان واگذار كرد و از اينجاست كه خود گفته است كه در حجره زنان تربيت يافته است.
چه بسا همين تربيت اوليه او را به شناخت طبيعت و سرشت زنان ـ كه بعدها مهمترين عنصر نوشته هايش درباره عشق در كتاب مشهور «طوق الحمامه» گرديد ـ برانگيخت.
پس از آن زير دست ابوالحسن بن علي فاسي به تحصيل علم پرداخت كه راجع به او مي گويد: «به هنگامي كه آتش كودكي شعله ور و حرص و ولع جواني و بي خيالي ناشي از آن بر من مستولي بود، در ميان جاسوسان محدود و محذور بودم. پس هنگامي كه صاحب اختيار خود شدم و به سن جواني رسيدم، با ابوالحسن بن علي فاسي مصاحب شدم. وي مردي بخرد و دانشمند بود واز جمله كساني بود كه در مسير راستي و پارسايي واقعي و زهد در دنيا و تلاش براي آخرت گام بر مي داشت. و گمان مي كنم كه از شهوات پرهيز مي كرد؛ زيرا هرگز همسري نداشته و در علم و دين و تقوا چون او كسي را نديده ام...»
اين شيخ او را در استماع علما، فقه و تفسير همراهي مي كرد. مذهب رايج آن روز، مذهب امام مالك بود و در همان وقتي كه آن را مي آموخت به فراگيري تمام معارف رايج روزگار از قبيل فقه و تفسير و منطق و فلسفه و نجوم و رياضيات وتاريخ پرداخت.
هنگامي كه فتنه و آشوب ميان حاكمان پديد آمد، تصميم به مهاجرت از قرطبه به مريه ـ جايي كه سخت مشغول تحقيق شد ـ گرفت. در اين هنگام آل حمود توانست پس از هزيمت فرمانروايان اموي به قدرت برسد.
وي از بازگشتش به قرطبه، كه زيباترين روزهاي حياتش را هنگام زنده بودن پدرش در آنجا ديده بود ، احساس خوشبختي بسيار مي كرد و در آنجا سخت به تحقيق پرداخت و شهرتش در قرطبه وخارج آن پيچيد تا يكي از نوادگان عبدالرحمن ناصر به نام عبدالرحمن بن هشام به قدرت رسيد وابن حزم را وزير خود كرد. اما اين خليفه مسؤوليت پذير نبود و مردم بركنارش كردند. ابن حزم به زندان افتاد و مدتي در حبس ماند. پس از آزادشدن به زندگي عادي بازگشت و برآن شد كه ديگر وارد عرصه سياست نشود وتمام سعي و تلاشش را به علم معطوف دارد. ولي سياست بار ديگر او را به سوي خود كشيد واين هنگامي بودكه هشام المعتمد بالله بن محمد، يكي از نوادگان عبدالرحمان ناصر، قدرت را به دست گرفت وابن حزم را به وزارت برگزيد. اما اهل قرطبه به سرعت براو شوريدند وخلافت وي به پايان رسيد وبعداز آن حكومت به ملوك الطوايفي تبديل شد و ابن حزم وقت خود را يكسره صرف علم ودانش كرد.
وي پيرو مذهب ظاهري بودكه در آن پايبندي به ظاهر مطرح است و كتاب مشهورش «المحلي » را نيز راجع به آن نوشت. فقها براو تاختند ولي او به مذهب خويش كه در آن از كتابهاي داوود اصفهاني تأثير پذيرفته بود ، ايمان داشت. داوود اصفهاني در اجتهاد به متن قرآن و سنت وآنچه كه از صحابه به وي رسيده بود ، تكيه مي كرد.
ابن حزم شهرهاي مختلف اندلس را گشت و هنگامي كه اختلاف ميان او و فقها بالا گرفت زندگي در جزيره اي در شرق اندلس نزديك مغرب را برگزيد ؛ همانجايي كه رساله اي راجع به اسماء حسنه خداوند نوشت وحيرت مردم را برانگيخت.
چه بسيار كه اين مرد سعي در متوقف كردن توفانهايي داشت كه از ناحيه فقها به خاطر خلق مذهب ظاهري در پيرامون وي برپا شده بود. پس به توصيه يكي از دوستانش شروع به نوشتن راجع به عشق و عاشقان كرد. كتاب او در اين زمينه «طوق الحمامة في الالفة و الالاف» نام داشت كه در آن از عشق و نشانه هاي وصل وهجران وعفت و بي عفتي سخن مي گويد.
