از خاطرات دکتر حسین شهیدزاده (در مورد ترکیه و ایران)

با سفير تركيه، هرچند به مناسبت هم‌پيمان بودن در دو عهدنامه پيمان مركزي (سنتو) و همكاري منطقه براي عمران (آر ـ سي ـ دي) همكاري و رفت‌وآمدهاي نزديك داشتيم، به دلايل چندي كه به اختصار به آن اشاره خواهم كرد، يك دل و يك زبان نبوديم. نخست آنكه چون روابط ايران و عراق در يك سال اول مأموريت من در بغداد چندان دوستانه نبود و ترك‌ها در باطن مي‌خواستند خود را از آن كنار بكشند و با عراقي‌ها همكاري‌ها و همخواني‌هايي داشتند، در حشر و نشرشان با ما نقشي دوگانه ايفا مي‌كردند. از همه مهمتر در اين ميان مسئله كردها بود كه در آن موقع با حمايت ايران، درگيري شديد با عراقي‌ها داشتند. اما دولت تركيه به مقتضاي سياست ضد كرد خود، با ضعيف شدن آنها به هر صورت و هر وسيله‌اي كه باشد، موافق و در باطن همفكر با دولت بعثي عراق و ناخرسند از تقويت آنها از جانب حكومت ايران بود. سفير تركيه در بغداد، هيچ‌وقت اين ناهماهنگي سياسي را بر زبان نمي‌‌آورد و سخني از همكاري احتمالي دولت متبوعش با حكومت بعثي و يا دست‌كم تأييد سياست سركوبگرانه عراق در برابر كردها نمي‌گفت، اما چه كسي بود كه آن را نداند و شواهدي بر آن نيافته باشد؟ كمترين اين شواهد آن بود كه دولت تركيه با مراقبت و سختگيري تمام،‌ از فرار يا پناهندگي كردهاي فراري از جلوي ارتش عراق به داخل خاك خود، خودداري مي‌كرد و چه بسيار از اين افراد سرگردان و بي‌پناه كه در كوه‌هاي ميان دو كشور از سرما و گرسنگي جان سپردند.

دولت تركيه بنا بر تعصب سرسختانه‌اي كه نسبت به هرگونه اقليتي در سرزمين خود دارد، هيچ‌وقت نخواسته اين واقعيت را قبول بنمايد كه اقليت كرد در آن كشور حقي دارد. گذشته از اين كه در دگرگون ساختن خصوصيات قومي آنها، مثل زبان و فرهنگ يا آداب و رسوم، نهايت كوشش خود را گاهي همراه با خشونت به كار گرفته، و آنها را «ترك‌هاي كوهستاني» نام نهاده است، از به كار گرفتن روش‌هاي غيرانساني براي نابود كردن آنها نيز مضايقه نكرده است. اين سياست در آن زمان كه در بغداد بودم، چندان صورت علني با موضع‌گيري‌هاي خصمانه نداشت، اما اكنون كه درگيري آشكار و بيرحمانه دولت تركيه با اين اقليت بي‌گناه ابعاد گسترده‌اي به خود گرفته است، كاملاً مؤيد اين واقعيت است كه بيست و چند سال قبل اين موضع نامساعد در مورد آنها موجود بوده، اما به كيفيت كنوني مجال عرض اندام نداشته است.

