یعقوب بن اسحاق سکیت خوزستانی مکنی به «ابی یوسف» و معروف به «ابن سکیت»؛ از معاریف علم عربیت و ادب و از شعرا و افاضل مشهور است. «وفیات» او در لغت سرآمد معاصرین بود.
سکیت به کسر سین و تشدید کاف صیغه ی مبالغه است و لقب پدر یا جد یعقوب بود و به مناسبت کثرت سکوتش «سکیت» لقب دادند (معجم ــ روضات).
«فراء» روزی از نسب ابن سکیت پرسید. در جواب گفت: «خوزی اصلحک الله من دورق» (دورق از قراء خوزستان است). فراء تا چهل روز از منزل بیرون نیامد. پرسیدند: از چه بیرون نمی آیی؟ گفت: از ابن سکیت شرم دارم که خود را در مقابل سؤال من خفیف ساخت و بی تکلف نسب خود را به عجم منسوب داشت. (وفیات).
ابوالحسن طوسی می گوید: ما در محضر لحیانی حاضر می شدیم و او نوادر و امثال عرب را تشریح می نمود. این سکیت نیز روزی حضور یافت. لحیانی گفت: عرب می گوید «مثقل استعان بذقنه» (این مثل مربوط به شتر است و در موارد مناسب گفته می شود.) ابن سکیت گفت: ضبط مثل چنین است «مثقل استعان بدفیه» (شتر برای برخاستن از زیر بار گران از دو پهلوی خود استمداد می نماید.) لحیانی دیگر در آن روز سخنی نگفت. فردا باز لحیانی گفت: عرب می گویند «هو جاری مکاشری». ابن سکیت فورا گفت: مکاشر در این جمله معنی ندارد، بلکه مثل این چنین است: «هو جاری مکاسری» یعنی همسایه ایست که خانه ی او وصل خانه ی من است (کنایه از رقابت و هم چشمی است.) ابن سکیت از آن پس خود به تدریس لغت و نوادر پرداخت و در حلقه ی درسش جمعیتی بسیار حضور می یافتند.
از امالی وی است: «کتب رجل الی صدیق له قد عرضت لی قبلک حاجة فان نجحت فاالفانی منها حظی والباقی حظلک وان تعذرت فاالخیر مظنون بک والعذر مقدم لک». و نیز از تقریرات و امالی وی این حکایت جالب است که به فارسی ترجمه می شود: «سلیمان بن ربیعه ی باهلی امیر لشکر دستور صف آرایی داد. صفوف مرتب گشت. عمرو بن معدیکرب که یک تن از سربازان سلحشور بود، با اسب خود از کنار امیر لشکر گذشت. سلیمان گفت: این اسب هجین است. (هجین اسبان غیراصیل را گویند.) عمرو گفت: نه! بلکه عتیق است. (عتیق اسب نجیب را نامند.) سلیمان گفته ی خود را تکرار و او جواب خود را اعاده نمود. آن گاه سلیمان فرمان داد طشتی پر آب سازند تا از طرز آب نوشیدن اسب به عمرو ثابت سازد که هجین است. چند اسب نجیب آوردند. اسبان با آرامی و نجابت آب نوشیدند. اسب عمرو یکدست خود را در ظرف انداخت و دستی دیگر را تکیه گاه نمود و آب آشامید (این عادت اسبان هجین است). سلیمان گفت: اکنون بر تو ثابت شد. عمرو گفت: «الهجین یعرف الهجین». نانجیبان، نانجیبان را می شناسند. سلیمان از این دشنام درهم شد و به عمر که خلیفه ی عصر بود، نوشت. عمـر به عمرو بن معدیکرب چنین نوشت: دشنامی که به فرماندهت دادی، شنیدم و شنیدم تو را شمشیری است که نامش صمصامه است. مرا نیز شمشیری است که آن را مصمم نام می نهم. به خدا سوگند اگر آن را بر مغزت فرود آورم، بر نمی دارم تا آن که از استخوانهای سینه ات بگذرد. اینک اگر مایلی بدانی که راست می گویم یا نه، بازگرد.»
ابن سکیت از خواص اصحاب امام محمّد تقی و امام علی نقی (علیهما السلام) بوده، علاقه ی مفرطی نسبت به امیرالمؤمنین ابراز می داشت، اگرچه ظاهراً در دربار عباسیان می زیست و پسران متوکل، معتز و مؤید را درس می گفت. متوکل نیز او را فوق العاده تکریم می نمود. گویند روزی مازنی و ابن سکیت هر دو در مجلس ابن سکیت آمدند. متوکل اصرار نمود تا مازنی از ابن سکیت مسأله ای بپرسد. مازنی ناگزیر شد و از وی پرسید: کلمه ی «نکتل» در کریمه ی «ارسل معنا اخانا نکتل» بر چه وزن است؟ گفت: بر وزن «نفعل». مازنی گفت: پس ماضی آن «کتل» باشد تا متکلم مع الغیر «نکتل» بشود. ابن سکیت گفت: نه! بلکه «نفتعل» است و مصدر آن «اکتیال» می باشد. مازنی: نفتعل پنج حرف است و نکتل چهار حرف البته با پنج حرف موازنه ندارد. ابن سکیت ساکت شد و به شدت از سکوتش منفعل و شرمگین گشت. متوکل روی به ابن سکیت نموده گفت: در هر ماه از ما دو هزار درهم می ستانی و وزن نکتل را هم نمی دانی؟!