چنان كه اديب بزرگ عبدالرحمن شرقاوي در كتاب «پيشوايان نه گانه فقه» هنگام يادكردن از ابن حزم مي گويد: شگفتي آور است كه ابن حزم در نوشته هايش راجع به عفاف نفساني، آنگونه كه در فقه و اصول خود را ملزم به ظاهر متن كرده ، به ظاهر اكتفا نمي كند. بلكه در نفس انساني وپيوند ميان اسلام وفلسفه يوناني تعمق مي كند وعمق اميال و شور و شوق عشق را درمي يابد.
ونيز عجيب است كه ابن حزم، امام فقيهي كه فقهاي مخالف در كمينش نشسته بودند، در نوشته هايش راجع به عشق عباراتي به كار برده كه در آن از چيزي پرهيز و خودداري نكرده و نخواسته الفاظي را كه بايد سربسته مي گفت، بپوشاند.
وي زندگي اجتماعي را چنان كه ديده يااز افراد مطمئن شنيده، در طوق الحمامه به صادقانه ترين وشيرين ترين وجه به تصوير مي كشد.
استاد عبدالرحمان شرقاوي مي گويد : بسياري از آنچه را كه ابن حزم در طوق الحمامه نوشته امروز نمي توان با آن عبارات والفاظ عريان وي به چاپ رساند. ذائقه هاي امروزي با آن در تضاد است وعفت عمومي و حسن ادب دراين عصر آن را رد مي كند. بالاتر ازاين مطالب، در طوق الحمامه بعضي وقايع مهم تاريخ اندلس را نيز درنظر دارد، همان وقايعي كه وي درميان آن زيسته است و كتاب بااندرزهايي كه امر به خوبي ها ونهي از بديها مي كند وفضل وبرتري فرمانبرداري وزشتي معصيت را روشن مي سازد، به پايان مي رسد.
آنچه دراين كتاب جلب توجه مي كند، زندگي غريبي است كه ثروتمندان اندلس آن را زنده مي كردند؛ تاجايي كه زنان حاكمان و فرمانروايان براي معشوق هاي خودكه راهي به سويشان نمي يافتند، اشعاري غزل گونه مي نوشتند و واي به حال معشوقي كه اطرافيان عاشقه به اين موضوع پي مي بردند.
و از عجايب عشق دراين دوره آن بود كه بعضي فرماندهان لشگر زندگيشان را نه در ميدان هاي جنگ بلكه در شبستانهاي زنان سپري مي كردند. اينان بعداز شكست به سوي اين زنان فرار مي كردند ودشمن پيروز آنان را پس از يافتن مي كشت و زنان را به اسارت مي برد.
كتاب «طوق الحمامه» در تاريخ ادبيات پديده اي بي نظير است واز فقها يا علماي اسلام كسي مانند آن، كتاب يا فصل يا مقاله اي در عشق به اين زيبايي وصراحت و نيز در علم روان شناختي بدين ژرفايي ننوشته است .
ابن حزم دراين كتاب مي خواهد بگويد كه روابط مرد و زن ، روابطي انساني است و نيازي از جمله نيازهاي طبيعي وفطري است ، پس علما و فقها نبايد از فهم آن امتناع كنند و لازم است مرد و زن را و آنچه اين رابطه را برايشان حلال يا حرام مي كند، ببينند ودرك كنند و اين گفته را تكرار مي كند كه جديت فقط در شادي و خوشحالي، درست است و روي نگرداندن از شادي ضروري است. چرا كه شادي نفس را در برخورد با امور جدي قوي مي گرداند و سرسنگيني درهيچ امري جز دين نيست و پيامبر(ص) و علي بن ابيطالب مزاح مي كردند.
ابن حزم رساله «طوق الحمامه» را با سخني در ماهيت عشق چنين آغاز مي كند: «خدايت عزيز بدارد كه عشق، اولش شوخي و هزل است و آخرش جديت. دقايق معاني در توصيف آن به خاطر شكوه و جلال آن است. پس حقيقت آن را فقط با كوشش و تلاش درمي يابي. عشق در دين انكار نشده و درشريعت ممنوع نيست. زيرا قلبها به دست خداي عز و جل است و بسياري از خلفاي هدايتگر و پيشوايان راهنما، عاشق بوده اند و نام بعضي خلفاي عباسي در اندلس ذكر شده است…»
ابن حزم ما را به درياي عشق مي برد و در اين دريا ميان عشق و شهوت و معشوق و محبوب و علامات عشق و اسباب آن و اغراض و آفت هايش به شيوه انساني كه دريافته آنچه را كه در نفس آدمي هنگام گرفتارشدن به عشق فعال مي شود، غرق مي كند.
