برگی از دفتر تاریخ در مورد عمروعاص و متوکل عباسی

روز اول ماه شوال :

مرگ عمرو بن عاص
در سال 41 هجری عمرو بن عاص خبیث در سن 90 سالگی به درک واصل شد. مادر او نابغه کنیزی بود که عبدالله بن جذعان او را خرید و آزادش کرد. او به فحشاء روی آورد و چون قیمتش نسبت به سایر فاحشگان ارزانتر بود، مراجعه کننده بسیار داشت. لذا به کلی آبروی عبدالله بن جذعان را برده بود. از جمله در طهر واحد، ابولهب و امیه بن خلف و هشام بن مغیره و ابوسفیان و عاص بن وائل با او زنا کردند و از این نزدیکی ها عمروعاص به وجود آمد.
هنگامی که وضع حمل کرد، هر یک از آنان مدعی او شدند. آخرالامر قضاوت را بر عهده خود نابغه گذاشتند و او هم عاص را انتخاب کرد. به او گفتند: چرا عاص را انتخاب کردی در حالیکه بچه به ابوسفیان شبیه تر است؟ گقت: ابوسفیان بخیل است و عاص بهتر نفقه میدهد! این عاص ملعون کسی بود که پیامبر صلی الله علیه و آله" را "ابتر" خطاب کرد و خاطر شریف حضرت را مکدر نمود تا آنکه سوره مبارکه کوثر نازل شد.

با این نسبت و نژاد و سابقه تعجبی ندارد که او دشمن پیامبر صلوات الله علیه و علی بن ابیطالب علیه السلام باشد و عمری با همراهی معاویه خون به دل امیرالمومنین علی علیه السلام کنند. وقعه صفین و فتنه بر نیزه کردن قرآن و شهادت مالک اشتر و واقعه حکمیت و کارهای پلید دیگر آن ملعون در صفحات تاریخ مندرج است.
او در وقت مرگ می گفت: چنان است که کوه رضوی را بر گردن من نهاده اند و درون من پر از خار است و مرا از سوراخ سوزنی بیرون میکنند.


روز سوّم ماه شوّال:

قتل متوکل
در سال 247 هجری در شب چهارشنبه متوکل عباسی ملعون به دستور فرزندش به قتل رسید. مدت خلافت او 14 سال و ده ماه و عمر نحس وی 41 سال بود.
متوکل بعد از واثق در 232 هجری به خلافت نشست. در ایام او لهو و لعب و طرب مخصوصا در مجلس او بسیار بود. گویند او نخستین خلیفه عباسی بود که دلقکان و مسخرگان را علانیه به دربار آورد و روز و شب خود را با ایشان به سر آورد. او مردی خبیث السیره بود و چنانچه امیرالمومنین علیه السلام فرموده بود کافرترین آل عباس بود. عمرو بن فرج را والی مدینه و مکه کرد و او به مردم دستور داده بود که کسی به آل ابی طالب احسان نکند و اگر کسی کوچکترین احسانی کند، سخت عقوبت خواهد شد.  به حدی کار بر علویین تنگ شده بود که گویند لباسهای زنان علویه کهنه و پاره شده بود و پیراهن سالمی را برای نماز به نوبت می پوشیدند و آنگاه به نخ ریسی می نشستند تا متوکل به درک واصل شد.
از اعمال زشت و پست متوکل این بود که همیشه و در همه جا امیرالمومنین علیه السلام را به بدی یاد میکرد و به آن حضرت جسارت می کرد. او 17 بار قبر مبارک حضرت سیدالشهدا علیه السلام را خراب کرد ولی دوباره بنا شد. متوکل در راه زیارت آن حضرت دست قطع می کرد و زوار را میکشت.
به خاطر جسارتهایی که متوکل در مجلسی به امیرالمومنین علیه السلام کرد منتصر پسرش در شب چهارشنبه سوم یا چهارم ماه شوال چند نفر از غلامان خاص را ماُمور کشتن وی کرد و آنها در حالی که متوکل مشغول شرب خمر بود، خونش را ریختند و به درکات جحیم شتافت.
در همان روزی که متوکل به دستور پسرش منتصر کشته شد، مردم با او در قصر معروف جعفری بیعت کردند. منتصر مردی به ظاهر رئوف و مهربان بر اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله بود و برعکس پدر خود به آل ابی طالب احسان میکرد و به هیچ وجه متعرض ایشان نمی گشت.
او زیارت امام حسین علیه السلام را آزاد کرد و مانع احدی نشد و دستور داد فدک را به اولاد امام حسن و امام حسین علیهما السلام رد کنند و اوقاف آل ابی طالب علیه السلام را آزاد کرد و دستور داد کسی متعرض شیعیان عی علیه السلام نشود. همچنین برای علویین و علویات مدینه اموالی فرستاد تا در میانشان تقسیم شود. او در روز 25 ربیع الاول سال 248 بیمار شد و در پنجم ربیع الثانی هنگام عصر درگذشت و مدت خلافتش شش ماه بود. گفته شده که او مسموم شد به زهری که در شاخ حجامت ریخته بودند.

گفته اند به همین دلایل است که برخی از غیظ، منتصر را به پسر خسرو پرویز مانند می کنند که پدر بکشت و بیش از شش ماه زنده نماند.

 


این مطلب با درج برخی اضافات از سایت زیر برداشت شده است:

http://www.soltanmohammad.com/index.php?option=com_content&view=category&layout=blog&id=74&Itemid=79

ای نسیم سحری بندگی من برسان

به مناسبت فرارسیدن سالگرد شهادت حضرت صدیقۀ طاهره سلام الله علیها خواستم کاری کنم که خدا را و فاطمه را خوش آید. و به نظرم می رسد انتشار بخشی از کتاب ارجمند «زندگانی فاطمۀ زهـرا (ع)» اثر استاد فقید جناب آقای دکتر سیدجعفر شهیدی قدس الله نفسه در این وبلاگ یکی از آن کارهاست. و سخن دکتر شهیدی رحمة الله علیه سخنی نیست که مدعی بتواند به سادگی بر آن خرده گیرد.

Gol

مسلم است که فاطمه (ع) خواهان بسیاری داشته است. در این باره نیازی به ذکر روایات نداریم. پدرش پیش از آنکه به پیغمبری برسد، در دیدۀ همشهریان مقامی ارجمند داشت. دو خواهر فاطمه (ع) پیش از ظهور اسلام زن دو پسر مرد سرشناس خاندان هاشم؛ عَبـدالعُـزَّی بن عبـدالمـطَّلِب (ابولهب) شدند، و نزد شوهران گرامی بودند. اگر سـورۀ «تَبَّت» در نکوهش پدر شوی آنان نازل نمی شد، و اگر آن مرد لجوج و یا زن او با سرسختی تمام از فرزندانشان نمی خواستند زنان خود را رها کنند، آنان از این پیوند خشنود و شادمان بودند. لیکن به اصرار ابولهب بین آنان جدایی صورت گرفت.

این زنان پس از آنکه از همسران خود جدا شدند و اسلام آوردند، یکی پس از دیگری به عثمان بن عَـفَّـان؛ مرد مالدار و ارجمند قریش شوهر کردند.