نگارنده گوید: «ابن سکیت درست جواب داد، اما بدین بیان که نکتل در این آیه جواب امر است، بدین جهت مجزوم شد، به جهت عدم التقاء ساکنین الف نکتال حذف شد، فتحه به جای الف ماند، در نتیجه نکتال که پنج حرفی بود، چهار حرفی شد.»
ابن سکیت پس از خروج از مجلس از مازنی گله نمود. او نیز اصرار متوکل و ساده بودن سؤال را به رخ وی کشید. پس از این جریان با جدیت وافری به تحصیل علوم ادبی و غیر آن پرداخت تا دیگر در ردیف طبقات عالیه ی نحاة و ادبا به شمار آمد. و نیز از لحاظ اخلاق بسیار مراقبت می نمود تا لغزش های اخلاقی نداشته باشد. مانند پدر یا جد خود همیشه متمایل به سکوت بود و سخن را مختصر می گفت. به قول نظامی گنجوی:
سخن بسیار داری اندکی کن
یکی را صد مکن، صد را یکی کن
سخن کم گوی تا در کار گیرند
که در بسیار، بد بسیار گیرند
و از اشعار ابن سکیت درباره ی حفظ زبان این دو بیت:
یصاب الفتی من عثرة بلسانه
ولیس یصاب المرء من عثرة الرجل
فعثرته با القول تذهب رأسه
وعثرته با الرجل تبرء علی مهل
فی الوفیات: «ان ابن سکیت جاء لتعلیم المعتز. فلما جلس عنده قال بای شیء بندأ من العلوم؟ قال المعتز: با الانصراف. قال یعقوب: فاقوم. قال المعتز: فانا اخف نهوضاً منک فقام فاستعجل فعشر بسراویله فسقط فالتفت الی یعقوب خجلا وقد احمر وجهه فانشد یعقوب البیتین. فلما کان مالغدامر المتوکل له نجمسین الف درهم.»
و نیز از اشعار اوست:
ومن الناس من یحبک حبأ
ظاهرا لحب لیس با التقصیر
فاذا ما سئلته عشر فلس
الحق الحب با اللطیف الخبیر
معیار دوستان دغل روز حاجت است
قرضی ز بهر تجربه از دوستان طلب (صائب)
مؤلفات وی بسیار و از جمله ی آن است:
یک ــ) اصلاح المنطق: این کتاب بسیار مورد توجه ادباء واقع، و بارها شرح و تلخیصش نمودند. در بیروت چاپ گردیده، چندین نسخه ی خطی آن نیز در کتابخانه های مصر و اروپا و اسلامبول موجود می باشد. مبرد درباره ی همین کتاب می گوید: روی جسر بغداد کتابی به مانند آن نگذشت.
دو ــ) المقصور والممدود.
سه ــ) سرقات الشعراء.
چهار ــ) الاضداد: که در بیروت چاپ شد.
پنج ــ) تهذیب الالفاظ: که چند نسخه ی خطی آن در کتابخانه های لیدن و پاریس موجود است.
شش ــ) القلب والابدال: که در بیروت چاپ شد.
هفت ــ) النوادر.
هشت ــ) الشجر والنبات.
نه ــ) دیوان الشعراء
و غیر اینها...
مورخین می نویسند: روزی متوکل از او پرسید: پسران من برترند یا حسنین؟ ابن سکیت گفت: قنبر غلام علی [علیه السلام] از تو و پسرانت هزاران بار برتر است. (همین قضیه به طرق مختلف نقل شد.)
متوکل در غضب شد. دستور داد لگدمالش کرده، زبانش را قطع نمائید. بدین ترتیب او را کشته، دیه ی وی را برای مادرش فرستادند (جزاء الله من الاخلاص خیرالجزاء). شهادتش [در سال] 244 هجری واقع گردید.
(معجم ــ فوائد ــ فهرست ــ هدیة)
از اشعاری که در دیوانش ضبط است، این ابیات است که در موقع یأس و نومیدی روح امیدواری را در آدمی زنده می سازد:
اذا اشتملت علی الیأس القلوب
وضاق لما به الصدر الرحیب
و او طنت المکاره و استقرت
وارست فی اماکنها الخطوب
ولم تر لانکشاف الضر وجها
و لا اغنی بحیلته الا ریب
اتاک علی قنوط منک غوث
یمن به اللطیف المستجیب
وکل الحاد ثات اذا تناهت
فموصول بها فرج قریب
از صفحات 126 تا 129 جلد اوّل کتاب «ستارگان فروزان»؛ در تراجم احوال ادباء و منطقیین و تاریخ برخی از علوم. نوشته ی یحیی نوری. چاپ عالی ــ مروی، مردادماه 1334 هجری شمسی.