مي‌گويند هر وقت مي‌خواهيد به نظرات خانواده‌اي درباره خودتان پي ببريد، به رفتار فرزندان خردسال آنها درباره خويش بنگريد. بچه‌هاي خردسال گنجايش كتمان منويات خود را ندارند و زود آن را بروز مي‌دهند. اگر در محيط خانواده درباره كسي يا چيزي مطلبي در برابر بچه‌ها گفته شود، فوراً در رفتار و كردار آنها منعكس مي‌گردد. سفير تركيه دختر خردسالي داشت كه با دختران من هم‌سال و هم‌مدرسه بود. از طريق اين كودك بود كه ما كم و بيش درمي‌يافتيم برادران ترك چه افكار و نظرات اشتباهي درباره ما ايراني‌ها دارند. پدرش، يعني ايلچي بزرگ، از كساني بود كه به شدت تحت تاثير افكار و عقايد و سياست‌هاي كمال آتاتورك قرار داشت؛ نظرات تعصب‌آميزي درباره ملت و مملكت خويش داشت و حتي در مواردي كه اين نظرات اثري برخورنده براي شنونده داشت، از بيان آنها دريغ نمي‌ورزيد و به همين ويژگي نه تنها ميان او و من، بلكه ميان او و نمايندگان ساير كشورهاي مسلمان منطقه، نوعي بيگانگي فراهم آورده بود.

مي‌دانيم به پيروي از نظرات افراطي آتاتورك، ترك‌ها بيش از اندازه خود را به اروپايي‌ها مي‌چسبانند و يا بهتر بگوييم خود را از آنها مي‌دانند، در حالي كه اروپايي‌ها نه در گفتگو و نه در عمل، اين انتساب را قبول ندارند و در موارد مختلف آن را به نحوي از انحا پس زده‌اند. اين اعتقاد نابجا باعث شده است كه مردم تركيه، يعني آنها كه معتقد به اين خودچسباني هستند، به مرور زمان هويت خويشتن را گم كنند تا جايي كه جامعه تركيه مبدل به جامعه‌اي شده است كه نه اروپايي است و نه آسيايي، بلكه معجوني است از هر دو و در عين حال هيچ كدام. با توجه به اين كه نگاه‌دارنده قوميت و مليت انسان‌ها مباني اعتقادي استوار و بخصوص تاريخي آنهاست، و اروپايي كردن تركيه هيچ مبناي تاريخي مستدلي نداشته است و بنيانگذار تركيه جديد تنها با جلوه‌گر ساختن نمادهاي ظاهري و دلفريب تمدن دنياي غرب كوشيده است تا مردم خود را به جانب اروپايي‌گري بكشاند، هيچ ترديدي نيست كه اين كوشش در نهايت به نتيجه مثبتي نخواهد رسيد، هرچند كه ساليان سال از آن بگذرد و دنيايي از مال و ثروت صرف استوارتر كردن آن بشود. هيچ راه و رسمي را نمي‌توان در جامعه‌اي پابرجا كرد، مگر آنكه آن راه و رسم ريشه در معتقدات تاريخي و فرهنگي آن قوم داشته باشد.

حدود بيست و پنج سال پيش، هنگامي كه با اتومبيل از راه تركيه به ايران بازمي‌گشتم، روزي نزديك ظهر گذارم به مسجد سلطان احمد در استانبول افتاد. هنگام نماز ظهر بود و مردم گروه‌ گروه براي اداي فريضه ديني به جانب اين مسجد عظيم در حركت بودند. نگاهي به درون شبستان مسجد افكندم، حقيقتاً‌ جايي براي سوزن انداختن وجود نداشت. در فضايي تقريباً به وسعت ميدان توپخانه كه روي آن سقف زده باشند، جمعيت نمازگزاران به طوري فشرده به يكديگر تشكيل صف داده بودند كه حيرت‌آور به نظر مي‌رسيد؛ حيرت‌آور از اين جهت كه در كشوري كه اصل لائيسيته (يعني جدايي دين از سياست) پذيرفته شده و بنيانگزار تركيه جديد درباره دين گفته است «ما امروز به واسطه مليت با هم متحد هستيم، نه دين»، مردم اين طور به استقبال نماز ظهر مي‌رفتند. وضع در شرق تركيه، يعني آناتولي، و جنوب آن كشور، از اين هم فراتر رفته است.

