قبسات

...انی انست نارا لعلی اتیکم منها بقبس

منتخب النصوص التاریخـیه و الجغرافیـه (یک)

ترجمه کامل متن اول از کتاب «منتخب النصوص التاریخیه و الجغرافیه»

اثر روانشاد استاد دکتر نورالله کسائی


الشریف رضی

(شریف = از سلالۀ پیامبر (ص)، سیّـد.)

وفات در سال 406 هجری قمری/ 1015 میلادی.

ابوالحسن محمد بن حسین بن موسی سید رضی علوی حسینی موسوی.

با اصل و نسب ترین (= اصیل ترین) سادات عراق و شاعرترین فرزندان ابوطالب و نقیب ایشان.

(نقیب = جمعش نقباء، بزرگ جماعت، عریف و دانندۀ انساب قوم، سرپرست، سرکرده، مهتر و بزرگ و پیشوای قوم، رئیس، سر، ارباب.)

دیوان شعری دارد و شعرش از نظر نیکویی و نوآوری در مرتبۀ اول است. آثار دیگری نیز دارد (= صاحب آثار دیگری نیز هست، هحمچنین آثار دیگری دارد، [به این شرح:]

1-) «تلخیص البیان عن مجاز القرآن» معروف به «مجاز القرآن».

2-) «مختار شعر الصابی» (برگزیده شعر صابی).

3-) و «حقائق ألتأویل فی متشابه التنزیل».

سیدرضی از کلام امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام خطبه هایش را، مکتوباتش را، و حکمت هایش را (سخنان حکمت آمیزش را) را جمع کرد از [آثار] نگارندگانی که از او پیشی (=سبقت) گرفته بودند در آنها (یعنی در کار گردآوری آن مطالب)؛ یعنی «محمّد بن یعقوب کلینی» در دو کتابش: 1- الکافی و 2- الرسائل.

و «احمد بن عبدربّه» در کتابش: العقد الفرید.

و «محمّد بن بابویه قمی معروف به شیخ صدوق».

و «ابوسعید منصور آبی» در کتابش: نثر الدّرر.

و [آنچه] ذکر کرده بود «مسعودی» صاحب [کتاب ارجمند] مروج الذهب.

امّا خطبه هایی که نقل شده (= روایت شده = گفته شده) از امیرالمؤمنین علی علیه السلام، پس آن [ها] = [خطبه ها]، چهارصد و هشتاد واندی خطبه اند.

(نیّف: عددی مذکّر است (هیچ گاه تاء تأنیث نمی گیرد) که مدلول آن یکی از اعداد 1 تا 9 است. این واژه عموماً بعد از عقود (یعنی اعداد 10، 20، 30، ...، 90 و مئة و ألف ذکر می شود. مثال: بیست واندی سال درس خواندم = درستُ عشرینَ و نیّف سنة.)

سیدرضی مبادرت به گردآوری آنچه از این کلام متفرّق و پراکنده شده بود، نمود. یا: (سیدرضی گردآوری آنچه را از کلام امیرمؤمنان که پراکنده شده بود، عهده دار شد = بر عهده گرفت.)

و روی آوردند بسیاری از علما (عالمان = دانشمندان) و ادیبان = ادباء و حافظان [قرآن و حدیث] شرح [مندرج] در آن کتاب ارزشمند را از گذشتۀ دور تا به امروز. همانند: «ابن میثم بحرانی» و «ابن ابی الحدید مدائنی» و «شیخ محمّد عبده مصری». 

[این مطلب از منابع زیر برگرفته شده است = اخذ شده است]:

ابن الجوزی، ابوالفرج عبدالرحمن در کتاب «المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک» (15/ 115-119)

ابن خلّکان اربلی، شمس الدین احمد در کتاب «وفیات الأعیان [و أنباء أبناء الزمان]» (4/ 416-420)

نهج البلاغه [شرح] صبحی صالح. 18.

نهج البلاغه [شرح و ترجمۀ] سیدجعفر شهیدی، [بخش] مقدمه.