زینب خواهر دیگر او زن پسرخالۀ خود ابوالعاص بن ربیع بود. چون محمـد (ص) به پیغمبری مبعوث شد، و خدیجه و دخترانش بدو گرویدند، ابوالعاص بر دین قریش باقی ماند. بزرگان طائفۀ وی از او خواستند زن خود را طلاق گوید و آنان هر دختری را که دوست می دارد به زنی بدو دهند. ابوالعاص نپذیرفت و گفت او بهترین همسر است. ابوالعاص در جنگ بدر اسیر شد، و پیغمبر دستور آزادی او را داد، بدان شرط که زینب را به مدینه بفرستد.

این چند تن همگی مردان بنام بودند، و نزد کسان خود و دیگران حرمت داشتند. اکنون که محمد (ص) به پیغمبری رسیده و یثرب در اطاعت اوست و مکّه از او در حالت بیم و احتیاط به سر می برد، طبیعی است که کسانی با موقعیت بهتر آمادۀ خواستگاری فاطمه (ع) باشند. و اگر زینب و ام کلثوم و رقیه پیش از اسلام به شوی رفتند، تربیت زهـرا (ع) چنانکه نوشتیم در خانۀ وحی و مرکز نزول قرآن بود.

چنانکه در صفحات این کتاب خواهید دید و سند آن مآخذ دست اول تاریخ اسلام است، عمر و ابوبکر هر یک خواهان فاطمه (ع) بودند. لیکن چون خواست خود را با پیغمبر در میان نهادند، وی گفت: منتظر قضاء الهی هستم. نسائی که از محـدثان بزرگ اهل سنت است، در سنن گوید: پیغمبر در پاسخ آنان گفت: «فاطمه خردسال است، و چون علی (ع) او را از وی خواستگاری کرد، پذیرفت.» اما نسائی این حدیث را ذیل بابی که به عنوان «برابری سن زن و مرد» نوشته، آورده است. باری از میان خواستگاران نام این دو تن را از آن جهت نوشته اند که از لحاظ شخصیت سرشناس تر از دیگران اند، نه آنکه خواستگاران دختر پیغمبر تنها این دو مرد سالخورده بودند. یعقوبی نوشته است: «گروهی از مهاجران فاطمه را از پدرش خواستگاری کردند.»

آنچه دربارۀ خواستگاری فاطمه (ع) و زناشویی او با علی علیه السلام خواهیم نوشت، در کتابهای شیعه و سنی آمده است. روایت های دیگر نیز موجود است و مضمون آنها همین است که در این روایت ها خواهید دید. تنها ممکن است اندک اختلافی در لفظ روایت ها دیده شود. این روایت ها و نیز آنچه مورخانی چون بلاذری، ابن اسحاق، ابن هشام، طبری و عالمانی چون کلینی و مفید و شیخ طوسی نوشته اند، تنها سند نویسندگان پس از آنهاست: شیعه یا سنی، شرقی یا غربی، هرکس بخواهد دربارۀ حوادث قرن اول و دوم کتابی بنویسد یا تحقیقی کند، باید به همین کتابها مراجعه کند، و این کاری است که نویسندۀ این کتاب کرده است. اگر مطلبی در کتابهای شرق شناسان دیده شود که در هیچ یک از این سندها نیامده باشد، باید آن را نپذیرفت، و یا لااقل در درستی آن تردید کرد، نه آنکه بگوئیم آنها مدرکی داشته اند که در اختیار ما نیست. کدام مدرک؟ آنها این مدرک ها را از کجـا آورده اند؟ نوشتن تاریخ صدر اسلام، چون تحقیق دربارۀ تمـــدن سَـبا و حِـمیَر و یا خواندن سنگ نبشته های عصر هخامنشی و یا پژوهش دربارۀ تحقیقات علمی قرن نوزدهم و بیستم میلادی نیست که بگوئیم غربیان وسیله هایی در اختیار دارند که ما نداریم. اینگونه تصدیق های یک جانبه و تسلیم کورکورانه ناشی از عقـدۀ حقارت و یا به عهده گرفتن مأموریت و یا نداشتن فرصت تتبع و مراجعه به مدارک گوناگون است.

البته انکار نمی کنم که در مواردی روش غربیان در تحلیل مسائل تاریخی، دقیق تر از روش بعض مورخان گذشتۀ مشرق زمین است. اما آنجا که اصل حادثه در سندهای دست اول به روشنی موجود باشد، اجتهاد برابر نص معنی نخواهد داشت.

 **********

 ما از بعضی از شرق شناسان که به خود اجازه می دهند حقیقت را دگرگون کنند، یا آن را چنان تفسیر کنند که با عقیدۀ خودشان – یهودی یا ترسا – منطبق باشد، گله ای نداریم. از آنان شکایتی نباید کرد چون معذورند. از دوستان تاریخدان خود تعجب داریم که چگونه دربست تسلیم گفتۀ ایشان می شوند، و آنچه آنان می نویسند حقیقت مسلّم و غیرقابل جرح می دانند، و چون خطاهای این پژوهندگان نشان داده می شود، به عذر اینکه آنان بر ما حق استادی دارند، خطاها را نادیده می گیرند. نتیجۀ این بی همتی یا سهل انگاری یا ناآگاهی است که امروز بیشتر کرسی های تاریخ اسلام را شرق شناسان یهودی در تصرف دارند و آنچه می خواهند می نویسند و به زبانهای عربی و فارسی ترجمه می شود و مایۀ تحقیق تاریخ نویسان مسلمان می گردد.

گاه برادران ایرانی ما به خاطر حسن ظَـنّی که به برادران عرب خود دارند، همین کتاب ها را بی هیچگونه اظهار نظر از عربی به فارسی بر می گردانند و این نوشته هاست که پایۀ معلومات گروهی می گردد که چنانکه باید از تاریخ صدر اسلام آگاهی ندارند:

«فاطمه چون زشت بود تا سن هفده سالگی – یا بیشتر – در خانۀ پدر ماند و کسی برای خواستگاری او نمی آمد. روزی که پدرش به او گفت علی تو را می خواهد، یکه خورد که مگر چنین چیزی ممکن است» پنـاه بر خـدا! حقیقت پوشی، ستیـزه جوئی و یا بـدگوهری کار را به کجا می کشاند؟

اینها دانشمندانی هستند که می خواهند حادثه های تاریخی را در پرتو دانش جدید تجزیه و تحلیل کنند، اما این دانش را چگونه و از کدام منبع اندوخته اند؟ معلوم نیست!

اگر دختر پیغمبر سال پنجم بعثت متولد شده باشد، به هنگام ازدواج نه یا ده ساله بوده است و جای سخن نیست. و اگر پنج سال پیش از بعثت متولد شده باشد و در هجده سالگی به خانۀ شوهر نرفته باشد، دلیل آن را نوشتیم:

وضع اجتماعی مسلمانان، بیم آزار و شکنجه، نابسامانی کارها، مهاجرت به حبشه، محاصرۀ بنی هاشم از یکسو، حادثه هائی که در زندگی خصوصی او اثر می گذاشت چون مردن مادرش خدیجه و عموی پدرش ابوطالب از سوی دیگر، مجال چنین وصلتی را بدو نمی داد.