تركيه از وقتي كه به فكر اروپايي شدن افتاد و خود را به جانب غرب كشانيد، هم از مشرق زمين فاصله گرفت و هم مشرق زمينيان از او فاصله گرفتند؛ در نتيجه از اينجا رانده و از آنجا مانده شد. برآورد من از آينده تركيه همان است كه از بيست و چند سال پيش در پرونده‌هاي وزارت امور خارجه منعكس است: تركيه دير يا زود بالاجبار به دامن شرق چنگ خواهد انداخت.

 

این مطلب عینا از سایت روزنامه اطلاعات برداشت شده است:

http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2011\11\11-16\13-31-09.htm&storytitle=ما و تركيّه



از خاطرات دکتر حسین شهیدزاده (در مورد کشورهای عربی و ایران)

ادامة دشمني ما با ليبي از لحاظ اينكه چندين كشور عرب پشت سر او بودند، به زيان ما بود و چه بهتر از آنكه هر چه زودتر خاتمه پيدا مي‌كرد. موضوع اين ملاقات را به تهران گزارش كردم و براي ادامة ملاقات و مذاكرات بعدي كسب تكليف نمودم. پاسخ رسيد: «ميدان بدهيد جلو بيايد.» همين كار را كردم. باب رفت و آمد باز شد. حتي در جشن چهارم آبان كه روز ولادت شاه بود، در مهماني سفارت شركت كرد و روز به روز روابط دوستانه وسيع‌تر شد. تا اينكه روزي به ديدار من آمد و گفت فكر مي‌كند موعد مسافرتش به تهران فرا رسيده باشد، و خواست وقتي براي اين مسافرت معين كنيم. خوشحال و خرسند از اينكه واسطة صلح و صفا ميان دو كشور مسلمان شده بودم، از تهران كسب تكليف كردم. با كمال تعجب پاسخ رسيد: «عجالتاً موضوع را مسكوت بگذاريد.»

اين چندمين بار بود كه به اصطلاح خودمان سنگ روي يخ مي‌شدم. چطور مي‌توانستم آن همه گفت‌وگو و مذاكره و گرم‌گرفتن با سفير ليبي را يك‌باره كنار بگذارم؟

چند سال بعد، يعني در ديماه 1357، در آستانة انقلاب اسلامي، موقعي كه به سِمَتِ سفير ايران در تونس معين شده و براي معرفي به حضور شاه بار يافته بودم، شاه ضمن سخنانش دربارة روابط ايران و تونس، رو به وزير خارجه كرد و گفت: «شهيدزاده به جايي مي‌رود كه در مجاورت معمّر القذافي است و مي‌دانيد كه قسمتي از اين آشوبها (اشاره به فعاليتهاي انقلابي در داخل ايران بود) زير سر PIO و قذافي است.»

من از فرصت استفاده كردم و گفتم: «اگر خاطر اعليحضرت باشد، موقعي كه من در بغداد بودم، قذافي براي صلح پيشقدم شد. از تهران كسب تكليف كردم، راه دادند. اما همين كه كار نزديك به نتيجه‌گيري شد، ناگهان پس زدند. من هيچ وقت علت اين تغيير موضوع را نفهميدم.»

شاه دست در حلقة آستين جليقه‌اش كرد و مدتي به قدم‌زدن پرداخت، آن‌گاه گفت: «ليبي از اين قبيل تمايلات صلح‌طلبانه به وسيلة سفارتخانه‌هاي ديگر هم نسبت به ما نشان داده است.» اما ادامه نداد چرا قبول نشد و البته در اوضاع و احوال آن زمان و اشتغال فكري بسيار زيادي كه شاه داشت، جز اين هم انتظار سخن گفتن از او نمي‌رفت.

