نگاهی به کتاب دیپلماسی و قتل در تهران

Diploma

اشاره:

«ديپلماسي و قتل در تهران» نوشتة «لارنس كلي» با ترجمة‌ فارسي از غلامحسين ميرزا صالح، تازه‏ترين كتابي است كه دربارة جنگ‏ها و تجاوزهاي روسيه به خاك ايران، عهدنامة‌ ننگين تركمانچاي و زندگي گريبايدوف (از چهره‏هاي مهم در شكل‏گيري عهدنامه تركمانچاي و سفير روسيه در ايران بعد از امضاي عهدنامه) مطالب خواندني دارد و خواننده با مطالعة اين كتاب، با گوشه‏هايي ديگر از فاجعة‌ملي تركمانچاي و اشغال سرزمين‏هاي قفقازي ايران توسط روسيه آشنا مي‏شود.

«ديپلماسي و قتل در تهران» توسط انتشارات «نگاه مهر» تهران، در سال 1385 و با تيراژ 2000 نسخه منتشر شده است. آنچه مي‏خوانيد، مطلبي است به قلم خليل محمدي دربارة ديپلماسي و قتل در تهران.

 Caucas01

واقعه ي دو دوره «جنگهاي ايران و روس» ماجرايي است كه بي ترديد مي توان آن را «نقطه ي عطف» در تاريخ دويست ساله اخير ايران دانست، چرا كه درست تا آن زمان، ايران، اگرچه كشوري بود كه گاه به صورت يكپارچه و گاه به شكل ملوك الطوايفي اداره مي شد، اما به هر حال و در هر شكل، ايران، «ايران» بود و به طور مثال؛ آنكه در اصفهان علم سلطنت برافراشته بود، آذربايجان را در تصرف نداشت و خود نیک  مي دانست كه سلطنتش بسيار ناقص است و راه درازي براي شاه یا سلطان ناميدن خود دارد.

دنياداران و استعمارگران هم در برخورد با «ايران»، جانب احتياط و احترام را مرعي مي داشتند و به اصطلاح پا را از گليم خود فراتر نمي نهادند. اما وقوع اين جنگها در آستانه ي عصري كه جهان تحولي شگرف را آغازيده بود و انسان غربي سوار بر مركب علم و فن، چهار نعل به سوي دنياي جديد مي رفت، به جهانيان رساند كه ايران، ايران سابق نيست و مي شود عنصر ايراني را كه روزگاري ابرقدرت بلامنازع جهان بود، به زانو درآورد و تسمه از گرده اش كشيد.

امروز، با بالاگرفتن بحث هاي مربوط به «ريشه هاي عقب ماندگي ايران» از قافله ي دانش وفن، موضوع «جنگهاي ايران و روس» به شدت و بسيار بيشتر از قبل مورد توجه قرار گرفته است، چرا كه به اعتقاد بسياري، عقب افتادگي ايران درست در زمان وقوع اين واقعه كليد خورده است.

البته چنان نيست كه اين بحث، تنها محل توجه يك حزب، جناح، يا گروه خاصي از گروهها، احزاب و جناحهاي رقيب در كشور در زمان حاضر باشد، بلكه از زمان وقوع اين جنگها تا حال، هر كدام از اين گروهها به زعم خويش و از زاويه ي ديد مخصوص به خود به اين واقعه مي نگرند و تفسير خاص خود را ارايه مي دهند. آنچه مسلم است اينكه تمامي اين گروهها در يك نكته اشتراك دارند و آن اين است: «دو دوره جنگهاي ايران و روس اگرچه با شهامت و پايمردي ايرانيان مي توانست نتيجه اي ماندگار و تاريخي را رقم بزند، به هزار و يك دليل به شكست ايرانيان انجاميد و اين شكست در واقع آغاز فلاكت، ادبار، تيره روزي و عقب افتادگي ايرانيان در سالهاي آغازين عصر ماشين شد.»

در حال حاضر، اين بحث نه تنها در داخل و خارج كشور، و توسط مورخين و محققين ايراني مورد غور و تدقيق قرار مي‏گيرد، بلكه نويسندگان و متفكران خارجي و بخصوص اروپايي نيز در اين باب آثار جديدي ارايه مي دهند و نظرات تازه اي را با اهدافي خاص منتشر مي سازند.

منظور از گزينه ي «اهداف خاص» آن است كه اگر تلاش اكثر قريب به اتفاق مورخان و محققان ايراني _ غير از آنان كه راه خيانت به ديار مادريشان را در پيش گرفته اند _ در راستاي آشكار ساختن زواياي پنهان واقعه يا گفتن ناگفته هاي جنگ هاي ايران و روس باشد، يا سعي آنان مصروف بررسي و تبيين علل شكست ايران در اين جنگها گردد، آثار خارجيان و بخصوص اروپاييان بر آن است كه خواننده را قانع سازد كه:

يك) ايران در آن روزگار كشوري عقب افتاده و نامتمدن بود و حمله ي روسها و مكر انگليسي ها همه به خاطر متمدن ساختن ايرانيان و آشنا ساختن آنان با رسوم دنياي جديد بود و اگر ايران از قافله ي علم و فن عقب مانده، خود اينطور خواسته است.

دو) اين جنگها، جنگهايي منصفانه بودند كه سپاه روس با همه ي قلت نفرات و تجهيزات! به جهت برخورداري از حس وطن پرستي بالا و متمدن بودن، بر عده ي كثير سپاه ايران فائق آمدند و به ضرب شمشير اراضي قفقاز را عبارت از كوهستانهايي صعب العبور و بلامصرف با مردمانی وحشی بود، متصرف شدند.

سه) آمدن روسها به منطقه ي قفقاز به خواهش مردم آن سامان بود و روسها جز اجابت دعوت عده اي مردم بي گناه كه از ظلم قاجارها به جان آمده بودند، كاري نكرده اند!

چهار) توحش، فساد و فحشا،‌ و ناهنجاريهاي رفتاري حاكم بر مردم و سپاه روس و سبعيت سربازان و سرداران روسي در مقايسه با رفتار ايرانيان به كلي قابل اغماض است و در هر مورد حق با روسهاست، حتي اگر روسها آنقدر به قتل عام ايرانيان ساكن قفقاز بپردازند كه خود اروپايي ها هم به زبان آيند و بگويند: «اين قتل عام ها تفاوت اندكي با نسل كشي دارند» (صفحه ي 88).

پنج) سرداران ارتش روس، كارگزاران سياسي روسيه، و در كل هر كس كه براي تخاصم نظامي يا ديپلماتيك به ايران آمده، شخصي شريف، آزاده، وطن خواه و «خوب» بوده، حتي اگر اين شخص الكساندر گريبايدوف باشد كه اخيراً وصف حال او را در يكي از آثار جديدالانتشار كشور ترجمه كرده و به چاپ رسانده اند.

اين اثر جديدالانتشار، كتاب «ديپلماسي و قتل در تهران» است. اين كتاب نوشته ي يك نويسنده ي خارجي به نام «لارنس كلي» است كه در كتاب هيچ مطلبي در معرفي او نيامده است و لذا خواننده از شناخت شخصيت و آثار او بازمانده است. كتاب به اهتمام غلامحسين ميرزاصالح ترجمه شده و در 310 صفحه انتشار يافته است. عكس هاي جالبي هم در آخر كتاب چاپ شده كه به طور قطع ديدن آنها خالي از فايده نيست.

آنچه اين كتاب را براي كتابخوان ايراني «مهم» مي سازد، تنها آشنايي با يك اديب روسي به نام «الكساندر سرگه يه ويچ گريبايدوف» نيست، بلكه اخذ اطلاعات و دانسته هاي بيشتر در مورد فردي است كه در عقد عهدنامه ي ننگين تركمانچاي كه به تجزيه ي بخشي مهم از خاك ايران منتهي شد،‌ سهيم بود و متعاقب عقد آن عهدنامه ي ننگين به ايران آمد تا مفاد ذلت بار آن را به طور كامل به اجرا درآورد و در اين مأموريت قرباني تكبر بی حد و رفتار ناسنجیده و بي خردي خود شد.

كتاب حاضر همانند ديگر آثار غربي (كه در باب جنگ هاي ايران و روس به رشته ي تحرير درآمده) مشحون از تعريف و تمجيد ظريفانه از شخصيت گريبايدوف و تمدن روسها و لبالب از اهانتهاي لفافه دار و گاه ركيك و دريده به ايران و ايراني است. به عنوان مثال در صفحات 66 و 67 و 156 كتاب، به سرزمين قفقاز كه جزيي از پيكر ايران بود، نام «سيبريه ي گرم» اطلاق مي شود، چرا كه محل تبعيد بزهكاران و محكومان كيفري و سياسي روسیه تزاری بود.