Nesal

فضح ادعاءات معاویة الخادعه

افشای ادعاهای دروغین معاویه

پاسخ به نامۀ معاویه که یکی از نیکوترین نامه های امام است که پس از جنگ جمل در سال 36 هجری قمری نوشته شد.

 

امّا بعد، نامه ات به من رسید که در آن یادآور شده بودی که «خداوند، محمّد صلی الله علیه و آله را برای دین خود برگزید، و او را با اصحابش که خود تأییدشان کرده بود، یاری داد.» به راستی که روزگار چه چیزهای شگفتی از تو بر ما پنهان داشت [ به معنی: آشکار کرد.]، چون = چرا که تو می خواهی ما را از احسان خداوند در حق ما، و از نعمت [وجود] پیامبرش در میان ما باخبر سازی!

تو در این کار مانند کسی هستی که خرما به هجر می برد (هجر منطقه ای است در بحرین که در آن خرما فراوان است.) یا کسی را که به او تیراندازی آموخته، به مبارزه دعوت می کند [استاد خود را به مسابقه می خواند.]

پنداشتی که برترین مردم در اسلام فلان و فلان هستند (یعنی ابوبکر و عمر). چیزی را یاد کردی که اگر درست باشد، تو را از آن بهره ای نیست [هیچ ارتباطی به تو ندارد] و اگر نادرست باشد، زیانی به تو نرساند. تو را چه کار که چه کسی برتر است و چه کسی پایین تر [تو را با فرادست و فرودست چه کار!؟] و یا چه کسی رییس است و چه کسی زیردست؟

آزادشدگان و فرزندان آزادشدگان را چه رسد که میان مهاجران نخستین فرق نهند و درجات و مراتب ایشان را شناسند. هرگز! تیری که از جنس تیرهای مسابقه نبود، صدا داد [و خود را شناساند].

(در مسابقه وقتی تیرها را برهم زنند، آن تیر که از جنس تیرهای مسابقه نباشد، صدا دهد و از صدایش آن را بشناسند.)

کسی در این مسأله زبان به داوری گشود که خود محکوم بود. ای انسان! [ای مرد!] چرا در جای خود نمی نشینی و کاستی ها و ناتوانی های خود را نمی شناسی؟

چرا به آن درجۀ پایین که تقدیر برایت رقم زده، بازنمی گردی؟ [چرا به منزلت عقب مانده ات بازنمی گردی؟] برتری ضعیفان و پیروزی پیروزمندان با تو چه ارتباطی دارد؟

تو همواره در بیابان گمراهی سرگردانی، و از راه راست منحرف و روی گردانی.

 

فضائل بني هاشم

آيا نمي بيني – هر چند قصدم خبر دادن به تو نيست، بلكه از نعمت خدا سخن مي گويم – كه گروهي از (=جمعي از) مهاجران و انصار در راه خدا شهيد شدند و هر يك را فضيلتي بود؟ تا آنگاه كه شهيد ما (حمزه) به شهادت رسيد و او را سيدالشهداء خواندند و رسول خدا (صلي الله عليه و آله) در نماز بر پيكر او هفتاد تكبير را به او اختصاص داد. [به جاي پنج تكبير، او را به هفتاد تكبير خاص و مخصوص گردانيد.]

آيا نديدي [نمي بيني] كه گروهي در راه خدا دستشان قطع شد (=جدا گشت) – و هر يك را فضيلتي بود = هر كدام فضيلتي داشتند – تا آن گاه كه آنچه بر سر ديگران آمده بود، بر سر يكي از ما آمد [=دست يكي از ما در جنگ از بدن جدا شد.] او را «طيّار» در بهشت و «ذوالجناحين» [صاحب دو بال اش] خواندند.

و اگر خداوند [شخص] را از خودستايي نهي نفرموده بود، اين گوينده فضايل فراواني را ياد مي كرد (= فضايل بسيار برمي شمردم) كه دل هاي مؤمنان با آنها آشنايند و گوشهاي شنوندگان بدانها پذيرا.