در برابر اين چند نفر كه معمولاً برخورد با آنها با صفا و صميميت همراه بود، چند نفر از سفيران كشورهاي عرب هم بودند كه در لباس دوست و برادر و غمخوار مي‌كوشيدند با بر زبان‌آوردن حرفهاي كنايه‌دار، آب به آسياب عراقيها بريزند و احياناً خبر خوش خدمتي خود را به آنها برسانند. اين كيفيت، بخصوص در يك سال اول مأموريت من در بغداد كه روابط ميان دو كشور همچنان تيره بود، به طور محسوسي در ديد و بازديدها و برخوردهاي دسته‌جمعي مثل مهمانيها و جشنهاي سفارتخانه‌ها مشاهده مي‌شد و گاهي مرا تا مرز برآشفته‌شدن يا از كوره به‌در رفتن پيش مي‌برد.

سفيران مصر و سوريه كه اتفاقاً روابط عراق با كشور هر دوي آنها بسيار تيره و حتي خصومت‌آميز بود، در رأس اين خوش‌خدمتها قرار داشتند. سفير مصر بيش از يك بار در ديدارهاي خود با من اين نكته را بر زبان آورد كه روابط كشورهاي عربي هر اندازه با يكديگر بد باشد، باز هم هيچ‌گاه آنها در برابر كشوري غيرعرب، يگانگي خويش را فراموش نمي‌كنند. او مي‌گفت عراق، در ميان كشورهاي عرب، به بچة شرور خانواده شهرت دارد؛ شرارت يا شيطنت بچه در خانواده هر قدر آزاردهنده باشد، باز قابل بخشش است و براي خود ملاحتي دارد. البته منظور سفير مصر از چند بار مطرح‌كردن اين مطلب اين بود كه به من بفهماند آنها (يعني اعراب) هيچ وقت در اختلاف ميان عراق و ايران، طرف عراق را رها نخواهند كرد. بعدها شنيدم سفير مصر اين گفتة خود را با نوعي آب و تاب و خودستايي با مقامات عراقي در ميان نهاده و به حساب خود، نوعي اعتبار از اين بابت نزد آنها براي خود باز كرده است.

روابط سياسي عراق با سوريه در آن زمان مثل هم اكنون به علت اختلاف نظرهاي ايدئولوژيكي ميان دو شاخة حزب بعث در دو كشور بسيار تيره بود و روي اين اصل سفير سوريه در بغداد، حتي در ميان سفيران ساير كشورهاي عربي منزوي و بي‌پناه ديده مي‌شد. با اين حال او هم در برخورد با من، بخصوص در جاهايي كه يكي دو نفر ديگر شنونده داشت، باتوجه به جوّ جاسوسي و خبرچيني كه در بغداد حاكم بود، و مي‌دانست گفت و شنودهاي او به گوش عراقيها مي‌رسد، از گفتن مطالب كنايه‌آميز و نيشدار، به ويژه در مورد روابط ايران و اسرائيل، خودداري نمي‌كرد. يكي دو بار با متانت جوابهاي منطقي و معقول به او دادم، ديدم به خرجش نمي‌رود. دفعة سوم يا چهارم كه در حضور چند نفر از ديپلماتهاي كشورهاي غربي نكته‌اي را در طرفداري از عراقيها در قبال ما بر زبان آورد، نكته‌اي كه بيشتر جنبة چاپلوسي و تملق‌گويي داشت، در پاسخ او داستان آن لولي بنگ‌پز را از عبيد زاكاني گفتم. تا بناگوش سرخ شد و از آن تاريخ ديگر به سراغ من نيامد. قضيه را همان طور كه اتفاق افتاده بود به تهران گزارش دادم. عيناً به اطلاع شاه رسانيده بودند. يكي دو ماه بعد كه به مناسبتي به تهران مسافرت كرده و در مراسمي كه شاه هم در آن حضور داشت شركت كرده بودم. رئيس تشريفات دربار به من خبر داد كه شاه احضارم كرده است.