تحقيق استاد اديب يوسف شاروني در كتاب «عشق و صداقت در ميراث عرب و تحقيقات معاصر» اعجاب مرابرانگيخت. وي در آن كتاب از ابن حزم و كتاب «طوق الحمامه» سخن مي گويد و پس از آنكه درباب نوشته هاي ابن حزم مطالبي ايراد مي كند، درباره طوق الحمامه و پژوهش هاي جديد سخن مي گويد و چنين باور دارد كه عنايت به نفس به چيزي مربوط مي شود كه امروزه به روش روانكاوي معروف است اما در روانشناسي جديد خصوصاً در مكتب روان شناختي كه ادبيات و هنر را به صورتي عمومي ملحوظ مي دارد، شاهد آوردن از ادبيات چيز عجيبي نيست.
از جمله اسناد دال بر صحت نظريات او اين است كه مي گويد: كتاب طوق الحمامه و ديگر كتبي كه به موضوع عشق پرداخته اند، آنگونه كه پيش از اين نيز ذكر كرديم، در روانشناسي به منزله تلاشهاي مقدماتي به شمار مي آيند. بلكه در طوق الحمامه اظهارنظرهاي پراكنده اي مي يابيم كه تقريباً با آنچه نخبگان روانشناسي معاصر اظهار داشته اند، منطبق است. ابن حزم مطلبي را متذكر شده كه مكتب روانكاوي در قرن بيستم آن را تكرار كرده و آن اين است كه در وراي هر عشقي بيزاري و انزجاري در ضمير ناخودآگاه است و اين همان است كه ما در ضرب المثل مي گوييم: هر آنچه كه از حد گذشت تبديل به مخالف خود مي شود(اثري معكوس دارد) وي مي گويد: شادي مانند غم است. چون در آن افراط شود كشنده است و در خنده مانند گريه، چون شديد شود اشك از چشم راه مي افتد و براي همين هنگامي كه عشق ميان دو عاشق بسيار بالا بگيرد، اختلافشان در گفتار عمداً زياد مي شود و در هر امر ساده اي با يكديگر مخالفت مي كنند و هر يك از آن دو به دنبال لفظي هستند كه در محبوب مؤثر افتد و آن را در معنايي ديگر تأويل مي كنند و اين منشأ سرزنش ميان دو عاشق است.
ادامه دارد
* اديب الفقها، ابن حزم: الامام الفقيه الذي تحدث في الحب»!
مجله «آخر ساعة ، شماره۳۴۷۷
.۱ مشرب فقهي منسوب به ابوسليمان داوود بن علي بن خلف اصفهاني.
وي در روش فقهي خود اعتقادي به تأويل و قياس نداشته و به ظاهر قرآن اكتفا مي نمود و ابن حزم از جمله مروجين مذهب او بود كه كتابي در هشت جلد در اصول مذهب وي به نام «الفقه الظاهري» نوشته است.
گفته شده كه او تيزهوش و بداهه گو بوده علم فقه را آموخت و يكي از بزرگان و اعلام آن شد و ضمن آنكه به زندگي روزمره مي پرداخت، وارد عرصه سياست و علم شد و همانگونه كه به آتش سياست سوخت، عشق را نيز آموخت. و اين مانع نوشتن آثار بسيارش نشد كه باعث شدند او جايگاهش را با فقه ظاهريش (۱) در صف اول فقها بيابد.
از آنجايي كه وي به امويان منسوب بود، دوستدار آنان نيز بود. و در زماني از خلافت اموي در اندلس دفاع مي كرد كه خلافت از هم پاشيده و به دولتهاي كوچك و ضعيفي تبديل شده بود كه بر ضد يكديگر توطئه مي كردند واين امر راه را براي حذف سلطه اسلام در اندلس هموار مي كرد.