او نمی خواست پس از مرگ مادر، پدرش در خانه غمخواری نداشته باشد. در حالی که دیدیم روایت های معتبری نیز تولد او را به سال پنجم بعثت نوشته بودند، و اگر چنین باشد داستان از بن درست نیست. و اگر از این بگذریم و شیوۀ مؤلف دانشمند! را پیش بگیریم، بخواهیم حادثه ها را برابر روشنائی تحقیق تازه، و از دید اجتماعی بنگریم، باز هم نتیجه آن نیست که شرق شناس دانشمند دریافته است. چرا؟ چون:

عموم تاریخ نویسان و نویسندگان سیره، محمد (ص) را به زیبائی چهره و تناسب اندام ستوده اند. خدیجه را نیز تا آنجا که می دانیم زنی زیبا بوده است – طبیعی است که فرزندان پدر و مادر زیباچهـره، نیکوصورت باشند. سه خواهر فاطمه (ع)؛ زینب، رقیه و ام کلثوم به خانۀ شوهرانی جوان، مالدار و سرشناس رفتند. در آن روزگار پدر آنان ریاستی یا مالی نداشت که بگوئیم جوانان قریش دختران زشت چهرۀ او را به خاطر مقام و یا مال پدرشان خواستگاری کردند.

چه شد که آن خواهران هر سه زیبا بودند و این یکی زشت. این امر هر چند محال نیست، اما مدرک تاریخی می خواهد. دلیل شرق شناس محقق چیست؟

نویسندگان سیره عموماً دختران هاشمی را تا نسل دوم و سوم به زیبائی چهره وصف کرده اند. هنگامی که حسن بن حسن نزد عموی خود حسین علیه السلام (سیدالشهداء) برای خواستگاری یکی از دو دختر او رفت، حسین علیه السلام بدو گفت: پسرم! هر یک از دو دختر را می خواهی، خواستگاری کن! حسن شرمگین خاموش ماند و پاسخ نداد. حسین علیه السلام گفت: من فاطمه را برای تو انتخاب می کنم که به مادرم شبیه تر است. تا آنجا که می دانیم این فاطمه از زیبائی خاص برخوردار بوده است. مفید نویسد: در زیبائی چنان بود که او را به حوری همانند می کردند.

حال کشف علمی این شرق شناس بزرگوار که می خواهد هر داستانی را با روشنائی علم بررسی کند، بر اساس چه مأخذی است؟ اجتهادی است مقابل نص؟ یا تخلیطی است در متن تاریخ؟ به عمد یا از روی نقصان عربیت؟ نمی دانم. اما از آنجا که دروغ گو کم حافظه است، نویسندۀ کتاب، ردپائی از جعل و افتراء و یا اشتباه خود بجا می گذارد. او مدرک نوشتۀ خود را نوشتۀ بلاذری می شناساند که قاعدةً کتاب معروف او انساب الاشراف است. این کتاب را من هم اکنون پیش چشم دارم:

«پیغمبر به زهرا (ع) گفت: تو زودتر از همۀ افراد خانوادۀ من به من خواهی پیوست. فاطمه یکه خورده پیغمبر فرمود: نمی خواهی سیدۀ زنان بهشت باشی؟ زهرا (ع) تبسم کرد.» نمی دانم شرقشناس متعهد در نتیجۀ تحقیق علمی این دو روایت را بهم ریخته؟ یا چنانکه نوشتیم نقصان عربیّت او موجب ارتکاب چنین اشتباهی گردیده، یا مانند بیشتر شرق شناسان امین، رسالتی خاص به عهده داشته است؟. به هر حال نتیجه یکی است و ما از این نمونه رعایت امانت ها در کتاب های آنان و یا شرقیان شرقشناس تر از غربیان فراوان می بینیم.

 **********

 خوانندگانی که پدر در پدر با محبت خاندان پیغمبر (ص) زیسته اند و به سخنان دشمنان آنان و یا کج اندیشان در بحث های علمی، توجهی ندارند، ممکن است بر نویسنده خرده گیرند که این اندازه پی جوئی و مراجعه به اسناد در این موضوع بخصوص چه لزومی دارد؟ درست است. اینان محبت آل پیغمبر را با شیر اندرون برده و با جان به خدای بزرگ می سپارند. و گوش استماع به سخنان چنین محققانی ندارند و شاید هیچگاه نوشته های آنان را نخوانند، اما نباید فراموش کرد که این کتاب و کتابهای دیگر از این نمونه که در سیرت خاندان پیغمبر نوشته می شود، برای همگانست.

متأسفانه باید گفت، یا خوشبختانه، نمی دانم، صد سال یا بیشتر است که فرهنگ ما با فرهنگ مغرب زمین نزدیک شده و در مواردی بهم آمیخته است. چنانکه می دانیم سالهاست هر یک یا هر دسته ای از شرق شناسان غرب، کار تحقیق و تتبع در رشته ای از فرهنگ اسلامی را به عهده گرفته و در این باره کتابها نوشته اند. استادان کرسی اسلام شناسی اروپا و آمریکا سالیانی چند کتاب پیرامون اسلام و تمدن آن و شخصیت های بزرگ اسلامی می نویسند. دربارۀ زندگانی رسول اکرم صلوات الله علیه و بعض از امامان و نیز دختر پیغمبر کتابها منتشر شده و بعض این کتابها را به فارسی برگردانده اند و یا تنی چند مطالب آن را اقتباس کرده اند.

ترجمۀ نوشته های لامنس، گلدزیهر، دورمنگام، لوئی ماسینیون، برنارد لوئیس، پتروشفسکی، ردینسون [ماکسیم رودینسون  2004 – 1915 Maxim Rodinson شرق شناس فرانسوی]، [هامیلتون] گیب [Sir Hamilton Alexander Rosskeen Gibb ]، و دهها شرق شناس دیگر را در کتابفروشی های تهران و شهرستان ها می توان خرید.

بیشتر اینان امانت علمی ندارند. دانشمندی چون بلاشر [رژی یا رژیس بلاشر شرق شناس فرانسوی  Régis Blachère] که سالها عمر خود را در برگرداندن قرآن به فرانسه و تحقیق دربارۀ ترتیب نزول آیات صرف کرده است، در ترجمۀ خود از قرآن بی هیچ اظهار نظر دو آیه به سورۀ پنجاه و سوم می افزاید – همان دو آیه ای که داستان پردازان پایان قرن نخستین هجرت برساختند و دستاویز دشمنان اسلام شد و نگارنده سی سال پیش به نام «افسانۀ غرانیق» فصلی دربارۀ آن نوشت. این سوء نیت را از بلاشر در این مورد، بر حسب تصادف یافتم، چنـد جای دیگر چنین کاری کرده؟ خدا می داند.

از هم میهنان کتابی را می بینم که به گمان خود می خواهند اسلام را از دیدگاه علمی و فلسفی بشناسانند، اینان نوشته های این شرق شناسان و یا ایران شناسان را سند تحقیق خود قرار می دهند. نتیجه آن می شود که به اتکاء ترجمۀ غلط فِـصَـلِ ابن حزم، علی بن ابی طالب (ع) سرمایه دار بزرگ عصر خویش معرفی می گردد. حال ابن حزم چگونه بدین کشف علمی موفق شده، نویسندۀ کتاب بدان اهمیتی نمی دهد. اما چندی بعد ممکن است نوشتۀ این مؤلف پایۀ تحقیقات کسانی شود که نه از اسلام اطلاع درستی دارند و نه از عربیت.