در اتاق كوچكي كه سه چهار نفر از محارم حضور داشتند، شاه در حالي كه دست‌ها را به پشت زده بود و به زمين نگاه مي‌كرد (زيرا معمولاً به چشم كسي چشم نمي‌دوخت)، يكي دو سوال درباره وضع حوزه مأموريتم از من كرد و سپس در وضعي كه معلوم بود مي‌خواهد از بروز خنده پرفشاري جلوگيري كند، پرسيد: «قضيه آن بنگ‌پز كه براي سفير سوريه گفتيد چه بود؟»

در ابتدا كمي جا خوردم و در يك لحظه پيش خود پنداشتم كه مورد مؤاخذه قرار گرفته‌ام. اما پس از اين كه چهره گشاده و متبسم شاه را ديدم، فهميدم دلش مي‌خواهد موضوع را از زبان خود من بشنود، لذا داستان را آن طور كه به خاطر داشتم بيان كردم. مدتي با صداي بلند بناي خنديدن را گذاشت.

اين گونه برخوردها، كراراً مرا به ياد گفته آن نماينده ايراني‌‌الاصل كشور عرب در سازمان ملل متحد انداخت كه به يكي از همكارانم گفته بود:
«شما ايراني‌ها در كار عرب‌ها دخالت نكنيد و از آنها حمايت ننماييد. تصور نكنيد با اين حرفها آنها نسبت به شما حسن ظن پيدا مي‌كنند؛ اينها حتي با اسراييل خيلي آسانتر از ايراني‌ها كنار مي‌آيند.»

 

این مطلب عینا از سایت روزنامه اطلاعات برداشت شده است:

http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2011\11\11-09\09-56-34.htm&storytitle=شاه و قذّافي


کشورهای عربی و ایران

نشریه مهرنامه در بازخوانی خاطرات البرادعی نوشته است: فصل یازدهم کتاب خاطرات البرادعی درباره ایران است. وی در آغاز این فصل، به فشار کشورهای عربی منطقه اشاره کرده و نوشته است: این کشور‌ها به همراه مصر چگونه فشار می‌آوردند که فشارها بر ایران افزایش یابد.

وی در ادامه می‌نویسد: برخی از رهبران عرب از «ژاک شیراک» خواسته بودند که وزیر خارجه‌اش را برای مذاکره به ایران نفرستد. من خیلی ناراحت می‌شدم، هنگامی که درمی‌یافتم، کشورهای عربی با دیپلماسی درباره ایران مخالفت می‌کردند. آنها به جای اینکه خود میانجی شوند تا مسأله هسته‌ای ایران با دیپلماسی حل شود، با دیپلماسی دیگران هم مخالفت می‌کردند.

البرادعی همچنین می‌افزاید: یک بار خاویر سولانا پیش من آمد و گفت، خیلی تحت فشار اعراب است. سولانا می‌گفت، اعراب می‌خواهند که وی در برابر ایران کوتاه نیاید و به ایران امتیاز ندهد.

مدیر کل پیشین آژانس، تحلیل خود از مخالفت اعراب با ایران را این گونه تحلیل می‌کند:

به نظر من، این رفتار اعراب از ناتوانی‌شان بود. ایرانی‌ها به رغم رویدادها و فشارهایی که متوجه آنان بود، در هر زمینه‌ای در حال کار بودند؛ نه تنها در زمینه فناوری هسته‌ای بلکه در ابعاد دیگر هم کار می‌کردند. آنها در حال بالا بردن استاندارد‌های آموزشی‌شان و همچنین ثبیت رهبری‌شان در منطقه بودند؛ بنابراین، اعراب به این حرکت ایران حسادت می‌کردند و از آن می‌ترسیدند. آنان به جای اینکه کار کنند و خودشان توانایی‌شان را بالا برند تا به ایران برسند و تعادل پدید آید، می‌کوشیدند، با دوستان غربی خود، ایران را به پایین بکشانند.