در زماني كه ابن حزم مي زيست، زندگي سهل و ساده نبود. وي پيوسته در عالم سياست به سر مي برد؛ بدانگونه كه پدرش به عنوان وزير خليفه هشام المؤيد وارد سياست شده بود و چاره اي نداشت جز آنكه راهي را بپيمايد كه سياست، سياستمداران را به آن كشيده بود. پس ازعزل خليفه ، پدرش مظلوم واقع شد وچهار سال در كنج فراموشي زيست و آنگاه در گذشت. و عجيب آنكه پدر، تعليم و تربيت فرزندش را در دوران اوليه عمرش به زنان واگذار كرد و از اينجاست كه خود گفته است كه در حجره زنان تربيت يافته است.
چه بسا همين تربيت اوليه او را به شناخت طبيعت و سرشت زنان ـ كه بعدها مهمترين عنصر نوشته هايش درباره عشق در كتاب مشهور «طوق الحمامه» گرديد ـ برانگيخت.
پس از آن زير دست ابوالحسن بن علي فاسي به تحصيل علم پرداخت كه راجع به او مي گويد: «به هنگامي كه آتش كودكي شعله ور و حرص و ولع جواني و بي خيالي ناشي از آن بر من مستولي بود، در ميان جاسوسان محدود و محذور بودم. پس هنگامي كه صاحب اختيار خود شدم و به سن جواني رسيدم، با ابوالحسن بن علي فاسي مصاحب شدم. وي مردي بخرد و دانشمند بود واز جمله كساني بود كه در مسير راستي و پارسايي واقعي و زهد در دنيا و تلاش براي آخرت گام بر مي داشت. و گمان مي كنم كه از شهوات پرهيز مي كرد؛ زيرا هرگز همسري نداشته و در علم و دين و تقوا چون او كسي را نديده ام...»
اين شيخ او را در استماع علما، فقه و تفسير همراهي مي كرد. مذهب رايج آن روز، مذهب امام مالك بود و در همان وقتي كه آن را مي آموخت به فراگيري تمام معارف رايج روزگار از قبيل فقه و تفسير و منطق و فلسفه و نجوم و رياضيات وتاريخ پرداخت.
هنگامي كه فتنه و آشوب ميان حاكمان پديد آمد، تصميم به مهاجرت از قرطبه به مريه ـ جايي كه سخت مشغول تحقيق شد ـ گرفت. در اين هنگام آل حمود توانست پس از هزيمت فرمانروايان اموي به قدرت برسد.
وي از بازگشتش به قرطبه، كه زيباترين روزهاي حياتش را هنگام زنده بودن پدرش در آنجا ديده بود ، احساس خوشبختي بسيار مي كرد و در آنجا سخت به تحقيق پرداخت و شهرتش در قرطبه وخارج آن پيچيد تا يكي از نوادگان عبدالرحمن ناصر به نام عبدالرحمن بن هشام به قدرت رسيد وابن حزم را وزير خود كرد. اما اين خليفه مسؤوليت پذير نبود و مردم بركنارش كردند. ابن حزم به زندان افتاد و مدتي در حبس ماند. پس از آزادشدن به زندگي عادي بازگشت و برآن شد كه ديگر وارد عرصه سياست نشود وتمام سعي و تلاشش را به علم معطوف دارد. ولي سياست بار ديگر او را به سوي خود كشيد واين هنگامي بودكه هشام المعتمد بالله بن محمد، يكي از نوادگان عبدالرحمان ناصر، قدرت را به دست گرفت وابن حزم را به وزارت برگزيد. اما اهل قرطبه به سرعت براو شوريدند وخلافت وي به پايان رسيد وبعداز آن حكومت به ملوك الطوايفي تبديل شد و ابن حزم وقت خود را يكسره صرف علم ودانش كرد.
وي پيرو مذهب ظاهري بودكه در آن پايبندي به ظاهر مطرح است و كتاب مشهورش «المحلي » را نيز راجع به آن نوشت. فقها براو تاختند ولي او به مذهب خويش كه در آن از كتابهاي داوود اصفهاني تأثير پذيرفته بود ، ايمان داشت. داوود اصفهاني در اجتهاد به متن قرآن و سنت وآنچه كه از صحابه به وي رسيده بود ، تكيه مي كرد.
ابن حزم شهرهاي مختلف اندلس را گشت و هنگامي كه اختلاف ميان او و فقها بالا گرفت زندگي در جزيره اي در شرق اندلس نزديك مغرب را برگزيد ؛ همانجايي كه رساله اي راجع به اسماء حسنه خداوند نوشت وحيرت مردم را برانگيخت.