من درعین حال که کوشش مترجمان محترم را در برگرداندن این کتاب ها تقدیر می کنم، از آنان – اگر تعهدی نسبت به بعض مکتب ها ندارند – استدعا دارم رنج دیگری را نیز بر خود هموار کنند. مندرجات این کتابها را با مطالب کتاب های دست اول (تا آخر قرن پنجم هجری) مقایسه فرمایند. مبادا خدای نخواسته نادانسته موجب شوند کسی یا کسانی از حقیقت بدور افتند.

بعض آثار این شرق شناسان به عربی ترجمه شده و چون ایرانیان به نویسندگان عرب حسن ظنی دارند، آن ترجمه ها را دربست پذیرفته و به فارسی برگردانده اند. من کم و بیش از نقاط ضعف این ترجمه ها آگاه هستم. من نمی گویم همۀ این مؤلفان بداندیش و یا دشمن اسلام اند. ممکن است به خاطر درست ندانستن زبان عربی و یا دسترسی نداشتن به سندهای خالی از تعصب قضاوتی کرده باشند، اما با بعض آنان از نزدیک آشنا هستم و یا با ایشان در این باره گفتگو کرده ام و می دانم کینه ای از مسلمانان در دل دارند که هیچگاه آن را فراموش نخواهند کرد. چرا؟ سببش را باید از ایشان پرسید.

اسلام شناس دانشمندی را می شناسم که در کار خود بی همتا و یا کم نظیر است. گذشته از چند زبان اروپائی از عربیّت بهرۀ فراوان دارد. بنابراین باید از روح اسلام و مقررات این دین چنانکه هست مطلع باشد. او خوب می داند که فاتحان عرب همه از یکدست نبودند. بسیاری از آنان غم دین داشتند و اندکی غم دنیا.

بنیان گذار اسلام خود این دو دسته را خوب شناخته است، چنانکه گوید: «آن کس که برای خدا به میدان جهاد می رود، اجر او با خداست و آن کس که دیده به مال دنیا دوخته، جز آن نصیبی ندارد.»

محتملا این شرق شناس محترم زودتر از من بدین حدیث برخورده است. اما او چون متعهد است، کتاب خود را با این جمله آغاز می کند: «سرزمین غله خیز مصـــر بهترین انبار خوار و بار بود، که می توانست شکم عرب های گرسنه را سیر سازد.»

من نمی گویم عمروبن العاص برای رضای خدا و پیشرفت اسلام قدم در سرزمین مصر گذاشت. او مسلماً اخلاصی را که عقبة بن نافع در فتح آفریقا داشت، نداشته است. (هر چند در اینجا هم نمی خواهم کاری را که عقبة در شمال آفریقا کرد، از هر جهت درست بدانم). اما آن دسته از یاران مؤمن پیامبر که در رکاب عمرو به وادی نیل قدیم نهادند، چسان؟ آنها هم در پی سیرکردن شکم گرسنۀ خود بودند؟

بیش از این گفتار را در این باره دراز نمی کنم و از خداوند برای خود توفیق و برای اینان راهنمائی مسألت دارم.

(از صفحۀ 45 تا آخر صفحۀ 53 کتاب «زندگانی فاطمۀ زهرا (ع)» - دفتر نشر فرهنگ اسلامی – چاپ بهار 1362) در ادامه کتاب استاد فقید جناب آقای دکتر سیدجعفر شهیدی به شرح چگونگی پیوند حضرت مولی الموحدین علی علیه السلام و حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها می پردازد.)

 

فاطمه

خدایت تو را در عزای مادرت صبر دهاد ای به انتظار نشسته.

حال مولا امیرالمومنین علی علیه السلام:

تنها سر چاه می روم گاه به گاه

سر می نهم اندوهنگنان چون تو به چاه

می گریم و با یاد غمت می گویم

لاحول و لاقوة الابالله

 

ابن مسره از دایرة المعارف بزرگ اسلامی

Allameh

(عکس فقط برای زیباتر کردن مطلب است.)