 

این مطلب عینا از سایت تابناک برداشت شده است:

http://www.tabnak.ir/fa/news/243002/جزییات-جدیدی-از-آنچه-در-مذاکرات-هسته‌ای-گذشته-است
 

نقد و تصحیح متون (یک)

آقاي دکتر نجيب مايل هروي در سال 1329 در شهر هرات در افغانستان زاده شد. نخست در مكتب هاي قديمه همان شهر به تحصيلات مقدماتي پرداخت و سپس در مدارس شهر كابل به تحصيلات خود ادامه داد.
در سال 1351 به ايران آمد و تحصيلات دانشگاهي را تا مرحله دكتري در دانشگاه فردوسي ادامه داد. در سال 1357 در كتابخانه آستان قدس رضوي به فهرست نگاري نسخ خطي كتابخانه مشغول شد و در سال 1364 به همكاري با بنياد پژوهشه‌اي اسلامي در زمينه تدريس نسخه شناسي و تصحيح متون و نيز تحقيق در زمينه متون معارف اسلامي پرداخت و تا كنون در همان مركز به خدمت اشتغال دارد.
برخي از آثار ايشان عبارت است از:
1ـ نقد و تصحيح متون(تأليف)
2ـ تصحيح كتاب «العروة‌ لاهل الخوة‌ و الجلوة»
3ـ تصحيح كتاب «شرح فصوص الحكم»
4ـ تصحيح چندين رساله عرفاني
5ـ مقالات متعدد در نشريات ادبي و فرهنگي كشور
 

آشنايي با كتاب

 «نقد و تصحيح متون»

نقد و تصحيح متون/ تأليف نجيب مايل هروي ـ مشهد آستان قدس رضوی، بنياد پژوهش هاي اسلامی، ۱۳۶۹، ۵۰۴ ص، نمونه.

كتابنامه: ص. ۴۶۵ـ۴۷۶

اين كتاب نخستين كتاب مفصل در قلمرو نقد و تصحيح متون به زبان فارسي است،‌ و در آن از مسائل گوناگون نسخه شناسي و تصحيح متون به گستردگي سخن گفته شده است. كتاب شامل 17 بخش است كه برخي از آنها عبارت است از: نسخه نويسي و ادوار آن، جايگاه رسم الخط در نسخه‌شناسي، تصحيح نسخه‌هاي خطي: ضرورت، اهيمت و تاريخ آن، مصحح و خصيصه‌هاي تحصيلي او.
اين كتاب از بهترين كتابها در موضوع خود است، و نويسنده حاصل تجربيات چندين ساله خود را تصحيح و نسخه شناسي در آن به وديعت نهاده است. وي براي هر نكته از مثالهاي زنده استفاده كرده و به تفصيل در هر موضوعي كه به گونه‌اي به تصحيح متون مربوط است بحث و اظهار نظر كرده است. همچنين نمونه‌هايي از خطاهاي متون مصحح منتشر شده فارسي را ذكر كرده است.
در پايان كتاب، فهرست اعلام، و نيز فهرست مصطلحات نظام نسخه شناسي و تصحيح نسخ خطي آمده، كه بر ارزش آن افزوده است.

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

بعد از سفرت در دل شبهای سیاه

من در عجبم علی چه می گفت

زین راز شگفت کس نگردید آگاه

یا فاطمه اشفعی لنا عندالله

*****

ما دوزخیان غفلت و جهل و گناه

در سایه مهر تو گرفتیم پناه

ماییم و همین زمزمه با حسرت و آه

یا فاطمه اشفعی لنا عندالله

(استاد جلال محمدی)

Fatemah

شهادت بانوی آب بر فرزند منتقم ایشان تسلیت باد.

علی ذکره السلام

Alamut Fortress

خداوندان الموت:

در دعوت اسماعیلی نزاری دورۀ الموت که حسن صباح پایه گذار آن بود، هشت تن رهبری دعوت اسماعیلی را بر عهده داشتند و بر اسماعیلیان نزاری حکم راندند که در منابع فارسی از آنان با نام خداوندان الموت یاد می شود. «سه تن» به عنوان «داعی» به اندیشۀ اسماعیلی خدمت گزاردند و «پنج تن» نیز خود را «امام» خواندند.