 

فضائل بني هاشم و فضائح بني اميه

[اي معاويه!] تو سخن غرض ورزان و منحرفان را فروگذار، كه ما دست پروردۀ پروردگار خويشيم، و مردم پرورش يافتگان [پروردگان] ما هستند. عزّت ديرين و شرافت پيشين ما بر شما سبب نشد كه از آميزش با شما دريغ ورزيم، پس همچون مردمي برابر و همسان از شما زن گرفتيم و به شما زن داديم، در حالي كه شما را اين منزلت نبود. به راستي شما را با ما چه نسبت!؟ پيغمبر از ماست و آن دروغـــزن از شما [منظور ابوجهل است]. اسدالله [حمزه] از ماست و اسدالاحلاف از شما. [شير سوگندهاي جاهلي = ابوسفيان = چون قبايل گوناگون را سوگند داد تا با رسول خدا بجنگند، او را به مسخره «شير سوگندها» ناميدند.] دو سيّد جوانان اهل بهشت [حسن و حسين] از مايند و كودكان آتش از شما. [وقتي عقبة بن ابي معيط در جنگ بدر دستگير شد، پس از جنگ، پيامبر صلوات الله عليه و آله فرمان قتل او را صادر كرد. عقبة به هنگام كشته شدن به پيامبر گفت: من للصبية يا محمّد؟ = سرپرست فرزندان من چه باشد؟ = چه كسي براي كودكان خواهد ماند؟ حضرت فرمود: النّـــار (آتش [جهنّم]). از آن پس آن ملعون به «صبية النّار» معروف شد.]

بهترين زنان [فاطمه و خديجه عليهما السلام] از ماست و هيزم كش آتش جهنّم از شماست [منظور «أم جميل» خواهر ابوسفيان، زن ابولهب و عمّـــۀ معاويه كه همۀ طلاها و زيورآلات خود را فروخت تا صرف آزار رسول خدا صلوات الله عليه و آله گردد.] و بسا چيزهاي ديگر كه فضيلت ما و فضاحت شما در آن است.

اسلام ما را همگان شنيده اند و شرافت ما در جاهليّت بر كسي پوشيده نيست [نمانده]. و آنچه [از حقّ و فضيلت] پراكنده بود، در كتاب خدا گرد آمده [كتاب خدا براي ما فراهم آورد آنچه را كه به ما نرسيده]، كه خداي سبحان فرمود: «به حكم كتاب خدا، بعضي از خويشان بر بعضي ديگر سزاوارترند.» (انفال، 75) و نيز فرمايد: «سزاوارترين = شايسته ترين مردم به ابراهيم كساني اند كه تبعيّت از او مي كنند، و اين پيامبر و كساني كه ايمان آوردند و خدا سرپرست و وليّ مؤمنان است.» (آل عمران، 68) پس ما يك بار به سبب خويشاوندي با پيامبر و بار ديگر به واسطۀ طاعت و فرمانبري [از خداي] به خلافت سزاوارتريم.

آن گاه كه مهاجران در سقيفه عليه انصار استدلال و احتجاج كردند كه ما از خويشاوندان رسول خدا (صلي الله عليه و آله) هستيم، بر آنان پيروز شدند، حال اگر اين خويشاوندي سبب پيروزي در حجّت است، حق با ماست نه با شما. و اگر سببي ديگر دارد، انصار بر دعوي خويش باقي هستند (= ادّعاي انصار به جاي خود باقي است). تو پنداشته اي كه من به همۀ خلفا رشك (=حسد) برده ام؟ و بر همۀ آنها شوريده ام؟ اگر چنين باشد، جنايتي بر تو نرفته كه از تو (=تا از تو) عذرخواهي كنند.

«اين گناهي است كه ننگ (= عيب و كاستي) آن دامن تو را نگيرد.» [تك بيتي از شاعر ابوذؤيب هُذَلي است.]

 

مظلوميّة الامام عليه السلام

و گفته اي: مرا چونان شتر مهار در بيني كرده به سوي بيعت مي كشيدند. [مرا كشان كشان مي بردند تا بيعت كنم.] به خدا سوگند خواستي مرا نكوهش كني، ستودي (=ستايش كردي). خواستي مرا رسوا سازي، خود رسوا گشتي. مظلوم بودن براي مسلمان عيب و نقص نباشد مـــادامي كه در دين خود شك نكند و در يقين خود ترديد نورزد.