اِبْن‌ِ مَسَرَه‌، محمد بن‌ عبدالله‌ بن‌ مسرّة جبلى‌ قرطبى‌ (7 شعبان‌ 269-319ق‌/19 آوريل‌ 883 -931م‌)، متفكر و عارف‌ اندلسى‌. عبدالله‌، پدر ابن‌ مسرّه‌، گويا از موالى‌ بنى‌ اميه‌ يا يكى‌ از قبايل‌ بربر به‌ نام‌ ابوقُرّه‌ در اندلس‌ بوده‌ است‌، اما چهرة سرخ‌ و سفيدش‌ نمايانگر آن‌ بوده‌ كه‌ اصل‌ اسپانيايى‌ داشته‌ است‌ (ابن‌ فرضى‌، 1/217؛ آسين‌ پالاسيوس‌، .(30 عبدالله‌ در جوانى‌ در 240ق‌/854م‌، به‌ همراهى‌ برادر بزرگ‌ترش‌ ابراهيم‌، قرطبه‌ را به‌ سوي‌ شرق‌ ترك‌ گفته‌ و به‌ بصره‌ رسيد. بصره‌ در آن‌ زمان‌، يكى‌ از مراكز مهم‌ و بزرگ‌ علم‌ و ادب‌ بود و بسياري‌ از اندلسيان‌ به‌ قصد آموختن‌ علم‌ به‌ آنجا مى‌رفتند. عبدالله‌ در بصره‌ نزد چند تن‌ از محدثان‌ نامدار به‌ آموختن‌ پرداخت‌. وي‌ همچنين‌ در آنجا به‌ محافل‌ معتزليان‌ رفت‌ و آمد داشت‌ و عقايد ايشان‌ را پذيرفت‌، چنانكه‌ بعدها متهم‌ به‌ «قدري‌» بودن‌ شد و پس‌ از آن‌ همواره‌ عقايد و گرايشهاي‌ معتزلى‌ خود را حتى‌ از نزديك‌ترين‌ شاگردانش‌، پنهان‌ مى‌داشت‌ و آنها را تنها با كسان‌ و خويشاوندان‌ نزديك‌ خود، به‌ ويژه‌ فرزندش‌ محمد در ميان‌ مى‌نهاد. عبدالله‌ پس‌ از چندي‌ به‌ قرطبه‌ بازگشت‌ و در آنجا شاگردانى‌ بر وي‌ گرد آمدند، اما وي‌ همواره‌ مى‌كوشيد كه‌ عقايد، انديشه‌ها و دانسته‌هاي‌ خود را به‌ فرزندش‌ محمد منتقل‌ كند.
ابن‌ مسره‌ هنوز جوانى‌ نوخاسته‌ بود كه‌ پدرش‌ در زير فشار وامهاي‌ سنگين‌، ناگزير شد كه‌ بار ديگر زادگاهش‌ را ترك‌ گويد و واپسين‌ سالهاي‌ زندگى‌ خود را در سرزمينهايى‌ دور از وطن‌ سپري‌ كند. بدين‌سان‌ پدر كسب‌ و كارش‌ را به‌ فرزند سپرد و راهى‌ سفر شد تا سرانجام‌ در مكه‌ پناه‌ گرفت‌ و در همانجا در 286ق‌/899م‌ درگذشت‌ (ابن‌ فرضى‌، 1/217- 218؛ آسين‌ پالاسيوس‌، .(30-31 ابن‌ مسره‌ در هنگام‌ مرگ‌ پدر 17 ساله‌ بود. نويسندگان‌ سرگذشت‌ وي‌، دربارة اين‌ مرحله‌ از زندگى‌ او آگاهيهاي‌ چندانى‌ به‌ ما نمى‌دهند و از استادان‌ او، جز پدرش‌ از ابن‌ وضّاح‌ وخُشَنى‌ نام‌ مى‌برند كه‌ هر دو از فقيهان‌ مالكى‌ مذهب‌ بوده‌اند (ابن‌ فرضى‌، 2/39؛ قفطى‌، 16). تذكره‌نويسان‌ ابن‌ مسره‌ را در واپسين‌ سالهاي‌ خلافت‌ عبدالله‌ بن‌ محمد بن‌ عبدالرحمان‌، هفتمين‌ فرمانرواي‌ اموي‌ در قرطبه‌ (275-300ق‌/888 -912م‌)، در وقتى‌ به‌ ما معرفى‌ مى‌كنند كه‌ وي‌ در عزلتگاهى‌ كه‌ خود بر صخره‌هاي‌ كوههاي‌ قرطبه‌ بنا كرده‌ بود، با شاگردان‌ و مريدانش‌ به‌ سر مى‌برد.
ابن‌ مسره‌ در اظهار و اشاعة عقايد و نظرياتش‌ بسيار محتاط بوده‌ است‌. با وجود اين‌، پس‌ از چندي‌ به‌ تهمت‌ زندقه‌ گرفتار آمد و به‌ ويژه‌ در محافل‌ درس‌ خواندگان‌ شايع‌ شد كه‌ وي‌، افزون‌ بر عقايد معتزليان‌، عقايد و انديشه‌هاي‌ فلسفى‌ و عرفانى‌ انباذقلس‌ (امپدكلس‌1، فيلسوف‌ يونانى‌ پيش‌ از سقراط) (492-432 ق‌ م‌) را تبليغ‌ مى‌كرده‌ است‌ (آسين‌ پالاسيوس‌، .(33 به‌ هر روي‌، چنين‌ پيداست‌ كه‌ ابن‌ مسره‌ حساسيت‌ اوضاع‌ سياسى‌ - اجتماعى‌ و به‌ ويژه‌ خطر واكنش‌ فقيهان‌ را به‌ خوبى‌ احساس‌ مى‌كرده‌ است‌، زيرا در همين‌ احوال‌ قاضى‌ و فقيه‌ و محدث‌ نامدار زمان‌، احمد بن‌ خالد مشهور به‌ حَبّاب‌، رساله‌اي‌ برضد ابن‌ مسره‌ و عقايد وي‌ منتشر كرده‌ بود (همو، .(34 ابن‌ مسره‌ به‌ همراهى‌ دو تن‌ از نزديك‌ترين‌ شاگردانش‌، محمد بن‌ مدينى‌ و ابن‌ صيقل‌، قرطبه‌ را ترك‌ گفت‌ و روانة شهرهاي‌ شمال‌ افريقا شد و در مدارس‌ و محافل‌ علمى‌ آنجا، همچون‌ دانشجويى‌ شركت‌ مى‌كرد و چون‌ هنوز شهرت‌ وي‌ از مرزهاي‌ اندلس‌ بيرون‌ نرفته‌ بود، در آنجا كسى‌ وي‌ را نمى‌شناخت‌. مى‌دانيم‌ كه‌ در قيروان‌ در مجلس‌ درس‌ فقيه‌ مشهور احمد بن‌ ناصر (د 317ق‌/929م‌) شركت‌ داشته‌ است‌ (ابن‌ عذاري‌، 1/201-202؛ آسين‌ پالاسيوس‌، همانجا)، اما از سفرهاي‌ او در شهرهاي‌ شرق‌ اسلامى‌ آگاهى‌ نداريم‌، تنها مى‌دانيم‌ كه‌ به‌ مدينه‌ رفته‌ و مدتى‌ را نيز در مكه‌ گذرانده‌ بوده‌ و در آنجا يقيناً با ابوسعيد ابن‌ عربى‌ (د 314ق‌/925م‌) شاگرد عارفان‌ و صوفيان‌ مشهور ري‌ مانند جنيد، سفيان‌ ثوري‌ و ديگر بزرگان‌ تصوف‌، ديدار داشته‌ است‌.