در دورۀ عهده داری سمت دعوت از سوی سه داعی نخستین نزاریان ایران، که خود بخشی از دورۀ ستر را شامل شده است، از چهار تن از امامان مستور فاطمی نام برده می شود که عبارتند از:

نزار بن مستنصر (د. 488 هـ . ق/ 1095 م.)

هادی (د. 530 هـ . ق/ 1135 و 1136 م.)

مهتدی (د. 552 هـ . ق/ 1157 م.)

و قاهر (د. 557 هـ . ق/ 1162 م.)

که سلسلۀ امامت اسماعیلیان پس از مستنصر که خود امام هجدهم است، به ترتیب امامان نوزدهم تا بیست و دوم هستند و از آن پس با دعوی امامت از سوی حسن علی ذکره السلام وی امام بیست و سوم به شمار آمده و از آن پس سلسلۀ امامت ادامه یافته است.

 

حسن علی ذکره السلام و صلای قیامت:

حسن پسر محمّد بن بزرگ امید در سال 529 هـ . ق/ 1134 م. دیده به جهان گشود و در سال 557 هـ . ق/1162 م. جانشین پدر شد.

او که بعدها به نام «حسن علی ذکره السلام» یا «علی ذکره السلام» مشهور شد، در هفدهم رمضان سال 559 هـ . ق/ 18 اوت 1164 م. صلای قیامت در داد. او که از آن پس خویش را امام خواند، از جانب امام مستور اعلام داشت که «امام زمان شما را درود و ترحم فرستاده است و بندگان خاص گزیدۀ خویش را خوانده و بار تکلیف شریعت از شما برگرفته است». حسن علی ذکره السلام «پس از آن از منبر به زیر آمد و دو رکعت نماز واجب عید بگزارد و در سراسر آن روز مردم به یکدیگر تهنیت همی گفتند و بغایت از آن عید و از آن مراسم اظهار شادی و عیش کردند. تکالیف مناهی شرع را از مردم برداشته بودند و در آن روز بفرمود تا در مؤمنآباد قهستان و همه جا روز راحت و عیش و فراغت باشد».

بدین سان صلای قیامت در داده شد و چند هفته پس از قلعۀ الموت در قهستان و پس از چندی در شام نیز مراسمی به همین سبب برگزار گردید و انقلاب دینی تمام عیاری به وقوع پیوست.

با اعلام دور قیامت، خداوندان الموت که تا آن زمان حجت و داعی بودند، خود امام شدند؛ چنان که حسن دوم یعنی علی ذکره السلام خود را قائم قیامت، قائم مقام امام و سرانجام امامی در رتبۀ مستنصر و از نسل او دانست و به روایتی نیز سرانجام دعوی خدایی کرد. این رویکرد علی ذکره السلام را برنتافتند و او سرانجام در سال 561 هـ . ق / 1166 م. به قتل رسید.

(از کتاب: تاریخ فرق اسلامی (۲)، نوشته دکتر حسین صابری، انتشارات سمت، صفحات ۱۳۹ و ۱۴۱)

 

علی ذکره السلام: [ع َ لا ذِ رِ هِس ْ س َ] (ع، جمله ٔ اسمیه دعایی) بر یاد او درود باد! (اِخ) لقبی است که اسماعیلیان برای چهارم از دعاة خود، جهت تعظیم او داده اند. و نام وی «حسن بن محمد بن بزرگ امید» است و در سال 520 ه . ق . متولد شد و از کودکی به تحصیل مسائل عقلی و نقلی مذهب اسماعیلیه پرداخت و فضیلتی کسب کرد و از آنجا که پدرش محمد شخصی بغایت عامی بود، الموتیان این حسن را در جنب پدر عالمی متفوق و دانائی بزرگ می دانستند و می پنداشتند که امامی که حسن صباح وعده داده است، همین شخص می باشد و او نیز با ایما و اشاره این تصور را تقویت می کرد. سرانجام پدرش از این وضع هراسیده جمعی از مخالفان خود یعنی قائلین به امامت پسرش را با وضعی فجیع به قتل رساند. در نتیجه او نیز از ترس پدر دست از دعوی خویش برداشت.