اين سخنان احتجاج بر غير توست [اين دليل را آوردم حتّي براي غير تو.] امّا من شمّه اي از آن را آن قَـدَر كه در ضمن سخن پيش آمد، برايت باز گفتم.

سپس آنچه را ميان من و عثمان رخ داد، يادآور شدي (= كار مرا با عثمان به ياد آوردي). چون خويشاوند او هستي، حق داري پاسخ آن را بداني. (دشتي: تو بايد پاسخ دهي كه از خويشاوندان او مي باشي). پس كدام يك از ما دشمني اش با عثمان بيشتر بود و مردم را بر كشتن او راهبر شد؟ آيا كسي كه ياري خود را بر عثمان نثار كرد، امّا او [نپذيرفت و] از وي خواست كه بر جاي خود نشيند و از ياري او دست بردارد، يا كسي كه عثمان از او طلب ياري كرد (= ياري خواست) امّا او ياري دادنش را به تأخير انداخت و مرگ را به سوي او روانه ساخت تا تقديرش بر او جاري گشت؟

سوگند به خدا كه هرگز چنين نيست. «خداوند مي داند چه كساني از شما مردم را از جنگ باز مي دارند، و نيز مي شناسد كساني را كه به برادران خود مي گويند: به نزد ما بياييد، ولي جز اندكي به جنگ نمي آيند.» (احزاب، 18).

از اينكه بر عثمان به خاطر برخي بدعت هايش خرده مي گرفتم، پوزش نمي خواهم. اگر ارشاد و هدايت من در حق او گناه باشد، بسا ملامت شده اي كه گناهي ندارد. (= اگر گناه من ارشاد و هدايت اوست، بسيارند كساني كه ملامت شوند و بي گناهند). «گاهي مي شود كه ناصح و خيرخواه خود مورد تهمت قرار گيرد.» [شعري است از شاعري گمنام و برخي از أكثم بن صيفي نقل كرده اند.]

من جز آن نخواستم كه تا [آنجا كه] مي توانم [امور را] اصلاح كنم، «توفيق من تنها با خداست. بر او توكّل مي كنم و به سوي او بازمي گردم.»

 

الرّد علي التهديد العسكري

پاسخ به تهديد نظامي

نوشته اي (= یادآور شده ای) كه نزد تو (= پیش تو) براي من و ياران من چيزي جز شمشير نيست. به راستي كه پس از گرياندن، خنداندي! [= تو] كي [= چه وقت] ديده اي كه پسران عبدالمطّلب به دشمنان پشت كنند؟ و از شمشير بترسند [= بهراسند]؟ «اندكي درنگ كن تا حَمَل به آوردگاه برسد.» [حمل مردي شجاع از طايفۀ قشير بود كه يك تنه جنگيد و شتران خود را بازپس گرفت.] (حمل بن بدر که از شجاعان عرب بود و مصراع دوم این بیت چنین است: ماأجمل الموت إذا الموت نزل). ديري نپايد كه كسي را كه در پي او هستي (= او را می جویی)، تو را بجويد، و آنچه كه دور مي انگاري، به تو نزديك گردد.

من با لشکری انبوه از مهاجران و انصار و تابعان آنان كه راهشان را به نيكويي ادامه داده اند، به سرعت (= شتابان) به سوي تو مي آيم، سپاهي انبوه كه غبارشان فضا را پر كرده، جامۀ مرگ پوشيده اند، و خوش ترين ديدار براي آنان ديدار با پروردگارشان است.

آنان را فرزندان بدریون (= اهل بدر = رزمندگان بدر) و شمشيرهاي بني هاشم همراهي مي كنند. و تو خوب جاي زخم آن شمشيرها را بر تن برادر و دايي و جدّ و خاندانت مي شناسي «و اينها از ستمكاران دور نيست.» (هود، 83). 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 22:10  توسط خلیل محمدی  |