از سرگذشت‌ ابن‌ مسره‌، از آن‌ پس‌ تا هنگامى‌ كه‌ به‌ اندلس‌ بازگشت‌، چيزي‌ نمى‌دانيم‌. تاريخ‌ دقيق‌ اين‌ بازگشت‌ معلوم‌ نيست‌، اما مى‌توان‌ حدس‌ زد كه‌ همزمان‌ با آغاز فرمانروايى‌ عبدالرحمان‌ سوم‌، الناصرلدين‌الله‌ (حك 300-350ق‌/912-961م‌) بزرگ‌ترين‌ فرمانرواي‌ اموي‌ و نخستين‌ خليفه‌ در سراسر اندلس‌ بوده‌ است‌. در دوران‌ فرمانروايى‌ او، قرطبه‌ بزرگ‌ترين‌ و مهم‌ترين‌ مركز سياسى‌ و اقتصادي‌ اندلس‌ شده‌ بود. عبدالرحمان‌ پس‌ از فرونشاندن‌ شورشهاي‌ متعدد و از ميان‌ برداشتن‌ مراكز مقاومت‌ كه‌ آخرين‌ آنها با مرگ‌ عمر بن‌ حفصون‌ (د 305ق‌/ 917م‌) از ميان‌ رفت‌، يك‌ دوران‌ طولانى‌ آرامش‌ را به‌ اندلس‌ بازگردانيد. وي‌ با اهل‌ علم‌ نيز سياستى‌ بردبارانه‌تر و آشتى‌ جويانه‌تر در پيش‌ گرفته‌ بود. مى‌توان‌ تصور كرد كه‌ ابن‌ مسره‌ در چنين‌ دورانى‌ قصد بازگشت‌ به‌ زادگاهش‌ را كرده‌ باشد. وي‌ پس‌ از بازگشت‌ به‌ قرطبه‌، به‌ همان‌ عزلتگاه‌ خود رفت‌ و همان‌ شيوة زندگانى‌ زاهدانة خود را در پيش‌ گرفت‌ (همو، و بار ديگر شاگردان‌ و مريدان‌ بر او گردآمدند. چنين‌ پيداست‌ كه‌ ابن‌ مسره‌ اين‌ بار نيز همان‌ روش‌ و رفتار محتاطانة پيشين‌ را در ابراز عقايد و انديشه‌هايش‌ دنبال‌ مى‌كرده‌ است‌.
در ميان‌ نزديك‌ترين‌ و برجسته‌ترين‌ شاگردان‌ وي‌ در اين‌ دوران‌ مى‌توان‌ از حى‌ بن‌ عبدالملك‌، خليل‌ بن‌ عبدالملك‌ قرطبى‌ و احمد بن‌ منتيل‌، نام‌ برد. گفته‌ مى‌شود كه‌ ابن‌ مسره‌، يك‌ سال‌ را صرف‌ تصحيح‌ هريك‌ از نوشته‌هاي‌ خود مى‌كرده‌ و در اين‌ ميان‌ به‌ كسى‌ اجازة نسخه‌ برداري‌ از آنها را نمى‌داده‌ است‌، اما حى‌ بن‌ عبدالملك‌ بى‌اجازة استاد، از كتاب‌ التبصرة او نسخه‌اي‌ برداشته‌ بود و استاد پس‌ از آگاه‌ شدن‌ از اين‌ كار، حى‌ را نفرين‌ كرد و از آن‌ پس‌ آن‌ كتاب‌ را به‌ كسى‌ نداد (ابن‌ ابار، 1/284- 285؛ آسين‌ پالاسيوس‌، .(37-38 از جزئيات‌ زندگانى‌ ابن‌ مسره‌ در اين‌ دوران‌ چيزي‌ دانسته‌ نيست‌، اما چنين‌ پيداست‌ كه‌ وي‌ سالهاي‌ پايانى‌ عمر خود را در آرامش‌ گذرانيده‌ و از احترام‌ معارضان‌ و ارادت‌ فراوان‌ مريدان‌ و شاگردانش‌ برخوردار بوده‌ است‌.
انديشمندي‌ مانند ابن‌ مسره‌ بى‌گمان‌ نوشته‌هايى‌ چند داشته‌ است‌، اما از آن‌ ميان‌ جز عنوان‌ دو اثر شناخته‌ نيست‌، يكى‌ التبصرة كه‌ بدان‌ اشاره‌ شد و ديگري‌ كتاب‌ الحروف‌ كه‌ ابن‌ عربى‌ از آن‌ نام‌ برده‌ است‌ (2/581). از گفتة ابن‌ حزم‌ چنين‌ برمى‌آيد كه‌ برخى‌ از آثار ابن‌ مسره‌ تا سدة 5ق‌ موجود بوده‌ است‌ (5/14).
عقايد و آراء، برخى‌ از منابع‌، ابن‌ مسره‌ را هم‌ عقيده‌ و هوادار سرسخت‌ امپدلكس‌ به‌ شمار آورده‌اند (نك: صاعد اندلسى‌، 73؛ ابن‌ ابى‌ اصيبعه‌، 1/59؛ قفطى‌، همانجا). بايد دانست‌ كه‌ در تاريخ‌ فلسفه‌ دو شخصيت‌ از امپدكلس‌ مشاهده‌ مى‌شود: امپدكلس‌ اصيل‌ و امپدكلس‌ مجعول‌. سبب‌ اين‌ امر آن‌ است‌ كه‌ در دوران‌ فرهنگى‌ «هلنيسم‌» به‌ ويژه‌ در دواير نوافلاطونى‌ گرايشى‌ پديد آمده‌ بود كه‌ شخصيتهاي‌ فلسفى‌ يونان‌ باستان‌ را به‌ دلخواه‌ خود بازسازي‌ كنند. در اين‌ ميان‌ عقايد و آرائى‌ به‌ آنان‌ نسبت‌ مى‌دادند كه‌ هرگز از ايشان‌ نبوده‌ است‌ و در ميان‌ آثار اصيل‌ بازمانده‌ از آنان‌ كمترين‌ نشانى‌ از آن‌ عقايد يافت‌ نمى‌شود. امپدكلس‌ نيز چنين‌ سرنوشتى‌ داشته‌ است‌ و عقايد نگاران‌ عرب‌ از طريق‌ ترجمة همين‌ منابع‌ با وي‌ آشنا شده‌ و ابن‌ مسره‌ را پيرو او دانسته‌اند. بنابراين‌ اصول‌ عقايد ابن‌ مسره‌ را بايد در ميان‌ گزارشهايى‌ جست‌ و جو كرد كه‌ دربارة امپدكلس‌ «معجول‌» به‌ ما رسيده‌ است‌ (نك: ه د، انباذقلس‌؛ دربارة امپدكلس‌ اصيل‌، نك: شرف‌، 339-392). همچنين‌ احتمالاً ابن‌ مسره‌ منابعى‌ در دست‌ داشته‌ است‌ كه‌ اكنون‌ در دست‌ ما نيست‌. اما با وجود اين‌، به‌ يقين‌ نمى‌توان‌ گفت‌ كه‌ وي‌ چه‌ انديشه‌ها يا نظرياتى‌ را از امپدكلس‌ مجعول‌ پذيرفته‌ و از آن‌ خود كرده‌ يا چه‌ اندازه‌ آنها را ديگر شكل‌ كرده‌ و با بينش‌ و باورهاي‌ ويژة خود درهم‌ آميخته‌ است‌. در اينجا بايد اين‌ نكته‌ را بيفزاييم‌ كه‌ مقايسه‌ها و نتيجه‌ گيريهاي‌ آسين‌ پالاسيوس‌ در كتابش‌ دربارة ابن‌ مسره‌، در بسياري‌ موارد دور از هدف‌ و تصورات‌ شخصى‌ اوست‌. آنچه‌ ما در منابع‌ معتبر و دست‌ اول‌ موجود دربارة عقايد و نظريات‌ ابن‌ مسره‌ مى‌يابيم‌، اشاره‌اي‌ به‌ پيروي‌ وي‌ از عقايد امپدكلس‌ معجول‌ ندارد. ابوسليمان‌ سجستانى‌ كه‌ تقريباً معاصر ابن‌ مسره‌ بوده‌ است‌، در صوان‌ الحكمة كه‌ يكى‌ از كهن‌ترين‌ منابع‌ عربى‌ دربارة فيلسوفان‌ يونان‌ است‌، هنگام‌ سخن‌ از امپدكلس‌ مجعول‌، به‌ ابن‌ مسره‌ اشاره‌اي‌ ندارد.
انتساب‌ ابن‌ مسره‌ به‌ امپدكلس‌ مجعول‌، نخست‌ در طبقات‌ الامم‌ (همانجا) صاعد اندلسى‌ (د 462ق‌/1070م‌) ديده‌ مى‌شود. ابن‌ فرضى‌ در تاريخ‌ علماء اندلس‌ كه‌ كهن‌ترين‌ منبع‌ دربارة زندگانى‌ و سرگذشت‌ ابن‌ مسره‌ است‌، گزارش‌ مى‌دهد كه‌ وي‌ متهم‌ به‌ زندقه‌ شد و از اندلس‌ گريخت‌ و مدتى‌ را در شرق‌ اسلامى‌ گذرانيد و با اهل‌ جدل‌ و كلام‌ و معتزليان‌ آميزش‌ داشت‌. سپس‌ به‌ اندلس‌ بازگشت‌ و پرهيزگاري‌ و پارسايى‌ از خود نشان‌ داد. مردمان‌ فريب‌ ظاهر او را خوردند و به‌ او روي‌ آوردند و به‌ سخنانش‌ گوش‌ مى‌دادند. سپس‌ بداعتقادي‌ وي‌ بر آنان‌ آشكار شد و هر كه‌ داراي‌ ادراك‌ و علم‌ بود، از وي‌ روي‌ گردان‌ شد و گروهى‌ از نادانان‌ همچنان‌ پيرو وي‌ باقى‌ ماندند (2/39). وي‌ سپس‌ مى‌افزايد كه‌ ابن‌ مسره‌ معتقد به‌ آزادي‌ ارادة انسان‌ (استطاعت‌) و اِنفاذ وعيد بود و در بسياري‌ موارد قرآن‌ را به‌ نادرست‌ تأويل‌ مى‌كرد، اما با وجود اين‌، مدعى‌ بود كه‌ همچون‌ ذوالنون‌ مصري‌ (د 245ق‌ 859م‌) و ابويعقوب‌ نهرجوري‌ (د 330/941م‌) سخن‌ دربارة تصحيح‌ اعمال‌ و محاسبة نفس‌ مى‌گويد. زبانش‌ نيز توانايى‌ سخن‌ پردازي‌ و ظاهرآرايى‌ الفاظ و پنهان‌ كردن‌ معانى‌ را داشته‌ است‌.
نظر مردمان‌ دربارة ابن‌ مسره‌ دو گونه‌ بود: گروهى‌ وي‌ را در علم‌ و زهد تا حد امامت‌ مى‌رساندند و گروهى‌ او را به‌ سبب‌ بدعتهايى‌ در سخنانش‌ دربارة وعد و وعيد و بيرون‌ شدن‌ او از شيوة علوم‌ متداول‌ در اندلس‌ كه‌ برپاية مذهب‌ تقليد و تسليم‌ بوده‌ است‌، نكوهش‌ و سرزنش‌ مى‌كردند (2/39-40).
در ميان‌ عقايد نگاران‌ نيز، ابن‌ حزم‌ (د 456ق‌/1064م‌) نخستين‌ كسى‌ است‌ كه‌ به‌ برخى‌ از عقايد ابن‌ مسره‌ اشاره‌ مى‌كند. وي‌ مى‌گويد كه‌ ابن‌ مسره‌ با معتزليان‌ در اعتقاد به‌ «قدر» موافق‌ بوده‌ و مى‌گفته‌ است‌ كه‌ علم‌ و قدرت‌ خدا دو صفت‌ محدث‌ و مخلوقند و نيز خدا داراي‌ دو علم‌ يا آگاهى‌ است‌ كه‌ يكى‌ را كلاً پديد آورده‌ و آن‌ آگاهى‌ از كليات‌ است‌ كه‌ همان‌ علم‌ غيب‌ است‌، مانند آگاهى‌ او از اينكه‌ در جهان‌، كافران‌ و مؤمنان‌ خواهند بود و نيز روز رستاخيز و پاداش‌ و كيفر خواهد بود؛ ديگري‌ آگاهى‌ او از جزئيات‌ است‌ كه‌ همان‌ علم‌ شهادت‌ است‌، يعنى‌ آگاهى‌ خدا از كفر فلان‌ و ايمان‌ بهمان‌ و مانند اينها كه‌ علم‌ خداوند پس‌ از روي‌ دادنشان‌ به‌ آنها تعلق‌ مى‌گيرد و به‌ اين‌ آيه‌ استناد مى‌كرده‌ است‌: عالِم‌ُ الغَيْب‌ِ و الشَّهادَةِ (انعام‌ /6/73). ابن‌ حزم‌ سپس‌ مى‌افزايد كه‌ آنچه‌ ابن‌ مسره‌ را به‌ اين‌ اعتقاد برانگيخته‌ بود، هواداري‌ وي‌ از اصول‌ معتزليان‌ بود كه‌ مى‌گفتند اگر خدا جاودانه‌ بداند كه‌ فلان‌ هرگز ايمان‌ نخواهد آورد و بهمان‌ هرگز كافر نخواهد شد و سپس‌ به‌ آدميان‌ اين‌ توانايى‌ را بدهد كه‌ سخن‌ پروردگار را تكذيب‌ كنند و آنچه‌ جاودانه‌ بوده‌ است‌، باطل‌ سازند، آنگاه‌ تناقض‌ آشكاري‌ پديد آيد (5/40).
در اين‌ مورد، ابن‌ حزم‌ به‌ نظريات‌ يكى‌ از معاصران‌ خود به‌ نام‌ اسماعيل‌ بن‌ عبدالله‌ رُعَينى‌، از پيروان‌ ابن‌ مسره‌ اشاره‌ مى‌كند و مى‌گويد: او متعبد و زاهد بوده‌ است‌، اما عقايدي‌ را به‌ ميان‌ آورده‌ كه‌ برخى‌ از پيروان‌ ابن‌ مسره‌ بدان‌ سبب‌ از وي‌ دوري‌ گزيدند. از ميان‌ عقايد رعينى‌ يكى‌ اين‌ بوده‌ است‌ كه‌ بدنهاي‌ آدميان‌ در روز رستاخيز زنده‌ نمى‌شوند، بلكه‌ روانها بعث‌ و حشر دارند. وي‌ همچنين‌ معتقد بوده‌ است‌ كه‌ در هنگام‌ مرگ‌ انسان‌ و جدا شدن‌ روح‌ از تن‌، حساب‌ روح‌ آغاز مى‌شود و به‌ بهشت‌ يا دوزخ‌ مى‌رود. از عقايد ديگر رعينى‌ اين‌ بوده‌ است‌ كه‌ جهان‌ هرگز فنا نمى‌پذيرد، بلكه‌ به‌ همين‌ شكل‌ كنونى‌ بى‌پايان‌ ادامه‌ دارد. وي‌ همچنين‌ مى‌گفته‌ است‌ كه‌ عرش‌، مدبّر جهان‌ است‌ و خدا برتر از آن‌ است‌ كه‌ اصلاً فعلى‌ را به‌ وي‌ نسبت‌ دهند. وي‌ اين‌ نظريه‌ را به‌ ابن‌ مسره‌ نسبت‌ مى‌داده‌ است‌، ولى‌ ابن‌ حزم‌ مى‌گويد كه‌ او خود چنين‌ نظريه‌اي‌ را در نوشته‌هاي‌ ابن‌ مسره‌ نيافته‌ است‌.
از عقايد ديگر رعينى‌ اين‌ بوده‌ است‌ كه‌ پيامبري‌ اكتسابى‌ است‌ و هركس‌ كه‌ به‌ غايت‌ نيكوكاري‌ و پاكيزگى‌ نفس‌ برسد، پيامبري‌ مى‌يابد و بدين‌سان‌ پيامبري‌ امري‌ اختصاصى‌ نيست‌. بسياري‌ از پيروان‌ رعينى‌ اين‌ نظريه‌ را به‌ ابن‌ مسره‌ نسبت‌ مى‌داده‌ و براي‌ اثبات‌ آن‌ به‌ عباراتى‌ از وي‌ در نوشته‌هايش‌ استناد مى‌كرده‌اند كه‌ به‌ گفتة ابن‌ حزم‌، به‌ چنين‌ نظريه‌اي‌ اشاره‌ دارند (5/40-41).
از سوي‌ ديگر، محيى‌الدين‌ ابن‌ عربى‌ نيز در دو جا از فتوحات‌ مكيه‌ از ابن‌ مسره‌ نام‌ مى‌برد و به‌ نظريات‌ او اشاره‌ مى‌كند. در يكجا، در بارة «حاملان‌ عرش‌» به‌ سخن‌ پيامبر(ص‌) اشاره‌ مى‌كند كه‌ شمار حاملان‌ عرش‌ را در اين‌ جهان‌ 4 و در جهان‌ ديگر 8 تن‌ قرار مى‌دهد و سپس‌ مى‌افزايد كه‌ از ابن‌ مسره‌ - كه‌ او را يكى‌ از بزرگ‌ترين‌ اهل‌ طريق‌، علماً حالاً و كشفاً، مى‌داند - روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ «عرش‌ محمول‌» همان‌ ملك‌ (يعنى‌ قلمرو آفرينش‌) است‌، و محصور در جسم‌، روح‌، خوراك‌ و مرتبه‌ است‌. آدم‌ و اسرافيل‌ براي‌ صورتها يا اجسامند، جبرئيل‌ و محمد(ص‌) براي‌ ارواحند، ميكائيل‌ و ابراهيم‌ براي‌ ارزاقند و مالك‌ و رضوان‌ براي‌ وعد و وعيدند و در قلمرو آفرينش‌ جز اينها نيست‌ (1/147- 148). آنگاه‌ ابن‌ عربى‌، پس‌ از بحث‌ مهمى‌ دربارة عرش‌ به‌ معناي‌ «ملك‌» و عدد 8 كه‌ آن‌ را به‌ نسبتهاي‌ هشتگانه‌اي‌ كه‌ خدا موصوف‌ به‌ آنهاست‌، باز مى‌گرداند، يعنى‌: حيات‌، علم‌، قدرت‌، اراده‌، كلام‌، شنوايى‌، بينايى‌ و ادراك‌ِ مطعوم‌ و مشموم‌ و ملموس‌، مى‌گويد كه‌ از اين‌ 8 پاية قلمرو جهان‌ آفريده‌ (ملك‌)، 4 در دنيا آشكار است‌ كه‌ عبارتند از صورت‌، خوراك‌ و 2 مرتبه‌ (يعنى‌ سعادت‌ و شقاوت‌) و در رستاخيز هر 8 با هم‌ به‌ چشم‌ مى‌آيند، چنانكه‌ خدا مى‌گويد: «و در آن‌ روز، عرش‌ پروردگارت‌ را بر فراز ايشان‌، هشت‌ تن‌ مى‌كشند» (حاقه‌ /69/17). در حالى‌ كه‌ به‌ گفتة پيامبر، آنان‌ اكنون‌ در اين‌ جهان‌، چهارند. اين‌ تفسير عرش‌ به‌ معناي‌ ملك‌ است‌، اما تفسير آن‌ به‌ معناي‌ اورنگ‌ (سرير) اين‌ است‌ كه‌ خدا فرشتگانى‌ دارد كه‌ اورنگ‌ او را بر دوشهايشان‌ مى‌كشند و امروز چهارند و فردا هشت‌ تن‌ مى‌شوند، تا آن‌ اورنگ‌ را به‌ زمين‌ حشر بكشانند. دربارة صورتهاي‌ آن‌ حاملان‌ چهارگانة اورنگ‌ خدايى‌، سخنانى‌ آمده‌ است‌ كه‌ همانند گفتة ابن‌ مسره‌ است‌ كه‌ بر پاية آن‌ يكى‌ به‌ چهرة انسان‌ است‌، دومى‌ به‌ چهرة شير، سومى‌ به‌ چهرة كركس‌ و چهارمى‌ به‌ چهرة گاو (1/149).
ابن‌ عربى‌، در جاي‌ ديگري‌ پس‌ از توضيح‌ و تحليل‌ مفهوم‌ «تنزيه‌ توحيد» مى‌گويد كه‌ منزل‌ تنزيه‌، هر چند جوياي‌ احديت‌ و تنزيه‌ از همة وجوه‌ است‌، اما در كشف‌ صوري‌ مقيد به‌ ظاهر، مانند خانه‌اي‌ است‌ كه‌ بر 5 ستون‌ استوار است‌ كه‌ بر بالاي‌ آنها سقفى‌ قرار دارد كه‌ ديوارهايى‌ آن‌ را احاطه‌ كرده‌اند و دري‌ در آن‌ گشوده‌ نيست‌ و هيچ‌كس‌ نمى‌تواند داخل‌ آن‌ خانه‌ شود، اما از سوي‌ ديگر، در بيرون‌ آن‌ خانه‌ ستونى‌ برپاست‌، چسبيده‌ به‌ ديوار خانه‌ كه‌ اهل‌ كشف‌ آن‌ را مسح‌ مى‌كنند. اين‌ ستون‌، هر چند از اين‌ منزل‌ است‌، اما افزوده‌ بر آن‌ نيست‌ و خاص‌ آن‌ نيست‌، بلكه‌ در هر منزل‌ الهى‌ موجود است‌، چنانكه‌ گويى‌ ترجمان‌ ميان‌ ماست‌ و آنچه‌ منازل‌ از معارف‌ به‌ ما مى‌دهند. ابن‌ مسره‌ در كتاب‌ الحروف‌ خود، به‌ اين‌ نكته‌ توجه‌ داده‌ است‌. اين‌ ستون‌ داراي‌ زبان‌ فصيحى‌ است‌ كه‌ آنچه‌ منازل‌ در بر دارند، براي‌ ما بيان‌ مى‌كند و ما آگاهى‌ از آن‌ منزل‌ را از او بهره‌ مى‌گيريم‌ (2/581).
مآخذ: ابن‌ ابار، محمد، التكملة لكتاب‌ الصلة، به‌ كوشش‌ عزت‌ عطار حسينى‌، قاهره‌، 1956م‌؛ ابن‌ ابى‌ اصيبعه‌، احمد، عيون‌ الانباء، بيروت‌، 1376ق‌/1956م‌؛ ابن‌ حزم‌، على‌، الفصل‌، قاهره‌، 1964م‌؛ ابن‌ عذاري‌، محمد، البيان‌ المغرب‌، به‌ كوشش‌ دوزي‌، ليدن‌، 1841-1851م‌؛ ابن‌ عربى‌، محمد، الفتوحات‌ المكية، بولاق‌، 1329ق‌؛ ابن‌ فرضى‌، عبدالله‌، تاريخ‌ علماء الاندلس‌، قاهره‌، 1966م‌؛ ابوسليمان‌ سجستانى‌، محمد، صوان‌ الحكمة، به‌ كوشش‌ عبدالرحمان‌ بدوي‌، تهران‌، 1974م‌؛ شرف‌، شرف‌الدين‌ خراسانى‌، نخستين‌ فيلسوفان‌ يونان‌، تهران‌، 1357ش‌؛ صاعد اندلسى‌، طبقات‌ الامم‌، به‌ كوشش‌ حياة بوعلوان‌، بيروت‌، دارالطليعة؛ قفطى‌، على‌، تاريخ‌ الحكماء (اختصار زوزنى‌)، به‌ كوشش‌ ليپرت‌، لايپزيگ‌، 1903م‌؛ نيز:
Palacios, Miguel, Aben Masarra ysuescuela origenes, Madrid, 1914.
شرف‌الدين‌ خراسانى‌ (شرف‌)