چه بسيار كه اين مرد سعي در متوقف كردن توفانهايي داشت كه از ناحيه فقها به خاطر خلق مذهب ظاهري در پيرامون وي برپا شده بود. پس به توصيه يكي از دوستانش شروع به نوشتن راجع به عشق و عاشقان كرد. كتاب او در اين زمينه «طوق الحمامة في الالفة و الالاف» نام داشت كه در آن از عشق و نشانه هاي وصل وهجران وعفت و بي عفتي سخن مي گويد.
چنان كه اديب بزرگ عبدالرحمن شرقاوي در كتاب «پيشوايان نه گانه فقه» هنگام يادكردن از ابن حزم مي گويد: شگفتي آور است كه ابن حزم در نوشته هايش راجع به عفاف نفساني، آنگونه كه در فقه و اصول خود را ملزم به ظاهر متن كرده ، به ظاهر اكتفا نمي كند. بلكه در نفس انساني وپيوند ميان اسلام وفلسفه يوناني تعمق مي كند وعمق اميال و شور و شوق عشق را درمي يابد.
ونيز عجيب است كه ابن حزم، امام فقيهي كه فقهاي مخالف در كمينش نشسته بودند، در نوشته هايش راجع به عشق عباراتي به كار برده كه در آن از چيزي پرهيز و خودداري نكرده و نخواسته الفاظي را كه بايد سربسته مي گفت، بپوشاند.
وي زندگي اجتماعي را چنان كه ديده يااز افراد مطمئن شنيده، در طوق الحمامه به صادقانه ترين وشيرين ترين وجه به تصوير مي كشد.
استاد عبدالرحمان شرقاوي مي گويد : بسياري از آنچه را كه ابن حزم در طوق الحمامه نوشته امروز نمي توان با آن عبارات والفاظ عريان وي به چاپ رساند. ذائقه هاي امروزي با آن در تضاد است وعفت عمومي و حسن ادب دراين عصر آن را رد مي كند. بالاتر ازاين مطالب، در طوق الحمامه بعضي وقايع مهم تاريخ اندلس را نيز درنظر دارد، همان وقايعي كه وي درميان آن زيسته است و كتاب بااندرزهايي كه امر به خوبي ها ونهي از بديها مي كند وفضل وبرتري فرمانبرداري وزشتي معصيت را روشن مي سازد، به پايان مي رسد.
آنچه دراين كتاب جلب توجه مي كند، زندگي غريبي است كه ثروتمندان اندلس آن را زنده مي كردند؛ تاجايي كه زنان حاكمان و فرمانروايان براي معشوق هاي خودكه راهي به سويشان نمي يافتند، اشعاري غزل گونه مي نوشتند و واي به حال معشوقي كه اطرافيان عاشقه به اين موضوع پي مي بردند.
و از عجايب عشق دراين دوره آن بود كه بعضي فرماندهان لشگر زندگيشان را نه در ميدان هاي جنگ بلكه در شبستانهاي زنان سپري مي كردند. اينان بعداز شكست به سوي اين زنان فرار مي كردند ودشمن پيروز آنان را پس از يافتن مي كشت و زنان را به اسارت مي برد.
كتاب «طوق الحمامه» در تاريخ ادبيات پديده اي بي نظير است واز فقها يا علماي اسلام كسي مانند آن، كتاب يا فصل يا مقاله اي در عشق به اين زيبايي وصراحت و نيز در علم روان شناختي بدين ژرفايي ننوشته است .
ابن حزم دراين كتاب مي خواهد بگويد كه روابط مرد و زن ، روابطي انساني است و نيازي از جمله نيازهاي طبيعي وفطري است ، پس علما و فقها نبايد از فهم آن امتناع كنند و لازم است مرد و زن را و آنچه اين رابطه را برايشان حلال يا حرام مي كند، ببينند ودرك كنند و اين گفته را تكرار مي كند كه جديت فقط در شادي و خوشحالي، درست است و روي نگرداندن از شادي ضروري است. چرا كه شادي نفس را در برخورد با امور جدي قوي مي گرداند و سرسنگيني درهيچ امري جز دين نيست و پيامبر(ص) و علي بن ابيطالب مزاح مي كردند.