چون محمد بن بزرگ امید درگذشت، حسن بجای پدر بر مسند حکومت نشست و این بار دعوی نیابت امامت کرد و شرح آن واقعه به اجمال چنین است که: در روز هفدهم رمضان سال ۵۵۹ ه . ق فرمان داد تا اهالی ولایات درمیدان مصلای الموت گرد آمدند و خود بر منبری که روی به سمت قبله داشت و بر چهار رکن آن چهار رایت به رنگهای سپید و سرخ و زرد و سبز قرار داده بودند، صعود کرد و چنان نشان داد که از جانب مقتدی، یعنی امام مفقود، کسی نزد او آمده است و به زبان ایشان خطبه آورده. آنگاه بر سر منبر فصلی فصیح و بلیغ ایراد کرد و خطبه ای به لغت عربی خواند به این عنوان که سخن امام است و یکی از حاضران ترجمه ٔ آن الفاظ را برای سایرین تقریر می کرد. مضمون خطبه چنین بود که: حسن بن محمدبن بزرگ امید خلیفه و داعی و حجت ما است، باید که شیعه ٔ ما در امور دینی و دنیاوی مطیع و متابع او باشند و حکم او حکم ما دانند و قول او قول ما شناسند و بدانند که مولای ما ایشان را شفیع شد و شما را به خدا رسانید... پس از پایان خطبه، دو رکعت نماز عید بگزارد و خوان بنهادند و قوم افطار کردند و این روز را «عید قیامت» خواند. و این رسم از آن روز نزد ملاحده بر جای ماند. و اسماعیلیان چون از این تاریخ، به فتوای حسن بن محمد امور دینی و ارکان شرائع را فروگذاشتند، ایشان را «ملحد» خواندند.

چندی بعد حسن بن محمد که تاکنون خود را قائم مقام و نائب امام و فرزند محمد بن بزرگ امید می دانست، چنین ادعا کرد و تصریح نمود که گرچه در ظاهر او را پسر محمد بن بزرگ امید دانسته اند اما در حقیقت وی امام وقت است و از اولاد نزار بن مستنصر می باشد.
الموتیان را درباره چگونگی عوض شدن وی (که از اولاد نزار است) با فرزند محمد بن بزرگ امید، داستانی است که شرح آن در جامع التواریخ آمده است. اما اسماعیلیه و نزاریه در عدد آباء میان حسن و نزار به دو گروه شدند: قومی میان آنها سه پدر قائلند، یعنی او را حسن بن القاهر بقوةاﷲ بن المهتدی بن هادی بن نزار بن مستنصر باﷲ می دانند. و گروهی میان آنان بیش از دو پدر نمی دانند و «القاهربقوةاﷲ» را لقب خود حسن دانند. و در عرف طایفه نزاریه شهرت او به «علی ذکره السلام» بوده است:
غم را کجا وجود بماند، چو ما بریم
نام محمد بن علی ذکره السلام
و آن در اصل جمله ای دعایی بود که به ایام وی به هم می گفتند و بعد با همین لقب مشهور شد. حسین بن محمد را درباره امور دینی و فلسفه ارکان شریعت معتقدات خاصی است که بتفصیل در جامع التواریخ آمده است. حسن بن محمد سرانجام پس از چهار سال حکومت در روز یکشنبه ششم ربیع الاول سال 561 ه . ق در قلعه لَمبَسَر (یا لَمَّسَر) به کارد برادرزنش حسن بن ناماور (یا نامور) که از بقایای آل بویه بود به قتل رسید. (از جامع التواریخ رشیدالدین فضل اﷲ همدانی چ دبیرسیاقی صص 8 - 101) (از حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 471) (از دستورالوزراء خواندمیر ص 228).

(از سایت واژه یاب)