Caucas002

در صفحه ي 12 اين مطلب آمده كه مأموريت گريبايدوف در ايران يك تبعيد ناخواسته است (هر چند كه در صفحات بعد اقرار مي شود كه اين تبعيد در شكل گرفتن شخصيت گريبايدوف و بخصوص شهرت یافتن او به عنوان یک سیاستمدار و حتی ادیب مؤثر واقع شده آن چنان که بعد از اين تبعيد، گريبايدوف علاقمند مي شود كه در قفقاز اقامت گزيند).

در صفحه ي 73 کتاب، سرزمين ما ايران، از قول گريبايدوف با اين كلمات توصيف مي شود: «كشور مزخرف ايران»! و این می رساند که این دیپلمات نما، خشک مغزی را به چه پایه رسانده بود.

در صفحه ي 263 از قول سرجان مكدونالد؛ جاسوس انگليسي مقيم در دربار وليعهد در تبريز ، از  «عهدشكني و بي خردي ايرانيان» سخن به ميان مي آيد و این مطلب نیز نمایانگر سیاست انگلیسی ها و همداستانی آنها با روسهاست.

در آخرين صفحه ي كتاب هم مؤلف، آنچه را كه در تمامي قسمتهاي پيشين كتاب از گفتنش به هر علت ابا كرده، درج كرده است: «ذات بدقلق شيعيان»! و اين توهين براي مخاطب آگاه پيام بسيار روشني است.

در صفحه ي 78 از اعتقاد تزار الكساندر اول سخن به ميان مي آيد كه مي خواست با تعيين يك «كمربند ايمني» و تعيين مرز آبي (يعني رود ارس) از «تهاجم مردمان وحشي»! جلوگيري كند.

كتاب در فرازهاي مختلف به توصيف لياقت و كارداني گريبايدوف مي پردازد و از قلم سحار و حدت ذهن و نكته سنجي او تمجيد مي كند، اما در عين حال در صفحه ي 70 از قول يك دكابريست به نام زاواليشين او را «يك زنباره ي تمام عيار» مي نامد كه «روابطش با زنان شوهردار در شهر بر سر زبانها بود» و در صفحه ي 142 اين موضوع را تكرار مي كند. نيز از قول رفيق همدمش يعني استپان پگيچوف از «ايام توأم با عياشي» او سخن به ميان مي آورد. همچنين در صفحه ي 119 او را سمبل موجودي مي داند كه طرز سلوكش «در خصلت روسي به خودستايي بدخيم معروف است» و در صفحه قبل از اين، از قماربازي گريبايدوف صحبت مي كند كه البته اين كار يعني اعتياد به قمار در مورد اغلب روسها امري شايع و عادي است.

مؤلف در صفحه 244 از تكبر بي اندازه ي گريبايدوف مي گويد و در صفحه ي 235 اعتراف مي كند كه «در محاسبات گريبايدوف، مردم جايي نداشتند».

كتاب عليرغم اينكه در هر ورق سعي در ستايش گريبايدوف دارد، اما آش شورتر از آن است كه بشود انكار كرد و گريبايدوف زشتكارتر از آن است كه با تعريف و تمجيد منزه شود. بخصوص وقتي كه اين نكته معلوم شود كه گريبايدوف به تمامي كساني كه او را بركشيدند و بالانشين اش كردند، بي توجهي يا حتي خيانت كرد و به اصطلاح امروز؛ زيرآبشان را زد. از اين اشخاص مي توان به سيميون مازاروويچ و آلكسي يرمولوف اشاره كرد. بويژه اين دومي كه با همه ي سبعيتش در برخورد با مردم مظلوم قفقاز، به نحوي چشمگير در ترقي گريبايدوف و نجات او از دست مستنطقان تزاري _ كه گريبايدوف را به دكابريست بودن متهم مي كردند و البته حق هم داشتند _ مؤثر واقع شد.

Yermolov

یرمولوف

مؤلف كتاب عليرغم اينكه آشکارا سعي در حقير و ذليل جلوه دادن ارتش عشايري ايران دارد، در صفحه ي 156 درباره ي تبعيد تعدادي از دكابريست ها به «خط مقدم جبهه در قفقاز» این چنین صحبت مي كند؛ «جايي كه جان سالم بدربردن از گلوله هاي ايل مردان بسيار بعيد به نظر مي رسيد» و گريبايدوف را «بسيار خوش شانس» مي داند كه از اين گلوله ها جان به دربرده و نجات يافته است.

كتاب عليرغم اينكه به طور كامل جهت دار و روس گرايانه نوشته شده است، اما نكات بسيار دقيق و ظريفي را هم متذكر شده و مطالب افشاگرانه اي را هم عرضه مي دارد كه توجه بدانها شماري از حقايق تاريخي را براي خواننده روشن تر خواهد ساخت.

از جمله ي اين مطالب يكي نقش روسها در تحريك دو دولت مسلمان ايران و عثماني به جنگ با يكديگر در سال 1200 شمسي (1821 ميلادي)  است كه نتيجه ي آن تضعيف قواي هر دو دولت مسلمان به نفع روسها بود. روسها و بويژه گريبايدوف با تهييج مداوم طرفين به جنگ و پرداخت پاره اي از هزينه هاي نظامي طرفين كوشيدند نايره جنگ همچنان زبانه كشد تا اولاًـ  ايرانيان فرصت توجه به امور قفقاز و تجميع قوا براي راندن روسها از آن منطقه را از دست بدهند و ثانياًــ  عثماني ها از دخالت در امور يونان كه بر طبل جداسري مي كوفت، بازمانند. (صفحات 123 تا 125)

مطلب ديگر ضررهاي اقتصادي وارده به ايران است كه از عقد عهدنامه هاي گلستان (و بعداً تركمانچاي) ناشي شد. مؤلف كتاب در صفحات 120 تا 123 از فعاليت هاي اقتصادي روسها در ايران بحث مي كند و اين حقيقت دهشتناك را متذكر مي شود كه روسها قصد داشتند روايت (= نگارش = ورژن) روسي كمپاني هند شرقي را در ايران داير سازند و ايران را به  «هند روسيه» تبديل كنند.

Griboedov

گریبایدوف

چنانچه بخواهيم كتاب «ديپلماسي و قتل در تهران» را با روايتي تحلیلی و با نگاهی انتقادی مورد بازخوانی و بازنویسی قرار دهیم، به طور حتم اثری علیحده پديد خواهد آمد كه موضع و موقع کتابت آن مجال فعلي نيست، لذا دامنه ي سخن را در همين جا برمي چينيم و در پايان سري هم به صفحات آخر كتاب مي زنيم و مشاهده مي كنيم مؤلف با طرح بحث هايي همچون اين كه ممكن است قتل گريبايدوف در تهران يك فتنه ي انگليسي ساز باشد، يا اللهيارخان آصف الدوله در پس ماجرا به هدايت آن پرداخته باشد، يا حتي شاه و جالب تر از آن؛ عثماني‏ها واقعه ي قتل گريبايدوف را سازمان داده باشند، سعي در انحراف افكار از حقيقت ماجرا به محملهاي انحرافي نموده است، اما در لابلاي مطالب خود و بخصوص در صفحه ي 273 اعتراف مي كند كه: «گناهكاران [!] واقعي، رهبران مذهبي مردم كوچه و بازار تهران، و بخصوص ميرزا مسيح مجتهد، روحاني ارشد بود». و باز مي گويد: «حمله ي مردم خودجوش بود...».

در نهايت با اينكه كتاب سعي در تبرئه ي گريبايدوف و حتی مظلوم جلوه دادن او دارد، از همان متن كتاب متوجه مي شويم كه دلايل قتل اولين سفير روسيه در ايران؛ رفتار متكبرانه ي افراد سفارت [و خود گريبايدوف با مردم و حتي حكومتيان] و توهين بيش از اندازه به آداب و رسوم ايرانيان (صفحه ي 264)، توهين به اسلام در خيابان ها توسط اعضاي سفارت [و به طور قطع خود گريبايدوف] (صفحه ي 282)، بي شرم و حيايي و بدمستي روسها در معابر عمومي و تعرّض به نواميس مسلمانان (صفحه ي 228)، بي توجهي به شكايت مردمي كه مورد تعرض و ستم اعضاي سفارت قرار گرفته بودند (صفحه ي 235)، و تكبر بي اندازه ي شخص گريبايدوف در برخورد با ايرانيان (صفحه ي 244) و چندين و چند عامل ديگر بود. 

 

آل حمدان

Hayja

آلِ حَمْدان، سلسله‎ای شیعی مذهب از قبیلة بنب‎تَغْلِب که از حدود 292ق/905م تا 394ق/1004م بر بخشهایی از شام و شمال عراق (جزیره) فرمان راندن.
بخش یکم ـ بحث تاریخ
نیای این سلسله، حمدان‎بن‎حَمْدون‎بن‎حارث نام داشت که با قبیلة خویش در پیرامون موصل ساکن شده بود. او در 254ق/868م با تغلبیان دیگر به پیکار با خوارج، متّحد شد و بر قلعة ماردین یا قلعة صواره نزدیک عینِ زعفران چیره گردید. معتضد عبّاسی (خلافت: 279-289ق/892-902م) خود برای تصرّف قلعه به سوی حمدان رفت (ابن‎عربی، 150)، ولی او قلعه را رها کرد و آن را به پسر خود حسین واگذاشت و وی قلعه را به معتضد سپرد. اندکی بعد خلیفه حمدان را گرفت و به زندان افکند. برخی گفته‎اند: او امان گرفت و به بغداد آمد و گرفتار شد. وی در زندان بماند تا پسرش حسین در 283ق/896م لشکر هارونِ خارجی را شکست داد و از خلیفه خلعت گرفت و بدین‎سان بند از پای حمدان برداشته شد. (طبری، 3/214، 2142). در 292ق/904م عبدالله‎بن‎حمدان از سوی خلیفه مکتفی (خلافت: 289-295ق/902-908م) فرمانروای موصل گشت. در 307ق/919م ابراهیم‎بن‎حمدان به حکومت رَبیعه گمارده شد. در 309ق/921م داوود، برادر دیگرش، به جای او نشست. برادر چهارم، ابوالعلاء سعید نیز در 312ق/924م به حکومت نهاوند رفت. همچنین برخی دیگر از افراد این خاندان در دستگاه خلافت مناصبی یافتند.
حسین‎بن‎حمدان پس از پیروزی بر هارونِ خارجی در 283ق/896م با بکربن‎عبدالعزیزبن‎ابی دُلَف پیکار کرد و تا 286ق/899م 2 بار با قرمطیان جنگید و در نبرد با آخرین فرمانروایان طولونی نیز شرکت کرد. او در 296ق/908م کوشید تا عبدالله‎بن‎معتز را بر مسند خلافت بنشاند، اما توفیق نیافت و از برابر خلیفه مقتدر (خلافت: 295-320ق/908-932م) گریخت. برادرش عبدالله به امر خلیفه در پی او رفت، اما بی‎نتیجه به بغداد بازگشت تا آنکه خلیفه به وساطت برادر دیگر او ابراهیم، یا وساطت ابن‎فُراتِ وزیر، او را بخشید و به حکومت قم و کاشان فرستاد. او در 303ق/915م باز به مخالفت برخاست و این‎بار خلیفه وی را زندانی کرد تا در 306ق/918م بمرد. برخی گفته‎اند به امر خلیفه کشته شد.
ابوالهیجا عبدالله‎بن‎حمدان که در 292ق/904م حکومت یافت، از همن آغاز ورود با اکراد یزیدی به جنگ پرداخت و آنان را بپراکند. پس از آن در 308ق/921م پسر خود حسن را به نیابت حکومت آن دیار منصوب کرد و خود در بغداد نشست. در 311ق/923م مأموریت یافت تا زائران خانة خدا را در سفر مکه از گزند قرمطیان محافظت کند. در بازگشت، ابوطاهر سلیمان قرمطی بر او هجوم برد و اسیرش کرد، اما وی سال بعد آزاد شد و به بغداد رفت. در 315ق/927م قرمطیان به عَیْنُ‎التَّمْر نزدیک انبار رسیدند و بغداد را تهدید کردند. ابوالهیجا این‎بار بر آنها تاخت و قرمطیان را عقب نشاند. وی در 317ق/929م به یاری مونس‎المظفّر و نازوک خادم، خلیفه مقتدر را از خلافت خلع کرد و محمدبن‎معتضد را با لقب «القاهر» به خلافت نشاند (اصفهانی، 133). خلیفة جدید، ابوالهیجا را حکومت حُلْوان و دینور و همدان و کرمانشاهان داد. ولی اندکی بعد سپاهیان بغداد شوریدند و مقتدر دوباره بر مسند خلافت نشست و ابوالهیجار در گیرودار شورش به قتل رسید. از ابوالهیجار 2 پسر باقی ماند که در موصل و حلب دولتهایی تشکیل دادند. از اینجاست که آل حمدان به 2 شاخة حمدانیان موصل و حمدانیان حلب تقسیم می‎شود.
حمدانیان موصل:
1.ناصرالدوله حسن‎بن‎ابی‎الهیجا (د 358ق/968م) پایه‎گذار سلسلة حمدانیان موصل است. او نخست در 308ق/920م به نیابت از پدر به امارت موصل گمارده شد، اما مقتدر در 318ق/930م پس از مرگ ابوالهیجا، حسن را از امارت موصل عزل کرد و ولایت آنجا را به عموهای وی، پسران حمدان سپرد و او را به امارت بخش غربی دیارِ ربیعه و نَصیبین، سَنْجار، خابور، مَیافارقین و اَرْزَن گماشت. در 319ق/931م دوباره اختلاف میان مونس مظفر، یکی از امیران بلندپایة بغداد، و خلیفه بالا گرفت و در 320ق/932م که مونس، خشمگین از خلیفه به سوی موصل می‎رفت، حسن و عموهایش راه را بر مونس بستند، اما شکست خوردند و پراکنده شدند. پس از آن حسن به خدمت مونس درآمد تا آنکه مقتدر کشته شد. در 322ق/934م حسن، موصل و دیارِ ربیعه را تصرّف کرد و سپس عمویش ابوالعلای سعید را که قصد تصرف آنجا را داشت، به قتل رساند. این کار بر خلیفه راضی (خلافت: 322-329ق/934-940م) گران آمد و سپاهیانی فرستاد تا وی را گرفتار کنند. در نخستین برخورد، حسن دچار شکست شد و گریخت، ولی در نبرد دیگر آنان را شکست داد و بر موصل و اطراف آن استیلا یافت. در 324ق/936م راضی حکومت موصل، دیار ربیعه، دیار مُضَر و دیار بکر را به او داد. از این به بعد کار او بالا گرفت تا انجا که در 325ق/937م سراسر جزیره را در دست داشت. در 330ق/941م ابن‎رایِق، امیرالأمرای بغداد، را به حیله بکشت (ابوعلی مسکویه، 2/27) و خود با لقب ناصرالدوله از سوی خلیفه متّقی (خلافت: 329-333ق/941-944م) به امیرالامراییِ بغداد منصوب شد و برادرش ابوالحسن علی‎نیز لقب سیف‎الدوله یافت. ناصرالدوله در مسند امارت بغداد کار را بر خلیفه تنگ گرفت و اموالش را مصادره کرد و از حقوق او و اهل حرم بکاست و بر مالیاتها بیفزود. همچنین میان وی با آل بویه و بریدیان جنگ برخاست. در 331ق/942م توزون بر بغداد چیره شد و ناصرالدوله پس از 13 ماه امارت ناچار با سران حمدانی به موصل گریخت و خلیفه نزد وی به موصل رفت. پس میان توزون و حمدانیان جنگ درگرفت. این جنگها به شکست سیف‎الدوله انجامید. سیف‎الدوله به موصل آمد و با برادرش ناصرالدوله، همراه خلیفه، به نصیبین رفتند و توزون وارد موصل شد. سرانجام میان آنان صلح افتاد و مقرّر شد منصرفات ناصرالدوله تا 3 سال در دست خود او باشد و سالانه 000‘600‘1 درهم برای توزون بفرستد. اندکی بعد خلیفه از حمدانیان نیز دلتنگ شد و به رَقّه رفت و در آنجا اقامت گزید و سرانجام با توزون صلح کرد و به بغداد بازگشت، ولی در 333ق/944م توزون او را کور کرد و مستکفی (خلافت: 333-334ق/945-946م) را به خلافت نشاند و خود نیز در سال بعد (334ق/945م) درگذشت. در همان سال آل بویه وارد بغداد شدند و کوشیدند نفوذ خلیفه و امیران اطراف، از ان میان حمدانیان را محدود کنند، اما ابن‎شیرزاد که پس از توزون امیرالامرای بغداد بود، دل با ناصرالدّوله داشت و از یاری وی دریغ نمی‎کرد، و چون معزّالدوله دیلمی (302-356ق/915-967م) همراه با خلیفه مطیع (خلافت: 334-363ق/946-974م) برای جنگ با حمدانیان از بغداد بیرون رفت، ناصرالدّوله به اشاره ابن‎شیرزاد این شهر را تصرف کرد (334ق/945م). از آن سوی معزالدوله تَکریت را که جزو قلمرو ناصرالدّوله بود غارت کرد و به سوی بغداد آمد و پس از 4 ماه توانست آنجا را تصرف کند. ناصرالدّوله در 335ق/946م پنهان از ترکان (بازماندگان توزون)، پیمانی با معزّالدّوله بست. از این روی ترکان بر او شوریدند و ناصرالدوله ناگزیر با ابن‎شیرزاد به موصل رفت، ولی کشمکش او با معزالدوله پایان نیافت و این دو بارها رودرروی یکدیگر ایستادند. چنانکه در 345ق/956م وقتی معزّالدّوله برای سرکوبی شورش اهواز از بغداد بیرون رفت، ناصرالدوله به این شهر درآمد. در 346ق/957م معزالدوله به قصد گوشمالی ناصرالدوله آهنگ موصل کرد و او ناچار پذیرفت که سالانه 000‘000‘1 درهم بپردازد، ولی چون از پرداخت آن سرباز زد، معزّالدّوله در 347ق/958م به موصل و نصیبین حمله کرد و بر ان شهرها چیره شد. ناصرالدوله به مَیّافارقین گریخت و از آنجا وارد حلب شد که سیف‎الدوله در آنجا به استقبال فرمان می‎راند. سیف‎الدوله به میانجیگری برخاست و متعهد شد که آن مال را به بغداد فرستد. حمدالله مستوفی می‎گوید: «به خراجی معیّن صلح کردند که ماه به ماه سیف‎الدوله به معزّالدّوله رسانَد و او به ملک ابن‎حمدان تعلّق نسازد». معزّالدّوله در 353ق/964م در پی اختلاف نظر با ناصرالدوله بر سر شرایط پیمان نامة پیشین، دوباره به موصل لشکر کشید و انجا را تصرف کرد و حکومت ولایات ناصرالدوله را طبق پیمان پیشین به پسرش ابوتغلب غضنفربن‎ناصرالدّوله سپرد. اندکی بعد او پدر را دربند کشید و در موصل زندانی ساخت تا اینکه وی (ناصرالدوله) در 358ق/969م در زندان درگذشت.
2.ابوتغلب غضنفر (د 369ق/979م). پس از ناصرالدوله میان فرزندانش اختلاف افتاد و آنان 2 دسته شدند. دسته‎ای از ابوتغلب پشتیبانی می‎کردند و دسته‎ای به ابوالمظفر حمدان گرایش داشتند. در این کشاکش، ابوتغلب بر برادرش حمدان پیروز شد. حمدان در 358ق/969م به بختیار ذیلمی در بغداد پناه برد. بختیار او را بزرگ داشت و ابواحمد موسوی پدر شریفِ رضی را که مورد احترام هر دو بود برانگیخت تا میان برادران صلح برقرار سازد. حمدان در 359ق/970م به رَحْبه که جزو قلمرو ابوتغلب بود، بازگشت؛ اما صلح دوم نیافت و کار به جنگ کشید و ابوتغلب برادر خود ابوالبرکات را به سوی حمدان گسیل داشت. ابوالبرکات در این برخورد کشته شد. نبوتغلب در نبردی دیگر در 360ق/971م حمدان و دیگر برادران را درهم شکست، و حمدان با برادرش ابراهیم به بغداد رفت و به بختیارِ دیلمی پناهنده شد. پس از شکست حمدان، ابوتغلب استقرار یافت و حَرّان را تصرف کرد، اما نتوانست در برابر رومیان که تا دیاربکر و نصیبین (361ق/971م) پیش رانده بودند، پایداری کند، و از این‎رو در همانجا متوقف شد. در 362ق/972م رومیان که از پیروزیهای پیشین خود گستاخ شده بودند، عازم فتح «آمِد» شدند. «هزار مرد» غلام ابوالهَیجاءِبن‎حمدان که درآمِد بود، از ابوتغلب یاری خواست. وی برادرش هبه‎الله‎بن‎ناصرالدوله را گسیل داشت. رومیان شکست خورد و عضدالدّوله موصل، دیار ربیعه، میافارقین، آمِد و دیار مضر را از او گرفت و ابوتغلب به اَخلاط گریخت و از آنجا آهنگ دمشق کرد، ولی به شهر راه نیافت. وی از خلیفة فاطمی عزیز (خلافت: 365-386ق/976-996م) برای گشادن دمشق یاری خواست. خلیفه پیغام داد که باید به قاهره آید تا او را به مال و مرد مدد رساند، اما ابوتغلب از این کار خودداری کرد و به طَبَریّه رفت. در این وقت دَغْفَل طایی که حکومت رَمّله داشت از خطر او بیمناک شد و با او جنگید و نیرویش را شکست و خود وی را بگرفت و بکشت (369ق/979م).
این زمان را باید زمانِ انقراض حمدانیان موصل به شمار آورد، اگرچه ابوطاهر ابراهیم و ابوعبدالله حسین، برادران ابوتغلب، به یاری آل بویه در 379ق/989م، یک چند بر موصل دست یافتند، ولی بیش از یک سال دوام نیاوردند و در آن مدت نیز مطیع آل بویه بودند (ابن‎اثیر، 669، 71، 72). در 380ق/990م ابوطاهر و ابوعبدالله بر ابوعلی‎بن‎مروان کُرد که بر میافارقین چیره شده بود، هجوم بردند. ابوعلی پیروز شد و ابوعبیدالله را اسیر کرد، ول با شفاعت خلیفة فاطمی روانة مصر ساخت. خلیفه او را به فرمانروایی حلب گماشت که تا پایان عمر در آنجا بود. در همان سال ابوذَوّاد امیرِ عقیلیان، ابوطاهر را نیز شکست داد و نصیبین و بَلَد را تصرف کرد و سال بعد و سال بعد بر موصل نیز دست یافت، اما آل بویه آنان را واپس راندند. در 386ق/996م باز مُقَلّد عقیلی موصل را تصرّف کرد و آل بویه به حکومت پرداخت و حمدانیان به کلّی برافتادند.


حمدانیان حلب:
1.سیف‎الدوله، ابوالحسن علی‎(د 356ق/967م). در 330ق/941م پس از آنکه خلیفه او را لقب سیف‎الدوله داد، در بغداد بماند. او به برادرش ناصرالدوله در برابر بریدیان و ترکان مدد می‎رسانید و نیز می‎کوشید قلمرو مستقل برای خود پدید آورد. سرانجام میان وی و ابوالحسین بریدی جنگ افتاد و کار به شکست سیف‎الدوله انجامید. او بار دیگر به یاری ناصرالدّوله به جنگ پرداخت و لشکر ابوالحسین را شکست داد و واسط را از دست بریدیان بیرون آورد و کوشید که بصره را نیز تصرف کند، اما در 331ق/942م که ترکان در بغداد بر ناصرالدبوله شوریدند، سیف‎الدوله نیز در واسط آماج تاخت و تاز آنان گشت (ابن‎عبری، 165). پس به بغداد درآمد و از آنجا در پی ناصرالدّوله که بغداد را به قصد موصل ترک کرده بود، روانه شد. در جریان آن اختلافها که میان ناصرالدوله و خلیفه و توزون بود، سیف‎الدوله به برادر مدد می‎کرد و می‎کوشید که بغداد را تصرف کند، اما موفق نشد و توزون بر او پیشدستی کرد. از این رو، در 333ق/944م به شام رفت و حاکم حلب، یانِسِ مونسی را که از طرف محمّدبن‎طُغج، معروف به اِخْشید (د 334ق/945م)، امارت حلب داشت، گریزاند و آنجا را تصرف کرد و به سوی حِمُص رفت و با سپاه اخشید و غلامش کافور پیکار کرد و پیروز شد و بر حمص دست یافت. آنگاه به دمشق رفت و آنجا را به محاصره گرفت، آما نتوانست شهر را بگشاید و بازگشت. گفته‎اند که در آغاز میان سیف‎الدوله و اخشید صلح برقرار شد (ابن‎تغری بردی، 3/255، 291) و سیف‎الدوله بر حلب و حمص و انطاکیه دست یافت، اما مدتی بعد جنگ درگرفت و سیف‎الدوله شکست خورد و اخشید جلب را تصرف کرد. اخشید در اوایل 334ق/945م درگذشت و سیف‎الدوله بر حلب استیلا یافت. ابن‎خلکان به نقل از تاریخ حلب می‎گوید: «پیش از سیف‎الدّوله، حسین‎بن‎سعید برادر ابوفراس شاعر، حلب را در دست داشت» (3/405)؛ اما صحّت این قول بعید است، زیرا در هیچ کدام از منابع مهمّ تاریخی بدان اشاره نشده است و عبارت پیشین ابن‎خلکان نیز آن را نفی می‎کند. با اینهمه، چون سیف‎الدوله ـ همان طور که اشارت شد ـ احتمالاً 2 بار به حلب درآمد، پس محتمل است که بار نخست، حسین‎بن‎سعید را در آنجا گمارده باشد. در 334ق/945م پس از درگذشت اخشید، اَنوجوربن‎اخشید همراه کافور به مصر رفت و سیف‎الدوله دمشق را تصرّف کرد (ابن‎تغری بردی، 3/291) و خواست بر مصر نیز حمله بَرَد. پس از سوی رمله روان شد، ولی کافور به مقابله شتافت و در «لَجّون» نزدیک طَبَریّه و رَمْله سیف‎الدوله را شکست داد و بار دیگر در نزدیکی دمشق بر او پیروز شد و مصریان حلب را نیز گرفتند؛ اما صلح با همان شرایط برقرار شد، جز آنکه خراج از میان رفت.
سیف‎الدوله پس از استقرار در حلب، نیروی نظامی خود را یکسره بر ضدّ روم شرقی به کار گرفت و تا 20 سال بعد که مرگش فرا رسید، همچنان در این کار بود (ابن‎تغری بردی، 3/383؛ حِتّی 1/590، 591). مشهور است که 40 بار به غزو روم رفت. بارها وارد قلمرو رومیان شد و تا مشرْعَش پیش تاخت. در یکی از این جنگها، قُسْطَنْطین پسر فردس فرمانده ارتش روم کشته شد. یک‎بار هم که سیف‎الدوله خواست در مرز روم قلعه‎ای بزرگ بنا کند و آن را پایگاه حملات آیندة خود سازد، امپراتور روم سپاهی مرکب از رومیان و روسیان و بلغاریان گردآورد و به فرماندهی فردس به مقابله فرستاد، ولی کاری از پیش نبرد (ابن‎اثیر، 8/508). گفته‎اند که سیف‎الدوله نوه و داماد او را هم به اسارت گرفت (ثعالبی، 1/22-23). در آن روزگار این جنگها که با روم شرقی می‎رفت، از نظر مسلمانان جهاد با کافران (غزا) تلقّی می‎شد و اینان گاه برای شرکت در این جنگها بر یکدیگر پیشی می‎جستند و چه بسا که از نقاط دوردست عازم غزا می‎شدند. چنانکه در 353ق/964م که رومیان بر مَسّیصه هجوم بردند و بسیاری را کشتند و دیهها را بسوختند، گروهی از خراسانیان به عزم جهاد از راه ارمنستان و میافارقین نزد سیف‎الدوله رفتند و او با آنان به سوی رومیان حرکت کرد، ولی به آنان نرسید و بازگشت (ابن‎اثیر، 8/552). سال بعد نیز رومیان دوباره حمله کردند و مصیصه و طَرَسوس (یا طَرْسوس) را گشودند و بسیاری را کشتند و مسجد جامع را به اصطبل بدل کردند و منبر را بسوختند (همو، 8/560). بعدها مسلمانان آنان را کیفری بسزا دادند.
2.سعدالدّوله ابوالمعالی شریف. سیف‎الدوله در صفر 356ق/ژانویة 967م پس از 23 سال حکمرانی در حلب درگذشت. پیکرش را به میافارقین حمل کردند و در همانجا به خاک سپردند. پس از او پسرش سعدالدوله بر مسند حکمرانی نشست. در روزگار او حمدانیان حلب به نشیب قدرت فرو افتادند. ابوفِراس حمدانی شاعر معروف، در 357ق/968م کوشید بر حمص چیره شود، ولی جان بر سر این کار نهاد (ابن‎خلکان: 61). در 358ق/969م قرغویه، غلام سیف‎الدوله بر سعدالدّوله شورید و حلب را گرفت. سعدالدّوله به حَرّان و از آنجا به میافارقین نزد مادرش رفت و آنگاه قصد حَماه کرد و سپس به حمص رفت. در همین سال ابوالبرکات‎بن‎ناصرالدوله به سوی میافارقین هجوم برد، اما همسر سیف‎الدوله دروازه‎ها را بست و از ورود او جلوگیری کرد. سپس 000‘200 درهم نزد او فرستاد و دیههایی را که نزدیک نصیبین از آنِ سیف‎الدوله بود، به وی واگذاشت. در همین سال رومیان پس از استیلا بر انطاکیه به حلب که در محاصرة سعدالدوله بود، هجوم بردند. سعدالدوله به ناچار محاصره را رها کرد و رومیان شهر را به جز قلعة آن از قرغویه گرفتند و بر این پایه صلح کردند که وی مالی به نزد امپراتور بفرستد و هرگاه رومیان دست به حمله زدند، او نیازمندیهای آنان را فراهم کند (ابن‎اثیر، 8/604). قرغویه در همین سال با سعدالدّوله که در حمص بود صلح کرد و در حلب به نام او خطبه خواند، و هر دو در متصرفات خویش خطبه به نام المعزّالدین‎الله فاطمی (خلافت: 341-386ق/952-996م) خواندند. سعدالدوله در 365ق/975م بَکْجور مولای قرغویه را که پی از آن امارت حمص داده بود، خلع کرد، ولی بکجور با کمک خلیفة فاطمی دمشق را تصرف کرد و در 379ق/989م حمص را نیز از دست سعدالدّوله او را از این کار بازداشت و متعهّد شد که همة سرزمینهای میان حمص و رَقّه را به تیول او دهد، اما بکجور نپذیرفت به قصد فرزندان بکجور به رقّه رفت و اموال آنان را مصادره کرد. خلیفة فاطمی پای در میان نهاد و از او خواست تا آنان را به مصر فرستد. سعدالدوله با فرستادة خلیفه خشونت کرد و آمادة جنگ با مصر شد، ولی در همان سال (381ق/991م) درگذشت.
3.سعیدالدّوله ابوالفضایل. سعدالدوله قبل از مرگ، پسرش سعیدالدوله را به جانشینی برگزید و او را به خادم خود لؤلؤ سپرد. پس از مرگ سعدالدوله، لؤلؤ وی را بر تخت فرمانروایی نشاند. در روزگار وی میان حمدانیان و مصریان جنگی سخت روی داد. مَنْجوتَگین سردار فاطمیان نتوانست حلب را تصرف کند و به قاهره بازگشت تا آنکه خلیفة فاطمی العزیز بالله (خلافت: 365-356ق/976-996) خود به قصد جنگ حرکت کرد، ولی در 386ق/996م درگذشت. لؤلؤ که طمع در حکومت بسته بود، سعیدالدّوله را بکشت و به نام 2 فرزند او ابوالحسن علی‎و ابوالمعالی شریف به حکومت نشست و پس از مدّتی آن دو را به قاهره فرستاد. لؤلؤ در 394ق/1003م حکومت بر قلمروِ حمدانیان را به پسر خود ابونصر سپرد و بدین‎سان دولت حمدانیان حلب منقرض شد. پس از مرگ لؤلؤ، ابونصر از خلیفة فاطمیان اطاعت کرد و خطبه به نام او خواند و لقب مرتضی‎الدوله یافت و سراسر شام به قلمرو فاطمیان پیوست و نفوذ حمدانیان یکسره برافتاد. برخی از مورّخان، دولت لؤلؤ و ابونصر را سلسلة فرعیِ دولتِ حمدانیان می‎دانند. (لین پول، 1/203؛ حسن، 3/124، 125). در سالهای بعد 3 تن از حمدانیان در دربار خلفای فاطمی به منصبی دست یافتند. یکی ابوالمُطاع وجیه‎الدوله ذوالقرنین پسر ابوالمظفّربن‎ماصرالدّوله که امیری شاعر بود و از 415 تا 419ق/1024 تا 1028م امارت دمشق داشت؛ دوم ناصرالدّوله ابومحمّد نوة ناصرالدّولة بزرگ که سردار فاطمیان بود و از 433 تا 440ق/1041-1048م، و از 450 تا 452ق/1058-1060م بر دمشق حکم راند. سوم عُدَّهُ‎الدوله پسر ناصرالدّولة مذکور که حدود یک سال از سوی فاطمیان امارت دمشق داشت.
بخش دوم ـ اوضاع اجتماعی
در سدة 4ق/10م دستگاه خلافت که مقدّمات آن از روزگار متوکّل آغاز شده بود، رو به انحطاط گذاشت. امپراتوری خلفا دچار تجزیه‎ای سخت شد و در هرجا امیری درفش استقلال برافراشت و دولتهای متفرّق در ماوراءالنهر و ایران و عراق و شام و مصر و افریقا پدید آمدند که هماره برای گسترش قلمرو خود با یکدیگر در جنگ بودند. بدیهی است که بسیاری از این دولتها در راه گستش خود دست بیداد بگشادند و مردم را به اقلاس کشاندند و نابسامانیها پدید آوردند. حمدانیان در چنین اوضاعی به قدرت رسیدند (متز، 1/151٩. اینان برای نگهداری قدرت و سروری خود پیوسته با حریفان در کشاکش بودند و آنچه در این میان بر باد می‎رفت، جانها و داراییهای مردم تهیدست و پیش آمدن رویدادهای جانگزا برای همگان بود. از میان حمدانیان، سیف‎الدوله دارای آوازه‎ای بلند و نامی نیک در تاختن پیاپی بر کرانه‎های امپراتوری روم شرقی (بیزانس) بود که گرچه به گشودن آن سامان نینجامید، لیکن رومیان را برای مدّتی از دست‎اندازی و تطاول بر بلاد اسلامی دور داشت. به هر حال، مورّخان را دربارة ارزیابی خمدانیان آرای گوناگون و متضّاد است. برخی ایشان را به نهایت فرزانگی و دادگری و بخشندگی ستوده‎اند (ابن‎تغری بردی، 4/16) و برخی دیکر گزارشهای تکان دهنده از روزگار ایشان داده‎اند. گفته شده است که سختگیری ایشان چنان بود که بنب‎حبیب، پسرعموهای بنب‎حمدان، با خانواده و احشام خود آواره شدند و به حدود روم کوچیدند و گویا برخی از آنها به دین مسیح درآمدند (حتّی، 1/552). ابن‎حوقل حمدانیان را از جملة ثروتمندان فرمانروایان اسلام می‎داند ٠صص 191-193)؛ چنانکه وقتی عضدالدّوله یکی از قلاع اینان را ـ در دیار مُضَر ـ تصرّف کرد، قیمت آنچه در آن قلعه یافتند، 20 میلیون درهم بود (ابوعلی مسکویه، 2/392-393). در 358ق/969م که نصیبین دچار سختی و ویرانی شده و جمعیّت آن به شدت کاهش یافته بود، بهره دهی آن از غلّات و مالیات سرانه و مالیات شراب و عوارض چهارپایان و سبزیها هر یک به 000‘5 دینار (جمعاً 000‘25 دینار). و مالیات آسیابها و حقوق دولتی معاملات املاک و عوارض مستغلات به 000‘17 دینار رسید (متز، 1/30، 31، 2/468). حمدانیان از این باج و خراجها بهرة وافی می‎بردند. از اینجا می‎توان دریافت که حمدانیان بر چه سرزمین پربرکتی استیلا داشتند و چه اندازه بر مردم تنگ می‎گرفتند که این مقدار مال از یک شهر ویران به چنگ می‎آوردند.
بخش سوم ـ اوضاع فرهنگی
حمدانیان با وجود پاره‎ای کاستیها، امیرانی دانش دوست و ادب‎پرور بودند. به‎ویژه سیف‎الدوله شاعران و دانشمندان را گرامی می‎داشت و خود شعر نیکو می‎سرود. ثعالبی در وصف سیف‎الدوله می‎نویسد: «می گویند بر درِ هیچ پادشاه، پس از خلفا این قدر از بزرگان شعر و ستارگان روزگار گرد نیامد» (1/11). گرچه در این سخن مبالغه‎ای هست، اما به هر حال، مجالس ادب این حمدانی را ـ که در ایام آسودگی از جنگ برگزار می‎شد ـ شاید بتوان انگیزة نهضت ادبی زودگذری در شام دانست که با فترتی نه چندان دراز به دورة علم و ادب فاطمیان در مصر و شام پیوست. ازجمله عالمان و شاعران بلندپایة آن روزگار که در محافل سیف‎الدوله حضور می‎یافتند، باید از اینان نام برد: لبونصر فارابی (260-339ق/874-950م)، فیلسوف و موسیقیدان نامدار که در فتح دمشق نیز با سیف‎الدوله بود و در آنجا درگذشت؛ ابوالفرج اصفهانی (284-356ق/897-967م) که نسخه‎ای از دست‎نویس کتاب اغانی را به او تقدیم کرد؛ ابن‎نباته خطیب دربار که جهادیّه‎های او در تحریض مسلمانان به جهاد با رومیان معروف است؛ ابوالطَیّب مُتنبَی (303-354ق/915-965م) و ابوفراس حمدانی (320-357ق/932-968م) که این دو هر یک در آن نهضت ادبی سهمی داشتند. اینهمه از سیف‎الدوله برخاست که «مردی شهم و کافی بود و همه جدّ محض» و «نگاه باید کرد که ... متنبی در مدح وی برچه پایه سخن گفته است که تا در جهان سخن تازی است، آن مدروس نگردد (بیهقی، 385):
فَلا تَعْجَبا اَنَّ‎‎السِّیُفَ کَثیِرهٌ وَ لکِنَّ سَیفَ‎الدوله‎الیَوْمِ وَاحدٌ
یکی دیگر از افتخارات حمدانیان را باید حضور ابوالعلاء احمدبن‎عبدالله‎بن‎سلیمان مَعَرّی (363-449ق/973-1057م) «فیلسوف شاعران و شاعر فیلسوفان» (حتّی، 589) در روزگار ایشان شمرد. سیف‎الدوله دیناری ویژة صله دادن به وزن 10 مثقال ضرب کرده بود که نام و تصویرش را بر آن نقش کرده بودند بجز ابوفراس و سیف‎الدّوله، حمدانیان دیگری نیز به شاعری شهره بودند، مانند ابووائل تغلب‎بن‎داوودبن‎حمدان، ابوالعشایر، حمدان موصلی، ابوزُهَیر مُهَلْهِل و ابوالمطاع وجیه‎الدوله که در دربار فاطمیان می‎زیست و یک چند امارت دمشق داشت. ناصرالدّوله پایه‎گذار حمدانیان موصل نیز مرد علم بود و مدتها در خدمت شیخ‎مفید می‎زیست و در اعزاز و اکرام او می‎افزود. قاضی نورالله شوشتری می‎گوید: شیخ را رساله‎ای است در مبحث امامت که به نام ناصرالدّوله نوشته است (ص 235).

مآخذ: ابن‎اثیر، عزّالدین، الکامل به کوشش تورنبرگ، 1862م، 1887، 360، 419، 8/163، 217، 339، 382-385، 399، 454، 455، 593، 597؛ ابن‎تغری بردی، یوسف، النّجوم‎الزّاهره، مصر، وزاره‎الثّقافه والارشادالقومی، 3/223، 278، 331، 4/19، 131، 136؛ ابن‎حوقل، ابوالقاسم محمد، صوره‎الارض، بیروت، دارمکتبه‎الحیاه، صص 165-170؛ ابن‎خلکان، احمدبن‎محمد، وفیات‎الاعیان، به کوشش احسان عباس، بیروت، دارصادر، 1398ق، 2/59؛ ابن‎عبری، ابوالفرج، تاریخ مختصر‎الدّول، صص 169-173؛ ابوعلی مسکویه، احمدبن‎محمد، تجارب‎الامم، به کوشش آمدروز، 1916م، طبع افست، 1/189، 192؛ اصفهانی، حمزه، تاریخ سنی ملوک‎الأرض و‎الأنبیاء، برلین، 1340ق؛ بیهقی، ابوالفضل، تاریخ بیهقی، به کوشش علی‎اکبر فیّاض و قاسم غنی، تهران، دنیای کتاب، 1361ش؛ ثعالبی، ابومنصور، یتیمه‎الدّهر، مصر، 1352ق، 1/15، 17-23، 27، 29، 57، 58، 65، 66؛ حِتّی، فیلیپ، تاریخ عرب، ترجمه‎الاسلام، مصر، 1964م، 3/32، 33، 36، 384؛ سیوطی، جلال‎الدّین، تاریخ‎الخفاء، به کوشش محمد محیی‎الدین عبدالحمید، مصر، 1371ق، صص 394، 395؛ شوشتری، نورالله، مجالس‎المؤمنین، تهران، اسلامیّه، 1375ق؛ طبری، محمّدبن‎جریر، تاریخ، به کوشش دوخویه، لیدن، 1890م؛ لین پول. استانلی، بارتولد و .، تاریخ دولتهای اسلامی و خاندانهای حکومتگر، ترجمة صادق سجادی، تهران، نشر تاریخ ایران، 1363ش، 1/202؛ متز، آدام، تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری، ترجمة علیرضا ذکاوتی، تهران، امیرکبیر، 1362ش؛ مستوفی، حمدالله، تاریخ گزیده، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، امیرکبیر، 1362ش، صص 347-712.
صادق سجادی

ایام العرب

 

اَيّام‌ُ الْعَرَب‌، عنوانى‌ كه‌ بر جنگها و كشمكشهاي‌ قبيله‌اي‌ يا قومى‌ عرب‌ پيش‌ از اسلام‌ و صدر اسلام‌ اطلاق‌ مى‌شد. روايات‌ ايام‌ العرب‌ كه‌ از ديرباز تا اوايل‌ عصر اسلامى‌ سينه‌ به‌ سينه‌ نقل‌ مى‌شد، مهم‌ترين‌ منبع‌ تحقيق‌ دربارة حيات‌ مادي‌ و معنوي‌ عرب‌ جاهلى‌، از شيوة زندگى‌ و جنگ‌ و صلح‌ گرفته‌ تا افكار و عقايد، روابط اجتماعى‌ و مسائل‌ استقرار و كوچ‌نشينى‌ به‌ شمار مى‌رود. عرب‌ پيش‌ از اسلام‌ افزون‌ بر اينكه‌ پيرو هيچ‌ نظام‌ و آيين‌ و قانون‌ مدون‌ و معينى‌ نبود و به‌ اقتضاي‌ شرايط دشوار زندگى‌ در عربستان‌ شمالى‌، معيشت‌ خود را غالباً از راه‌ تهاجم‌ و غارت‌ تأمين‌ مى‌كرد، بسياري‌ از علايق‌ و روابط و عصبيتهاي‌ قومى‌ و شخصى‌ نيز در آن‌ روزگار مى‌توانست‌ موجب‌ كين‌ورزيها و شعله‌ور شدن‌ آتش‌ جنگ‌ گردد (على‌، 5/233- 235؛ خفاجى‌، 91-92؛ دلو، 2/378-379). عرب‌ اين‌ حوادث‌ جنگى‌ را كه‌ غالباً به‌ سرعت‌ خاتمه‌ مى‌يافت‌ و تنها يك‌ «روز» به‌ درازا مى‌كشيد، «يوم‌» مى‌خواند (بياتى‌، 1/61 -62). لغت‌شناسان‌ به‌ پيروي‌ از اين‌ اطلاق‌ و به‌ استناد اشعار جاهلى‌ يوم‌ را به‌ معنى‌ «واقعه‌» نيز آورده‌اند و گويا چنين‌ اطلاقى‌ در ادبيات‌ اقوام‌ سامى‌ نيز سابقه‌ داشته‌ است‌ (ابن‌ منظور، ذيل‌ يوم‌؛ بياتى‌، 1/60 -62، 65).
اين‌ جنگها كه‌ ميان‌ تيره‌ها و طوايف‌ مختلف‌ عرب‌ عدنانى‌ (مانند يوم‌ فجار)، يا عدنانيان‌ با قحطانيان‌ (مثلاً يوم‌ خزازي‌، يوم‌ بُعاث‌، يوم‌ البيضاء)، يا عرب‌ با غيرعرب‌ (مانند يوم‌ ذي‌ قار، ميان‌ ايرانيان‌ و عربها) رخ‌ مى‌داد (زيدان‌، 10/305-310؛ برّو، 203، 207-229؛ جاد المولى‌، «ج‌ - ح‌، ط»؛ فروخ‌، 83؛ خفاجى‌، 93)، از لحاظ شدت‌، وسعت‌ و اهميت‌ متفاوت‌ بود، اما همه‌ جا خصايصى‌ شبيه‌ به‌ هم‌ داشت‌ و روح‌ فخر و انتقام‌ را در كالبد قبيله‌ برمى‌انگيخت‌. آنگاه‌ كه‌ جنگجويان‌ تيغ‌ در ميان‌ مى‌آوردند، شاعران‌ به‌ گاه‌ نبرد در پس‌ِ پشت‌ِ ايشان‌ حماسه‌ها مى‌سرودند و دليران‌ را به‌ قتل‌ و غارت‌ فرا مى‌خواندند؛ در حالى‌ كه‌ اين‌ پيكارها خود از سويى‌ برانگيزانندة احساس‌ و شعور شاعرانة آنان‌ نيز بود. بدين‌گونه‌، داستان‌ آن‌ «ايام‌» در حافظة قبيله‌ مى‌ماند، به‌ پيروزيها تفاخر مى‌كردند و به‌ هنگام‌ شكست‌، مترصد انتقام‌ مى‌ماندند و بدين‌سان‌، دلاوران‌ عرب‌ رمزي‌ از حيات‌ و بقاي‌ قبيله‌ به‌ شمار مى‌آمدند (على‌، 4/247، 5/335؛ خفاجى‌، 94). وصف‌ اين‌ ايام‌ با ديدگاهى‌ قومى‌ و قبيله‌اي‌ به‌ تدريج‌ بخش‌ عظيمى‌ از ادبيات‌ منسوب‌ به‌ جاهليت‌ را به‌ خود اختصاص‌ داد، تا آنجا كه‌ بايد گفت‌ تقريباً در شعر همة شاعران‌ بلند آوازة عرب‌ چون‌ اعشى‌، عنتره‌، ابن‌ حلّزه‌، عامر بن‌ طفيل‌ و خنساء و بسياري‌ ديگر انعكاس‌ يافته‌ است‌ (جاد المولى‌، «ي‌»؛ بياتى‌، 1/66 - 68).
اما اين‌ روايات‌ كه‌ به‌ صورت‌ شعر و قصه‌ نقل‌ مى‌شد، در عصر جاهلى‌ از هيچ‌ نظم‌ و ترتيب‌ تاريخى‌ برخوردار نبود. چه‌، غالباً به‌ نظم‌ بود و بعدها در اوايل‌ عصر اسلامى‌ و رواج‌ كتابت‌ و تدوين‌ روايات‌، به‌ صورت‌ نثر نيز نگاشته‌، و گزارش‌ شد. در شمار اين‌ ايام‌ نيز اختلاف‌ هست‌ و آن‌را از 750 تا 700 ،1«يوم‌» شمرده‌اند كه‌ البته‌ اخبار همة آنها باقى‌ نمانده‌، و گفته‌اند آنچه‌ موجود است‌، اخباري‌ دربارة آن‌ دسته‌ از ايام‌ است‌ كه‌ از حدود 150 سال‌ پيش‌ از اسلام‌ اتفاق‌ افتاده‌ است‌ (برو، 204- 205).

Arab Days 
جايگاه‌ ايام‌ در ذهن‌ عرب‌ چنان‌ بود كه‌ در صدر اسلام‌ مسلمانان‌ و حتى‌ اصحاب‌ پيامبر (ص‌) نه‌ فقط در مجالس‌ خود شعر و اخبار آن‌ جنگها را باز مى‌گفتند (امين‌، 1/18-19، 67)، بلكه‌ نخستين‌ حوادث‌ جنگى‌ عصر اسلامى‌ - غزوات‌، سرايا، جنگهاي‌ فتوح‌، پيكارهاي‌ داخلى‌ - همچون‌ قادسيه‌، صفين‌ و يرموك‌ را هم‌ در زمرة ايام‌ العرب‌ قرار دادند (مثلاً نك: طبري‌، 3/359، 529 بب، 540 -541؛ بلاذري‌، 1/135، 137، 141؛ واقدي‌، 1/160-161، 2/609، 620، 3/884). به‌ همين‌سبب‌، برخى‌ از نويسندگان‌ معاصر، همة جنگهاي‌ عرب‌ پيش‌ از اسلام‌ و صدر اسلام‌ را با عنوان‌ «ايام‌» آورده‌، و آن‌ را به‌ دو گروه‌: «ايام‌ العرب‌ فى‌ الجاهليه‌» و «ايام‌ العرب‌ فى‌ الاسلام‌» تقسيم‌ كرده‌اند (ابراهيم‌، 488-490، جم ؛ جادالمولى‌، 42، 46، جم ؛ قس‌: بياتى‌، 1/68). همچنين‌ توجه‌ و عنايت‌ عرب‌ را به‌ ايام‌ در عصر كتابت‌ و تدوين‌ روايات‌ از آنجا مى‌توان‌ دانست‌ كه‌ براي‌ اخذ يك‌ روايت‌ دربارة آنها رنجها بر خود هموار مى‌كردند، و بسياري‌ از راويان‌ ايام‌ در اين‌ دوره‌ كه‌ خود از راويان‌ شعر و ادب‌ بودند، مى‌كوشيدند آن‌ اخبار را از پيران‌ عرب‌ و راويان‌ قبيله‌اي‌ و بدويان‌ اعماق‌ باديه‌ كه‌ عصر جاهلى‌ را نيز درك‌ كرده‌ بودند، بگيرند (همو، 1/32- 35). بدين‌گونه‌، روايات‌ بسياري‌ - منظوم‌ و منثور - گرد آمد و نويسندگان‌ و اديبان‌ و نسب‌شناسانى‌ چون‌ ابوعبيده‌ معمر بن‌ مثنى‌، هشام‌ كلبى‌، مداينى‌، ابن‌ حبيب‌ و ديگران‌ به‌ نگارش‌ آثاري‌ مستقل‌ دربارة ايام‌ العرب‌ پرداختند (ابن‌ نديم‌، 58، 60، 108، جم؛ همدانى‌، 1/216) و «ادب‌ الايام‌» فصل‌ مهمى‌ از ادب‌ عرب‌ پس‌ از اسلام‌ را به‌ خود اختصاص‌ داد (مثلاً نك: ابن‌ عبدربه‌، 5/132؛ ابوالفرج‌، 5/34-64).
گذشته‌ از اهميت‌ و نقش‌ ايام‌ در ادبيات‌ جاهلى‌ و اسلامى‌ عرب‌، اين‌ حوادث‌ و شيوة نگرش‌ به‌ آن‌ در تاريخ‌ اسلام‌ و تاريخ‌نگاري‌ اسلامى‌ نيز نقش‌ و تأثيري‌ مهم‌ داشت‌. پس‌ از دورة اول‌ فتوح‌ بزرگ‌ اسلامى‌ كه‌ جنگجويان‌ قبايل‌ آرام‌ گرفتند، عصبيتها و رقابتهاي‌ كهن‌ قبيله‌اي‌ كه‌ مدتى‌ خاموش‌ مانده‌ بود، باز در عراق‌ رخ‌ نشان‌ داد. به‌ ويژه‌ بصره‌ و كوفه‌ از اواسط قرن‌ اول‌ به‌ مراكز آشوبها و نزاعهاي‌ قبيله‌اي‌، در لباس‌ گرايشهاي‌ سياسى‌، فرقه‌اي‌ و مذهبى‌ تبديل‌ گرديد (مثلاً نك: طبري‌، 6/22- 38). در اين‌ ميان‌ راويان‌ نيز با هدفهايى‌ گوناگون‌ به‌ نقل‌ و ضبط اخبار جنگهاي‌ ردّه‌، فتوح‌ و نزاعهاي‌ داخلى‌ و قبيله‌اي‌، و حتى‌ جعل‌ اين‌ اخبار پرداختند تا نقش‌ قبايل‌ يا خاندانها يا اشخاص‌ خاصى‌ را در اين‌ حوادث‌ برجسته‌ كرده‌، مآثر و افتخارات‌ نوين‌ براي‌ آنها بيافرينند. علاوه‌ بر آنكه‌ تأليف‌ تك‌نگاريهايى‌ دربارة قبايل‌ عرب‌ - مانند آثار هشام‌ كلبى‌ و هيثم‌ بن‌ عدي‌ (ابن‌ نديم‌، 108، 112) و جز آنها ظاهراً نتيجةهمين‌اهداف‌ بوده‌،جلوه‌گاه‌برجستة اين‌نگرش‌ را در آثار اخباريان‌ نخستين‌ - مكتب‌ عراق‌ - مى‌توان‌ باز يافت‌ كه‌ در حقيقت‌ استمرار ديدگاه‌ قبيله‌اي‌ پيش‌ از اسلام‌ نسبت‌ به‌ حوادث‌، يا ادامة روايات‌ ايام‌ و انساب‌ عرب‌ توسط راويان‌ شعر و اخبار و شيوخ‌ قبايل‌ بود و مستقيماً به‌ ايام‌ العرب‌ متصل‌ مى‌شد و البته‌ خصايص‌ عمدة آن‌ مانند مبالغه‌ و تفاخر را نيز درخود داشت‌. بنابراين‌، وجهة نظر قبيله‌اي‌ يا گرايش‌ به‌ذكر افتخارات‌ قبيله‌ و قوم‌ از مهم‌ترين‌ ويژگيهاي‌ اخباريان‌ اوليه‌، و روايات‌ آنان‌ دنبالة روايات‌ ايام‌ جاهليت‌ به‌ شمار مى‌رود، گرچه‌ مجراي‌ وقوع‌ اين‌ حوادث‌ و اسباب‌ و اهداف‌ بروز اين‌ ايام‌ اسلامى‌ با ايام‌العرب‌ پيش‌ از اسلام‌ متفاوت‌ بود. از آن‌ سوي‌، مطالعة خصايص‌ نگارشها و روايات‌ اين‌ اخباريان‌، به‌ ويژه‌ در تك‌ نگاريهاي‌ آنها دربارة فتوح‌ و جنگهاي‌ داخلى‌ (مثلاً نك: همو، 111، 115)، مى‌تواند ما را با خصايص‌ روايى‌ اخبارِ ايام‌ العرب‌ پيش‌ از اسلام‌ آشنا گرداند (سجادي‌، 15، 56 -57، 65). مثلاً عوانة بن‌ حكم‌ كلبى‌ (د 147ق‌) كه‌ بخش‌ بزرگى‌ از رواياتش‌ مربوط به‌ اخبار عرب‌ جاهلى‌ است‌، به‌ شيوة راويان‌ كهن‌ ايام‌، در همة اخبار خود، شعر نيز مى‌آورده‌ (دوري‌، 37)؛ يا دربارة سيف‌ بن‌ عمر (د 180ق‌) بايد گفت‌ كه‌ اسلوب‌ ايام‌ العرب‌ در روايات‌ او دربارة فتوح‌ اسلامى‌ پيداست‌؛ و اين‌ معنى‌ در روايات‌ نصر بن‌ مزاحم‌ (د 212ق‌) آشكارتر است‌ (نك: ص‌ 83، 164- 165، جم ) كه‌ شعر و مناظره‌ و خطابه‌ نيز در ذكر جنگهاي‌ داخلى‌ آورده‌؛ و يا ابومخنف‌ (د 157ق‌) كه‌ روايات‌ او اغلب‌ قبيله‌اي‌ و منقول‌ از راويان‌ ازدي‌، همدانى‌، طى‌، كنده‌ و تميم‌، با خصايص‌ نگرشهاي‌ قبيله‌اي‌ يا ايام‌ العرب‌ است‌ (سجادي‌، 59 -61). هم‌ از اين‌روست‌ كه‌ فهم‌ و درك‌ علل‌ و اسباب‌ بسياري‌ از جنگها در عصر اول‌ اسلامى‌، بدون‌ توجه‌ به‌ خصوصيات‌، انگيزه‌ها و نتايج‌ ايام‌العرب‌ عصر جاهلى‌ ناممكن‌ است‌.
مآخذ: ابراهيم‌، محمدابوالفضل‌ و ديگران‌، ايام‌ العرب‌ فى‌ الاسلام‌، بيروت‌، 1973م‌؛ ابن‌ عبدربه‌، احمد، العقد الفريد، به‌ كوشش‌ احمد امين‌ و ديگران‌، بيروت‌، 1402ق‌؛ ابن‌ منظور، لسان‌؛ ابن‌ نديم‌، الفهرست‌؛ ابوالفرج‌ اصفهانى‌، الاغانى‌، قاهره‌، وزارة الثقافة و الارشاد القومى‌؛ امين‌، احمد، ضحى‌ الاسلام‌، بيروت‌، دارالكتاب‌ العربى‌؛ برّو، توفيق‌، تاريخ‌ العرب‌ القديم‌، بيروت‌، 1404ق‌/1984م‌؛ بلاذري‌، احمد، فتوح‌ البلدان‌، به‌ كوشش‌ صلاح‌الدين‌ منجد، قاهره‌، 1956م‌؛ بياتى‌، عادل‌ جاسم‌، مقدمه‌ بر ايام‌ العرب‌ معمر بن‌ مثنّى‌، بيروت‌، 1987م‌؛ جاد المولى‌، محمداحمد و ديگران‌، ايام‌ العرب‌ فى‌ الجاهلية، رياض‌، مكتبة الرياض‌ الحديثه‌؛ خفاجى‌، عبدالمنعم‌، الشعر الجاهلى‌، بيروت‌، 1986م‌؛ دلّو، برهان‌الدين‌، جزيرة العرب‌ قبل‌ الاسلام‌، بيروت‌، 1989م‌؛ دوري‌، عبدالعزيز، بحث‌ فى‌ نشأة علم‌ التاريخ‌ عند العرب‌، بيروت‌، 1983م‌؛ زيدان‌، جرجى‌، مؤلفات‌، بيروت‌، 1982م‌؛ سجادي‌، صادق‌ و هادي‌ عالم‌زاده‌، تاريخ‌نگاري‌ در اسلام‌، تهران‌، 1375ش‌؛ طبري‌، تاريخ‌؛ على‌، جواد، المفصل‌ فى‌ تاريخ‌ العرب‌ قبل‌ الاسلام‌، بيروت‌، 1970م‌؛ فروخ‌، عمر، تاريخ‌ الجاهلية، بيروت‌، 1984م‌؛ نصر بن‌ مزاحم‌، وقعة صفين‌، به‌ كوشش‌ عبدالسلام‌ محمدهارون‌، قاهره‌، 1382ق‌؛ واقدي‌، محمد، المغازي‌، به‌ كوشش‌ مارسدن‌ جونز، بيروت‌، 1989م‌؛ همدانى‌، حسن‌، الاكليل‌، به‌ كوشش‌ محمد بن‌ على‌ اكوع‌، قاهره‌، 1963م‌. صادق‌ سجادي‌

به صف دلشدگان هم نظری باید کرد

بسم الله و بالله و فی سبیل الله و لاحول و لاقوه الا بالله العلی العظیم.

 Candola