ابن حزم رساله «طوق الحمامه» را با سخني در ماهيت عشق چنين آغاز مي كند: «خدايت عزيز بدارد كه عشق، اولش شوخي و هزل است و آخرش جديت. دقايق معاني در توصيف آن به خاطر شكوه و جلال آن است. پس حقيقت آن را فقط با كوشش و تلاش درمي يابي. عشق در دين انكار نشده و درشريعت ممنوع نيست. زيرا قلبها به دست خداي عز و جل است و بسياري از خلفاي هدايتگر و پيشوايان راهنما، عاشق بوده اند و نام بعضي خلفاي عباسي در اندلس ذكر شده است…»
ابن حزم ما را به درياي عشق مي برد و در اين دريا ميان عشق و شهوت و معشوق و محبوب و علامات عشق و اسباب آن و اغراض و آفت هايش به شيوه انساني كه دريافته آنچه را كه در نفس آدمي هنگام گرفتارشدن به عشق فعال مي شود، غرق مي كند.
تحقيق استاد اديب يوسف شاروني در كتاب «عشق و صداقت در ميراث عرب و تحقيقات معاصر» اعجاب مرابرانگيخت. وي در آن كتاب از ابن حزم و كتاب «طوق الحمامه» سخن مي گويد و پس از آنكه درباب نوشته هاي ابن حزم مطالبي ايراد مي كند، درباره طوق الحمامه و پژوهش هاي جديد سخن مي گويد و چنين باور دارد كه عنايت به نفس به چيزي مربوط مي شود كه امروزه به روش روانكاوي معروف است اما در روانشناسي جديد خصوصاً در مكتب روان شناختي كه ادبيات و هنر را به صورتي عمومي ملحوظ مي دارد، شاهد آوردن از ادبيات چيز عجيبي نيست.
از جمله اسناد دال بر صحت نظريات او اين است كه مي گويد: كتاب طوق الحمامه و ديگر كتبي كه به موضوع عشق پرداخته اند، آنگونه كه پيش از اين نيز ذكر كرديم، در روانشناسي به منزله تلاشهاي مقدماتي به شمار مي آيند. بلكه در طوق الحمامه اظهارنظرهاي پراكنده اي مي يابيم كه تقريباً با آنچه نخبگان روانشناسي معاصر اظهار داشته اند، منطبق است. ابن حزم مطلبي را متذكر شده كه مكتب روانكاوي در قرن بيستم آن را تكرار كرده و آن اين است كه در وراي هر عشقي بيزاري و انزجاري در ضمير ناخودآگاه است و اين همان است كه ما در ضرب المثل مي گوييم: هر آنچه كه از حد گذشت تبديل به مخالف خود مي شود(اثري معكوس دارد) وي مي گويد: شادي مانند غم است. چون در آن افراط شود كشنده است و در خنده مانند گريه، چون شديد شود اشك از چشم راه مي افتد و براي همين هنگامي كه عشق ميان دو عاشق بسيار بالا بگيرد، اختلافشان در گفتار عمداً زياد مي شود و در هر امر ساده اي با يكديگر مخالفت مي كنند و هر يك از آن دو به دنبال لفظي هستند كه در محبوب مؤثر افتد و آن را در معنايي ديگر تأويل مي كنند و اين منشأ سرزنش ميان دو عاشق است.
ادامه دارد
* اديب الفقها، ابن حزم: الامام الفقيه الذي تحدث في الحب»!
مجله «آخر ساعة ، شماره۳۴۷۷
.۱ مشرب فقهي منسوب به ابوسليمان داوود بن علي بن خلف اصفهاني.
وي در روش فقهي خود اعتقادي به تأويل و قياس نداشته و به ظاهر قرآن اكتفا مي نمود و ابن حزم از جمله مروجين مذهب او بود كه كتابي در هشت جلد در اصول مذهب وي به نام «الفقه الظاهري» نوشته است.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی ۱۳۸۷ ساعت 17:59 توسط خلیل محمدی
|
اَلنَّـاسُ ثَلاثَةٌ: فَعَـالِمٌ رَبَّـانِـیٌّ، وَ مُتَعَلِّـمٌ عَلَـی سَبِیلِ نَـجَاةٍ، وَ هَـمَجٌ رَعَـاعٌ أَتبَـاعُ کُلِّ نَاعِـقِ، یَمِیلُونَ مَع کُلِّ رِیح، لَم یَستَضِـیئُوا بِنُورِ العِلمِ، وَ لَم یَلجَأوا إِلَی رُکنٍ وَثِیـقٍ. أمیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام.