ابن ابی العوجا از پایگاه رشد

ابن ابی العوجاء، با نام اصلی عبدالکریم بن نویره، از جمله کسانی بود که در نیمه اول قرن دوم هجری قمری به زندقه شهرت داشتند. زندقه در آن زمان به طور خاص به دوگانه‌پرستان گفته می‌شد و به طور عام، همه کسانی را که با مبانی دین اسلام مخالف بودند یا به وجود خالقی برای عالم اعتقاد نداشتند در بر می‌گرفت.
ابن ابی العوجاء از شاگردان حسن بصری بود که بعد از مدتی از دین اسلام دست کشید. او با مفضل بن عمر جعفی در رد وجود خدا مناظره‌ی مفصلی کرد و مفضل پاسخ او را با سخنان تند و ناسزا داد. ابن ابی العوجاء در ایام حج نزد امام صادق علیه السلام رفت و سخنان مفضل را برای امام نقل کرد. امام چنین پاسخگویی را شایسته بحث علمی ندانست و خودش در چهار جلسه پاسخ مفصلی به ایرادها و شبهه‌های ابن ابی العوجاء بیان فرمود که نمونه والایی از بحث آزاد علمی است.
ابن ابی العوجاء که به ظاهر مسلمان و در باطن از پیروان مانی بود، سرانجام به اتهام الحاد و زندقه در سال 155 قمری در زمان خلافت منصور دوانیقی، به دستور محمد بن سلیمان، والی کوفه، در آن شهر اعدام شد.
می‌گویند ابن ابی العوجاء قبل از اعدام گفت:«حال که مرا می‌کشید بدانید که من چهار هزار حدیث جعلی ساخته و به نام احادیث اسلامی در میان مسلمانان منتشر کرده‌ام.»

منابع :
‌الکنی و الالقاب، قاموس الرجال،‌ سفینه البحار، اصول کافی

ابن ابی العوجا از دایره المعارف بزرگ اسلامی

اِبْن‌ِ اَبى‌ الْعَوْجاء، عبدالكريم‌، زنديق‌ معروف‌ و آشنا به‌ علم‌ كلام‌ در سدة 2ق‌/8م‌ (مق 155ق‌/772م‌). از آغاز زندگى‌ او اطلاعات‌ روشنى‌ در دست‌ نيست‌ و به‌ ناچار بايد به‌ گفته‌هاي‌ مخالفان‌ وي‌ كه‌ با نقل‌ سخنانش‌ به‌ ردّ و ابطال‌ عقايد او پرداخته‌اند، بسنده‌ كرد. اينگونه‌ اشارات‌، گرچه‌ غالباً بسيار كوتاه‌ و در مواردي‌ متناقض‌ است‌، ليكن‌ از خلال‌ آنها مى‌توان‌ به‌ نكاتى‌ دربارة احوال‌ و آراي‌ وي‌ دست‌ يافت‌.
نام‌ او را بيشترِ منابع‌ «عبدالكريم‌» گفته‌اند، ولى‌ برخى‌ از مآخذ وي‌ را به‌ نامهاي‌ ديگر ذكر كرده‌اند: در البداية و النهاية (ابن‌ كثير، 10/113) نام‌ او «محمّد» و در الفهرست‌ (ابن‌ نديم‌، 401) «نعمان‌» آمده‌ كه‌ به‌ ظن‌ّ قوي‌ هر دو اشتباه‌ است‌. بلاذري‌ پدرش‌ را نُوَيره‌ مى‌خواند (3/95) كه‌ از بنى‌ عمروبن‌ ثعلبة بن‌ عامر بن‌ ذُهْل‌ بن‌ ثعلبه‌ بوده‌ است‌ (ابن‌ حزم‌، 316). منابع‌ موجود از زمان‌ تولد و اوايل‌ زندگى‌ او سخن‌ نگفته‌اند، ولى‌ مى‌توان‌ گفت‌ كه‌ وي‌ به‌ خانوده‌اي‌ بزرگ‌ تعلق‌ داشته‌ و دايى‌ مَعْن‌ بن‌ زائدة شيبانى‌ بوده‌ است‌ (طبري‌، 8/47، 48؛ بيرونى‌، آثار الباقية، 67؛ اسفراينى‌، 81). معن‌ بن‌ زائده‌ در دستگاه‌ خلافت‌ عباسى‌ داراي‌ قدرت‌ و نفوذ بوده‌ و در پيروزي‌ منصور بر راونديّه‌ سهم‌ بزرگى‌ داشته‌ است‌ (ابن‌ طقطقى‌، 217).
عبدالكريم‌ نخست‌ در بصره‌ مى‌زيست‌ (ابوالفرج‌، 3/146) و مدتى‌ شاگرد حسن‌ بصري‌ بود، ليكن‌ پس‌ از چندي‌ از استاد ببريد و به‌ قولى‌ از دين‌ برگشت‌ (ابن‌ بابويه‌، 253؛ طبرسى‌، 2/335). گفته‌اند كه‌ علت‌ اين‌ انصراف‌ِ نظر تناقضاتى‌ بوده‌ است‌ كه‌ وي‌ در گفتار حسن‌ بصري‌ در باب‌ جبر و اختيار مى‌ديد و او را بر يك‌ عقيده‌ استوار نمى‌يافت‌ (همانجاها)، اما كار به‌ همين‌جا خاتمه‌ نيافت‌ و او به‌ عللى‌ نامعلوم‌ به‌ الحاد گراييد. ابوجعفر محمد بن‌ سليمان‌، والى‌ كوفه‌ از سوي‌ منصور خليفة عباسى‌ وي‌ را - كه‌ از بصره‌ به‌ كوفه‌ نقل‌ مكان‌ كرده‌ بود - (ابوالفرج‌، 3/147) دستگير كرد، و چون‌ بيم‌ هلاكش‌ مى‌رفت‌، بسياري‌ كسان‌ به‌ شفاعتش‌ نزد منصور برخاستند، و خليفه‌ به‌ عامل‌ خود نوشت‌ كه‌ او را آزاد كند. عبدالكريم‌ چون‌ به‌ نفوذ و قدرت‌ شفيعان‌ خود اطمينان‌ داشت‌، به‌ ابوجعفر پيام‌ فرستاد كه‌ در ازاي‌ 100 هزار درهم‌، 3 روز به‌ او مهلت‌ دهد. او كه‌ زندانى‌ خود را فراموش‌ كرده‌ بود، بدين‌سان‌ وي‌ را به‌ يادآورد و پيش‌ از آنكه‌ نامة منصور را دريافت‌ كند، او را به‌ قتل‌ رساند و به‌ گفتة اسفراينى‌ مصلوب‌ كرد (ص‌ 81؛ قس‌: طبري‌، 8/48؛ بغدادي‌، الفرق‌، 164؛ علم‌ الهدي‌، 1/127، 128).
منصور چون‌ از كشته‌ شدن‌ عبدالكريم‌ باخبر شد به‌ خشم‌ آمد، اما از قصاص‌ عامل‌ آن‌ خودداري‌ كرد و به‌ بركناري‌ او اكتفا نمود (بلاذري‌، 3/96؛ نيز همانجاها). بنابر روايتى‌ ديگر، عبدالكريم‌ پس‌ از شكست‌ در مباحثه‌اي‌، از شدت‌ آزردگى‌ درگذشت‌ (كلينى‌، 1/78)، كه‌ نمى‌توان‌ به‌ صحّت‌ آن‌ اطمينان‌ داشت‌. از سوي‌ ديگر مسعودي‌ (4/224) قتل‌ او را به‌زمان‌ مهدي‌ خليفةعباسى‌ (خلافت‌: 158-169ق‌/775- 785م‌) نسبت‌ مى‌دهد، ولى‌ اين‌ روايت‌ آشفته‌ به‌ نظر مى‌رسد. همچنين‌ روايت‌ بغدادي‌ ( الملل‌ و النحل‌، 91) كه‌ مى‌گويد نظّام‌ (متكلّم‌ معتزلى‌) با وي‌ معاشرت‌ داشته‌، نبايد صحيح‌ باشد، زيرا نظّام‌ معاصر ابن‌ ابى‌ العوجاء نبوده‌ و پس‌ از او مى‌زيسته‌ است‌.
چنانكه‌ از مجموعة اطلاعات‌ مربوط به‌ ابن‌ ابى‌ العوجاء برمى‌آيد، كشته‌ شدن‌ او، سبب‌ بالاگرفتن‌ِ كار وي‌ و افزايش‌ شمار پيروانش‌ بوده‌ است‌. وي‌ اعتقاد و آيين‌ خود را تبليغ‌ مى‌كرد و جوانان‌ را به‌ راه‌ خود فرا مى‌خواند (ابوالفرج‌، 3/147). علما از همنشينى‌ با او به‌ سبب‌ بدزبانى‌ و تباهى‌ نهادش‌ اجتناب‌ مى‌كردند (طبرسى‌، 2/335)، ليكن‌ وي‌ در خود برتري‌ خاص‌ مى‌ديد و تنها متكلمان‌ را شايستة بحث‌ و جدل‌ با خويش‌ مى‌دانست‌ (مفضّل‌، 7)، چنانكه‌ ابوالفرج‌ اصفهانى‌ هم‌ (3/146) وي‌ را يكى‌ از 6 متكلم‌ آن‌ عصر در بصره‌ مى‌خواند و نامش‌ را در كنار عمروبن‌ عُبيد و واصل‌ بن‌ عطا ذكر مى‌كند. معلوم‌ است‌ كه‌ شاگردان‌ و مريدانى‌ داشته‌ و ظاهراً تعداد آنان‌ در خور توجه‌ هم‌ بوده‌ است‌، چنانكه‌ پس‌ از شكست‌ او در مباحثه‌اي‌، گروهى‌ از مريدانش‌ به‌ اسلام‌ گرويدند و گروهى‌ به‌ پيروي‌ او ادامه‌ دادند (ابن‌ بابويه‌، 296، 297). بجز مريدان‌، از دوستى‌ و تحسين‌ كسانى‌ مانند ابن‌ مقفع‌ هم‌ برخوردار بوده‌ است‌ (علم‌ الهدي‌، 1/135).
به‌ گفتة ثعالبى‌، ابن‌ ابى‌ العوجاء - همانند ديگر زنديقان‌ زمان‌ منصور و مهدي‌ - هيأت‌ و ظاهري‌ آراسته‌ و پاكيزه‌ داشت‌، كلامش‌ فصيح‌ بود و از ظرفاي‌ زمان‌ خود شمرده‌ مى‌شد (ص‌ 138). از مجموع‌ احتجاجات‌ منسوب‌ به‌ او مى‌توان‌ دريافت‌ كه‌ مردي‌ جسور و بى‌باك‌ بود و از محيط نسبتاً آزاد زمان‌ خويش‌ بهره‌ گرفته‌، به‌ تبليغ‌ عقايد الحادي‌ خود پرداخت‌. از آن‌ گذشته‌، در عقايد خود سخت‌ استوار بود و با اينكه‌ در مباحثاتى‌ مغلوب‌ مى‌شد، از انديشه‌هاي‌ خويش‌ دست‌ بر نمى‌داشت‌ و تا دم‌ مرگ‌ بر نظراتش‌ باقى‌ بود (نك: كلينى‌، 1/74- 78؛ ابن‌ بابويه‌، 126، 253، 254، 293- 298؛ طبرسى‌، 2/335-337؛ اربلى‌، 2/388).
وي‌ هم‌ مانند بسياري‌ ديگر از زنادقه‌ در تخريب‌ مبانى‌ اعتقادي‌ مسلمانان‌ كوشا بود، به‌ جعل‌ اخبار و احاديث‌ و پراكندن‌ آنها در ميان‌ مردم‌ اهتمام‌ تمام‌ داشت‌ (جاحظ، 145؛ اسفراينى‌، همانجا). به‌ گفتة بغدادي‌ احاديث‌ مجعول‌ او همگى‌ در تشبيه‌، تعطيل‌ و بعضى‌ هم‌ در تغيير و تحريف‌ احكام‌ شريعت‌ بود ( الفرق‌، همانجا؛ قس‌: علم‌ الهدي‌، 1/137). وي‌ هنگام‌ مرگ‌ از اين‌ كار خويش‌ پرده‌ برداشت‌ واعلام‌ كرد كه‌ 4 هزار حديث‌ جعل‌ كرده‌ تا حرام‌ حلال‌ و حلال‌ را حرام‌ نمايد و با اين‌ كار خصوصاً حساب‌ ماه‌ رمضان‌ را به‌ هم‌ ريخته‌، اعتبار رؤيت‌ هلال‌ را مخدوش‌ و به‌ جاي‌ آن‌ شمارش‌ روزها را برقرار كرده‌ است‌ (طبري‌، 8/48؛ بغدادي‌، الفرق‌، 163، 164؛ بلاذري‌، 3/96؛ علم‌ الهدي‌، 1/128؛ بيرونى‌، آثار الباقية، 68)، ليكن‌ به‌ راستى‌ افكار ابن‌ ابى‌ العوجاء چه‌ بود؟ بيشتر مؤلّفان‌ كتب‌ تاريخ‌ و كلام‌ و ملل‌ و نحل‌ او را در شمار زنادقه‌ آورده‌اند (مثلاً بلاذري‌، 3/96؛ بيرونى‌، ماللهند، 196؛ ابن‌ حزم‌، 316؛ جاحظ، 145؛ ابن‌ اثير، 6/7)، و قتل‌ او نيز به‌ همين‌ اتهام‌ بوده‌ است‌. بغدادي‌ وي‌ را متمايل‌ به‌ رافضيان‌ خوانده‌ است‌ ( الفرق‌، 163)؛ اما زنديق‌ و رافضى‌ مفاهيمى‌ چندان‌ دقيق‌ نيستند. نظر صريح‌تر اين‌ است‌ كه‌ او ثنوي‌ و از پيروان‌ مانى‌ بوده‌ است‌ و حتى‌ مقدسى‌ (3/8) گويد كه‌ ثنويّه‌ او را از پيامبران‌ خود مى‌دانند. بيرونى‌ ( آثار الباقية، 67) او را در زمرة مانويان‌ برشمرده‌ است‌. بغدادي‌، ( الفرق‌، همانجا) و اسفراينى‌ (ص‌ 81) نيز به‌ اين‌ نكته‌ اشاره‌ دارند مسعودي‌ (4/224) تأليف‌ كتاب‌ يا كُتبى‌ را در تأييد دين‌ مانوي‌ به‌ وي‌ نسبت‌ مى‌دهد. ابن‌ نديم‌ (ص‌ 401) هم‌ او را از «رؤساي‌ متكلّمان‌ مانوي‌»، اما متظاهر به‌ اسلام‌ مى‌شمارد. مقدسى‌ (1/90) او را در كنار مانى‌ قرار مى‌دهد و عقيدة وي‌ در مبدأ دوگانة جهان‌ (نور و ظلمت‌) و امتزاج‌ آن‌ دو را كه‌ به‌ حدوث‌ اين‌ جهان‌ انجاميده‌، منطبق‌ با آراي‌ مانويان‌ مى‌داند. بغدادي‌ واسفراينى‌ او را از اهل‌ تناسخ‌ دانسته‌اند كه‌ مؤيد گرايشهاي‌ مانوي‌ اوست‌. همچنين‌ بغدادي‌ او را قَدَري‌ مذهب‌ نيز مى‌خواند، اما اسفراينى‌ بر آن‌ است‌ كه‌ او در ظاهر خود را قَدَري‌ و رافضى‌ وانمود مى‌كرده‌ است‌ (بغدادي‌، القرق‌، 163؛ اسفراينى‌، همانجا). بعضى‌ ديگر (مثلاً: مقدسى‌، 3/8) تنها به‌ ذكر اينكه‌ وي‌ از ثنويّه‌ بوده‌ است‌، اكتفا كرده‌اند. بنابر قول‌ قاضى‌ عبدالجبّار، عبدالكريم‌ با اينكه‌ در دو گرايى‌ با ديگر ثنويّه‌ مشترك‌ بود، در بعضى‌ فروع‌ با آنها اختلاف‌ داشت‌، براي‌ مثال‌ به‌ ابن‌ ابى‌ العوجاء اين‌ اعتقاد را نسبت‌ مى‌دهد كه‌ براي‌ هر يك‌ از دو اصل‌ جهان‌ به‌ 5 حس‌ّ جدا از هم‌ قائل‌ بوده‌ است‌ (5/9، 10، 20، 69). ازين‌ روي‌ مى‌توان‌ گفت‌ كه‌ وي‌ در مذهب‌ خود - هرچه‌ باشد - صاحب‌نظر و رأي‌ بوده‌ و به‌ تقليد صرف‌ و پيروي‌ اكتفا نمى‌كرده‌ است‌. احتجاجاتى‌ چند از ابن‌ ابى‌ العوجاء هم‌ در دست‌ است‌ كه‌ از خلال‌ آنها اعتقادات‌ وي‌ با وضوح‌ بيشتري‌ نمايان‌ مى‌شود. او بارها با امام‌ جعفر صادق‌ (ع‌) گفت‌ و گو داشته‌ و پرسشهايى‌ كرده‌ است‌ كه‌ مى‌تواند تلويحاً حاكى‌ از چگونگى‌ افكار و عقايد او باشد. آنچه‌ از اين‌ احتجاجات‌ برمى‌آيد، در بعضى‌ موارد مطابقتى‌ با طريقة مانويّه‌ و ثنويّه‌ ندارد و بيشتر گرايشهاي‌ دهري‌ را آشكار مى‌كند، حتى‌ مفضّل‌ (ص‌ 8) و ابوحيّان‌ (2/20) بر دهري‌ بودن‌ او تصريح‌ مى‌كنند.
از احتجاجات‌ مزبور چنين‌ به‌ نظر مى‌رسد كه‌ او به‌ وجود آفريدگار اعتقادي‌ نداشته‌ (مفضل‌، 6)، يا دربارة خداوند به‌ بحث‌ و جدل‌ مى‌پرداخته‌ (نك: كلينى‌، 1/96؛ ابن‌بابويه‌، 253) و در جايى‌ خدا را غايب‌ شمرده‌ است‌ (ابن‌ بابويه‌، 254؛ طبرسى‌، 2/335؛ اربلى‌، 2/388). درگفت‌ و گويى‌ ميان‌ وي‌ و امام‌ صادق‌ (ع‌)، امام‌ او را متهم‌ مى‌كند كه‌ نه‌ به‌ خداوند اعتقاد دارد و نه‌ به‌ پيامبر (ص‌). عبدالكريم‌ نيز اين‌ گفته‌ را رد نمى‌كند (كلينى‌، 1/76؛ ابن‌ بابويه‌، 296، 297) و حتى‌ در مواردي‌ سعى‌ در نفى‌ وجود صانع‌ دارد (ابن‌ بابويه‌، 295، 296). وي‌ در جايى‌ مى‌پرسد كه‌ اگر خدايى‌ هست‌، چرا خود را آشكار نمى‌كند و به‌ توسط ميانجيها (پيامبران‌) مردمان‌ را به‌ پرستش‌ خويش‌ دعوت‌ مى‌نمايد (همو، 254؛ كلينى‌، 1/96) و يا درجاي‌ ديگر سؤال‌ مى‌كند كه‌ چگونه‌ خداوند در دو يا چند جا تواند بود (نك: ابن‌ بابويه‌، 254؛ طبرسى‌، 2/335).
برخلاف‌ انتساب‌ ابن‌ ابى‌ العوجاء به‌ ثنويت‌، او خود را يك‌ دهري‌ مى‌نماياند. زمانى‌ از امام‌ (ع‌) مى‌پرسد: «ما الدّليل‌ على‌ حَدَث‌ الاجسام‌؟» (ابن‌ بابويه‌، 297، 298: نيز نك: طبرسى‌، 2/336) كه‌ مى‌تواند دلالت‌ بر اعتقاد وي‌ بر قِدم‌ جهان‌ داشته‌ باشد. در گفت‌ و گويى‌ ديگر معلوم‌ مى‌شود كه‌ معتقد به‌ ازلّيت‌ اشيا بوده‌ است‌ (كلينى‌، 1/76، 77؛ ابن‌ بابويه‌، همانجا) و يا خود را غير مخلوق‌ مى‌گويد (كلينى‌، 1/76؛ ابن‌ بابويه‌، 293، 296). در گفت‌ و گويى‌ در حضور مفضّل‌ سخن‌ را به‌ نفى‌ صنع‌ و صانع‌ مى‌كشاند و مى‌گويد كه‌ همه‌ چيز به‌ اقتضاي‌ طبيعت‌ خود موجود شده‌ است‌، نه‌ مدبّري‌ در كار است‌ و نه‌ صانعى‌، عالم‌ پيوسته‌ چنين‌ بوده‌ و خواهد بود (مفضل‌، 6). او مى‌پنداشت‌ كه‌ پس‌ از مرگ‌ بازگشتى‌ نيست‌ (كلينى‌، 1/75؛ طبرسى‌، همانجا). در بحثى‌، امام‌ صادق‌(ع‌) انكار روز واپسين‌ و بهشت‌ و دوزخ‌ را به‌ او نسبت‌ مى‌دهد و او اين‌ قول‌ را رد نمى‌كند. ابن‌ ابى‌ العوجاء از طعنه‌ به‌ قرآن‌ كريم‌ خودداري‌ نمى‌كرد (بلاذري‌، 3/95؛ جاحظ، 145). رسالت‌ پيامبر اكرم‌(ص‌) و به‌ طور كلّى‌ نبوّت‌ را منكر بود.
طبرسى‌ گويد كه‌ ابوشاكر ديصانى‌، عبدالملك‌ بصري‌ و ابن‌ المقفّع‌ به‌ پيشنهاد ابن‌ ابى‌ العوجاء برآن‌ شدند كه‌ هر كدام‌ يك‌ ربع‌ از قرآن‌ را نقض‌ كنند، زيرا با اين‌ كار نبوّت‌ حضرت‌ محمد (ص‌) و سپس‌ اسلام‌ باطل‌ مى‌شد، ولى‌ البته‌ نتوانستند (2/377). وي‌ احكام‌ دين‌ را بى‌اعتبار مى‌دانست‌ و حتى‌ به‌ تمسخر مى‌پرداخت‌، چنانكه‌ گهگاه‌ حُجّاج‌ را استهزا مى‌كرد و مناسك‌ حج‌ را خوار و وضع‌ چنين‌ آدابى‌ را ناروا مى‌شمرد (كلينى‌،1/100؛ ابن‌ بابويه‌، 253؛ طبرسى‌، 2/335؛ اربلى‌، 2/388). نهايت‌ كلام‌ اينكه‌ در احتجاجات‌، ابن‌ ابى‌ العوجاء خود را نه‌ مانوي‌ و ثنوي‌، بلكه‌ يك‌ دهري‌ و ضد شرع‌ مُبين‌ اسلام‌ نشان‌ مى‌داد، و اگرچه‌ اولياي‌ عظيم‌ الشأن‌ دين‌ نسبت‌ به‌ او تسامح‌ و تساهل‌ روا مى‌داشتند، ليكن‌ كارگزاران‌ دستگاه‌ خلافت‌ تحمل‌ عقايد وي‌ را نكردند و او را به‌ قتل‌ رساندند.
مآخذ: ابن‌ اثير، الكامل‌؛ ابن‌ بابويه‌، محمد، التوحيد، قم‌، 1398ق‌؛ ابن‌ حزم‌، على‌، جمهرة انساب‌ العرب‌، بيروت‌، 1403ق‌/1983م‌؛ ابن‌ خلكان‌، وفيات‌ الاعيان‌، به‌ كوشش‌ احسان‌ عباس‌، بيروت‌، 1968م‌؛ ابن‌ طقطقى‌، محمد، تاريخ‌ فخري‌، ترجمة محمد وحيد گلپايگانى‌، تهران‌، 1360ش‌؛ ابن‌ كثير، البداية و النّهاية، قاهره‌، 1351- 1358ق‌؛ ابن‌ نديم‌، الفهرست‌؛ ابوحيان‌ توحيدي‌، على‌، الامتاع‌ و المؤانسة، به‌ كوشش‌ احمد امين‌ و احمد الزين‌، قاهره‌، 1942م‌؛ ابوالفرج‌ اصفهانى‌، على‌، اغانى‌، قاهره‌، 1383ق‌/1963م‌؛ اربلى‌، على‌، كشف‌ الغّمة فى‌ معرفة الائمة، بيروت‌، 1401ق‌/ 1981م‌؛ اسفراينى‌، ابى‌ المظفر، التبصير فى‌ الدّين‌، به‌ كوشش‌ عزت‌ العطار الحسينى‌، 1940م‌؛ بغدادي‌، عبدالقاهر، الفرق‌ بين‌ الفرق‌، به‌ كوشش‌ عزت‌ العطار الحسينى‌، 1367ق‌ - 1948م‌؛ همو، الملل‌ و النحل‌ به‌ كوشش‌ البير نصري‌ نادر، بيروت‌، 1986م‌؛ بلاذري‌، احمد، انساب‌ الاشراف‌، به‌ كوشش‌ عبدالعزيز الدوري‌، بيروت‌، 1398ق‌/1978م‌؛ بيرونى‌، ابوريحان‌، الا¸ثار الباقية، به‌ كوشش‌ ادوارد زاخائو، لايپزيگ‌، 1923م‌؛ همو، تحقيق‌ ماللهند، بيروت‌، 1403ق‌/1983م‌؛ ثعالبى‌، عبدالملك‌، ثمار القلوب‌، قاهره‌، مطبعة الظاهر؛ جاحظ، عمرو، رسائل‌ الجاحظ، به‌ كوشش‌ حسن‌ سندوبى‌، قاهره‌، 1352ق‌/1933م‌؛ طبرسى‌، احمد، الاحتجاج‌، بيروت‌، 1401ق‌/1981م‌؛ طبري‌، تاريخ‌، به‌ كوشش‌ محمد ابوالفضل‌ ابراهيم‌، قاهره‌، 1961- 1968م‌؛ علم‌ الهدي‌، على‌، امالى‌ المرتضى‌، به‌ كوشش‌ محمد ابوالفضل‌ ابراهيم‌ قاهره‌، 1373ق‌/ 1954م‌؛ قاضى‌ عبدالحبار، المغنى‌، به‌ كوشش‌ محمود محمد خضري‌ و ديگران‌، قاهره‌، 1965م‌؛ كلينى‌، محمد، اصول‌ كافى‌، به‌ كوشش‌ على‌اكبر غفاري‌، تهران‌، 1363ش‌؛ مسعودي‌، على‌، مروج‌ الذّهب‌، به‌ كوشش‌ يوسف‌ اسعد داغر، بيروت‌، 1385ق‌، 1965م‌؛ مفضل‌ بن‌ عمر جعفى‌، توحيد، به‌ كوشش‌ كاظم‌ المظفر، بيروت‌، 1404ق‌/1984م‌؛ مقدسى‌، مطهر، البدء و التاريخ‌، به‌ كوشش‌ كلمان‌ هوار، پاريس‌، 1899-1906م‌.
مسعود جلالى‌ مقدم‌
تايپ‌ مجدد و ن‌ * 1 * زا
ن‌ * 2 * زا

ابن ابی العوجا از لغت نامه دهخدا

ابن ابی العوجاء. [ اِ ن ُ اَ بِل ْ ع َ ] (اِخ ) عبدالکریم ، خال معن بن زائده ٔ معروف است . او باطناً از پیروان کیش مانی بود و در سال 155 هَ.ق . والی کوفه او را بی اجازت خلیفه بقتل رسانید، و بعض مورخین گویند والی بهمین جهت معزول گردید. هنگامی که او را برای کشتن میبردند گفت 4000 حدیث مخالف با اوامر و نواهی شریعت اسلامی جعل کرده و آنرا نسبت بامام جعفر صادق علیه السلام داده ام . و صاحب الفهرست در ضمن رؤسای مانویه که تظاهر باسلام کرده و در معنی مانوی بودند نام او را نعمان بن ابی العوجاء می آورد.

افسانه غرانیق از تبیان نت

مقدمه

در رابطه با قرآن به عنوان یك كتاب آسمانی، فراوان خوانده و شنیده ایم كه قرآن یك پیام وحیانی است كه در طول 23سال بتدریج بر پیامبر مكرم اسلام نازل شد، با این حال، هنوز پیرامون حقیقت، چیستی و چگونگی وحی به مثابه یك پدیده غیبی و یك شعور مرموز، سوالات و ابهامات فراوانی وجود دارد.

از میان انبوه سوالاتی كه یكباره به فضای ذهن هجوم می آورند، مهمتر از همه، این است كه شیطان آیا توان آن دارد كه در امر قدسی وحی دخل و تصرف كند و تسویلات خود را به صورت وحی جلوه دهد یا خیر؟

اگراین سوال را به متون دینی و مجامع روایی رسیده ازخاندان اهل بیت عرضه كنیم پاسخ منفی خواهد بود؛ اما اگردر آثار و نوشته های برخی اهل حدیث و غیر وارد از ناحیه اهل بیت بنگریم پاسخ مثبت است؛ ایشان در پاره ای از آثار خود روایات و داستانهایی آورده اند كه نه تنها با اصل مقام عصمت ناسازگار است كه حتی پایه و اساس نبوت رانیز متزلزل می‌سازد.

اینك شرح ماجرا را بشنوید از زبان استاد آیت الله معرفت در كتاب علوم قرآنی:

از میان انبوه سوالاتی كه یكباره به فضای ذهن هجوم می آورند، مهمتر از همه، این است كه شیطان آیا توان آن دارد كه در امر قدسی وحی دخل و تصرف كند و تسویلات خود را به صورت وحی جلوه دهد یا خیر؟

 

« دومین داستان كه دست آویز بیگانه‏گان قرار گرفته و سند نبوت را زیر سؤال برده، افسانه غرانیق است كه به آیات شیطانى معروف گشته است. داستان سرایان‏آورده‏اند: پیامبر صلى الله علیه و آله پیوسته در این آرزو بود كه میان او و قریش هم بستگى صورت‏گیرد، از جدایى قوم خویش نگران بود. در یكى از روزها كه او در كنار كعبه نشسته‏بود و در این اندیشه فرو رفته بود و گروهى از قریش در نزدیكى او بودند در آن ‏هنگام سوره‏ « نجم ‏» بر وى نازل گردید.

پیامبر صلى الله علیه و آله همان گونه كه سوره بر وى نازل‏مى‏شد، آن را تلاوت مى‏فرمود: « و النجم اذا هوى، ما ضل صاحبكم و ما غوى، و ما ینطق‏عن الهوى، ان هو الا وحی یوحى، علمه شدید القوى... »، تا رسید به آیه افرایتم اللات والعزى، و مناة الثالثة الاخرى... (1) كه شیطان در این میانه دخالت نمود و بدون آن كه‏پیامبر صلى الله علیه و آله پى ببرد، به او القا كرد: « تلك الغرانیق العلى و ان شفاعتهن لترتجى‏» (2) سپس بقیه سوره را ادامه داد.

مشركان كه گوش فرا مى‏دادند تا این عبارت را - كه وصف آلهه (بت‏ها) مى‏كرد وامید شفاعت آن‏ها را نوید مى‏داد - شنیدند، خرسند شدند و موضع خود را نسبت‏ به مسلمانان تغییر داده،  دست‏برادرى و وحدت به سوى آنان دراز كردند. و همگى‏شادمان گشتند و این پیش آمد را به فال نیك گرفتند. این خبر به حبشه رسید . مسلمانان كه بدانجا هجرت كرده بودند از این پیش آمد خشنود شده، همگى‏برگشتند و در مكه با مشركان برادرانه به زندگى و هم زیستى خویش ادامه دادند. پیامبر صلى الله علیه و آله نیز بیش از همه از این توافق و هماهنگى خرسند شده بود. شب هنگام كه‏پیامبر صلى الله علیه و آله به خانه برگشت، جبرئیل فرود آمد، از او خواست تا سوره نازل شده رابخواند. پیامبر صلى الله علیه و آله خواند تا رسید به عبارت یاد شده، ناگهان جبرئیل نهیب زد:

در رابطه با قرآن به عنوان یك كتاب آسمانی، فراوان خوانده و شنیده ایم كه قرآن یك پیام وحیانی است كه در طول 23سال بتدریج بر پیامبر مكرم اسلام نازل شد، با این حال، هنوز پیرامون حقیقت، چیستی و چگونگی وحی به مثابه یك پدیده غیبی و یك شعور مرموز، سوالات و ابهامات فراوانی وجود دارد.

ساكت‏باش! این چه گفتارى است كه بر زبان مى‏رانی؟ آن گاه بود كه پیامبر صلى الله علیه و آله به‏اشتباه خود پى برد و دانست فریبى در كار بوده و ابلیس تلبیس خود را بر وى‏تحمیل كرده است! پیامبر صلى الله علیه و آله از این امر به شدت ناراحت گردید و از جان خود سیرگردید.  گفت:«عجبا!بر خدا دروغ بسته‏ام، چیزى گفته‏ام كه خدا نگفته است، آه چه‏بد بختى بزرگى‏» (3)

بنابر برخى نقل‏ها پیامبر صلى الله علیه و آله به جبرئیل گفت: « آن كه این دو آیه را بر من خواند،در صورت به تو مى‏مانست‏» جبرئیل گفت: پناه بر خدا چنین چیزى هرگز نبوده‏است. بعد از آن حزن و اندوه پیامبر صلى الله علیه و آله بیش‏تر و جانكاه‏تر گردید.گویند:درهمین باره،آیه ذیل نازل شد:

«و ان كادوا لیفتنونك عن الذی اوحینا الیك لتفتری علینا غیره و اذن لاتخذوك خلیلا،ولو لا ان ثبتناك لقد كدت تركن الیهم شیئا قلیلا،اذن لاذقناك ضعف الحیاة و ضعف الممات ثم لاتجد لك علینا نصیرا (4) ، نزدیك بود آنان تو را[ با نیرنگهایشان] از آنچه بر تو وحى‏كرده‏ایم بفریبند، تا جز آن چه را كه گفته‏ایم به ما نسبت دهى و در آن صورت، تو را به‏دوستى خود برگزینند. و اگر تو را استوار نمى‏داشتیم [و در پرتو مقام عصمت، مصون از انحراف نبودی] نزدیك بود [لغزش نموده] به سوى آنان تمایل كنى. هر گاه‏چنین مى‏كردى ما دو برابر شكنجه در زندگى دنیا و دو برابر شكنجه پس از مرگ رابه تو مى‏چشاندیم، سپس در برابر ما، یاورى براى خود نمى‏یافتى‏».

این آیه بر شدت حزن پیامبر افزود و همواره در اندوه و حسرت به سر مى‏برد تاآن كه مورد عنایت‏حق قرار گرفت و براى رفع اندوه و نگرانى وى این آیه نازل شد:

« و ما ارسلنا من قبلك من رسول و لا نبی الا اذا تمنى القى الشیطان فی امنیته فینسخ الله مایلقی الشیطان ثم یحكم الله آیاته و الله علیم حكیم(5)، پیامبرى را پیش از تو نفرستاده‏ایم‏مگر آن كه خواسته‏اى داشته باشد كه شیطان در خواسته او القاءاتى نموده ولى‏خداوند آن القاءات را از میان برده پایه‏هاى آیات خود را مستحكم مى‏سازد».

ابـوبـكـر ابـن الـعـربى مى گوید:« هر آن چه طبرى در این مورد روایت كرده باطل است و اصلى ندارد » (8) محمدبن اسحاق رساله اى درباره این حدیث نگاشته وكاملا آن را تكذیب كرده است و آن را سـاخـته و پرداخته زنادقه مى داند.(9) استادمحمد حسین هیكل گفتار دقیقى درباره این افسانه دارد و با بیانى روشن تناقض گویى و دروغ بودن آن را آشكار مى سازد. (10)

آن گاه‏خاطر وى آسوده گشت و هر گونه اندوه و ناراحتى از وى زایل گردید. (6)

با اندكی تامل می‌توان به واهی و ساختگی بودن این داستان پی برد. ما در اینجا در رد و ابطال آنچه یاوه سرایان به هم بافته اند از زبان استاد علامه ادله ای نقلی و عقلی می‌آوریم. عین سخن ایشان چنین است: 

« ایـن افسانه را هیچ یك از محققین علماى اسلام نپذیرفته و آن را خرافه اى بیش ندانسته اند قاضى عـیـاض مـى گـویـد: « ایـن حـدیث در هیچ یك از كتب صحاح نقل نشده و هرگز شخص مورد اعـتمادى آن را روایت نكرده است و سند متصلى هم ندارد صرفا مفسرین ظاهرنگر و تاریخ ‌نویسان خـوش بـاور، آنـان كه فرقى میان سلیم وسقیم نمى گذارند و در جمع آورى غرایب و عجایب ولع مى ورزند، آن را روایت كرده اند و دست به دست گردانده اند قاضى بكربن علا راست گفته است كه مسلمانان گرفتار چنین هوس خواهانى شده اند با آن كه سند این حدیث سست و متن آن مشوش و مضطرب و دگرگون است.» (7)

ابـوبـكـر ابـن الـعـربى مى گوید:« هر آن چه طبرى در این مورد روایت كرده باطل است و اصلى ندارد » (8) محمدبن اسحاق رساله اى درباره این حدیث نگاشته وكاملا آن را تكذیب كرده است و آن را سـاخـته و پرداخته زنادقه مى داند.(9) استادمحمد حسین هیكل گفتار دقیقى درباره این افسانه دارد و با بیانى روشن تناقض گویى و دروغ بودن آن را آشكار مى سازد. (10)

ظـاهـرا نیازى نیست تا تهافت و عدم انسجام صدر و ذیل این افسانه را بازگو كنیم، زیرا با مختصر دقـت بـر هـر خـوانـنـده اى امـر روشن مى شود جالب آن كه جعل كننده این افسانه ناشیانه عمل كـرده اسـت، زیـرا این سوره با جمله « و النجم اذا هوى، ماضل صاحبكم و ما غوى، و ما ینطق عن الهوى، ان هو الا وحی یوحى، علمه شدید القوى آغاز شده است در این آیات بر عدم ضلالت و اغوا و نـطق از روى هوى براى پیامبرتاكید شده است هم چنین تصریح شده كه هرچه پیامبر مى گوید وحـى اسـت :« ان هـوالا وحـی یـوحى » و اگر چنین بود كه ابلیس بتواند در این جا تلبیس كند، لازمه اش تكذیب كلام خداست و هرگز شیطان، بر خواست خدا غالب نیاید: « ان كید الشیطان كان ضعیفا » (11)، « كتب اللّه لا غلبن انا و رسلی ان اللّه قوی عزیز » (12)  عزیز، كسى راگویند كه دیگرى نتواند بر او چیره گردد چگونه ابلیس كه در موضع ضعف قرار داردمى تواند بر خدا كه در موضع قوت است ، چیره شود؟

در قـرآن بـه صـراحت هرگونه سلطه ابلیس را بر مؤمنان كه در پناه خدایند نفى مى كند خداوند مـى فـرمـایـد:«  انه لیس له سلطان على الذین آمنوا و على ربهم یتوكلون » (13) و « ان عبادی لـیـس لـك عـلیهم سلطان »  (14) شیطان خود گوید: « وما كان لی علیكم من سلطان الا ان دعـوتـكـم فـاستجبتم لی » (15) مرا بر شما سلطه اى نبودجز آن كه شما را خواندم و خود اجابت كردید پس چگونه، ابلیس مى تواند برمشاعر پیامبر اسلام چیره گردد؟

بـه عـلاوه خـداونـد صـیـانـت قـرآن را چـنـیـن ضمانت كرده است « انا نحن نزلنا الذ كر وانا له لحافظون »  (16)  و « لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه تنزیل من حكیم حمید » (17) بـنـابـرایـن قـرآن در بـستر زمان، همواره از گزند حوادث در امان خواهدبود هرگز كسى یاراى دست برد، افزودن و كم كردن آن را ندارد پس چگونه ابلیس توانست در حال نزول، به آن دست برد زند و برآن بیفزاید؟

محمد حسین هیكل مى گوید: « تمسك جستن به آیه « لولا ان ثبتناك » نتیجه معكوس مى دهد، زیـرا آیـه از وقـوع لـغـزش حـكـایت نمى كند، بلكه از ثبات پیامبر كه مورد عنایت پروردگار قرار گرفته است، حكایت دارد اما آیه « تمنى» ـ چنان كه گذشت ـ هیچ گونه ربطى به افسانه غرانیق نـدارد.

مخصوصا كه پیامبراكرم (ص ) معصوم است، به ویژه در دریافت و ابلاغ شریعت ایـن امـر مـورد اجـماع امت است هرگز نیرنگ هاى شیطان در این باره كارگر نیست پیامبر(ص ) اشـتـبـاه نـمـى كـند، خطا نمى رود و كسى و چیزى بر عقل و فكر و اندیشه وى چیره نمى شوداو مشمول عنایت حق قرار گرفته « واصبر لحكم ربك فانك باعیننا » (18) شكیبا باش در پیش گاه فـرمان پروردگارت، كه در پوشش عنایت ما قرار دارى و هرگز خدا او رابه خود رها نمى كند و نـمى گذارد در چنگال اهریمن اسیر گردد از آن گذشته پیامبر، عرب است، فصیح ترین ناطقان بـه (ضاد) است. (19) بر روابط و مناسبات كلامى بهتر از هركس واقف است، نمى توان باور كرد كـه آن حـضـرت تـهـافـت مـیـان آن عبارت شرك آمیز و دو آیه پس از آن یعنى « ان هی الا اسما سمیتموها انتم و آباؤكم ما انزل اللّه بها من سلطان ان یتبعون الا الظن » (20) را كه آلهه مشركان را بـه باد انتقاد گرفته و بى اساس شمرده است، درك نكند حتى اگر بپذیریم كه او این تناقض را درك نـكرده، مشركان چگونه این تناقض را پذیرفتند؟

بقیه آیات تا آخر سوره نیز چیزى جز انتقادو نـكوهش و بى ارج دانستن عقاید قریش نیست بدین ترتیب هر انسان اندیش مندى واهى بودن این افسانه را به روشنى درمى یابد.

امـا دو آیـه مورد استشهاد اهل حدیث كه به عنوان تایید آورده اند، هرگز ربطى به افسانه یاد شده ندارد: آیـه « فینسخ اللّه ما یلقی الشیطان » (21)  گویاى این حقیقت است كه هر صاحب شریعتى در این آرزوست تا كوشش وى نتیجه بخش باشد، اهداف و خواسته هاى اوجامه عمل بپوشد، كلمة اللّه در زمین مستقر شود، ولى شیطان پیوسته در راه تحقق این اهداف عالى سنگ اندازى مى كند، سد راه به وجود مى آورد: « القى الشیطان فی امنیته »(22) ولى « ان اللّه قوی عزیز» (23) و « ان كـیـد الـشـیطان كان ضعیفا»  (24) پس هر آن چه ابلیس در این راه تلبیس كند و سد راه ایجاد نـماید، خداوند آن را در هم شكسته « بل نقذف بالحق على الباطل فیدمغه فاذا هو زاهق »، تـمـامى آن چه رشته است از هم مى گسلد: « فینسخ اللّه ما یلقی الشیطان ثم یحكم اللّه آیاته و اللّه علیم حكیم » (25) و آیات و بینات الهى را استوارتر مى كند.

2. آیـه تـثـبـیـت (26) مـقـام عصمت انبیا را ثابت مى كند اگر عصمت ، كه همان عنایت الهى و روشـن گـر راه پـیـامبران است، شامل حال انبیا نبود، لغزش و انحراف به سوى بد اندیشان امكان داشـت قـدرت و نفوذ طاغوتیان در ایجاد جو مناسب بااهداف پلیدشان آن قدر گسترده و حساب شده است كه ممكن است شایسته ترین افراد فریب بخورند و به سوى آنان جذب شوند صرفا عنایت الـهـى است كه شامل بندگان صالح خود مى شود و آنان را از وسوسه ها و دسیسه هاى شیطان در امـان نـگـاه مى دارد به هرحال ، آیه تثبیت دلالت دارد بر این كه لغزشى انجام نگرفته و این به دلیل (لولا) امتناعیه است (اگر نبود، چنین مى شد).

محمد حسین هیكل مى گوید: « تمسك جستن به آیه « لولا ان ثبتناك » نتیجه معكوس مى دهد، زیـرا آیـه از وقـوع لـغـزش حـكـایت نمى كند، بلكه از ثبات پیامبر كه مورد عنایت پروردگار قرار گرفته است، حكایت دارد اما آیه « تمنى» ـ چنان كه گذشت ـ هیچ گونه ربطى به افسانه غرانیق نـدارد. (27)  اساسا آیه مذكور درباره یك دستور عمومى است تا مسلمانان بدانند پیوسته مورد عـنـایت پروردگار قرار دارند واگر لغزشى ناروا انجام دهند هرآینه به شدیدترین عقوبت ها دچار مى شوند و دنیا وآخرت برآن ها تنگ خواهد شد.

و اصـولا « تمنى » را ـ كه به معناى آرزو و خواسته است ـ به معناى (تلاوت) گرفتن، كاملا فاقد سند اعتبار است.» (28)

                                                                                    

                                                                                                                                             سایت تبیان

                                                                                                                                       ابوالقاسم شكوری


مطالب مرتبط:

 اندر چیستی وحی (1)

 اندر چیستی وحی (2)

پی‌نوشت‌ها:

 1- نجم 53:20-1.

2- غرانیق جمع غرنوق به معناى جوانى شاداب، ظریف و زیباست. اساسا اسم مرغ آبى سفید و ظریف است ‏باگردن بلند و با نام‏ « قو » معروف است.معناى عبارت چنین مى‏شود: این پرندگان زیبا كه بلند پروازند از آن‏هاامید شفاعت مى‏رود. مقصود سه بت معروف: لات، عزى و منات بزرگ‏ترین بت‏هاى عرب است.

3- از همین جا روشن مى‏شود كه این خبر ساختگى است، زیرا اگر درست‏باشد كه شب هنگام به پیامبر وحى‏شد كه این كلمات از تلبیس ابلیس است،چگونه ممكن است در یك روز با وسایل و امكانات آن روز خبر به‏مسلمانان حبشه برسد و در این فاصله كوتاه به مكه باز گردند.

4- اسراء 17:75-73.

5- حج 22:52.

6- تفسیر طبرى،ج 17،ص 134-131.تاریخ طبرى ج 2 ص 78-7-سیره ابن اسحاق ج 1 ص 179-178. الروض الانف ج 2 ص 126.جلال الدین سیوطى،الدار المنثور،ج 4،ص 194 و 368-366.ابن حجر عسقلانى،فتح البارى فی شرح البخاری،ج 8،ص 333.

7 - رساله الشفا، ج2، ص117

8- فتح الباری، ج8، ص333

9- تفسیر كبیر فخر رازی، ج23، ص50

10-حیاة محمد، ص129-124

11- نسا 4:76

12- مجادله 58:21

13- نحل 16:99

14- اسرا 17: 65

15- ابراهیم12: 22

16- حجر15: 9

17- فصلت41: 42

18- طور52: 48

19- اشاره است به كلام پیامبر كه فرمود: « انا افصح من نطق بالضاد» كه از فصاحت والای ایشان در میان عرب حكایت دارد.

20- نجم53: 23

21- ر.ك. معرفت، محمد هادی، علوم قرآنی، صص30-27

افسانه غرانیق از بلاغ نت

پرسش:

منظور از «افسانه غرانيق» كه مى‏گويند در قرآن است، چيست و آيا صحيح است؟

افسانه غرانيق، ساخته و پرداخته دشمنان اسلام و پيامبر اكرم(صلى‏اللَّه‏عليه‏وآله) است كه براى تضعيف موقعيت قرآن و پيامبر، چنين حديث بى‏اساس را جعل كرده‏اند.

پاسخ:

خلاصه اين حديث جعلى آن است كه پيامبر خدا(صلى‏اللَّه‏عليه‏وآله) در مكه، مشغول خواند سوره «النجم» بودند، وقتى به آياتى كه نام بتهاى مشركان در آن بود، رسيدند (أفَرَأيْتُم اللَّتَ وَ الْعُزّى * وَ مَنوةَ الثَّالِثَةَ الأُخْرى) [1] شيطان اين دو جمله را بر زبان او جارى ساخت، «تلك الغرانيقُ العُلى و انّ شفاعتهن لترتجى»؛ اينها پرندگان زيباى بلند مقامى هستند و از آن‏ها اميد شفاعت مى‏رود.

در اين هنگام، مشركان خوشحال شدند و گفتند كه محمد(صلى‏اللَّه‏عليه‏وآله) تا كنون نام خدايان ما را به نيكى نبرده است. در اين هنگام پيامبر(صلى‏اللَّه‏عليه‏وآله) سجده كرد و آنها هم سجده كردند. جبرئيل نازل شد و به پيامبر(صلى‏اللَّه‏عليه‏وآله) اظهار كرد كه اين دو جمله را من براى تو نياورده بودم. اين از القائات شيطان بود و در اين موقع، آيات 52 تا 54 سوره حج نازل شد و به پيامبر و مؤمنان هشدار داد.

اگر چه برخى مخالفان، اين افسانه ساختگى را با آب و تاب فراوان ذكر كرده‏اند، ولى قرائن فراوان نشان مى‏دهد كه اين يك روايت مجعول و ساختگى است كه براى بى‏اعتبار ساختن مسلمين و قرآن و پيامبر(صلى‏اللَّه‏عليه‏وآله) ساخته شده است؛ زيرا:

اولاً: به گفته محققان، راويان اين حديث ضعيف، غيرقابل اطمينان‏اند و صدور آن از ابن عباس نيز به هيچ وجه معلوم نيست و به گفته «محمد بن اسحاق» اين حديث از جعليات زنادقه است و او در اين باره كتابى نگاشته است. [2]

ثانياً: آيات آغازين سوره نجم، صريحاً اين خرافات را ابطال مى‏كند؛ آنجا كه مى‏گويد: «و ما ينطِقُ عَنِ الهَوى * إنْ هُوَ إلاّ وحىٌ يوحى» [3] ؛ پيامبر از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد، آن چه مى‏گويد، تنها وحى الهى است. پس اين آيه چگونه با افسانه فوق سازگار است؟

ثالثاً: آياتى كه بعد از ذكر نام بتها در اين سوره آمده است، همه بيان مذمّت بتها و زشتى و پستى آن‏هاست (به ادامه آيات توجه نماييد).

رابعاً: مبارزه پيامبر(صلى‏اللَّه‏عليه‏وآله) با بت‏پرستى، يك مبارزه آشتى‏ناپذير، پى‏گير و بى وقفه بود و در سخت‏ترين حالات و شرايط نيز آن حضرت از خود انعطاف نشان ندادند. پس چگونه مى‏شود اين الفاظ را گفته باشند.

خامساً: احاديث متعددى در مورد سوره نجم و سپس سجده كردن پيامبر و مسلمين در كتاب‏هاى مختلف نقل شده و در هيچ يك از آن‏ها سخنى از افسانه غرانيق نيست و اين نشان مى‏دهد كه اين جمله بعداً افزوده شده است. [4]


پى نوشت ها:

[1]. نجم/ 19-20.

[2]. فخر رازى، تفسير كبير، ج 23، ص 50.

[3]. نجم/ 3-4.

[4]. تفسير كبير، ج 23، ص 50.

(ماهنامه ياس، شماره‏3)

راغب اصفهانی از راسخون

Memory
راغب اصفهانی، ابوالقاسم حسین
( ملیت: ایرانی   قرن: 5 )

(وف ح 502 ق)، ادیب، لغوى، شاعر، مفسر، محدث، متكلم، حكیم و فقیه شافعى/ معتزلى. اهل اصفهان و ساكن بغداد بود. وى را همتا و قرین امام محمد غزالى مى‏دانند. به گفته‏ى كاتب چلبى، غزالى كتاب «الذریعه» او را از خود جدا نمى‏كرد و آن را به خاطر نفاستش مى‏ستود. بعضى از علما به استناد اینكه او از اهل‏بیت (ع) بسیار روایت كرده و از امیرالمومنین على بن ابیطالب (ع) فقط با عبارت امیرالمومنین (ع) تعبیر مى‏كند، او را شیعه خوانده‏اند، ولى فخر رازى در «تاسیس التقدیس» او را از ائمه اهل سنت مى‏شمارد. صاحب «روضات الجنات» به نقل از «تاریخ اخبار البشر» سال وفات وى را 565 ق ذكر كرده است. از آثار وى: «تحقیق البیان فى تاویل القرآن»؛ «تفسیر القرآن»، معروف به «جامع التفاسیر» یا «جامع التفسیر» كه بیضاوى تفسیر خویش را از آن اخذ كرده؛ «الذریعه الى مكارم الشریعه»، در علوم اخلاق و پندهاى نیكو؛ «المفردات فى غریب القرآن» یا «مفردات الفاظ القرآن»؛ «افانین البلاغه»؛ «اخلاق الراغب»؛ «رساله فى فوائد القرآن»؛ «المعانى الاكبر»؛ «الایمان و الكفر»؛ «تفصیل النشأتین و تحصیل السعادتین»، در معرفت نفس؛ «درة التاویل فى متشابه التنزیل»؛ «محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء» در نوادر حكم و حكایات كه محمدصالح قزوینى آن را با عنوان «النوادر» به فارسى ترجمه كرده است.[1] (بخش 1) اصفهانى، ابوالقاسم حسین بن محمد (ف. 502 ه.ق.) از ادبا و علماى بزرگ اصفهان و او را است: مفردات الفاظ القرآن، محاضرات الادباء، تفصیل التشأتین، الذریعة الى مكارم الشریعة (ه.م.)، تفسیر القرآن، حل متشابهات القرآن.
برگرفته از کتاب: اثرآفرینان (جلد اول-ششم)

منابع زندگینامه: [1] الاعلام (279/2)، اعیان الشیعه (162 -160 /6)، تاریخ ادبیات در ایران (266/2)، تاریخ گزیده (693)، دایرةالمعارف فارسى (1061/1)، الذریعه (364/21 -128/20 ،28/10 ،46 -45 /5)، روضات الجنات (216 -186 /3)، ریاض العلماء (101/7 ،172/2)، ریحانه (293 -292 /2)، سرآمدان فرهنگ (371 -370 /1)، سیر النبلاء (121 -120 /18)، طبقات اعلام الشیعه (قرن 82 -81 /6)، فرهنگ سخنوران (363)، كشف الظنون (1773 ،1729 ،1609 ،881 ،827 ،739 ،462 ،447 ،377 ،131 ،36)، الكنى و الالقاب (269 -268 /2)، لغت نامه (ذیل/ راغب اصفهانى)، مؤلفین كتب چاپى (862/2)، معجم المؤلفین (59/4)، هدیه الاحباب (140 -139)، هدیه العارفین (311/1).

راغب اصفهانی از لغت نامه دهخدا

راغب اصفهانی . [ غ ِ ب ِ اِ ف َ ] (اِخ ) ابوالقاسم حسین بن محمدبن مفضل بن محمد معروف به راغب اصفهانی، از استادان لغت و عربی و حدیث و شعر و نویسندگی و اخلاق و حکمت و کلام میباشد که امام فخر رازی در اساس التقدیس او را با غزالی برابر دانسته و یکی از ائمه ٔ اهل سنت شمرده است و مطلب اخیر خیلی مهم است زیرا که او بزعم برخی شیعه و معتزلی بوده است. تاریخ مرگ وی بنا بنوشته ٔ فرهنگ نویسان 502 هَ . ق  است ولی صاحب هدایة العارفین 500 نوشته است. راغب را مؤلفات مهمی است از آنجمله است: 1- تفسیر قرآن کریم که موفق بتکمیل آن نشده است، و بیضاوی در تفسیر خود از آن استفاده کرده است. 2- تفصیل النشأتین و تحصیل السعادتین. 3- الذریعة الی مکارم الشریعة، در تصوف. 4-محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء ۞ . 5- المفردات فی هزیب القرآن، شامل لغات قرآن ۞ . 6- مقدمة التفسیر. (از معجم المطبوعات ). صاحب روضات الجنات مصنفات دیگری نیز برای او ذکر کرده است مانند: افانین البلاغة، تحقیق البیان فی تأویل القرآن ، ایمان و کفر. (از روضات الجنات ص 249). او راست: درة التأویل فی متشابه التنزیل. (یادداشت مؤلف ). از اشعار اوست:
ز صد هزار محمد که در جهان آید
یکی بمنزله ٔ جاه مصطفی نشود
و گرچه عرصه ٔ عالم پر از علی گردد
یکی بعلم و سخاوت چو مرتضی نشود
جهان اگر چه ز موسی و چوب خالی نیست
یکی کلیم نگردد یکی عصا نشود.

یک مطلب در مورد دکتر محمدحسین ذهبی

عنوان مقاله : نقدي بر سخنان ذهبي در معرفي مفسران نخستين و تفسير شيعه

منبع : قرآن شناخت، سال اول، شماره دوم، پاييز و زمستان 1387، صفحه 169 ـ 192

نویسنده : علي‌‏اكبر بابايي


چكيده

کتاب التفسير و المفسرون تأليف محمد حسين ذهبي مطالبي مفيد در زمينة تفسير، روش‏ها و كتاب‏هاي تفسيري دربردارد، اما داراي خطاهايي فاحش دربارة تفسير رسول خدا(ص)، شأن تفسيري امام علي(ع)، منزلت علمي امام سجاد(ع)، كتب تفسيري شيعه و عقيدة شيعه در مورد برخي شئون تفسير و قرآن است. اين مقاله ادعاها و اتهامات ياد شده را بررسي و نادرستي آنها را به گونه‌اي مستدل آشکار نموده است. حاصل اين پژوهش گزاره‌هاي زير است: پيامبراكرم(ص) به همة معاني قرآن آگاه بوده و تمام آن را تفسير كرده است. امام علي(ع) به همة معاني قرآن آگاه بوده و با ديگر مفسران صحابي قابل قياس نيست. امام سجاد(ع) روايتي از زيد بن اسلم نشنيده، بلكه زيد نيازمند به دانش آن حضرت و از راويان اوست. باور شيعه به باطن داشتن قرآن، مستند به روايات است و اين عقيده مختص شيعه نيست. تفسير به رأي مذموم شمردنِ کتب تفسيري شيعه، تعصب‌آميز و بي‌دليل است. اتهام تعطيلي عقل در تفسير قرآن و نسبت دادن باور تحريف قرآن به شيعه نيز بي‌پايه است.

كليد واژگان

محمدحسين ذهبي، التفسير و المفسرون، مفسران نخستين، تفسير شيعه، شيعه و اتهامات ناروا


(ص170)

مقدمه

محمدحسين ذهبي متوفاي 1977 ميلادي (1356 هجري شمسي) استاد دانشكدة شريعت دانشگاه الازهر كتاب التفسير و المفسرون را در معرفي تفسير در عصر پيامبر…، صحابه و تابعان و روش‌هاي تفسيري و كتاب‌هاي تفسيري فرقه‌هاي گوناگون مسلمان نگاشته است. اين كتاب با آنكه در زمينة تاريخ تفسير، روش‌ها و گرايش‌هاي تفسيري و معرفي و بررسي كتاب‌هاي تفسيري مطالب مفيدي دربر دارد و در برخي مراكز علمي منبع درسي شمرده مي‌شود، در معرفي مفسران نخستين، توصيف تفسير شيعه و نقد كتاب‌هاي تفسيري آنان، به كاستي‌ها و خطاهاي فاحش و زيان‌باري گرفتار شده؛ خطاهايي از قبيل ادعاي آگاه‌نبودن پيامبر(ص) به شماري از معاني قرآن و ناتواني آن حضرت از تفسير آن و بيان نكردن بخشي از معاني آن، قرار دادن امام علي(ع) در رديف مفسران صحابي مانند ابن‌عباس و ابن‌مسعود، ادعاي استفادة علمي امام سجاد(ع) از زيد بن اسلم، متهم كردن شيعه به اينكه قرآن را تحريف شده مي‌دانند و عقل را در فهم و تفسير قرآن تعطيل كرده‌اند و از سخن گفتن دربارة آن، بدون شنيدن از امامان باز مي‌دارند. بر اين اشتباهات نمي‌توان چشم پوشيد. چه بسا اگر اين كژي‌ها و كاستي‌ها رفع نشوند، افرادي كه از منزلت پيامبر(ص) و امامان معصوم(س)
 در علم به معاني قرآن و تفسير آن يا از باور شيعيان دربارة قرآن و روش تفسيري آنان ناآگاه‌اند، از مطالب نادرست ذهبي متأثر گردند و به اعتقاداتشان آسيب و خللي وارد شود.

شماري از استادان و دانشجويان علوم قرآن و تفسير رساله‌ها و مقالاتي در نقد قسمت‌هايي از التفسير و المفسرون نوشته و منتشر كرده‌اند، ولي هنوز قسمت‌هاي ديگري از آن به نقد و بررسي نياز دارد. اين مقاله در نقد گفتارهايي از ذهبي در معرفي مفسران نخستين و بيان چگونگي تفسير شيعه تهيه شده و كاستي‌ها و خطاهاي او را در بيان اينكه پيامبرچه مقدار از قرآن را تفسير كرده است، معرفي مفسران صحابي، مدارس تفسيري عصر صحابه و تابعين، استفادة علمي امام سجاد(ع) از زيد بن اسلم! و تفسير به رأي دانستنِ تفاسير شيعه در پنج عنوان تبيين مي‌كند.

ادامه این مطلب در پایگاه:

http://qurancity.ir/tabid/656/articleType/ArticleView/articleId/2673/-----.aspx

الدکتور محمدحسین ذهبی از ویکی پدیا

الإمام الدكتور محمد حسين الذهبي (19 أكتوبر 1915 - 1977). ولد في قرية مطوبس في محافظة كفر الشيخ. التحق بكلية الشريعة جامعة الأزهر وتخرج منها عام 1939. حصل الذهبي على الدرجة العالمية، أي الدكتوراه، بدرجة أستاذ في علوم القرآن عام 1946 من كلية أصول الدين في جامعة الأزهر وذلك عن رسالته التفسير والمفسرون التي أصبحت بعد نشرها أحد المراجع الرئيسة في علم التفسير.

عمل الدكتور الذهبي أستاذا في كلية الشريعة جامعة الأزهر وأعير عام 1968 إلى جامعة الكويت. بعد عودته عام 1971 عين أستاذا في كلية أصول الدين ثم عميدا لها ثم أمينا عاما لمجمع البحوث الإسلامية في الخامس عشر من أبريل عام 1975. أصبح وزيرا للأوقاف وشئون الأزهر وذلك حتى نوفمبر عام 1976. اغتيل الإمام الدكتور محمد حسين الذهبي عام 1977 من قبل جماعة التكفير والهجرة بعد اختطافهم له.

کشف جالب محقق ایرانی درباره سخن چینی از سایت تابناک

یک محقق ایرانی دانشگاه واشنگتن در نتایج تحقیقات خود نشان داد افرادی که بیشتر وقت خود را صرف شایعه پراکنی، حرفهای بیهوده و مسائل پیش پا افتاده می کنند و حرفهای سطحی می زنند کمتر نسبت به دیگران احساس خوشبختی می کنند.

به گزارش خبرگزاری مهر، تیم تحقیقاتی سیمین وزیره دانشیار دانشگاه واشنگتن در سنت لوئیس آمریکا با همکاری محققان دانشگاه آریزونا در بررسیهای خود کشف کردند افرادی که وقت خود را صرف شایعه پراکنی و سخنان بیهوده می کنند کمتر از افرادی که وارد صحبتهای و مباحثات عمیق تر می شوند احساس شادی و خوشبختی می کنند.

سیمین وزیره که از مادری فرانسوی و پدری ایرانی متولد شده است لیسانس خود را در رشته روانشناسی از کالج کارلتون در مینه سوتا و دکتری خود را در روانشناسی اجتماعی از دانشگاه تکزاس در آستین دریافت کرده است.

نتایج بررسیهای این محقق ایرانی که در حال حاضر دانشیار دانشگاه واشنگتن است نشان می دهد سطح خوشبختی افرادی که وقت خود را صرف مکالمات پیش و پا افتاده می کنند به شدت پایین می آید.

تیم این استاد ایرانی به مدت چهار روز 79 جوان را از هر دو جنس که همگی دانشجوی دانشگاه بودند مورد بررسی قرار دادند.

این دانشمندان در مدت این چهار روز موضوعات گفتگوهای این افراد را ثبت کردند و سپس به مطالعه بر روی ارتباط میان این موضوعات و سطح خوشبختی هر یک از شرکت کنندگان در این تحقیق پرداختند.

نتایج این تحقیقات نشان داده که ساکت بودن و تنها ماندن ارتباطی با سطح خوشبختی ندارد بلکه گفتگوهای زیاد نقش مهمی در میزان خوشبختی دارند.

در حقیقت مدت زمانی که یک فرد ترجیح می دهد با خود تنها باشد به عنوان یک شاخص مهم در تعیین سطح خوشبختی شناخته می شود.

سیمین وزیره در این خصوص توضیح داد: "جوانانی که اغلب بیش از دیگران در مورد مسائل مهم و پر مفهوم حرف می زنند خوشبخت تر هستند. درحالی که در طرف مخالف، کسانی را پیدا کردیم که تنها به حرف زدن درباره شایعات و مسائل پیش پا افتاده بسنده می کنند و کوتاه و سطحی حرف می زنند که احساس خوشبختی در این افراد بسیار پایین است."

این محقق ایرانی پس از بررسی محتوای 20 هزار مکالمه ای که مدت زمان هر یک 5/12 دقیقه بود به این نتایج دست یافت.

به ویژه این بررسیها نشان می دهد که میان افراد خوشبخت تر، جوانانی وجود دارند که مدت زمان کمتری را در تنهایی می گذارنند. در 70 درصد موارد، این جوانان با همصحبت خود وارد مباحث عمیق و گفتگوهای جالب می شوند.

سیمین وزیره در ادامه افزود: "به طور خلاصه تعاملات با دیگران نقش مهمی برای ایجاد حس شاد بودن ایفا می کنند اما به خصوص به نظر می رسد که این حس خوب ریشه در تبادل ایده های پر مفهوم و عمیق دارد و بنابراین صرفا حرف زدن و در ارتباط بودن با دیگران برای خوشبخت بودن کافی نیست."

ابن هبیره از دایرة المعارف بزرگ اسلامی

اِبْنِ هُبَیْره، ابوالمظفر عون‌الدین یحیی بن محمد بن هبیرۀ شیبانی (499-560ق/1106-1165م)، ادیب، محدث، فقیه حنبلی و وزیر دو تن از خلفای عباسی. اگرچه در تبارنامۀ مفصلی نسب او را به بنی بکر بن وائل، از اعراب عدنانی، رسانده اند، اما نویسندگان بعدی غالباً آن را بر ساختۀ دوران وزارت وی دانسته‌اند (عمادالدین، خریده، القسم العراقی، 1/96، 97؛ ابن جوزی، یوسف، 8 (1)/256؛ ابن خلکان، 6/230).
ابن هبیره در روستایی به نام «دور بنی اوقر» (که بعدها به «دورالوزیر عون‌الدین» شهرت یافت)، از توابع دُجیل عراق، زاده شد (همانجا؛ یاقوت، 2/615). پدرش که کشاورز (ابن طقطقی، 312) و به روایتی مردی سپاهی بود (ابن خلکان، همانجا)، او را در کودکی برای تحصیل به بغداد فرستاد و گویا اندکی بعد که هنوز ابن هبیره کودک بود، درگذشت و پس از آن ابن هبیره روزگار را با سختی و تنگدستی می‌گذرانید و به کارهای مختلف می‌پرداخت (ابن طقطقی، همانجا). با اینهمه به تحصیل علم همت گماشت. فقه را نزد کسانی چون ابوبکر دینوری و ابوالحسین محمد فرّاء فرا گرفت، از ابومنصور جوالیقی ادب آموخت و نزد ابوعثمان اسماعیل بن محمد بن قیلۀ اصفهانی و ابوالقاسم هبه اللـه بن محمد بن حسین کاتب حدیث خواند و مدتی نیز مصاحبت ابوعبداللـه محمدبن یحیی بن علی زبیدی واعظ را برگزید (ابن خلکان، 6/231؛ ابن ایبک، 261). همچنین از کسانی چون ابوغالب بن بنا، ابوبکر محمد بن عبدالباقی انصاری، عبدالوهاب انماطی، ابوعثمان ابن مله و ابن زاغونی حدیث شنید (همانجا؛ ابن رجب، 1/251) و به روایتی از ابوطالب علوی محمدبن محمد حسنی، نقیب طالبیان بصره، بخشهایی از السنن ابی داوود را فرا گرفت و با اجازۀ او آن را روایت کرد (ذهبی، 3/34).
اولین منصب او از مشاغل دو.لتی، نظارت امور مالیاتی مناطق غربی خلافت بود. از آن پس مشاغل مهم و متعددی را عهده‌دار شد و به سبب تدبیری که در دفع شرارت و بی‌حرمتی مسعود بلالی، شحنۀ بغداد از سوی مسعود سلجوقی، نسبت به خلیفه و نیز ممانعت از هجوم ابن القش مسعودی و ایلدگز سلطانی به بغداد نشان داد، کارش بالا گرفت و در 544ق از سوی خلیفه المقتفی، به جای ابن صدقه به وزارت منصوب شد و عون‌الدین لقب گرفت (عمادالدین، تاریخ دوله، 205؛ ابن عمرانی، 225؛ ابن خلکان، 6/231-232؛ ابن اثیر، الکامل، 11/146). به گفتۀ ذهبی در 549ق که مسعود بلالی و ابن القش با جلب رضایت سلطان محمد سلجوقی به بغداد تاختند، عون‌الدین آنان را درهم شکست و لقب «سلطان العراق ملک الجیوش» یافت (3/8). در 553ق سلطان محمد به تنِ خویش بغداد را به محاصره گرفت، اما به سبب تدبیرهای عون‌الدین، شهر دستخوش قحطی و گرانی نشد و سلطان محمد چندی بعد از آنجا برخاست (ابن اثیر، التاریخ، 113، 114).
ابن هبیره پس از مرگ المقتفی، به روزگار خلافت المستنجد نیز در وزارت ابقا شد. در دوران این خلیفه، بر اثر تلاشهای ابن هبیره، در مصر که از قلمرو خلافت عباسی خارج بود، خطبه به نام خلیفۀ بغداد خوانده شد (ابن رجب، 1/258). ابن هبیره سرانجام در بغداد بر اثر بیماری درگذشت و احتمالاً وی را مسموم کردند (ابن جوزی، عبدالرحمن، المنتظم، 10/216) و در مدرسه‌ای که خود برای حنبلیان بنیاد نهاده بود، دفن شد (ابن اثیر، الکامل، 11/321).
با اینکه روزگار طولانی عباسیان وزیران معتبر و مقتدر بسیاری دیده است، اما برخی (ابن عمرانی، همانجا) بر این عقیده‌اند که هیچ وزیری در اقتدار و درایت و سیاستمداری به ابن هبیره نمی‌رسد. در روزگار وزارت او، سلجوقیان تقریباً نفوذ خود را از دست دادند، تا آنجا که پس از مرگ سلطان مسعود، املاک او به فرمان ابن هبیره به صورت اقطاع درآمد و بین هواداران خلیفه تقسیم شد (کلوزنر، 45). وی برای بقای خلافت از هیچ کوششی فروگذار نمی‌کرد (ابن جوزی، عبدالرحمن، همان، 10/214؛ ابن طقطقی، 314)، چنانکه ظاهراً مسموم کردن ملکشاه سلجوقی در 555ق در اصفهان به تحریک او بوده است (ابن کثیر، 12/242). با اینهمه او را بسیار متشرع، متقی، پارسا و بی‌اعتنا به ظواهر دنیا دانسته‌اند. از نظر اخلاقی نیز اهل تساهل و گذشت و مدارا بود و او را مردی دادگر دانسته و گفته‌اند که در رفع ستم از مردم کوشش می‌کرد. چنانکه از زندگی او بر می‌آید. وی از نظر اخلاقی سخت تحت تأثیر استادش زبیدی واعظ بود که در جوانی از او بهره برده بود (ابن رجب، 1/251).
ابن هبیره مردی دانشمند بود و در فقه و حدیث و لغت مهارت داشت. سخنان حکمت‌آموز و لطیفی که از او در دست است (نک‍ : همو، 1/274-276)، دقت نظر و نکته‌سنجی او را معلوم می‌دارد. با اینکه خود حنبلی بود، علمای مذاهب دیگر نیز در مجلس درس او حضور می‌یافتند (ابوشامه، 2/141)، بدین‌سان در زمان او محیطی علمی و فرهنگی پدیدار شد و انجمنهای متعدد انعقاد یافت و بحث و تحقیق علمی شایع گردید (کلوزنر، 88). بسیاری از همان عالمان و فقیهانی که با ابن هبیره دوستی داشتند و گاه نیز در مسائل سیاسی و اجتماعی مورد مشورت او قرار می‌گرفتند، از جملۀ ستایشگران او به‌شمار می‌آیند که پس از مرگش نیز در رثای او شعرها سرودند (ابن جوزی، یوسف، 8 (1)/261، 421، 8 (2)/504، 505؛ عمادالدین، خریده، 1 (4)/10-15، 46، 2 (4)/506؛ ابن تعاویذی، 344-347؛ حیص بیص، 3/410-411). حتی خلیفه مستنجد نیز او را در شعری ستوده است (ابن رجب، 1/260). با اینهمه شاعری نیز او را هجو کرده است (هندوشاه، 313).
عالمان و فقیهان متعددی از ابن هبیره فقه و حدیث و ادب آموخته اند که مشهورترین اینان ابوالفرج عبدالرحمن ابن جوزی است که از وی با عنوان «شیخ» خود یاد کرده است (مشیخه، 193). ابن جوزی یکی از نخستین گزارشگران زندگی ابن هبیره است و روایات او در این باب معتبرترین مأخذ احوال وزیر به‌شمار می‌رود و نویسندگان و محققان بعدی عمدتاً از روایات ابن جوزی استفاده کرده‌اند. افزون بر وی، این مارستانیه نیز در شرح حال این وزیر عباسی، اثری با عنوان سیره الوزیر ابن هبیره تألیف کرده است .و به نظر می‌رسد که ابن رجب (1/251، 253) و ابن خلکان (6/232) در شرح زندگانی ابن هبیره از آن سود برده باشند (نک‍ : ﻫ د، 4/562). ابن جوزی همچنین بهره‌هایی علمی را که از ابن هبیره برگرفته، در کتاب المقتبس فی الفوائد العونیۀ خود منعکس کرده است. وی گزیده‌ای از مطالب الافصاح استاد را در کتاب محض المحض آورده است (ابن رجب، 1/253). او چندان به استاد نزدیک بوده که چون ابن هبیره درگذشت. این شاگرد وفادار عهده‌دار غسل او شد (ابن جوزی، عبدالرحمن، منتظم، 10/216).
از ابن هبیره دو پسر به نامهای عزالدین ابوعبداللـه محمد که مقام نیابت وزارت پدر را داشت، و شرف‌الدین ابوالولید مظفر بازماند (ابن خلکان، 6/242)، اما پس از درگذشت ابن هبیره، به فرمان خلیفه مستنجد، فرزندان وی را دستگیر و اموالشان را مصادره کردند. از این‌رو خاندان ابن هبیره به تهیدستی افتادند، تا آنجا که مجبور شدند کتابخانۀ وقفی وزیر را بفروشند (ابن جوزی، یوسف، 8 (1)/262)، اما به گفتۀ ابن طقطقی (ص 316) عزالدین پس از پدر به وزارت برگزیده شد، ولی زود برکنار و زندانی گردید.
مآخذ: در پایان مقاله
حسن یوسفی اشکوری

بحثی در اعتقادات ابن هبیره: ابن هبیره با شیعیان که به‌ویژه در بغداد بخش قابل ملاحظه‌ای از جمعیت را تشکیل می‌دادند، رابطۀ چندان خوبی نداشته و در زمان وزارت وی با آنان به سختی رفتار می‌شده است (نک‍ : ﻫ د، 3/264-265). در این بین مستنجد خلیفه هم برخی عملکردهای خود را به ابن هبیره منسوب داشته و بدین ترتیب به ناخرسندی شیعیان از ابن هبیره دامن می‌زده است و کار بدان‌جا رسید که ابن هبیره را در مشاهد مقدسه لعن می‌کردند (ابن طقطقی، همانجا). شاید همین عوامل باعث شده است که نام این شخصیت، به عنوان پوشانندۀ فضایل اهل بیت(ع) در قصۀ مملکت فرزندان امام مهدی(ع) به چشم آید. چنانکه در متن داستان به نقل کمال‌الدین احمد بن محمد انباری آمده است، شخصیت اصلی قصه مشاهدات خویش را در مجلس وزیر ابن هبیره بازگو نموده و در پایان مجلس، ابن هبیره همگان را از فاش کردن آن داستان برحذر داشته است (نک‍ : جزایری، 2/59، 64؛ بحرانی، 1/132، 137؛ نوری، 214، 220). از بخش پایانی این قصه و هشدار ابن هبیره، می‌توان نتیجه گرفت که برای پردازندۀ داستان، این تلقی وجود داشته است که از نام این وزیر می‌توان با عنوان شخصی بی‌مهر به اهل بیت(ع) سود جست.
آثار: الافصاح عن معانی الصحاح. این اثر که ابن خلکان (6/233) آن را مشتمل بر 19 بخش دانسته، در اصل شرح و تفسیری بر صحیح بخاری و صحیح مسلم بوده است. چنانکه از منابع متقدم و فهارس نسخ خطی بر می‌آید، مؤلف باتوجه به گسترۀ آگاهی و نیز علایقش، هنگام برخورد با موضوعات جالب توجه، از هدف اصلی تألیف کتاب عدول کرده و فصولی مجزا را به آن موضوعات فرعی اختصاص داده است، چنانکه بخشی از آن را تفسیر قرآن (علیمی، 2/354) و علم قرائت (دوسلان، I/140) تشکیل می‌دهد و از آنجا که احادیث صحاح را عمده‌ترین منبع استنباط فروع فقه می‌دانست، بخشی را هم به فقه تطبیقی مختص گردانید (ابن هبیره، 2/501).
تألیف این کتاب ــ دست کم بخش مربوط به فقه تطبیقی آن ــ در زمان وزارت وی بوده است (ابن رجب، 1/252). آن قسمت از الافصاح که بیشتر مورد توجه قرار گرفته، همین بخش اخیر است. دربارۀ جایگاه این بخش در مجموعۀ الافصاح باید گفت که ابن هبیره با رسیدن به حدیث «من یرد اللـه به خیراً یفقهه فی‌الدین» به ذکر مسائل فقهی مورد اتفاق و نیز مورد اختلاف در میان علما و فقهای مذاهب اربعه پرداخته است (1/48؛ ابن رجب، همانجا). او با هزینه‌ای هنگفت، بسیاری از علما را از شرق و غرب گرد هم آورد و پس از ترتیب دادن مجالس بحث و گفت و گو به تألیف این کتاب دست یازید (ابن رجب، همانجا). شاید ابن هبیره برای برپا کردن اینگونه محافل، بجز انگیزۀ علمی ـ فرهنگی، انگیزۀ سیاسی نیز داشته است (قس: EI2)، ولی باید اذعان داشت که کاستی منابع دربارۀ هویّت کسانی که در آن نشستها حضور داشته‌اند، راه تحقیق دربارۀ هدف برپایی این محافل را سد می‌کند و در این مورد تنها از نام چند تن از حاضران مجلس، چون ابن جوزی، ابن شافع حنبلی، ابن خشّاب نحوی، ابومحمد اشتری مالکی و احتمالاً ابن مارستانیه و ابوحامد احمد بن محمد حنبلی آگاهی داریم (فخار، 365-366؛ ابن رجب، 1/254، 257، 261، 263؛ دربارۀ ابن مارستانیه، نک‍ : همو، 1/251، قس: 1/262).
مؤلف در تبویب کتاب تقریباً سنت مؤلفان پیشین را در ترتیب بخشهای عبادات و معاملات و غیره رعایت کرده است. وی در برخی موارد به آراء فقیهانی که خود صاحب مذهب بوده‌اند، همچون ابن منذر و ابوعبید قاسم بن سلام نیز نظر داشته است (برای نمونه، نک‍ : ابن هبیره، 1/83، 133) و در پاره‌ای مسائل آراء خود را هم مطرح کرده است. با یک نگاه به نظرهای شخصی مؤلف در کتاب الافصاح، چنین بر می‌آید که ابن هبیره بیشتر در مباحث عبادات اظهارنظر می‌کرده است. او در دیدگاههای خود در مسائل مورد اختلاف فقهی، به جانب احتیاط می‌رفته است (نک‍ : ابن رجب، 1/259) و گاه خلاف اجماع عامه و خلاف نظر پیشوایش احمد بن حنبل حکم کرده است. چنانکه در مورد صلوات بر پیامبر(ص) در تشهد اول نماز، وی به نظر جدید شافعی نزدیک شده و صلوات را اولی دانسته است (ابن هبیره، 1/95). همچنین در مواردی حکم غیرمشهور بین حنبلیان را مبنا قرار داده است. برای مثال وی روایتی از احمدبن حنبل را که در آن مُنشِئ سفر (نه کسی که که عبوری به جایی رسیده باشد) را که از موارد ابن سبیل دانسته شده است، صحجیح می‌داند، حال آنکه مشهور بین حنبلیان، عدم الحاق آن به مصادیق ابن سبیل است (همو، 1/153؛ قس: ﻫ د، 3/665).
باری این اثر به عنوان منبعی کهن و پرمایه در فقه تطبیقی بسیار حایز اهمیت است. این بخش از الافصاح که در نسخ خطی با نامهای الاشراف علی مذاهب الاشراف و اختلاف الائمه العلماء از آن یاد شده (سید، 1/27؛ خالدوف، شم‍ 3847؛ نیز قس: GAL, S, I/688)، در حلب (1366ق/1947م) توسط محمد راغب طباخ انتشار یافته است. بخشهای دیگر آن به صورت نسخه‌های خطی در کتابخانه‌های مختلف جهان موجود است. قسمتهای اصلی آن که منحصراً شرح بر احادیث صحاح است، در کتابخانه‌های محمودیه (کحاله، 127)، توپکاپی (TS، شم‍ 2624-2629)، انستیتوی خاورشناسی لنینگراد (خالدوف، شم‍ 707, 708) و کتابخانۀ برلین (آلوارت، شم‍ 1192) نگهداری می‌شود. همچنین نسخه‌ای از بخشی که در علم قرائت است و با سورۀ نساء آغاز و به سورۀ رحمن ختم شده است، در کتابخانۀ ملی پاریس (دوسلان، شم‍ 607) یافت می‌شود. همچنین در فهرست کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران نسخه‌ای با عنوان القوافی، در ضمن مجموعۀ شمارۀ 1612 به نام وی ثبت شده است (مرکزی، 620).
آثار دیگری نیز به او نسبت داده شده که نسخۀ آنها یافت نشده است، از آن جمله‌اند: العبادات الخمس، در فقه حنبلی؛ مختصر اصلاح المنطق ابن سکیت؛ المقتصد، در نحو که ابن خشاب آن را در 4 مجلد شرح کرده و این خود نشانی از توانایی ابن هبیره در علم نحو است؛ دو ارجوزه، یکی در مقصور و ممدود و دیگری در خط و نیز اشعار دیگری که در کتب مختلف باقی مانده است (عمادالدین، خریده، القسم العراقی، 1/98-100؛ ابن رجب، 1/252).
مآخذ: ابن اثیر، التاریخ الباهر، به کوشش عبدالقادر احمد طلیمات، قاهره، 1963م؛ همو، الکامل؛ ابن ایبک، احمد، المستفاد من ذیل تاریخ بغداد، به کوشش قیصر ابوفرح، بیروت، 1399ق/1979م؛ ابن تعاویذی، محمدبن عبیداللـه، دیوان، به کوشش د. س. مارگلیوث، قاهره، 1321ق/1903م؛ ابن جوزی، عبدالرحمن، مشیخه، به کوشش محمد محفوظ، بیروت، دارالعرب الاسلامی؛ همو، المنتظم، حیدرآباد دکن، 1358ق؛ ابن جوزی، یوسف بن قزاوغلی، مرآه الزمان، حیدرآباد دکن، 1370ق/1951م؛ ابن خلکان، وفیات؛ ابن رجب، عبدالرحمن بن شهاب‌الدین، الذیل علی طبقات الحنابله، به کوشش حامد الفقی، قاهره، 1372ق/1952م؛ ابن طقطقی، محمد، الفخری، بیروت، 1400ق/1980م؛ ابن عمرانی، محمد، الانباء فی تاریخ الخلفاء، به کوشش قاسم سامرائی، لیدن، 1972م؛ ابن کثیر، البدایه؛ ابن هبیره، یحیی بن محمد، الافصاح عن معانی الصحاح، به کوشش احمد راغب طباخ، حلب، 1366ق/1947م؛ ابوشامه، عبدالرحمن، الروضتین فی اخبار الدولتین، قاهره، 1377ق؛ بحرانی، یوسف، الکشکول، نجف، 1406ق/1985م؛ جزایری، نعمت اللـه، الانوار النعمانیه، تبریز، مطبعۀ شرکت چاپ؛ حیص بیص، سعدبن محمد، دیوان، به کوشش مکی سیدجاسم و شاکر هادی شکر، بغداد، 1394ق/1974م؛ ذهبی، محمدبن احمد، العبر، به کوشش محمدسعید بن بسیونی؛ بیروت، 1405ق/1985م؛ سید، خطی؛ علیمی، عبدالرحمن بن محمد، المنهج الاحمد، به کوشش محمد محیی‌الدین عبدالحمید، بیروت، 1404ق/1984م؛ عمادالدین کاتب، محمدبن محمد، تاریخ دوله آل سلجوق، اختصار بنداری اصفهانی، بیروت، 1400ق/1980م؛ همو، خریده القصر و جریده العصر، به کوشش محمد بهجه الاثری، بغداد، 1973م؛ همو، همان، القسم العراقی، بغداد، 1375ق/1955م؛ فخارین معد موسوی، ایمان ابی‌طالب، به کوشش محمد بحرالعلوم، قم، انتشارات سیدالشهرداء؛ کحاله، عمررضا، المنتخب من مخطوطات المدینه المنوره، دمشق، 1393ق/1973م؛ کلوزنر، کارلا، دیوانسالاری در عهد سلجوقی، ترجمۀ یعقوب آژند، تهران، 1364ش؛ مرکزی، میکروفیلمها؛ نوری، حسین، «جنه المأوی»، همراه بحارالانوار مجلسی، بیروت، مؤسسه الوفاء، ج 52؛ هندوشاه بن سنجر، تجارب السلف، به کوشش عباس اقبال، تهران، 1357ش؛ یاقوت، بلدان، نیز:
Ahlwardt, De Slaner; EI2; GAL, S; Khalidov; TS.
فرامرز حاج منوچهری

ابن فرات از دایرة المعارف بزرگ اسلامی به قلم دکتر سیدصادق سجادی

اِبْن‌ِ فُرات‌، عنوان‌ چند تن‌ از ديوان‌ سالاران‌ و وزيران‌ پرآوازة شيعى‌ مذهب‌ عراق‌ و مصر در سده‌هاي‌ 3 و 4ق‌/9 و 10م‌ است‌ كه‌ اصلاً از بابلى‌ صريفين‌ در نهروان‌ بالا برخاستند (ياقوت‌، بلدان‌، 3/386؛ قس‌: ذهبى‌، سير، 14/474، كه‌ آنها را عاقولى‌، منسوب‌ به‌ عاقول‌ خوانده‌ است‌؛ نيز قس‌: همدانى‌، 44).
به‌ رغم‌ شهرت‌ اين‌ خاندان‌ و نقش‌ مهمى‌ كه‌ بسياري‌ از افراد آن‌ در يكى‌ از بحرانى‌ترين‌ ادوار تاريخ‌ اسلام‌ داشتند، اطلاعات‌ ما دربارة خاستگاه‌ نياي‌ ايشان‌ پراكنده‌ و گاه‌ متناقض‌ است‌. چندان‌ كه‌ برخى‌ از آنان‌ را فقط از رهگذر شباهت‌ نام‌ پدر و نيايشان‌ مى‌توان‌ به‌ يكديگر پيوند داد، و از آن‌ رو كه‌ در آثار مورخان‌ متقدم‌ شواهدي‌ در تأييد برخى‌ از نوشته‌هاي‌ متأخر يافت‌ نمى‌شود، تنظيم‌ نسب‌نامة اين‌ خاندان‌ و تعيين‌ رابطة ميان‌ برخى‌ از كسانى‌ كه‌ برپاية برخى‌ منابع‌، به‌ نخستين‌ نسلهاي‌ آن‌ تعلق‌ دارند، بسيار دشوار است‌. نسب‌نامه‌اي‌ كه‌ سوردل‌ ارائه‌ داده‌ )، II/747) تنها شامل‌ كسانى‌ است‌ كه‌ در انتساب‌ آنها به‌ خاندان‌ ابن‌ فرات‌ ترديدي‌ نيست‌. در حالى‌ كه‌ ماسينيون‌ («منشأ شيعى‌...1»، و زامباور (ص‌ 17، در نسب‌نامه‌ پيشنهادي‌ خود) از كسانى‌ در نسلهاي‌ اول‌ تا سوم‌ اين‌ خاندان‌ نام‌ برده‌اند كه‌ در صحت‌ انتساب‌ آنها به‌ خاندان‌ ابن‌ فرات‌ يقين‌ نداريم‌.
در واقع‌ ماسينيون‌، عمربن‌ فرات‌ كاتب‌ بغدادي‌ را كه‌ از ياران‌ امام‌ رضا(ع‌) بود و سپس‌ به‌ غلو و فسادِ عقيده‌ متهم‌ شد (طوسى‌، رجال‌، 383؛ ابن‌ داوود، 489)، عمو يا عموي‌ پدر محمد بن‌ موسى‌ بن‌ حسن‌ بن‌ فرات‌ دانسته‌ و از فرات‌ بن‌ احنف‌ عبدي‌ كوفى‌ كه‌ او نيز از ياران‌ امامان‌ شيعه‌ و متهم‌ به‌ غلو بود و رجال‌شناسان‌ او را تضعيف‌ كرده‌اند (طوسى‌، همان‌، 99؛ ابن‌ داوود، 492)، به‌ عنوان‌ نياي‌ بزرگ‌ خاندان‌ ياد كرده‌ است‌. گويا اين‌ نظر از آنجا برخاسته‌ كه‌ فرات‌ بن‌ احنف‌ را پسري‌ بوده‌ به‌ نام‌ محمد (استرابادي‌، 324؛ ماسينيون‌ همچنين‌ بر آن‌ است‌ كه‌ استرابادي‌ برخى‌ از وقايع‌ زندگى‌ اين‌ محمد را با عمر بن‌ فرات‌ خلط كرده‌ است‌) كه‌ به‌ اقرب‌ احتمال‌ همان‌ محمد بن‌ فراتى‌ است‌ كه‌ كشّى‌ از او نام‌ برده‌ (طوسى‌، اختيار، 221، 222). زامباور (همانجا) نيز از شخصى‌ به‌ نام‌ نوفل‌ بن‌ محمد كه‌ در 141ق‌/ 758م‌ والى‌ مصر شد و سال‌ بعد معزول‌ گشت‌ و از آن‌ پس‌ يك‌ چند دوباره‌ ولايت‌ را به‌ دست‌ گرفت‌ (ابن‌ اثير، الكامل‌، 5/508، 510، 512)، به‌ عنوان‌ يكى‌ از افراد خاندان‌ و پسر محمد بن‌ فرات‌ ياد كرده‌ است‌، اما نه‌ تنها در منابع‌ متقدم‌ رجالى‌ و تاريخى‌، از ارتباط خويشاوندي‌ ميان‌ عمربن‌ فرات‌ و فرات‌ بن‌ احنف‌ و محمد بن‌ موسى‌ بن‌ حسن‌ بن‌ فرات‌ و نوفل‌ بن‌ فرات‌ اثري‌ ديده‌ نشد، بلكه‌ با توجه‌ به‌ آنكه‌ گويا عمر بن‌ فرات‌ در 203ق‌ به‌ دست‌ ابراهيم‌ ابن‌ مهدي‌ كشته‌شد (ماسينيون‌، «مصائب‌حلاج‌2» I/463 ; 2 EI؛ قس‌: استرابادي‌، همانجا)، از نظر زمانى‌ بعيد است‌ كه‌ وي‌ پسر فرات‌ بن‌ احنف‌ يا عموي‌ پدر محمد بن‌ موسى‌ بن‌ فرات‌ بوده‌ باشد. از آن‌ گذشته‌، صرف‌ قرائنى‌ چون‌ نام‌ و عنوان‌ «فرات‌» و پيوستگى‌ با امامان‌ شيعه‌ نمى‌تواند اين‌ انتساب‌ را تأييد كند. چه‌ در ميان‌ راويان‌ و مفسران‌ شيعى‌، شمار كسانى‌ كه‌ آن‌ نام‌ و عنوان‌ را داشته‌اند، كم‌ نبوده‌اند (مثلاً خطيب‌، 3/163؛ مامقانى‌، ذيل‌ فرات‌؛ خوانساري‌، 5/353؛ تستري‌، 9/155)، مگر آنكه‌ دلايلى‌ به‌ دست‌ آيد كه‌ انتساب‌ فرات‌ بن‌ احنف‌ و عمر بن‌ فرات‌ را به‌ خاندان‌ ابن‌ فرات‌ اثبات‌ كند.
از خاندان‌ ابن‌ فرات‌ اين‌ كسان‌ شناخته‌ شده‌اند:
1. ابوجعفر محمد بن‌ موسى‌ بن‌ حسن‌ بن‌ فرات‌. از زندگى‌ او اطلاع‌ اندكى‌ در دست‌ است‌. به‌ گفتة نوبختى‌ (ص‌ 87) در فرق‌ الشيعة وي‌ يار و پشتيبان‌ نزديك‌ محمد بن‌ نُصير نُميري‌ بود (قس‌: ماسينيون‌، همانجا، كه‌ عمربن‌ فرات‌ را باب‌ نُصيريه‌ دانسته‌ است‌). ابن‌ نصير به‌ الوهيت‌ امام‌ دهم‌ على‌ النقى‌(ع‌) قائل‌ شد و خود را رسول‌ او خواند و پس‌ از شهادت‌ امام‌ حسن‌ عسگري‌(ع‌)، مدعى‌ مقام‌ بابيت‌ محمد بن‌ عثمان‌ عمري‌ شد (طوسى‌، الغيبة، 244؛ قس‌: مامقانى‌، 3/193). به‌ گفتة ابوعلى‌ مسكويه‌ (1/15) وي‌ با حسن‌ بن‌ مَخْلد بن‌ جراح‌ (د 263ق‌/ 877م‌) وزير خليفه‌ معتمد دوستى‌ داشت‌ و خود در دستگاه‌ دولت‌ مشاغلى‌ يافت‌ (همدانى‌، 46) و گفته‌اند عامل‌ ماسبذان‌ و نهاوند شد (ماسينيون‌، همانجا). وي‌ ظاهراً پس‌ از درگذشت‌ امام‌ حسن‌ عسكري‌(ع‌) (260ق‌/872م‌) و پيش‌از مرگ‌ محمدبن‌ نصير (د 270ق‌/ 883م‌) درگذشته‌ است‌ (قس‌: همو، «منشأ شيعى‌»، .(487 وي‌ پسرانى‌ داشت‌ كه‌ چندتن‌ از آنها به‌ رياست‌ دواوين‌ و وزارت‌ رسيدند (نك: شم 2، 5، 7 در همين‌ مقاله‌). ابوعيسى‌، فرزند ديگر او از زاهدان‌ و عابدان‌ روزگار بود و مجاورت‌ مكه‌ اختيار كرد و در وزارت‌ برادرش‌ ابوالحسن‌ على‌ درگذشت‌ (همدانى‌، همانجا).
2. ابوالعباس‌ احمدبن‌ محمد بن‌ موسى‌ بن‌ حسن‌ بن‌ فرات‌ (236- 291ق‌/850 -904م‌، نك: قلقشندي‌، 13/57 - 58؛ قس‌: ماسينيون‌، «مصائب‌ حلاج‌»، .(I/463 به‌ نوشتة اشعري‌ قمى‌ (ص‌ 101) وي‌ نويسنده‌، راوي‌ و صحابى‌ امام‌ حسن‌ عسكري‌ (ع‌) بوده‌ است‌. برخى‌ برآنند كه‌ محمد بن‌ نصير نميري‌ به‌ هنگام‌ مرگ‌، احمد بن‌ محمد را به‌ جانشينى‌ خود برگزيد. در گزارش‌ نوبختى‌، از احمد بن‌ موسى‌ نام‌ برده‌ شده‌ است‌ و مى‌توان‌ احتمال‌ داد كه‌ نام‌ محمد از آن‌ ميان‌ افتاده‌ باشد. چنين‌ مى‌نمايد كه‌ ابوالعباس‌ احمد، به‌ توسط پدرش‌ كه‌ با حسن‌ بن‌ مَحْلد وزير دوستى‌ داشت‌، وارد امور ديوانى‌ شد و تا صفر 278 / مة 891 در اين‌ منصب‌ بود. در اين‌ تاريخ‌ پس‌ از عزل‌ ابوالصقر اسماعيل‌ ابن‌ بلبل‌، وزير معتمد، او را نيز به‌ زندان‌ افكندند (طبري‌، 10/22، 23؛ ابن‌ ابار، 180، 181). ظاهراً او و برادرش‌ ابوالحسن‌ على‌ تا خلافت‌ معتضد (279ق‌/892م‌) در حدود يك‌ سال‌ در زندان‌ ماندند. در اين‌ هنگام‌ وزير عبيدالله‌ بن‌ سليمان‌ كه‌ با خزانة تهى‌ و مخارج‌ گزاف‌ روبه‌رو شده‌ بود، به‌ اشارت‌ ابوالفضل‌ بن‌ عبدالحميد كاتب‌، نزد خليفه‌ معتضد از مهارت‌ و چيرگى‌ ابوالعباس‌ احمد و برادرش‌ ابوالحسن‌ در امور مالى‌ و خراج‌ شهرها سخن‌ گفت‌ و موافقت‌ او را بر آزادي‌ آن‌ دو جلب‌ كرد. ابوالعباس‌ در اندك‌ زمانى‌ موفق‌ شد امور مالى‌ دولت‌ را سامان‌ بخشد و از سوي‌ وزير به‌ رياست‌ ديوان‌ خراج‌ و ضياع‌ منصوب‌ شود (صابى‌، 13، 14، 87). به‌ روايت‌ ابن‌ خلكان‌ (3/422)، وزير به‌ گروهى‌ از ديوانيان‌ يك‌ ماه‌ فرصت‌ داد تا خراج‌ شهرها را محاسبه‌ كنند، اما ابوالعباس‌ احمد و ابوالحسن‌ على‌ بن‌ فرات‌ در زندان‌ به‌ دو روز خراج‌ همة قلمرو خلافت‌ را محاسبه‌ كردند و فرستادند و همين‌ سبب‌ آزادي‌ و اشتغال‌ مجدد آن‌ دو در مناصب‌ ديوانى‌ شد. گويا ابوالعباس‌ احمد ديوان‌ الدار (از ادغام‌ ديوانهاي‌ ولايتى‌ شامل‌ ديوان‌ مشرق‌، ديوان‌ مغرب‌ و ديوان‌ سواد) را پديد آورد و خود رياست‌ آن‌ را به‌ عهده‌ گرفت‌ و ابوالحسن‌ على‌ بن‌ فرات‌ را به‌ نيابت‌ از خود در آنجا نشاند (صابى‌، 148). محمد بن‌ داوود بن‌ جراح‌ و على‌ بن‌ عيسى‌ ابن‌ جراح‌ (نك: ه د، ابن‌ جراح‌) هر دو در اين‌ ديوان‌ و زير نظر ابن‌ فرات‌ شغلى‌ داشتند. در واقع‌ ابن‌ فرات‌ اين‌ هر دو را بركشيد تا سرانجام‌ به‌ دستور خليفه‌ مستقلاً به‌ رياست‌ دو بخش‌ از ديوان‌الدار يعنى‌ ديوان‌ خراج‌ مشرق‌ و مغرب‌ منصوب‌ شدند (طبري‌، 10/73). رقابتهايى‌ كه‌ ميان‌ دو خاندان‌ ابن‌ فرات‌ و ابن‌ جراح‌ پديد آمد و تا سالها پس‌ از آن‌ دوام‌ يافت‌، از همين‌ جا آغاز شد.
ابوالعباس‌ احمد در دوران‌ رياست‌ ديوان‌ خراج‌، به‌ سبب‌ دقت‌ در محاسبة درآمد شهرها و كشف‌ برخى‌ سوء استفاده‌هاي‌ كارگزاران‌ دولتى‌ مانند خاندان‌ نرسى‌، و مهارت‌ بى‌چون‌ و چرايش‌ در امور مالى‌، دشمنان‌ بسياري‌ برضد خود برانگيخت‌ (صابى‌، 191-193). چنانكه‌ در 285ق‌/898م‌ كه‌ عبيدالله‌ بن‌ سليمان‌ وزير به‌ بلاد جبل‌ رفت‌ و رشتة كارها را به‌ دست‌ پسر خود قاسم‌ سپرد، خليفه‌ پس‌ از ملاقات‌ ابوالعباس‌ احمد، شگفت‌ زده‌ از تسلط او بر امور ديوانى‌ خلافت‌، رئيس‌ بيت‌المال‌ عامه‌ را گفت‌ كه‌ هيچ‌ حواله‌اي‌ از قاسم‌ بن‌ عبيدالله‌ نپذيرد، مگر به‌ امضاي‌ احمد بن‌ فرات‌ (همو، 207، 208). حتى‌ گفته‌اند كه‌ پس‌ از مرگ‌ عبيدالله‌ بن‌ سليمان‌ (288ق‌)، خليفه‌ خواست‌ احمد بن‌ فرات‌ را به‌ وزارت‌ بنشاند و چون‌ با مخالفت‌ بدر رئيس‌ شُرطه‌ روبه‌رو شد، قاسم‌ ابن‌ عبيدالله‌ را منصب‌ وزارت‌ داد (ابن‌ كثير، 11/91). وزير جديد نخست‌ به‌ ياري‌ احمد بن‌ فرات‌، دشمنان‌ خود را معزول‌ و منكوب‌ كرد (تنوخى‌، نشوار، چ‌ بيروت‌، 3/268-269)، اما احمد سپس‌ از سوي‌ ابراهيم‌ بن‌ جراح‌، رئيس‌ ديوان‌ خراج‌ راذانين‌ (راذان‌ كوچك‌ و بزرگ‌ نزديك‌ بغداد) متهم‌ به‌ سوء استفاده‌ از املاك‌ خاصه‌ و بيت‌المال‌ شد و معزول‌ گشت‌ و به‌ پرداختن‌ مالى‌ هنگفت‌ محكوم‌ شد. در اين‌ ميان‌ وزير نيز كه‌ مى‌خواست‌ او را به‌ زندان‌ بيفكند، مشغول‌ دفع‌ حسين‌ بن‌ كردويه‌ كه‌ در شام‌ طغيان‌ كرده‌ بود، شد و از آن‌ كار بازماند.
ابوالعباس‌ احمد بن‌ فرات‌ به‌ رغم‌ اتهامى‌ كه‌ بر او وارد آوردند، در كار محاسبات‌ مالى‌ دقيق‌ و سختگير بود و از امضاي‌ اقطاعات‌ بيجا كه‌ خليفه‌ و وزير و امرا به‌ اطرافيان‌ مى‌دادند، خودداري‌ مى‌كرد و همواره‌ بيمناك‌ بود كه‌ اين‌ بخششها سبب‌ كاهش‌ درآمد دولت‌ و تأخير در پرداخت‌ مقرري‌ سپاه‌ و بروز آشوب‌ شود. او حتى‌ از امضاي‌ ضياعى‌ كه‌ خليفه‌ به‌ كنيز مورد علاقه‌اش‌ بخشيده‌ بود، سرباز زد (صابى‌، 199-202).
گفته‌اند كه‌ خراجى‌ كه‌ از عراق‌ به‌ روزگار او به‌ دست‌ مى‌آمد، جز در ايام‌ عمر بن‌ خطاب‌ سابقه‌ نداشت‌ (همو، 209). داستانى‌ كه‌ صابى‌ (ص‌ 83) از بى‌توجهى‌ او به‌ سعايت‌ رقيبان‌ و دشمنان‌ آورده‌، از نيك‌ نفسى‌ او كه‌ وزير را نيز به‌ شگفتى‌ واداشت‌، حكايت‌ دارد. همين‌ روشها سبب‌ شد كه‌ عبيدالله‌ بن‌ سليمان‌ وزير او را به‌ كتابت‌ و كفايت‌ بستايد و صابى‌ از سختگيري‌ و دقت‌ او حكايتها نقل‌ كند (ص‌ 205- 208).
ابوالعباس‌ احمد مردي‌ فقيه‌، اديب‌ و شعر دوست‌ بود. او را داناترين‌ مردم‌ به‌ فقه‌ مذاهب‌ اسلام‌ شمرده‌اند. وي‌ خود نيز شعر مى‌سرود. عبدالله‌ بن‌ معتز او را در اشعارش‌ ستوده‌ (صابى‌، 86، 87، 222، 244) و بحتري‌ طى‌ قصيدة مشهوري‌ در وصف‌ و ستايش‌ او سخن‌ گفته‌ است‌ (1/569، قصيدة 240). وي‌ در پايان‌ سال‌ 291ق‌ درگذشت‌ (صابى‌، 152) و به‌ روايت‌ تنوخى‌ ( نشوار، چ‌ بيروت‌، 3/271، 272) محمد بن‌ فراس‌ رقيب‌ ابوالعباس‌ احمد، قاسم‌ بن‌ عبيدالله‌ وزير را به‌ قتل‌ او تحريك‌ كرد و ابن‌ فرات‌ با زهر كشته‌ شد. از ابوالعباس‌ احمد 3 پسر بر جاي‌ ماند: ابوالخطاب‌ عباس‌، ابومحمد فضل‌ و ابوجعفر محمد (صابى‌، 249). از اين‌ دو تن‌ اخير خبري‌ به‌ دست‌ نيامد.
3. ابوالخطاب‌ عباس‌ بن‌ احمد بن‌ محمد (جمادي‌الا¸خر 258- آخر رجب‌ 338/ آوريل‌ 872 -23 ژانوية 950)، محدث‌. گويا در بغداد رشد كرد و به‌ تحصيل‌ پرداخت‌. از كسانى‌ چون‌ ابوسعيد سكري‌، احمد ابن‌ فرج‌ مقري‌، محمد بن‌ موسى‌ بربري‌ و على‌ بن‌ سراج‌ مصري‌ روايت‌ كرد (خطيب‌، 12/159). گفته‌اند كه‌ يكبار نامزد وزارت‌ شد، ولى‌ از پذيرفتن‌ آن‌ سرباز زد (همانجا). ظاهراً با عموي‌ خود ابوالحسن‌ على‌ وزير روابط نزديك‌ داشت‌ و او را از شايعاتى‌ كه‌ به‌ سبب‌ تحريكات‌ و سعايتهاي‌ ابن‌ مقله‌ در ميان‌ مردم‌ برضد وزير رواج‌ داشت‌، آگاه‌ مى‌كرد (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/52).
4. ابوالحسن‌ محمد بن‌ عباس‌ بن‌ احمد (319- شوال‌ 384ق‌/ 931- نوامبر 994م‌)، محدث‌. وي‌ همة عمر را به‌ گردآوري‌ حديث‌ و نگاشتن‌ تفسير و تاريخ‌ سپري‌ كرد. از ابن‌ بَخْتَري‌ و طبقة وي‌ (ذهبى‌، تذكره‌، 3/1015)، از پدر خود ابوالخطاب‌ عباس‌ (خطيب‌، 12/159) و از كسانى‌ چون‌ قاضى‌ ابوعبدالله‌ حاملى‌، محمد بن‌ مخلد دوري‌ و حمزة ابن‌ قاسم‌ هاشمى‌ حديث‌ شنيد. از حدود سال‌ 330ق‌ به‌ نوشتن‌ آغاز كرد و تا هنگام‌ مرگ‌ از گردآوري‌ و نگارش‌ حديث‌ دست‌ باز نداشت‌. گفته‌اند صندوقها، پر از كتاب‌ داشت‌ كه‌ بسياري‌ از آنها، از جمله‌ صد جزء تفسير و صد جزء تاريخ‌ را خود نگاشته‌ بود (خطيب‌، 3/122، 123). كسانى‌ مانند احمد بن‌ على‌ بادي‌، محمد بن‌ عبدالواحد بن‌ رِزْمه‌ و ابراهيم‌ بن‌ عمر بركلى‌ و ديگران‌ از او روايت‌ كردند (ذهبى‌، سير، 16/495). ذهبى‌ ( تذكره‌، همانجا) او را امام‌ حافظ خوانده‌ و خطيب‌ (همانجا) صحت‌ نقل‌ و ضبط درست‌ روايات‌ او را ستوده‌ و ثقه‌اش‌ دانسته‌ است‌. وي‌ برادري‌ داشت‌ به‌ نام‌ عبيدالله‌ كه‌ او هم‌ از راويان‌ بود (خطيب‌، 12/159).
5. ابوالحسن‌ على‌ بن‌ محمد بن‌ موسى‌ (5 رجب‌ 241- مق 312ق‌/ 19 نوامبر 855 -924م‌)، وزير مشهور خليفه‌ المقتدر عباسى‌ و نخستين‌ كس‌ از خاندان‌ فرات‌ كه‌ به‌ وزارت‌ رسيد. به‌ طوري‌ كه‌ گذشت‌، وي‌ كارهاي‌ ديوانى‌ را زير نظر برادر خود ابوالعباس‌ كه‌ رياست‌ ديوان‌ خراج‌ و ضياع‌ داشت‌، آغاز كرد. پس‌ از مرگ‌ ابوالعباس‌ احمد، وي‌ به‌ رياست‌ ديوان‌ خراج‌ منصوب‌ شد (صابى‌، 28). به‌ هنگام‌ مرگ‌ خليفه‌ مكتفى‌ در 295ق‌ يكى‌ از رؤساي‌ دواوين‌ بود كه‌ عباس‌ بن‌ حسن‌ جرجرائى‌ وزير با او دربارة جانشينى‌ مكتفى‌ راي‌ زد. ابوالحسن‌ بن‌ فرات‌ با ابراز اين‌ نظر كه‌ نبايد كسى‌ را به‌ خلافت‌ نشانيد كه‌ خود صاحب‌ رأي‌ باشد و امر و نهى‌ كند، به‌ طرفداري‌ از خلافت‌ المقتدر جعفر بن‌ معتضد خردسال‌ پرداخت‌، در حالى‌ كه‌ خاندان‌ ابن‌ جراح‌ به‌ ابن‌ معتز گرايش‌ داشتند. سرانجام‌ نظر ابن‌ فرات‌ چيره‌ شد و مقتدرِ 13 ساله‌ به‌ خلافت‌ نشست‌، اما اندكى‌ بعد طرفداران‌ ابن‌ معتز، مقتدر را معزول‌ كردند و ابن‌ فرات‌ و خواص‌ خليفة معزول‌ پنهان‌ شدند (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/2- 8؛ ابن‌ جوزي‌، 6/67 - 68). ابوالحسن‌ على‌، 3 بار به‌ مقام‌ وزارت‌ رسيده‌ است‌:
1. نخستين‌ دورة وزارت‌ (296-299ق‌/908-912م‌). چون‌ بساط خلافت‌ يكروزة ابن‌ معتز در هم‌ پيچيد، خليفه‌ مقتدر خاتم‌ خود را نزد ابوالحسن‌ على‌ كه‌ پنهان‌ مى‌زيست‌، فرستاد و به‌ وزارتش‌ خواند. وي‌ در 8 يا 21 ربيع‌الاول‌ 296 رسماً به‌ وزارت‌ نشست‌ (صابى‌، همانجا؛ قرطبى‌، 28؛ ابن‌ خلكان‌، 3/421) و املاكى‌ را كه‌ خليفه‌ مكتفى‌ به‌ عباس‌ ابن‌ حسن‌ وزير داده‌ بود و 50 هزار دينار درآمد داشت‌، به‌ اقطاع‌ به‌ ابن‌ فرات‌ واگذاشتند و هر ماه‌ 5 هزار دينار مقرري‌ براي‌ او تعيين‌ كردند (صابى‌، 28، 29). ابن‌ فرات‌ از آغاز وزارت‌ با باقيماندة طرفداران‌ ابن‌ معتز كه‌ در واقع‌ رقيبان‌ او بودند، به‌ نيكى‌ رفتار كرد و گروهى‌ از آنها را از زندان‌ آزاد ساخت‌ (قرطبى‌، 29). چنانكه‌ به‌ پشتيبانى‌ از على‌ بن‌ عيسى‌ ابن‌ جراح‌ نزد خليفه‌، او را در ماجراي‌ ابن‌ معتز بى‌گناه‌ دانست‌ و با احترام‌ به‌ واسط روانه‌اش‌ كرد و از مال‌ خود به‌ سوسن‌ حاجب‌ داد تا نزد خليفه‌ از ابن‌ جراح‌ سخن‌ نگويد. وي‌ حتى‌ كوشيد تا دست‌ انتقامجويان‌ را از محمد بن‌ داوود بن‌ جراح‌ وزير ابن‌ معتز كوتاه‌ كند (صابى‌، 29، 30؛ ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/8).
چيرگى‌ سريع‌ ابن‌ فرات‌ بركارها به‌ سبب‌ دانش‌ و مهارتش‌ سبب‌ شد كه‌ دست‌ سوسن‌ حاجب‌ از كارها كوتاه‌ شود. سوسن‌ به‌ مخالفت‌ و تحريك‌ خليفه‌ برضد وزير پرداخت‌ و در باب‌ وزارت‌ محمد ابن‌ عبدون‌ كه‌ به‌ واسط تبعيد شده‌ بود با مقتدر سخن‌ گفت‌ و حتى‌ كس‌ فرستاد تا ابن‌ عبدون‌ را از واسط به‌ بغداد آورند (همو، 1/12). ابن‌ فرات‌ نيز به‌ مقابله‌، خليفه‌ را از سوسن‌ بيم‌ داد و او را به‌ همراهى‌ با ابن‌ معتز متهم‌ كرد تا سرانجام‌ به‌ فرمان‌ خليفه‌ سوسن‌ را به‌ قتل‌ رساندند (صابى‌، 32؛ ابن‌ اثير، الكامل‌، 8/55). ابن‌ عبدون‌ نيز كه‌ در راه‌ گرفتار شده‌ بود، در بغداد به‌ قتل‌ رسيد (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/13). از پس‌ اين‌ واقعه‌، على‌ بن‌ عيسى‌ ابن‌ جراح‌ كه‌ در واسط مى‌زيست‌ از بيم‌ اتهام‌ همدستى‌ با ابن‌ عبدون‌، اجازه‌ خواست‌ كه‌ به‌ مكه‌ رود. ابن‌ فرات‌ پذيرفت‌ و او را به‌ آنجا روانه‌ كرد (همانجا).
از وقايع‌ مهم‌ اين‌ روزگار، يورش‌ قرمطيان‌ به‌ بصره‌ بود (299ق‌) كه‌ وزير لشكري‌ به‌ دفع‌ آنها فرستاد (همو، 1/33، 34)، اما اندكى‌ بعد خود از وزارت‌ معزول‌ شد. عريب‌ بن‌ سعد قرطبى‌ (ص‌ 37) در سبب‌ عزل‌ او گفته‌ كه‌ وزير از اعراب‌ باديه‌ خواست‌ به‌ بغداد يورش‌ آورند، اما به‌ گفتة صابى‌ (ص‌ 34) چون‌ عيد قربان‌ 299ق‌ نزديك‌ شد، ابن‌ فرات‌ كه‌ ظاهراً به‌ سبب‌ اسراف‌ در بذل‌ و بخشش‌ اموال‌ (نك: قرطبى‌، 29؛ ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/13) خزانه‌ را تهى‌ كرده‌ بود يا به‌ خليفه‌ چنين‌ مى‌نماياند، از مقتدر خواست‌ كه‌ مخارج‌ عيد را از خزانة مخصوص‌ بپردازد. خليفه‌ از آن‌ كار سرباز زد و دشمنان‌ ابن‌ فرات‌ راهى‌ براي‌ تحريك‌ خليفه‌ بر ضد وزير يافتند، تا سرانجام‌ در 4 ذيحجة آن‌ سال‌ از وزارت‌ عزل‌ شد (طبري‌، 10/145). در واقع‌ نابسامانيهاي‌ سياسى‌ بغداد به‌ سبب‌ ناتوانى‌ خليفه‌، خاصه‌ وابستگى‌ او به‌ اميران‌ و حاجبان‌ و حواشى‌ دربار كه‌ از سيطرة ابن‌ فرات‌ خشنود نبودند و رقابتهاي‌ شديدي‌ كه‌ ميان‌ آنان‌ بر سر قدرت‌ درگرفته‌ بود، عامل‌ اصلى‌ عزل‌ و نصب‌ پى‌درپى‌ وزيران‌ و اميران‌ و عاملان‌ دولت‌ بود.
به‌ هر حال‌ از آن‌ پس‌ دشمنان‌ ابن‌ فرات‌، خانة وزير و وابستگان‌ وزارت‌ را غارت‌ كردند. برخى‌ از ياران‌ و خويشان‌ ابوالحسن‌ على‌ پنهان‌ شدند. خود وي‌ را به‌ حبس‌ افكندند و ابوالحسن‌ احمد بن‌ ابى‌ البعل‌ را به‌ محاكمة او گماشتند. ابن‌ ابى‌ البغل‌ نتوانست‌ به‌ ابن‌ فرات‌ آسيبى‌ برساند، ولى‌ وزير معزول‌ به‌ محل‌ برخى‌ از اموال‌ خود اقرار كرد. سپس‌ ابوعلى‌ خاقانى‌ وزير جديد، عباس‌ بن‌ محمد بن‌ ثوابه‌ را منصب‌ رياست‌ ديوان‌ مصادرين‌ داد و به‌ محاكمة ابن‌ فرات‌ گمارد.
ابن‌ ثوابه‌ به‌ دستور خليفه‌ در آزار ابن‌ فرات‌ و وابستگان‌ او مبالغه‌ كرد، اما نتوانست‌ مالى‌ از او فرا چنگ‌ آوَرَد (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/20-22؛ قس‌: قرطبى‌، 37، كه‌ گويد: 7 ميليون‌ دينار از اموال‌ ابن‌ فرات‌ مصادره‌ شد)، تا سرانجام‌ به‌ پايمردي‌ ابوالخير بدر الحُرمى‌، خادم‌ِ طرف‌ اعتماد خليفه‌ كه‌ دل‌ با ابن‌ فرات‌ داشت‌ از آزار و شكنجه‌ رست‌ و در زندان‌ دارالخلافه‌ كه‌ ويژة وزيران‌ و دولتمردان‌ معزول‌ بود و زير نظر زيدان‌ القهرمانه‌ اداره‌ مى‌شد، زندانى‌ گرديد. اين‌ زيدان‌ القهرمانه‌، از زنان‌ مشهور و ناظر و وكيل‌ خرج‌ دربار خليفه‌ بود كه‌ جانب‌ ابن‌ فرات‌ را نيز سخت‌ نگه‌ مى‌داشت‌ (تنوخى‌، الفرج‌ بعد الشدة، 2/43-49). با اينهمه‌ اندكى‌ بعد خليفه‌ به‌ سبب‌ بى‌كفايتى‌ و ناتوانى‌ خاقانى‌ وزير در ادارة امور، ابن‌ فرات‌ را به‌ دارالخلافه‌ منتقل‌ كرد و نواخت‌ و حجره‌اي‌ خاص‌ او قرار داد و در كارها با او راي‌ مى‌زد (ابن‌ اثير، 8/65). چنانكه‌ در 300ق‌ خواست‌ وي‌ را دوباره‌ به‌ وزارت‌ بردارد، اما چون‌ امير مؤنس‌ مخالفت‌ كرد، على‌ بن‌ عيسى‌ بن‌ جراح‌ را به‌ وزارت‌ خواند (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/25، 26). به‌ گفتة صابى‌ (ص‌ 35)، تا جمادي‌ الا¸خر 300 مردم‌ از ابن‌ فرات‌ خبر داشتند. سپس‌ اقامتگاهش‌ را تغيير دادند و ديگر از او خبري‌ به‌ بيرون‌ نرسيد تا به‌ سال‌ 304ق‌ كه‌ هارون‌ الشاري‌، زندانى‌ دارالخلافه‌، درگذشت‌. جنازة او را به‌ عنوان‌ جنازة ابن‌ فرات‌ كه‌ پيش‌ از آن‌ بيمار شده‌ بود وانمودند و حتى‌ ابن‌ جراح‌ وزير نيز كه‌ به‌ اشتباه‌ افتاده‌ بود، بر آن‌ نماز گزارد (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/40)، اما ابن‌ فرات‌ در نهان‌ برضد وزير و مخالفان‌ خود كار مى‌كرد و همواره‌ به‌ توسط عبدالله‌ بن‌ فرجويه‌ كه‌ از ماجراي‌ عزل‌ و توقيف‌ حواشى‌ ابن‌ فرات‌ جان‌ به‌ در برده‌ بود و نزد مقتدر تقربى‌ داشت‌، خليفه‌ را بر ابن‌ جراح‌ مى‌شورانيد. چنانكه‌ ابن‌ فرجويه‌ گويا به‌ اشارة ابن‌ فرات‌، به‌ خليفه‌ نوشت‌ كه‌ اگر ابن‌ جراح‌ را عزل‌ كند و ابوالحسن‌ ابن‌ فرات‌ را وزارت‌ دهد، وي‌ از طريق‌ مصادرة اموال‌ وزير و كارگزارانش‌، هر روز هزار دينار به‌ خليفه‌ و 500 دينار به‌ سيده‌ مادر خليفه‌ و اميران‌ لشكر مى‌رساند، و ابن‌ فرات‌ خود نزد خليفه‌ آن‌ قرار را تأييد كرد (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/43، 44؛ صابى‌، 35، 36).
از آن‌ گذشته‌، سختگيري‌ ابن‌ جراح‌ بر عاملان‌ خراج‌ شهرها و از ميان‌ برداشتن‌ اقطاعات‌ و مقرريهاي‌ افزون‌ بر اندازة لشكريان‌ و نزديكان‌ خليفه‌ ( العيون‌ و الحدائق‌، 4(1)/253، 254) سبب‌ ناخشنودي‌ اميران‌ و درباريان‌ شد و آنها نيز از سعايت‌ نزد مقتدر فروگذار نمى‌كردند. خاصه‌ كه‌ در اين‌ ميان‌ مؤنس‌ مظفر پشتيبان‌ نيرومند ابن‌ جراح‌ به‌ مغرب‌ رفته‌ بود و نصر حاجب‌ و ابوالقاسم‌ غريب‌، دائى‌ خليفه‌ به‌ پشتيبانى‌ از ابن‌ فرات‌ برخاستند (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/44)، تا در 8 ذيحجة 304ق‌/2 ژوئن‌ 917م‌ على‌ بن‌ عيسى‌ ابن‌ جراح‌ عزل‌ و به‌ زندان‌ افكنده‌ شد (صابى‌، 310) و دورة دوم‌ وزارت‌ ابوالحسن‌ على‌ بن‌ فرات‌ آغاز گرديد.
2. دومين‌ دورة وزارت‌ (304-306ق‌). همان‌ روز كه‌ ابن‌ جراح‌ عزل‌ شد، ابوالحسن‌ على‌ بن‌ فرات‌ پس‌ از 5 سال‌ حبس‌ به‌ وزارت‌ نشست‌ و املاكى‌ را كه‌ از وي‌ گرفته‌ بودند، باز پس‌ گرفت‌ (قرطبى‌، 61). در اين‌ دورة وزارت‌، وي‌ از پذيرفتن‌ مقرري‌ وزارت‌ خودداري‌ كرد، ولى‌ مقرري‌ كارگزاران‌ و كاتبان‌ ديوانها را افزايش‌ داد و املاكى‌ را در كَسكر و بصره‌ به‌ زيدان‌ القهرمانه‌ به‌ اقطاع‌ داد (صابى‌، 37). وي‌ سپس‌ به‌ توقيف‌ و محاكمه‌ و مصادرة كارگزاران‌ و كاتبان‌ دواوين‌ ابن‌ جراح‌ پرداخت‌ و حتى‌ از ابوعلى‌ خاقانى‌ وزير اسبق‌ و كارگزاران‌ پيشين‌ او اموالى‌ مصادره‌ كرد (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/42)، ولى‌ از مصادرة اموال‌ خود على‌ بن‌ عيسى‌ بن‌ جراح‌ سخنى‌ به‌ ميان‌ نيامده‌ است‌. محتملاً اين‌ امر به‌ سبب‌ عهدي‌ بوده‌ كه‌ از پيش‌ ميان‌ على‌ بن‌ فرات‌ و على‌ بن‌ عيسى‌ ابن‌ جراح‌ بسته‌ شده‌ بود، مبنى‌ بر آنكه‌ بر جان‌ و مال‌ يكديگر آسيبى‌ نرسانند (صابى‌، 320). اما خاندان‌ مادرائى‌ را از كار بركنار و اموالشان‌ را مصادره‌ كرد (قرطبى‌، 65، 66).
در اين‌ ميان‌، يوسف‌ بن‌ ابى‌ الساج‌ عامل‌ ارمنستان‌ و آذربايجان‌ با استفاده‌ از نابسامانيهاي‌ سياسى‌ بغداد، ري‌، قزوين‌، ابهر و زنجان‌ را از محمد بن‌ على‌ صعلوك‌ گرفت‌ و مدعى‌ شد كه‌ ابن‌ جراح‌، پيش‌ از عزل‌، فرمان‌ و لواي‌ حكومت‌ اين‌ مناطق‌ را براي‌ او فرستاده‌ است‌. ابن‌ فرات‌ چون‌ دانست‌ كه‌ وي‌ دروغ‌ مى‌گويد، سپاه‌ به‌ دفع‌ او فرستاد و چون‌ اين‌ سپاه‌ شكست‌ خورد، مؤنس‌ را به‌ پيكار او روانه‌ كرد. مؤنس‌ نيز كاري‌ از پيش‌ نبرد و از اين‌رو مردم‌ بغداد شوريدند و وزير را به‌ اتلاف‌ بيت‌المال‌ و بى‌كفايتى‌ متهم‌ كردند (همو، 72؛ ابن‌ على‌ مسكويه‌، 1/45، 46). ظاهراً ابن‌ فرات‌ پيش‌ از آن‌ پذيرفته‌ بود كه‌ ابن‌ ابى‌ الساج‌ را به‌ شرط پرداخت‌ خراج‌ به‌ بغداد در مشاغل‌ سابق‌ خود ابقاء كند. اين‌ كار سبب‌ شد كه‌ برخى‌ از امراي‌ بغداد مانند نصر حاجب‌، ابوالقاسم‌ بن‌ حواري‌ و شفيع‌ لؤلؤي‌، وزير را به‌ همدستى‌ با ابن‌ ابى‌ الساج‌ متهم‌ كنند. وزير نيز آنان‌ را از مشاغلشان‌ بر كنار كرد. نصر حاجب‌ توسط ابوعلى‌ ابن‌ مقله‌ كاتب‌ خود كه‌ بر كشيدة ابن‌ فرات‌ بود، به‌ تحريك‌ خليفه‌ برضد وزير پرداخت‌ (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/52 -53). آنچه‌ كار وزير را سخت‌تر كرد، شورش‌ لشكريان‌ در آغاز سال‌ 306ق‌/ اواسط 918م‌ به‌ سبب‌ تأخير در وصول‌ مقرري‌ بود. ابن‌ فرات‌ بدان‌ بهانه‌ كه‌ اين‌ تأخير ناشى‌ از مخارج‌ سنگين‌ جنگ‌ با ابن‌ ابى‌ الساج‌ و نقصان‌ درآمد دولت‌ به‌ سبب‌ خودداري‌ او از ارسال‌ خراج‌ به‌ بغداد بوده‌، از خليفه‌ 200 هزار دينار وام‌ خواست‌ تا خود نيز به‌ همان‌ اندازه‌ بر آن‌ بيفزايد و مقرري‌ لشكر را بپردازد. خليفه‌ نپذيرفت‌ و ابن‌ فرات‌ كه‌ از افزايش‌ درآمد حامد بن‌ عباس‌ از خراج‌ واسط آگاه‌ شده‌ بود، كوشيد تا از او مال‌ طلب‌ كند. حامد در برابر، با قسيم‌ جوهري‌، ناظر املاك‌ سيده‌ در واسط راي‌ زد و به‌ او مال‌ بسيار داد تا در وزارت‌ او بكوشد.
قسيم‌ در اين‌ باره‌ با نصر حاجب‌ سخن‌ گفت‌ و وي‌ را از سوي‌ حامد مال‌ داد و طعمش‌ را در اموال‌ هنگفت‌ خاندان‌ فرات‌ و حواشى‌ او برانگيخت‌. اين‌ كوششها و نيز شايعة تملك‌ اموال‌ مصادره‌ شده‌ از وزراء و كارگزاران‌ پيشين‌، از سوي‌ ابن‌ فرات‌ و طرفداري‌ سيده‌ از حامد باعث‌ شد كه‌ خليفه‌ دل‌ به‌ عزل‌ ابن‌ فرات‌ دهد (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/56 - 58؛ صابى‌، 38، 39). در اين‌ ميان‌ به‌ مقتدر خبر رسيد كه‌ ابن‌ فرات‌ بر آن‌ است‌ تا حسين‌ بن‌ حمدان‌ را به‌ پيكار با ابن‌ ابى‌ الساج‌ روانه‌ كند، و چون‌ آن‌ دو به‌ هم‌ رسند برضد خليفه‌ همداستان‌ شوند. از اين‌ رو خليفه‌ نخست‌ ابن‌ حمدان‌ را گرفت‌ و در 27 ربيع‌الا¸خر و به‌ روايتى‌ جمادي‌الا¸خر 306ق‌/7 اكتبر يا نوامبر 918م‌ ابن‌ فرات‌ را عزل‌ كرد (قرطبى‌، 73؛ ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/58؛ ابن‌ اثير، الكامل‌، 8/111) و او را در دار زيدان‌ القهرمانه‌ (زندان‌ دارالخلافه‌) به‌ حبس‌ افكندند و پسر او مُحَسّن‌ و بقيه‌ كارگزاران‌ وزير را به‌ نصر حاجب‌ سپردند (ابوعلى‌ مسكويه‌، همانجا). حامد بن‌ عباس‌ به‌ وزارت‌ منصوب‌ شد و كسى‌ را واداشت‌ كه‌ نزد خليفه‌ گواهى‌ دهد كه‌ فرستادة ابن‌ فرات‌ به‌ نزد ابن‌ ابى‌ الساج‌ مأمور ترغيب‌ او به‌ عصيان‌ بوده‌ است‌، اما قاضى‌ ابوجعفر ابن‌ بهلول‌ با آن‌ گواه‌ مناظره‌ كرد و توطئه‌ را آشكار ساخت‌. سپس‌ ابوعلى‌ حسين‌ بن‌ احمد مادرائى‌، معروف‌ به‌ ابوزنبور را مأمور محاكمة ابن‌ فرات‌ كردند. در اين‌ محاكمه‌ وزير بر ابن‌ فرات‌ سخت‌ گرفت‌ و درشتخوييها كرد. ابن‌ فرات‌ نيز او را به‌ خيانت‌ در اموال‌ بيت‌المال‌ متهم‌ كرد، چندان‌ كه‌ حامد خشمناك‌ شد و با ابن‌ فرات‌ درآويخت‌. اين‌ رفتار بر خليفه‌ كه‌ در واقع‌ دولت‌ و خلافت‌ خود را از ابن‌ فرات‌ داشت‌، گران‌ آمد و گفت‌ تا ابن‌ فرات‌ را به‌ زندان‌ بازگردانند (همو، 1/60 -63).
حامد بن‌ عباس‌ كه‌ نتوانسته‌ بود ابن‌ فرات‌ را به‌ اقرار و نشان‌ دادن‌ اموال‌ موجود خود و پولهايى‌ كه‌ به‌ وديعه‌ نزد كسان‌ نهاده‌ بود، وادارد، از خليفه‌ خواست‌ تا وزير معزول‌ را به‌ وي‌ واگذارد. مقتدر كه‌ در اموال‌ ابن‌ فرات‌ طمع‌ بسته‌ بود و از كشته‌ شدن‌ او نيز بيم‌ داشت‌، به‌ تسليم‌ او تن‌ در نداد تا ابن‌ فرات‌ خود 700 هزار دينار به‌ خليفه‌ رسانيد (قس‌: قرطبى‌، 74) و دست‌ وزير و رئيس‌ دواوين‌ او على‌ ابن‌ عيسى‌ بن‌ جراح‌ از ابن‌ فرات‌ كوتاه‌ شد (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/64 - 67).
در دورة وزارت‌ حامد بن‌ عباس‌، در واقع‌ على‌ بن‌ عيسى‌ بن‌ جراح‌ رشتة كارها را به‌ دست‌ داشت‌ و از وزير جز نامى‌ به‌ وزارت‌ باقى‌ نماند ( العيون‌ و الحدائق‌، 4(1)/279؛ ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/59). خاصه‌ شورش‌ مردم‌ بغداد به‌ واسطة گرانى‌ و كمبود ارزاق‌ و احتكار غلات‌ توسط وزير (ابن‌ اثير، همان‌، 8/116-117)، نيز سعايتهاي‌ ابن‌ فرات‌ و پسر او محسن‌ كه‌ طمع‌ خليفة مال‌ دوست‌ و عياش‌ را به‌ اموال‌ وزير و كارگزارانش‌ برمى‌انگيختند (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/87، 88)، زمينه‌ را بيشتر براي‌ عزل‌ حامد فراهم‌ مى‌كرد.
محسن‌ بن‌ فرات‌ كه‌ يك‌ چند پس‌ از بازداشت‌، آزاد شده‌ بود با استفاده‌ از دشمنى‌ مفلح‌ خادم‌ بن‌ عباس‌، همراه‌ مفلح‌ در وزارت‌ پدرش‌ كوشيد و رقعه‌اي‌ نوشته‌ و به‌ گردن‌ گرفت‌ كه‌ اگر بزرگ‌ترين‌ دشمنان‌ ابن‌ فرات‌ يعنى‌ حامد بن‌ عباس‌، ابن‌ الحواري‌، على‌ بن‌ عيسى‌، شفيع‌ لؤلؤي‌، نصر حاجب‌، ام‌موسى‌ قهرمانه‌ و خاندان‌ مادرائى‌ را به‌ وي‌ تسليم‌ كنند، 7 ميليون‌ دينار از آنها به‌ دست‌ مى‌آورد (ابن‌ اثير، همان‌، 8/140). حامد ابن‌ عباس‌ در اين‌ وقت‌ به‌ سبب‌ چيرگى‌ ابن‌ جراح‌ بر كارها و اقبال‌ خليفه‌ به‌ وي‌ و آگاهى‌ از كوششهاي‌ ابن‌ فرات‌، اجازه‌ خواسته‌ و به‌ واسط بر سر املاك‌ خود رفته‌ بود. اندكى‌ بعد به‌ دستور خليفه‌، ابن‌ جراح‌ را دستگير كردند و ابن‌ فرات‌ براي‌ سومين‌ بار به‌ وزرات‌ منصوب‌ شد (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/85 - 88).
3. سومين‌ دورة وزارت‌ (311-312ق‌). ابن‌ فرات‌ چون‌ در اواخر ربيع‌الثانى‌ 311 به‌ وزارت‌ نشست‌، با خشونت‌ بسيار به‌ سركوب‌ مخالفان‌ و مصادرة اموال‌ ايشان‌ پرداخت‌ و دست‌ محسن‌ پسر خود را در قتل‌ و آزار آنان‌ باز گذاشت‌. با آنكه‌ خليفه‌، با ابن‌ فرات‌ شرط كرده‌ بود كه‌ به‌ حامد بن‌ عباس‌ آسيب‌ نرساند، ولى‌ وزير از رهگذر گماشتگان‌ خود در واسط مالى‌ هنگفت‌ از او طلب‌ كرد. حامد با همة حواشى‌ و ياران‌ خود از واسط بيرون‌ رفت‌ و ابن‌ فرات‌ به‌ همين‌ دستاويز توانست‌ موافقت‌ خليفه‌ را با دستگيري‌ او جلب‌ كند. ولى‌ نازوك‌ خادم‌ كه‌ مأمور آن‌ كار شد به‌ حامد دست‌ نيافت‌. در ماه‌ رجب‌ همان‌ سال‌ شايع‌ شد كه‌ خليفه‌ سر آن‌ دارد كه‌ ابن‌ فرات‌ و كارگزارانش‌ را گرفته‌، به‌ حامد بن‌ عباس‌ كه‌ در نهان‌ با او مكاتبه‌ داشت‌ تسليم‌ كند. پسران‌ وزير و بيشتر كارگزارانش‌ پنهان‌ شدند تا حامد به‌ لباس‌ راهبان‌ وارد دارالخلافه‌ شد و مفلح‌ خادم‌ را به‌ وساطت‌ نزد خليفه‌ برانگيخت‌ و رضا داد كه‌ وزير در حضور قاضيان‌ و فقيهان‌ و كاتبان‌ دواوين‌ با او مناظره‌ كند بدان‌ شرط كه‌ خليفه‌ او را بر جان‌ خود ايمن‌ گرداند و به‌ محسن‌ تسليمش‌ نكند، اما مفلح‌ آن‌ پيغام‌ را دگرگون‌ كرد و خليفه‌ نيز حامد را به‌ ابن‌ فرات‌ سپرد. وزير با تهديد و تطميع‌ سرانجام‌ حامد را واداشت‌ كه‌ به‌ اموال‌ خود كه‌ نزد مردم‌ به‌ وديعه‌ نهاده‌، اقرار كند و از او خط گرفت‌ تا آن‌ مالها را به‌ وي‌ تسليم‌ كنند و از اين‌ طريق‌ پولى‌ كلان‌ به‌ دست‌ آورد. اما محسن‌ باز نايستاد و طمع‌ خليفه‌ را بيشتر برانگيخت‌ تا به‌ رغم‌ ميل‌ وزير، حامد را به‌ او تسليم‌ كرد (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/94-104؛ قس‌: قرطبى‌، 112).
اما رفتار وزير با على‌ بن‌ عيسى‌ بن‌ جراح‌ كه‌ نمى‌توانستند او را به‌ فساد مالى‌ و توطئه‌ متهم‌ كنند به‌ گونه‌اي‌ ديگر بود. چه‌، اندكى‌ پس‌ از آغاز وزارت‌ سوم‌ ابن‌ فرات‌، ابوطاهر جَنّايى‌ قرمطى‌ به‌ بصره‌ تاخت‌ و دست‌ به‌ قتل‌ و غارت‌ گشود. بُنى‌ّبن‌ نفيس‌ كه‌ از سوي‌ ابن‌ فرات‌ بدانجا رفته‌ بود، كسانى‌ كه‌ خود را به‌ قرمطيان‌ منسوب‌ مى‌داشتند، به‌ بغداد فرستاد و آنان‌ مدعى‌ شدند كه‌ ابن‌ جراح‌ آنهار ا تجهيز و به‌ حمله‌ تشويق‌ كرده‌ است‌. از اين‌ رو ابن‌ جراح‌ را به‌ دستور خليفه‌ به‌ محاكمه‌ خواندند. اما وي‌ چنان‌ از خود دفاع‌ كرد كه‌ قاضيان‌ به‌ حمايت‌ از او برخاستند (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/104-106؛ ياقوت‌، ادبا، 2/146، 147). با اينهمه‌ ابن‌ جراح‌ را به‌ پرداخت‌ 300 هزار دينار محكوم‌ كردند (صابى‌، 320). محسن‌ بن‌ فرات‌ براي‌ گرفتن‌ آن‌ مال‌، ابن‌ جراح‌ را آزار رسانيد تا آنجا كه‌ وزير از كار فرزند اظهار ناخشنودي‌ كرد و تذكر داد كه‌ ابن‌ جراح‌ به‌ ايام‌ قدرت‌ به‌ وي‌ ياري‌ كرده‌ است‌ (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/110؛ ابن‌ اثير، 8/142). سپس‌ نيز نزد مقتدر به‌ شفاعت‌ برخاست‌ و او را با تأمين‌ مخارج‌ سفر به‌ مكه‌ و از آنجا به‌ صنعا فرستاد (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/113).
در اين‌ ميان‌ مؤنس‌ مظفر از جنگ‌ با روميان‌ به‌ بغداد بازگشت‌. پيوستن‌ سپاهيان‌ خاص‌ خليفه‌ به‌ او براي‌ دريافت‌ مقرريهاي‌ عقب‌ افتاده‌ و شايعة خشم‌ مؤنس‌ از خشونتهاي‌ بى‌باكانة ابن‌ فرات‌، موجب‌ بيمناكى‌ وزير شد و او به‌ ياري‌ سيده‌ مادر خليفه‌ و مفلح‌ خادم‌، مقتدر را واداشت‌ كه‌ مؤنس‌ را به‌ بهانة گردآوري‌ خراج‌ و اموال‌ هنگفت‌ مادرائيها كه‌ مصادره‌ شده‌ بود، از بغداد دور سازد و به‌ رقه‌ فرستد (قرطبى‌، 111، 112؛ ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/115-116). ابن‌ فرات‌ سپس‌ كوشيد تا نصر حاجب‌ را نيز توقيف‌ و اموالش‌ را مصادره‌ كند. اما سيده‌ به‌ دفاع‌ از نصر پرداخت‌ و نصر نيز بى‌درنگ‌ به‌ سپردن‌ اموال‌ خود نزد كسانى‌ كه‌ به‌ آنها اعتماد داشت‌، پرداخت‌ تا از مصادره‌ در امان‌ بماند. در اين‌ وقت‌ يوسف‌ ابن‌ ابى‌ الساج‌، بر احمد بن‌ على‌، برادر محمدبن‌ على‌ صعلوك‌ تاخت‌ و او را كشت‌. نيز چون‌ مردي‌ ناشناس‌ را در دارالخلافه‌ يافتند و دستگير كردند و به‌ هنگام‌ بازجويى‌ توسط ابن‌ فرات‌، كشته‌ شد، وزير چنين‌ مى‌نماياند كه‌ نصر با احمد بن‌ على‌ صعلوك‌ برضد مقتدر همداستان‌ شده‌ و آن‌ مرد ناشناس‌ را به‌ كشتن‌ او گمارده‌ بوده‌ است‌ (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/117-119؛ ابن‌ اثير، همان‌، 8/146). اين‌ تخليط در خليفه‌ كارگر شد و دست‌ ابن‌ فرات‌ را بر نصر بازگذاشت‌. اما چون‌ خبر رسيد كه‌ ابوطاهر جنابى‌ قرمطى‌ به‌ حاجيان‌ تاخته‌ و بسياري‌ را كشته‌ و به‌ اسارت‌ گرفته‌ (ذيحجة 312)، بغداد پرآشوب‌ شد و مردم‌ بر وزير شوريدند و او را قرمطى‌ كبير خواندند.
نصر حاجب‌ با استفاده‌ از اين‌ واقعه‌، نزد خليفه‌ به‌ بدگويى‌ از ابن‌ فرات‌ پرداخت‌ و او و ابوطاهر را شيعى‌ و همداستان‌ خواند و متهمش‌ كرد كه‌ عمداً مؤنس‌ را از بغداد دور كرده‌ است‌. نيز نامه‌اي‌ نشان‌ داد حاكى‌ از آنكه‌ ابن‌ فرات‌ با ابوطاهر مكاتبه‌ داشته‌ است‌ (ثابت‌ بن‌ سنان‌، 37، 38). مقتدر نيز به‌ صلاحديد نصر از مؤنس‌ خواست‌ به‌ بغداد درآيد و به‌ دفع‌ ابوطاهر رود (همانجا؛ قرطبى‌، 120). اما چون‌ شورش‌ مردم‌ فروننشست‌ و حتى‌ زورق‌ وزير و پسر او محسن‌ را سنگباران‌ كردند (ثابت‌ بن‌ سنان‌، 38)، فرزندان‌ و كارگزاران‌ او همه‌ پنهان‌ شدند. وزير خود طى‌ پيامى‌ كه‌ براي‌ خليفه‌ فرستاد، از خدمات‌ خود سخن‌ گفت‌ و او را از گرايش‌ به‌ ساعيان‌ بر حذر داشت‌ و گفت‌ براي‌ دفع‌ قرمطيان‌ بسى‌ كوشيده‌ است‌. چون‌ خليفه‌ در پاسخ‌ اعتماد خود را نسبت‌ به‌ او تأكيد كرد، وزير و پسرش‌ محسن‌ به‌ نزد وي‌ رفتند.
نصر حاجب‌ كوشيد همانجا آن‌ دو را توقيف‌ كند، اما خليفه‌ مخالفت‌ كرد. چون‌ از دارالخلافه‌ بيرون‌ رفتند، محسن‌ بى‌درنگ‌ پنهان‌ شد و ابوالحسن‌ على‌ به‌ كار وزارت‌ پرداخت‌ تا فرداي‌ آن‌ روز (9 ربيع‌الثانى‌ و به‌ روايتى‌ 8 ربيع‌الاول‌ 312؛ ابن‌ خلكان‌، 3/442؛ ثابت‌ بن‌ سنان‌، 39) او را عزل‌ و با پسران‌ ديگرش‌ فضل‌ و حسين‌ دستگير كردند (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/123-126). ابوالحسن‌ را به‌ مؤنس‌ تسليم‌ كردند و سپس‌ در خانة شفيع‌ به‌ حبس‌ افكندند، و پسران‌ و كارگزاران‌ دستگير شدة او را به‌ نصر حاجب‌ سپردند. كار محاكمه‌ و مصادره‌ بى‌درنگ‌ آغاز شد. وزير معزول‌ كه‌ مى‌دانست‌ اگر به‌ دارالخلافه‌ منتقل‌ شود، مى‌تواند باز خليفه‌ را با خود همداستان‌ سازد، شفيع‌ خادم‌ را به‌ وساطت‌ برانگيخت‌ تا مال‌ دهد و به‌ دارالخلافه‌ منتقل‌ شود، اما مقتدر به‌ سبب‌ مخالفت‌ اميرانى‌ چون‌ هارون‌ بن‌ غريب‌، نصر حاجب‌، مؤنس‌ مظفر و شفيع‌ مقتدري‌ نپذيرفت‌ و او را به‌ ابوالقاسم‌ خاقانى‌ وزير تسليم‌ كردند. وزير جديد نيز او را با فرزندانش‌ براي‌ محاكمه‌ به‌ ابوالعباس‌ بن‌ بُعدشر داد. ابن‌ بعدشر نتوانست‌ مال‌ چندانى‌ از ابن‌ فرات‌ و پسرانش‌ به‌ دست‌ آورد. از اين‌ رو بر او سخت‌ گرفت‌، ولى‌ ابن‌ فرات‌ كه‌ به‌ گفتة كاتب‌ شفيع‌، در حبس‌ بسيار خويشتن‌دار و صبور بود، به‌ كلى‌ از اقرار به‌ اموال‌ خود روي‌ برتافت‌ (قرطبى‌، 121؛ ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/128، 129).
روايت‌ مورخان‌ دربارة مصادرة اموال‌ ابن‌ فرات‌ متفاوت‌ است‌. در حالى‌ كه‌ عريب‌ بن‌ سعد قرطبى‌ (ص‌ 120-121) يادآور شده‌ كه‌ ابن‌ فرات‌ تن‌ به‌ مصادره‌ نداد، ابن‌ على‌ مسكويه‌ بر آن‌ است‌ كه‌ ابن‌ بعدشر در آغاز توانست‌ مبلغى‌ از او مصادره‌ كند. ولى‌ سپس‌ كه‌ در آزار ابن‌ فرات‌ مبالغه‌ كرد، وي‌ از پرداخت‌ مال‌ سرباز زد و ظاهراً به‌ رغم‌ شكنجة بسيار نتوانستند مالى‌ از او و پسرش‌ فرا چنگ‌ آورند (قس‌: ثابت‌ بن‌ سنان‌، 41). سرانجام‌ خليفه‌ دستور داد آن‌ دو را به‌ دارالخلافه‌ منتقل‌ كنند. امراي‌ مخالف‌ ابن‌ فرات‌ خليفه‌ را واداشتند كه‌ با اعدام‌ ايشان‌ موافقت‌ كند. نخست‌ محسن‌ بن‌ فرات‌ را كه‌ اندكى‌ ديرتر دستگير شده‌ بود و سپس‌ ابوالحسن‌ على‌ را به‌ 71 سالگى‌ گردن‌ زدند و سرهايشان‌ را به‌ دجله‌ افكندند (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/127- 138؛ قرطبى‌، 121؛ قس‌: ثابت‌ بن‌ سنان‌، 41، 42).
ابوالحسن‌ بن‌ فرات‌ كه‌ در يكى‌ از حساس‌ترين‌ دورانهاي‌ خلاغت‌ عباسى‌ 3 بار بر مسند وزارت‌ نشست‌، به‌ رغم‌ آراء متفاوتى‌ كه‌ نويسندگان‌ و مورّخان‌ دربارة او ابراز كرده‌اند، وزيري‌ كاردان‌ و خاصه‌ در امور مالى‌ِ دولت‌ بسيار ماهر بود، اما پس‌ از هر بار عزل‌ و حبس‌، تغييراتى‌ در خوي‌ و روش‌ او پديد مى‌آمد كه‌ به‌ كلى‌ با يكديگر متناقض‌ مى‌نمايد. همين‌ تغييرات‌ سبب‌ شد كه‌ در طى‌ وزارتش‌، گروهى‌ از نيرومندترين‌ اميران‌ و ديوانيان‌ بغداد و خادمان‌ خليفه‌ را به‌ دشمنى‌ با خود برانگيزد؛ اگرچه‌ به‌ نظر مى‌رسد كه‌ تشيع‌ او و گرايش‌ به‌ استفاده‌ از عناصر شيعى‌ در امور سياسى‌ نيز در اين‌ دشمنيها بى‌تأثير نبوده‌ است‌.
او در نخستين‌ دورة وزارت‌ چندان‌ به‌ نيكى‌ و داد رفتار كرد كه‌ موجب‌ ستايش‌ مردم‌ شد (ابن‌ اثير، الكامل‌، 8/19). بسياري‌ از طرفداران‌ ابن‌ معتز را رها كرد و به‌ عاملان‌ خود نوشت‌ كه‌ از آنها درگذرند؛ نيز نزد خليفه‌ به‌ پشتيبانى‌ از حسين‌ بن‌ حمدان‌ و ابراهيم‌ بن‌ كيغلغ‌ كه‌ به‌ سال‌ 296ق‌ به‌ طرفداري‌ از ابن‌ معتز برخاسته‌ و در خلع‌ مقتدر كوشيده‌ بودند، سخن‌ گفت‌ (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/41). وي‌ حتى‌ كسى‌ را كه‌ به‌ سعايت‌ از محمد بن‌ داوود بن‌ جراح‌ وزير ابن‌ معتز نزد او آمد و مدعى‌ بود كه‌ از مخفيگاه‌ او آگاه‌ است‌، گفت‌ تا حد زدند (همو،1/10-11). گفته‌اند كه‌ چندان‌ از سعايت‌ رويگردان‌ بود كه‌ چون‌ به‌ بدگويى‌ از كسى‌ به‌ وي‌ نامه‌ مى‌نوشتند، آن‌ ساعى‌ را ميان‌ خلق‌ چنان‌ رسوا مى‌كرد كه‌ هيچ‌كس‌ را ياراي‌ سعايت‌ نمى‌ماند (ابن‌ خلكان‌، 3/423). نيز به‌ عاملان‌ شهرها نوشت‌ كه‌ دادگري‌ پيشه‌ كنند و رسوم‌ ظالمانه‌ را براندازند (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/10-14). وي‌ نسبت‌ به‌ دوستان‌ خود حق‌شناس‌ و وفادار بود. دربارة بخشش‌ و كرم‌ ابن‌ فرات‌ نيز داستانها آورده‌اند (مثلاً تنوخى‌، نشوار، چ‌ قاهره‌، 33، 34) و او را همپاية برمكيان‌ شمرده‌اند (ابن‌ اثير، اللباب‌، 2/199). براي‌ عالمان‌ و طالبان‌ علم‌، مقرريها برقرار ساخت‌ (ابن‌ خلكان‌، 3/423) و در خانه‌اش‌ مطبخى‌ نهاد كه‌ مراجعان‌ را طعام‌ مى‌دادند (ذهبى‌، سير، 14/475) و حجره‌اي‌ خاص‌ قرار داد كه‌ مردم‌ به‌ رايگان‌ از آن‌ نوشيدنى‌ به‌ خانه‌ مى‌بردند.
به‌ ايام‌ وزارتش‌ قيمت‌ كاغذ و يخ‌ و شمع‌ كه‌ به‌ تحمل‌ و انفاق‌ از آنها استفاده‌ مى‌كرد، گران‌ مى‌شد (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/119؛ ابن‌ طقطقى‌، 361؛ ابن‌ خلكان‌، 3/422). گفته‌اند كه‌ از آن‌ برآوردن‌ حاجت‌ مردم‌ لذت‌ مى‌برد و هرگز كسى‌ را رد نكرد (ذهبى‌، همان‌، 14/476) و فى‌ الجمله‌ چون‌ عزل‌ و گرفتار شد، معلوم‌ شد كه‌ 5 هزار تن‌ را مقرري‌ و روزي‌ مى‌رسانيد (ذهبى‌، همانجا). اگرچه‌ گفته‌اند كه‌ چون‌ به‌ وزارت‌ نشست‌، 10 ميليون‌ دينار ثروت‌ داشت‌ (قرطبى‌، 37)، ولى‌ اين‌ مايه‌ بذل‌ و بخششها بود كه‌ اختلاسهاي‌ مالى‌ و مصادرات‌ او را جلوه‌گر نمى‌ساخت‌.
ابوالحسن‌ على‌ بن‌ فرات‌ همچنين‌ مردي‌ فرهيخته‌ به‌ شمار مى‌رفت‌. گذشته‌ از آنكه‌ به‌ علما و طالبان‌ علم‌ ارج‌ مى‌نهاد خود اطلاعات‌ وسيعى‌ در تاريخ‌ و وقايع‌ تاريخى‌ داشت‌ (نك: صابى‌، 78). ياقوت‌ در ضبط صحيح‌ نام‌ بسياري‌ از مناطق‌ به‌ او استناد كرده‌ و گويا از طريق‌ مكتوبات‌ و اسناد دولتى‌ برجاي‌ مانده‌ از دوران‌ ابن‌ فرات‌ به‌ آنها دست‌ يافته‌ بوده‌ است‌ (مثلاً بلدان‌، 1/70-71، 73، 2/154، 221، 3/213، 731). او شعر نيز مى‌سرود و به‌ شاعران‌ صله‌هاي‌ گران‌ مى‌داد و كسانى‌ مانند صولى‌ و ابن‌ بسام‌ او را در اشعار خود ستوده‌اند (صابى‌، 86؛ ابن‌ خلكان‌، 3/422). صولى‌ همچنين‌ كتابى‌ به‌ نام‌ مناقب‌ على‌ بن‌ فرات‌ نوشت‌ (الاشتر، 24). ابن‌ فرات‌ در بغداد بيمارستانى‌ ساخت‌ و اوقافى‌ براي‌ آن‌ مقرر كرد (ابن‌ شاكر، ذيل‌ حوادث‌ سال‌ 311ق‌). وي‌ رياست‌ اين‌ بيمارستان‌ را كه‌ خاص‌ كارگزاران‌ زير دست‌ او بود، به‌ ثابت‌ بن‌ سنان‌ واگذاشت‌ (سامرائى‌، 1/606؛ علوجى‌، 137).
اما در دومين‌ و خاصه‌ در سومين‌ دورة وزارتش‌ كه‌ محسن‌ بن‌ فرات‌ بر دواوين‌ رياست‌ يافت‌، از آن‌ روي‌ كه‌ به‌ خشونت‌ و قتل‌ و ستم‌ و مصادرة اموال‌ مردم‌ و ديوانيان‌ سرگرم‌ شد، مردم‌ چنان‌ از او نفرت‌ يافتند كه‌ به‌ دستاويز هجوم‌ قرمطيان‌ به‌ حاجيان‌، او را قرمطى‌ خواندند و سنگبارش‌ كردند و سربازان‌ به‌ دشواري‌ توانستند او و كارگزارانش‌ را از چنگ‌ مردم‌ برهانند (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/125، 126). اين‌ كردارها شايد واكنشى‌ بود در برابر آزارهايى‌ كه‌ به‌ هنگام‌ عزل‌ و زندان‌ مى‌ديد (تنوخى‌، نشوار، چ‌ قاهره‌، 229-230).
اما تشيع‌ ابن‌ فرات‌ و همراهيش‌ با شيعيان‌ چيزي‌ نبود كه‌ از ديده‌ها پنهان‌ بماند. چنانكه‌ براي‌ طالبيان‌ و عباسيان‌ مقرريها تعيين‌ كرد (ابن‌ اثير، الكامل‌، 8/19) و اين‌ سبب‌ افزايش‌ شمار اماميه‌ در بغداد شد (اقبال‌، 97، 98). همچنين‌ به‌ حسين‌ بن‌ روح‌ نايب‌ امام‌ دوازدهم‌ (ع‌) مالها مى‌رسانيد و تا او بر سر كار بود هيچ‌كس‌ را ياراي‌ آزار حسين‌ بن‌ روح‌ نبود. حتى‌ گفته‌اند چون‌ قاسم‌ بن‌ سيما فرغانى‌ از سركوب‌ علويان‌ مغربى‌ كه‌ به‌ مصر تاخته‌ بودند، پيروزمندانه‌ بازگشت‌، ابن‌ فرات‌ در آغاز او را از ورود به‌ بغداد مانع‌ شد و سپس‌ نيز مالى‌ اندك‌ به‌ وي‌ داد و نگذاشت‌ كه‌ خليفه‌ و كسان‌ ديگر او را مشمول‌ لطف‌ و رحمت‌ خود كنند (قرطبى‌، 68). نيز گفته‌اند كه‌ دوستى‌ نزديك‌ او با اسماعيل‌ نوبختى‌ در تحقق‌ هدف‌ اين‌ يك‌، مبنى‌ بر گرفتن‌ فتواي‌ قتل‌ حلاج‌ مؤثر بوده‌ است‌ (اقبال‌، 113). اين‌ ماية گرايش‌ او به‌ طالبيان‌، برخى‌ را بر آن‌ داشت‌ تا از تعمد ابن‌ فرات‌ در متزلزل‌ كردن‌ پايه‌هاي‌ سلطة عباسيان‌ سخن‌ گويند و مدعى‌ شوند كه‌ وي‌ ابوطاهر جنابى‌ را وادار به‌ يورش‌ بر خليفة خردسال‌ ساخته‌ است‌ (قاضى‌ عبدالجبار، 152)؛ يا پنهانى‌ به‌ ديلميان‌ نامه‌ مى‌نگاشته‌ و آنها را به‌ طغيان‌ تحريك‌ مى‌كرده‌ (قزوينى‌ رازي‌، 61، 62). البته‌ درست‌ است‌ كه‌ ابن‌ فرات‌ خوستار خليفه‌اي‌ ناتوان‌ و ناآگاه‌ از امور دولت‌ بود (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/2) و گاه‌ از بى‌ثباتى‌ و تلون‌ مقتدر كه‌ مادر و همسر و غلامانش‌ بر او چيرگى‌ داشتند سخن‌ مى‌گفت‌ و حتى‌ مادر قدرتمند او سيده‌ را نيز به‌ چيزي‌ نمى‌گرفت‌ (صابى‌، 77، 134)، و افراد بى‌صلاحيت‌ را مناصب‌ مهم‌ مى‌داد، چنانكه‌ ابواميه‌ بزاز را بر مسند قضا نشانيد (تنوخى‌، نشوار، چ‌ قاهره‌، 114-117)، ولى‌ هنوز دليلى‌ در دست‌ نداريم‌ كه‌ همداستانى‌ او را با قرمطيان‌ و ديلميان‌ بر ضد خليفه‌ تأييد كند. چه‌، او اين‌ كار را در چنان‌ اوضاع‌ و شرايطى‌ بى‌آنكه‌ مخاطرات‌ چندانى‌ داشته‌ باشد، مى‌توانست‌ به‌ ياري‌ حمدانيان‌ و كارگزاران‌ و ياران‌ شيعى‌ مذهب‌ خود در بغداد و شهرهاي‌ اطراف‌ به‌ انجام‌ رساند. خاصه‌ كه‌ در همين‌ دوران‌ فروپاشى‌ سلطة خلافت‌ بود كه‌ بسياري‌ از ولايتهاي‌ دوردست‌ به‌ گونه‌اي‌ استقلال‌ يافتند و حتى‌ مصر نيز مى‌رفت‌ تا از بغداد جدا شود و برخى‌ از شهرهاي‌ جزيره‌ رايت‌ استقلال‌ برمى‌افراشتند.
6. ابواحمد مُحَسّن‌ بن‌ على‌ بن‌ محمد بن‌ موسى‌ (279- مق 13 ربيع‌الا¸خر 312ق‌/892 -19 ژوئية 924م‌)، پسر وزير نام‌ برده‌. از زندگى‌ و مشاغل‌ او پيش‌ از وزارت‌ پدرش‌ اطلاعى‌ به‌ دست‌ نيامد. چون‌ ابوالحسن‌ على‌ براي‌ نخستين‌ بار به‌ وزارت‌ نشست‌، براي‌ او و دو تن‌ از برادرانش‌ حسين‌ و فضل‌، هر يك‌ 500 دينار مقرري‌ تعيين‌ شد (صابى‌، 29) و مدتى‌ بعد در 297ق‌/910م‌ پس‌ از مرگ‌ عمويش‌ جعفربن‌ محمد، رياست‌ ديوان‌ مغرب‌ يافت‌ (قرطبى‌، 34). چنين‌ مى‌نمايد كه‌ در دومين‌ دورة وزارت‌ پدرش‌ نيز بر همان‌ منصب‌ گمارده‌ شد. زيرا اندكى‌ پس‌ از عزل‌ وزير، وي‌ را كه‌ رياست‌ ديوان‌ مغرب‌ داشت‌ و گريخته‌ بود، گرفتار كردند. از اين‌ رو در سومين‌ دورة وزارت‌ ابوالحسن‌، بر امور وزارت‌ چيرگى‌ تمام‌ يافت‌ و به‌ توسط مفلح‌ خادم‌، به‌ رغم‌ مخالفت‌ پدر، از سوي‌ خليفه‌ به‌ رياست‌ دواوين‌ منصوب‌ شد (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/102) و اموال‌ بسياري‌ از دشمنان‌ خود و كارگزاران‌ ديوانى‌ وزير پيشين‌ را مصادره‌ كرد و برخى‌ را كشت‌ (همو، 1/111؛ ابن‌ اثير، الكامل‌، 8/142). نيز اموال‌ مادرائيها را مصادره‌ كرد (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/114، 115) و حامد بن‌ عباس‌ وزير را پس‌ از مصادره‌ به‌ واسط فرستاد و گفت‌ تا در راه‌ زهرش‌ خوراندند (همو، 1/103، 104).
عريب‌ بن‌ سعد قرطبى‌ (ص‌ 112-114) و صابى‌ (ص‌ 44-52) فهرستى‌ از كسانى‌ كه‌ به‌ دستور محسن‌ به‌ قتل‌ رسيدند يا اموالشان‌ مصادره‌ شد، ترتيب‌ داده‌اند. براساس‌ سندي‌ كه‌ به‌ روزگار خلافت‌ الراضى‌ در ديوان‌ مغرب‌ يافت‌ شد، محسن‌ در اين‌ روزگار نزديك‌ به‌ 9 ميليون‌ دينار از اموال‌ رقيبان‌ و دشمنان‌ خود را مصادره‌ كرد (صابى‌، 245- 248). اما اين‌ كردارها چنان‌ با اقبال‌ خليفه‌ روبه‌رو شد كه‌ 2 هزار دينار جز حقوق‌ ديوانيش‌، براي‌ وي‌ مقرري‌ تعيين‌ كرد و دست‌ او را در خشونت‌ و مصادره‌ بازگذاشت‌ (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/93). چنانكه‌ به‌ سال‌ 311ق‌ پس‌ از يورش‌ قرمطيان‌ به‌ حاجيان‌، مردم‌ بغداد شوريدند و محسن‌ به‌ پشتيبانى‌ مفلح‌ خادم‌ بى‌پروا دست‌ به‌ خشونت‌ زد (قرطبى‌، 111). در همين‌ اوقات‌ اوجعفر محمد بن‌ على‌ شلمغانى‌، معروف‌ به‌ ابن‌ ابى‌ عزاقر مؤسس‌ فرقه‌ پنهانى‌ عزاقريه‌ كه‌ از پيش‌ با محسن‌ ارتباط داشت‌، به‌ او نزديك‌ شد. محسن‌ كه‌ از سوي‌ مخالفان‌ احساس‌ خطر مى‌كرد، شلمغانى‌ را در دستگاه‌ وزارت‌ داخل‌ كرد و به‌ ياري‌ او گروهى‌ را كه‌ اموالشان‌ را مصادره‌ كرده‌ و به‌ زندان‌ افكنده‌ بود، از ميان‌ برد (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/123؛ ابن‌ اثير، همان‌، 8/290)، از آن‌ رو كه‌ آن‌ اموال‌ را به‌ خليفه‌ نداده‌ و بيم‌ داشت‌ كه‌ آن‌ زندانيان‌ خليفه‌ را از اين‌ كار بياگاهانند (ثابت‌ بن‌ سنان‌، 38). اما ديري‌ نپاييد كه‌ ابوالحسن‌ بن‌ فرات‌ وزير را عزل‌ كردند و محسن‌ گريخت‌ و نزد حنزابه‌، مادر فضل‌ بن‌ جعفر ابن‌ فرات‌ كه‌ محسن‌ دختر او را به‌ زنى‌ داشت‌ (ابن‌ اثير، همان‌، 8/151) پنهان‌ شد. خليفه‌ آگهى‌ داد كه‌ هر كس‌ محسن‌ را پناه‌ دهد، جان‌ و مالش‌ هدر است‌. مدتى‌ بعد او را كه‌ ريش‌ از صورت‌ زدوده‌ و جامة زنان‌ پوشيده‌ بود، يافتند (قرطبى‌، 120).
محسن‌ در ايام‌ حبس‌، آزار و شكنجة فراوان‌ ديد چنانكه‌ غالباً بيهوش‌ بود. با اينهمه‌ مقاومت‌ كرد و اموال‌ خود را بروز نداد و كارگزاران‌ خليفه‌ نتوانستند مالى‌ از او به‌ دست‌ آورند (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/132، 133، 136). پس‌ از قتل‌ محسن‌، اموال‌ زن‌ او را مصادره‌ كردند (ابن‌ اثير، همان‌، 8/158).
از برادران‌ محسن‌ اطلاع‌ چندانى‌ در دست‌ نداريم‌. دو تن‌ از آنان‌، حسين‌ و فضل‌، در آغاز وزارت‌ پدر، از سوي‌ خليفه‌ مقرري‌ داشتند، در 312ق‌ حسن‌ و عبدالله‌ و ابونصر را گرفتند و مؤنس‌ از آنها شفاعت‌ كرد تا آزادشان‌ ساختند (ابن‌ اثير، همان‌، 8/154). اين‌ حسن‌ بن‌ فرات‌ ظاهراً بعدها در شام‌ شغلى‌ ديوانى‌ يافت‌. زيرا در 324ق‌ كه‌ جسد او را از شام‌ به‌ بغداد آوردند، مردم‌ از ستمگري‌ او در شهرهايى‌ كه‌ عامل‌ آنجا بود، سخن‌ مى‌گفتند (صولى‌، 71).
7. ابوخطاب‌ (ابوعبدالله‌) جعفر بن‌ محمد بن‌ موسى‌ (د شوال‌ 297/ ژوئن‌ 910). برادر ابوالحسن‌ على‌ وزير. به‌ گفتة صابى‌ كه‌ كنية او را ابوعبدالله‌ ذكر كرده‌، وي‌ به‌ روزگار خلافت‌ معتضد از سوي‌ وزير عبيدالله‌ بن‌ سليمان‌، عامل‌ خراج‌ برخى‌ شهرها بود (ص‌ 225). در 296ق‌ به‌ رياست‌ در بخش‌ ديوان‌ الدار يعنى‌ ديوان‌ مشرق‌ و مغرب‌ گمارده‌ شد (قرطبى‌، 29). اما سال‌ بعد درگذشت‌ و محسن‌ بن‌ فرات‌ جاي‌ او را در ديوان‌ مغرب‌ گرفت‌ (همو، 34). ذهبى‌ ( سير، 14/109) نام‌ او را در سلك‌ علما آورده‌ و گفته‌ وقتى‌ نيز به‌ وزارت‌ خوانده‌ شد، ولى‌ نپذيرفت‌ (ابن‌ خلكان‌، 3/424). زن‌ او كنيزي‌ رومى‌ نژاد مشهور به‌ حنزابه‌ كه‌ به‌ گناه‌ِ پناه‌ دادن‌ داماد خود محسن‌، مورد خشم‌ خليفه‌ واقع‌ شد و اموال‌ او و دخترش‌ را مصادره‌ كردند (ثابت‌ بن‌سنان‌، 41؛ ابن‌ اثير، همان‌، 8/183).
8. ابوالفتح‌ فضل‌ بن‌ جعفر بن‌ محمد بن‌ فرات‌ (د 327ق‌/939م‌)، پسر ابوالخطاب‌ و معروف‌ به‌ ابن‌ حنزابه‌ (ابن‌ خلكان‌، 1/349، 3/424، 425). از زندگى‌ فضل‌ پيش‌ از ورود به‌ دستگاه‌ خلافت‌ خبري‌ در دست‌ نيست‌. پس‌ از مرگ‌ پدر به‌ جاي‌ او به‌ رياست‌ ديوان‌ مشرق‌ گمارده‌ شد (قرطبى‌، 34)، و در 299ق‌ همراه‌ با ابوالحسن‌ بن‌ فرات‌ وزير معزول‌ گشت‌. در دومين‌ دورة وزارت‌ عمويش‌ ابوالحسن‌ باز رياست‌ همان‌ ديوان‌ يافت‌، اما در 311ق‌ در سومين‌ دورة وزرات‌ ابوالحسن‌ بن‌ فرات‌ به‌ نيابت‌ از سليمان‌ بن‌ حسن‌ بن‌ مخلد در ديوان‌ مشرق‌ مى‌نشست‌. وقتى‌ وزير از سليمان‌ بن‌ حسن‌ وثيقة ضمان‌ يوسف‌ بن‌ ابى‌ الساج‌ را طلب‌ كرد، او آن‌ را به‌ فضل‌ حواله‌ داد. چون‌ فضل‌ گفت‌ آن‌ را بازگردانيده‌ است‌، وزير او را زندانى‌ كرد (صابى‌، 229). از اين‌ تاريخ‌ تا مدتى‌ پس‌ از آن‌ از فضل‌ خبري‌ در دست‌ نيست‌. حتى‌ در 312ق‌ كه‌ خاندان‌ ابن‌ فرات‌ را گرفتار كردند، از توقيف‌ فضل‌ سخنى‌ به‌ ميان‌ نيامده‌ است‌. به‌ نظر مى‌رسد كه‌ فضل‌ پيش‌ از آن‌ از زندان‌ عمويش‌ آزاد شده‌ بود و در ماجراي‌ گرفتاري‌ وزير، در خانة محمد بن‌ احمد تنوخى‌ پنهان‌ مى‌زيسته‌ (تنوخى‌، نشوار، چ‌ بيروت‌، 1/65) و سپس‌ به‌ مصر رفته‌ است‌. زيرا پسر او جعفر كه‌ به‌ سال‌ 308ق‌ متولد شد، در 5 سالگى‌ (313ق‌) محمد باغندي‌ را در مصر ديده‌ بوده‌ است‌ (ياقوت‌، ادبا، 7/167). اما در 314ق‌ كه‌ عبيدالله‌ بن‌ محمد كلوذانى‌ به‌ نيابت‌ از وزير على‌ بن‌ عيسى‌ بن‌ جراح‌ در بغداد رشتة كارها را در دست‌ گرفت‌، فضل‌ به‌ وي‌ پيوست‌. چون‌ ابن‌ جراح‌ به‌ بغداد آمد فضل‌ را در 315ق‌ رياست‌ ديوان‌ مشرق‌ داد (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/150-152).
در 316ق‌ كه‌ ابن‌ جراح‌ استعفا داد، فضل‌ بن‌ فرات‌ از جمله‌ نامزدان‌ وزارت‌ بود (همو، 1/184). خليفه‌ نخست‌ او را نپذيرفت‌، ولى‌ گويا سپس‌ به‌ وي‌ تمايلى‌ نشان‌ داد، اما سرانجام‌ پس‌ از رايرنى‌ با گروهى‌ از جمله‌ مؤنس‌ خادم‌ و نصر حاجب‌ بدان‌ بهانه‌ كه‌ خاندان‌ ابن‌ فرات‌ همه‌ رافضى‌ و متمايل‌ به‌ قرمطيانند، خاصه‌ كه‌ عمو و پسر عمويش‌ را به‌ دستور خليفه‌ به‌ قتل‌ رسانده‌اند، از آن‌ رأي‌ بازگشت‌ (صابى‌، 341). چون‌ ابن‌ مقله‌ به‌ وزارت‌ نشست‌، فضل‌ در رياست‌ ديوان‌ مشرق‌ ابقا شد (قرطبى‌، 134) و در 319ق‌ به‌ روزگار وزارت‌ عبيدالله‌ بن‌ محمد كلوذانى‌، به‌ وساطت‌ مؤنس‌، رياست‌ ديوان‌ خراج‌ سواد يافت‌ (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/212). دو ماه‌ بعد عميدالدوله‌ حسين‌ بن‌ قاسم‌ وزارت‌ يافت‌، فضل‌ بر سر واگذاري‌ ولايت‌ بصره‌ به‌ ابويوسف‌ بريدي‌، يا مالى‌ كه‌ بريدي‌ مى‌بايست‌ از ولايت‌ بصره‌ به‌ بيت‌المال‌ مى‌رسانيد با وزير به‌ مخالفت‌ برخاست‌ و چون‌ وزير قصد او كرد، در خانة ابوبكر ابن‌ قرابه‌ پنهان‌ شد و به‌ سعايت‌ از عميدالدوله‌ نزد خليفه‌ پرداخت‌ (همو، 1/323-224؛ ابن‌ اثير، همان‌، 8/238). افزون‌ بر آن‌، تشديد نابسامانيهاي‌ بغداد و ناخشنودي‌ سپاه‌ از عميدالدوله‌، سرانجام‌ موجب‌ عزل‌ وزير و انتصاب‌ فضل‌ بن‌ جعفر به‌ وزارت‌ در ربيع‌الثانى‌ 320 شد. به‌ هر حال‌ فضل‌ بن‌ فرات‌ برخلاف‌ وزيران‌ پيشين‌، با سلف‌ خود رفتاري‌ پسنديده‌ در پيش‌ گرفت‌ و چون‌ ناچار شد او را تبعيد كند، با 5 هزار درهم‌ مقرري‌ ماهانه‌ به‌ بصره‌اش‌ فرستاد (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/228). در جمادي‌الا¸خر آن‌ سال‌ برخى‌ از مردم‌ جبال‌ و مرزنشينان‌ قلمرو اسلام‌ با روم‌ كه‌ به‌ شكايت‌ از ستم‌ ديلميان‌ و روميان‌ به‌ بغداد آمده‌ بودند، به‌ خانة وزير هجوم‌ بردند و چند تن‌ از آنان‌ به‌ تيرهاي‌ نگاهبانان‌ وزير كشته‌ شدند تا احمد بن‌ خاقان‌ آشوب‌ را فرونشاند (قرطبى‌، 173، 174). گويا درپى‌ همين‌ واقعه‌ بود كه‌ خليفه‌ خواست‌ ابوعلى‌ ابن‌ مقله‌ را به‌ وزارت‌ بردارد. اما هارون‌ بن‌ غريب‌، خليفه‌ را از آن‌ رأي‌ بازداشت‌ و به‌ ياري‌ فضل‌ بن‌ جعفر، ابن‌ مقله‌ را به‌ ابوعبدالله‌ بريدي‌ دادند و او نيز وي‌ را به‌ شيراز فرستاد (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/229)، اما مؤنس‌ كه‌ خارج‌ از بغداد به‌ مخالفت‌ با خليفه‌ برخاسته‌ و جمعى‌ از سرداران‌ و اطرافيان‌ خليفه‌ به‌ وي‌ پيوسته‌ بودند، چون‌ ديد فضل‌ بن‌ فرات‌ به‌ آزار و مصادرة اموال‌ كسى‌ دست‌ نگشود، به‌ دوستى‌ با وزير پيش‌ آمد و نامه‌ها در ميانه‌ نوشته‌ شد. فضل‌ بن‌ فرات‌ كه‌ مى‌پنداشت‌ اگر مؤنس‌ به‌ بغداد آيد، كارهاي‌ دولت‌ و خليفه‌ به‌ صلاح‌ مى‌گرايد و مفسدان‌ سركوب‌ مى‌شوند، مؤنس‌ را به‌ ورود به‌ بغداد تشويق‌ كرد. اما چون‌ مؤنس‌ به‌ نزديك‌ بغداد رسيد. خليفه‌ به‌ تحريك‌ برخى‌ از نزديكان‌ به‌ جنگ‌ برخاست‌. در آن‌ جنگ‌ مقتدر به‌ قتل‌ رسيد و وزارت‌ فضل‌ نيز پايان‌ يافت‌ (قرطبى‌، 174 به‌ بعد).
چون‌ قاهر به‌ خلافت‌ نشست‌ مؤنس‌ و يلبق‌ خادم‌ به‌ طرفداري‌ از فضل‌ كه‌ پنهان‌ شده‌ بود (ابن‌ خلكان‌، 3/424)، نزد خليفه‌ سخن‌ گفتند، ولى‌ قاهر او را به‌ مصادرة اموال‌ محكوم‌ كرد. فضل‌ خود بر عهده‌ گرفت‌ كه‌ 20 هزار دينار بپردازد (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/244). مؤنس‌ آن‌ مبلغ‌ را از مال‌ خود داد (همدانى‌، 72) و فضل‌ چند روز بعد به‌ رياست‌ ديوان‌ املاك‌ و اموال‌ مصادره‌ شده‌ از مقتدر و مادر و فرزندان‌ او منصوب‌ شد، ولى‌ آن‌ شغل‌ را خوش‌ نمى‌داشت‌ و بيش‌ از 17 روز در آن‌ نپاييد (ابوعلى‌ مسكويه‌، همانجا). در 321ق‌ قاهر خواست‌ او را به‌ وزارت‌ بردارد، ولى‌ فضل‌ از بيم‌ عزل‌ و حبس‌ و مصادره‌ كه‌ گريبان‌ محمد بن‌ قاسم‌ وزير پيشين‌ و سليمان‌ بن‌ حسن‌ ابن‌ خاقانى‌ نامزد وزارت‌ را گرفته‌ بود، از آن‌ منصب‌ روي‌ گردانيد و پنهان‌ شد (همو، 1/272). در 322ق‌ فضل‌ بن‌ فرات‌ از سوي‌ وزير ابوالعباس‌ خصيبى‌ متهم‌ شد كه‌ در شورش‌ برضد خليفه‌ دست‌ داشته‌ است‌. قاهر نيز دستور مصادرة اموال‌ او را صادر كرد. وزير، فضل‌ را به‌ پرداخت‌ مالى‌ هنگفت‌ محكوم‌ كرد و چون‌ نداد، درصدد آزارش‌ برآمد، اما سابور خادم‌، فضل‌ را به‌ دارالخلافه‌ برد و حبس‌ كرد (همو، 1/287). چندي‌ بعد قاهر عزل‌ شد و به‌ وساطت‌ على‌ ابن‌ عيسى‌ بن‌ جراح‌، فضل‌ را آزاد كردند (همو، 1/292، 293). در جمادي‌ الاول‌ آن‌ سال‌ ابن‌ مقله‌ وزير الراضى‌، فضل‌ را به‌ نيابت‌ خود به‌ نظارت‌ بر عاملان‌ خراج‌ شام‌ و جزيره‌ و مصر گماشت‌ و دستش‌ را در امر بريد و عزل‌ و نصب‌ عمال‌ و كارپردازان‌ باز گذاشت‌ (ابن‌ اثير، الكامل‌، 8/283). وي‌ چون‌ به‌ آنجا رفت‌، خلعت‌ حكومت‌ مصر و لقب‌ اخشيد را از سوي‌ خليفه‌ براي‌ محمد بن‌ طُغج‌ برد (ابن‌ تغري‌ بردي‌، 3/252). وي‌ همچنان‌ در آن‌ شغل‌ بود تا در 325ق‌ ابن‌ رائق‌ اميرالامراي‌ بغداد كه‌ طمع‌ در خراج‌ مصر و شام‌ بسته‌ بود، فضل‌ را به‌ وزارت‌ خواند، بدان‌ اميد كه‌ وي‌ در برابر، اموال‌ مصر و شام‌ را به‌ اميرالامراء برساند. ابن‌ فرات‌ در شوال‌ آن‌ سال‌ به‌ بغداد آمد و بر مسند وزارت‌ نشست‌ و ابوبكر عبدالله‌ بن‌ على‌ نِفري‌ را به‌ نيابت‌ خود گمارد (نك: ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/367- 368؛ قس‌: ابن‌ اثير، همان‌، 8/327).
اقامت‌ وي‌ در بغداد چندان‌ نپاييد و چون‌ امور را به‌ سبب‌ نزاع‌ و رقابت‌ ميان‌ ابن‌ رائق‌ و بجكم‌ و خاندان‌ بريدي‌ و بويهيان‌ در عراق‌ و فارس‌ آشفته‌ يافت‌ و ابن‌ رائق‌ را بر كارها چيره‌ ديد، خواست‌ به‌ شام‌ بازگردد. از اين‌ رو طمع‌ ابن‌ رائق‌ را برانگيخت‌ و آگهى‌ داد كه‌ از شام‌ و مصر او را مالها مى‌فرستد. نيز دختر او را براي‌ پسر خود به‌ زنى‌ گرفت‌، بدين‌ تمهيد در ربيع‌الاول‌ 326/ ژانوية 938 به‌ شام‌ بازگشت‌ (ابن‌ خلكان‌، 3/425؛ ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/383، 384) و عبدالله‌ بن‌ على‌ نفري‌ به‌ نيابت‌ از او در بغداد ماند (صولى‌، 101). چنين‌ مى‌نمايد كه‌ فضل‌ پس‌ از خروج‌ از بغداد، وزارت‌ را از دست‌ داد. زيرا خليفه‌، از آن‌ پس‌، ابوعلى‌ ابن‌ مقله‌ را به‌ وزارت‌ نشاند و اندكى‌ بعد كه‌ وي‌ عزل‌ و مثله‌ شد (ابن‌ اثير، همان‌، 8/345، 346)، خليفه‌ كس‌ به‌ شام‌ فرستاد تا فضل‌ را به‌ بغداد آورد و به‌ وزارت‌ بنشاند (ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/409)، و گويا عبدالله‌ بن‌ على‌ نفري‌ را تا آمدن‌ او نيابت‌ وزارت‌ داد، زيرا در وقايع‌ 327ق‌ از او به‌ عنوان‌ نايب‌ وزير ياد شده‌ است‌ (صولى‌، 108)، اما چون‌ فرستادة خليفه‌ به‌ شام‌ رسيد، فضل‌ درگذشته‌ بود (ابوعلى‌ مسكويه‌، همانجا؛ ابن‌ خلكان‌، 3/425).
گفته‌اند ابن‌ رائق‌ به‌ رقه‌ رفت‌ و اموال‌ فضل‌ را تصرف‌ كرد و چيزها به‌ دست‌ آورد كه‌ نيم‌ ميليون‌ دينار ارزش‌ داشت‌ (صولى‌، 134؛ قس‌: العيون‌ و الحدائق‌، 4(2)/80).
فضل‌ بن‌ جعفر بن‌ فرات‌ را به‌ دانش‌ و پاكدامنى‌ و دينداري‌ ستوده‌ و از برگزيدگان‌ آل‌ فراتش‌ خوانده‌اند (قرطبى‌، 173؛ ابوعلى‌ مسكويه‌، 1/244). حتى‌ رقيبانش‌ نيز او را با كفايت‌ و در كتابت‌ ماهر دانسته‌اند (ابن‌ اثير، همان‌، 8/184). او مباحثات‌ علمى‌ ميان‌ عالمان‌ ترتيب‌ مى‌داد. از يكى‌ از اين‌ مجالس‌ كه‌ متى‌ بن‌ يونس‌ و ابوسعيد سيرافى‌ در آن‌ مباحثه‌ داشتند، ياد كرده‌اند (ابوحيان‌، 107- 128).
9. ابوالفضل‌ (ابوالقاسم‌) جعفر بن‌ فضل‌ بن‌ جعفر (308-391ق‌/ 921-1001م‌). در 3 ذيحجه‌ و به‌ روايتى‌ در 8 ذيحجه‌ زاده‌ شد (خطيب‌، 7/235؛ ابن‌ خلكان‌، 1/349). ايام‌ كودكى‌ و نوجوانى‌ را با پدرش‌ كه‌ مشاغل‌ ديوانى‌ و وزارت‌ داشت‌، در مصر و عراق‌ سپري‌ كرد. چون‌ پدرش‌ درگذشت‌، شغل‌ ديوانى‌ او را به‌ ابوالفضل‌ دادند (صولى‌، 134). قلقشندي‌ ( مآثر الاناقة، 1/288) بر آن‌ است‌ كه‌ ابن‌ رائق‌ او را از شام‌ به‌ وزارت‌ خواند. اما بى‌گمان‌ ابو جعفر بن‌ فضل‌ را با پدرش‌ فضل‌ بن‌ جعفر اشتباه‌ كرده‌ است‌. چه‌ در آن‌ وقت‌ كه‌ فضل‌ درگذشت‌ و جعفر پسر او در مصر بود، ابن‌ رائق‌ خود عزل‌ شده‌ و بجكم‌ به‌ منصب‌ اميرالامرايى‌ نشسته‌ بود. به‌ هر حال‌ به‌ سبب‌ روابط نزديكى‌ كه‌ ميان‌ پدر جعفر بن‌ فضل‌ و اخشيد برقرار بود، چون‌ ابوالقاسم‌ انوجور (حك 335-349ق‌/946- 960م‌) پس‌ از دفع‌ سيف‌الدولة حمدانى‌ به‌ مصر بازگشت‌ (334ق‌/ 945م‌؛ قس‌: ابن‌ اثير، همان‌، 8/458، كه‌ سال‌ بازگشت‌ به‌ مصر را 336ق‌ ذكر نموده‌ است‌)، جعفر را به‌ وزارت‌ خود منصوب‌ كرد (ابن‌ تغري‌ بردي‌، 3/292). وي‌ به‌ روزگار حكومت‌ ابوالحسن‌ على‌ بن‌ اخشيد (349- 355ق‌) و نيز ابوالمسك‌ كافور (حك 355-357ق‌) بر همان‌ شغل‌ بود تا كافور درگذشت‌.
پس‌ از مرگ‌ كافور، ابوالفوارس‌ احمد بن‌ على‌ بن‌ اخشيد خردسال‌ را به‌ حكومت‌ نشاندند و جعفر بن‌ فضل‌ رشتة كارها را در دست‌ گرفت‌. جعفر كه‌ اينك‌ استقلالى‌ به‌ هم‌ رسانيده‌ بود، به‌ بازداشت‌ و مصادرة اموال‌ برخى‌ از نزديكان‌ كافور و ديوانيان‌ مصر مانند يعقوب‌ بن‌ كَلّس‌ دست‌ زد (ابن‌ خلكان‌، 1/347). اما ظاهراً بدان‌ سبب‌ كه‌ پس‌ از مرگ‌ كافور خراج‌ شهرهاي‌ تابع‌ به‌ وي‌ نمى‌رسيد، جعفر بن‌ فضل‌ از تأديه‌ مقرري‌ سپاه‌ و غلامان‌ و پيوستگان‌ كافوري‌ و اخشيدي‌ ناتوان‌ ماند و آنها شوريدند و خانة جعفر و وابستگان‌ او را غارت‌ كردند. در اين‌ ميان‌ حسن‌ بن‌ عبيدالله‌ بن‌ طغج‌ كه‌ نيابت‌ حكومت‌ امير خردسال‌ را داشت‌ و قرمطيان‌ او را از شام‌ گريزانده‌ بودند، به‌ مصر آمد. چون‌ سپاه‌ به‌ شكايت‌ نزد او رفتند، حسن‌ نيز جعفر بن‌ فضل‌ را بازداشت‌ كرد و بسى‌ آزارش‌ داد و اموالش‌ را مصادره‌ كرد. اما 3 ماه‌ بعد به‌ وساطت‌ ابوجعفر مسلم‌ حسينى‌ او را رها ساخت‌ و امور مصر را دوباره‌ به‌ وي‌ سپرد و خود در آغاز ربيع‌الا¸خر 358 / مارس‌ 969 به‌ شام‌ بازگشت‌ (ابن‌ تغري‌ بردي‌، 4/23، 24). حدود 2 ماه‌ بعد، جوهر صقلى‌ سردار المعز فاطمى‌ به‌ دعوت‌ امراي‌ مصر كه‌ از جعفر بن‌ فضل‌ دلخوش‌ نبودند (قس‌: همو، 4/24، 30)، آن‌ ديار را سخت‌ مورد تهديد قرار داد. جعفر بن‌ فضل‌ به‌ خواست‌ مصريان‌ در طلب‌ صلح‌ برآمد و شريف‌ ابوجعفر حسينى‌ را به‌ وساطت‌ برانگيخت‌ و از جوهر امان‌ گرفت‌. اما كافوريان‌ و اخشيديان‌ گردن‌ ننهادند و به‌ پيكار برخاستند و شكست‌ خوردند و جوهر باز مصريان‌ را امان‌ داد و بزرگان‌ شهر از جمله‌ وزير و شريف‌ ابوجعفر حسينى‌ به‌ استقبال‌ وي‌ رفتند (ابن‌ خلكان‌، 1/376- 378).
تصرف‌ مصر به‌ دست‌ سردار فاطميان‌، ظاهراً در موقعيت‌ جعفر بن‌ فضل‌ شيعى‌ مذهب‌ چندان‌ تغييري‌ پديد نياورد. چه‌، جوهر وي‌ را در منصبش‌ ابقاء كرد و خود هر شنبه‌ «در حضرت‌ وزير و قاضى‌ و جماعتى‌ از فقيهان‌ بزرگ‌» به‌ ديوان‌ مظالم‌ مى‌نشست‌ (همو، 1/379). به‌ گفتة ذهبى‌ ( سير، 16/485)، جعفر بن‌ فضل‌ خود فاطميان‌ را به‌ مصر خواند. با اينهمه‌ چون‌ المعز وارد مصر شد و خواست‌ كه‌ جعفر را بر منصب‌ وزارتش‌ بنشاند، وي‌ نپذيرفت‌ و المعز نيز كه‌ معتقد بود دولت‌ از چون‌ اويى‌ بى‌نياز نيست‌، گفت‌ بايد در مصر بماند (ياقوت‌، ادبا، 7/175، 176). اگرچه‌ گفته‌اند كه‌ وي‌ در 383ق‌ يك‌ چند به‌ وزارت‌ العزيز فاطمى‌ منصوب‌ شد (زامباور، 145)، ولى‌ در منابع‌ ما از اين‌ معنى‌ ياد نشده‌ است‌. تاريخ‌ مرگ‌ او را به‌ اختلاف‌ پيش‌ از 390 يا 13 ربيع‌الاول‌ 391 و به‌ روايتى‌ 13 صفر 392 ذكر كرده‌اند (خطيب‌، 7/235؛ ياقوت‌، ادبا، 7/164). پيكر او را بنا بر وصيتش‌ در مدينه‌ در خانه‌اي‌ كه‌ خود جنب‌ مسجد پيامبر خريده‌ بود، به‌ خاك‌ سپردند (ياقوت‌، همان‌، 7/170). بنا به‌ روايت‌ ابن‌ خلكان‌ (1/349، 350) كه‌ گور فضل‌ بن‌ جعفر را در مصر ديده‌ بوده‌، او را نخست‌ در خانه‌اش‌ دفن‌ كردند و سپس‌ به‌ مدينه‌ بردند.
جعفر را دو فرزند بود كه‌ يكى‌ از آنها به‌ نام‌ ابوالحس‌ ملقب‌ به‌ سَيْدوك‌ در 399ق‌ به‌ دست‌ الحكم‌ كشته‌ شد (ياقوت‌، همان‌، 7/164) و پسر ديگر او ابوالعباس‌ فضل‌ كه‌ دختر يعقوب‌ بن‌ كلس‌ را به‌ زنى‌ داشت‌ (ذهبى‌، سير، 16/486)، در شعبان‌ 405ق‌ به‌ وزارت‌ الحاكم‌ منصوب‌ شد، ولى‌ 5 روز بعد به‌ دستور خليفة فاطمى‌ به‌ قتل‌ رسيد (ياقوت‌، همان‌، 7/164، 165). جعفر بن‌ فضل‌، گذشته‌ از فعاليت‌ سياسى‌، مردي‌ با فرهنگ‌ و دانشمند بود كه‌ در اين‌ زمينه‌ از شهرتى‌ بسزا برخوردار است‌. خاصه‌ كه‌ برخى‌ از دانشمندان‌ و مورخان‌ غير شيعى‌ او را ستوده‌اند. ذهبى‌ ( تذكرة، 3/1022) او را «حافظ» و «امام‌» و «ثقه‌» خوانده‌ كه‌ به‌ درك‌ محضر محدثان‌ افتخار مى‌كرد و در حين‌ وزارت‌، مجالس‌ املاء حديث‌ داشت‌. ياقوت‌ (همان‌، 7/165) به‌ نقل‌ از ابن‌ منده‌ نيز او را به‌ خرد و فضيلت‌ پروري‌ ستوده‌ و اشاره‌ كرده‌ كه‌ بسيار حديث‌ مى‌شنيد. چنانكه‌ از قول‌ يحيى‌ بن‌ منده‌ آورده‌ كه‌ جعفر بن‌ فضل‌ براي‌ شنيدن‌ حديث‌ به‌ اصفهان‌ رفت‌ و از عبدالله‌ بن‌ محمد بن‌ عبدالكريم‌، محمد بن‌ حمزة بن‌ عمارة و حسن‌ بن‌ محمد الداركى‌ حديث‌ شنيد (همانجا). در مجالس‌ املاء حديث‌، از كسانى‌ چون‌ محمد بن‌ هارون‌ حضرمى‌ و طبقة او از بغداديان‌، محمد بن‌ جعفر خرائطى‌ و حسين‌ بن‌ احمد بن‌ بسطام‌ و ديگران‌ روايت‌ مى‌كرد. سپس‌ خواست‌ مُسندي‌ تأليف‌ كند و ابوالحسن‌ دارقطنى‌ براي‌ كمك‌ به‌ او نزد وي‌ رفت‌ و جعفر بن‌ فضل‌ در ازاي‌ تأليف‌ آن‌ مسند، مالى‌ هنگفت‌ به‌ وي‌ داد (خطيب‌، 7/234؛ ابن‌ خلكان‌، 3/298).
اين‌ اقبال‌ دارقطنى‌ به‌ جعفر بن‌ فضل‌، سبب‌ شد تا يافعى‌ او را ملامت‌ كند (2/426). با اينهمه‌ دارقطنى‌ در كتاب‌ المُبّج‌ خود و حمزة بن‌ محمد الكتانى‌ به‌ رغم‌ تقدمش‌، نيز حافظ ابومحمد عبدالغنى‌ مصري‌، هر 3 از جعفر بن‌ فضل‌ حديث‌ روايت‌ كرده‌اند (خطيب‌، 7/235؛ ذهبى‌، همانجا). گفته‌اند كه‌ هر ساله‌ خاص‌ او كاغذ از سمرقند مى‌آوردند و وي‌ در كتابخانه‌اش‌ ورّاقانى‌ گردآورده‌ بود (ياقوت‌، همان‌، 7/176) تا كتابها را براي‌ او استنساخ‌ كنند.
متنبى‌ شاعر مشهور، وقتى‌ با مدح‌ نامه‌اي‌ به‌ ديدار كافور رفت‌، قصيده‌اي‌ نيز به‌ ستايش‌ جعفر بن‌ فضل‌ سرود و چون‌ جعفر او را از خود خشنود نكرد، متنبى‌ سپس‌ آن‌ قصيده‌ را به‌ نام‌ ابوالفضل‌ ابن‌ عميد وزير بويهيان‌ گردانيد (ابن‌ خلكان‌، 1/347، 348). اما آنچه‌ در باب‌ جعفر بن‌ فضل‌ ماية شگفتى‌ تواند بود، علاقة وي‌ به‌ گردآوري‌ مجموعه‌اي‌ از مارها و عقربها و افعيهاست‌. وي‌ به‌ كسانى‌ كه‌ اين‌ خزندگان‌ را براي‌ او مى‌آوردند مالها مى‌داد. ياقوت‌ از قول‌ ابن‌ نحوي‌ داستانى‌ جالب‌ در اين‌ باره‌ آورده‌ است‌ (همان‌، 7/170-172). برخى‌ از نويسندگان‌ و مورخان‌، آثاري‌ از جعفر بن‌ فضل‌ برشمرده‌اند. ابن‌ شهر آشوب‌ (ص‌ 32) از او در زمرة مصنفان‌ شيعه‌ ياد كرده‌ و كتابى‌ به‌ نام‌ الغرر به‌ وي‌ نسبت‌ داده‌ است‌. ابن‌ خلكان‌ (1/347) نيز او را صاحب‌ آثاري‌ در رجال‌ و انساب‌ دانسته‌، بى‌آنكه‌ نامى‌ از آنها ذكر كند. ذهبى‌ و حافظ سلفى‌ هر كدام‌ بخشهايى‌ از امالى‌ و احاديثى‌ را كه‌ روايت‌ كرده‌، نزد خود داشته‌اند ( تذكرة، همانجا؛ سيوطى‌، 406).
مآخذ: ابن‌ ابار، محمد، اعتاب‌ الكتاب‌، به‌ كوشش‌ صالح‌ الاشتر، دمشق‌، 1380ق‌/ 1961م‌؛ ابن‌ اثير، الكامل‌؛ همو، اللباب‌، قاهره‌، 1356ق‌؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، النجوم‌؛ ابن‌ جوزي‌، عبدالرحمان‌، المنتظم‌، حيدرآباد دكن‌، 1357ق‌؛ ابن‌ خلكان‌، وفيات‌؛ ابن‌ داوود، حسن‌، رجال‌، به‌ كوشش‌ محدث‌ ارموي‌، تهران‌، 1342ش‌؛ ابن‌ شاكر، محمد، عيون‌ التواريخ‌، نسخة خطى‌ كتابخانة احمد ثالث‌، شم 2922؛ ابن‌ شهر آشوب‌، محمد، معالم‌ العلماء، نجف‌، 1380ق‌/1961م‌؛ ابن‌ طقطقى‌، محمد، الفخري‌، به‌ كوشش‌ هارتويگ‌ درنبورگ‌، پاريس‌، 1894م‌؛ ابن‌ كثير، البداية؛ ابوحيان‌ توحيدي‌، الامتاع‌ و المؤانسة به‌ كوشش‌ احمد امين‌ و احمد الزين‌، قاهره‌، 1939م‌؛ ابوعلى‌ مسكويه‌، احمد، تجارب‌ الامم‌، به‌ كوشش‌ آمد روز، قاهره‌، 1332ق‌/1914م‌؛ استرابادي‌، محمد، منهج‌ المقال‌، تهران‌، 1306ق‌؛ الاشتر، صالح‌، مقدمه‌ بر ديوان‌ (نك: بحتري‌ در همين‌ مآخذ)؛ اشعري‌ قمى‌، سعد، كتاب‌ المقالات‌ و الفرق‌، به‌ كوشش‌ محمدجواد مشكور، تهران‌، 1341ش‌؛ اقبال‌ آشتيانى‌، عباس‌، خاندان‌ نوبختى‌، تهران‌، 1345ش‌؛ بحتري‌، ديوان‌، به‌ كوشش‌ حسن‌ كامل‌ صيرفى‌، قاهره‌، 1963م‌؛ تستري‌، محمدتقى‌، قاموس‌ الرجال‌، تهران‌، 1388ق‌؛ تنوخى‌، محسن‌، الفرج‌ بعد الشدة، به‌ كوشش‌ عبود شالجى‌، بيروت‌، 1398ق‌/1978م‌؛ همو، نشوار المحاضرة، به‌ كوشش‌ مارگليوث‌، قاهره‌، 1921م‌؛ همان‌، به‌ كوشش‌ عبود شالجى‌، بيروت‌، 1971-1973م‌؛ ثالث‌ بن‌ سنان‌، اخبار القرامطة، به‌ كوشش‌ سهيل‌ زكار، بيروت‌، 1402ق‌/1982م‌؛ ثعالبى‌، تحفة الوزراء، به‌ كوشش‌ حبيب‌ على‌ راوي‌ و ابتسام‌ مرهون‌ صفار، بغداد، 1977م‌؛ خطيب‌ بغدادي‌، احمد، تاريخ‌ بغداد، قاهره‌، 1349ق‌؛ خوانساري‌، محمدباقر، روضات‌ الجنات‌، تهران‌، 1382ق‌/1962م‌؛ ذهبى‌، محمد، تذكرة الحفاظ، حيدر آباد دكن‌، 1333- 1334ق‌؛ همو، سيراعلام‌ النبلاء، به‌ كوشش‌ شعيب‌ ارنؤوط، بيروت‌، 1404ق‌/ 1984م‌؛ زامباور، الانساب‌ و الاسرات‌ الحاكمة، بيروت‌، 1980م‌؛ سامرائى‌، كمال‌، مختصر تاريخ‌ الطب‌ العربى‌، بغداد، 1404ق‌/1984م‌؛ سيوطى‌، طبقات‌ الحفاظ، بيروت‌، 1983م‌؛ صابى‌، هلال‌، الوزراء، به‌ كوشش‌ عبدالستار احمد فراج‌، قاهره‌، 1958م‌؛ صفدي‌، خليل‌، الوافى‌ بالوفيات‌، به‌ كوشش‌ هلموت‌ ريتر، بيروت‌، 1381ق‌/1961م‌؛ صولى‌، محمد، الاوراق‌، به‌ كوشش‌ هيورث‌ - دن‌، قاهره‌، 1354ق‌/1935م‌؛ طبري‌، تاريخ‌، به‌ كوشش‌ محمد ابوالفضل‌ ابراهيم‌، قاهره‌، 1960- 1968م‌؛ طوسى‌، محمد، اختيار معرفة الرجال‌، به‌ كوشش‌ حسن‌ مصطفوي‌، مشهد، 1348ش‌؛ همو، رجال‌، نجف‌، 1380ق‌/1961م‌؛ همو، كتاب‌ الغيبة، تهران‌، مكتبة نينوي‌ الحديثة؛ علوجى‌، عبدالحميد، تاريخ‌ الطب‌ العراقى‌، بغداد، 1387ق‌/1967م‌؛ العيون‌ و الحدائق‌، به‌ كوشش‌ نبيله‌ عبدالمنعم‌ داوود، نجف‌، 1392ق‌/1972م‌؛ فروخ‌، عمر، تاريخ‌ الادب‌ العربى‌، بيروت‌، 1981م‌؛ قاضى‌ عبدالجبار همدانى‌، «تثبيت‌ دلائل‌ نبوة سيدنا محمد»، همراه‌ اخبار القرامطة (نك: ثابت‌ بن‌ سنان‌ در همين‌ مآخذ)؛ قرطبى‌، عريب‌ سعد، صلة تاريخ‌ الطبري‌، به‌ كوشش‌ دخويه‌، ليدن‌، 1897م‌؛ قزوينى‌ رازي‌، عبدالجليل‌، نقض‌، به‌ كوشش‌ محدث‌ ارموي‌، تهران‌، 1331ش‌؛ قلقشندي‌، احمد، صبح‌ الاعشى‌، قاهره‌، 1382ق‌/1963م‌؛ همو، مآثر الانافة، به‌ كوشش‌ عبدالستار احمد فراج‌، كويت‌، 1985م‌؛ كندي‌، محمد، ولادة مصر، بيروت‌، دار صادر؛ مامقانى‌، عبدالله‌، تنقيح‌ المقال‌، نجف‌، 1352ق‌؛ مشكور، محمدجواد، مقدمه‌ بر المقالات‌ (نك: اشعري‌ در همين‌ مآخذ)؛ نوبختى‌، حسن‌، فرق‌ الشيعة، به‌ كوشش‌ هلموت‌ ريتر، استانبول‌، 1931م‌؛ همدانى‌، محمد، تكملة تاريخ‌ الطبري‌، به‌ كوشش‌ البرت‌ يوسف‌ كنعان‌، بيروت‌، 1961م‌؛ يافعى‌، عبدالله‌، مرا¸ة الجنان‌، بيروت‌، 1338ق‌؛ ياقوت‌، ادبا؛ همو، بلدان‌؛ نيز:
2 ; Massignon, L., X Les origines shi q ites de la famille vizirale des Banu'l Furat n , Opera Minora, Caire / Liban, Dar al - Maaref; id, La passion de Husayn Ibn Mans C r Hall @ j, Paris, 1975; Sourdel, D., Leuizirat q Abb ? side, Damas, 1959-1960.
صادق‌ سجادي

ابوعبیدۀ جراح از دایرة المعارف بزر گ اسلامی

اَبو عُبِيْدة جَرّاح، عامر بن عبدالله بن جراح (د 18ق/639 م)،‌صحابي مشهور پيامبر (ص). وي از تيرة بني الحارث قبيلة قريش بود (كلبي،‌125). در نسب او معمولاً پس از كنيه، نام جدّ به جاي نام پدر ياد مي شود. پدرش عبدالله در جنگ فجار از سركردگان قريش بود (ابن حبيب،، 170؛ ابوالفرج، 22/62 ـ 63). مادر ابوعبيده نيز از قريش بود كه بعدها اسلام آورد (خليفه، 1/62). گفته اند كه ابوعبيده به همراه ارقم بنابي ارقم و عثمان بن مظعون، نزد پيامبر (ص) اسلام آورد (ابن هشام. 1/252 ـ 253؛ ابن سعد، 3/393)، اما بنابر قولي غيرمشهور، ولي در آغاز اسلام، به دست ابوبكر مسلمان شد (محب طبري، 3/346؛ قس: ابن اسحاق، 140). از آنجا كه سن وي در جنگ بدر، 41 سال ذكر شده (ابن سعد، 3/414؛ ابن قتيبه، 248؛ ابونعيم، 2/20،‌24)، بايستي به هنگام اسلام آوردن نسبتاً جوان بوده باشد.
ابوعبيده خود از دعوت كنندگان به اسلام بود (بلاذري، انساب، 1/123) و نام او جزو كساني ذكر شده كه پيش از جعفر بن ابي طالب به حبشه هجرت كردند (ابن اسحاق، 177). برخي نيزگفته اند كه وي در مهاجرت دوم به حبشه رفت (ابن سعد، 3/410) و برخي او را مهاجر هر دو هجرت دانسته اند (بلاذري، همان، 2/گ 346 الف).
ابوعبيد پس از هجرت پيامبر (ص) به مدينه از حبشه به مكه بازگشت و سپس به مدينه هجرت كرد (نك‍ : ابن هشام، 1/369؛ ابونعيم، 2/20) و پيامبر (ص) ميان او و سعد بن معاذ بن نعمان (ابن هشام، 1/505؛‌ ابن سعد، 3/421) يا سالم، مولاي ابي حذيفه (همو، 3/88؛ ابن حبيب، 71؛ بلاذري، همان، 1/270؛ قس: احمد بن حنبل، مسند، 3/152؛ ابن حجر، 1/171) عقد برادري بست و با محمد بن مسلمه نيز به منظور برخورداري از ميرات يكديگر (بلاذري، همان، 1/270 ـ 271؛ ابن حبيب، 75) پيمان برادري برقرا كرد.
گفته اند كه ابوعبيده در جنگ بدر (نك‍ : ابن هشام، 1/685؛ واقدي، المغازي، 1/157)، پدر خود را كه از مشركين بود، به قتل رسانيد و بدين سبب بر پيامبر (ص) آيه اي در حق او نازل شد (نك‍ : ابونعيم، 2/21 ـ 22؛ طبراني، 1/171 ـ 118)، اما از آنجا كه پدرش، به تصريح واقدي (نك‍ : ابن عساكر، 267؛ ابن حجر، 2/11) اسلام را درك نكرده بود، اين روايت احتمالاً از فضايل بر ساختة بعدي است. در جنگ احد، ابوعبيده از معدود كساني بود كه وقتي پيامبر (ص) به سختي افتاد، از او جدا نشد (واقدي، همان، 1/240؛ ابن سعد، 3/410؛ بلاذري، همان، 1/318). ابوعبيده در چند غزوه و سريّة ديگر نيز شركت جست (واقدي، همان، 1/340 ـ 341، 2/498؛ ابن سعد، همانجا) و خود در يك سريّه و يك غزوه فرماندهي سپاه داشت (واقدي، همان، 1/4ـ5، 6، 2/552؛ ابن سعد، 2/86، 132) و در پيمان صلح حديبيه از گواهان بود (واقدي، همان،2/612). پيامبر (ص) همچنين او را با جمع ديگري از صحابه، در سپاهي به فرماندهي عمرو ابن عاص به ذات السلاسل فرستاد و او اگر چه با فرمانده سپاه رقابت داشت، ولي چنانكه گفته اند، پيامبر (ص) وي را به سبب ملايمتش در برابر عمرو عاص تحسين كرد (ابن هشام، 2/623 ـ 624؛ واقدي، همان، 2/770 ـ 773؛ ابن حبيب، 121 ـ 122).
در منابعي از گواهي ابوعبيده بر چند پيمان نامة هيأتهاي نمايندگي قبايل با پيامبر (ص)، مبني بر اسلام آودرن آنان، سخن رفته است (ابن سعد، 1/352، 354). گفته اند كه پيامبر (ص) او را براي تبليغ به بحرين (احمد بن حنبل، همان، 4/137؛‌ بخاري، 4/62 ـ 63)، يا نجران، يا يمن فرستاد (موسي بن عقبه، 465؛ احمد بن حنبل،‌همان، 5/400 ـ 401؛ بخاري،‌8/134؛ بلاذري، همان، 2/گ 346 ب).
وي به هنگام رحلت پيامبر (ص) با سپاه اسامه رهسپار جنگ بود. چون خبر وفات پيامبر (ص) به سپاه رسيد، با اسامه وعمر به مدينه بازگشت (واقدي، همان، 3/1120). رواياتي نشان مي دهد كه وي به همراه عمر در رساندن ابوبكر به خلافت نقش داشته است؛ اگرچه نقش اصلي ابوعبيده در واقعة سقيفه چندان روشن نيست، اما نمي توان همسويي وي و ابوبكر و عمر را در اين امر و همچنين نقش گسترده اش را در حوادث بعدي، صرفاً تصادفي تلقي كرد. هنگامي كه ابوبكر و عمر شتابان به سوي سقيفة بني ساعده روان بودند، به ابوعبيده برخوردند (طبري، 3/219) و هر زماني به سقيفه رسيدند كه انصار براي انتخاب خليفه در آنجا گرد آمده بودند (ابن سعد، 2/269؛ بلاذري، همان، 1/580 ـ 581؛ يعقوبي، 2/123). ابوبكر خواست با ابوعبيد يا عمر بيعت كند (زهري، 142؛ واقدي، الرّدة، 23، 26؛ احمد بن حنبل، ‌همان، 1/56؛ ابن ابي الحديد، 6/8، 10، به نقل از جوهري) و حتي گفته اند عمر نيز نخست قصد بيعت با ابوعبيده داشت (ابن سعد، 3/181؛ احمد بن حنبل، همانا، 1/35). به هر حال، چون ابوبكر خلافت يافت، ابوعبيده نقش عمده اي در ستاندن بيعت از مخالفان و خاصه حضرت علي (ع) بر عهده گرفت (واقدي، همان، 29) و همين نقش در «رسال‍ـة السقيف‍ة» ابوحيّان توحيدي (ص 7-8،‌20 ـ 24)،‌ از زبان ابعبيده، بازتابي گسترده يافته است. ابوعبيده، همچنين به همراه ابوبكر وعمر و مغيرة بن شعبه در اخذ بيعت از عباس، عموي پيامبر (ص)‌، براي ابوبكر تلاش كرد (يعقوبي، 2/124 ـ 125؛ ابن ابي الحديد،‌1/129 ـ 220) و پس از تثبيت ابوبكر در خلافت، به ادارة بيت المال مشغول شد و تا پايان زندگي يكي از مهم ترين عناصر استحكام اركان خلافت بود (خليفه،‌1/108؛ احمد بن حنبل، العلل، 3/491؛ طبري، 3/426).
در آغاز جنگهاي ردّه، او و عمر، ابوبكر را از سختگيري در گرفتن زكات تا هنگام استحكام بيشتر مباني خلافت، بر حذر داشتند (كلاعي، 1/گ 73 الف) و شايد به همين سبب، درگزارشهاي مربوط به وقوع جنگهاي رده، نقش آشكاري از ابوعبيده ديده نمي شود، اما وي به هنگام نظرخواهي خليفه در مورد فتح شام، يكي از مشاوران عمدة او بود (ازدي، 2؛‌ كلاعي، 1/گ 142 الف و ب).
اخبار مربوط به چگونگي حضور و فعاليت ابوعبيده در فتوح شام، بسيار پريشان و مغشوش است و اين بيشتر به سبب تناقضاتي است كه در گزارشهاي فتح سرزمينهاي ايران و شام وجود دارد. براساس گزارش طبري (3/387) از ابن اسحاق، ابوعبيده، يكي از چند سرداري بود كه از سوي ابوبكر بر لشكرهايي گمارده شدند و همگي به سوي شام تاختند (نيز نك‍ : همو، 3/394). اگر چه در مورد واگذاري فرماندهي كل اين سپاه به ابوعبيده، گزارشهايي در دست است، ولي ظاهراً وضع مسلمانان در ابتدا گشودن سرزمينهاي شام، مانع از ايجاد فرماندهي واحدي بوده است (نك‍ : بلاذري، فتوح، 1/128؛ قس: ازدي، 16 ـ 18). در اينكه نقش ابوعبيده در فتوح شام، پيش از درگذشت ابوبكر چگونه بوده است، نمي توان چندان بر اخبار تكيه كرد؛ همچنين نامه هايي كه گفته اند در همين زمان ميان آن دو رد و بدل مي شده، قابل اعتماد به نظر نمي رسد (مثلاً نك‍ : همو، 30 ـ 31، 44، 50؛ كلاعي، 1/گ 153 ب ـ 154 الف؛ نيز نك‍ : ظاهريه، 2/282 ـ 283).
زماني كه دمشق در محاصره مسلمانان بود، ابوبكر درگذشت و عمر كه از آ‌غاز با خالد بن وليد نظر چندان مساعدي نداشت (نك‍ : طبري، .3/436)، بي درنگ به جاي او ابوعبيده را به فرماندهي لشكر مسلمانان گماشت (نك‍ : زهري، 151؛ بلاذري، همان، 1/137؛ ابن سعد، 7/397). بر اساس خبري كه طبري (3/398) از سيف بن عمر نقل كرده، خالد نخست خبر عزل خود را از بيم تفرقه در لشكر پنهان داشت. نوشته اند كه ابوعبيده نيز فرمان امارت خود را چند گاهي آشكار نكرد (همو، 3/435؛ زهري، 174). به گزارش بلاذري (همان، 1/145) ابوعبيده پس از رسيدن به فرماندهي سپاه، مأموريتهاي مهمّي به خالد مي داده است (قس: طبري، 3/437). طبري در خبر ديگري (3/436) به نقل از سيف بن عمر،‌ ماجراي انتصاب ابوعبيده را از سوي عمر، پس از فتح يرموك آورده است. به هر حال، ابوعبيده پس از صلح با دمشقيان به سوي حمص روان شد و نخست با اهالي بعلبك و سپس حمص صلح كرد (بلاذري، همان، 1/154، 156؛ قس: طبري، 3/579)، اما لاذقيه پس از جنگ سختي فتح شد (بلاذري، همان، 1/157). بنابر خبر بلاذري (همان، 1/162) در رجب سال 15، پس از نبرد سنگين يرموك، ابوعبيدة قِنَّسرين و انطاكيه را فتح كرد (همان، 1/172 ـ 174). ابوعبيده همچنين بر تمام فتوحات سرزمينهاي ديگر مانند اردن و فلسطين كه توسط عمرو عاص صورت مي گرفت، نظارت داشت (ازدي، 107).
براساس برخي مآخذ، نامه هايي، ميان ابوعبيده و عمر، مبادله شده كه معلوم نيست تا چه اندازه مي توان آنها را واقعي شمرد (مثلاً نك‍ : همو، 125 ـ 126، 140 ـ 141، 146 ـ 147). گفته اند زماني كه ابوعبيده سرگرم فتح بيت المقدس بود (17 ق)، مردم شهر تصميم به صلح و پرداخت جزيه گرفتند، بدين شرط كه خليفه خود براي صلح به شام آيد. ابوعبيده به عمر نامه نوشت وع مر به جابية دمشق و از آنجا به بيت المقدس آمد و صلح نامه را امضا كرد (بلاذري، همان، 1/164؛ طبري،‌3/608 ـ 609، قس: 4/56 ـ 57).
در 17 يا 18 ق (نك‍ : همو، 4/60) بيماري طاعون شام را فرا گرفت و گفته اند عمر كه از فر رسيدن مرگ ابوعبيده بيمناك بود، وي را به مدينه فراخواند. ولي او سرباز زد (همو، 4/58؛ محب طبري، 3/355 ـ 356؛ ذهبي، 1/18)، و سرانجام، همچون برخي ديگر از صحابه، بيمار شد و در 17 يا 18 ق درگذشت (ازدي، 267؛‌ بلاذري،‌ همان، 1/165؛ ابن عساكر، 319 ـ 322). گفته اند كه گور او در اردن بوده است (ازدي، همانجا؛ ابوزرعه، 1/218؛ ابن اعثم، 1/311؛ ابونعيم، 2/20). از ابوعبيده فرزندي بر جاي نماند (ابن قتيبه، 247؛ ابن حزم، 176؛ ذهبي، 1/8، به نقل از زبير بن بكّار).
در باب ابوعبيده، به عنوان يكي از صحابيان مشهور كه احاديثي نيز از پيامبر (ص) روايت كرده (ابونعيم،‌2/28 به بعد؛ ذهبي، 1/6 ـ 7؛ مزي، 4/231 ـ 233)، فضايلي نقل شده است (احمد بن حنبل، الزهد 230؛ حاكم، 3/262 ـ 268؛ ابن سلام، 73 ـ 74) و او را يكي از «عشرة مبشّره» دانسته اند (ابن عبدالبر، 2/793؛ محب طبري، 3/350 ـ 351) و گفته اند پيامبر (ص) سخت او را ستوده است (نك‍ : بخاري، 4/216؛ مسلم، 2/1881 ـ 1882)؛ نيز آورده اند كه عمر چندان به او اعتماد داشت كه گفت: اگر مراد مرگ دريابد و ابوعبيده زنده باشد، او را به جاي خويش مي گمارم (احمد بن حنبل، مسند، 1/18؛ ابن سعد، 3/343؛ بلاذري،‌ انساب، 2/گ346 الف، طبري، 4/227).
مآخذ: ابن ابي الحديد، عبدالحميد بن هب‍ـة الله، شرح نهج البلاغ‍ـة، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، 1378 ـ 1384 ق؛ ابن اسحاق، محمد، السير و المغازي، به كوشش سهيل زكار، دمشق، 1398ق/ 1978 م؛ ابن اعثم كوفي، احمد بن علي، كتاب الفتوح، حيدرآباد دكن، 1392ق/ 1972 م؛ ابن حبيب، محمد، المحبَّر، به كوشش ايلزه ليشتن، اشتتر، حيدرآباد دكن، 1361ق/ 1942 م؛ ابن حجر عسقلاني، احمد بن علي، الاصاب‍ـة، قاهره، 1328 ق؛ ابن حزم، علي بن احمد، جمهرة انساب العرب، به كوشش محمد عبدالسلام هارون، قاهره، 1403ق/1983 م؛ ابن سعد، محمد، الطبقات الكبري، بيروت، دارصادر؛ ابن سلام اباضي. بده الاسلام و شرائع الدين، به كوشش ورن رشوارتز و سالم بن يعقوب،‌ ويسبادن، 1406ق/ 1986 م؛ ابن عبدالبر، يوسف بن عبدالله، الاستيعاب، به كوشش علي محمد بجاوي، قاهره، 1380ق/ 1960 م؛ ابن عساكر، علي بن حسن، تاريخ مدين‍ـة دمشق، به كوشش شكري فيصل، دمشق، 1406ق/ 1986 م؛ ابن قتيبه، عبدالله بن مسلم، المعارف، به كوشش ثروت عكاشه، قاهره، 1960 م؛ ابن هشام، عبدالملك،‌ السيرة النبوة، به كوشش مصطفي سقا و ديگران، قاهره، 1375ق/ 1955 م؛ ابوحيان توحيدي، «رسال‍ـة السقيق‍ـة» ثلاث رسائل، به كوشش ابراهيم كيلاني، دمشق، 1951 م؛ ابوزرعة دمشقي، عبدالرحمن بن عمرو، تاريخ، به كوشش شكرالله بن نعمت الله قوجاني، دمشق، 1400ق/1980 م؛ ابوالفرج اصفهاني، الاغاني، قاهره، دارالكتب المصري‍ـة؛ ابونعيم اصفهاني، احمد بن عبدالله، معرف‍ـة الصحاب‍ـة، به كوشش محمد راضي حاج عثمان، رياض، 1408ق/ 1988 م؛ احمد بن حنبل، الزهد، بيروت، 1403ق/1983 م؛ همو، العلل و معرف‍ـة الرجال، به كوشش وصي الله عباس، بيروت، 1408ق/1988 م؛ همو، مسند، قاهره، 1313 ق؛ ازدي، محمد بن عبدالله، تاريخ فتوح الشام، به كوشش عبدالمنعم عامر، قاهره، 1970 م؛ بخاري،‌ محمد بن اسماعيل، صحيح، بولاق، 1315 ق؛ بلاذري، احمد بن يحيي، انساب الاشراف، ج 1، به كوشش محمد حميدالله، قاهره، 1959 م؛ همو، همان، ج2، نسخة خطي كتابخانة عاشر افندي استانبول، شم‍ 598؛‌ همو، فتوح البلدان، به كوشش صلاح الدين منجد، قاهره، 1956 م؛ حاكم نيشابوري، محمد بن عبدالله، المستدرك علي الصحيحين، حيدرآباد دكن، 1334 ق؛ خليف‍ـة بن خياط، الطبقات، به كوشش سهيل زكار، دمشق، 1966 م؛ ذهبي، محمد بن احمد، سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و حسين اسد، بيروت، 1405ق/ 1985 م؛ زهري، محمد بن مسلم، المغازي النبويّ‍ـة، به كوشش سهيل زكار، دمشق، 1401ق/ 1981 م؛ طبراني، سليمان بن احمد. المعجم الكبير، به كوشش حمدي عبدالمجيد سلفي، بغداد، وزارة الاوقاف؛ طبري، تاريخ؛ ظاهريه، ريّان، خطي (تاريخ)؛ كلاعي، سليمان بن موسي، الاكتفا، نسخة خطي كتابخانة چستربيتي، شم‍ 3892؛ كلبي. هشام بن محمد، جمهرة النسب، به كوشش ناجي حسن، بيروت، 1407ق/ 1986 م؛ محبّ طبري، احمد بن محمد، الرياض النضرة في مناقب العشرة، بيروت، 1405ق/ 1984 م؛ مزي، ‌يوسف بن عبدالرحمن، تحف‍ـة الاشراف، بمبئي، 1392ق/ 1972 م؛ مسلم بن حجاج نيشابوري، صحيح، به كوشش فؤاد عبدالباقي، قاهره، 1955 م؛ موسي بن عقبه، «المغازي» (نك‍ : مل‍، زاخاو)؛ واقدي،‌محمد بن عمر، الردة، به كوشش محمد حميدالله، پاريس، 1989 م؛ همو، المغازي، به كوشش مارسدن جونز، لندن، 1966 م؛ يعقوبي، احمد بن اسحاق، تاريخ، بيروت، 1379 ق/ 1960 م؛ نيز:
Sachau, E., ”Das Berliner Frament des Musa ibn‘Ukba…“, Sitzungsberichte… der Berliner Akademie der wissenschaften, Berlin, 1904, vol. XXV.
بخش تاريخ

عواصم از سایت لغت نامه دهخدا

عواصم . [ ع َ ص ِ ] (اِخ ) نام قلعه ها و حصارها و ولایتی است که بر آنهااحاطه دارد، و آن مابین حلب و انطاکیه قرار گرفته وقصبه ٔ آن انطاکیه باشد. بیشترِ آن در کوهستان واقع است و آن در حکم پناهگاهی بود، لذا بدین نام مشهور گشت . و غالباً در سرحدات و ثغور مصیصة و طرسوس و نواحی آن را نیز جزو عواصم میدانستند. و برخی حلب را نیزاز آنها دانسته اند ولی این قول صحیح بنظر نمیرسد زیرا آن از اعمال قنسرین بحساب می آمد. (از معجم البلدان ). عواصم از بلاد شام ، آن است که در نزدیکی مرز بلاد روم و پشت حدود واقع بود، گویی که حدود و ثغور را محافظت میکرد. (از مفاتیح العلوم خوارزمی ). مجموع قلاعی بوده است مابین حلب و انطاکیه بین متصرفات مسلمین و سرحد ممالک متعلق به عیسویان ، و این قلاع برای مسلمانان حکم پناهگاه را داشته است موقعی که از جهاد با عیسویان برمیگشتند. (خاندان نوبختی حاشیه ٔ ص 183). و رجوع به نخبةالدهر دمشقی ص 192 و 214 و آنندراج شود.

اغمات از دایره المعارف بزرگ اسلامی

اَغْمات‌، شهري‌ قديم‌ و كوچك‌ در جنوب‌ كشور مغرب‌ حدود 40 كيلومتري‌ جنوب‌ شرقى‌ شهر مراكش‌ كه‌ در كنار نهري‌ به‌ نام‌ وادي‌ وريكه‌ يا وادي‌ اغمات‌ واقع‌ است‌ (عنان‌، حاشيه‌، 2/118؛ صديق‌، 58، 59). نام‌ اين‌ شهر در منابع‌، غالباً اَغمات‌ (مثلاً نك: سمعانى‌، 1/320؛ ياقوت‌، 1/225) و به‌ندرت‌ ا¸غمات‌ (نك: عبدالله‌، 171؛ ابن‌ خطيب‌، اعمال‌...، 164، 235) آمده‌ است‌.
منابع‌ تاريخى‌ و جغرافيايى‌ از دو محل‌ متمايز به‌ نامهاي‌ اغمات‌ وريكه‌ و اغمات‌ ايلان‌ يا اغمات‌ هيلانه‌ ياد كرده‌اند (ابوعبيد، 2/842؛ ابن‌ عذاري‌، 4/15؛ ابن‌ عبدالمنعم‌، 46؛ نيز نك: ياقوت‌، همانجا؛ قس‌: بيذق‌، 49: اغمات‌ ان‌ وايلان‌؛ همو، 60: اغمات‌ على‌ هيلانه‌). مقدسى‌ اين‌ دو را از توابع‌ طرفانه‌، مركز سوس‌ به‌شمار آورده‌ است‌ (ص‌ 57: لطرفانة اغمات‌ ويلا وريكه‌، نيز 221). اغمات‌ ايلان‌ در مشرق‌ اغمات‌ وريكه‌ و در فاصلة 6 تا 8 ميلى‌ آن‌ و، هر دو در دشت‌ واقع‌ بوده‌اند. اغمات‌ وريكه‌ مقر رئيس‌ و اعيان‌ شهر و محل‌ استقرار و توقف‌ بازرگانان‌ و مسافران‌ بوده‌ است‌ (ابوعبيد، 2/842 -843؛ ابن‌ عبدالمنعم‌، همانجا؛ ادريسى‌،1/235). بعداً در زمان‌ على‌ بن‌ يوسف‌، امير مرابطى‌، يهوديان‌ در اغمات‌ اقامت‌ مى‌كردند، چه‌، به‌ دستور او اقامت‌ و توقف‌ شبانة آنان‌ در مراكش‌ ممنوع‌ بود (ادريسى‌، ابن‌ عبدالمنعم‌، همانجاها؛ ابوالفدا، 124).
ياقوت‌ به‌ نقل‌ از ابن‌ حوقل‌ مردم‌ اغمات‌ را از ديدگاه‌ اعتقادي‌ دو دسته‌ دانسته‌ است‌ كه‌ ميان‌ ايشان‌ پيوسته‌ جنگ‌ و نزاع‌ بوده‌ است‌ و هر يك‌ در مسجد جامع‌ به‌طور جداگانه‌ نماز مى‌گزارده‌اند: يكى‌ فرقة شيعى‌ «موسويه‌» پيروان‌ ابن‌ وَرصند كه‌ تا امامت‌ موسى‌ بن‌ جعفر (ع‌) را پذيرفته‌اند، و ديگر فرقة سنى‌ «مالكية حشويه‌» كه‌ هر دو دسته‌ خويى‌ خشك‌ و خشن‌ داشته‌اند (همانجا؛ نيز نك: ابن‌ حوقل‌، 90، كه‌ اين‌ مطلب‌ را دربارة مردم‌ سوس‌ آورده‌ است‌)؛ اما گويا اين‌ ستيز بعدها از ميان‌ رفته‌ بوده‌ است‌ (عبدالمؤمن‌، 1/98). در اغمات‌ مردمى‌ از قبايل‌ بربر صنهاجه‌، مصموده‌ و هواره‌ سكنى‌ داشته‌اند (يعقوبى‌، 116؛ ابوعبيد، 2/843؛ ادريسى‌، 1/232؛ ياقوت‌، همانجا).
نزديك‌ اغمات‌ آبگيري‌ بود كه‌ تمام‌ آبهاي‌ شهر در آن‌ جمع‌ مى‌شد (زهري‌، 117). به‌سبب‌ خاك‌ خوب‌ و آب‌ كافى‌ و هواي‌ سالم‌، پيرامون‌ آن‌را باغهاي‌ انبوه‌ با ميوه‌هاي‌ بسيار و مراتع‌ و مزارع‌ فرا گرفته‌ بود (يعقوبى‌، زهري‌، همانجاها؛ ادريسى‌، 1/233؛ وزان‌، 136؛ قس‌: ابوعبيد، 2/843، كه‌ از هواي‌ بد، ساكنان‌ زردچهره‌ و عقربهاي‌ كشندة آنجا سخن‌ مى‌گويد). به‌ سبب‌ اين‌ فراوانى‌، قيمتها ارزان‌ بود و ذبح‌ فراوان‌ دام‌ در آنجا حكايت‌ از انبوهى‌ جمعيت‌ داشت‌ (همانجا). رود نه‌چندان‌ بزرگ‌ اغمات‌ كه‌ از كوههاي‌ اطلس‌ سرچشمه‌ مى‌گرفت‌، از ميان‌ شهر به‌ سمت‌ شمال‌ مى‌گذشت‌ و در مسير آن‌ آسيابهاي‌ گندم‌ قرار داشت‌. گاه‌ چند روز از جريان‌ آب‌ به‌ درون‌ شهر جلوگيري‌ مى‌كردند تا زمينهاي‌ زراعى‌ و باغها را آبياري‌ كنند(همو، 1/238؛ادريسى‌،1/231؛ نيز نك: ابن‌ حوقل‌، 68). آب‌ اغمات‌ تا مراكش‌ نيز هدايت‌ مى‌شد. اين‌ آب‌ در نزديكى‌ اغمات‌ در كانالهاي‌ زيرزمينى‌ جريان‌ مى‌يافت‌ (وزان‌، همانجا؛ الحلل‌ الموشية، 145). ابن‌ خطيب‌ از دو رود كه‌ از آب‌ شدن‌ برفها در شهر جريان‌ مى‌يافته‌، و آسيابهاي‌ دو سوي‌ آنها سخن‌ گفته‌ است‌. يكى‌ از اين‌دو رود از شرق‌ مسجد جامع‌ مى‌گذشت‌ و پلى‌ محكم‌ و ساحلى‌ خرّم‌ داشت‌ ( نفاضة...، 55). در اغمات‌، همچون‌ سوس‌، از درختى‌ به‌ نام‌ هلجان‌ دانه‌اي‌ روغنى‌ به‌ فراوانى‌ به‌دست‌ مى‌آمد كه‌ تقريباً نياز آنان‌ را مرتفع‌ مى‌ساخت‌ (ابوعبيد، 2/855 -856).
در ناحية اغمات‌ كه‌ ابن‌ حوقل‌ آن‌ را «رُستاقى‌» بزرگ‌ خوانده‌ است‌ (ص‌ 90)، شهر اغمات‌ موقعيت‌ تجاري‌ ويژه‌اي‌ داشت‌. چنانكه‌ ياد شد، در اغمات‌ وريكه‌ بازرگانان‌ و مسافران‌ ساكن‌ بودند (ابوعبيد، 2/842) و بازارهاي‌ بزرگ‌، از جمله‌ يكشنبه‌ بازاري‌ داشت‌ كه‌ انواع‌ كالاها در آنجا عرضه‌ مى‌ شد (همو، 2/843). از اين‌ شهر كالاها به‌ مقصد صحرا بارگيري‌ مى‌شد (حميري‌، 46). مردم‌ ثروتمند و تاجر پيشة اغمات‌، از قبايل‌ بربر هواره‌، كاروانهاي‌ خود را، هر يك‌ متشكل‌ از 70، 80 و يا 100 شتر به‌ سودان‌ مى‌فرستادند. اين‌ كاروانها حامل‌ اموال‌ بسيار و كالاهاي‌ مختلف‌ مانند مس‌، پارچه‌، جامه‌هاي‌ پشمى‌، عمامه‌، انواع‌ رشته‌ها از مهره‌هاي‌ شيشه‌اي‌، صدفها، سنگها، عطرهاي‌ گوناگون‌، مصنوعات‌ آهنى‌ و پوستهاي‌ دباغى‌ شده‌ بود. اينان‌ در زمان‌ حكومت‌ مرابطون‌ نيز مردمى‌ ثروتمند بودند، ليكن‌ در زمان‌ ادريسى‌ (د 560ق‌) با دست‌ انداختن‌ مصامده‌ بر امور، تا حدودي‌ اين‌ ثروتها كاستى‌ گرفته‌ بود (ادريسى‌، 1/232؛ ياقوت‌، همانجا).
اغمات‌ با مراكز مغرب‌ بزرگ‌ روابط تجاري‌ استواري‌ داشت‌. به‌ گفتة ابوعبيد بكري‌ مردم‌ اغمات‌ و سوس‌ بيش‌ از همه‌ به‌ كسب‌ درآمد مى‌كوشيدند و زنان‌ و كودكان‌ را نيز به‌ كار وامى‌داشتند (2/855). در شرق‌ سرزمين‌ قمنوريه‌ (قيموريه‌) در كرانة اقيانوس‌ صحرايى‌ بود كه‌ راه‌ ارتباطى‌ تجار اغمات‌ و سجلماسه‌ از آنجا مى‌گذشت‌ (ابن‌ عبدالمنعم‌، 488).
منطقة اغمات‌، پيش‌ از اسلام‌، ظاهراً داراي‌ روابطى‌ با روم‌ و يا دست‌ كم‌ متأثر از تمدن‌ رومى‌ بوده‌ است‌. مردمان‌ اين‌ شهر كه‌ مسيحى‌ بودند، به‌ مقابله‌ با عُقبة بن‌ نافع‌ فهري‌ بيرون‌ نيامدند و در شهر پناه‌ گرفتند. پس‌ از آنكه‌ عقبه‌ والى‌ اموي‌ افريقيه‌ (حك 49 - 55 و 62 -67ق‌) آنجا را مدتى‌ در حصار گرفت‌، به‌ فرمان‌ او گردن‌ نهادند (عبدالحميد، 1/201؛ نيز نك: ابن‌ عذاري‌، 1/27). پس‌ از آن‌ بربرها به‌ اسلام‌ گرويدند و مساجدي‌ در شهرهاي‌ آنان‌ ساخته‌ شد. از جمله‌ موسى‌ بن‌ نصير والى‌ افريقيه‌ (حك 78-96ق‌) مساجدي‌ در اغمات‌ بنا كرد (حسن‌، 48؛ نيز نك: عبدالحميد، 1/231). بعدها ادريس‌ بن‌ ادريس‌ حسنى‌ كه‌ در 197ق‌ سلطة خود را بر شهرهاي‌ مصامده‌ گسترد، به‌ اغمات‌ درآمد (ابن‌ ابى‌ زرع‌، 50). جانشين‌ او محمد بن‌ ادريس‌ برادران‌ خويش‌ را بر اين‌ مناطق‌ گمارد و حكومت‌ اغمات‌ و بلاد مصامده‌ و سوس‌ اقصى‌ را به‌ عبدالله‌، يكى‌ از برادران‌ خود داد (ابن‌ قاضى‌، 1/203؛ ابن‌ ابى‌ زرع‌، 51).
در اوايل‌ سدة 3ق‌ شمار فراوانى‌ از اندلسيان‌ به‌ دنبال‌ حادثة ربض‌ در قرطبه‌ در عصر حكم‌ اموي‌، به‌ اغمات‌ روي‌ آوردند. با انقراض‌ دولت‌ ادريسيان‌، اغمات‌ امارتى‌ تابع‌ حكومت‌ زناتيان‌ شد و اميران‌ مغراوه‌ تا فتح‌ مرابطون‌ بر آنجا حكومت‌ كردند (صديق‌، 59). در نيمة سدة 5ق‌ مرابطون‌ بر اغمات‌ دست‌ انداختند و دولتى‌ را در آنجا پايه‌ نهادند (نك: ياقوت‌، 1/225). عبدالله‌ بن‌ ياسين‌ كه‌ رؤساي‌ بربرهاي‌ صنهاجه‌ به‌ اقتدار روحانى‌ او گردن‌ نهادند، در 449ق‌ از سجلماسه‌ آهنگ‌ اغمات‌ وريكه‌ و اغمات‌ هيلانه‌ كرد و شهر اغمات‌ را از دست‌ آخرين‌ امير دولت‌ كوچك‌ بربري‌ مغراوه‌، لقوط بن‌ يوسف‌ به‌ جنگ‌ خارج‌ ساخت‌ (ابن‌ ابى‌ زرع‌، 129؛ ابن‌ خلدون‌، 6(2)/376، 7(1)/95). وي‌ قبايل‌ مصامده‌ را از جنگ‌ و نزاع‌ بازداشت‌. پس‌ از اين‌ موفقيت‌ ابوبكر بن‌ عمر به‌ اشارة عبدالله‌ بن‌ ياسين‌ با لشكري‌ به‌ اغمات‌ وريكه‌ رفت‌ و با برخى‌ از سران‌ قبايل‌ مصامده‌ ديدار كرد و از بعضى‌ قبايل‌ آنجا بيعت‌ گرفت‌ و با پيشواي‌ خود عبدالله‌ چندي‌ در آنجا ماند. بدين‌ترتيب‌ عبدالله‌ بن‌ ياسين‌ تا پيش‌ از مرگ‌ خويش‌ در 451ق‌ بر مناطق‌ وسيعى‌ از جمله‌ سجلماسه‌ و توابع‌ آن‌، اغمات‌، سوس‌ و ديگر شهرها استيلا يافت‌ (ابن‌ عذاري‌، 4/15-16؛ ابوعبيد، 2/863؛ ابن‌ عبدالمنعم‌، 46). جانشين‌ وي‌ ابوبكر بن‌ عمر از مقر خويش‌ اغمات‌، بارها بر قبايل‌ برغواطه‌ و شهرهاي‌ اطراف‌ تاخت‌ و كارگزارانى‌ بدانجا فرستاد. وي‌ در اغمات‌ با زينب‌ نفزاوي‌ زن‌ پيشين‌ لقوط كه‌ به‌ ساحري‌ مشهور بود، ازدواج‌ كرد (ابن‌ ابى‌ زرع‌، 133-134؛ ابن‌ عذاري‌، 4/18؛ ابن‌ خلدون‌، 6(2)/376). بعداً كه‌ يوسف‌ بن‌ تاشفين‌ قدرت‌ خود را از مراكش‌ به‌ تمام‌ شهرهاي‌ غربى‌ بسط داد، ابوبكر بن‌ عمر زمام‌ كارها را در صحرا به‌ او تسليم‌ داشت‌ و در 465ق‌ به‌ اغمات‌ بازگشت‌ (ابن‌ عذاري‌، 4/24). اما چندي‌ بعد در 469ق‌ پسر او ابراهيم‌ به‌ هواي‌ بازيافتن‌ رياست‌ پدر با مردانى‌ بسيار از لمتونه‌، نزديك‌ اغمات‌ موضع‌ گرفت‌، ولى‌ فرستادة يوسف‌ او را از اين‌ تصميم‌ بازداشت‌ (همو، 4/29). يوسف‌ بن‌ تاشفين‌ در دورة دراز امارت‌ خويش‌ (453-500ق‌) تا پيش‌ از تأسيس‌ مراكش‌ سالها در اغمات‌ حكم‌ راند (ابن‌ قنفذ، 101). وي‌ طى‌ فتوح‌ خود در اندلس‌ كه‌ دولتهاي‌ محلى‌ چندي‌ را برچيد، در رجب‌ 483 عبدالله‌ بن‌ بلقين‌، آخرين‌ امير زيري‌ غرناطه‌، و در رجب‌ 484ق‌ معتمد بن‌ عباد امير اشبيليه‌ را گرفت‌ و به‌ اغمات‌ فرستاد (عبدالله‌، 171؛ ضبى‌، 32؛ ابن‌ عذاري‌، 4/122؛ ابن‌ خطيب‌، اعمال‌، 163-164، نفاضة، 56؛ نيز نك: ياقوت‌، همانجا). معتمد تا مرگ‌ خويش‌ (488ق‌) در اغمات‌ محبوس‌ بود (ابن‌ اثير، 9/288، 10/190). ابن‌ خطيب‌ ديوانى‌ به‌ خط او را كه‌ پس‌ از خلع‌، در شهر اغمات‌ تأليف‌ كرده‌، و در آن‌ احوال‌ خويش‌ را بيان‌ داشته‌، ديده‌ بوده‌ است‌ ( اعمال‌، 235؛ نيز نك: ابن‌ ابار، الحلة...، 2/55). اميرعبدالله‌ زيري‌ نيز در ايام‌ بازداشت‌ خود بدانجا تاريخى‌ تدوين‌ كرد(نك: ابن‌خطيب‌، همانجا؛ الحلل‌الموشية، 71) كه‌ با نام‌ مذكرات‌ به‌كوشش‌ لوي‌ پرووانسال‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌.
در آغاز سال‌ 470ق‌، يوسف‌ بن‌ تاشفين‌ شهر مراكش‌ را در 12 ميلى‌ شمال‌ اغمات‌ طرح‌ افكند. اين‌ شهر به‌ تدريج‌ از بزرگ‌ترين‌ شهرهاي‌ مغرب‌ اقصى‌ و پايتخت‌ دولت‌ مرابطون‌ شد (ادريسى‌، 1/233-234؛ ابن‌ عبدالمنعم‌، 540؛ قس‌: ياقوت‌، 1/225؛ ابن‌ سعيد، 59). به‌ اين‌ ترتيب‌ اغمات‌ كه‌ زمانى‌ آبادترين‌ و بزرگ‌ترين‌ شهر مغرب‌ بود (ياقوت‌، همانجا)، با تأسيس‌ مراكش‌، مركزيت‌ خود را از دست‌ داد و تابع‌ شهر جديد شد (ابن‌ سعيد، همانجا؛ ابوالفدا، 135؛ مراكشى‌، 246؛ براي‌ روايات‌ ديگر دربارة تاريخ‌ بناي‌ مراكش‌، نك: ابن‌ عذاري‌، 4/19، 123؛ ابن‌ عبدالمنعم‌، همانجا؛ وزان‌، 129؛ ابن‌ قنفذ، 102؛ الحلل‌ الموشية، 15-16).
در زمان‌ مرابطون‌، اغمات‌ از مراكز مهم‌ تصوف‌ در غرب‌ اسلامى‌، و داراي‌ رباطهاي‌ فراوان‌ بود و گرايندگان‌ به‌ زهد و تصوف‌ از اطراف‌ افريقيه‌ و قيروان‌ بدانجا روي‌ مى‌آوردند (دندش‌، 450؛ صديق‌، 59).
ابن‌ تومرت‌ پيشواي‌ موحدون‌ در آغاز حركت‌ تبليغى‌ خويش‌ و در زمان‌ على‌ بن‌ يوسف‌ امير مرابطى‌، از مراكش‌ به‌ اغمات‌ ايلان‌ و سپس‌ به‌ اغمات‌ وريكه‌ رفت‌ و در جامع‌ آنجا مدرس‌ شد؛ آنگاه‌ به‌ شهرهاي‌ ديگر رفت‌ و به‌ دعوت‌ پرداخت‌ و مردانى‌ را پيرامون‌ خود فراهم‌ آورد (بيذق‌، 49-50؛ الحلل‌ الموشية، 101) و سپس‌ سپاهى‌ از ياران‌ فداكار خويش‌ براي‌ مصاف‌ با مرابطون‌ به‌ كوههاي‌ اغمات‌ فرستاد، اما آنان‌ شكست‌ خوردند و كشتة بسيار دادند (ابن‌ اثير، 10/576)؛ ولى‌ در نبرد شديد ديگر كه‌ در اين‌ منطقه‌ روي‌ داد، وي‌ بر مرابطون‌ پيروز آمد (نك: ابن‌ ابى‌ زرع‌، 177، 178؛ ابن‌ خلدون‌، 6(2)/471؛ الحلل‌ الموشية، 112). پس‌ از چندي‌ گروهى‌ از سپاهيان‌ اغمات‌ در لشكركشى‌ به‌ مراكش‌ و محاصرة نافرجام‌ آنجا ابن‌ تومرت‌ را همراهى‌ كردند (بيذق‌، 60؛ ابن‌ اثير، 10/576 -577؛ ابن‌ عذاري‌، 4/75). پس‌ از اين‌ شكست‌، و مرگ‌ ابن‌ تومرت‌، وقتى‌ عبدالمؤمن‌ بن‌ على‌ به‌ حكومت‌ موحدون‌ رسيد، در 524ق‌ اغمات‌ را در محاصره‌ گرفت‌ و در مصاف‌ با سپاهيان‌ على‌ بن‌ يوسف‌ آنان‌ را به‌ هزيمت‌ راند (ابن‌ عذاري‌، 4/84). به‌ اين‌ترتيب‌، از آغاز سدة 6ق‌ موحدون‌ با دعوتى‌ گسترده‌ و جنگهايى‌ پى‌گير با مرابطون‌، بر قلمرو آنان‌ دست‌ انداختند. اغمات‌ پايتخت‌ پيشين‌ مرابطون‌ از شهرهايى‌ بود كه‌ تا مدتها بعد همچنان‌ شكوفايى‌ خود را حفظ كرد، چنانكه‌ در دورة موحدون‌، مراكش‌ دوم‌ ناميده‌ مى‌شد (وزان‌، 135-136). در دوره‌هاي‌ بعد بود كه‌ اغمات‌ راه‌ انحطاط پيمود. ابن‌ خطيب‌ (د 776ق‌) كه‌ در قرن‌ 8ق‌ در بلاد مغرب‌ در تبعيد به‌سر مى‌برد، در ديدار از اغمات‌ وصف‌ مفصلى‌ از اين‌ شهر به‌ دست‌ داده‌ است‌. وي‌ پس‌ از بيان‌ موقع‌ طبيعى‌ اغمات‌، از باروي‌ سرخ‌ فام‌، خندق‌ و مسجد جامع‌ ياد كرده‌ است‌. به‌گفتة وي‌ مسجد جامع‌ بنايى‌كهن‌ و حياطى‌بزرگ‌ و گلدسته‌اي‌مخروطى‌ شكل‌ داشت‌ كه‌ ماية شهرت‌ و شگفتى‌ بود؛ چنانكه‌ كاخهاي‌ سلطانى‌ نيز درخور توجه‌ بود. ولى‌ به‌ گفتة همو در نتيجة آشوبهاي‌ پياپى‌ ويرانى‌ به‌ شهر راه‌ يافته‌ بود ( نفاضة، 55 -56). دو قرن‌ بعد در زمان‌ وزان‌ (د ح‌ 957ق‌) اغمات‌ ديگر سخت‌ بى‌رونق‌ شده‌ بود. وي‌ آنجا را جايگاه‌ وحوش‌ و پرندگان‌خوانده‌، گويد در دژ،جز زاهدي‌ با 100تن‌ از مريدانش‌ زندگى‌ نمى‌كند (وزان‌، 136).
در ربع‌ اول‌ سد ة 14ق‌ شمار ساكنان‌ اغمات‌ به‌ 6 هزار تن‌ رسيد كه‌ حدود هزار تن‌ آنان‌ يهودي‌ بودند (خانجى‌، 1/311). عنان‌ كه‌ در 1956م‌ از اغمات‌ ديدن‌ كرده‌، آنجا را روستايى‌ كوچك‌ در نزديك‌ مراكش‌ و بلنديهاي‌ پوشيده‌ از برف‌ اطلس‌ خوانده‌ است‌ كه‌ باغهاي‌ زيتون‌ و انجير آن‌ را فرا گرفته‌اند و ساكنان‌ آن‌ بيش‌ از 3 هزار نفر نيستند ( دول‌...، 351). در بيرون‌ اين‌ روستا، در ميان‌ آثار و خرابه‌هايى‌ كه‌ از شهر كهن‌ برجاي‌ مانده‌ است‌، قبر معتمد بن‌ عباد قرار دارد كه‌ ديواري‌ كوچك‌ آن‌ را احاطه‌ كرده‌ است‌. در 1960م‌ ضريحى‌ بر قبر او ساخته‌ شد (همانجا؛ صديق‌، 59).
آنچه‌ در كتب‌ تراجم‌ خاصه‌ منابع‌ اندلسى‌ آمده‌ است‌، حكايت‌ از اين‌ دارد كه‌ اغمات‌ يك‌ مركز كاملاً فعال‌ فرهنگى‌ بوده‌ است‌ ( 2 و علما و فقهاي‌ بسياري‌ از آنجا برخاسته‌اند و يا در پى‌ اوضاع‌ نابسامان‌ افريقيه‌ و اندلس‌ از شهرهاي‌ قيروان‌ و قرطبه‌ بدانجا كوچيده‌اند. از اين‌ افراد ابوهارون‌ موسى‌ بن‌ عبدالله‌ اغماتى‌ فقيه‌ و مناظره‌گر را مى‌توان‌ نام‌ برد كه‌ به‌ سرزمينهاي‌ شرقى‌ سفر كرد و سالها بعد در 516ق‌ به‌ سمرقند درآمد و يك‌ سال‌ بعد در همانجا درگذشت‌ (سمعانى‌، 1/320-321؛ براي‌ ديگر علما، نك: ابن‌ زيات‌، 61، 68، 83، 92؛ ابن‌ ابار، المعجم‌...، 99، 321؛ ابن‌ خطيب‌، نفاضة، 63، 66؛ ابن‌ قاضى‌، 1/251، 254).
مآخذ: ابن‌ ابار، محمد، الحلة السيراء، به‌كوشش‌ حسين‌ مونس‌، قاهره‌، 1985م‌؛ همو، المعجم‌ فى‌ اصحاب‌ القاضى‌ الامام‌ ابى‌ على‌ الصدفى‌، مادريد، 1885م‌؛ ابن‌ ابى‌ زرع‌، على‌، الانيس‌ المطرب‌، رباط، 1972م‌؛ ابن‌ اثير، الكامل‌؛ ابن‌ حوقل‌، محمد، صورة الارض‌، بيروت‌، 1979م‌؛ ابن‌ خطيب‌، محمد، اعمال‌ الاعلام‌، به‌كوشش‌ لوي‌ پرووانسال‌، بيروت‌، 1956م‌؛ همو، نفاضة الجراب‌، به‌كوشش‌ احمد مختار عبادي‌، قاهره‌، دارالكاتب‌ العربى‌؛ ابن‌ خلدون‌، العبر؛ ابن‌ زيات‌، يوسف‌، التشوف‌ الى‌ رجال‌ التصوف‌، به‌كوشش‌ ادولف‌ فور، رباط، 1958م‌؛ ابن‌ سعيد مغربى‌، على‌، بسط الارض‌ فى‌ الطول‌ و العرض‌، به‌كوشش‌ خوان‌ ورنت‌، تطوان‌، 1958م‌؛ ابن‌ عبدالمنعم‌ حميري‌، محمد، الروض‌ المعطار، به‌كوشش‌ احسان‌ عباس‌، بيروت‌، 1975م‌؛ ابن‌ عذاري‌، احمد، البيان‌ المغرب‌، ج‌ 1، به‌كوشش‌ ج‌. س‌. كولن‌ و لوي‌ پرووانسال‌، بيروت‌ 1983م‌، ج‌ 4، به‌كوشش‌ احسان‌ عباس‌، بيروت‌، 1967م‌؛ ابن‌ قاضى‌ مكناسى‌، احمد، جذوة الاقتباس‌، رباط، 1973م‌؛ ابن‌ قنفذ، احمد، الفارسية، به‌ كوشش‌ محمد شاذلى‌ نيفر و عبدالمجيد تركى‌، تونس‌، 1968م‌؛ ابوعبيد بكري‌، المسالك‌ و الممالك‌، به‌كوشش‌ ا. وان‌ لون‌ و ا. فره‌، تونس‌، 1992م‌؛ ابوالفدا، تقويم‌ البلدان‌، به‌كوشش‌ رنو و دوسلان‌،، پاريس‌، 1840م‌؛ ادريسى‌، محمد، نزهة المشتاق‌، قاهره‌، مكتبة الثقافة الدينيه‌؛ بيذق‌، على‌، اخبار المهدي‌ بن‌ تومرت‌، به‌كوشش‌ عبدالحميد حاجيات‌، الجزائر، 1986م‌؛ حسن‌، ابراهيم‌ حسن‌، انتشار الاسلام‌ و العروبة فيمايلى‌ الصحراء الكبري‌، قاهره‌، 1957م‌؛ الحلل‌ الموشية، به‌كوشش‌ سهيل‌ زكار و عبدالقادر زمامه‌، دارالبيضاء، 1399ق‌/1979م‌؛ خانجى‌، محمدامين‌، منجم‌ العمران‌، قاهره‌، 1325ق‌/1907م‌؛ دندش‌، عصمت‌ عبداللطيف‌، الاندلس‌ فى‌ نهاية المرابطين‌ و مستهل‌ الموحدين‌، بيروت‌، 1408ق‌؛ زهري‌، محمد، الجغرافية، به‌كوشش‌ محمد حاج‌ صادق‌، قاهره‌، مكتبة الثقافة الدينيه‌؛ سمعانى‌، عبدالكريم‌، الانساب‌، حيدرآباد دكن‌، 1382ق‌/1962م‌؛ صديق‌ بن‌ عربى‌، المغرب‌، بيروت‌، 1404ق‌/1984م‌؛ ضبى‌، احمد، بغية الملتمس‌، مادريد، 1884م‌؛ عبدالحميد، سعد زغلول‌، تاريخ‌ المغرب‌ العربى‌، اسكندريه‌،المعارف‌؛ عبدالله‌زيري‌، مذكرات‌، به‌كوشش‌ لوي‌پرووانسال‌، قاهره‌، 1955م‌؛ عبدالمؤمن‌ بن‌ عبدالحق‌، مراصد الاطلاع‌، به‌كوشش‌ على‌ محمد بجاوي‌، بيروت‌، 1373ق‌/1954م‌؛ عنان‌، محمدعبدالله‌، حاشيه‌ بر الاحاطة فى‌ اخبار غرناطة ابن‌ خطيب‌، قاهره‌، 1394ق‌؛ همو، دول‌ الطوائف‌، قاهره‌، 1380ق‌/1960م‌؛ مراكشى‌، عبدالواحد، المعجب‌، به‌كوشش‌ محمد سعيد عريان‌ و محمد عربى‌ علمى‌، قاهره‌، 1368ق‌/1949م‌؛ مقدسى‌، محمد، احسن‌التقاسيم‌، به‌كوشش‌دخويه‌، ليدن‌،1906م‌؛ وزان‌، حسن‌، وصف‌ افريقيا، ترجمة محمد حجى‌ و محمد اخضر، بيروت‌، 1983م‌؛ ياقوت‌، معجم‌ البلدان‌، بيروت‌، 1399ق‌/1979م‌؛ يعقوبى‌، احمد، البلدان‌، نجف‌، 1337ق‌/1918م‌؛ نيز: . 2 EI
محمدرضا ناجى‌

دیدگاه رهبر معظم جمهوری اسلامی ایران در مورد کتاب از سایت تابناک

رهبر انقلاب ... در خصوص کتاب معتقد است: «باید خرید کتاب، یکی از مخارج اصلی خانواده محسوب شود. مردم باید بیش از خریدن بعضی از وسایل تزییناتی و تجملاتی... به کتاب اهمیت بدهند؛ کتاب را مثل نان و خوراکی و وسایل معیشتی لازم بخرند. بعد که تأمین شد، به زواید بپردازند.»

 

 

 

از آدرس ذیل:

http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=91395

آیا با این تشریفات سر اسلام سربلند شد؟ (از میبوسرچ)

جشن همسري خديجه (پوراندخت) دختر حسن بن سهل با مامون:

اين مراسم در فم الصلح واقع شد و پدر عروس در اين جشن دلمه هاي مشک ميان هاشميان و رجال و اعيان تقسيم کرد. به اين قسم که فندقي از مشک ساخته و ميان آن نام ملک، مزرعه، کنيز، غلام، چارپا و امثال آنرا نوشته بودند و هرکس آن دلمه را ميگرفت و مي گشود برگ کوچکي در آن مي يافت که نام ملک يا کنيز يا هر چه بر آن نگاشته بود و هر کس آن ورقه را نزد خزانه دار حسن ميبرد آن ملک و يا غلام و کنيز را تحويل ميگرفت.

حسن بن سهل مبالغ زيادي درهم و دينار و مقداري مشک و عنبر ميان توده مردم پخش ميکرد تا آنجا که باربران و ناويان و چارپاداران سهم بسياري بردند. حسن مقداري جواهر گرانبها به مامون و سرداران بزرگ پيشکش داد. بطوري که مورخان مينويسند شماره ناوياني که در آن عروسي خدمت ميکردند سي و شش هزار بود. در يکي از روزهاي جشن، هيزم تمام شد و بجاي هيزم پارچه هاي کتان را در نفت خيسانيده زير ديگ گذاردند. در شب عروسي بساط زربفتي گستردند و ظرف مرصعي پر از مرواريد درشت آوردند و مرواريدهاي درشت را روي آن بساط طلا نثار کردند و مامون و پوراندخت را بر آن بساط دست به دست دادند. زبيده زن هارون و حمدونه خواهر مامون کنار عروس و داماد ايستاده بودند و اعتنا به آن همه جواهر و بساط زرنگار نداشتند. مامون که اين را ديد به زن پدر و خواهر خود گفت: مرا مفتخر بفرمائيد و از اين جواهرات که نثار ما شده برداريد. زبيده و حمدونه براي خشنودي مامون دست دراز کرده و هر کدام يک مرواريد برداشتند. مرواريدها مانند ستارگان بر روي آن فرش طلا مي درخشيد. مامون به ياد شعر حسن بن هاني آمده گفت: مثل اين که ابن هاني اين بساط را ديده بود که در شعر خود ميگويد:
کان صغري و کبري من فواقعها
حصباء در علي ارض من الذهب
(ترجمه: حبابهاي کوچک و بزرگ روي جام شراب مانند مرواريدهاي سفيد خوش رنگ بر زمين طلائي ميدرخشند).
همان شب، شمعي از عنبر روشن بود که صد رطل وزن داشت و چون مامون از بوي عنبر و دود شمع اظهار تنفر کرد، فوري شمعهاي مومي به مجلس آوردند و درتمام شب مجلس عيش و عروسي مانند روز روشن شد. هزينه آن جشن به قرار نوشته مورخين معتبر به پنجاه ميليون درهم رسيد و همين که مامون برخاست ده ميليون درهم به حسن بن سهل انعام داد و فم الصلح را تيول وي کرد. حسن هم اموال زيادي ميان سرداران و بزرگان پخش کرد و مدت يک سال ماليات و درآمد فارس و خوزستان به حسن واگذار گرديد و در شب دوم عروسي جده عروس هزار مرواريد که در سيني طلاي مرصع بود در جلوي پاي مامون نثار کرد و مطالب ديگري هم از آن جشن گفته شده که تصديق آن دشوار مينمايد.

 

 

جشن ختنه سوران متوکل برای پسرش معتز:
جشن مجلل ديگر جشني است که «متوکل» در محلي موسوم به برگواز به مناسبت تولد پسرش «المعتز» [بنابر روایت دکتر محمدکاظم مکی: جشن ختنه سوران یا ولیمه ختنه معتیز بوده] برپا ساخت. از جمله تشريفات اين جشن يکي آن بود که پس از صرف غذا دو بساط زربفت گستردند و مهمانان (بزرگان لشکري و کشوري) را به نشستن روي آن دو بساط دعوت کردند، سپس مجسمه هائي از مشک و عنبر بر روي ميله ها گذارده براي تماشاي مهمانان آوردند. آنگاه فراشان با سيني هاي طلاي جواهرنشان پيش آمدند و در هر سيني چندين کيسه پر از درهم و دينار بود. فراشان آن پولها را ميان دو بساط ميريختند تا آنجا که از زمين بالا مي آمد، بعد خدمتکاران بانگ برمي آوردند که به فرمان امير مؤمنان هرکس هرقدر پول ميخواهد بردارد. مردم مشت مشت درهم و دينار برميداشتند و به نوکران خود تحويل داده و دوباره سر بساط مي آمدند و پول جمع ميکردند و ميبردند و به محض اينکه مردم پولها را برمي داشتند فراشان جاي خالي را با درهم و دينار پر ميکردند. پس از پايان جشن متوکل هزار بنده آزاد کرد و به هزار نفر خلعت داد و هزار نفر از مهمانان را بر اسبهائي سوار نمود که زين و برگ آن اسبان طلا يا نقره بود.


در سال 480 ه . ق. که «المقتدر» خليفه عباسي دختر سلطان ملکشاه سلجوقي را به عقد خود درآورد جشن مجللي بر پا ساخت.

 


خلعت دادن به وزيران:

خلعت دادن به وزيران و سلاطين نيز يکي از قدرت نمائيهاي خليفه بود و با مراسم و تشريفات مجللي انجام مييافت. نخستين وزيري که از خليفه خلعت گرفت جعفر برمکي بود که در روز اول خلافت هارون خلعت فاخري پوشيد و صد کيسه درهم و دينار از خليفه دريافت داشت. هارون در آن روز مهر خلافت را براي جعفر فرستاد و رجال دولتي را امر نمود که به مبارک باد جعفر بروند.

پس از هارون ساير خلفا به وزيران و مامورين عالي رتبه خلعت ميدادند. اين خلعت ها بنا به مقتضيات زمان و مکان تغيير ميکرد و در هر حال جامه فاخري از طرف خليفه براي وزير يا امير ارسال مي شد و آن شخص خلعت را [در] بر مي کرد.
العاضد فاطمي خليفه مصر همين که وزارت مصر را به «صلاح الدين ايوبي» واگذارد او را «الملک الناصر» لقب داد و خلعت هنگفتي برايش فرستاد که عبارت بود از: عمامه سفيد زربفت، جامه حرير زربفت پرنقش ونگار، جبه زربفت، طيلسان زربفت، گردن بند جواهر به بهاي ده هزار دينار با روپوش طلا و سرپوش طلاي جواهرنشان و بر سر آن دويست دانه جواهر و بر چهارپايش چهار بند جواهر بود و تارهائي از طلا بر سرش پيچيده روي آن پرچمهاي سفيد گذارده بودند و چندين بقچه لباس و اثاث همراه خلعت مي بردند و فرمان وزارت را بر پارچه حرير سفيد نگاشته بودند.

همين که عباسيان پس از انقراض فاطميان بر مصر دست يافتند خليفه براي والي مصر السلطان الملک الظاهر خلعتي فرستاد که وي همان موقع [در] بر کرد و آن خلعت جبه سياه و عمامه سياه و طوق طلا و خلخال طلا و امثال آن بود.

 


پيشواز و پذيرائي از مهمانان رسمي بيگانه:

هرگاه نمايندگاني از ممالک بيگانه به پايتختهاي اسلامي مي آمدند، خلفا براي نشان دادن قدرت اسلام با تشريفات مجللي از مهمانان استقبال ميکردند و غالباً اين مهمانان از هند و روم و ممالک فرنگ به بغداد وارد ميشدند. در سال 305 ه . ق. در زمان خلافت المقتدر عباسي نمايندگاني از طرف پادشاه روم به بغداد آمدند و خليفه نمايندگان را در کاخ معروف دارالشجره پذيرفت . کاخ مزبور را در آن روز به بهترين طرزي زينت کردند و آذين بستند [و] صد و شصت سوار و پياده [در] دو طرف راه نمايندگان صف کشيدند. چهارهزار غلام سفيد و سه هزار غلام سياه در داخل کاخ حضور داشتند و هفتصد دربان و پرده دار نمايندگان را از درها و پرده ها گذراندند. صدها کشتي و کرجي روي دجله با پرچمها و زينتهاي گوناگون نمايش ميدادند و رژه ميرفتند. در و ديوار شهر بغداد را بيست و دو هزار قالي و قاليچه و سي و هشت هزار پرده و پارچه هاي رنگارنگ پوشانيده بودند و در آن ميان دوازده هزار و پانصد پرده حرير زربفت ديده ميشد. صد شير و پلنگ را با صد شيربان و قلاده هاي طلا و نقره به استقبال نمايندگان بيرون آوردند. درخت کاج دارالشجره در آن روز جلوه و شکوه مخصوصي داشت. اين درخت مرکب از هيجده شاخه طلا و نقره بود و روي شاخه هاي آن پرندگان و گنجشکهاي زرين و سيمين جا داشتند و به طرز بديعي صدا درمي آوردند. خلاصه اين که نمايندگان روم در آن روز جلال و عظمتي در دارالخلافه اسلام مشاهده کردند که شرح آن در اين مختصر نمي گنجد. (تاريخ تمدن اسلام، تاليف جرجي زيدان، ترجمه علي جواهرکلام، ج 5 صص 210 - 216)

 

اسلام؛ دین شهری

اسلام دین شهری است.

یک نکتۀ بسیار مهم دربارۀ عید

Civilization

عید، نشاندهندۀ حضور و وجود «تمـــدّن» (= حضارت = شهرآئینی) است. چرا که نشان می دهد که در یک جامعه آن قدر پایداری و ثبات هست که مردم آن جامعه می توانند در هر سال روز یا روزهای خاصّـی را از سایر روزها متمایز کنند و در آنها به جشن یا ماتم بپردازند.

علت بنای شهر رصافه به امر منصور دوانیقی

منصور دوانیقی شهر «رصـــافه» را به منظور جلوگیری از شورش احتمالی اهالی بغداد ساخت.

23rd Tehran International Book Fair

Book fair 

5 to 15 May 2010

The Tehran International Book Fair (TIBF) is Iran’s most important cultural event. It is the biggest general public and sales fair in Central Asia and the Middle East. Given the lack of a developed book distribution system, it is the most important sales market for Persian-language books from the entire Central Asian region. It is also an important market for Arab publishing companies and the local representatives of western publishing companies. Among visitors who come from all parts of the country, there is a particularly strong demand above all for European and American books which are hard to obtain or not available at all through the book trade. Apart from its commercial significance, the TIBF is also culturally important.

According to official information, 1,900 Iranian and 1,700 international exhibitors from 79 countries presented their publishing products in 2009. Estimated at 5 million, the crowds of visitors broke all previous records (2008: 4.5 million).

 

 

این مطلب از پایگاه اینترنتی زیر برداشت شده است:

http://www.buchmesse.de/en/german_book_trade/gcs/tehran/

بید مجنون

Salix

بید مجنون(به انگلیسی: Willows) یک رشته از گیاهان است که حدود ۴۰۰ زیرشاخه دارد. این درخت در زمستان برگ‌هایش می ریزد. در خاک مرطوب و سرد می روید و بیشتر در نیم کره شمالی یافت می‌شود. (از ویکی پدیا).

نام علمی بیدمعمولی Salix alba است. یعنی از گونه سالیکس است و از خانواده سالیکاسه. اما بید مجنون که در انگلیسی آن را  Willows  می گویند [یا weeping willow tree] درخت نازنینی است که ایرانی ها معمولا آن را کمتر می کارند.
بید مجنون مثمره نیست، یعنی میوه ای ندارد. اما شاخه هایی به غایت زیبا دارد که همانند گیسوی مه رویان آویزان است. این درخت به حکم این که شاخه هایش را به پایین متمایل کرده، مجنون نامیده می شود. همانند توت مجنون که شاخه هایش به عوض میل به بالا، به پایین سرخم می کنند.

بید مجنون سریع رشد می کند و درخت قانعی است. نام علمی آن هم گویا Salix babylonica است.

بید مجنون درختی است به ارتفاع 10 تا 15 متر با شاخه های باریک، بلند، آویزان و قابل انعطاف. برگ های آن دراز، نوک تیز با دندانه های اره ای هستند.

ژاپنی ها مثلی دارند به این مضمون: «چون بید خم شو و چون بلوط مقاومت کن.» مطابق این مثل بید مجنون در انعطاف پذیری و از سر گذراندن تندبادها واقعا بی همتاست.

عید

«هر روزی که در آن معصیت خدا نشود، عید است.» امیرالمؤمنین علی علیه السلام.

 

عاشقان هر نفس دو عید کنند

عنکبوتان مگس قدید کنند

تبریک سال 1389 هجری شمسی

Celebrate

مبارک تر شب و خرم ترین روز

به استقبالم آمد بخت پیروز

دهل زن گو دو نوبت زن بشارت

که دوشم عید بود امروز نوروز

حلول سال 1389 بر تمامی مسلمانان و ایرانیان مبارک باد. سالی خوش و روزگاری خوش تر را برای همه آرزومندم. این اولین مطلب برای سال جدید.

1389 سال شمسی از هجرت مولایمان صلوات الله علیه و آله و سلم گذشت. روزگار هجرت ما کی خواهد بود؟ خدا می داند.

و ما توفیقی الا بالله علیه توکلت و الیه انیب.